اِربال نمی دانست چرا نقاش دوست داشت هنگام غروب خورشید مهمان مغز او باشد. با لطافت اما محکم پاهای خود را دور گوش های اِربال گره می کرد و مثل مداد نجار روی گوش های او می نشست. ص80

***

مداد نجار* را دوست داشتم. دوست دارم. دلم می خواهد بعد مدتی، در موقعیتی که دلم آن را بطلبد، بار دیگر بخوانمش. من هم دلم می خواهد ماریسا را ببینم. با چشم های خودم، خبرنگار ابتدای داستان، و اربال به او نگاه کنم. نمی توانم از چشم ها و نگاه دکتر بگویم. او، خودش، نگاه کردنی است. برای بیشتر دیدن او باید جای آن راهبۀ موقرمز باشم. بعد هم توکای سیاهی بشوم و خود آن راهبه را نگاه کنم. شخصیت های دوست داشتنی نازنین!

_کتاب ماجرای اسپانیای فرانکو و اختناق است و بیشتر محدود شده به تعدادی زندانی مخالف فرانکو، که مهم ترینشان دکتر دانیل دابارکا است. بیشتر داستان را اِربال، زندانبان دکتر، روایت می کند. اربال خودش زندانی نیروهای دیگری است. اما همراه خوبی دارد؛ روح مرد نقاشی که خودش مدتی قبل او را کشته.

همان طور که در مقدمه اشاره شده، زمان و راوی و زاویۀ دید و گویندۀ نقل قول ها معمولاً ثابت و مشخص نیست و به قولی، این رمان چندصدایی است. اما این درهم آمیختن ها شیرین و پذیرفتنی است، بدون مغلق بودن بیخود و تکیۀ زیادی بر فرم و گیج کردن خواننده. همراه با روایت، از این سطر تا آن سطر، در زمان سفر می کنی و عجیب این سفر را دوست داری. انگار وقتش بوده همین جا به گذشته اشاره شود. مانوئل ریباس داستان گوی خوبی است. خیلی خوب!

ابتدای رمان تقریباً انتهای آن است. خبرنگار به ملاقات دکتر رفته، که اکنون پیر و بیمار است و شاید به زودی از دنیا برود. بلافاصله روایت گذشته آغاز می شود؛ گذشته هایی که درهم تنیده اند و از چند گوشه روایت می شوند.

سمت راست: مانوئل ریباس

مداد نجار را حدود دو ماه پیش خریدم. همان شب که خرید کتابی شیرینی داشتم. اما بیشتر امیدم به یکی از کتاب های دیگر بود که همراه مداد نجار بود. آن را زودتر خواندم. از تلخی این یکی انگار می ترسیدم. فکر می کردم ممکن است افسرده ام کند. آن هم در این شب و روزهای پاییز-زمستانی. اما، برخلاف انتظارم، این را چندبرابر آن یکی دوست دارم.

گاهی فکر می کنم دارم تغییرات کوچکی را در خودم تجربه می کنم. خانوادۀ پاسکوآل دوآرته با آن همه تلخی اش، تصویر گرنیکای ترسناک پیکاسو بر جلد این یکی کتاب، هیچ یک، چندان مرا نمی ترسانند و «محاصره» نمی کنند. اما هنوز برای نتیجه گیری زود است. چون من دوستدار هنر درخشان نویسندگان این کتاب ها هستم. هنوز می توانم خودم را متقاعد کنم برای همین است که این کتاب ها را با لذت خواندم. هنوز زود است درمورد تغییر احساسم به تلخی بیانیه ای برای خودم صادر کنم.

*مداد نجار، مانوئل ریباس، ترجمۀ آرش سرکوهی، به نگار.

_ به نظرم رسید شاید «مداد» «نجار» اشارتی هم به آن نجار داشته باشد که رنج های بشر را بر دوش کشید. همین طوری! به خصوص که دکتر دو بار از مرگ رست، «دکتر» است و سعی می کند آنچه از دستش برمیاید برای زندگی و نجات بیمارن بکند، اما مسیحادم چندان معتقدی نیست. همه چیز را برمبنای دانش می سنجد. مداد نجاری، سمبل ناآرامی و در عین حال آرامش اِربال، معمولاً همیشه پشت گوشش بود. یاد جمله ای از مقدمۀ کتاب افتادم:

«افسانه های گالیسیایی علت بیماری انسان را بیماری سایه های آن ها و نوش داروی آن را باز به هم پیوستن سایه و انسان به یاری زمان و خاطره ها می دانند» ص7

طبق ذهنیت من، اربال یهودایی است که بین خیانت و وفاداری دست و پا می زند. در آخر هم مداد آرامش بخش را به شنوندۀ روایتش می سپارد. انگار که: بیا، تو این بار را به دوش بکش. به یاری مداد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن