برف روی کاج ها آرام و کم هیجان و آرام-جذب-شونده بود؛ مثل چیزی که جرعه جرعه بنوشی و همان طور به تدریج در تو جذب شود.

تقریباً همه چیز سرجای خود و بجا بودند. نه که چیز آنچنانی ای داشته باشد، ولی هرچه داشت مناسب و متناسب بود و کل مجموعه، به جای گشودن صفحه ای بزرگ و شلوغ درمقابلت، کتابی چندصفحه ای جلو رویت می گذارد که با تأمل صفحه هایش را ورق بزنی و در هر صفحه چیزی را بخوانی و به آن فکر کنی. واکنش رؤیا، ارتباط رؤیا با دوستش، عاقبت مریم و بهروز، رؤیا و نریمان (شخصیت نریمان را دوست نداشتم. نه که باید طور دیگری می بود، همان بود که باید، ولی من خودم چنین آدم هایی را در لایۀ دورتری از خودم قرار می دهم.)، علی و رؤیا، علی و نسیم، مسافرت علی ، آخ علی ، علی ،... ! کاش نسیم را با خودش نبرده بود! اگر نبرده بود خیلی بهتر بود. درخواست آخرش پذیرفتنی می شد حتی. علی از آن آدم هایی است که حیف است با او زندگی نکرد.

از پیمان معادی متشکرم برای این فیلمش. امیدوارم همیشه رو به پیشرفت باشد.

_ کاش حسین پاکدل بیشتر فیلم و سریال بازی کند! (سلام به بیست و اندی سال پیش خودم!)

 همینطوری:

__ دوست داشتم این هنرپیشه در نقش اکرم در سریال شهرزاد بازی می کرد. به نظرم بیشتر به قیافه ش می آمد. آن یکی احساس منفی ش بیشتر است و همذات پنداری مرا کمتر بر می انگیزد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن