«سرمایی پیرامونشان را فراگرفت و هری نفس های صدادار دیوانه سازهایی را شنید که لابه لای درختان حاشیۀ جنگل نگهبانی می دادند. حالا دیگر بر او تأثیری نداشتند. واقعیت نجات یافتنش در وجودش شعله می کشید و همچون طلسمی او را از آن ها در امان نگه می داشت. گویی گوزن شاخدار پدرش در قلبش نگهبانی می داد.»

__ هری پاتر و یادگاران مرگ، ص 829

***

اگر قرار بود آدم ها با هر تغییر وضعیتی اسمشان را عوض کنند، اسم این روزهای من باید می شد بختیار! هرچیزی زمینه چینی می خواهد و تلاش و چند فاکتور خوب دیگر و البته قدری چاشنی دوست داشتنی که گاهی به آن می گویند بخت و اقبال. و به علت همین فاکتورها، آدم چنین مواقعی باید تلاشش را بیشتر کند.

این از مقدمۀ اول، که مهم تر است.

 

مقدمۀ دوم بر می گردد به دو تا چیز که با هم ترکیب شده اند. آدمِ روزانه نویسی مرتب نبوده ام، حتی گاهی که برای امتحان، خودم را ملزم کردم کمتر نوشتم و بدتر نوشتم. این شده که گاه به گاه چیزی را ثبت می کنم و بیشتر اوقات هم خلاصه اش را. دیگر این که از وقتی دست به کیبرد شده ام، دلم خواسته برای این کار کمتر از قلم و کاغذ واقعی استفاده کنم. نمی دانم چرا، آن هم من که روی کاغذ و جوهر و تمام چیزهای واقعی مرتبط با آن ها تعصب داشته م. تنها دلیلش این است که شاید برای من تق تق کیبرد و حرکت انگشت ها روی حروف و دویدن انگشت ها به شکل منفرد به دنبال هم بیشتر از حرکت نوک قلم روی صفحۀ کاغذ خلسه آور بوده و به خصوص، این دکمۀ پاک کن مجازی که بازم هم با نوک خود انگشت سروکار دارد، این بَک-اسپیس عجیب جادویی است!

بهتر است بگویم چنین وقت هایی واقعاً انگار با نوک انگشت ها چیزی را می نویسم. می توانم موقع فکر کردن های مقطعی ثانیه ای بین تایپ واژه ها و جمله ها،نوک انگشت هایم را روی مربع های صاف مقعر بکشم و احساس بهتری داشته باشم. این وبلاگ و خواهر بزرگترش، از ابتدا قرار نبوده جایگاه روزانه نویسی باشند. مدتی خیلی رسمی و جدی بودند و الآن دیگر نه. الآن دیگر مدتی است به چیزکی اشاره می کنم و به جای ثبت معمول و گزارش وار وقایع، از واژه هایی استفاده می کنم که خارج از جایگاه خود شیطنت می کنند. مثل بخش هایی از کتاب ها، یا اسم هایی که برای پست ها و مطالبم انتخاب می کنم، وقتی در کنار کلمات خودم قرار می گیرند ابزار خوبی برای یادآوری چیزهایی هستند که معمولاً با کلمه ثبت نمی شوند. این غیرمعمول بودن ها نوعی رمزنگاری است برای من.

کوتاه این که، قالیچۀ پرنده برای من حکم همان صفحۀ سفید وُرد را پیدا کرده که هرچه بنویسم خصوصی است و انگار قرار است تا ابدالدهر خودم ثبت کننده و خواننده اش باشم. اینجا حتی مطالب پست نشده ای دارد که نه بابت پنهانی بودنشان، که به خاطر ثبت شدن از روی عجله و کامل نبودنشان، پست نشده اند. عین برگه های تاخوردۀ دفتر. حالا که طرح فانوس دریایی م پررنگ تر شده (مشغله های بیشتری پیدا کرده م)، همچنان دوست دارم برگه های قالیچۀ پرنده را سیاه کنم، حتی اگر شده به صورت همان پیش نویس های نیمه کاره.

نمی دانم دنیای مجازی چقدر یاری می کند و آیا لازم است کپی شخصی تری هم فراهم کنم یا نه. فعلاً همین اهمیت دارد که یادم باشد گاهی وقت بگذارم و حتی شده فقط چیزهایی را ثبت کنم.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن