1. جابز جوان استادش را در محوطۀ دانشگاه می بیند. استاد به او پیشنهاد می دهد که برگردد سر کلاس درس، رشته ای را انتخاب کند که به آن علاقه دارد، خلاصه به شکلی مشغول تحصیل بشود.

جابز: نمی خوام پول پدر و مادرم رو برای گرفتن مدرک احمقانه ای مثل مهندسی هدر بدم.

استاد: ببخشید، یعنی الان دیگه مدرک گرفتن هدر دادن وقت و پول شده؟

جابز: واسه بعضیا آره، اما برای بعضیا اعتبار میاره..

یقۀ کت استاد را جوری لمس می کند که انگار بخواهد آن را صافش کند

و ادامه می دهد: و مایۀ اعتبار کارشونه (یعنی استاد).. بعداً می بینمت.

و استاد همچنان صدایش می کند و انتظار دارد برگردد: استیو ...

این که آدمی در جوانی، این طور با اطمینان حرف بزند و خلاف جریان آب شنا کند و هیچ پشتوانه ای مهیا نکند تا اگر برنامه هاش عملی نشد، برگردد به نقطه ای مطمئن و دست کم مدتی آسایش خیال داشته باشد_ تا از نو شروع کند یا سرش را بیندازد پایین و زندگی ای معمولی داشته باشد_ را تحسین می کنم. اما این کار جابز ته دلم را لرزاند. فکر کردم من کی از این کارها کرده ام؟ من هیچ وقت، قبل از این که کاری را تمام کنم و نتیجه اش را ببینم، این قدر با اطمینان حرفش را نزده ام. همیشه درصدی برای موفق نشدن در نظر گرفته ام. شاید هم ذهنم درصدی برای دلزدگی من درنظر گرفته! چیزی که خیلی وقت ها خودم را با آن می شناسم. این که اگر کاری از زمان معهودش بگذرد یا خیلی طول بکشد، دیگر آدم آن نیستم، یا بخشی از من مالِ آن نیست. وقتی خودت را کاملاً وقف چیزی نکنی نمی توانی موفقیت کامل به دست بیاوری. حتی اگر ظاهراً همه چیز خوب باشد و خیلی ها بخواهند جای تو باشند، خودت می دانی چه خبر است؛ از ضعف و قوت هایت آگاهی و یادت می آید کجاها کم گذاشته ای.

ترسیدم! از این که فهمیدم، جابز/ اشتون کوچر، فیلم نامه نویس یا هرکس و چیز دیگری یادم آوردند من_ چون خودم را می شناسم*_ روی چیزی «صددرصد» سرمایه گذاری نمی کنم، ترسیدم. بدتر!: چون بلافاصله ذهن بدجنسم به یادم آورد آن درصدی را که برای «نشدن» کنار می گذارم، به جای ارتباط دادن به این روحیۀ خودم، می اندازم گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک. آدمی که اهل چیزی باشد و دلش با چیزی باشد، در طوفان هم پی اش می رود و با این درصدهای من تسلیم نمی شود.

جابز روی چمن ها راه می رود و همه می دانیم سال ها بعد به نتایج بزرگ و انکارناشدنی ای دست پیدا می کند. حتی همان سال های جوانی هم چیزی به اسم «شکست» را نمی بیند. باید حتماً از هر مرحله ای با موفقیت رد شود. یعنی چه؟ پروژه اش را نیمه تمام بگذارد؟ خدایا! چند نفر در دنیا اینطور هستند یا بوده اند؟ باز هم می خواهم خودم را بسپرم به دست جریان طبیعی: «خیلی کم! آدم های خیلی کمی اینطور هستند/ بودند/ خواهند بود». از کجا معلوم؟ مگر موفقیت فقط در کارهای جابزی و گیتسی است؟ آدم های مصمم همه شان مشهور شده اند؟ چندنفر بوده اند که در زندگی شخصی و خانوادگی همین قدر، یا شاید هم بیشتر، مصمم بوده اند و چیزهایی را پیش برده اند که کسی به خودش زخمت نداده یا لازم ندیده آن ها را در تاریخی، چیزی ثبت کند یا به رخ دنیا بکشد؟ بهانه نیاور!

* این «شناخت» است. شناخت خوب است اما قدم اول است. باید همیشه این خصلت را روحیۀ شخصی ام به حساب بیاورم یا شروع کنم به تغییرش یا بعضی جاها آن را کنار بگذارم؟

2. یادم آمد دست کم یک بار در زندگی چنین کاری کرده ام. اما چیزی از آب درنیامد که اسمش را کار «جابزی» بگذارم. فقط مرحلۀ اول را با موفقیت طی کردم. شاید خیلی ها همان را برای صاف کردن یقۀ دنیا از طرف من کافی بدانند، اما خودم می دانم آن طور که من یقۀ کائنات را در دست گرفته بودم باید قدم های بیشتری بر می داشتم.

نه! یک بار دیگر را هم همین الان به یاد آوردم! خیلی خیلی جابزی! اما از آن ها که در تاریخ ثبت نمی شوند. یقۀ کسانی در دستم بود که هیچ کس به یقه شان دست نمی زد! هیچ کس فکر نمی کرد لازم باشد چنین کاری بکنم. هیج وقتِ هیچ وقت پشیمان نشدم، اما بارها پیش آمد در نظر بگیرم اگر این کار را نمی کردم چه موقعیتی داشتم و چه می شد و چه نمی شد. حتی گاهی، باز هم بدون این که پشیمان شده باشم، فقط فکر کردم شاید اگر به یقۀ کسی کار نداشتم برایم خیلی بهتر هم می شد. ولی همۀ «بهتر»ها به یک شکل معنا نمی شوند.اتفاقاً همین دست به یقه شدن های این طوری روی باقی دست به یقه شدن هایم تأثیر گذاشتند. دقیقاً همین طور است! ولی باز هم پشیمان نیستم. زندگی من مجموعه ای از کرده های خودم و دیگران است. همین است که هست.

_فقط این میان احساسی باقی می ماند که همیشه در گوشم زمزمه می کند: پس تو کی می خواهی یک تکان حسابی آدمیزادی خودت-پسند-ی به خودت بدهی؟؟

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن