امروز کتابخانه رفتن چیزی برابر با احساس خوب حاصل از گردشی یک ساعته در هاگزمید بود. بس که شیرین بود و در شانس به رویم باز!

جلد 5 آن شرلی در قفسه جا خوش کرده بود. البته آن قدر عادت کرده بودم که نباشد، باور نکردم و باز هم چک کردم ببینم من همین را می خواستم یا باید 4 را بر می داشتم_ که امروز نبود! و همیشه باید آن جلدی که من می خواهم نباشد! خب، جلد 4 ویندی پاپلرز بود که مطمئنم خوانده ام. با خیال راحت 5 را برداشتم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها.

البته قبلش یک راست رفتم سراغ قفسۀ رمان و داستان ایرانی و جلد 2و3 آتش، بدون دود را برداشتم. پیدا کردن مجلدهای این کتاب انگار دردسر ندارد شاید چون به اندازۀ آنی پرطرفدار نیست. در قفسۀ داستان های امریکایی هم دنبال بیگانه ای در دهکده بودم_ احساسات سنّتی من به کتاب های کاغذی!_ و به جای آن کتابی از دیوید سداریس پیدا کردم! بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم.

جای خوشحالی و تعجب بسیار داشت. در نتیجه، با چهار کتاب برگشتم؛ دست پُر پُر!

* مصرعی از محمدعلی بهمنی: تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن