اهالی دهکده گفته های ولادیشای بینوا را باور نکردند، حتی وقتی دیدند دوان دوان از تپه پایین می آید، رنگ صورتش مثل روح پریده و دست هایش را در هوا تکان می دهد و گوساله ای در کار نیست. اهالی باورش نکردند، وقتی توی میدان دهکده از حال رفت، نفس بریده و هراسان و بالکنت به آن ها گفت که شیطان به گالینا آمده است و زود کشیش را خبر کنید، آن هاحرف هایش را باور نکردند چون نمی دانستند چه چیزی را باور کنند. آن چیز نارنجی رنگ که پشت و شانه هایش با آتش سوخته چیست؟ اگر به اهالی می گفت باباروگای افسانه ای را دیده که با آن جمجمۀ استخوانی گنده و پاهای مرغ مانند پشمالو از لا به لای تپه دنبالش کرده، شاید عکس العمل بهتری از خود نشان می دادند. ص121-120

همسر ببر، تئا آب رت، ترجمۀ علی قانع، نشر آموت

***

_ انتظار داشتم با خواندن همسر ببر وارد دنیایی متفاوت شوم، شاید به این علت که تاحالا کتابی از نویسنده ای اهل یوگسلاوی سابق (شاید بهتر باشد بگویم نویسنده ای صرب) نخوانده بودم. از این جهت، انتظارم چندان برآورده نشد اما اتفاق بدی هم نیفتاد. خواننده می تواند خودش را در فضای اروپای شرقی ببیند. اما اینکه تئا اب رت را [مارکز دوران حاضر نامیده اند و ایزابل آلندۀ عزیزم از او تعریف کرده]، شاید باید تا آخر ماجرای خوانده شدن کتاب صبر کنم. [کتاب چهار موضوع را پیش می برد] اما نمی دانم چه چیزی در نثر وجود دارد که درهم تنیدگی لازم بین این چهارتا را به راحتی به من منتقل نمی کند. ترجمه نباید ایراد خاصی داشته باشد جز آنکه فارسی اش، از جهت ارتباط جمله ها، چندان قوی نیست. یعنی ممکن است ایراد از متن اصلی باشد؟ مثلاً ترجمۀ واسطه یا حتی متن اصلی. به این چیزها کاری ندارم. کلمات طوری کنار هم چیده نشده اند که آدم را با نقطه ها و سرکش هایشان اسیر کنند و دنبال خود بکشانند. گرچه باید اعتراف کنم بخش مربوط به خاطرات پدربزرگ (همسر ببر) فرق می کند و برایم جذاب تر است.

 

__ بالاخره سریال House of cards را شروع کردم. متأسفانه چندان پیوسته نمی بینیمش. تاحالا فقط 2 اپیسود. فکر می کنم دست کم باید اوایلش را با سرعت بیشتری دید تا در جریان ماجرا قرار گرفت. News room از شبکۀ HBO را هم باید ببینم با این حساب.

نسخۀ قدیم تر خانۀ پوشالی، با همین اسم، کوتاه تر بود و در انگلستان دوران مارگارت تاچر اتفاق می افتاد. چقدر از فرانسیس ارکات بدمان می آمد و از ساده دلی احمقانۀ متی استورین جاه طلب حرص می خوردیم!

 

___ یک عاشقانۀ ساده از سامان مقدم هم خوب بود. چه پایان بندی خیال راحت کنی داشت!

مهم ترین نکته اش این بود که هیچکس نباید/وظیفه ندارد بار گناه دیگری را، با هیچ تعریف و طبق هیچ سنّتی، به دوش بکشد.

____ اینکه دلم می خواهد مدام فیلم ایرانی ببینم و ترجیحاً ترانه علیدوستی داشته باشد، نشان از وابستگی م به شهرزاد دارد.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن