دیروز و امروز، فیلم_ به زعم خودم_  عجیب کوبریک (Eyes wide shut -1999) را دیدم. فیلم خوبی بود، اینکه طی یک «خواب*» و بیداری، سمت و سوی زندگی زن و مرد مشخص شد و ..

عصر که خوابیدم، رؤیای بخشی از شخصیتم را دیدم که تا مدتی به سختی با آن درگیر بودم و الآن همراهم است، هنوز هم با آن درگیرم و همچنان امیدوار. ولی توی خواب دوباره پررنگ و مهم شده بود. از کوچه های باریک پرپیچ و خم گاه نورباران می گذشتم و (فکر می کنم وقفه های توی راه که براثر ناهمواری های اندک پیش می آمدند، مفهومشان همین بالا پایین شدن های کوچک این دوره باشد) وقتی به مقصد رسیدم، بلند بلند گریستم. برای آنکه شخص موردنظر بفهمد و جویا شود و چاره ای بیندیشد. اما برعکس، فرد مهم دیگری که دلم نمی خواست متوجه شود، فهمید! مشکل من در خواب حل نشد، فقط به شکل دیگری حل شد، طوری که مثلاً بگویند «هدف وسیله را توجیه می کند» اما خود من درنهایت این را نپذیرفته باشم.

بیدار که شدم، آنچنان تحت تأثیر بودم که مسئله دوباره برایم باز شده بود و اهمیت پیدا کرده بود، دقیقاً مثل زخم سربازکرده که توصیفش می کنند. منتها بدون درد. فقط احساس خلأ و اینکه باید دوباره به عقب بازگردم و کاری را دوباره انجام دهم. و یک لحظه ترسیدم! زن توی فیلم، در خواب می خندید اما وقتی بلند شد گریه می کرد. من توی خواب گریسته بودم و احساس عقب نگه داشته شدن داشتم و در بیداری، واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم.

در خواب، فکر می کردم (یعنی انگار داشت برایم ثابت می شد) که آن دو نفر با هم دست به یکی کرده اند تا من به مقصد نرسم. و آنکه باید بداند، هنوز نمی داند. هنوز نمی داند، چه در خواب و چه در بیداری.

*خوابیدن و برخاستن/ خوابی که زن می دید



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۸/۱٠ | ٥:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن