1. پریشب فیلم ساعت ها رو دیدم. نزدیک صبح، خواب دیدم تو حیاطی ایستادم که چندان بزرگ نیست (شبیه یکی از خونه هایی که دوران بچگی چندبار بهش رفته بودم) و ساختمونش با چند پله، بالاتر از سطح حیاطه. در حیاط هم به دالانی متصله که چند شاخه گیاه رونده به دیوار و سقفش آویزونه. یکی، که نمی دیدمش، بهم می گفت: الآن از صداهای توی سرت راحت میشی. من هیجان زده بودم، بیشتر به خاطر تصور دنیایی بدون اون صداها، ولی وقتی برای آزمایش چند دقیقه بدون صداها رو بهم هدیه دادن، نتونستم باهاش کنار بیام و می خواستم این برنامه رو (هرچی که بود) خنثی کنم. توی خواب، صداها رو می خواستم.

تو لحظۀ ورود از خواب به بیداری، که مغز هشیاره ولی اندام ها نمی تونن حرکت کنن، از این قضیه ناراضی بودم. داشتم با وحشت از خواب بیدار می شدم. تصور اینکه از خواب بیدار شم و صداهایی توی سرم باشن رو طوری باور کرده بودم که نمی خواستم بیدار شم و با این واقعیت رو به رو بشم. چشمم شیء تیره ای رو داشت تشخیص می داد که مغزم می گفت به همون صداها مربوطه. می ترسیدم بعد از بیداری نتونم با تجسم این قضیه مقابله کنم. وقتی با ترس بیدار شدم و فهمیدم خوابم توی بیداری تأثیری نداره خیالم راحت شد! انگار گوشم و مغزم چند کیلو سبک تر شده بودن.

_ همه ش به خاطر همون فیلم بود و اختلاطش با اینکه گاهی فکر می کنم آیا من باید همیشه درگیر داستان های توی ذهنم باشم؟ شاید ماجراهای توی مغزم، توی خواب، تعبیر شده بودن به صداها!

2. فیلم رو بیش از ده سال پیش دیده بودم. اما انقدر بی دقت و بی حوصله، که یادم نمیاد فهمیده باشم ماجرای زن دهۀ 50 ربط مستقیمی به ریچارد (نویسندۀ بیمار) داشته باشه. و این بار، با فهمیدن این ارتباط، کلی هیجان زده شدم و نویسندۀ داستان رو تحسین کردم. از اون فیلم هاست که باید کتابش رو هم حتماً بخونم.

فیلم ماجرای سه زن رو در کنار هم پیش می بره، ویرجینیا وولف (نویسندۀ خانم دالووی)، زنی از دهۀ 50 (که رمان رو می خونه) و کلاریسا، که در سال 2002 زنی جاافتاده ست و دوست نویسنده ش (ریچارد) اونو خانم دالووی خطاب می کنه. کتاب خانم دالووی گویا با جمله ای درمورد خریدن گل ها شروع می شه و تو ذهن وولف مدام به این اندیشیده می شه که باید به مرگ ختم بشه. (من کتابو نخوندم، متأسفانه)

نیکول کیدمن در نقش ویرجینیا وولف

جالب اینجاست که ماجرای میانی فیلم، با اندیشۀ مرگ شروع می شه ولی به زنده بودن ختم می شه، در حالی که از مرگ و مرگ اندیشی (زندگی نویسنده/ ماجرای اول) شروع شده و به مرگ اندوهباری متصل می شه (اونچه در ماجرای سوم اتفاق میفته). و اینکه شخصیت اصلی ماجرای دوم تأثیر مستقیمی در ماجرای سوم داشته.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن