بوق ها به صدا درآمدند و جیغ لاستیک ها از همه جا بلند شد و برای اولین بار در زندگی ام گفتم مردم این جوری می میرند. دقیقاً همین جوری. .. من و رندالف در این مخمصه با هم بودیم. یا می مردیم یا تا آخر عمر در بخش انتهایی یک بیمارستان زندگی می کردیم و پرستارها دست و پای به خواب رفته مان را ماساژ می دادند و در گوشمان حرف های امیدوارکننده زمزمه می کردند. من و رندالف، با آن ریش بزی و تی-شرتی که رویش یک کراوات نقاشی شده بود، دو برادر لرزان و نالان بودیم که دیوانه وار دنبال کمربندهای ناموجود می گشتیم و برای حمایت و دلداری به هم چنگ می زدیم. استارسکی و هاچ از نمایش اسف بار ما لذت می بردند و فرمان را تکان می دادند و لایی می کشیدند تا ترس و لرز و دعا کردن مذبوحانۀ ما را تماشا کنند. ص114

___سیارۀ میمون ها

 

یادم می آید یک بار که به دیدنش [مادربزرگ] رفته بودیم یک ریز راجع به مرگ حیوان خانگی اش حرف می زد، یک ماهی قرمز معمولی که توی یک تنگ کثیف روی لبۀ تنها پنجرۀ خانه نگه می داشته. از سر کار برگشته و وقتی دیده که تنگ خالی است نتیجه گرفته که ماهی خودش را از پنجره پرت کرده بیرون. ص36

___مادربزرگت رو از اینجا ببَر!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن