از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن