دُن کیشوت و سانچو پانزا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند وسط اتاق یا هال. بعد هم با چشم هایی دیوانه و پرتوقع نگاهی بیندازند به دور و بر و از همان حفره برگردند سر کارشان.

2. هربار چیزی را مزتب می کنم و به وسایل قدیمیِ مدت ها یک گوشه مانده سر می زنم، یاد یکی از حکایت های مکتوب1 از پائولو کوئلیو میفتم درمورد جادوگرها و یکی از سنّت هایشان و ... که همان فنگ شویی امروزه است. بعد هم یاید یکی از مطالب اینجا می افتم که درمورد کمد شلوغ و بی سروته خانۀ ماقبل قبلی نوشته بودم و یاد شعری از پابلو نرودا (نمی دانم چرا، شاید ابتدای مطلبم آن شعر را نوشته بودم) همان که اینطور شروع می شود:

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر ... (فلان و بهمان)

و چون این شعر با آزاد کردن انرژی چیزهای مخفی م گره خورده، کلی خوشحال می شوم که چند قدم از آغاز مردن فاصله گرفته م. بعد خودِ الآنم را با خودِ آن سال ها مقایسه می کنم و خوشحال تر می شوم که چنین تغییراتی صورت گرفته و ... به می گویم کاش همین قدر که الآن به امروزم یقین داشتم، آن روزها با شک بهشان نگاه نمی کردم و ... چه کنیم که خاصیت روزگار و آدمی چنین است! بعد مطمئن تر می شوم که قرار است سال های آینده فلان طور و بهمان طور بشود، همان طورها که این روزها انتظار دارم باشند و ...

3. مجموعه ای از آوازهای عاشقانۀ اسپانیایی دانلود کردم و امروز، موقع مرتب کردن کشو، بهشان گوش می دهم. بعضی ها مشکل دارند و بعضی ها انگار نصفه مانده اند! خوبی ش این است که از هرکدام خوشم بیاید می توانم جداگانه سرچ و دانلود کنم.

جالبش اینجا بود که همه را انتخاب کردم و enter، ناگهان به طور تصادفی آهنگ خاصی پخش شد که دهانم واماند: Historia de un amor (داستان یک عشق) با صدای آنّا گبریل که البته من ورژن گوادالوپه پی نِدا را تا حالا شنیده بودم. این هم از شوخی های روزگار است!

4. گفتم کشو، آخ که چه کشویی! ظاهرش آرام و خندان بود اما درونش ماده ببری خشمگین و گرسنه خوابیده بود و انتظار مرا می کشید. تا حالاش که چندبار بهم پنجه زده و دست هایم را گاز گرفته.

*بندی از شعر خون منتشر از لورکا با ترجمۀ احمد شاملو



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کف دستم آنچچــــــــــــــــــنان می خارد که اگر باورها درست باشد، برای به جا آوردن حق این خارش، باید بانک بزنم. آن هم بانکی که فقط ارز در آن باشد!

_شاید هم دزد دریایی درونم به زودی صندوقی پر از سکه های قدیم اسپانیایی پیدا کند!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٧ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم ها در زندگی رؤیایی در سر دارند که بیشتر اوقات به آن نمی رسند. یا سفر را آغاز نمی کنند، یا اغلب وقتی سفر را آغاز می کنند دنیا را طور دیگری می بینند و کشف می کنند و رؤیایشان تغییر می کند، مسیرش عوض می شود. گاهی ناچارند به این کار، و گاهی کنجکاوی درهای دیگری به رویشان می گشاید. اما همیشه همان رؤیای نخستین در ذهنشان می ماند و آن ها را بیدار نگه می دارد و به سویشان دست دراز می کند.

آدم ها معمولاً تنها یک چهره از رؤیایشان را می بینند و در ذهن می سازند. چهره ای اثیری و همیشه دور از دسترس. غافل از اینکه به محض آغاز سفر، رؤیا شروع می کند به تحقق پیدا کردن و ذره ذره خودش را می نمایاند. فقط چون آدم ها جزئیات رؤیایشان را نمی شناسند و همیشه تصویری کلی و رویه ای از آن دارند، نمی توانند باور کنند این ها سلول های همان پیکر است.

همه چیز به آغاز بر می گردد؛ حتی اگر ظاهر آن چه در ذهن دارند تغییر کند. انگار رؤیا تصویری نمادین از نیاز و حقیقت درونی آدم هاست که با چهرۀ مطلوب روزگار عادی آن ها نمود پیدا می کند. و رفتن و حرکت شروع می کند به تعبیر و تفسیر کردنش.

* از آهنگ زیبای یار، فرامرز اصلانی عزیز



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پارسال که برای انتخاب سرامیک های منزل جدید به مغازه ها رفتیم، مدل هایی که چشمم را گرفتند خیلی کمتر از 6 سال پیش بودند. حتی می شود گفت «چشمگیر» هم نبودند، فقط می شد آن ها را در نظر گرفت. بیشتر سرامیک های قابل اعتنا گرانیتی بودند. از آن ها که رویشان براق است و .. و من مدل های مات را دوست داشتم. تنها نمونه ای که واقعاً دوستش داشتم، همین ها هستند که اتاق ها را باهاشان فرش کرده ایم و برادر و خواهرهایش. تو یک مغازه همۀ این نمونه ها را گوشه ای از دیوار و در یک آلبوم گذاشته بودند و هربار با ورق زدنشان دلم ضعف می رفت. روی برجستگی هاشان دست می کشیدم و سعی می کردم مجسم کنم کدام رنگ طبیعی تر و زیباتر است. همیشه اعتقاد داشته م سرامیک و سنگ باید «سنگی» باشند؛ با دیدنشان آدم یاد سنگ بیفتد. برای همین از این طرح های پارکت و چوب و .. استقبال نمی کردم. نمونۀ قبلی هم که عاشقش شدم دقیقاً طرح سنگ بود.

هنوز تصمیم نگرفته بودیم. طبق معمول، نام مدل را پرسیدیم تا درصورت قطعی شدن، سفارش بدهیم. و اسمش بیشتر دلم را لرزاند: «چوب خیس جنگلی». اسم از این قشنگ تر؟ حتی تصمیم گرفتم اگر برای خانه انتخابش نکردیم، قطعه ای از آن را یادگاری بخرم و نگه دارم. دلم می خواست اسم خودم را در شناسنامه عوض کنم و بگذارم «چوب خیس جنگلی». فوق العاده اند! خیلی دوستشان دارم.

سری قبل هم برای اتاق ها یکی از طرح ها چشمم را گرفت که شیارهایی مثل کف پوش های سنگی داشت. رنگش تقریباً آجری بود و شیارهای بینش خاکستری و قهوه ای. ظاهرش سخت بود اما خودش خیلی نرم و بدون دست انداز بود. درست مثل همین چوبی های جدید که آدم با دیدنشان فکر می کند شیارهای فراوانش خیلی باید دست انداز ایجاد کنند (که نمی کنند). حالا این میان اسم طرح سنگ ها چه بود؟ جم اسپانیا! یعنی نباید برای خرید آن درنگ می کردیم. البته متأسفانه پارسال که برای خرید رفته بودیم متوجه شدیم مدل های جم اسپانیا دیگر از بازار خارج شده اند. هنوز هم گاهی جلوی در بعضی سرامیک فروشی ها می بینمش که نمونه گذاشته اندشان. ولی شاید برای پر کردن عریضه باشد. نمی دانم چرا! همان سال پیش که از یکی شان پرسیدیم، گفت: از این ها به اندازۀ کافی نداریم!

حالا می ترسم برای سری بعد چوب خیس جنگلی عزیز من هم از مد افتاده باشد. نمی دانم چه چیزی می خواهم به جای آن انتخاب کنم. همیشه ته ذهنم سرامیک تیره جاخوش کرده که این دوبار، به خاطر نورپردازی خانه باید تا می توانستیم روشن انتخاب می کردیم. شاید اگر چوب خیس جنگلی ام در دسترس نباشد، طرحی تیره... نمی دانم! شاید هم چیزی غافلگیرکننده خودش را نشان بدهد و طرح سنگ و چوب عزیزم تنها خاطره هایی شیرین بشوند.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سایت پیدا کرده م پر از فیلم های خاص! البته آرشیوش کامل نیست ولی کلی فیلم از تعدادی کارگردان غیر امریکایی دارد که واقعاً وسوسه کننده اند و ... کلی وقت و نت می خواهد داشتن و دیدنشان و البته فکر کردن بهشان و پیدا کردن نقد درموردشان.

از آلمودووار نازنینم هم چند فیلم دارد. کم کم آرشیو پدرویی م دارد کامل می شود! تا حالا 5 فیلم از این کارگردان پیدا کرده م و با «پوستی که ...» (بازی آنتونیو باندراس) که قبلاً دیدم می شود 6 تا. البته «پوست..» را نپسندیدم؛ خوب بود ولی بعضی خوب ها را نمی توانم بیش از یک بار ببینم/ بخوانم. یا حتی گاه همان یک بار. احتمال دارد جای خالی برای «پوست..» پیدا کنم فقط محض آرشیوبازی. هنوز معلوم نیست.

نقداً که 17 ص سایت را شخم زده ام و تند تند اسم فیلمهای اولویت دار را یادداشت می کنم، که خودش کلی شده، باز بین همان ها اولویتی ترها را علامت می زنم، آن هم با دو رنگ!!

ولی انصافاً باید همه را داشت و دید، همه را.

* به قول همان خارجی ها و صاحبان اصلی واژۀ Desperate، هم ناامیدم هم مصمم. این همه فیلم ندیده و درمقابلش گردابی چنین هائل؛ همان وقت کم و کلی کار متنوع دیگر..!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روی ظرف نمونۀ آزمایش اسممو نوشته و سنم رو...

اولین بار که به بزرگ شدن فکر می کردم به سختی می تونستم از مرز بیست سالگی رد شم و خودمو ببینم با سن و سالی بالای بیست سال. اصلاً هم نیم دونستم باید چطور خودمو تو اون سن تصور کنم. همیشه یه مانتوی سفید (به نشونۀ پزشکی) تنم بود و یه روسری سه گوش مشکی سورمه ای پر زرق و برق (که اون روزها مامانم سرش می نداخت و برای من خدای روسری ها بود. دوستش داشتم). یه پیکان هم قرار بود داشته باشم، مثلا قهوه ای، رنگ پیکان زن دایی جدیدم که خیلی خانوم و مهربون بود. قیافه مو نمی تونستم تصور کنم. همیشه خودمو از پشت سر تصور می کردم. لابد قرار بوده همین شکلی باشم فقط ابعاد صورتم تغییر کنه.

دو-سه سال بعدش تونستم پا فراتر بذارم و تا نزدیک سی سال پیش برم. خودِ بیست و هشت ساله م دکتر شده بودم با یه ماشین سبز مغزپسته ای-صورتی! چه ترکیب رنگ وحشتناکی! همون روزا هم می دونستم چیز زشتی از آب درمیاد اما دوست داشتم به هر قیمتی رنگای محبوب اون روزامو کنار هم بچپونم. اما «خود»م رو نمی تونستم تصور کنم، هیأتی شده بودم بیشتر نزدیک به یک هاله بزرگ تا تصور مادی انسانی.

یادمه حتی بیست سالگی رو که پشت سر گذاشتم هم تصوری از خودم بعد از سی سالگی م نداشتم. فقط مکان و موقعیت رو خیلی پررنگ تصور می کردم و حس و حالم رو.

اگه برگردم به خیلی قبل تَرِش، حتی به پیش از زمانی که می تونستم سندبادِ پزشک رو تصور کنم، فقط تصوری که از پیر شدن خودم داشتم یادم میاد. اون موقع اصلاً به بزرگ شدن فکر نمی کردم، همیشه روزهایی طولانی بچه بودم و انگار فقط قرار بود عقلم رشد کنه، نهایتا کمی هم قدّم. اما یه زمانی بود که یهویی تصویری از پیری م توی ذهنم اومد. خودم بودم که شبیه مامان بزرگم بود با موهای کوتاه یک دست سفید. اصلاً خوشم نیومد! طفلک مامان بزرگم! :))) خب شاید چون تنها زن مسنی که دور و برم دیده بودم مامان بزرگم بود نتونستم تصویر دیگه ای از خودم داشته باشم.

همین الان هم که بیشتر نزدیکِ به پایان بردن دهۀ چهارم زندگی م هستم تا آغاز اون، تصوری از یه سندبادِ سی و چند ساله ندارم. یه چیزایی از من در بیست و چند سالگی موندهو یه چیزای اندکی، به صورت پراکنده، در سنین متفاوت زیر بیست سالگی.

_ و یکی از آرزوهام اینه که اگه من با «آه» رو به رو می شدم ازش می خواستم منو به سفری ببره که می تونست واقعیت زندگی م باشه در 12 سال پیش،.. اگه من به جای اینجا می رفتم اونجا زندگی م چه مسیری رو طی می کرد.

ولی همیشه تقریباً مطمئنم چیزی می شد که باز هم همین حس و حال امروزم رو داشته باشم.

_زندگی اون قدر شگفت انگیزه که گاهی فکر می کنیم کلیاتش رو تغییر دادیم، اما اگه منصف باشیم و از فاصله ای دورتر و معقول تر بهش نگاه کنیم، می بینیم تنها یه سری جزئیات عوض شدن. چون کلیات درون ما هست و تا وقتی اونها ثابت بمونن چیز خاصی عوض نمی شه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_اواخر ماه پیش اپیسود اول In treatment رو دیدم.. کمی عجیب بود.. Gabriel Byrne بازی می کنه و یه دکتر روانشناسه. باید سر حوصله چندتا اپیسود دیگه ازش ببینم تا تصمیم بگیرم کلاً می بینمش یا نه.

_The wolf of Wall street رو تا نصفه دیدم و ازش خوشم نیومد. خب معلومه دیگه، دنیا _به خصوص دنیای مادیات_ چنینه و چنانه.. حوصلۀ دیدن جزئیات پلیدی هاش رو دیگه ندارم! همون فیلم و انیمیشن تخیلی که جن و پری داره و حیوونا با هم حرف می زنن و پایان خوش ماستمالی شده از این واقعیت ها بهتره. من آدمش نیستم :/

_ادامۀ فصل چهار Person of interest رو همچنان دنبال می کنم، به علاوۀ دوباره بینی Once upon a time که اونم داره به مرز می رسه.. یعنی دارم می رسم اپیسودهایی که تازگی ازش پخش شده.

باقی دیده شده ها:

Maleficent

آنجلینا جولی خیلی دوست داشتنی بود و نقشش، از کلاغش هم خیلی خوشم اومد. سوژه ... همممم... تغییر جایگاه شریر و انسان ماجرا خیلی چیز نویی نبود اما از دوران بچگی «ملفیسنت» و بعدها، ارتباطش با زیبای خفته و بعدتر، ماجرای بوسۀ عشق حقیقی خیلی خوشم اومد. بوسه خیلی عالی بود!

 

The book of life/ El libro de la vida

انیمیشن امریکایی_ اسپانیایی دوست داشتنی که آهنگها و ترانه های خیلی قشنگی داشت. بیشتر از همه از ترانه ای که مانولو زیر پنجره برای عشقش خوند خوشم اومد و ترانۀ معذرت خواهی از گاو، اون ورژنی که توی تیتراژ آخر خونده میشه. فوق العاده س!

 

یه سریال بیمارستانی تقریباً آروم دوست داشتنی پیدا کردم:

Remedy

یه خونواده که با هم کار می کنن! دکتر الن کانر که بابای سندی (پرستار)، ملیسا (جراح)، و گریفین (کمی پیچیده س ماجراش) هست. دکتر دِکِر هم نامزد سندی هست. یه دختری به اسم زویی هم همکار گریفین هست و من دوسش دارم. مامان خونواده م وکیله و خیلی کم ظاهر شده.

دکتر الن خیلی پدرانه ست نقشش. داستان سریال خیلی خاص و پیچیده نیست ولی درمجموع دوستش دارم.

_ ادامۀ سریال Outlander رو هم می بینم. اپیسودهاش کمی طولانی تر از سریال های دیگه س برای همین کند پیش میره. طبیعت اسکاتلند و زندگی تو دالانهای پیچ درپیچ قلعۀ لیوخ خیلی ماجراجویانه و شگفت انگیزه!

_Kill your darlings با بازی دَن ردکلیف رو هم دیروز شروع کردم و هنوز تموم نشده. می شد پیش بینی کرد که داستان تلخی داره ولی خب باید ببینمش. مخصوصا که ماجراش واقعیه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_امتحان هم گاهی مث مهریه س؛ کی داده، کی گرفته؟؟

بله ما دیروز امتحان ندادیم! یعنی استاد محترم به روی مبارکشون نیاورد! فقط منظورش این بود ما خودمونو بکُشیم درس بخونیم. که چقد کار خوبی کرد!

_متأسفانه یه حسی شبیه «در شرف سرماخوردگی» دارم که هی میره و میاد. منم سعی می کنم کنترلش کنم.

_امسال خیلی سال خوبیه! از خیلی جهات و یه مورد مهمش اینه که دوستامو بیشتر می بینم. عید که بعد چند سال تونستم بهترین همکلاسای دانشگاهی مو ببینم و یه روز عالی داشتیم، نمایشگاه کتاب و دوتا از دوستای خوبم هم اونجا، وسط تابستون هم یه دیدار غیرمنتظره که یکی از دوستام همت کرد و از راه دور اومد، بازگشت پیروزمندانۀ پرکلاغی جونم که امکان دیدارشو بهتر و آسون می کنه، دوتا ملاقات خوب پارک ملتی طی تقریبا یه ماه و نیم، .. برای این آخر هفته م یه قرار خوب دارم! این خیلی عالیه!

_گاهی به «خودِ» 3 ماه پیشم که فکر می کنم می بینم چقد تغییر کرده! رفت و آمدش به دنیای واقعی بیشتر شده، حیطۀ پرداختش به دنیای مجازی فرق کرده، «متروفوبیا» ش از بین رفته تا حد بسیااااااااااارررررررر بالایی (این خیلی مهمه)، و امکان آزمونهای جدیدی براش پیش اومده.

_اما فانتزی ای که برای امسال داشتم این بود که احساس می کردم یه طوری میشه بتونم برم به سرزمین افسانه ای محبوبم. هنوز برام روشن نیست تعبیرش چی میشه. می تونم یه حدسهایی بزنم اما حیفه، زوده بخوام نتیجه گیری کنم. شاید یه غیرمنتظرۀ دیگه هم پشتش باشه. نمی خوام محدودش کنم!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند شب پیش خواب اسپانیای محبوبم رو دیدم باز.

دقیقا یادم نیست خوابم چطور بود ولی خوب بود. با فاصلۀ کمی دوباره خواب دیدم ی جایی م همون  دور و ورا. اما مث که می گفتن ایتالیاست. یه رود عمیق سبز زمردی خوش رنگ باشکوه هم از زیر یه پل آجری-سنگی زیبا رد می شد که می رفت می رسید به دریای آبی بزرگی که زیاد از خود شهر دور نبود. کنار رود هم از این میز و صندلی کوچیکا گذاشته بودن برای نشستن و خوردن و لذت بردن از منظره. ولی یه بار که از کنار رود رد شدم یکی گفت این رود دنیپر هست. یعنی من غیر از ایتالیا جای دیگه م بودم!

یه ساختمون بلند قدیمی بزرگ بود که انگار بازسازیش کرده باشن برای کارای اداری روزمره. من باید می رفتم اونجا. هی از پله ها بالا می رفتم به هدفم نزدیک شده بودم ولی همون طبقۀ آخر با یه خانم هیکل گنده بداخلاق شاخ به شاخ شدم که حرف منو قبول نداشت و می خواست زور بگه ... یادم نیست تهش چی شد. شایدم مث همیشه در اوج ماجرا از خواب پریدم. ولی یادمه غیر از لذت حضور، ترس غرق شدن هم همراهم بود. حسش می کردم توی خواب. اون رود عمیق یا دریای بزرگ ... همراه زیبایی ترس هم داشتن.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پاکو دِ لوسیا ی عزیز هم دو روز پیش از دنیا رفت.

مثل معجونی که توی دست گرفتم و غبار اندوه رو از روی اون پس میزنم اما تلاش من کافی نیست..

حالا نه که خیلی پاکو گوش می کردم!

ولی یه جای قلبم جاش محفوظ بود/هست.. با اون نتهایی که اجرا می کرد

پاکو ی جوان


Francisco Gustavo Sánchez Gomes

(21 December 1947 – 25 February 2014)

known as Paco de Lucía



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
 توی این چند سال _ از 83 یا 84 به این طرف که برای بار اول « پائولا » اثر ایزابل آلنده رو خونده بودم _ همیشه هیجان دوباره خوندنش خیلی خاص بوده برام .. مخصوصا که بعد بهترین اثرش « خانۀ ارواح / اشباح » رو خوندم و بعدشم کارای دیگه شو . بعدتر چند تا کلمه اسپانیایی یادگرفتم و تلفظ صحیح اسمای اسپانیایی کتابارو فهمیدم و بیشتر عاشق عشق قدیمم اسپانیا شدم و ...

همیشه یه نقشه ای برای داشتن « پائولا» داشتم ؛ اون روح معصوم دختر باوقار خفته در اغمای بی بازگشت .. امیدها و لابه های مادرانه و روزمره های عجیب ولی ساده و واقعی ... تاریخ و سرگذشت و افسانه و خیال .. همه چی منو به سمتش می کشوند .
سال 85 یکی از بهترین دوستام در اقدامی غافلگیرانه این کتابو به من هدیه کرد و منم بلافاصله شروع به خوندنش کردم . اون روزا یه جورایی بدترین روزام بودن چون شدیدا معلق در بلاتکلیفی خودکرده و بی تحرکی و ... بودم اما اصرار به نادیده گرفتنشون داشتم . توی پرانتز : اون روزا به بهترین شکل ممکن دراون شرایط ، تموم شدن و الآن آزادم ! :)
بلای بدتری که همون روزا سر فرشتۀ من اومد این بود که « پائولا » توسط یه کتابخور ( @#$%^&&*#@$% ) بلعیده شد . آخه هنوز من به 100 ص اولش هم نرسیده بودم! لال شود زبانی که .. و بشکند دستی که .. فقط همین ! خودم کردم اقا خودم کردم !
ولی درس عبرتی گرفتم فراموش نشدنی .. این بلع بی بازگشت البته بعدها هم ادامه داشت و بلا برسر کتابای عزیز دیگرمم نازل شد که فکر کنم توی همین ص بازم اشاره کردم .. خب حالا !
یه حاشیۀ کوتاه ولی مربوط هم بگم : برای تنبیه خودم و به یاد سپردن این قضیه، مدتی پیش تقریبا همۀ کتابای خانمان سوخته رو دوباره خریدم به جز « پائولا » که دردسترسم نبود . بعدش از خریدش منصرف شدم و دانلودش کردم . و یادم اومد که « اسفار کاتبان » رو هم نیافتم هنوز . میگن چاپ نمیشه و ..
بهمن 91 « پائولا » دوباره خوندم و حس کردم اون حس قبلو بهش ندارم. نه اینکه دوسش نداشته باشم ، بلکه یه چیز متفاوت !
دقیقا یه جورایی منطبق باحسی که چند ماه قبل ترش بعد از بازخونی دوتا از کتابای « پائولو کوئلیو » داشتم .. انگار بزرگ شدم برای این کلمات ؛ چیزی که باید ازشون می گرفتم رو همون سالهای قبل گرفتم و باید الآن به درستی پرورششون بدم ، هرسشون کنم و دنبال تجربیات بزرگتر و جدیدتر باشم . ( باید-نوشت : اینجور موقع ها فکر میکنم دنیا و زندگی چقد زیبا و هیجان انگیزه و 10 ها بارمتولد شدن و از نو زندگی کردن ، حتی باوجود همۀ تلخی ها و سختی ها و نداشتن ها و غلط کردنها... کمه و .. خدا این آدما رو مخصوصا نویسنده هاشونو از ما نگیره )
یادم اومد سال 83  « پائولا » رو به عنوان دومین کتاب ایزابل و بعد از یه تجربۀ شیرین و متفاوت در عرصۀ کتابخونی _  بعد از خوندن « از عشق و سایه ها » _ و با فاصلۀ 2 سال می خوندم . « پائولا » یه جورایی توضیح و رمزگشایی کتابایی بود که ایزابل تا اون موقع ( دهۀ 90 م. ) نوشته بود . برای همین برای منی که هنوز آثارشو نخونده بودم ؛ سرشار از شگفتی و افسون و غرق شدن و پرواز بود. بعدش که خوندن آثارشو با حدود 4-5 کتاب دیگه ادامه دادم ، تمام اینا یه جورایی در من نشست کرد و هضم شد و جذب شد و ... این شد که حالا « پائولا » دیگه نه مث یه دختر جوون هیجان زده ، بلکه دقیقا مث همون پری به خواب رفتۀ در انتظار یه نتیجۀ کلی محتوم ، رو به روم نشسته و این منم که باید مطابق این روزام ، درست بخونمش و بدون دید و توقع روزای سابق.
چه معجزه هایی که آدم با فرو رفتن در کلمات ، در مورد خودش و حسهاش کشف نمی کنه و رو به رو نمی شه باهاشون !



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

علی عمادی می گفت :

٨ پائه ، ٨ تا پیشگویی کرده و تیم اســپـانـیـا با ٨ گل پس از ٨٠ سال ، هشتــمین کشوری بود که جام جهانی رو برد !

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۳ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

خوشحالی زیاد و تشکر فراوان از این دو :

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۱ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

puyol سرت درد نکنه !

تشکر ویژه هم از Casillas بابت حفظ چارچوب دروازه

 راستی یادم نره از [ هش پائه ] هم تشکر کنم .غذای ٨پا چیه براش بگیرم ببرم ؟

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اسپانیا جان !

حتماً حواست هست که الآن دیگه جزو ۴ تیم برتری .

یه امشبو جلوی آلمان جان ( سلام عرض کردیم آقای آلمان ) تاب بیار.

واسه فینال م یه فکری می کنیم ؛ دعایی ، انرژی مثبتی ، سوتی ،‌تشویقی ، هیجانی ، ...

٢ سال پیش رو یادته دیگه ؟

 اول شدی توی اروپا ، ... یادته چقد کیف داشت ؟ ...

آفـــــــــــــــــرین ! خوب بازی کن امشب باشه ؟

گراسیاس

 * مرتبط : [ واسه فینال ، اسپانیا رو بخور !‌]

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٠ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۳/۱۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/۳۱ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/٢٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۱/۱٩ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٧ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن