دهانی از میانِ من ِ گذشته باز می شود و می خواهد فریاد بزند، من ِ دَه ساله با نگاهی دهانش را می بندد، فریادش را به ضجه های بی صدا تبدیل می کند و رو بر می گرداند. این منی که تازه به بلوغ رسیده و قدرتش از همه بیشتر است.

منِ گذشته خودش را در دهلیزهای زمان پیدا نمی کند، ناچار به دامان حال می آویزد و بدون هیچ اجباری شرایط منِ تازه بالغ را می پذیرد. می نشیند، قوز می کند و سرش را به میان زانوانش فرو می برد و دست به ترک های دلش می کشد. چشم هایش خشک است، دهانش هم خشک می شود. حرفی برای گفتن ندارد. همه چیزش را همان دهۀ پیش، در آستانۀ تولد منِ جدید، معامله کرد و دست خالی به میدان آمد. می دانست در این مبارزه شکست می خورد. برای همین هم آمده بود. این شکست را شیرین می داشت. منِ بالغ هم همیشه رعایتش را می کند و پشتش را به خاک نمی مالد. ولی هیچ یک در این شرایط تکۀ نوری برای چنگ زدن و گرفتن دست یکدیگر ندارند. توی دهلیزهای تاریک می دوند و راه می روند و فقط می دانند باید آن قدر در تاریکی راه بروند تا به روشنایی برسند، به باریکۀ نوری که خبر از سرزمینی دیگر بدهد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اول هفته دوباره اینطوری شدم، و می دونم تا آخر هفته که کارم تموم بشه این سایه همینطور منو تعقیب می کنه.

احساس «برادر خورشید، خواهر ماه»!

شدیدترین حالتش وقتی بود که برای بار چندم این فیلم از تلویزیون پخش می شد و من که اصلاً سبک شناسی کامل رو نخونده بودم و فرداش امتحان داشتم، کتاب به دست اومدم وسط هال و یه چشمم به متن کتاب بود و یه چشمم به صفحۀ تلویزیون و گوشم به آوازهای نصفه نیمۀ فیلم.

یه دفعۀ دیگه ش هم روزای قبل امتحان کارشناسی ارشد بود و من مدام CD فیلم Face off رو میذاشتم برای تماشا. آخرش مامانم گفت «سندباد پاشو برو درستو بخون دیگه»!!

هفتۀ قبل هم خودمو تا می تونستم با سریال خفه کردم ولی دیروز دلم مدام بهانۀ انیمیشن های محبوبم رو میگرفت.

بله، من سرنوشتمو پذیرفتم، این بخشی از شخصیت و سرنوشت منه! :دی :دی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن