یک دفعه یادم افتاد چقدر از زندگی دوگانه خوشم می آید؛ زمانی دوست داشتم نیمی از سال را جایی باشم، با شرایط تعریف شده ای برای زندگی، و نیم دیگر سال را جایی دیگر و با شرایطی دیگر. بلاگری بود/ شاید هنوز هم باشد_ من مدتهاست نوشته هایش را دنبال نکرده ام_ نوع کار و زندگی اش همان دنیای ایده آل آن سال های من بود.

   آخرین زندگی دوگانه ای که دوست داشته م، ترکیبی بوده. اینکه نیمی از سال مثل Lizy فیلم بلوبری در سفر باشم و از کنار آدم های گوناگون رد شوم، و نیم دیگر سال مثل Jeremy در گوشه ای از کافه م در گوشه ای تعریف شده و ثابت از این دنیا، سرم به کار خودم باشم و آدم های گوناگون از کنارم بگذرند و من شیشه ای بزرگ داشته باشم برای جمع کردن کلیدهایی که جا می گذارند، و داستان هایشان را برای مدتی در جایی حبس کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن