خودم را می شناسم؛ آدم «جمع» نیستم. همین که بنشینیم دور هم و یک نفر شروع کند به حرف و آن یکی ادامه دهد و بقیه از گوشه گوشه ها چیزی بگویند و گاهی وسط حرف هم بپرند و .. من از همان شنوندۀ ساکت بودن کم کم تبدیل می شوم به سایه، یا جسمی که کم کم رنگ می بازد و اگر همین طور پیش برود امکان دارد بغل دستی م امر بهش مشتبه شود که صندلی من خالی ست و کیف دستی اش را بگذارد روی پای من! تنها «جمع» هایی که در آن ها دوام می آورم، جمع های خانوادگی است؛ آن هم چون راه دررویی وجود دارد. هر نیم ساعت- یک ساعت می شود بیرون زد از حلقه، یا به حلقه های کوچک تر سرک کشید...

جلسۀ اول دورهمی ای که بهش می گویند «دوره» را رفته ام. چون صاحبخانه را دوست داشتم و اعلام شده بود نرفتن مساوی بی ادبی است! ولی به موعد بعدی هرچه نزدیک تر می شوم، می بینم «نمی توانم»؛ به معنای واااقعی کلمه! همه آدم های خوبی اند که به خوبی با هم جور می شوند ( البته این را شک دارم! چون گاهی اوقات از زیر تشکیل جمع دررفته اند، ولی وقتی پایش بیفتد از پس «جمع» بر می آیند)، حرف ها را خوب به هم پاس می دهند و ... ولی من نمی توانم جمع بیش از سه نفر را تحمل کنم! تحمل؟ اصلاً به نظر من منطقی نیست. مگر آدم بین 10-15 نفر واقعاً قرار است با همممۀ آن ها وجه اشتراکی در حد «دوره» راه انداختن داشته باشد؟

حقیقتش، معترفم اگر ایرادی باشد از من است. من نمی توانم یک چیزهایی را تحمل کنم. و همین ناتوانی من باعث می شود از خیر خوبی هاشان بگذرم. درواقع تر، خوبی هاشان با خوبی های من نقطۀ تلاقی ندارد. بینشان تنها سه نفر هستند که می توانم با آن ها جور باشم. حتی یکی از این سه نفر را هرروز هم ببینم برایم مشکلی ایجاد نمی شود. و این جا قانون «همه یا هیچ» است. و من طبق معمول ترجیح می دهم به غار هیولای تنهای درونم برگردم تا این که خطر کنم و همیشه نقش بازی کنم.

گفتم که،  جمع برای من به سختی در 3 معنا پیدا می کند. سه نفر هم که باشیم، باز هم قابلیت تبدیل شدن به سایه را دارم ولی نه در حد کیف گذاشتن روی من! ایده آلش برای من، حضور دونفره است که به موقع شنونده و گوینده باشم.

برای ترک این روند_ که فکر می کنم هرچه زودتر آن را کنار بگذارم بهتر است. چون اگر وسط راه ببُرم، احساس خیانت کار بودن بهم دست می دهد (بله، مطمئنم با مطرح کردن این قضیه هم اگر طوفان نه، موجی ایجاد خواهد شد و شاید به 1-2 نفر بربخورد، که البته طبق آن چه خودشان هستند حق هم دارند. ولی مسئله این جاست که من آن ها نیستم)_ دنبال بهانه بودم. ولی هرچه بالا پایین کردم دیدم بهانه ای در کار نیست. این واقعیت خودِ من است. این هیولای غالب من است که همیشه مرا بر دهانۀ غار نگه می دارد و «تنها» از نور خورشید لذت می برد. داشتم فکر می کردم هر بار دیدار من با آدم هایی مثل اسب چوبی و پرکلاغی و جادوگرها، یا صحبت های غیرحضوری با دُن ا. و چیزهای خوشایندی از این دست، مرا کاملاً سرشار از احساس های خوب می کنند و اصلاً قابل مقایسه با یک دورهمی آن طوری نیستند، چه برسد به این که بخواهم بگویم با هم برابرند!

از دروغ گفتن بدم می آید برای همین فقط می خواهم اعلام کنم که «من نیستم»، «نمی توانم». به این نتیجه رسیده ام در ابهام ماندن بهتر از این است که یک ساعت توضیح بدهم و مطمئن هم باشم کسی نمی تواند آن را به خوبی خودم درک کند (حق هم دارند) و ته قضیه هم 2-3 نفر به من بگویند «در خانه نَمان» (که باور ندارند حفظ کنج تنهایی م برای من نعمت بزرگی ست) یا شاید 1-2 نفر فکر کنند مشکلی در زندگی ام دارم و بخواهند از آن سر در بیاورند یا کسی به ذهنش برسد من مشاوره لازمم و ...

حرف راست و خلاصه گویی از همه چیز بهتر است: «نمی توانم، فعلاً نمیتوانم».



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٤/۱٢ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن