...نه! اینطور که می گویی نبود، طور دیگری بود. مثل شب هایی بود که آدم قصد داشته باشد خیره به تاریکی بالاها، ستاره ها را تک به تک با نگاه بچزاند؛ نتواند و بعد هم بی خیال شود و باز فکر کند ته سیاهی به کجا بر می خورد و هر بار هم بداند: به هیچ کجا! ص151

***

   همان اول که کتاب را دست گرفتم، حال و هوای نثر گلشیری از بین صفحه ها بیرون زد. وهم غریب؛ چیزی که انگار گاهی از درون خودت بیرون می تراود، می دانی و نمی دانی چیست و بدتر اینکه نمی توانی با کلمات تعریفش کنی. به کلمه که در می آید، شکل دیگری می گیرد و هربار از توصیفش عقب می مانی، تا حدی که به خود می آیی و می بینی از اصل موضوع، شکل اول و اصیل آن، سرچشمۀ ظهورش، دور افتاده ای. مثل آدم با سیبی در دست و هبوط کرده!

   و همچنین واژه ها و جمله بندی گلشیری وار که نثر را به متن کلاسیک نزدیک تر می کند. با این همه، انصاف نیست نام تقلید بر آن بگذاریم.

   کتاب در چند فصل است؛ انگار مجموعه داستان کوتاه، اما فصل ها به هم مرتبطند. سیر تاریخی عشق اثیری در نسل های مختلف یک خاندان قجرتبار، عشقی که معمولاً به جنون و گمگشتگی ختم می شود.

   فصل های اول را بیشتر دوست داشتم و پنگوئن های سرگردان کمتر از باقی فصل ها توجه م را جلب کرد. گویا کتاب دنباله ای هم دارد؛ [اندوه مونالیزا]، که همان مضمون قبلی را دنبال می کند:

[نویسنده کتاب میگوید: « رمان «مونالیزای منتشر» به دوره قاجار و دوره پهلوی اول، و رمان «اندوه مونالیزا» به دوره پهلوی دوم و اوایل انقلاب می‌پردازد.]

احتمالاً بعدها بخوانمش.

 

 

_ نکته: کتابی که من خواندم، چاپ سوم (90) است و زن چهره ناپیدای روی جلد، آینه ای که در دست دارد، [نقشی هخامنشی] را بازتاب می دهد. در صورتی که چاپ های قدیم تر [تصویر زنی قجری] [و +] را!!

   *مونالیزای منتشر، شاهرخ گیوا، نشر ققنوس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن