دقیقاً روند اتفاق های خوابم یادم نیست، شاید این ها که می نویسم قدری پس و پیش شده بشند. ولی فضا آنقدر قشنگ بود و احساسم آن قدر خوب بود که می نویسمشان تا برای بعدها هم یادآوری ش راحت باشد. خوشحال و پرانرژی بودم، آن قدر که می توانستم پرواز کنم!

اولش که با چیزی شبیه گزارش هواشناسی شروع شد؛ اعضای خانواده می گفتند اتفاق عجیبی افتاده و در عربستان فلان مقدار برف باریده! فکر می کردم «وسط تابستان؟!» و بلند گفتم کولر را روشن کنیم، دارد گرم می شود. مرا بردند کنار پنجره (شاید همین پنجرۀ خودم بود که ظاهرش عوض شده بود) و برف و سفیدی دنیا را نشانم دادند. همان لحظه در ذهنم فصل ها جابجا شدند و بهشان گفتم: نگاه کن! بعد از ماه ها کولر روشن کردن تا قلب دی ماه، حالا دیگر به آن نیازی نیست!

فکر می کنم پنجرۀ خودم بود، چون سمت راست منظرۀ برفی داشت تبدیل به منظرۀ متفاوتی می شد؛ انگار مسیری شکل می گرفت که ته آن به طبیعت می رسید، نمی دانم دریا یا رودخانه یا برکه...؟ و مسیر شبیه راهی باز شده بین مزرعه های ذرت در فیلم های امریکایی بود منتها گیاهانش کمی کوتاه تر بودند. فکر می کردم منظرۀ به این قشنگی را باید ثبت کرد. دنبال گوشی بودم تا با آن عکس بگیرم. و هم زمان فکر می کرم چرا من به قدر بقیه از دوروبرم عکس نمی گیرم.

بیرون رفتم و جایی بودم که پر از درخت بود، با فاصلۀ زیاد از هم، مثل پارک. و زمین چمن و برکه و ساختمان های پراکنده_ چیزی بین هتل و خانه های ویلایی_ توی خوابم فکر می کردم آمده ام ترکیه، و به درختی نزدیک شدم که رو به برکۀ بزرگ بود و شخصی که شلوار لی پوشیده بود، طوری به درخت چسبیده بود انگار از کسی پنهان شده باشد. من هم می خواستم بی توجه به همه چیز بلند بگویم پخخخخخخ تا ... همان لحظه فهمیدم ایشان خانمی هستند با موی کوتاه به رنگ خوشه های گندم و چهره ای دوست داشتنی، خانمی میانسال که دارد کلیپ موسیقی ضبط می کند و در آن ترانه ای می خواند و اگر من پخ می گفتم کارش خراب می شد و ... آن طرف هم شخصی تقریباً شبیه خودش بود با لباس بلند آبی، شبیه آبی دریا در ساعت 12 ظهر یک روز آفتابی، با همان درخشش!

دویدم و شاهکارم را برای چندنفر تعریف کردم. ناگهان فصل عوض شد (؟) و بهار بود و تازه سال تحویل شده بود و ما هم اسباب کشی داشتیم. چون صدای تونیو در راهروی منزل جدیدمان می آمد که برای عیددیدنی آمده و همین طور که به اتاق من نزدیک می شد، دیدم یکی از کیف های او بین وسایل ما جا مانده و انگار حین اسباب کشی محتویاتش بیرون ریخته و هی صدای تونیو نزدیک تر می شد و من تند تند وسایل را جمع می کردم و در کیف می ریختم. نمی دانم چرا، ولی فکر می کردم اگر ببیند وسایلش پخش و پلا شده فکر می کند بی اجازه رفته م سر کیفش، در حالی که همۀ اینها اتفاقی بود.. و حرص می خوردم چرا دقت نکردند در این کیف باز نشود و چیزی بیرون نریزد  و گم نشود!

فکر کنم درنهایت موفق شدم!

تونیو را یک نظر دیدم، بعد رفتم دیدن یک دوست دیگر که خیلی دور است و سرش شلوغ شده. لباسی که پوشیده بودم شبیه لباس صوفی هانتر در یکی از این مراسم خاص خودشان بود (همان قرمزه که مدل خاصی داشت و دوستش داشتم) اتفاقا لباس من هم قرمز بود منتها کمی اسلامی ش کرده بودم! :)))

دوستم نبود و نتوانستم ببینمش.

صحنۀ بعدی (شک دارم این صحنۀ بعدی باشد، چون ذهنم می گوید اصلاً این کلاً خودش یک خواب مجزاست و از نظر زمانی هم قبل از همۀ این اتفاق ها رخ داده!) شب بود و در سفر بودیم و جایی مانده بودیم که به جایی نمی رسید! شهری بود که برای مقصد ما وسیلۀ نقلیه نداشتند. تصمیم گرفتیم بمانیم تا بعد. و برای این کار، به جای هتل، رفتیم به بنگاه املاک. خانه هایی که به ما پیشنهاد شد این ها بودند: خانه با تم شگفت انگیزها (که بزرگ و مکعبی و نارنجی گارفیلی بود)، خانه با تم سفیدبرفی،.. و چیزهایی از این دست. از اولی خوشمان آمد و قرار شد توی آن را هم ببینیم و نظرمان را اعلام کنیم. البته اینها نقشه بود چون می خواستیم به این بهانه، شب را بگذرانیم و صبح برویم دنبال ادامۀ سفر. ادامه ش یادم نیس، احتمالاً با خواب دیگری قاطی شده یا کلاً در سرزمین سیاهی بدون مولکول های خواب محو شده.. همین قدر یادم مانده که رفتیم توی خانه و تصمیم گرفتیم بمانیم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن