هربار پشت گوشم را می خارانم، یاد آلفونس می افتم که وقتی می نشست لبۀ چاه و پشت گوشش را می خاراند، آن دو خواهر می فهمیدند فردا قرار است باران بیاید.

*فکر می کنم شخصیت اصلی یکی از داستان های ایتالو کالوینو بود. داستانی که اسمش یادم نیست، از مجموعۀ داستان پروپیمانی که اسم آن هم یادم رفته، و از دوست داشتنی ترین کتاب های آن دورۀ زندگی م بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن