دنیای ادبیات داستانی چیز مهمی کم دارد!

پرتغالیِ خانوم.

پرتغالیِ درخت زیبای من یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های مرد دنیای کتاب هاست. با خودم فکر می کنم اگر روزی نویسندۀ توانایی پیدا شود و دربارۀ زنی بنویسد که پرتغالی زندگی اش بوده، او چطور زنی خواهد بود؟

لزومی ندارد ماجرا عین کتاب اصلی باشد. نه لازم است کودکی درد را کشف کند و در بهترین روزهای زندگی اش سختی بکشد، نه حتی خانوم پرتغالی، زنی تنها و دور از اجتماع و رازآلود باشد. باید کمی فکر کرد. پرتغالی ای که می شناسیم را با تمام خصوصیاتش مجسم می کنیم. همه چیز برای مرد بودن و تغییر او باورپذیر است.مردی که هیچ کس انتظار ندارد آن چنان موجودیتی در لایه های شخصیت خود داشته باشد که برای پسربچه ای مانند زِزه خدا شود.

زن ها چطور؟ باید چطور باشند تا کسی ابتدا ازشان توقع پرتغالی شدن نداشته باشد؟ من فکر می کنم زنِ این ماجرا باید، برعکس پورتوگا، زنی معمولی باشد با خانواده ای پرجمعیت، از آن ها که بام تا شام سرشان به بچه داری و رفت و روب و شستشو گرم است، گاهی بچه هایشان را دعوا می کنند و برای خودشان وقت کم می آورند. از آن ها که وقتی بعد سال ها به جشنی دعوت شدند، با خجالت پا پیش می گذارند و فقط یک دور می رقصند، اما آنچنان می رقصند که خودشان و بقیه تعجب می کنند و فرزندانشان می گویند: مامااانننن؟؟؟!!!

اما صبح فردا همه چیز فراموش می شود. این زن فقط وقتی در گرگ و میش غروب تنها روی ایوان خانه نشسته و منتظر جاافتادن شام و بازگشت عزیزانش است و شاید بافتنی یا گلدوزی ای روی دستش پاشد، شاید زمزمه ای غریب هم بر لب داشته باشد، آماده است تا بخش مخفی روحش را نمایان کند.

زنی که ...

خیلی دوست دارم داستان بانوی پرتغالی را بخوانم. داستانی جاندار و فراموش نشدنی، داستانی پر از شادی و اندوه داقعی، پر از بغض و خنده و آب چشم! بدانم زِزۀ ماجرا چطور با اون آشنا می شود و چطور ارتباطشان شکل می گیرد و به هم وابسته می شوند ... اصلاً همین ززه خودش رازی است، دختر است یا پسر؟ چند ساله؟ چه چیز باعث شده روحش گشوده شود و پذیرای خانوم پرتغالی باشد؟ از باغش میوه دزدیده؟ یا برعکس، در حمل سبد خرید سنگینش به او کمک کرده؟

حتی می شود او از خانواده ای مرفه باشد و پرتغالی بسیار فقیر!


 

 

مگی بیشتر از اغلب مردم می دانست که فراسوی دنیاها چه چیزی قرار دارد. او خودش درها را باز کرده بود و موجودات زنده ای را که نفس می کشیدند از صفحات زرد و بی رنگ بیرون کشیده بود» ص62

__ طلسم جوهری

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٧/٩ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن