وظیفۀ جادوگری م ایجاب می کند اطلاع رسانی کنم:

سایت [فانتاسیما] کلی چیزهای فانتزی از دنیاهای جادویی و ... دارد برای فروش، و گویا تا مدت کوتاهی (یادم نیست چندم مرداد؟) با 25 یا 27% تخفیف محصولاتش را عرضه می کند. ارسال هم رایگان است.

چوبدستی های هری پاتری 100 T هستند!

تا همین جا بیشتر اطلاع ندارم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نتیجۀ تحقیقات دیروزم / یه کم طولانیه ، گفتم شاید به درد کسایی که علاقه دارن بخوره


« ادبیات فانتزی ؛ نویسندگان »
نگاهی به زندگی سـی. اس. لوئیـس C. S. Lewis


« ماجراهای نارنیا را که می خوانید، بگذارید شما را نیز به جایی ببرد که خوب می شناسیدش و آن را در ذهنتان نگه دارید. زمانهایی خواهد رسید که نیاز دارید به نارنیای خودتان بازگردید و مهربانی و آسایش این سرزمین سحرآمیز را جستجو کنید؛ وقتی آن را پیدا کردید، اصلان را در انتظار خود خواهید یافت. »

___( داگلاس گریشام، پسرخوانده سی. اس. لوئیس )


کلایو استیپلز لوئیس Clive Staples Lewis
29 نوامبر 1898 - 22 نوامبر 1963
او زادۀ بلفاست ( مرکز ایرلند شمالی ) از فانتزی نویسان برجستۀ قرن بیستم است که بیشتر به خاطر آفرینش « سری ماجراهای نارنیا »/ The Chronicles of Narnia شهرت دارد . از همان کودکی سخت به مطالعه علاقه داشت و کتاب محبوب کودکی هایش « جزیرة گنج» نوشتة رابرت لوئی استیونسن بود . او خیلی زود شروع به نوشتن کرد. در سال ۱۹۱۳ با کشف استعداد فوق العاده اش، بورسی برای تحصیل در کالج مالورن به او دادند، اما از آن کالج خوشش نیامد و آنجا را ترک کرد و بعد توانست برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورس بگیرد. پس از اتمام جنگ، دانشگاه را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاه‌ها پرداخت. در سال ۱۹۱۸ مجموعه اشعارش « روان ها در اسارت » را منتشر کرد و سپس برای تحصیل فلسفه و ادبیات به دانشگاه رفت. در سال ۱۹۲۵ استادیار دانشگاه ماگدالن شد و کمی بعد او را به عنوان سخنرانی عالی و استادی بی نظیر شناختند.
او که تا پس از جنگ جهانی دوم به تدریس در آکسفورد مشغول بود ، در سال ۱۹۵۴ به عنوان استاد کرسی انگلستان قرون وسطا و رنسانس در دانشگاه کمبریج برگزیده شد . وی غیر از نویسندگی ، به عنوان منتقد و پژوهشگر ادبی نیز شهرت داشت و آثار متنوعی در زمینۀ ادبیات و داستانهای فانتزی ، شعر ، الهیات مسیحی و ادبیات قرون وُسطی و رنسانس به جای گذاشته است . نخستین اثرش به نام «دیمر» / Dymer در سال ۱۹۲۶ منتشر شد که داستانی منظوم، آرمان‌گرا و سرشار از طنز است.
لوئیس در دوره های مختلف زندگی متحمل رنج و سختی هایی شد ؛ در چهار سالگی که یک ماشین سگش Jacksie را زیر گرفت و کشت ، تا مدتها به نامی غیر از Jacksie پاسخ نمی داد تا اینکه اندک اندک نام Jack را برای خود برگزید و تا آخر عمر نزدیکان و دوستانش او را به این نام می شناختند . سپس فوت والدین و برادرش پیش از نُه سالگی بود که به عنوان فاجعه ای ، امنیت و شادمانی دوران کودکی اش را نابود کرد و کارش را به مدارس شبانه روزی کشاند. موارد دیگر مجروح شدن در جنگ جهانی اول و از دست دادن همسرش بر اثر سرطان _ یعنی همان بیماری که مادرش را از او گرفت _ بود که این حادثۀ ناگوار حتی پیش از ازدواجشان آغاز شده بود .
یکی از نقاط عطف زندگی این نویسنده آشنایی و همراهی اش با نویسندۀ بزرگ دیگر «تالکین» محسوب می شود . لوئیس که در 13 سالگی مذهب و خدا باوری را کنار گذاشته بود و بیشتر به اساطیر و علوم خُفیه روی آورده بود ، دو سال پیش از آشنایی با تالکین و در 1929 دچار تحول در عقایدش شده ، خداباور شده بود ، پس از آشنایی با تالکین _ که کاتولیکی متعصب بود _ به مسیحیت گروید . این دو دوستانی صمیمی محسوب می شدند و در این دوره از زندگی شان استاد دانشکدۀ ادبیان انگلیسی آکسفورد ، و نیز عضو گروهی غیر رسمی در زمینۀ نویسندگی بودند به نام « درون جوشان »The Inklings . بازگشت لوئیس به دین و ایمان عمیقش به مذهب کاتولیک در آثارش نمود روشنی دارد. تالکین در آن زمان سرگرم نوشتن « هابیت » بود .. لوئیس هم که از خلق دنیایی تازه خوشش آمده، سعی کرد در فانتزی نویسی، طبع آزمایی کند. « بیرون سیارۀ خاموش » (Out of the Silent Planet / (1938 آغاز راهی بود که عمدة شهرت سی. اس. لوئیس، مدیون آن است .
لوئیس در 1956 با نویسنده ای امریکایی به نام جوی دیویدمن گرشام Joy Davidman Gresham مکاتبه داشت . جوی که یهودی الاصل بود، مانند لوئیس از بی ایمانی به مسیحیت گرویده بود. او پس از جدایی از همسرش، به همراه دو پسرش دیوید و داگلاس به انگستان سفر کرد. لوییس به خاطر کمک به او، حاضر شد ازدواجی فرمایشی با او بکند تا جوی بتواند اجازه اقامت در انگلستان را بگیرد. کمی بعد تشخیص دادند که جوی سرطان استخوان پیشرفته دارد و همزمان رابطه جک و جوی به حدی عمیق و عاشقانه شد که تصمیم گرفتند واقعا ازدواج کنند . در این زمان در حالی جوی در بیمارستان بستری بود.
سرطان جوی سرانجام در سال ۱۹۶۰ او را به کام مرگ فرستاد. این مرگ تأثیر بسیار عمیقی بر لوئیس گذاشت و در کتاب مشاهده یک دریغ این تجربه را منعکس کرد. پس از مرگ جوی، لوییس دو پسر او را بزرگ کرد.
سی اس لوئیس از ۱۹۶۱ درگیر بیماری التهاب کلیه شد و همین بیماری سرانجام در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳( در سن 65 سالگی ) او را از پا درآورد. وی چندماه پیش از درگذشتش از شغل خود در کمبریج استعفا داده بود . او دقیقا در همان روز و سالی از دنیا رفت که آلدوس هاکسلی (نویسنده) و جان اف. کندی ( رئیس جمهور آمریکا ) از دنیا رفتند.
گور سی اس لوئیس در کلیسای تثلیث مقدس در هدینگتون آکسفورد است.
شهرت او بیش‌تر به سبب خلق مجموعه کودک و نوجوان «ماجراهای نارنیا» ست که در آن حیوانات سخن می‌گویند. این مجموعه به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات نوجوان و مشهورترین اثر نویسنده‌اش شناخته می‌شود .

آثار :
* داستانی:
بازگشت زائر (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: خروج از سیاره خاموش (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: پرلاندرا (سفر به ونوس) (۱۹۳۸)
سه گانه فضا: قدرت هولناک سوم (۱۹۴۶)
طلاق بزرگ (۱۹۴۵)
سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و گنجه (۱۹۵۰)
سرگذشت نارنیا: شهزاده کاسپین (۱۹۵۱)
سرگذشت نارنیا: سفر کشتی سپیده پیما (۱۹۵۲)
سرگذشت نارنیا: صندلی نقره ای (۱۹۵۳)
سرگذشت نارنیا: اسب و پسرکش (۱۹۵۴)
سرگذشت نارنیا: خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)
سرگذشت نارنیا: واپسین نبرد (۱۹۵۶)
تا زمانی که چهره ای داشته باشیم (۱۹۵۶)
نامه هایی به ملکوم (۱۹۶۴)
برج تاریک (۱۹۷۷)
باکسن (۱۹۸۵)
* غیرداستانی
تمثیل عشق: مطالعه ای بر سنت های قرون وسطا (۱۹۶۳)
بازتوانی (۱۹۳۹)
کفر شخصی (۱۹۳۹)
مسئله‌ی درد و رنج
مقدمه ای بر بهشت گمشده میلتون
نابودی انسان
فراتر از شخصیت
معجزات: مطالعه ای مقدماتی (۱۹۴۷)
پیچش آرتوری (۱۹۴۸)
مسیحیت صِرف (۱۹۵۲)
ادبیات انگلیسی در قرن شانزدهم (۱۹۵۴)
نویسندگان بزرگ بریتانیا (۱۹۵۴)
شگفت زده از شعف (خاطرات جوانی) (۱۹۵۵)
تآملاتی بر مزامیر (۱۹۵۸)
چهار عشق (۱۹۶۰)
مطالعاتی بر کلام (۱۹۶۰)
تجربه ای در نقد ادبی (۱۹۶۰)
مشاهده یک دریغ (۱۹۶۱) (نخست با نام مستعار ان دبلیو کلارک منتشر شد)
آن ها مقاله خواستند (۱۹۶۲)
نیایش (۱۹۶۴)
تصویری منسوخ: مقدمه ای بر ادبیات قرون وسطی و رنسانس (۱۹۶۴)
از جهان های دیگر (۱۹۸۲)
جاده‌ی پیش روی من (خاطرات روزانه) (۱۹۹۳)
شعر :
ارواح اسیر (۱۹۱۹)
دایمر (۱۹۲۶)
اشعار روایی (۱۹۶۹)
مجموعه اشعار (۱۹۹۴)



* منابع :
http://narnia.wikia.com/wiki/C.S._Lewis
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=177&CategoryId=6
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C._%D8%A7%D8%B3._%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3
http://en.wikipedia.org/wiki/C._S._Lewis
http://narnia-land.blogfa.com
http://fa.wikipedia.org
http://narnia-fans.blogsky.com
http://wiki.fantasy.ir
http://book20.parsiblog.com



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نویسنده ای که رئیس جمهور نشد

اون سال نهایت آرزوی من پیدا کردن فرصتی برای خوندن رمان « جنگ آخر زمان » بود. چند ماه صبر کردم و بالاخره تونستم خودمو در روایت هایی از زوایای دید مختلف غرق کنم .

قبلش م « مـردی که حـرف می زنـد » بود و پیاده شدن اساسی مخ من ! فهمیدم که جدی جدی بدون آشنایی با اساطیر و فرهنگ قدیمی امریکای لاتین ، ارتباط درست برقرار کردن با این کتاب سخت ممکنه .

و بعد همه ی اینا « زنـدگی واقـعی آلخاندرو مایتا » و تردیدهای به یقین نانشسته ی راوی ها و زباله های همچنان باقی اطراف پرو

 تلاشم برای خوندن « مرگ در آنـد » بی نتیجه موند البته . یوسا از اون نویسنده هایی بوده برای من ، که دست گرفتن کتاباش ، در پی یک حس و آمادگی جدی باید پدید بیاد. برای همین بازم باید منتظر بمونم ... و دلم خار خار « گفتـگو در کاتـدرال » رو گرفته تازگی ها .

نوبل ت مبارک آقای پرویی . قلم ت پرتوان و آثارت ماندگار @};-



تاريخ : جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ کتاب معجون عشق ؛ گفتگو با عامه پسندها ؛ نوشتۀ یوسف علیخانی ]

« فکر می کنم این نویسنده ها [ عامه پسندها ] آدم های زیرک و باهوشی هستند که در لحظه شما را به خنده ، گریه ، خشم و نفرت وا می دارند ولی کارشان خیلی از اصول یک اثر هنری را ندارد . خودشان هم می دانند آثارشان ماندگار نیست و برای امروز نوشته شده . کتابشان یکبار مصرف است مثل روزنامه . نمی شود کارشان را با اثر هنری مقایسه کرد ولی در کارشان رازی هست که ما نویسنده های جدی آن را فراموش کرده ایم؛ راز آن قصه است و تعلیق » .

« ... به این باور رسیده ام که چیزی در آثار و کتاب های عامه پسند هست که در کارهای جدی وجود ندارد . برایم مهم بود آن چیز را پیدا کنم و شروع کردم به نوشتن دربارۀ آنها .

نویسندگان جدی ما فقط تمرکز کرده اند روی زبان و تکنیک و از اصل ماجرا غافل شده اند . تکنیک باید طوری باشد که کسی متوجه آن نشود و نرود توی چشم مخاطب . »

« مسأله این است که آنها می دانند مخاطب چه می خواهد . حجم کتاب آنها نسبت به کار نویسندۀ جدی خیلی بالاست . اینها اعتقادی دارند و درست هم می گویند که کتاب زیر ٣۵٠ صفحه فروش نمی رود . این را با چشم خودم توی نمایشگاه دیدم که کتاب صد صفحه ای فلان نویسندۀ روشنفکر جدی نویس را نمی خرند ولی کتاب ٣٠٠ صفحه ای اینها را می خریدند »

خردنامۀ همشهری ( ویژه نامۀ‌کتاب ) ؛ شمارۀ ۵١ ؛ تیر ٨٩ ؛ صص ۵٠_۵٢ .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۱ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معلّمی هم داشتیم به نام غلامحسین آهنی که در همین اواخر فوت کرد . همۀ کسانی که شاگرد او بودند می دانند او عاشق درس دادن بود و عجیب است که از تابلو نویسی دکان به استادی دانشگاه رسید . مدرک او هم تصدیق مدرّسی بود . برای این مدرک امتحانی در دانشگاه منقول و معقول می گرفتند ... آهنی به کسانی که علاقه به درس خواندن داشتند ، رایگان در مواقع قبل از شروع مدرسه ، وسط زنگ های تفریح و بعــد از تعطیــل مدرسه ، هنــگام ظهــر و پس از تعطیــلی مدرسه می ایستاد و درس می داد . گاهی رئیس دبیرستان به او اعتراض می کرد که چرا خستگی در نمی کند. اما این تدریس ها را دوست داشت . مثلاً مدرسه ای بود به نام جدّه ، از مدارس قدیمی اصفهان ، من و یکی دو نفــر دیگر صبــح های زود می رفتــیم آنجا و در حجــرۀ او درس می خواندیم تا ساعت ٧:٣٠ . بعد از آنجا می رفتیم مدرسه . در آنجا پیش او متون قدیمی می خواندیم . اکثر این متون هم کتاب هایی بزرگ با جلدهای چرمی بودند . کتاب ها شکل و شمایل نامتعــارفی داشتنــد که من در مدرسه جایی آنها را مخفــی می کردم تا دانش آموزان نبینند و مسخره ام نکنند . این معلّم بیشترین تأثیر را بر من داشت و خیلی هم آدم سلیم النفسی بود ... ( صص ٧-۵۶ )

 

[ تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران: ضیاء موحد ] 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٤/٥ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نجف دریابندری در بیمارستان هم می خندد / فهیمه راستگار نزدیک سه سال است که در منزل خود بستری است

[ اینجا ] و [ اینجا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٦ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

صالح حسینی _ مترجم کتاب « خشم و هیاهو » _ در انتهای این کتاب و در مقاله ای به نکات عمدۀ آثار ویلیام فاکنر اشاره کرده . یکی از این نکته ها ، توجّه فاکنر به متون قدیمی مثل کتاب مقدس و اُدیسۀ هُمر هست . فاکنر اثری داره با نام « As I lay dying » که توسط نجف دریا بندری با عنوان گور به گور ترجمه شده . مدت ها پیش در یه سایت خوندم که این معادل فارسی نمی تونه برای نام کتاب درست باشه . البته خوب ، معنای لفظ به لفظش می شه « جان که می دادم » ( نگاه کنید به خشم و هیاهو ؛ ترجمۀ صالح حسینی ؛ نشر نیلوفر ؛ چاپ پنجم ؛ ١٣٨۴ ؛ ص ٣۶۶ ) و شاید هم بشه عنوان « رو به موت » رو برای معادل لاتینش در نظر گرفت . امّا با توجه به متن خود داستان که در اون افراد یه خونواده دارن جنازه ای رو از یه نقطه به نقطه ای دیگه می برن تا دفنش کنن، نام گور به گور خیلی هم مناسب به نظر می رسه .

نکتۀ اصلی که داشتم بهش اشاره می کردم این بود که ، این نام (As I lay dying ) رو فاکنر از کتاب ادیسۀ هُمر و با توجه به بخشی از گفتگوی آگاممنُن و اُدیسه ، در دنیای مردگان ، برای کتابش انتخاب کرده . آگاممنُن در حال توضیح دادن لحظات پیش از مرگش، این طور میگه :

« من که روی شمشیرم افتاده بودم و جان می دادم ... » و اشاره می کنه که کسی چشمان و دهانش رو هنگام مرگ برهم ننهاده . صالح حسینی شخصیت Darl در داستان رو با آگامِـمنُن مقایسه می کنه که او هم با چشمان و دهانی باز ، در تیمارستان جکسن ( دنیای مردگان ) می میره . ( منبع پیشین ؛ صص ٧_٣۶۶ ) .

فاکنر در مورد نوشتن این رمان میگه :

« در تابستان ١٩٢٩ که در نوبت شبانۀ کارخانۀ برق آکسفورد مشغول کار بودم ، از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۶صبح ، زغال را از انبار تا کورۀ بخار با چرخ دستی حمل می کردم . حدود ساعت ١١ شب که فراغتی حاصل می شد و می توانستیم استراحتی بکنیم ، در مدّت شش هفته ، بین ساعت 12 تا 4 صبح این کتاب را نوشتم » ( تفسیرهای زندگی ؛ ویل و آریل دورانت ؛ ترجمۀ ابراهیم مشعری ؛ نشر نیلوفر ؛ ص ٢۶ )*.

به طور خلاصه افراد خونوادۀ مورد اشاره در این رمان ، در مسیر تشییع جنازۀ طولانی مادر خونواده ، « ده ها مصیبت و بدبختی به سرشون میاد »(١) . خود فاکنر به این موضوع اشاره می کنه و میگه :

« به همۀ بلایای طبیعی که امکان دارد بر سر خانواده ای فرود آید ، فکر کردم و گذاشتم همه چیز اتفاق بیفتد »(٢) ( ١ و ٢ : کتاب پیشین ؛ ص ٢٧ ) .

در انتها : گور به گور رو نشر چشمه منتشر کرده .

* جالب این جاست که مترجم تفسیرهای زندگی عنوان « در بستر مرگم » رو برای این کتاب فاکنر در ترجمه ش ذکر کرده . 



تاريخ : شنبه ۱۳۸۸/٢/٥ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« می کنم جهــد که خود را

مگر آن جا فکــنم »



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٤ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« آنچه بوده است ، همان است که خواهد بود . آنچه شده است ، همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه یی نیست » . ( صد سال داستان نویسی ایران ؛ ص ٣۴۴ )

فضای داستان های پس از مشروطه ، آرام آرام اجتماعی - سیاسی می شود و از حوزه ی تخیّل و محدود شدن به مسایل مربوط به طبقه ی اشراف خارج می شود . امّا فضا هنوز به اندازه ی کافی باز نیست ؛ بنابراین شخصیت ها از تاریخ ( گذشته ) انتخاب می شوند  تا از تله ی سانسور بگریزند. به این ترتیب ادبیات نمادین در این سالها شکل گرفت .

تقی مدرّسی ( ١٣١١ - ١٣٧۶ ) « یکلیا و تنهایی او » را در ٢٣ سالگی نوشت که جایزه ی مجله ی سخن را برد و بهترین رمان ایرانی در سال ١٣٣۵ شناخته شد . این اثر ، داستانی اسطوره ای است که نویسنده  با بهره بردن از داستانی در کتاب مقدس ، زمینه ای برای طرح مشکلات بنیادین جامعه ی روزگار خود فراهم آورده است .

یَـکُـلیـا ، دختر شاه اورشلیم ، عاشق چوپان پدرش است و چون نمی تواند به وصال او برسد ، خانه را ترک می کند . شیطان در هیأت چوپانی پیر بر او ظاهر می شود و در بحث و جدل هایی که با او دارد ، داستان میکاه شاه را برای او باز می گوید . میکاه شاه نیز دچار درگیری درونی نفس بوده و سرگذشتی همچون یکلیا داشته است . او دلباخته ی زنی به نام تـامار می شود و با توجه به وسوسه های اطرافش نمی تواند بر خواست دل خود فائق آید . تامار به دستور او و علی رغم خواست کاهنان ، به قصر راه می یابد و شاه دچار خشم یهوه می شود . او در نهایت از این عشق دست می شوید اما اسیر تنهایی جاودانه می شود . زیرا تمام کوشش هایش برای بازگشت دوباره به ابدیت و دامان یهوه نافرجام می ماند .

با وجود مضمون قابل تأمل و داستان پردازی دارای کشش آن ، سیر داستان در جاهایی کند و کسالت آور است . زیرا شخصیت ها به دام فلسفه بافی های خسته کننده افتاده اند . و به جای این که جلوه ی بارز و مستقلی داشته باشند ، بیشتر بازگو کننده ی نظریات نویسنده اند .

نویسندگان این سالها ( دهه ی ١٣٣٠ و ١٣۴٠ )  سرخورده از اوضاع موجود ، به رمانتیسم و مطرح کردن شخصیت های افسانه ای - اسطوره ای گرویدند و بهشت گمشده ی خود را در جهان اسطوره ای جستجو کردند . انسان در این آثار مستقل از تاریخ و تابع قوانین ابدی طبیعت _ مانند انزوا ، گناه ، عشق ، اضطراب و مرگ _  است و نویسنده که قصد رسیدن به کلیّتی فلسفی و ادبی را داشته ، با خلق تجربه های راز آمیزی همچون ملاقات با شیطان ، دنیایی فراسوی این جهان را می آفریند . در واقع اسطوره ها هنگام بازسازی شدن ، به اقتضای زمانه معنای جدیدی پیدا می کنند و رنگ عواطف و آرزوهای روشنفکری هر دوره را به خود می گیرند .

* با این که خودم دو سال پیش این رمان رو خوندم ؛ به این دلیل که الآن کتابشو ندارم ، نتونستم به جز بخش های اندکی از این نوشته رو از خودم بنویسم . بخش زیادی از این نوشته ، از مقاله ی دوستی برداشت شده که متأسفانه به منابعش اشاره نکرده . با این حال به نظر میاد مهم ترین منبعش برای نوشتن ، کتاب صد سال داستان نویسی ایران از حسن عابدینی ( نشر چشمه ) باشه .



تاريخ : جمعه ۱۳۸٧/٧/٥ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

باد می وزد

و میوه نمی داند

که وقت افتادن او امروز است

تو هم برو

تا امروز چه تعداد پرنده رفته اند و دیگر باز نگشته اند

من دلم به دوری عادت دارد

می روی و جاده پشت سرت آه می کشد

می چرخم و دم به دم شعله ورتر می گردم

چه بسیارند آنها که با اشتیاق صدای تو را گوش می دهند

و آنگاه که صبح فرا می رسد

ناله ها بر می آید که :

« بازگرد

 ای شب مقدس ! ای رؤیاهای شکـّرین !

دوباره باز گرد »

...

بخشی از شعر شمس لنگرودی که هفته ی پیش یه جایی شنیدم .



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/۸ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٧/٤/٢٤ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تحوّلات سال های ١٣۴٠ تا ١٣۵٠ که خاستگاه اصلی آن جامعۀ ایرانی نبود ، روشنفکران را به ریشه ها متوجه کرد ؛ در نتیجه ادبیّات مبارزه با وابستگی شکل گرفت . نتایج این تحوّلات در آثار این دورۀ هوشنگ گلشیری و به ویژه مجموعه داستان مثل همیشه ، به صورت بیان سقوط روشنفکران ، سرخوردگی ، تسلیم شدن به حکومت یا کنار کشیدن نمود یافت که داستان خودباختگی و زوال این نسل است . ساختار داستان های او در این دوره بر اساس « جستجوی هویّت خویش در فضایی که مایۀ اصلی اش زوال و اضمحلال است » ، شکل گرفته است ( صد سال داستان نویسی ایران ؛ حسن میرعابدینی ؛ ص ۴٠٧) .

در رمان برّۀ گمشدۀ راعی نیز ، گلشیری در باورهای تثبیت شده ، شک و تردید ایجاد می کند تا اضمحلال روشنفکران دهۀ 1350 را عنوان کند . ویژگی این افراد از دست دادن امیدها و آرمان ها ، منتظر تباهی نشستن ، حسرت خوردن بر ارزش های کهن که رو به زوال می روند و دیگر دسترسی به آنها نیست و در عین حال امید نداشتن به آینده است . او شکست این افراد را می نویسد که « می خواستند دنیا را تغییر بدهند » امّا دچار دورِ بیهوده ای شده اند و به سقوط معنوی گرفتار ، و « از مجموعۀ سنّت ها بیرون افکنده شده اند » ( منبع پیشین ؛ ص ۶٩٢) . گلشیری به دنبال این بود تا بفهمد یک روشنفکر در مقابل مذهب چه می تواند بکند _ مسأله ای که آن روزها باب شده بود _ و در صورت کنار نهادن آن ، چه نظامی را جای آن می گذارد . به همین دلیل قصّۀ شیخ بدرالدین _ شیخی که از ایمان دست می شوید _ را با نثری کهنه ، از زبان راعی برای شاگردهایش باز می گوید و این همان زیر سؤال بردن برخی چیزهاست .

در جلد اوّل رمان پاسخی برای این پرسش ارائه نمی دهد و دو جلد دیگر ان نیز به چاپ نمی رسند. وی در خلال نثر امروزی داستان ، هر کجا با مسأله ای شرعی یا برخاسته از مذهب رو به رو شده ، آداب یا مراسم مربوط به آن را به تفصیل و با نثری که برگرفته از کتاب های حدیث و روایات است ، شرح می دهد ؛ مثل آداب سنگسار کردن شخص یا شستن و دفن میّت ، ...

« روشنفکران پس از کودتای مرداد ١٣٣٢چارۀ سرخوردگی و بی پناهی خود را در کانون خانواده جستجو می کردند ، امّا روشنفکر امید باخته و هراسان دهۀ ١٣۵٠این آخرین پناه را نیز از دست داده است » ( منبع پیشین ؛ ص ۶٩٢) . دلیل آن سرازیر شدن یکبارۀ مظاهر جدید تمدّن غرب به کشورهای در حال توسعه ای مثل ایران بود که بسیاری را دچار سردرگمی و از خود بیگانگی کرد .



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٧/٤/٩ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٧/۳/٢۱ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٧/۳/۱٢ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٧/۳/٩ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٧/٢/٩ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ | ٦:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱ | ٥:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/٩/٢٤ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۱٠ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/٤/٢ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/٢ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٠ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱/٢۸ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱/۱٤ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٥/٩/۱ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۸/٢٧ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۸/٢٠ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۸/۱۳ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۸/۱۱ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٢٦ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/٧/٢٠ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/٧/۱۸ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دریا

« حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کآرام درون دشت شب خفته ست

دریایم و نیست باکم از توفان :

دریا همه عمر خوابش آشفته ست »

* بعد از ظهر تنهایی و کتاب لاغر « در کوچه باغهای نشابور » از دکتر شفیعی کدکنی



تاريخ : جمعه ۱۳۸٥/٧/۱٤ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 دیروز زاد روز شاعر عارف مولانا جلال الدین محمد بلخی ـ مشهور به مولانا و رومی ـ بود . قصد نداشتم از مولانا چیزی بنویسم ؛ چون برای اهل معنا ، در هر کسوت و درجه ای ، تعریف شده و شناخته شده است و آن قدر با ارزش که آثار و نوشته های بسیار در موردش یافت می شه . اما میان یادداشت های چند سال پیش ، به طور اتفاقی ، چشمم به این چند بیت از مثنوی افتاد که برای من مفاهیم والایی داره ؛ در واقع مولانا بیان می کنه که هرگاه چیزی دریافت می کنیم به ناچار بهایی برای اون باید بپردازیم . اما آیا همیشه اون چه که ما دریافت می کنیم ، برتر از چیزی هست که داریم از دست می دهیم ؟

می دهند افیون به مرد زخم مند

تا که پیکان از تنش بیرون کننــد

وقت مــرگ از رنــج ، او را می درند

او بدان مشغول شد ، جان می برند

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

از تو چیــزی در نهـــان خواهنــــد بــرد

هر چه اندیشی و تحصیلی کنی

می درآید دزد از آن سو که ایمنی

پس بِدان مشغول شو کآن بهتر است

تا ز تو چیــزی برد کآن کِـــهتر است

* مثنوی ؛ دفتر دوم ، ابیات ۱۵۰۷ ـ ۱۵۰۳ 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٩ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٥ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/٦/٢٥ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/٦/٢۱ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/٦/۱۸ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اندکی درباره یک مکتب ادبی که اوایل قرن بیستم و پس از جنگ جهانی نخست پدید آمد ؛ درست پس از فجایع و ویرانی های یک جنگ خانمان سوز . در میان ویرانه های عواطف و اندیشه های تار و پود از هم گسیخته ، بشر باز هم طغیان می کند ، بر می آشوبد و زشتی و نابسامان ـ  کاری خویش را قی می کند . ببینید ! انبوهی از اشعار و واژه هایی که به صورت تصادفی و بدون معنا و هدف در کنار یکدیگر چیده شده اند . رخوت ، بی ثباتی ؛ آن قدر که جای اعتراض برای این چینش نوین باقی نمی گذارد .

 

نمایی از یک کافه ـ کافه « تراس » ـ در شهر زوریخ سوییس را پیش رو داریم . گاه شمار ، روز هشتم فوریه سال ۱۹۱۶ را نشان می دهد . یک چاقوی کاغذ بری ، طغیان گر ، سر در میان برگه های فرهنگ لغات کوچکی فرو می برد و از صفحه ای که در آن موقع کسی نمی دانست کدام صفحه است ، کلمه ای را ـ که آن هم در آن موقع ناشناس بود ـ می بُرد و با خود بیرون می آورد . فرزندی متشکل از چهار حرف در سرمای آن روزگار زاده شد که اکنون دیگر نامش را تا همیشه بر خود داشت . سر بر آورد و نام خود را زمزمه کرد : دادا Dada 

 

کلمه ای که هیچ ربطی به حاملش ـ مکتبی ادبی با همین نام ـ ندارد ! تریستان تزارا ، اهل رومانی ، با چند تن از همراهانش ( مارسل یانکو ، هوگو بال ، ریشارد هوئلز برگ ، هانس آرپ ، ... ) با انجام این کار متولی پدید آمدن مجموعه ای از آثار بی معنی شدند و نام دادائیست را به خود بستند .

 

دادائیسم قرار بود همه چیز را نفی کند ، همه مکتب ها و سبک های ادبی پیش از خود را ؛ اگر پیام و محتوای انبوهی از آثار ادبی در طی قرن ها نتوانسته عنان گسیختگی ضد انسانی انسان ها را مهار کند ، دیگر چه نیازی به ادامه آن ؟ پس دنیای درهم و برهمی شکل می گیرد که در آن هرج و مرج حرف نخست را می زند . دنیایی که با همه قیل و قال هایش دیری نپایید ( ۱۹۱۶ ـ ۱۹۲۱ ) و اوج آن در ۱۹۱۹ بود .

 

اساس دادائیسم بر نفی همه چیز قرار داشت ، پس ناچار بود خود را نیز نفی کند ! کسی نباید انتظار داشته باشد پایه گذاران این مکتب ، بیانیه قابل فهم و معنی داری در مورد شیوه نوشتن خود ارائه داده باشند . زیرا در صورت صدور بیانیه ادعای خود ـ مبنی بر نفی همه چیز ـ را زیر سوال می بردند .

 

خاستگاه اصلی دادا ، سوییس و امریکا بود و سپس به اغلب کشورهای اروپایی گسترش یافت . این فرزند خلف ویرانگری و عصیان ، با شمشیری در دست ، هرگونه چارچوب نظام مندی را در ساحت هنر و ادبیات در هم می شکند و بر مرزهای موجود بین این دو خط بطلان می کشد . « شعر بیانیه ، تابلو بیانیه ، شعر همراه سرو صداهای اضافی ، کولاژ ، مونتاژ عکس و غیره با استفاده از انواع موادی که به نظر می آید بیگانه با هنر باشند ( از قبیل سیم آهنی ، چوب کبریت ، زبان عامیانه ، عکس ، شعارهای روزنامه ای ، اشیاء دست ساز و غیره ) و سرهم کردن آنها خارج از هر نظامی ، به جز تناسبی که خاص خودشان بود و نپذیرفتن هرگونه انتقادی مگر از دیدگاه خاص خود ». ( ص ۷۵۰ )

 

با این که سخنان تاثیر گذار در مورد بیهودگی همه چیز نقش مهمی در این زایش عجیب داشت ؛ این ثمره غریب مقدمه ای برای شکل گیری تمامی جریان های ادبی و هنری زمان خود شد . تناقض ، نفی ، . . . تا آن جا که در مراسمی نمادین پیکره ناپیدای دادا توسط هوادارانش تشییع و به خاک سپرده شد ! تزارا صراحتا ً گفت که شعر برای آنها همان زندگی بوده و دادا یک یاغی علیه همه آن چه تا آن روز تحت لوای ادبیات گرد آمده بودند ، به شمار می رفت . اما این یاغی به مدد حیله و نیرنگ ، برای این طغیان در همان مسیرهایی طی طریق کرد که ادب و هنر از اعتبار افتاده پیموده بودند . دادا واقعاً می خواست چه چیزی بگوید ؟ دور انداختن قراردادها برای دادا به معنی یافتن سرچشمه آفرینش اثر ادبی در خود است نه در آثار گذشته . این مکتب سعی کرد شعر را از ویترین تزئینی واژه ها به رهگذار عمل و آمیزش با اجتماع آورد و آن را وادار به زندگی کند .

 

درست است که جنگ در شکل گیری چنین جریانی موثر بود ؛ اما تنها عامل و یگانه بهانه پدید آمدنش نیز نبود . چرا که هیچ یک از دادائیست ها ، به عنوان فردی خواستار صلح ، مستقیماً مخالفت خود را با جنگ ابراز نکرده اند . آنها فقط پوچی منتشر شده در فضای اطراف خود را می دیدند و آن را انعکاس می دادند .

 

فرمول سرودن یک شعر دادائیستی از زبان تزارا ( بخش هشتم از بیانیه دادا ) :

 

« برای ساختن یک شعر دادائیستی‌ :

 

روزنامه ای بردارید

 

یک قیچی هم بردارید

 

در آن روزنامه مقاله ای را انتخاب کنید که طول آن معادل شعری باشد که می خواهید بگویید .

 

مقاله را از روزنامه جدا کنید .

 

بعد هر یک از کلمات آن مقاله را با دقت ببرید و در کیسه ای بریزید .

 

کیسه را آهسته تکان دهید .

 

آن وقت هر یک از کلمات بریده را تک تک بیرون  بیاورید

 

با دقت رونویسی کنید

 

به همان ترتیبی که از کیسه بیرون آمده اند .

 

شعر شبیه شما خواهد بود .

 

اینک شما نویسنده ای هستید بسیار تازه و بی سابقه و با حساسیتی جذاب هر چند که عوام الناس چیزی از اثرتان نخواهند فهمید . » ( صص ۲ـ۷۷۱ )

 

با نگاهی به این دستورالعمل دیگر از دیدن نوشته های منسوب به این مکتب که با حروف بزرگ چاپ شده اند یا نقطه گذاری و فاصله بین کلماتشان نیست ، چندان متعجب نخواهیم شد .

 

نمونه ای از نوشته های دادائیستی :

 

« بلوری از فریاد مضطرب می اندازد روی صفحه ای که خزان . خواهشمندم نیم بیان مرا به هم نزنید . غیر ذی فقار ، شامگاهان آرامی حسن و جمال دوشیزه ای که آب پاشی راه پوشیده از مرداب را تغییر شکل می دهد » . ( ص ۷۷۲ )  

 

* با نگاهی به « مکتبهای ادبی / ج ۲ » ؛ نوشته رضا سید حسینی

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/٦/۱٤ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آلاچیق چلچله ها برگزیده شعر چین و ژاپن با  برگردان دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور ، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهران ، است . کتابی به غایت زیبا و لطیف ، هم در ظاهر و هم محتوا . در گزینش شعرها دقت و سلیقه فراوان لحاظ شده و اشعار دارای برگردانی روان هستند . پیش  گفتار گنجانده شده نیز مفید و خواندنی است . کتاب توسط نشر اسطوره ، در قطع جیبی منتشر شده با برگه هایی به رنگ گلبرگهای نیلوفر صورتی !

در مقدمه کتاب به آمیزش شعر با فرهنگ چین اشاره شده است و این که : « شعر در باور چینی های اصیل به گونه یک مذهب تلقی می شده و پالاینده روح انسان بوده است تا به واسطه آن ، زیبایی و راز هستی را بیان کنند . از این رو ، مضامین آیینی و مذهبی در گنجینه شعر چین کم رنگ است . چه شاعران چینی بیش تر زیبایی طبیعت ، اندوه عشق و راز زندگی و مرگ را در اشعار خود تصویر کرده اند . » ( ص 18 )

 شعر چین دارای دو سویه عاشقانه و انعکاس ناب طبیعت است . زبان و شعر در ادبیات چین ، به دلیل کاربرد خط زیبا و تصویری چینی ، پیوندی خاص و عمیق دارند که راز و رمز بسیار در آن نهفته است .

در بخش دیگر مقدمه ، درباره گونه ای شعر ژاپنی به نام هایکو چنین آمده است : « هایکو راوی نگرشی عرفانی ، بودایی است و از ذن بهره می گیرد ؛ نگرشی که می گوید حقیقت تنها از راه شهود به دست می آید و از این نظر به نگرش اشراقی و کشف و شهود عرفانی ایران نزدیک است . بودا در سحرگاه بود که به ستاره ای روشن نگریست و به گونه ای شهودی بودا ( روشن و آگاه ) شد . الهام شاعر هایکو سرا کاملاً آسمانی و علوی است ، نه انسانی و زمینی . در واقع ، شعر چون پیکی پرنده وار به شاعر می رسد ، نه آن که شاعر به قصد شعر بسراید و در این رهگذر ، راستکاری ، صداقت ، پاک دلی و شیفته جانی از نخستین شرایط گام سپردن است .» ( ص 205 )

 چند شعر از متن کتاب :

 

( چین : )

به ماه بنگر

 و در آرزوی کسی باش که در دور دست هاست

( جانگ جیولینگ 673 _ 740 م )

 

ماه می درخشد

                                 بر دریا

نگاهش می کنیم از دور دست ها

گلایه از شب دراز گیسو ؟

بر می خیزی

و غم عشق در قلبت

                                      چه سنگین !

شمع را فوت می کنم

اما هنوز نور هست

قبایم خیس

                   از شبنم سپیده دمان

این مهتاب شیری را

نتوان به دستت سپرد

به بستر می روم

غوطه ور

                             در رؤیای شیرینت !

  *******

  گل ارکیده

( چیان چیانی 1582 _ 1664 )

 

نه در کنار هم

که دل در دل هم

چه خوشبو این چمن

                              به سان گل ارکیده !

برعکس علف های کنار دریاچه

چشمان شبنم زده اش

هر لحظه می نشیند

در قلب دلدار .

  *******

 

خورشید

( آی چینگ 1910 _ 1996 )

 

از گورهای عهد قدیم

از اعصار ظلمت

از جویبار مرگ انسانیت

کوهساران بیدار خواب

به سان چرخ آتش بر تل روشن

خورشید می غلتد به سوی من ...

با پرتو شکست ناپذیر

به زندگی نفس می بخشد

درختان را وا می دارد

که در برابرش به رقص درآیند

و رودها را وا می دارد

که فرا جهند با ترانه و آواز. 

چو خورشید فراز آید

صدای حشره های خواب آلوده را می توان شنید

در اعماق زمین

مردم بلند حرف می زنند در میادین

شهرها از دور به او اشاره می کنند

با برق و فولاد .

آنگاه سینه ام شکافته می شود

به دست آتش

روح پوسیده ام را

رود به دور دست ها پرت می کند

و من دوباره ایمان می آورم

به رستاخیز انسانیت .

   

*******

( ژاپن : )

ریوکان

 ( 1757 _ 1831 م )

1

در کاسه گدایی ام

بنفشه ها و قاصدک ها

با هم آمیخته اند :

اینهاست پیشکش هایم

برای بوداهای سه جهان .

 

2

نسیم فرح بخش

ماهٍ رخشان

پس بیا با هم

شب را تا صبح

به رقص درآییم

واپسین رقص پیری !

*******

دو گیتی

دو گیتی در سر دوستی شد

 و دوستی در سر دوست ،  

اکنون نمی یارم گفت که این منم یا اوست * 

« خواجه عبدالله انصاری »

چون با تو از ستاره ای سخن می گویم

که هر شامگاه بر آسمانش می بینم ،

می گویی :

آری من نیز می بینم

                                       چنان که تو .

و آنگاه که چشم می دوزم

به پرنده ای که برفراز شاخه های کهن

                                آشیانه ای می جوید ،

به سخن می آیی : که می بینم

                                    چنان که تو .

شاید خود یکی است ،

پیدا و نهان ٍ دنیایی که من می بینم

و تو نیز .

آیا ما یک دل و دو نگاه نیستیم ؟

و آیا نمی توانم

دیدن را به نگاه تو اعتماد کنم ؟

چشم هایم را می بندم

دنیای من ناگهان محو می شود

اما دنیایی مشابه

همچنان در چشمانت ادامه دارد .

*******

شاعر گمنام

هر چند مطمئن ام

که او نخواهد آمد

در پرتو نور شامگاه

وقتی نیلوفرها جیغ می کشند

کناردر می روم

و منتظر می مانم .

 



تاريخ : جمعه ۱۳۸٥/٦/۱٠ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۳/۱۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/۳/۱٦ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۱۳۸٥/۳/۱٢ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٥/۳/۱ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/٢٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۱/۱٩ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٤/۱٢/٩ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٤/۱۱/٥ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢٧ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن