دو سال پیش که هری پاتر می خوندم ، یه شخصیت فرعی توی این داستان خلق کرده بودم که هر وقت خیلی دلم می گرفت در جریان داستان دخالت می کرد و توی هاگوارتز جولان میداد .

اسم کاملش « استلا میراندا مالفوروسا » هست .

 بین نوشته های اون موقع ، یه بخش کوچک درموردش پیدا کردم که به نظرم زیباترین داستان عاشقانه ایه که می تونستم نوشته باشم . البته یه همچین چیزی می تونه مورد تکفیر ستایندگان اسنیپ یا مرگخوارها قرار بگیره :)  :

« هنگامی که در آستانۀ تلفیق نور و سایه و سکوت شب طولانی ، چشم های اسنیپ به روی هر چیزی بسته شده بودند و دستهایش هرلحظه آغوش غافلگیر شدۀ استلا رابا تمام عطر و خواهش و احترامش ، بیشتر به اعماق خود می خواندند ؛ چوبدستی اسنیپ در پشت سر استلا به زمین افتاد و باصدایی خفه و چرخشی اندک مایه باقی ماند . اسنیپ حرکت ناگهانی استلا به عقب را با محکم تر نگه داشتن او در بازوان خود بی سرانجام گذاشت . در حالی که لبهای همواره خاموشش اطراف لبها ، گونه ها و گردن یگانۀ استلا در پی پاسخی درخور و عمیق به گرمی حضور استلا بودند ، با زمزمه ای ناتمام و مبهم گفت : « اکنون به هیچ جادویی نیاز ندارم » .

 

* دلیل انتخاب اسنیپ برای حضور در این صحنه اینه که اسنیپ یکی از جادوگرای قدرتمند بود و خیلی دوست داشتم جملۀ آخر از زبون یه جادوگر چیره دست گفته بشه . دیگه اینکه حس می کردم زندگی ش یه جورایی خالی مونده ، یه اصرار بیخودی در رنگ بخشیدن بهش داشتم که به مرور از بین رفت .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مدتهاست که آخرین مطلب این صفحه ، در مورد مرگ ِ و تیترش یکی از سه نفرین نابخشودنی که نابودگره . مدتهاست _ هنوز یک ماه نشده اما برای من به اندازۀ یه مدت طولانی گذشته . شاید به این دلیل که حس می کنم چندین سال با شخصیت های داستان های هری پاتر زندگی کردم و این روزا نه دست و دلم به خوندن کتاب دیگه ای میره و نه دیدن فیلم دیگه ای .

« الف به س گفت : سعی کن عشق رو تجربه کنی ، اون رو به عنوان نیرویی مستقل دریابی که در رگ و ریشۀ تمام دنیا جریان داره و می تونه به خیلی از چیزها معنای متفاوتی بده . می تونه به تو در مسیرت کمک کنه ، برای این که معنای بسیاری از چیزها رو عمیق تر درک کنی و نیروهای درونی خودت رو بهتر بشناسی »

س با تردید خاموش همیشگی اش از او دور شد . مدتها بود که به استوانه ی شیشه ای مقابلش چشم دوخته بود . چند روزی می شد که پروانه های محبوس در آن مثل همیشه اطراف دو شاخه گل نوشکفته و باطراوت همیشگی نمی چرخیدند ؛ گلها پژمرده شده بودند و پروانه ها ، تنها اندک لرزش نامحسوسی در بالهای ظریف و سفیدشان دیده می شد . استوانه شیشه ای نیازمند دستان درمانگر استلا ی محبوب بودند و س می دانست که تنها یک نگاه او می تواند قلب خودش را نیز شفا دهد .

... چند روز بود که از او دوری می کرد ؟ در راهروها طوری ناپیدا می شد که انگار ذره ای از تاریکی را در دل تاریکی تزریق کنند . می دانست که استلا حتی برای گرد شهای نامعمول و جستجوگرانه اش هم گذارش به آن سمت و سوها نمی افتد ؛ ولی با این حال همیشه همچون یک فراری هراسان خود را در تیررس نگاه نامرئی ناشناخته ای می دید ... س با این خیال های متناقض چند روز بود که آرامش را از خود ربوده بود . و آرامشی که او نمی جستش اما شدیداً نیازمند آن بود ، در دستان استلا پیدا می شد ...

و ناچار شد کسی را پی او بفرستد . الف از همه چیز خبر داشت . ذات انسان را می شناخت . می دانست که درمان هر دردی کجا یافت می شود . ... اما همه ی دردها لزوماً درمان نمی شوند . در پس هر رسیدن و آرامشی خواست خود انسان وجود دارد ..

و او خواست . خواستش ، چنانکه از تشنگی به زهری مشاق شده باشد که تنها رخوتی متمادی و افسون کننده را به سلولهای جسمش هدیه می دهد ؛ چونان آتشی که بداند تنها طوفانی سهمگین التهابش را فرو می نشاند ، اما همواره نسیم ملایم دلپذیری را بجوید که در دل گذار بی انتهای زمان لهیب گدازنده اش را فروزان تر کند ...

در پست و بالای آن چه در پس یک نگاه و حرکت موزون دستها بود ، جادویی را یافت که  از هر طلسمی نیرومندتر بود ... تپش های قلب خود را یافت که زیر پوست دیگری لمس می شد ، حرارت آشنایی را پیدا کرد که منبع تغییر بنیادین هر باشنده ای بود .

 گداز زخمش آرام یافت و طغیان دردش التیام . تردیدش همچنان برجای بود ما با یک پاسخ روشن و قطعی . دیگر تصمیم با خودش بود . رفتن و ماندن همه به اراده او بود . استلا اما رها ، رهای از همه چیز ، او را به دروازۀ همان دنیای عجیب پرمخاطره ای هدایت کرد که از پیش تر قصد ورود به آن را داشت . استلا او را برای ورود به آن دنیا ، به شایستگی یک شاهزاده مشایعت کرد و تنها نگاه یگانه اش را همراه همیشگی او کرد .

شاهزاده به راهی وارد شد که از پیش قصد پیمودنش را داشت و آنچه فتح کرد و یا از دست داد ، ذره ای از ارزش آخرین نیرویی که در خود کشف کرده بود نکاست . به یاری همان نیرو در دل تاریکی ها راه می جست و تردیدها را در می نوردید و بار خود را به منزل می رساند . نیرویی که راهنمایش شد و پس از سالها او را به همانجا بازگرداند که از آن آمده بود ... زیر سایۀ نگاه یگانه ای که تنها از آن او بود » .



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن