هوای ابری به اندازۀ خودش لطف می کنه و اعصاب رو نوازش میده. گرچه برای خودش صاحب سبکه و حرفی برای گفتن داره، میشه یه جورایی به خودش پناه برد . باهاش ارتباط برقرار کرد.

ولی طوفان گردوخاک و لشکریان بی مقدار شن و غبار واقعاً اعصاب خوردکنه! اصلاً قابلیت یک نگاه رو هم نداره چه برسه به مذاکره و من کوتاه بیام و تو کوتاه بیا! بره تو همون بیابونای غیرمسکونی واسه خودش هو بکشه و بچرخه، به ما چیکار داره آخه؟؟؟!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

برای امروزم کلی برنامه چیده ام؛ بیشترشان اجباری است، مثل تمیزکاری بعد از طوفانی که کلی گردوغبار به حلق و چشمانمان فرو داد. آن همه غرغر رعد و برق و کولی بازی و فقط همین قدر باران؟؟! خسته نباشد!

   این میان قرار است اگر فرصت شود لذت شیرینی نصیب خودم بکنم که لازمه اش زودتر تمام کردن بخشی از کارهای برنامه م است.

   *می خواستم درمورد تصویر دُن کیشوت بنویسم که بین  خرت و پرت ها و گنج های کشوم یافتم دوهفتۀ پیش، ولی شاید اول اسکن کنمش تا بتوانم اینجا بگذارمش، بعد بنویسم. شاید هم باوجود خود عکس نیاز چندانی به نوشتن چیزی نباشد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز همین جوری هی دلم می خواست Gurdian Of The Galaxy را ببینم. فرصت نشد. امروز دنبال فرصت می گشتم، حالا که وقتش رسیده دلم می خواهد Great Expectations را ببینم. همان که بلاتریکس و هاگرید خودمان در آن بازی می کنند.

حالا ببینم چه می شود!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   ماجرای من و ناتور دشت جالب و سرخوشی آور و قدری هم عجیب است.

   اول بخش عجیبش را می گویم، چون دو جنبه دارد. یکی این که وقتی دوستم داشت درموردش حرف می زد، من مدام احساس می کردم چقدر این نام آشناست ولی در عین حال خاطرم نمی آمد کجا شنیدم یا خوانده ام آن را. مخصوصاً کلمۀ ناتور. همان لحظه از آن کلمه ها بود که انگار معنایش را می دانم ولی نمی توانم تعریفش کنم. بلافاصله بعد از ایام نمایشگاه کتاب آن سال، همدیگر را در سالن نازنینی دیدیم که آن ترم های آخر کلاس های گروهمان آنجا تشکیل می شد. می گفت دیگر برای خریدن ناتور دشت پول کم آورده بوده و من همان موقع ته ذهنم یادداشت کردم یکی از کتاب های آن ایام شیرین باید ناتور دشت باشد برای خواندن.

ته ته عجیب بودنش هم این بود که مبدأ ارتباط من با این کتاب بر می گردد به همین صحبت های آن روز با آن دوست که متأسفانه در پس غبار سالیان گم شد!

   بخش سرخوش آور:

این کتاب را در خلأ دلچسب انتظاری شیرین خواندم. روزگاری که مطمئن بودم  دوره اش بسیار کوتاه است و دیگر هیچ وقت مانند آن در زندگی م تکرار نمی شود! آسودنی میان دو تلاش عظیم! حتی دلتنگی ها و ترس هایم را فشرده کردم تا کمترین نأثیر را در استفاده ام از زمان بگذارند. پس، از تمام زمانم استفاده کردم. نمایشگاه کتاب آن سال را هم مثل سال پیشش، با دوتا از دوستان خوب رفته بودم و تقریباً دست پر برگشته بودیم. یک کاری کردیم و آن هم این که رمان ها و داستان هایی که قرار بود بخریم، بین خودمان تقسیم کردیم؛ برحسب سلیقه و علاقه. مثلاً من اسفار کاتبان را خریدم و م چراغ ها را... و س هم انگار گفته بودی لیلی. به همین ترتیب پیش رفتیم. در بازگشت هم این ها را می خواندیم و بین خودمان دست به دست می کردیم. بعضی کتاب ها هم بودند که هر سه می خریدیم. مثل مجموعه شعر شبانی که دست های خدا را می شست از هیوا مسیح.

از طرفی، تا توانستم قلمرو کتابخانۀ عمومی شهر را فتح کردم و چندین رمان خوب خواندم که شاید بیش از نیمی از حجم داستان ها از خاطرم رفته باشد! یکی از آن کتاب ها ناتور بود که خوشبختانه 1-2 بار دیگر خوانده شد و خیلی کمتر در محاق قرار گرفت.

و بخش جالبش بیشتر به خود محتوای کتاب بر می گردد. با وجود هیجان زیاد برای خواندنش، تقریباً هیچ تصوری از داستان نداشتم. مگر اینکه داستان درمورد فردی بزرگسال است نه نوجوان و اینکه فکر نمی کردم طنز آن وجه غالب داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خودم را می شناسم؛ آدم «جمع» نیستم. همین که بنشینیم دور هم و یک نفر شروع کند به حرف و آن یکی ادامه دهد و بقیه از گوشه گوشه ها چیزی بگویند و گاهی وسط حرف هم بپرند و .. من از همان شنوندۀ ساکت بودن کم کم تبدیل می شوم به سایه، یا جسمی که کم کم رنگ می بازد و اگر همین طور پیش برود امکان دارد بغل دستی م امر بهش مشتبه شود که صندلی من خالی ست و کیف دستی اش را بگذارد روی پای من! تنها «جمع» هایی که در آن ها دوام می آورم، جمع های خانوادگی است؛ آن هم چون راه دررویی وجود دارد. هر نیم ساعت- یک ساعت می شود بیرون زد از حلقه، یا به حلقه های کوچک تر سرک کشید...

جلسۀ اول دورهمی ای که بهش می گویند «دوره» را رفته ام. چون صاحبخانه را دوست داشتم و اعلام شده بود نرفتن مساوی بی ادبی است! ولی به موعد بعدی هرچه نزدیک تر می شوم، می بینم «نمی توانم»؛ به معنای واااقعی کلمه! همه آدم های خوبی اند که به خوبی با هم جور می شوند ( البته این را شک دارم! چون گاهی اوقات از زیر تشکیل جمع دررفته اند، ولی وقتی پایش بیفتد از پس «جمع» بر می آیند)، حرف ها را خوب به هم پاس می دهند و ... ولی من نمی توانم جمع بیش از سه نفر را تحمل کنم! تحمل؟ اصلاً به نظر من منطقی نیست. مگر آدم بین 10-15 نفر واقعاً قرار است با همممۀ آن ها وجه اشتراکی در حد «دوره» راه انداختن داشته باشد؟

حقیقتش، معترفم اگر ایرادی باشد از من است. من نمی توانم یک چیزهایی را تحمل کنم. و همین ناتوانی من باعث می شود از خیر خوبی هاشان بگذرم. درواقع تر، خوبی هاشان با خوبی های من نقطۀ تلاقی ندارد. بینشان تنها سه نفر هستند که می توانم با آن ها جور باشم. حتی یکی از این سه نفر را هرروز هم ببینم برایم مشکلی ایجاد نمی شود. و این جا قانون «همه یا هیچ» است. و من طبق معمول ترجیح می دهم به غار هیولای تنهای درونم برگردم تا این که خطر کنم و همیشه نقش بازی کنم.

گفتم که،  جمع برای من به سختی در 3 معنا پیدا می کند. سه نفر هم که باشیم، باز هم قابلیت تبدیل شدن به سایه را دارم ولی نه در حد کیف گذاشتن روی من! ایده آلش برای من، حضور دونفره است که به موقع شنونده و گوینده باشم.

برای ترک این روند_ که فکر می کنم هرچه زودتر آن را کنار بگذارم بهتر است. چون اگر وسط راه ببُرم، احساس خیانت کار بودن بهم دست می دهد (بله، مطمئنم با مطرح کردن این قضیه هم اگر طوفان نه، موجی ایجاد خواهد شد و شاید به 1-2 نفر بربخورد، که البته طبق آن چه خودشان هستند حق هم دارند. ولی مسئله این جاست که من آن ها نیستم)_ دنبال بهانه بودم. ولی هرچه بالا پایین کردم دیدم بهانه ای در کار نیست. این واقعیت خودِ من است. این هیولای غالب من است که همیشه مرا بر دهانۀ غار نگه می دارد و «تنها» از نور خورشید لذت می برد. داشتم فکر می کردم هر بار دیدار من با آدم هایی مثل اسب چوبی و پرکلاغی و جادوگرها، یا صحبت های غیرحضوری با دُن ا. و چیزهای خوشایندی از این دست، مرا کاملاً سرشار از احساس های خوب می کنند و اصلاً قابل مقایسه با یک دورهمی آن طوری نیستند، چه برسد به این که بخواهم بگویم با هم برابرند!

از دروغ گفتن بدم می آید برای همین فقط می خواهم اعلام کنم که «من نیستم»، «نمی توانم». به این نتیجه رسیده ام در ابهام ماندن بهتر از این است که یک ساعت توضیح بدهم و مطمئن هم باشم کسی نمی تواند آن را به خوبی خودم درک کند (حق هم دارند) و ته قضیه هم 2-3 نفر به من بگویند «در خانه نَمان» (که باور ندارند حفظ کنج تنهایی م برای من نعمت بزرگی ست) یا شاید 1-2 نفر فکر کنند مشکلی در زندگی ام دارم و بخواهند از آن سر در بیاورند یا کسی به ذهنش برسد من مشاوره لازمم و ...

حرف راست و خلاصه گویی از همه چیز بهتر است: «نمی توانم، فعلاً نمیتوانم».



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٤/۱٢ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تازگی ها کارم این شده هر روز به آن سایت فیلم های خاص سر می زنم، ببینم فیلم هایی که اهالی حرفه ای فیلم معرفی کرده اند در آن هست یا نه. بعد هم به گنجینۀ خودمان نگاهی می اندازم ببینم اگر آنجا بوده باشند، دوباره کاری نکنم. وقتی می بینم خیلی کم پیش می آید از قبل از این فیلم ها داشته باشم، درمورد گنجینه بودن گنجینه مان شک می کنم.

__ بعضی فیلم ها را باید پاک کنم چون واقعاً درحد نگه داشته شدن یا حتی یک بار دیده شدن نیستند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عود خریدم با بوی هندوانه!

دیروز، بعد از حساب کردن قیمت کتابی که برداشته بودم، دست بردم به قفسۀ عودها و بیشتر از ده تا را از روی جلد بو کردم. هنوز هم همان عود دارچینی فقط بوی خود خودش را می دهد، باقی انگار تغییر هویت داده اند. چشمم افتاد به تصویر هندوانه و اتفاقاً این یکی قدری بوی اسمش را داشت. برای تفریح بسته ای خریدم و در خانه یکی را امتحان کردم. با اغماض، پیروز از میدان به درآمد.

* این خریدهای کوچک بعد از حساب کردن خرید اصلی، که گاهی پیش می آیند، برای من حکم پ. ن. نوشتن بر نامه یا یادداشتی شیرین دارند. انگار که قبل از بستن پروندۀ خاطره ای خوش، یکهو بگویی «آها!» و دنبالۀ کوتاه خوش دیگری اضافه کنی به ماجرا.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـت داره ،
خـب طـبـعـا قـرارهـم نـیـست دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم.
"جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر"

* امروز رفتم برای وارسی قفسه های یکی از کتاب فروشی های محبوب اژدها جان؛ همان که طبقه همکفش صنایع دستی و مجسمه های ارژینال گران قیمت و لیوانهای طرحدار ماه ارزان قیمت دارد.

چندتا گزینه یافتم برای هدیه، مناسب مهمانی آخر هفته. هنووووز دو دلم کتاب یا صنایع دستی! لامصب طرف اهل هردوتا هم هست! ولی بالاخره تصمیم می گیرم. برای کتاب می توانم به نمایشگاه هم سر بزنم. یک تیر و دو نشان شاید؛ اگر دیداری هم رخ بدهد.

گزینه ها: کتابی از دولت آبادی/ خالد حسینی/ گلی ترقی/ جومپا لاهیری/ نویسندگان زن دیگر که موضوع اثرشان جاافتاده و تأثیرگذار باشد.

_ از قفسۀ پروپیمان لیوان ها سان می بینم و گیسوکمند را برای برادرزاده جان نشان می کنم. چشمم به سیندرلا و شاهزادۀ رؤیاهاش میفتد و به چندتا دختر زیبای دیگر و ... دودل می شوم. خودش را می آورم شاید به جای گیسوکمند از باب اسفنجی خوشش بیاید اصلاً. باید دید سلیقۀ لیوانی اش چطور است. خودش انتخاب کند حالش را ببرد.

__ یادم می افتد لیوان مینیونی خودم کمرنگ شده، از شکل افتاده طفلک. باید مینیون های تازه نفس جای آن را بگیرند. شاید همان روز با برادرزاده جان لیوان جدیدی انتخاب کنم.

___ این میان، چشمم می افتد به لیوانی با طرح بالا، شازده کوچولو و روباهش در آغوش هم.. تصویر پروفایل یکی از دوستانم هم هست، شاید هم  همین لیوان را برای خودم بردارم؟! ولی خیلی غمگین است. دوست داشتنی، اما غمگین است. برای لیوان بودن من مناسب نیست.

 

** کیف، کیف گل-منگلی خوش فرم پشت ویترین! سر ظهر مرا می کشاند طبقۀ بالا تا یک دل سیر خواهرانش را نگاه کنم و روی دست بیندازم و توی ذهنم نقشه اش را بکشم تا یکی از پروژه های هنری روزهای آینده باشد. جدا از اینکه من برای یک کیف چنین پولی نمی دهم، پارچه اش هم باب میلم نبود و از طرفی، سرگرم شدن با نقشۀ دوختن چنین کیفی در حدّ یکی از کارهای جادویی در هاگوارتز خوشی زا است.

 

***کلاً حساب که می کنم اردیبهشت شده ماهِ کاردستی بازی برای من. دوتا کار نصفه، یکی هم از دیروز در ذهنم جا خوش کرده که همه چیزش آماده است، دو مورد هم امروز توی راه به فکرم رسید و یکی ش حتمی شده، آخری هم این کیف جادویی.

_ ممکن است ده سال دیگر خط تولیدی، چیزی راه بیندازم. از حالا اسمش را هم انتخاب کرده ام؛ Dobby یا Free Elf. این اسم البته از سال 91 که کیف محبوبم را دوختم، توی ذهنم آمده. حالا باید دید کار به کجا می کشد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. معمولاً هرروز چرخی توی سایت دانلود فیلم و سریال، که فعلاً پاتوقم شده، می زنم و اگه چیز جدیدی از بین مورد علاقه هام اومده بود میذارم برای دانلود و اگر نه، لینکایی که توی نوبتن رو فعال می کنم. گاهی م دانلود یکی رو قطع می کنم تا موارد مهم تر و جالب تر رو انجام بده.

_ حتی با سرعت حلزونی اینترنتمون، و حتی بااینکه احساس می کنم خیلی روزای فیلمی/سریالی ای دارم، بازم عقبم. حالا پوشه هایی که این و اون برام پر کردن از فیلم و سریال بماند.

_ _ گاهی هم هوس می کنم یه فیلم خاص رو ببینم. سایت هرروزۀ من معمولاً مطالب روتین میذاره و موارد خاص رو نداره؛ مثلاً فیلمای آلمودووار. باید کلی بگردم لینک سالم پیدا کنم تا تب «مورد خاص»م فروکش کنه. با این سختی ها و حرفه ای نبودن من، تونستم تاحالا سه تا از فیلماشو پیدا کنم و دوتاشو ببینم. مورد سوم رو هم گذاشتم وقتش برسه؛ یه حال و حوصله و روحیۀ اساسی.

_ _ _ امان از Volver*! دلم می خواد بهش Volver کنم :))) و بازم ببینمش.

2. عادت جدید چندروز اخیرم هم این شده که اینور و اونور اسم کتاب پیدا می کنم، یا چیزایی از حافظه یادم میاد، و میرم تو سایت کتابخونه های کشور، دوتا کتابخونۀ پاتوقم رو می گردم ببینم از بین این کتابا کدوما رو دارن تا یادم باشه این دفعه که رفتم، برشون دارم.

_ بالای یک ماهه سر به هیچکدومشون نزدم. کتاب خودم هم تازه از ص 100 گذشته.

_ _ بعضی از کتابا خیلی جدیدن و خداییش نمی شه توقع داشت همۀ کتابخونه ها داشته باشنشون. برای همین وسوسه می شم بخرمشون. بعدش اژدهای درون بهم میگه: «واقعاً؟؟ نه، واقعاً؟؟؟!!!»

_ _ _ ولی دارم اژدها جان رو راضی می کنم که یه دونه رو، که به نظر خاص و عجیب
می رسه، برام بخره. میگم: «ببین، حیفه این بین کتابامون نباشه ها!» طفلک گاهی زود قانع میشه. شاید به خاطر بهار باشه.

* به معنی «بازگشت»

** مصراعی از شعر فیض کاشانی که این روزا با صدای مهرداد کاظمی توی ذهنمه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه بار، دقیقاً وسط یه هیرو ویر، موسای جان و اژدهای درون منو بردن خیابون انقلاب و من از بین اون همه کتاب بازماندۀ روز از ایشی گورو رو براشون انتخاب کردم، بیشتر به خاطر فیلمش و آنتونی هاپکینز آرومش و مترجمش_ دریابندری_ و سلیقۀ نشر کارنامه در انتشار کتاب.توی مترو چند صفحه ای ازش خوندم. بین کار یه خبطی کردم و با شنیدن صدای آشنایی سرمو برگردوندم و همزمان «اونا» هم منو دیدن. «اونا» حسن نیت داشتن اما من هیچ وقت حوصله شونو نداشتم. گاهی وقتا هم که اومدم باهاشون راحت تر باشم دیدم نمی تونم ادامه بدم پس از همون اول چرا امید واهی بدم بهشون؟ اینطوری بهشون توهین هم نمی شه. واقعاً خیلی سخته کنار اومدن با این موارد و کنترل کردنشون. یه کم  شُل اومدن برای آدمی احساساتی، که من باشم، می تونه برابر باشه با تحمل یه رابطۀ اجباری و حداقل در نصف موارد ناخوشایند و اضافی، یا خراب کردن ارتباطی که می تونست دست به عصا و با سلام و صلوات هم پیش بره.

بگذریم. هرچی م بخوام به کتاب برگردم بازم «اونا» حضور دارن! چون «اونا» بلافاصله بعد دیدن من جاشونو عوض کردن و اومدن در دیدرس من نشستن، به رسم ادب. من اون روز حوصلۀ خودمو هم نداشتم. بیشتر می خواستم خودمو پرت کنم تو صفحه های کتاب تا کمی انرژی بگیرم ولی اینطوری نمی شد. خلاصه رفتاری در حد خر قُل مراد از خودم نشون دادم، طوری که خودم هم باورم نمی شد! این شد که باتلر عزیز رو همون جا بین صفحه ها رها کردم و بعدش هم کتابو دادم یه نفر بخونه و اونم یادش رفت بهم برگردونه. یادم باشه به یه بهانه ای بهش یادآوری کنم شاید بلایی سرش نیاورده باشه. البته شخص محترمی هست و اگرم نتونم کتابمو پس بگیرم مهم نیس.

اینطور شد که روز من هنوز به پایان نرسیده؛ یعنی چون بازماندۀ روز رو نخوندم، انگار در روزی زندگی می کنم که هنوز و فعلاً ساعاتی ازش باقی مونده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی م مثل جوراب ابریشمیای ساق بلند گرون قیمت جولیا پندلتون که رو اعصاب جودی بود ...



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عادت داشتم هر فیلمی که دیدم درموردش بنویسم.. طی این زنگ تفریح که برای خودم قائل شدم _دیگه داره به یه هفته می کشه_ با دیدن چند فیلم و چند اپیسود سریال های جورواجور، حال و هوایی متفاوت با این سه ماه و خرده ای فبل رو از سر گذروندم. هربار حیرون می موندم گزارششون رو کجا ثبت کنم، یاد اینجا افتادم.

Blue is the warmest color

فیلمی طولانی؛ از هنرپیشۀ اِما خوشم  اومد ولی شخصیتش نه. همچنین هنرپیشۀ اَدل، با اینکه زیبا بود، مطلوب من نبود. شخصیت طفلکی ای هم داشت.

از اون فیلمایی بود که یه بار دیدم بعد پاکش کردم!

 

Little women

یک نسخۀ دوست داشتنی با هنرپیشه هایی خوب.

 

Horns

دلیل اصلی دیدنش بازی دنیل ردکلیف (هری پاتر) در نقش اول بود. فیلمش م خوب بود. اشاره های جالب توجهی داشت ولی فکر کنم از اونایی باشه که اهل فن بگن خیلی قوی و نو نبود. اما من دوسش داشتم.

موقع دیدنش یک صفحه یادداشت برداشتم ولی فرصت مرتب کردنشو ندارم!

 

Blue Jasmine

فکر کنم این از همه شون بهتر باشه تو این لیست؛ گرچه روی بعدی تعصب خاصی دارم.

از وودی آلن، و بازی کیت بلنشت هم خیلی خوب بود.

 

Savannah

درحال حاضر دارم تماشا می کنم و هنوز تموم نشده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه وقتایی اژدهای نازنینم بهانه گیر میشه، مثل الآن که دلش کتاب جدید و متفاوت می خواد و جا براشون نداره! همه ش می چرخه دور خودش و به فکر چاره س.. می تونه کتابا رو دسته بندی کنه و یه سری رو بی خیال شه تا جا برای جدیدها و مهم تر ها باز بشه .. فکر خوبیه!

یا بازم الان که مدتیه برای یکی از دوستاش ای-میل زده اما جوابی نگرفته! این دوستی ماجراها داره؛ چند سال پیش یه نفر که یه جورایی خودش رو دوست مشترک می دونست داشت زیادی وارد ارتباط دوستانۀ ما دونفر می شد. اما من که به راحتی کنارش گذاشتم چون واقعا شخصیت غیرقابل تحملی داشت. اما این دوستم سعی کرد هر دوی ما رو نگه داره برای همین قدری بهش بی اعتماد شدم! چند وقت پیش تصمیم گرفتم این خرده کدورت رو کنار بذارم و دوباره مث قبل باشم باهاش. برای همین بیشتر براش ای-میل نوشتم و از خودم و بعضی برنامه هام گفتم. قضیه تا اوایل تابستون خوب پیش رفت ولی بعدش دیگه خبری ازش نشد! بی پاسخ موند ای-میل هام! اژدها جان هم ناخودآگاه هی سیخونک می زنه که باید برگردم به همون احتیاط سابق. خب کدورت که از بین رفته با این حال بی اعتمادی اندک هنوز باقیه. نشونه ای نیست تا رفعش کنم.

بدن ترتیب فرصتی برای بهانه گیری اژدهایانه پیش اومده. حتی بابت این که چرا آدم وقت نکنه زیاد بیاد نت یا با قالیچۀ پرنده ش پرواز کنه!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٠ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« باغ مخفی » تموم شد. از خوندنش خیلی لذت بردم. ..

تازگی ها به کتابایی که قدیم تر خوندم بیشتر علاقمند شدم. بیشتر اوقات دلم برای متن ها و داستان های خوبی که سالها پیش خوندم تنگ میشه و دلم می خواد دوباره وقت بذارم بخونمشون. برای همین دیروز توی کتابخونه دستم رفت سمت « پرندۀ خارزار » ؛ به خصوص که همون « پرندۀ خارزار » بود ( ترجمۀ جناب غبرایی ) و « مرغان شاخسار طرب » نبود . اما به بهانۀ اینکه جلد دومش کنارش نبود خودمو راضی کردم بذارمش سرجاش. همیشه یک سر هم به قفسۀ آمریکای لاتین می زنم و وقتی می بینم کتاب جدیدی نیست می چرخم سمت بقیۀ بخش ها. نه که همۀ آمریکای لاتینی های اون قفسه رو خونده باشم اما تجربه و حس و حالم میگه برای انتخابشون باید دقت کنم؛ از خیلی جهات. بیشتر هم از اون جهت که به حس اون روزهام بخوره و کتاب رو نصفه یا نخونده برنگردونم. حیفه!

شور و شوق دورۀ کتابای قدیم خونده هرچند وقت یه بار سراغم میاد؛ دو سال پیش دوتا از کتابای پائولو رو خوندم طبق این جریان،  و ماه قبل هم شاهکار ایزابل آلنده رو .

2-3 روز هست یکی از کتابای کتابخونۀ خودم رو می خونم ؛ « رؤیای تب آلود » از جی. آر. آر. مارتین، نویسندۀ مجموعۀ مشهور « نغمۀ یخ و آتش ». ظاهراَ خونآشامیه و توی ژانر فانتزی وحشت نوشته شده.

اژدها جان باز هم سر برآورده و داره توی قلمرو کاغذی خودش حکمرانی می کنه :))



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٥/۱ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عنوان کتاب بالاخره وسوسه م کرد تا برش دارم. «باغ مخفی*» همیشه منو یاد یه سریال انگلیسی می ندازه که یه دختری به اسم هریت بود و ماجراهاش.. البته تا یادمه هریت از شخصیت های باغ مخفی بود!

چون یه بار با دوستام درموردش صحبت می کردیم و هرکدوممون داستانی تعریف کردیم که هم شباهتهایی به هم داشتن و هم تفاوتهایی، دوست داشتم بخونمش ببینم بالاخره اون تصاویری که توی ذهن من مونده چرا و از کجا اومدن.

فعلا که حدود 50 ص شو خوندم و از توصیفای نویسنده درمورد بیشه زار ، خونۀ متروک بزرگ با صد اتاق قفل شده ، راهروهای تو درتو که راحت توشون گم میشی ، دیوارکوبهایی با مناظر عجیب یا آشنا، گریۀ مرموز بچه ای که دیده نشده، پرتره هایی که صاحباشون متعلق به زمانهای دیگه ای ن و از توی تصویرشون به مری خیره شدن، باغ هایی که به هم راه دارن و از همه جالبتر سینه سرخ شیطون داستان خیلی خیلی خوشم اومده.

در ضمن توی این کتابخونه یکی از عشقای قدیمی مو هم ملاقات کردم؛ «برادران شیردل» از آسترید لیندگرن. اینم رفت توی لیست دوباره خونی البته بعد سالها و البته خرید به محض یافتنش.

انقد کتابای نخوندۀ این کتابخونه ها بهم هیجان و انگیزه میده که دیگه چندان از رفتن به کتاب فروشیا ذوق نمی کنم؛ مگه دنبال چیز خاصی باشم و یا بخوام کتابی رو برای خودم داشته باشم. اعتراف سختی بود ولی خب بد هم نیست . همیشه دوست داشتم روی این اشتهای کتابی م تسلط داشته باشم اینم روش خوبیه. ولی باید بگم اوائل که عضو یه کتابخونه ای میشم هم خیلی وحشی بازی درمیارم! هی کتاب بر میدارم و هی نمیرسم همه شونو بخونم. آخه کتابایی که خوبن موقع/ بعد از خونده شدن هم زمان لازم خودشونو نیاز دارن تا جا بیفتن و برن توی گوشت و خون آدم. اینو هم می تونم الان کنترلش کنم.

یه اعتراف دیگه م اینکه هنوزم وقتی میرم کتاب فروشی، اگه چشمم به «هری پاتر» های ویدا اسلامیه بیفته دوست دارم بازم یه نسخه ازشون بخرم!! اینو کجای دلم بذارم آخه؟؟

گمونم این پست ادامه داشته باشه، یا شایدم بقیه شو تو یه پست جدا بنویسم. خب اولش که می خواستم بنویسم فکر نمی کردم اینقد طولانی بشه.

_ نویسندۀ این کتاب، خالق داستان معروف «سارا کرو» هم هست.

*« باغ مخفی » ؛ فرانسیس هاجسن برنت ؛ مهرداد مهدویان ؛ کتابهای بنفشه (قدیانی).



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢۳ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به اون خانم همسایه که حدود دوسال پیش از شوهرش به طور ناگهانی جدا شد ، یه کمک برای حمل سبد خرید سنگین و پرو پیمون بدهکارم

حتی به اندازۀ دو ردیف پله

.

.

ولی یادم اومد قبل ترش ، یه بار دیگه ، به زور و با تعارف زیاد وادارم کرد چرخ خریدمو بذارم عقب ماشینش و منو رسوند تا جلوی در خونه

باور کنین گذاشتن و برداشتن اون چرخ توی ماشین ، به مراتب از حمل یکه و تنهاش تا در منزل سخت تر و  جانفرسا تر بود

خب پس ؛ این به اون در !



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱/٢٢ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تو یه لیوان بلور قدری زعفران کف مال/ کف ساب ریخت و روش آب تازه جوشیده . قدّ یه تخم کبوتر هم نبات زرد انداخت ته لیوان . سرش رو با یه نعبکی سفالی قهواه ای بست و گذاشتش روی بخاری که آروم می سوخت ...

بعد ده دقیقه که برگشت نگاهش کرد ، رنگ دادن لحظه به لحظه ی زعفران ها رو حس کرد که حالا رنگ آب رو بیشتر تغییر داده بودن و دست از کارشون بر نمی داشتن . عین تولد یه اژدها ؛ همن طور کهدَنی } منتظرشون بود تا سر از تخم دربیارن . .. و دقیقا کارکرد یه اژدها رو هم از معجون مورد نظر توقع داشت .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز صبح دست اژدهامونو گرفتیم و تاتی تاتی کنان رفتیم دنبال انجام دادن دوتا کار مهم که وقت گیر هم نبودن .

بعدش اژدهام دست منو گرفت برد توی کتاب فروشی محبوبم _ که قراره یه روز دیگه با پرکلاغی جونم هم بریم اونجا !! / سلام پرکلاغــی جون ، خوبی ؟ _ اولش جوّ گابریل گارسیا مارکز عزیز منو گرفت و " از عشق و دیگر اهریمنان " ش رو برداشتم ؛ در واقع چون ترجمه ی احمد گلشیری بود و منم قبلا این کتابو خونده بودم و دوستش داشتم خیلی ، طالب شدم داشته باشمش .. بعد اژدهام یادم انداخت که : « قلیدون ! می خواستی یه سری به دنیای Jostein Gaarder بزنی .. برو ببین می تونی ازش کتاب پیدا کنی یا نه » !! این شد که از اژدهامون تشکر کردیم و اون کتابو فعلا بی خیال شدیم و دو تا کتاب از این نویسنده برداشتیم :

« راز فال ورق » و « دختر پرتقال » . هر دوشون ترجمه ی مهرداد بازیاری و از نشر هرمس هستن . فعلا برای شروع این آغاز بد نیس .. البته اول باید « قلب جوهری » و جادو زبان و مگی عزیزم رو به مقصد برسونم !

غیر از اون سه تا کتاب دیگه م با کمک اژدها جان انتخاب کردم که خیلی به اوضاع احوال این روزام می خوره . اسم یکی شون هست :

« بزرگترین معجزه ی جهان " نوشته ی اُگ ماندینو ؛ ترجمه ی مریم افراسیابیان ؛ نشر نیـریز .

اون دوتای دیگه رو هم اسمشونو نمی گم . نمی خوام احوالم فراگیر بشه.

در نهایت امروز از همون اول به خیر و خوشی آغاز شد و پیش رفت :) چون دوتا اتفاق خوب دیگه م افتاد : یکی از دوستای خوب قدیمی م زنگ زد و باهم صحبت کردیم و من یاد دوران سلحشوری م افتادم . ببر جوون هم خبر داد که دانشگاه قبول شده و میاد همین نزدیکیا و ممکنه روزگاری نه چندان دور در آینده بیشتر بتونیم همدیگه رو ببینیم :))

البته این امواج + چند روزیه دارن منو مورد لطف قرار میدن چون دیشب یه عروسی خوب دعوت بودیم که خوش گذشت و قراره آخر هفته هم یه عروسی دیگه بریم .. اژدهام از دیشب تا حالا همچنان داره قر میده و فکر کنم تا چند روز احساس رقاصی ش ادامه داشته باشه !

یادم اومد دلیل اصلی کتاب خریدن امروزم اینه که صبحی متوجه شدم یه مقدار غیر قابل پیش بینی گالیون در حساب گرینگوتز م موجوده !! اینم در راستای همون امواج + بود .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن