[سریالی که قرار بود بیش از یک فصل باشد، ولی نشد.] امیدوارم دست کم تهش را خوب جمع کرده باشند.

جاودانه ای که زندگی ابدی اش را نفرین می شمارد. دکتری که در پزشکی قانونی کار می کند و به علت زندگی طولانی اش، خیلی چیزها را می داند_ چون از نزدیک دیده یا فرصت مطالعه درموردشان را داشته_ و همین مهارت، باعث راه یافتنش به دم و دستگاه پلیس نیویورک می شود.

اپیسودهای اول را فقط برای سرگرمی دیدم ولی به نظرم آمد از آن سریال هایی است که نویسنده حرفی برای گفتن دارد. برای نمونه، مونولوگ های اپیسود 15 را خیلی دوست داشتم (منظورم مونولوگ هایی است که ابتدا یا انتهای اپیسود گفته می شود و در بعضی سریال ها، پیش درآمد یا نوعی نتیجه گیری است و داستان بر اساس آنها بسط پیدا می کند). مخصوصاً آنکه آدمها را به درخت تشبیه کرده بود... Abe افتاده بود دنبال پیدا کردن اجدادش و درآخر، چند قطره خون مشترک با هنری پیدا کرد.

نکات خوب سریال کم نیستند؛ روش داستان گویی، آرام آرام وارد شدن به گذشتۀ هنری، اشاره های ظریف و دوست داشتنی به ارتباط بین هنری و ایبراهام، ... . جلوۀ بصری سریال به نظرم خاص و دلپذیر است. زندگی را خیلی تمیز و دوست داشتنی و عادی نشان می دهد! قتل و جنایت هست، اما پلشتی ندارد. لباس ها زیبا و عادی و تمیز و خوشرنگند، و همۀ اینها به شکلی نیست که اشرافیت در آن باشد. آسمان نیویورک واقعاً زیباست و چمن هایش سبز هستند! اینها، هرچه باشد، زیبا و دوست داشتنی است. در منزل هنری و Abe و عتیقه فروشی شان از آن قرمز-آجریهایی غلبه دارد که تحسین می کنم.

نکتۀ دیگر، ویژگی خاص هنری است (بالا نوشتم) که او را تبدیل به نوعی شرلوک هلمز کرده. به عبارتی، آنچه ما و کارآگاههای دوروبر هنری در آینه می بینیم، او در خشت خام می بیند!

_ درنهایت، باید ببینم همۀ این ماجراها چطور به پایان می رسد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن