_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن