مردِ تمدنِ موهنجودارو کشف کرده بود که نیویورک آیندۀ جهان است. درحقیقت، آیندۀ  جهان از سلسله ای شهرها تشکیل می شد که شباهت قابل توجهی به تمدن نیویورک داشتند. چون به دلیل اختراع ماشین، که کم کم تمام تمدن های نوسنگی را تسخیر کرده بود، همۀ مردم کوله بار خود را روی دوش می گذاشتند و از جایی به جایی می رفتند و جهان مجبور بود خود را برای یک نوع تمدن نیویورکی آماده کند. اما تنها مردِ تمدنِ موهنجودارو بود که می دانست یک چنین تمدنی بدون هیچ شک و تردید نیازمند یک اقیانوس است. ص50

_کتاب لاغرک داستان مردان تمدن های مختلف از شهرنوش پارسی پور رو می خونم و از عجیب بودن عادی گونۀ خاصش و طنز آشکار و پنهانش لذت می برم. بین این چند داستان، که از تمدن گوناگون کلده و اور و آرام و کنعان و ... روایت می شه، سه مرد تارزن و ریش دار و اون که هرروز ریشش رو می تراشه و مهاجرت به امریکا و معشوق (زن) مشترکن. تا حالا هم داستان «مردان تمدن آرام» رو بیشتر دوست داشتم.

_کتاب نحیف کاخ ژاپنی از ژوزۀ عزیزم رو دیروز تموم کردم. قهرمانش پدروی نحیف نقاش بود که با شاهزاده ای ژاپنی به گردش در کاخ نادیدنی می رفتند و دو گل سفید و سیاه هستی رو در دست داشتند. داستان کتاب، بیشتر از هرچیزی، ذهن منو به این سمت برد که در دوره ای از زندگی گوهر اثیری حادثه ای (آشنایی با فردی یا هر اتفاق دیگه ای) نیروی درونی انسان رو شکوفا می کنه، تا جایی که مرزهای زمان و مکان رو زیر پا می گذاره و ...



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن