دلم پیشش است.

شاید بیشتر از این نتوانم برایش کاری بکنم، دست کم حالا.

ولی همیشه به او فکر می کنم، می دانم.

و سرنوشت با بی رحمی تکرار می شود تا خودش را به رخ کسی بکشد که زمانی قربانی ضعیفی در چنگالش بوده.

متأسفانه آینۀ جادویی در دستان من است و آن که باید، به آن نگاه نمی کند تا گذشته را ببیند و از آینده پرهیز کند. و به همان راه می رود که او را بردند.

کاش می شد کاری کرد!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن