همچین به رگ غیرتم بر می خورد اگر چلنج 2015 گودریدز را با سرافکندگی ترک کنم. یادم نیست وقتی 30 کتاب را برای این سال انتخاب کردم، به چه فکر می کردم! اینکه با هر دست دو کتاب را نگه داشته ام و هشت چشم دارم و چهار مغز با پردازش جداگانه...؟ شاکی نیستم، بیشتر هیجان زده ام. چون چند قدم محتاطانه با پیروزی فاصله دارم.

چند سال به اکانتم دسترسی نداشتم و تابستان توانستم احیاش کنم. تا آن موقع حدود 3 ماه بدون کتاب را از دست داده بودم. این روزهای آخری، تصمیم گرفتم هرطور شده از زمان استفاده کنم. حتی شده، بروم سراغ کتاب های لاغر نحیف. کتاب های باریک جفاشده بهشان را از جایشان درآورده ام و در مقر کتابخوانی چیده ام و یکی یکی کشفشان می کنم. انگار قانون عجیبی برشان حکم فرما شده؛ هرچه نحیف تر، پرکشش تر!

_ آن ها کم از ماهی ها نداشتند، شیوا مقانلو <3، نشر ثالث. داستان هایی با محوریت زنان. عجیب و دوست داشتنی. بیشتر از همه پری ماهی را دوست داشتم.

_ کارآگاه زبل، آسترید لیندگرن، بهمن رستم آبادی. اگر ترجمۀ بهتری می داشت، از این جهت که مترجم با کودک درونش کار می کرد نه بالغش، بهتر می شد. داستان خیلی خاصی نبود، ولی خواندنش برایم جالب بود. دلم برای برادران شیردل و درۀ گل سرخشان تنگ شده بود.

_ گیرنده شناخته نشد، کاترین کرسمن تیلر، بهمن دارالشفایی، نشر ماهی. داستانی تقریباً کوتاه، در قالب نامه هایی بین دو دوست آلمانی، یکی یهودی و ساکن امریکا، دومی مایه دار و ساکن آلمان که کم کم شیفتۀ هیتلر و حزب نازی می شود. دگرگونی شخصیت و روابط این دو طی صفحه های اندکی رخ می دهد و ماجرا با سنگدلی آرامی به پایان می رسد. هیچ کس هم از واقعیت خبردار نمی شود! رویۀ داستان، درواقع، معمایی ندارد. خیلی راحت می شود ماکس را یک طرف گذاشت و مارتین را یک طرف. ولی می شود بعدش فکر کرد که آیا مارتین واقعاً حرف دلش را می نوشته؟ یا نامه های آخر کار خود ماکس بوده؟ ماکس چه احساسی داشته، خونسرد و سرشار از انتقام بوده یا می گریسته و بار اندوهش سنگین تر می شده؟

_ جوجه مرغ دریایی و گربه ای که به او پرواز کردن آموخت، لوئیس سپولودا ی عزیزم، علیرضا زارعی، کتاب های کیمیا (نشر هرمس). سهم دیروزم از دنیای کاغذی، کتابی که عاشقش شدم و دلم می خواهد باز هم بخوانمش. باید چندین انیمیشن و ... از روی آن ساخته شود. باید در مهدها و مدرسه ها خوانده شود و آدم بزرگ ها وقتی برای بچه ها می خوانندش، به این فکر بیفتند که کتاب را با خود به خلوتشان ببرند و بارها بخوانند. حق این کتاب آن است که من هم مطلب جداگانه ای برایش بنویسم.

*یک تکه از شکلات Eterno را چندروز است نگه داشته ام و به زمانی فکر می کنم که خوردنش لذت بیشتری دارد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٩/٢٤ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن