شاید هاوارد فاست با اثرش، اسپارتاکوس، شناخته شده باشد اما برای من موسی دوست داشتنی تر و جذاب تر بود. و البته احتمال دارد مترجم در این میان تأثیر زیادی داشته (مترجم اولی: ذبیح الله منصوری و مترجم دومی: م مؤید).

یکی از شب های فروردینی آن سال ها، کنج یک لوازم التحریری کهنه پیدایش کردم و بلافاصله و بااشتیاق خواندمش. سه ماه بعد دوباره خواندمش و بعد از آن کنج کتابخانۀ خودم مانده تا باز هم خوانده شود. نمی دانم چرا روایتش را دوست دارم و مطمئنم دست کم باری دیگر می خوانمش. گاهی که یادش میفتم، بین کتاب ها به زحمت پیدایش می کنم. همین الان ندیدمش و متعجب مانده بودم به چه کسی امانتش داده ام که ناگهان پیدایش کردم.

عطفش بسیار بی رنگ شده و همین دیدنش را بین کتاب های دیگر سخت می کند.

جا دارد چیزهای بیشتری دربارۀ آن برای خودم ثبت کنم. بهتر است منتظر بمانم تا زمان بازخوانی اش فرا برسد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن