… بلوما را موقع خواندن اشعار امیلی دیکنسون در نبش خیابان اول ماشین زیر گرفت … لئونارد وود یک نیمه بدنش افلیج شد به خاطر اینکه دانشنامه بریتانیکا سرش افتاد… ریشارد پایش شکست … دوستی دیگر در زیرزمین یک کتابخانه عمومی دچار سِل شد … معده یک سگ شیلیایی به خاطر خوردن برادران کارامازوف ترکید و … (ص. ۵-۶)

***

1. چند روز پیش تصمیم گرفتم [این] کتاب را پیدا کنم و بخوانم. شنبه پیدایش کردم، ولی نه همان ترجمه ای که دنبالش بودم. صفحۀ اولش را هم نگاهی انداختم باز هم چنگی به دلم نزد. باید همان ترجمه را پیدا کنم.

[+]

2. امروز  با [کتاب] دیگری آشنا شدم که اهمیت آن درحد نان شب است (:معرفی کننده). باید دید.

بخش جالب ماجرا این بود که وقتی خواستم اطلاعات بیشتری درمورد آن به دست بیاورم، لا به لای کلمه های ریخته شده بر صفحۀ مانیتور، نام غبرایی به چشمم خورد! به احتمال بسیااار زیاد مترجم از خانوادۀ محبوب من در این فن دوست داشتنی است. و امیدوارم نتیجۀ کارش در همان مسیر باشد.

گویا کتاب دیگری را هم پیش تر ترجمه کرده:

[+]

3. خیلی اتفاقی تر، اسم آشنایی مرا به [متن کوتاه خوشایندی]رساند.

رودخانۀ برفی برای من درحد ماجراهای پرنس ادواردی نیست، اما مت مک گرگور قهرمان خیلی ها بود در سال های دور.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن