هروقت جایی می خوانم/ می شنوم که ما در مقابل خارجی ها بسیار مهمان نواز بوده ایم و .. مثلاً همین خانوادۀ گردشگر آلمانی(؟) که قرار بود چند روز در ایران بمانند و مدارکشان را گم کردند و شش ماه مهمانِ نوازش ایرانی ها بودند، این سؤال برایم پیش می آید که ما فقط در مقابل خارجی ها (به ویژه اروپایی ها و آن ور تری ها) مهمان نواز هستیم یا در مقابل هموطنانمان هم؟

مثلاً اگر بیماری از شهرستان برود تهران و لازم باشد چند روز در این شهر بماند تا نوبت دکتر و ... گیرش بیاید_ بعضی ها جلو در بیمارستان یا در راهروهای آن می خوابند_ چه؟

من خودم از این کارها نکرده ام و نمی کنم. حالا نه از روی بدجنسی. کلاً این مدلی م. به کسی هم کار ندارم. ولی دست خودم نیست، هروقت این خارجی ها می گویند ایرانی ها مهمان نوازند، یاد خودمان می افتم. اگر آن ها مهمانند، خودمان برای خودمان چه هستیم؟ چرا؟

و به خودم جواب هایی می دهم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گیسو-فرموده: در  مقاله ای خوانده بودم درباره فاصله، اینکه نژادهای مختلف فاصله های مختلفی را بین خود و آدمهای دیگر تحمل می کنند، اسکاندیناوی ها بیشترین فاصله  و عرب ها و همجنس گراها کمترین فاصله را، به همین دلیل اولی سوار اتوبوس شلوغ نمی شود و دومی مشکلی با آن ندارد

نتیجه: سندباد اسکاندیناویایی تمام عیار است!

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قضیه از آن جا شروع شد که کمی بیش از یک ماه پیش، داستانکی در فضای مجازی دست به دست شد با عنوان «کتلت و نون سنگک». همان که از بی مهری به والدین می گوید و .... بار اول بدون اشاره به موجودی به نام نویسنده به دستم رسید. مدت کوتاهی بعد از آن، منسوب شده بود به تهمینه میلانی. این جا دیگر آدم شک می کند؛ مثل آن قضیۀ کارتن خوابی و کارتون دیدن کودکان که به صادق هدایت ربطش داده بودند! طفلک صادق خان، شک دارم در دورۀ او حتی این کارتن های کاغذی هم موجود بوده باشند، دیگر تلویزیون و کارتون دیدن که جای خود دارد! لابد چند ماه  بعد بازی با انگری بردز در اَپل را هم به آن اضافه می کنند یا همین داستان منسوب به خانم میلانی را به فروغ فرخزاد نسبت می دهند تا پیاز آن داغ تر شود.

قضیه اینطور ادامه پیدا کرد که یکی از خانم های فرهیخته بالاخره صدایش درآمد و شَکّش را اعلام کرد. من هم، از خدا خواسته، سرچ کردم و بین آن انتساب های بی جهت رسیدم به وبلاگ «نسوان»!! درمورد این افراد می شود مطمئن بود بی منبع و مأخذ به چیزی اشاره نمی کنند. و این داستان در آنجا بدون نام نویسنده درج شده بود. یعنی نویسندۀ داستان یکی از نسوان بوده! و کسی نبوده جز ویولتا! یکی از نشانه های سبک شناسی ش هم این است که ویولتا در خاطرات/ داستان هایش نام اصغر را برای همسرش انتخاب کرده و شخصیت شوهر در این داستان، که مسافر فضای مجازی شده، هم اصغر نام دارد.

من که وظیفۀ ارجاع به منبعی خودم را انجام دادم و آدرس را برایشان ارسال کردم. حالا ببینید تکلیف آن همه جمله و مطالب پرمحتوا یا چرند که در این فضای مجانی و لایتناهی چرخ می زنند و هر چند وقت یک بار به گوشۀ قبای شخصیت مشهوری گیر می کنند و اسم او را یدک می کشند چه می شود!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۸ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این تریلی که دیروز عصر حدود 10-20 ماشین سفید_ شبیه پژو (ماشین شناس نیستم)_ بار زده بود و از چپ به راست می رفت، دقیقاً همین حالا، سر ظهر، با همان ماشین ها از راست به چپ رد شد!

یعنی چه؟

خب دل من که با دیدنشان چندان ضعف نرفت، حالا اگر پاترول مشکی بود، می شد کارد بردارم خودم را شقه شقه کنم. بعله خب، هنوز هم ته دلم برای پاترول مشکی می لرزد!

مثلاً رانندۀ تریلی پیاده شده، زنگ در را زده، کسی جواب نداده. بعد هم کاغذی، قلمی از یه جایی گیر آورده، رویش نوشته: «آمدیم، نبودید» گذاشته لای در. ماشین ها را هم مجبور شده برگرداند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ استاد گرامی تاریخ و ساعت برنامۀ سخنرانی را برای بار دوم در گروه یادآوری کردند. مکان هم سرای اهل قلم نمایشگاه کتاب است.

هم گروهی 1: ...لطفاً محل دقیق را بیان کنید.

استاد: سلام...  سرای اهل قلم یکی بیشتر نیست. طبقۀ دوم نمایشگاه.

هم گروهی 2: سلام استاد. سرای اهل قلم کودک و نوجوان هم هست. امیدوارم ببینیمتان.

بلافاصله، همان هم گروهی 2: البته قطعاً چنین سخنرانی ای در آنجا برگزار نمی شود.

!!!

*آخ! مشتاق بودم ببینم استادمان چه پاسخی می دهد! حیف که عکس العملی نشان نداد!

** بعضی ها نظر ندهند اسمشان بد در می رود؟ اظهارنظر به چه قیمت؟!

 

__ امروز، همان گروه:

1: فلان و بهمان و بیسار. (با لحنی مودبانه و عادی و خبری، با ذکر منبع)

2: هرچه جستجو کردم به نتایج مویدی نرسیدم...فلان و بهمان و بیسار (با لحن خبری). در اسرع وقت لینک شما را هم می خوانم. ممنون از توجهتان.

1: دوست عزیز .. ممنون از لحن پرخاشگرانه تان (!!!) نمی دانستم اینجا دعوا است... فلان و بهمان... (توضیح مودبانه)

2: پرخاش و جسارتی نکردم .. عذرخواهی و ابراز علاقه به یادگیری.

1: خواهش می کنم. سپاس از توجهتان. ولی ... فلان و بهمان و ذکر ادله برای مطلب قبلی ش..... دوست من. باز هم ممنون از دقت و توجهتو فلان و بهمان.

استیکر  آی میس یو !

استیکر گل و هدیه نصرت خان با اون سیبیلاش!

* حال ما خوب است اما تو باور نکن!

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۱ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روی ظرف نمونۀ آزمایش اسممو نوشته و سنم رو...

اولین بار که به بزرگ شدن فکر می کردم به سختی می تونستم از مرز بیست سالگی رد شم و خودمو ببینم با سن و سالی بالای بیست سال. اصلاً هم نیم دونستم باید چطور خودمو تو اون سن تصور کنم. همیشه یه مانتوی سفید (به نشونۀ پزشکی) تنم بود و یه روسری سه گوش مشکی سورمه ای پر زرق و برق (که اون روزها مامانم سرش می نداخت و برای من خدای روسری ها بود. دوستش داشتم). یه پیکان هم قرار بود داشته باشم، مثلا قهوه ای، رنگ پیکان زن دایی جدیدم که خیلی خانوم و مهربون بود. قیافه مو نمی تونستم تصور کنم. همیشه خودمو از پشت سر تصور می کردم. لابد قرار بوده همین شکلی باشم فقط ابعاد صورتم تغییر کنه.

دو-سه سال بعدش تونستم پا فراتر بذارم و تا نزدیک سی سال پیش برم. خودِ بیست و هشت ساله م دکتر شده بودم با یه ماشین سبز مغزپسته ای-صورتی! چه ترکیب رنگ وحشتناکی! همون روزا هم می دونستم چیز زشتی از آب درمیاد اما دوست داشتم به هر قیمتی رنگای محبوب اون روزامو کنار هم بچپونم. اما «خود»م رو نمی تونستم تصور کنم، هیأتی شده بودم بیشتر نزدیک به یک هاله بزرگ تا تصور مادی انسانی.

یادمه حتی بیست سالگی رو که پشت سر گذاشتم هم تصوری از خودم بعد از سی سالگی م نداشتم. فقط مکان و موقعیت رو خیلی پررنگ تصور می کردم و حس و حالم رو.

اگه برگردم به خیلی قبل تَرِش، حتی به پیش از زمانی که می تونستم سندبادِ پزشک رو تصور کنم، فقط تصوری که از پیر شدن خودم داشتم یادم میاد. اون موقع اصلاً به بزرگ شدن فکر نمی کردم، همیشه روزهایی طولانی بچه بودم و انگار فقط قرار بود عقلم رشد کنه، نهایتا کمی هم قدّم. اما یه زمانی بود که یهویی تصویری از پیری م توی ذهنم اومد. خودم بودم که شبیه مامان بزرگم بود با موهای کوتاه یک دست سفید. اصلاً خوشم نیومد! طفلک مامان بزرگم! :))) خب شاید چون تنها زن مسنی که دور و برم دیده بودم مامان بزرگم بود نتونستم تصویر دیگه ای از خودم داشته باشم.

همین الان هم که بیشتر نزدیکِ به پایان بردن دهۀ چهارم زندگی م هستم تا آغاز اون، تصوری از یه سندبادِ سی و چند ساله ندارم. یه چیزایی از من در بیست و چند سالگی موندهو یه چیزای اندکی، به صورت پراکنده، در سنین متفاوت زیر بیست سالگی.

_ و یکی از آرزوهام اینه که اگه من با «آه» رو به رو می شدم ازش می خواستم منو به سفری ببره که می تونست واقعیت زندگی م باشه در 12 سال پیش،.. اگه من به جای اینجا می رفتم اونجا زندگی م چه مسیری رو طی می کرد.

ولی همیشه تقریباً مطمئنم چیزی می شد که باز هم همین حس و حال امروزم رو داشته باشم.

_زندگی اون قدر شگفت انگیزه که گاهی فکر می کنیم کلیاتش رو تغییر دادیم، اما اگه منصف باشیم و از فاصله ای دورتر و معقول تر بهش نگاه کنیم، می بینیم تنها یه سری جزئیات عوض شدن. چون کلیات درون ما هست و تا وقتی اونها ثابت بمونن چیز خاصی عوض نمی شه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب اینکه میگه:

« بیش از 70% خانوما دچار کم پشتی مژه و .. هستن »

آدمو به فکر فرو می بره که : خب، یه امر تقریبا عادیه! یعنی اون 25% باقی غیر عادی ن! البته غیر عادی خوش شانس! چه لزومی داره  ما 75% درصد خودمونو به زور این محصول و اون محصول بکشیم بالا؟؟

پس این جمله به ضررشونه. من که خیالم راحت شد و حتی فکر فانتزی م درموردش نکردم که مثلا بخوام این محصول رو تو رؤیا هم تهیه کنم!

اون وقت توقع دارن بعدش که میگن : بخرین و ... ما هم چشم بسته بخریم و استفاده کنیم. خب ما طبیعی هستیم. همینه که هست.

زیبایی های پنهانمونو که کشف می کنیم بیشتر لذت می بریم تا با دیدن مژۀ بلند غیر طبیعی مون که ذاتاً مال خودمونم نیست.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بهم گفت: تو چرا کناره های دفترت رو اینقدر بافاصله خط کشی می کنی و فضای زیادی رو از دو طرف سفید میذاری؟ تازه، به جای خط دوم، از خط سوم صفحه شروع به نوشتن می کنی! این اسرافه!!

منم بهش گفتم: برو بابا! خود تو که دفتر چرک نویس و پاک نویست از هم جداس بیشتر از من اسراف می کنی.

و یه طوری نگاهش کردم که دیگه جای حرف باقی نمونه.

_اول راهنمایی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب به سلامتی قالب مرموز آرامش بخش وبلاگ من هم پرید.

راستش هیچکدوم از قالبهای پیچک رو دیگه روی این وبلاگ نشون نمیداد برای همین از یه سایت دیگه این جدیده رو گذاشتم. قالب قبل تر که فیروزه ای روشن بود، به نظرم به این یکی ارجحیت داره. حالا یه کاریش می کنم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدمیزاد تنهاست. این را به هرحال در دوره(ها) یی از زندگی اش می فهمد. گاهی انکارش می کند و میخواهد خلافش را ثابت کند، گاهی هم این خلأ را با چیزی پر می کند. ولی مسأله، وجود این خلأ/ واقعیت در زندگی آدمیزاد است.

وقتی نوبت فهم من شد، آن خلأ را در خودم احساس کردم. اما یادآوری داستان سهروردی و تمثیل «قصۀ غربت غربیه» اش آرامم کرد؛ اینکه انسانی اهل تفکر و عمیق به این نکته اشاره داشته باشد برای من اتمام حجت بود، یعنی تلاش تا یک جاهایی معنا و نتیجه دارد و بیشتر از آن آب در هاون کوبیدن است.

انسان ، موجود غریبی که در چاه ظلمات این جهان غریب افتاده و همواره در پی یافتن راه بازگشت به اصل و مبدأ خود است ...

گاه که در عمق چاه راه می روم و یک باره همه جا در تاریکی فرو می رود، آرام آرام دست می کشم به فضای خالی تا که دستم دیواره ای را لمس کند. سنگ تیرۀ سردش با خاطرات مبهمی که در پستوهای ذهنم خانه کرده اند، آشنایی دارد. پشتم را به آن تکیه می دهم ، می خزم به پایین تا بتوانم بنشینم و زانوها را بغل کنم تا دوباره کورسویی برای ادامه دادن پیدا شود. شاید آن نور، راه به ناکجا آباد ببرد و شاید راهنمای مسیر درست باشد؛ به هرحال باید منتظر آن بمانم تا بتوانم از جا بلند شوم و ادامه بدهم.

_ وقت هایی بوده که در عمق تیرگی، دیوار هم سرناسازگاری داشته؛ مرا به خود نپذیرفته و انگار نخواسته آنجا بنشینم. به ناچار دست برآن ساییدم؛ این بار برای یافتن جای مناسب نشستن و تکیه دادن. گاهی اینطور میشود. چاه است دیگر، بزم خوبان که نیست.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

میگن « فلانی ده تا کوزه می سازه، یکی ش دسته نداره »...

گاهی حکایت ماست.

منتها این بار کوزۀ من دسته ش سرجاش نیست، کمی کج و کوله س ، یه همچین چیزایی !

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واااااااای

یکی از برکات کتابخونه امروز این بود که :

کتاب «تابستان گند ورنون » توی قفسه ها بود!

منم برای اینکه بلای اون دفعۀ جلد سوم « جوهری ها» سرم نیاد، فوری برداشتمش و نیم ساعت با کتاب الکی توی دستم بین قفسه ها می گشتم

والله!

یه دفه دیدی مث اون بار یه چرخ که بزنی یه نفر زرنگ تر بیاد کتابه رو برداره ببره

آخخخخخخخخ انقد دوست دارم بخونمش ببینم چجوریه !!!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماجراهای محوری « نارنیا » از یک کمد شروع می شوند که از چوبی خاص ساخته شده و روزنه ای به دنیای جادویی است . نویسنده هربار به « داخل کمد رفتن بچه ها » اشاره می کند ، بلافاصله تاکید کرده « البته آنقدر نادان نبودند که در کمد را محکم ببندند ». حتما ته ذهنش می دانسته خوانندگان کتابش _ فارغ از سن و سال و خیلی چیزهای دیگر _ ممکن است داخل کمدی بروند و شانس خود را امتحان کنند . و پیشاپیش اخطار می دهد که :« اگر می روید ، بروید .ولی در کمد را نبندید که اگر در پس آن کمد دنیای جادویی نبود ، در دنیای عادی خفه نشوید و ناکام از دنیا نروید » .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ عنوان پست قبل ظاهرا توی متن مطلبی که نوشتم مشخص نمیشه . به این دلیل این اسم رو براش انتخاب کردم چون هم به طرح باز داستان اشاره داره هم ماجرای جالبی که در نیمۀ اول کتاب اتفاق می افته :

هندی ها رسم دارن که بزرگای خونواده برای فرزند تازه متولد شده اسم انتخاب می کنن . منتها چون آشیما و همسرش امریکا بودن ، می خوان که مادربزرگ اشیما در نامه ای اسم های مورد نظرش رو بنویسه ؛ هم دخترونه و هم پسرونه . اون نامه هیچ وقت دست آشیما نمی رسه و گم میشه . از طرفی مادربزرگ هم از دنیا میره و وقتی از دریافت نامه ناامید میشن ، آشیما و شوهرش دیگه نمی تونن حتی تلفنی هم ازش بپرسن که اسم های انتخابیش چی بوده ! همین مساله باعث یه تعلیف 6-7 ساله در انتخاب نام رسمی بچه شون هم میشه و سرآغاز تمام سردرگمی های اسمی و شخصیتی اون .

2_ قالب وبلاگمو عوض کردم ؛ گمونم بعد از بیش از یه سال

2/2 _ تغییر ظاهر پرکلاغی هم در این کار موثر بود

2/3 _ یه دونه قالب دیگه پیدا کردم که اونو بیشتر دوست دارم و همه چیزش خوبه فقط عنوان پست ها رو خوب نشون نمیده . یعنی به نظرم رنگ زمینۀ عنوان پست ها انقد جیغه که نوشته های عنوان خووب توی چشم نمیان . ولی واقعا باقی چیزاشو دوست دارم .

دقیقا همینه

نمیدونم چرا لینکشو برای من نشون نمیده سوالخب اینم عکسش :

لینکش : http://pichak.net/template/pichak/108/

می بینید ؟ اصلا اون بخش رو خوب طراحی نکردن کاش می شد پس زمینه رو کمرنگ تر کرد

3_ همین الآآآآن یه قالب مناسب پیدا کردم و عوضش کردم ! یعنی این پست در پوشش دو قالب نوشته شد !! اینی که الآن می بینین و آبیه رو اتفاقی دیدم و ازش خوشم اومد . اون قبلیه که تا چند دقیقه پیش بود هم اینه.

البته ملایم تر و چشم نواز تره . ولی چه کنم که وقتی این یکی جدیده چشممو گرفت ، گرفته دیگه !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« روزی که با درد آغاز شود ، با گریه به پایان می رسد »

 

هاها !

فکر کردید این درد ،از اون دردهای دردآوره که اشک آدم درمیاد ؟

منظورم اینه که ؛ درسته هر دردی _ تلخ یا شیرین _ معمولا اشک آدمو درمیاره ولی منظورم یه درد تلخ ، مث یه بیماری نامنتظر نبود ..

پوست انداختن هم درد داره ؛ هرچی مکاشفه غنی تر ،دردشم بیشتر

گاهی م میشه از فکر کردن به درد یه بیماری و مزمن شدنش به دردی فکر کرد کهاینقدر تلخ نباشه . اینطوری وجود اون اولی رو تا حدی بی خیال شد و باهاش کنار اومد

گاهی همین درد ، کمک می کنه فکر کنی به چیزای دیگه ؛ چیزای مرتبط و نامرتبط ؛ به مداوا ، به تلخی ، به شیرین شدنش ، به رهایی و سبکباری بعد درد کشیدن

...

دیگه وقت ندارم وگرنه می شد از این قضیه حتی یه داستان هم درآورد . دارم میرم تو همون کوچه ای که بچه ها « جاوید » رو صدا کردن

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز عصر یکی از بچه مدرسه ای ها برگشت وسط خیابون ، بلـــند دوستشو صدا کرد :

_ جــااااویـــــد !

..

یه بچه گربۀ پشمالوی راه راه خاکستری یه دفه آنچنان وسط خیابون ایستاد و با چشای درشت و پرسشگر به دور و بر نگاه کرد که یه لحظه فک کردم شاید اونو هم توی خونه صدا می کنن « جاوید » !

خیلی شبیه این بود :)



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ سودای یک روزه ای به سراغم اومد و قبل  از سرزدن آفتاب از سرم رفت ...

اما شیرینی مستی و دیوانگی ش هنوز مونده و مطمئنم از یاااد نمــیره :)

_ تا جایی که یادم میاد همیشه یکی از رویاهام فرار از دست کسایی بوده که به شدت بهشون وابسته ام ، دوسشون دارم و اونا هم همین طور .. اما مدت مدیدی هست که حس فرارم ازم فرار کرده ! یعنی نسبت به یه نفر اینطوریم و دوست ندارم ازش فرار کنم ، دلیلشم خوب می دونم .

_ آدم یه دوره هایی از زندگی خودشو یه ابرقهرمان شکست ناپذیر بی عیب و نقص می دونه که کافیه آرزو کنه ، پیش از چشم باز کردن دستش به هر اون چه می خواد می رسه ، فقط باید بخواد . .. همین که واقعیات براش مسلم می شن عیب و نقص هاشو  می بینه و بعد از یه مدت جنگ و گریز و انکار و پنهان شدن ، بالاخره با دهشت همیشه موجود ذات بشر رو به رو می شه .. مدتی تو خودش میره و انرژی لازم رو در خودش نمی بینه و به خوش خیالی الکی ش لعنت می فرسته ، در و دیوار رو شماتت می کنه که چرا بدون گناه ، ناتوان خلق شده .

زمانش اما که برسه ، می فهمه حتی یه نقطه ی قوت هم برای عمری زندگی کافیه و وقتی برای پرداختن به ضعف ها نیست . در پذیرش واقعیت نیروی اسرار آمیزی نهفته ست که بعضی ناممکن ها رو ممکن می کنه .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آخه یه آدم نازنین دوس داشتنی باشه که سابقۀ رفاقتش بیش از ١۵ سال باشه .. اون وقت آرومِ آروم ، ساکتِ ساکت .. ینی یه چیزی من می گم و یه چیزی شما می خونـید ها .. اصن صدا از دیوار درومد از ایشون درنیومد .

الآن می گم عیب کار کجاس : ایشون در تقریباً هیچ موردی از موارد مربوط به بنده نظری ابراز نکرده و نمی کنه . مگر اینکه مستقیم ازش پرسیده بشه . تازه ، اونم جواب کار راه انداز و مطمئن نمیده . وقتی داره حرف می زنه در موضع پاسخ دادن ،‌صداش به طور نامحسوسی می لرزه ... از اون جهت که انگار داره در مورد یه چیز خیلی نامطمئن و مشکوک حرف می زنه . خلاصه این که توی این عمر طولانی دوستی ،‌نقد و نظر به یاد موندنی و قابل عرضی از خودش ارائه نداده (‌در مورد خودم می گم ؛ شاید با بقیه اینطور نباشه ) یه موقع هایی بود که _‌همون دوران که به جای ای میل و اس ام اس از نامۀ واقعی ( کاغذی و پستی ) استفاده می کردیم ، یه چیزایی در مورد خودش می نوشت ؛ مث آخرین کارای مهمی که انجام داده ،‌مشغولیاتش و حتی گاه دغدغه های ذهنی ش ... اما الآن .. دیگه نزدیکه ٩ سال بشه که بتونم بگم از این خبرا نیس .

بیشتر به نظر میاد این طرز سلوک حاصل یه جور خود کمتر بینی ِ نادرست باشه .

_ بعدش یه آدمایی هستن که بی دعوت و اِذن ،‌ همین جوری میان قاطی اندیشه و عقاید و خصوصی های آدم و تازه توقع همراهی و پاسخ گرفتن و تأیید شدن هم دارن .

حالا این مورد دوم درد بی درمونی نیس . چاره ش خیلی ساده س . اما خدایی ش آدم می مونه با اون مورد اول چه کنه ! من دارم به خودم می گم ،‌از خودم می پرسم .. چون جوابش برام روشنه و به هرحال نمی خوام کار جبران ناشدنی ای انجام بدم .

ولی گفتم اینو اینجا بنویسم از این جهت که صرفاً یه مورد جالب دیگه م به انواع جالب دوستی های این دنیا اضافه بشه .

* مهم نوشت : کلاً آدم وقتی داره تو یه ارتباطی قرار می گیره که یا طرف اون قدر غوله ، یا خود آدم این قدر کوچیک و بی اثر ، بهتره فقط از دور نظاره کنه و به یه رابطۀ یه طرفۀ ستایش گرانه یا الگو مدارانه بسنده کنه تا این که بخواد طرف رو در مقابل دنیایی از سکوت قرار بده .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٢ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« یک مقام س.ی.ا/سی از اولین روز کار در دفترش باید متوجه باشد که جزئی ترین نشانه ای از نوآوری ، پایان زندگی حرفه ای او را رقم خواهد زد . چون او آن جا نیست که از خود شایستگی نشان دهد بلکه برای رسیدن به سطح بی لیاقتی مخصوص به خود به طرزی محترمانه ، در آن مقام قرار داده شده است . مقصود از ارسال کاغذهایی با مهر و امضا از یک کارمند به کارمند دیگر ، حل کردن مشکلات نیست بلکه جلوگیری از از یافتن راه حل است . اگر مشکلات حل شوند کاغذبازی قدرت خود را از دست  داده و افراد  درستکار بی شماری بی کار
می شوند ... » ص 136

« شیلیایی ها عاشق قوانین هستند ؛ هرچه پیچیده تر ، بهتر . هیچ چیز به اندازۀ کاغذبازی و فرم های چندگانه ما را جلب نمی کند . وقتی مذاکرات جزئی به نظر ساده می رسند ما فوراً مشکوک می شویم که شاید غیرقانونی باشند » .
ص 134

* " سرزمین خیالی من " ( خاطرات ایزابل آلنده )



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

necessary

Goodnight !



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۸ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

جناب manoto 1... اون فیلمی که چن دقه ی پیش داشتین درموردش توضیح میدادین ، همونی که برداشت جدید از رمان Letter of Scarlet اثر ناتانیل هاثورن ِ .. معنی ش نمی شه « نامه ی اسکارلت » . آخه کودوم اسکارلت برداشته توی فیلم یا رمان نامه نوشته که اسمشو گذاشتن روی داستان ؟ اون معنی ش می شه « حرف گناه » یا همون که خانوم سیمین دانشور سال ها پیش ترجمه کردن : « داغ ننگ »!

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گردندۀ گرامی :

از این پس به حضرت گوگـل و اعوان و انصارشون بفرمایید : « ضـرب المثل های بومی فلان و بهمان » ، نه « زنـبـور مثل های ... » .

در غیر این صورت این موتورهای جستجو رحم و مروت سرشان نمی شود که ، دستتان را می گیرند و صااف میاورندتان یه جاهایی _ عینهـو این جا _ که نه زنبور مثل هست و نه کندوی عسل و ... خلاصه اینطوری .

حالا یه چندتا سوال هم داشتم خدمت انورتان که هرچی بالا و پایینشان می کنم ، بیشتر بی خیال پرسیدنشان می شوم !

ایشالله به مراد دلتان رسیده باشید و بالاخره سرچ دندان گیری داشته باشید.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

رسیدم به صفحه ی ششم . نشستم دیدم اوووووووووووه چه دسته بندی شلوغ و دم درازی درست کردم واسه اینجا . ادامه ش دیگه فایده نداشت . خیلی از اسم ها رو پاک کردم . خدا شاهده بعضی اسم ها پاک کردنشون دل رستم می خواست برای من ! اما پاکشون کردم . گفتم بیام یه چهار- پنج تا ... دیگه ته تهش ده تا گروه درست کنم برای کل مطالب این سال ها . تازه همین الآنش بازم شدن شونزده تا .

نمی دونم .. شاید یه روز دیگه دوباره اومدم نشستم و تعداد رو کم کردم ... شاید اصلاً اسماشونو عوض کردم تا بتونم کمشون کنم ... بالاخره یه جوری با هم کنار میایم . .. من و این سرهای هیدرای درونم !

بعدش : خب یکی از مراتب کنار اومدنمون این بوده که اجازه داده یه عالمه اسم رو پاک کنم و به روش نیاورده . اما هر چی نگاهش می کنم نمیذاره به اسم ایزابل آلــنـده دست بزنم . خب منم از خدا خواسته ، دنبال بهانه بودم . چی بهتر از این ! گذاشتم بمونه . ... یکی از این سرها رو می گم ، نمی دونم دقیقا کدومشونه . فکر کنم جای همه شون حرف می زنه الآن .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کلارا خطاب به نوه اش آلبا :

« _ تقریبا در هر خانواده ای یک آدم کودن یا خل وجود دارد . آدم همیشه آنها را نمی بیند ، چون آنها را مثل چیز شرم آوری از جلو نظر دور نگه می دارند . آن ها را در اتاق های پستویی پنهان می کنند و در را به رویشان قفل می کنند تا مهمان ها آنها را نبینند . اما راستش را بخواهی نباید خجالت بکشند . آنها هم بندۀ‌خدا هستند .

آلبا گفت :

_ اما ما توی خانواده مان کسی شبیه اینها نداریم .

_ نه. در اینجا دیوانگی به طور مساوی بین افراد تقسیم شده و دیگر چیزی باقی نمانده تا ما هم برای خودمان دیوانه ای داشته باشیم .» صص ۴٣٠_ ۴٢٩

 

خانۀ‌ارواح ؛ ایزابل آلنده



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٩ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

+ یا +

احساس می کنم یه ماشین پیزوری لق لقوی زهوار در رفته ، یا به عبارتی دیگر یه هیولای پیر بی دندون مفنگی منو تسخیر کرده . اگه جدیت داشته باشم باید به قولی روغن کاری ش کنم یا از معجون جوانی استفاده کنم .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اول امسال موقعیتش پیش اومد که بعد از ٢٣ سال برم اونجا . جرأت کردم و رفتم .

آدم با خودش فکر می کنه وقتی یه چند سالی که می گذره _ حتی حدود ۵ سال رو که در نظر می گیریم _ یه جا ممکنه چقــدر تغییر کرده باشه . ١٠ سال که گذشته باشه ، آدم فقط هیجان داره برای دیدن مظاهر تغییرات . اما ٢٠ سال و بیشتر از اون ، شاید از اونجایی که قدرت تصور و تخیل آدم ممکنه خوب جواب نده یا بیشتر سمت فیلمای فضایی و سفر به آینده و ... بره ، نمی تونه تصویر واضحی رو در ذهن ایجاد کنه . معمولاً با یه حس کهن و تاریخی میریم سراغ یه مکانی که این همه ندیده باشیمش ؛ با همه ی خصوصیات مربوط به گذشته ش که تو یاد داریم . هی همه رو مرور می کنیم ؛ اینجا اونجوری بوده ، فلان چی داشته ، اینا اون شکلی بودن ، اونا این شکلی ... انگار مطمئنیم و می ترسیم که هیچ کدوم از اون چیزا سر جاشون نباشن چون همه چیز و همه جا حق داره تغییر کنه ، اونم بعد این همه سال . و چون زمان برای تو حفظشون نکرده ، تو با مرورشون سعی می کنی برای خودت حفظشون کنی . مث یه آمادگی برای رو به رو شدن با خیل عظیم دگرگونی ها و یا مرثیه ای برای از دست رفتن هر اونچه توش خاطره داشتی و کسی تعهدی برای نگه داشتنشون نداشته و تو بی نصیب موندی ...

و چون داری تقریبا بدون تصویر مشخصی از تفاوت های ایجاد شده میری ، وقتی می رسی ، می بینی که همه چی عیــن قبل مونده ؛ از یه بالایی _ که وایستادی و سعی داری تموم منظره های ممکن رو زیر بال و پر بگیری _ می تونی خیلی راحت جای هر چیزی رو مشخص کنی . با یه حرکت انگشت اون درخت کهنسال تک مونده رو نشون بدی و بگی قبرستون ! حیاط سیمانی بزرگ رو فقط با گوشه ی چشمی پیدا کنی ، و کم کم اونقدر پررو می شی که بتونی روی کوه مقابلت جا پاهای بچگی تو تشخیص بدی .

زمان با همه ی بی رحمی ش و قانون های غیر قابل تغییرش ، گاهی انقدر سخاوت مند و با گذشت می شه _ که البته انگار با این کارش هم می خواد برتری شو به رخ بکشه .

رفتم ، دیدم و همین طور بود .

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آخر فصل پنجم بود که تااااااازه از سوزان خوشم اومد

 

و وسطای فصل ششم ، شخصیت تام رو پذیرفتم !



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چرا  وقتی آدم هر سال از نشر افق و نیلوفر سراغ فرد مورد نظر رو می گیره و فکر می کنه ممکنه در برنامه های هرسالۀ دیدار با خوانندگان و اینا افرادی رو ببینه از نزدیک * ...

این اتفاق نمی افته و همه بعید می دونن و ...

درست همون سالی که آدم مربوطه ، روزای آخر پاشو میذاره توی نمایشگاه ، اونم با یه دلیل دیگه ، می بینه هه هه ؛ افراد مورد نظر اومدن و دیدار کردن و رفتن ...

شانسه به خدا !

* _نمایشگاه کتاب و غرفه های انتشاراتی ها رو می گم

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۱ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گوی ِ توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کـَس نمی آید به میدان

...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۱ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای کوفت بگیرند این مرض را که آدم هر وقت پُستی را در ذهنش بنویسد ، باید آرزوی مکتوب شدنش را به ...

لا اله الّا الله !

معمولاً محال است دیگر بتواند روی کاغذ بیاوردش .

خب این درد ( ای درد بگیری ای درد ) ... دارویی دارد که استفاده از آن خودش به ریاضت و هشیاری خاصی نیاز دارد . به عنوان پادزهر ، آدم می تواند هر گاه نوشتنش گرفت و در موقعیت مناسبی نبود ، از پرورش و نوشتنش در ذهن جلوگیری کند . خدا وکیلی جواب می دهد !

پ. ن. : آدم باید یادش باشد اگر موفق شد از انتشار این ویروس در ذهن جلوگیری کند ، حداقل به خودش یک مرحمتی بکند ؛ نمی میرد اگر بردارد ایدۀ مورد نظر را در جایی ثبت کند تا وقتش برسد .



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٥ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١_

این که آدم مدتی سـِـر هرمس را بخواند و تا بعدترهایش ، هر از گاهی ، سری به بارگاه خدایی ایشان بزند و بدتر از آن ، مشترک صفحه های « رفقا و اذناب » گرامی ایشان باشد _ همۀ این ها اگر حتی پرسه های جسته و گریختۀ خاموش ( آف لاین ) و تا حدی مشتاقانه باشد _ کافی ست تا این بندۀ فانی هم هوس کند خدایگانی بنویسد .

اصلاً گویا از دیر باز خاصیت بشر این بوده که از خدای خویش تقلید کند . گیریم حالا یک نفـر بیاید این وسـط برای خودش دم و دستـگاهی مجازی بیـافریند و از المــپ و زئوس و این ها بگوید و خودش هم خدای سخن باشد ( هرمس در اساطیر کهن ، رب النوع سخن وری بوده دیگر . حالا آن « بازرگانی و دزدی » که به دنبالش می آید به کنار _ که البته در آدم نوعی حس شیطنت و رندانگی شیرین نسبت به این خدا بیدار می کند _ اما همان واژۀ هرمنوتیک که همیشه وسوسه گر است و دری به دیگر سو ، کافی ست تا آدم را به کرنش در برابر نامی وابدارد که این واژه از آن گرفته شده ) و این یک نفر از قضا هنرمند باشد ، معماری بداند و کتاب زیاد خوانده باشد و چپ و راست از فیلم های خوب بگوید و باز هم از قضا به آقای ونه گات مرحوم علاقه داشته باشد و .... و به خیلی های دیگر که در لیست خداهای قابل تقلید ما هستند ...

آن وقت است که آدم بدجوری دلش غنج می زند برای الگو برداری . گیریم که آن عرش کبریایی _ مثل قلمرو دیگر خدایان _ جولانگاه ما نباشد ؛ اصلاً سبک بوده گی و مشی و دیدگاه و اینها متفاوت باشد ...

اصلاً مسأله در شباهت کلی و حتی علایق مشترک نیست . چیزی که آدم را وسوسه می کند و مثـل یک شعـلۀ موذی ( بگویم « کـرم » بد است دیگـر ) به جان ذهـن آدم می افتد فقط نوع بیان است . درست مثل این که مواد لازم را در اختیار یک استاد کار بگذاری و او به سبک خودش هیأتی باشکوه برایت بیافریند ؛ آن چنان که ارزش و شکوه مواد اولیه در سایۀ این هیأت جدید قرار بگیرند . مسأله دقیقاً آفرینش است ؛ اینکه کورتی نازنین یا آقایان کوئن و آلمودوار و رضا قاسمی و استر و همۀ این عزیزان ، مخلوقاتی در خور تحسین داشته باشند اما بالاخره یک نفر پیدا شود و از این مخلوقات در خلق جهانی دیگر _ جهان کاملاً مختص به خودش _ به درستی استفاده کند . و این « کاملاً مختص بوده گی » منجر می شود به یک سبک شخصی در بیان دیدگاه ها و ذهنیات و این ها . آن وقت درست که این آفرینش جدید به شخصی که در آن فضا زندگی نمی کند ارتباطی ندارد ؛ اما زبان بیانش شیفته کننده است . آدم را می برد با خودش و گاهی اجازه می دهد دزدکی سیر کنی در آن فضاهایی که مال خودت نیست .

جمله های سـِـر هرمس با آن واژه هایش ، حرف ربط هایش ، کش و قوس هایش آدم را به دام می اندازد . ( حالا من کاری با این ندارم که چندتا از رفقا و اذناب ایشان هم خواسـته یا ناخواسـته _ تا حـدی _ شبـیه ایشان می نویسـند و آدم تا بخـواندشـان ، می فهمد سِر هرمس خوان قهّاری هستند .)

خود خودم در بهترین حالت هم با تقلید از سبک نوشتاری هیچ نویسنده ای موافق نبوده ام . چون در همان « بهترین حالت » می شوی بهترین مقلد یک نویسندۀ معروف که این با ذات خلاقانۀ نویسندگی در تضاد است . اما تقلید اگر منجر شود به خلق یک سبک شخصی _ آن هم موفق و کارآمدش _ کار بدی نیست . زیرا این تقلید هوش و درک بالای مقلد را می طلبد که ذات نوشتۀ محبوبش را دریافته باشد و به روح آن رسوخ کرده باشد .

حالا به هر صورت بعد از گذشت دو سال و اندکی بیشتر ، معلوم است بالاخره دارم اعتراف می کنم  که وسوسۀ این تقلید به جان من هم افتاده است ؛ از همان ابتدا .

گاس هم که یک مدتی خدایگانی نوشتیم برای دل خودمان ( سلام سر هرمس )*. گفتیم که اگر کسی خواند و _ بلا تشبیه _ ذهنش خواست به سمت و سوی از ما_ بهتران برود ، متهم به دزدی نشویم و دیگر این که اصلاً شباهتی در کار نیست ؛ تنها یک برداشت آزاد ذهنی است که ممکن است هنگام نوشتن به سراغ آدم بیاید. آدم است دیگر ؛ گاهی تقلیدش می گیرد ( باز هم سلام  ) . شاید یک بار یا نهایتش چند بار نوشتن و تجربه کردن ، منجر به نوعی فاصلۀ سازنده و رستگار شدن راقم این سطور شود .

* این « سلام کردن » هم خودش یک « سلام کردن » جداگانه می طلبد . این قانون کپی رایت در بارگاه المپ نشینان و رفقا و اذناب است که به جای زیرنویس دادن ، به صاحب ایده و اصطلاح سلام می کنند .

٢_

مطلب قبلی طولانی شد . این را هم برای دل خودم بگویم تا یک وقتی یادم نرود کشف ارزشمند مبهوت کنندۀ این روزهایم را .

هیچ وقت فکر نمی کردم آدمی را پیدا کنم که تا حد خیلی خیلی زیادی شبیه آن تصویر ذهنی دوست داشتنی و ایده آلی باشد که سال های پیش تر ، از خودم داشتم . این آدم دقیقاً ( این که می گویم « دقیقاً » یعنی با تفاوت های اندکی ، که گاه چندان مهم نیستند ) مانند همان تصویر ذهنی دوست داشتنی زندگی می کند و همۀ آنچه برای خودِ آن روزگارم می خواستم ، دارد .

آدم وسوسه می شود بداند تصویر ذهنی او از خودِ این روزگارش چه بوده که به این جا رسیده .

خداوندا ! گاهی چه شگفتی های شیرینی به بنده هایت هدیه می کنی .



تاريخ : شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_

برای این که بتونن همیشه در کنار هم باشن ، به کاپیتان پیشنهاد کردن که پرچم مخصوص بیماری وبا رو بالا ببره تا هیچ بندری اجازۀ توقف به اونا نده .

اینطوری بود که به یُمن وبا عاشق موندند و پس از سالهای طولانی ، مرحلۀ نوینی رو در زندگی شون آغاز کردند .

* ( پ. ن. خصوصی ) : تقدیم به فرمینا داثا ی عزیز و با تشکر از سوار ِ اسب چوبی و « آ » که در کشف این کتاب همراهی کردند .

2_

« هنوز خیلی جوان بود که درک کند قلب خاطرات بد را کنار می زند و خاطرات خوش را جلوه می دهد و درست از تصدق سر همین فریب است که می توانیم گذشته را تحمل کنیم . . . » ( ص 176 )

با خوندن این بخش از کتاب می شه به یک سری تردیدها غلبه کرد و  اشتباهات شیرین ذهنی رو اصلاح کرد ؛ غلط های فاحشی که _ شاید مث یه مادۀ مخدر وسوسه کننده _ ما رو بارها و بارها در ورطۀ هولناک تجربۀ مکرر تلخی ها و دورهای بی مورد زندگی گرفتار می کنه .

درسته ... وقتی دکتر اوربینو از پاریس زیباش بر می گرده ، همین که از عرشه پا به خشکی میذاره ، واقعیت در هیأت بوهای مشمئز کننده و مناظر اسف انگیز ، یک دنیا تصور واهی بهشت گونه از زادگاهش رو در هم می شکنه و شهود جدیدی رو بهش هدیه می کنه .

* شخصاً گواهی میدم بیشتر رمان ها اگر به درستی خونده بشن ، می تونن تکلیف خیلی چیزا رو در زندگی مشخص کنن . . . . خیلی چیزا  ....

** کلاً باید دقت کرد و عشق رو از وبا تشخیص داد !



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ حدود یک ساعت پیش برنامه ای از شبکۀ 4 سیما پخش شد به نام « سفر از مرکز زمین » که در مورد ارتباط رنگ ها با کانی های موجود در طبیعت و کشف رنگ های جدید در چند صد سال گذشته بود . در بخشی از این برنامه گفته شد که :

محققان در موهای ناپلئون ، آثار ارسنیک پیدا کردند . اونا متوجه شدند که رنگدانه های سبز موجود در کاغذ دیواری اتاق خواب ناپلئون ، در شرایط مطلوب با هوا ترکیب می شدن و ارسنیک آزاد می کردند . این ماده ی سمی به تدریج باعث مسمومیت و مرگ ناپلئون شده .

2_ خدا رو شکر که در برنامه ی اختتامیه ی جشنواره ی فجر امسال ، قرار نبود من اسم نامزدها و برنده ها رو بخونم ؛ وگرنه نام خانوادگی « صابر اَبـَر » رو می خوندم  « ابــر » ( با ب ساکن ) و اسباب تفرج خاطر حضار و بینندگان رو فراهم می آوردم !

خب آخه اولین بار که اسمشونو دیدم ، به نظرم اومد خیلی قشنگه که فامیلی آدم ابر باشه ! واسه همین توی ذهنم موند .

3_ بعضی وبلاگ ها در بعضی وبلاگ های دیگه جاودانه می شن :

اشاره م به لینک دادن به وبلاگ های دیگه س ، در حین نوشتن متن خودمون ؛ وقتی احساس می کنیم که یکی دیگه هم چیزی گفته که می تونه به صورتی مرتبط به حس و مطلب مورد اشاره مون باشه .

دقیقاً احساسم اینه که وقتی آدم یه کتابی رو می خونه ، گاهی نویسنده یا مترجم میاد تو پاورقی یه اشاره ای می کنه به یه کتابی ، یا مجموعه آثار یه نویسنده ای ، یا نقل قول و بیان عقیده ای از یه نویسنده ، ... که با اون بخش از کتاب اصلی ِ در حال مطالعه ارتباط داره. اون وقت آدم در حین خوندن ِ ( یا حتی مغازله با ) کتاب مورد نظر ، می بینه که عاشق یه وجه ثالث شده ... میره اون کتاب یا مکتوبات اشاره شده رو پیدا می کنه و بُعد جدیدی براش پدیدار می شه .* ...

گاهی دنبال کردن لینک های مورد نظر ، در بطن وبلاگ اصلی ، آدمو میبره به یه فضای جدید. وقتی وارد میشی و مطلب اشاره شده رو می خونی ، تازه ماجرا شروع میشه ؛ میری به صفحۀ اصلی وبلاگ ، پست های اخیر رو می خونی ، صفحه که تموم شد چندتا آرشیو باز می کنی ، ... و گاهی هم کل آرشیو رو می خونی و بعضی مطالب رو _ و در موارد نادری هم کل آرشیو رو _ ذخیره می کنی .

* یکی از شیرین ترین نمونه هاش که خیلی اوقات توی ذهنمه اینه :

داشتم « روزینیا ، قایق من »(٢) رو با علاقه و تمرکز زیاد می خوندم که به اینجا رسیدم :

" می خواهی قسم بخورم ؟ خوب . به پنج زخم قدیس فرانسیس آسیزی قسم می خورم " ( ص 14 )

مترجم در مورد قدیس ِ نام برده ، به عنوان توضیح ، در پاورقی نوشته :

" به فرانسه : سن فرانسوا دِ اسیز (٣)  1182 ؟ - 1226 ، مؤسس فرقه ی فرانسیسیان و یکی از بزرگترین قدیسین مسیحی ؛ متولد آسیزی ایتالیا ... گویند در عالم مکاشفه زخم هایی مطابق زخم های مسیح مصلوب بر تن او ظاهر شد  ( به اختصار ، به نقل از دایرة المعارف مصاحب ) " .

...

یه همچین موقع هاییه که آدم دیگه دست خودش نیست . دوس داره بره بگرده و مطالبی در مورد زندگی نامۀ این فرد پیدا کنه ... و اون وقت شیفتۀ یه دنیای جدید میشه ...

(١) نام کتابی از میگل دِ اونامونو ؛ فیلسوف اسپانیایی .

(٢)  اثر ژوزه مارو دِ واسکُنسِلوش ؛ ترجمه ی قاسم صنعوی .

(٣) Saint Francois d' Assise



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٤ | ٧:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

میگه :

_ چی میشه [عادل مشرقی] رو که گرفتن ، بعدش معلوم بشه که قاتل اصلیِ زنِ « حمید دوستدار » همون دختره بوده که نقششو مهناز افشار بازی کرده ( خیلی هم خوب بازی کرده ها _ اینو دوتامون می گیم ) . اون وقت عادل یه مدت زندون می مونه و دوباره آزاد می شه ، میره پی زندگی و عشقش ...

آه می کشه ، با یه لبخند محو .

می گم :

_ گیریم که اینطور بشه ؛ [ لیلا ] رو چیکار می کنی که هم سمّ بهش خوروندن هم گلوله زدنش ؟

( خودمم ناراحت می شم از این تصور _ به خصوص از تصور عادل بدون لیلا ... )

یه کم مکث می کنه و بعد تندی میگه :

_ خب واسه اونم می شه یه فکری کرد ؛ این که تصور کنیم سمّی که دختره ریخته توی لیوان شیر لیلا ، اشتباهی سم نبوده باشه . می فهمی ؟

« اوهوم » که میگم ، به سرعت ادامه میده :

_ گلوله رو هم به کارگردان ] می گیم بی خیالش شه ؛ یعنی بذاره شلیک بشه ها ، اما با فاصلۀ میلیمتری از کنار لیلا رد بشه . یا این که زیاد جدّی نباشه و یه خراش جزئی ... .

قبل از این که تصوراتمون کامل بشه لبخند رضایت مندی مون رو یه تلخی جبرآلود محو می کنه !

***

عادل مشرقی !

باور کن ما تقصیری نداشتیم . دیدی که تمام سعیمونو واسه عوض کردن قسمت مهمّی از سرنوشتت کردیم . ولی خب دیگه ، گاهی نمی تونیم اندوه مونو پنهان کنیم  ، واقعاً نمی تونیم .

می بینی بعضی شخصیت ها رو اگه بخوای یه خطّ سیر دیگه ای واسشون تعیین کنی ، از قالب اصلیشون فاصله می گیرن _ حالا کم و زیادش فرقی نمی کنه امّا به هر حال می خوره تو ذوقت و ترجیح میدی گرفتار همون جبر و تلخی معهود خودشون باشن . امّا تو رو هر جوری که بنویسن و هر مسیری که پیش پات بذارن ، همون خودت می مونی ؛ عادل مشرقی !



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٧/٥/٢٢ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 کیومرث پور احمد که در زمان ساخت فیلم « خانه ی دوست کجاست » دستیار کارگردان بوده ، در سال ١٣۶٨ در کتابی* وقایع نگاری پشت صحنه ، فیلمنامه ، نظر منتقدان و نظر تماشاگران رو منتشر کرده .

بخشی از صفحات ابتدایی کتاب اختصاص داره به چگونگی جلب موافقت پدر و مادر بچه ها ( بابک و احمد احمد پور که نقش های اصلی رو بازی کردن ) ، که اتفاقاً کار سختی هم بود :

« قبل از عقد قرارداد مادر بچه ها می گوید :

_ من نمی خوام بچه م از درس و مشق وابمونه و یک عمر سرگردون این کار باشه .

توی دلم به این زن احسنت می گویم چون انگار او نسبت به کشش غیر قابل مقاومت بچه ها و نوجوانان به سینما آگاه است و از حالا می خواهد با این خطر مقابله کند . اما دنباله ی حرف های زن کنجکاوی را بر می انگیزد :

 _ من نمی دونم که این کار چه کاریه که باید این همه سال طول بکشه ؟ من می دونم اگه بچه م بیاد توی فیلم ، دیگه بچه ی من نیست . سی سال بعد هم که اون بزرگ بشه از کجا معلوم که من زنده باشم و بتونم پیداش کنم ؟

چرا او فکر می کند که کار ما سال ها طول خواهد کشید ؟

بالاخره کاشف به عمل می آید که او در سفر اخیر خود به تهران در خانه ی یکی از آشنایان یک فیلم هندی دیده است ( تنها فیلمی که به عمرش دیده ) . داستان این فیلم طبق معمول ماجرای بچه ی گمشده ای است که سالها بعد وقتی مرد بزرگی می شود مادرش را طی یک زوم سریع به همراه یک موسیقی بسیار هیجان انگیز پیدا می کند .

ظاهراً مادر بچه ها فکر کرده است فیلم ما هم سی سال طول خواهد کشید و ... »  

* خانه ی دوست کجاست ؛ نوشته ی کیومرث پور احمد  ؛ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ؛ ١٣۶٨ / ص ص ١٣ و ١۴ .



تاريخ : شنبه ۱۳۸٧/٥/۱٢ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر زمان اثری از آقای گلشیری مرحوم می خونم یا با نثری از ایشون مواجه می شم ، یه حس متفاوتی دارم . غیر از این که مثل همیشه داری با دنیای نویسندۀ متفاوتی _ که همۀ نویسنده ها دارنش _ رو به رو می شی ؛ باید مواظب باشی یه وقت مچتو نگیره ! انقدر که این بشر به هر چیزی دقّت داشته تو یه زمینه هایی . اصلاً انگار با یه منقاش داره ذرّه ذرّۀ آدمایی که باهاشون رودررو شده و می شه رو می شکافه . انگار دست خودشم نیست . چون این کار رو ذهنش انجام میده همیشه ؛ با رفت و برگشت های متوالی ، یادآوری خاطرات ، مقایسه ، تشبیه های ملموس و در عین حال بدیع ، ... خلاصه جدیداً تصمیم گرفتم اگه باهاشون رو به رو شدم ، قبلش یه شنل بپوشم با فیگور برونکا ( توی کارتون چوبین ) که تا زیر چونه ش بود و دستاشم بسته بود . زیاد هم به جایی نگاه نکنم و زیاد هم حرف نزنم ! مگر این که قسمش بدم قبل از نوشتن ِمن ، بهم بگه به چه نتایجی رسیده .

همچین آدم حس می کنه دلش از یه طرف داره یه جاهایی کشیده می شه وقتی نثرهای خیلی اندک غیر داستانی شو می خونه . منظورم دقیقاً مقدّمه مانندهایی هست که بر آثارش نوشته . خیلی صمیمی و رک و راست و دلنشین . مثلاً در مقدّمۀ مجموعۀ « جبّه خانه » و در بیان علّت تأخیر در چاپ آن ، جایی نوشته :

« ... امّا کار نشر آن باز به همّت ناشری دیگر سالی معوّق ماند و دست به دست هم شد ، از ناشری به ناشری ، که شاید سکّۀ ما اگر هم قلب نبود سکّۀ دقیانوس بود ، یا دقیانوس سکّه دیگر کرده بود و در ناهار بازارش قلب ما را نمی خریدند . ... »

و در مورد آخرین داستان ِ این مجموعه توضیح داده :

... « داستان سبز مثل طوطی ، سیاه مثل کلاغ که دو باری چاپ شده است
می بایست در مجموعه ای دیگر در می آمد با داستان هایی از این دست ... و به همین دلیل است که در این مجموعه سخت ناهماهنگ می نماید ، حتّی می توان آن را ناخوانده رها کرد ، امّا من بدین رسم که فرزند شل و کور را بیشتر از آن شاخ شمشادها دوست داریم به چاپ آن در این مجموعه رضا می دهم ، تا شاید همنشینی با آن دیگرها این یکی را از یادها نبرد . » 

 روحش شاد !



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٧/٢/۳ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 دیروز زاد روز شاعر عارف مولانا جلال الدین محمد بلخی ـ مشهور به مولانا و رومی ـ بود . قصد نداشتم از مولانا چیزی بنویسم ؛ چون برای اهل معنا ، در هر کسوت و درجه ای ، تعریف شده و شناخته شده است و آن قدر با ارزش که آثار و نوشته های بسیار در موردش یافت می شه . اما میان یادداشت های چند سال پیش ، به طور اتفاقی ، چشمم به این چند بیت از مثنوی افتاد که برای من مفاهیم والایی داره ؛ در واقع مولانا بیان می کنه که هرگاه چیزی دریافت می کنیم به ناچار بهایی برای اون باید بپردازیم . اما آیا همیشه اون چه که ما دریافت می کنیم ، برتر از چیزی هست که داریم از دست می دهیم ؟

می دهند افیون به مرد زخم مند

تا که پیکان از تنش بیرون کننــد

وقت مــرگ از رنــج ، او را می درند

او بدان مشغول شد ، جان می برند

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد

از تو چیــزی در نهـــان خواهنــــد بــرد

هر چه اندیشی و تحصیلی کنی

می درآید دزد از آن سو که ایمنی

پس بِدان مشغول شو کآن بهتر است

تا ز تو چیــزی برد کآن کِـــهتر است

* مثنوی ؛ دفتر دوم ، ابیات ۱۵۰۷ ـ ۱۵۰۳ 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٩ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : جمعه ۱۳۸٥/٦/۳۱ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن