ANNE:Did you ever go courting, Matthew

?

MATTHEW: Well, I don't knows if I have

ANNE: Never, ever, ever? [he shakes his head no] Why ever not

?

MATTHEW: Well, I couldn't do it without talking to a girl

ANNE: Well, I'm sure there were many broken hearts as a result

http://greengables-1.tripod.com/script/1part5.html



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

MARILLA:What ever made you say that you took it and lost it

?

ANNE: You said you'd keep me in my room until I confessed. I just thought up a good confession and made it as interesting as I could

MARILLA: But it was still a lie

ANNE: You wouldn't believe the truth

http://greengables-1.tripod.com/script/1part3.html



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ با این حال و اوضاع که نمی توانم تکان بخورم کارهای عادی م را انجام بدهم، یکی از بهترین کارها برای من دیدن سری آن شرلی است که هفتۀ پیش کلش را جمع کردم. خیلی هم قشنگ و شیرین! مجوز هم دارم چند لیوان نوشیدنی گرررم بخورم، با فاصله.

   اوه همۀ کائنات! من شوکولات ندارمممم! دیروز یادم رفت بخرم. الان انقدر بهم برخورده که حاضرم با همین حال_ که نیمه خوب شده دیگر_ شال و مانتو کنم و بروم سر کوچه چیزی برای خودم بخرم. بروم؟ همین الان؟ وسط این پست! فکر کنم بروم!

بله! رفتم، گرفتم، آمدم!

یاد Elias* افتادم : Vini, Vidi, Vici !

__ دیروز بیگانه ای در دهکده را دست گرفتم و آخر شب حدود نصفش را خواندم. از گذشته چیزهایی یادم آمد مخصوصاً ماجرای مربوط به آن گربه و تأثیر شیطان بر احوالات آدم ها و ... کتاب نازکی است که آدم واقعاً دوست دارد یک نفس آن را بخواند.

دقعۀ اول که بهش اشاره کرده بودم، آن را دانلود کردم ولی طاقت نیاوردم و 1-2 هفته بعد توانستم کاغذی آن را پیدا کنم. البته مثل نسخۀ دوران بچگی م کاهی (و احتمالاً جیبی) نیست ولی کتاب است!

* شخصیتی در سریال Person of interest که این جمله را می گوید. گویا جمله ای از سزار است که بعد از فتح رم به زبان آورد، به معنی : آمدم، دیدم و فتح کردم!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

House ببینی و دقایق ابتدایی اپیسود با یکی از قشنگ ترین لبخندهای دنیا رو به رو بشوی! پا به سن گذاشته و با صدای اصلی خودش، موهایی با رنگ متفاوت از آنچه در ذهن ها جاگیر شده، عینک و کت دامن امروزی و ...

 

   کلۀ صبح_نوشت: Friendsهام تمام شده. تا انتهای فصل 3 جمعشان کرده بودم و آرام آرام می دیدم که هفتۀ پیش، یهو پا گذاشتم روی گاز و .. از اول هفته هم آن شرلی ها را جمع و جور می کنم و هنوز 2 بخش دانلود نشده مانده. احتمالاً تا آخرهفته پروندۀ دانلودش بسته می شود. بعدش ادامۀ Friends.

  دنبال جانشین مناسبی برای مراسم Friendsبینی م می گشتم، Max هم که فعلاً تمام شده و ذهنم به جای مناسبی قد نمی داد_ بارنی و دوستانش باید فعلاً منتظر بمانند، که یاد Reba جانم افتادم. گزینۀ مناسبی است.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_قبلنا مسافت های دور رو با گوش دادن یه موسیقی، مطالعه و ... تحمل پذیر می کردم برای خودم. چندبار هم مطالعه با گوشی رو امتحان کردم اما بهم نساخت. اون ناسازگاری مطالعه و حرکت رو درک کردم.

_تازگیا به دیدن انیمیشن در مترو رو آوردم! خیلی لذت بخشه! زمان خیلی سریع می گذره. خستگی چشم هم فعلا احساس نمیشه. امروز فیلم «زنان کوچک» رو به جای بقیه انیمیشن هرروزم دیدم. وینونا رایدر خوشکل هم بازیگرشه؛ در نقش جو مارچ. مگی هم دوست داشتنیه، لارنس هم همینطور (کریستین بیل جوان)

_دیشب قبل خواب قدری «آن شرلی» دیدم. آنی و زنان کوچک، به همراه چند فیلم و مینی سری جین آستینی، هدیۀ یه دوست عزیز جادوییه. دیشب بالاخره فرصت و حس دیدنشونو پیدا کردم و فهمیدم تازه شروع کاره! البته می گفت آنی کامل نیست ولی همون چند ساعت هم عالیه! مخصوصا شنیدن صدای مگان فالوز کوچولو که با کمی قوز و تند تند راه میره ^_^

اما بیست دقیقه-نیم ساعتی که با خودم قرار گذاشته بودم به حدود یک و نیم ساعت رسید و داستان تا جایی پیش رفت که دایانا از شربت اشتباهی ماریلا می خوره و مریض میشه.

_ این روزام حسابی پرنس ادواردی شده؛ بهشت دور روزای خیلی دور!



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٩/٢٩ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر کسی در نهایت به جایی/چیزی بر می گرده که به راستی بهش تعلق داره. حتی اگه با تمام توان سعی کنه ازش دور بشه و به چیز دیگه ای برسه.

اینو اولین بار بعد از سریال «آن شرلی» فهمیدم، ولی درک نکردم. عوضش یه برگه یادداشت کوچک سنجاق شد به گوشه ای در دسترس از مغزم. یه چیزی در من مشتاق شد این مفهوم رو از راه صحیحش درک کنه.

توی زندگی بعضیا می تونم خیلی راحت این خط سیر رو ببینم. درمورد خودم هم به نتایجی رسیدم، اما هنوز با قطعیت و همراه تمام جزئیات پذیرفتنی ش نمی تونم نظر بدم. منتظرم ببینم قالیچۀ پرنده م نهایتا کجا فرود میاد.

انگار کائنات یه کش بسته باشه به آدما و باوجود تام دست و پا زدنها و فرار کردنها، اونا رو هر دفعه برگردونه به نقطه ای که یه جورایی «سرچشمه » محسوب میشه. گاهی فکر می کنم پس سرچشمۀ من کجاست، من که همیشه آرزوی فتح و فتوحات جدید و تجربۀ ناشناخته ها رو داشتم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٤/۱٢ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دو روز پیش کتاب چهارم آن شرلی* تموم شد. دلم نمیومد تمومش کنم و از طرفی دوست داشتم همه شو سریع بخونم ببینم چی میشه؛ اتفاقی که برای 3 جلد قبلش هم افتاده بود. این کتابای ساده هیچ فن و شگرد نو و قابل توجهی در زمینۀ داستان نویسی ندارن، حتی ممکنه بعد از یک مدت رفتار قهرمان (آنی، سارا استنلی، امیلی استار) قابل پیش بینی باشه. اما چون در پس زمینۀ نقل ماجراها اون زیبایی وتوصیف گوشه گوشۀ پرنس ادواردز وجود داره و به یمن پخش سریالشون این زیبایی ها در ذهن من نقش بسته، ازخوندنش سیر نمی شم.

صفحۀ آخر کتاب که نامۀ خداحافظی Rebecca Dew ( چه فامیلی قشنگی! ) رو می خوندم، داشت گریه م می گرفت.

« الیزابت می دانست هنوز به فردا نرسیده است، ولی احساس میکرد در مرز آن قدم بر می دارد.» ص 340

این «فردا» ، اصطلاحی هست که الیزابت کوچولو برای تسلی دادن به خودش اختراع کرده. مادرش هنگام تولدش مرده و پدرش هم ترکش کرده. اون با مادربزرگ پیر و بداخلاق و دستیار بدتر از خودش زندگی می کنه که بهش اجازۀ هیچ کار مفرحی رو نمیدن. با اومدن آنی در همسایگی شون، در طول سه سال الیزابت کم کم طعم شادی و خوشبختی رو می تونه حس کنه؛ تا پیش از اون همۀ چیزای خوب از جمله ملاقات با پدرش رو متعلق به «فردا» می دونست؛ چیزی شبیه بهشت. انگار جایی یا زمانی هست که زمینی نیست و آرزوهای محقق نشده مون در اونجا به سر و سامون می رسن.

* آنی شرلی در ویندی پاپلرز



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٠ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن