«در زندگی زخم هایی است که جای آن ها شاید روزی به کار آیند»

__ترکیب کلام گهربار آلبوس دامبلدور و جملۀ ابتدای بوف کور

***

برای بار (گمانم بیش از) دوم، دلم برای خواندن نوشته های هدایت و بوف کور تنگ شده! مخصوصاً که تا چند دقیقۀ پیش این چند نفر هم از هدایت می گفتند و من هی یاد آن کتاب حجیم دوست داشتنی فرزانه می افتادم که درمورد هدایت نوشته بود و آن سال، با ولع می خواندمش ( و الآن چیز زیادی ازش به خاطر ندارم، جز حس شیرینی که آن هم وسوسه کننده ست، برای خواندن هدایت و همین کتاب حجیم دربارۀ هدایت).

خود این کتاب، اثر فرزانه، داستان جداگانه ای دارد. خلاصه اش این است که تابستان پس از سال اول دبیرستان، متوجه شدم جوّ «بازگشت به هدایت» شکل گرفته! در بیشتر کتابفروشی های کم بضاعت شهرهای کوچک قلمرو من این کتاب و 1-2 کتاب دیگر دربارۀ هدایت به چشم می خوردند. برای من که تا آن سال شنیده بودم آوردن اسم هدایت به راحتی امکان ندارد، برای من که بچگی هایم اتفاقی چند داستان کوتاه و پاره هایی از بوف کور را خوانده بودم و همه را دوست داشتم، هم شگفتی آور بود و هم خوشحال کننده! بگذریم که می دانستم به آن زودی دستم به این کتاب های «هدایت»ی نمی رسد!

گذشت و گذشت، تا به یمن شاگردی آن استاد بزرگوار و کلاس نقد ادبی، قرار شد هدایت بخوانیم و بوف کور. پیش از هرچیز، در کتابخانۀ دانشگاه رفتم سراغ همین کتاب، که سال ها رازآلود و دور از دسترس بود. در یک جمله دری بود به دنیایی دیگر، و تجربه ای فراموش نشدنی بود.

...

در کنار این دلتنگی ها، چند سال است که هدایت و بوف کور مرا یاد هری پاتر می اندازند. آن هم به خاطر یک مار! نَگینی، مار ولدمورت، نامی هندی است که به زبان سنسکریت می شود مار، و به اردو و هندی می شود مار ماده. گویا یادآور یکی از الهه های باستانی هندو/هندی (؟) هم هست که نیمه زن و نیمه مار بود .. و فلان و بهمان!

توی کتاب بوف کور هم راوی از زهر مار ناگ می گوید که با خود از هندوستان آورده و در کوزۀ شراب ریخته.

فقط همین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن