یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده!

بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید. نمی خواهم بگویم خیلی آدم جامع الاطرافی بود و دید گسترده ای داشت، مثل هولدن و بقیۀ ما یک آدم معمولی بود اما دوست داشت زندگی در اطرافش به سبک خودش جریان داشته باشد و این خواست خودش بسیار با آنچه در واقعیت در جریان بود، فرق داشت. برای همین مثل هولدن گاهی اذیت می شد و شاکی. در حد خودش، در زمینۀ تحصیلی مان پیشرو بود و برای همین دوست نداشت واحدهای ادبیات کلاسیک را بخواند. حتی مثنوی خواندن و مولانا که آن قدر شیفته دارد هم او را اقناع نمی کرد. بیشتر وقتش را با خلوت کردن با آثار بزرگان ادبیات و به خصوص شعر معاصر می گذراند و البته دست گرمی در نوشتن هم داشت.

دوست خوبی بود و با من خیلی فروتن و مهربان بود و در عین حال شخصیت خودش را هم حفظ می کرد. اما همین جابه جا شدن های مکرر من، سوای آن هیجان که احساس می کنی روی عرشۀ کشتی داستان های ژول ورن ایستاده ای و در آستانۀ فتح ناشناخته ها هستی، این بدی را داشته که در هر شهر و ولایتی، کسی یا کسانی را پشت سر بگذارم. او هم دوست گرامی ای بود که در پس پرده ای از کلمات کمرنگ و ناپیدا شد.

* دقیقاً بهار سال بعد، برای بار سوم در آن سال به نمایشگاه کتاب رفته بودم تا ته ماندۀ لیست آن سال را تهیه کنم و دلی از عزا دربیاورم. عصر بود و من در محوطۀ سبز و بین شلوغی با قدم های بلند راه می رفتم که میخکوب شدم. همین دوست عزیز با چهرۀ آشنای دیگری (همکلاسی اش) و یکی دیگر که نمی شناختم و یکی از همکلاسی های خودم به نمایشگاه آمده بودند. همکلاسی من این اقبال را داشت که به علت گرایش های سلیقه ای مطالعه ای و البته حسن بزرگ همشهری بودن، با این دوستم همراه تر باشد. دیدار خوبی بود. روحم سرشار شد. عکسی گرفتیم و دیگر بعد از آن خبر و اثری پیدا نشد.

این وسط نخ محکم ناپیدایی بود که ما را به هم وصل می کرد و خدا را شکر، آن قدر حواسمان جمع بود از مزایای آن استفاده کنیم. ولی بعد از دوران تحصیل، چیزهای دیگری مانع شدند که هرچه فکر می کنم منطقی و البته قدری پیچیده به نظر می رسند. یکی ش همین فاصله. جوری که حتی با تلفن و دیدار گاه به گاه هم حل نشود.

بقیه اش هم بماند. این مطلب بیش از حد خودش طولانی شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن