دهانی از میانِ من ِ گذشته باز می شود و می خواهد فریاد بزند، من ِ دَه ساله با نگاهی دهانش را می بندد، فریادش را به ضجه های بی صدا تبدیل می کند و رو بر می گرداند. این منی که تازه به بلوغ رسیده و قدرتش از همه بیشتر است.

منِ گذشته خودش را در دهلیزهای زمان پیدا نمی کند، ناچار به دامان حال می آویزد و بدون هیچ اجباری شرایط منِ تازه بالغ را می پذیرد. می نشیند، قوز می کند و سرش را به میان زانوانش فرو می برد و دست به ترک های دلش می کشد. چشم هایش خشک است، دهانش هم خشک می شود. حرفی برای گفتن ندارد. همه چیزش را همان دهۀ پیش، در آستانۀ تولد منِ جدید، معامله کرد و دست خالی به میدان آمد. می دانست در این مبارزه شکست می خورد. برای همین هم آمده بود. این شکست را شیرین می داشت. منِ بالغ هم همیشه رعایتش را می کند و پشتش را به خاک نمی مالد. ولی هیچ یک در این شرایط تکۀ نوری برای چنگ زدن و گرفتن دست یکدیگر ندارند. توی دهلیزهای تاریک می دوند و راه می روند و فقط می دانند باید آن قدر در تاریکی راه بروند تا به روشنایی برسند، به باریکۀ نوری که خبر از سرزمینی دیگر بدهد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن