آدم ها در زندگی رؤیایی در سر دارند که بیشتر اوقات به آن نمی رسند. یا سفر را آغاز نمی کنند، یا اغلب وقتی سفر را آغاز می کنند دنیا را طور دیگری می بینند و کشف می کنند و رؤیایشان تغییر می کند، مسیرش عوض می شود. گاهی ناچارند به این کار، و گاهی کنجکاوی درهای دیگری به رویشان می گشاید. اما همیشه همان رؤیای نخستین در ذهنشان می ماند و آن ها را بیدار نگه می دارد و به سویشان دست دراز می کند.

آدم ها معمولاً تنها یک چهره از رؤیایشان را می بینند و در ذهن می سازند. چهره ای اثیری و همیشه دور از دسترس. غافل از اینکه به محض آغاز سفر، رؤیا شروع می کند به تحقق پیدا کردن و ذره ذره خودش را می نمایاند. فقط چون آدم ها جزئیات رؤیایشان را نمی شناسند و همیشه تصویری کلی و رویه ای از آن دارند، نمی توانند باور کنند این ها سلول های همان پیکر است.

همه چیز به آغاز بر می گردد؛ حتی اگر ظاهر آن چه در ذهن دارند تغییر کند. انگار رؤیا تصویری نمادین از نیاز و حقیقت درونی آدم هاست که با چهرۀ مطلوب روزگار عادی آن ها نمود پیدا می کند. و رفتن و حرکت شروع می کند به تعبیر و تفسیر کردنش.

* از آهنگ زیبای یار، فرامرز اصلانی عزیز



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن