خواب را به صورت روایتی می دیدم که در ذهنم تعریف می شود؛ داستان روزگاری با شادی های محدود. 

اینکه سلول های مغز شادی های روزمره را فقط در خود انبار می کنند و فرصتی برای ما نیست تا جزء جزء همۀ شادی ها را تحلیل کنیم و از آنها بهره مند شویم. بنابراین، سازمانی شکل گرفت که سلول های مغز را از شادی ها تخلیه و خودش ذخیره می کرد. دیگر هرکس نیاز به شادی داشت، می توانست بسته ای از هر نوع آن را برای خودش بخرد. درنتیجه، هم استفاده از شادی ها محدودتر شد هم به راحتی قبل در دسترس نبود و ...

در خواب فکر می کردم به این ترتیب حجم مغز ابتدا کمتر می شود. چون سلول های بی استفادۀ آن خود به خود محو می شوند. ولی بعدتر، کسانی هستند که تصمیم می گیرند از این فضاها به نفع کارهای مغزی و ذهنی دیگر استفاده کنند.

ته خوابم هم به این فکر می کردم که طرح خوبی برای داستانی تخیلی می شود. ولی بیدار که شدم به نظرم کلیشه ای و تکراری آمد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن