1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند وسط اتاق یا هال. بعد هم با چشم هایی دیوانه و پرتوقع نگاهی بیندازند به دور و بر و از همان حفره برگردند سر کارشان.

2. هربار چیزی را مزتب می کنم و به وسایل قدیمیِ مدت ها یک گوشه مانده سر می زنم، یاد یکی از حکایت های مکتوب1 از پائولو کوئلیو میفتم درمورد جادوگرها و یکی از سنّت هایشان و ... که همان فنگ شویی امروزه است. بعد هم یاید یکی از مطالب اینجا می افتم که درمورد کمد شلوغ و بی سروته خانۀ ماقبل قبلی نوشته بودم و یاد شعری از پابلو نرودا (نمی دانم چرا، شاید ابتدای مطلبم آن شعر را نوشته بودم) همان که اینطور شروع می شود:

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر ... (فلان و بهمان)

و چون این شعر با آزاد کردن انرژی چیزهای مخفی م گره خورده، کلی خوشحال می شوم که چند قدم از آغاز مردن فاصله گرفته م. بعد خودِ الآنم را با خودِ آن سال ها مقایسه می کنم و خوشحال تر می شوم که چنین تغییراتی صورت گرفته و ... به می گویم کاش همین قدر که الآن به امروزم یقین داشتم، آن روزها با شک بهشان نگاه نمی کردم و ... چه کنیم که خاصیت روزگار و آدمی چنین است! بعد مطمئن تر می شوم که قرار است سال های آینده فلان طور و بهمان طور بشود، همان طورها که این روزها انتظار دارم باشند و ...

3. مجموعه ای از آوازهای عاشقانۀ اسپانیایی دانلود کردم و امروز، موقع مرتب کردن کشو، بهشان گوش می دهم. بعضی ها مشکل دارند و بعضی ها انگار نصفه مانده اند! خوبی ش این است که از هرکدام خوشم بیاید می توانم جداگانه سرچ و دانلود کنم.

جالبش اینجا بود که همه را انتخاب کردم و enter، ناگهان به طور تصادفی آهنگ خاصی پخش شد که دهانم واماند: Historia de un amor (داستان یک عشق) با صدای آنّا گبریل که البته من ورژن گوادالوپه پی نِدا را تا حالا شنیده بودم. این هم از شوخی های روزگار است!

4. گفتم کشو، آخ که چه کشویی! ظاهرش آرام و خندان بود اما درونش ماده ببری خشمگین و گرسنه خوابیده بود و انتظار مرا می کشید. تا حالاش که چندبار بهم پنجه زده و دست هایم را گاز گرفته.

*بندی از شعر خون منتشر از لورکا با ترجمۀ احمد شاملو



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن