_ از اوووون همه اپیسود، فقط یکی، یکی مونده

تا فرندز تموم بشه.

مث آدمی م که لبۀ جایی وایستاده، تموم مسافتی که پشت سرش طی کرده، با همۀ پستی بلندی هاش و جزئیاتی که یادش مونده یا از قلم انداخته، رو تو چشم اندازش داره و هر لحظه باید بپره. بپره و با یک- دو چرخ وارد قلمرو دیگری بشه.

_ فکر می کنم اگه منم جزء اونایی بودم که بیش از بیست سال پیش، همزمان با پخش این سریال، می نشستن پای تماشا و هر هفته با هیجان منتظر اپیسود جدید و رسال منتظر فصل جدید می شدن، چطور می بود؟ یا خیلی نزدیک تر به واقعیت، اگر مثل بعضی ها بیش از یک دهۀ پیش، که سریال بینی طوری باب شد که فکر می کنم آغاز رواجش بین خیلی ها بود، اون وقت چطور می شد؟

_ اما شاید بهترین حالتش ترکیبی از این دو باشه: اینکه با اغلب شرایط ده سال پیش خودم، سریال رو همون دهۀ 1990 می دیدم. حتی اگر فقط شقّ اول یا دوم به تنهایی هم می بود، خیلی خوب بود. مطمئناً دریچه هایی به روم باز می شد و بعضی تصمیم گیری هام متفاوت یا قدری متفاوت می شدن.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن