خیلی پیش تر ها گاهی خیال می کردم چطور می توانم آدم های محبوبم را ببینم، اغلب مشاهیر. بعضی هاشان که مرحوم شده بودند، مثل ژول ورن. اما کم کم که دنیا پیشرفت کرد و با معاصرها هم آشنا شدم، حساب می کردم باید برای دیدن فلانی چند کیلومتر بروم، چقدر پول داشته باشم، چقدر بزرگ شده باشم، اصلاً به او چه بگویم!

یکی از موارد مهم، آدرس دقیق پیدا کردن بود. فکر می کردم به کشور موردنظر که رسیدم، توی یک شهری_ حالا هرکجا_ از هرکسی سرراهم بود بپرسم «فلانی رو می شناسید؟ کجا زندگی می کنه؟» حالا ممکن بود خیلی ها ندانند، بعضی ها نشناسند، یا بگویند برو فلان شهر و اینجا نگرد! .... ولی در خیال های من همیشه اولین نفری که ازش می پرسیدم، آدرس دقیق را می دانست و من بدون دردسر درِ خانۀ آن فرد بودم!

کمی بزرگتر که شدم، دیگر از دیدار رودررو چشم پوشیدم چون فهمیده بودم به آن زودی ها میسر نمی شود. ایمیل و کامنت و .. اینترنت که نبود. باید دست به دامن نامۀ کاغذی می شدم. حتی یک بار برای معین نامه نوشتم و مانده بودم باهاش چه کنم. چون آدرسی نداشتم! همین طور دو به شک مانده بودم که معدومش کنم یا به یکی از این رادیوهای بیگانه بفرستم تا آنها به دستش برسانند. نامه هم بین کاغذهای دفتر ریاضی م عاقبت رقت انگیزی داشت. یک بار چندتا از بچه های کلاس آن را از بین دفترم برداشتند و خواندند و خلاصه شد اسباب مضحکۀ من. ولی من خودم را می زدم به آن راه آن قدر جدی برخورد کردم که زود یادشان رفت. یعنی با حساب و کتاب آن سال هام اگر می رفتم توی بطری و می گفتم مرا پرت کنید توی دریا زودتر به مقصد رسیده بودم!

الآن دنیا به همان اندازه که بزرگ و پیچیده به نظر می آید، کوچک و آسان یاب شده. ممکن است چند سال دیگر در گروه مجازی عضو باشیم که ازقضا، فرد مشهور دوست داشتنی مان هم عضو آن باشد!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٧/٢ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن