یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Abe: تا حالا تو تصادف قطار نمرده بودی، نه؟

دکتر: نه، بار اولم بود.

Abe: پس باید جشن بگیریم. چون تجربۀ جدیدی داشتی. مگه هدف زندگی همین نیست (داشتن تجربه های جدید)؟

Forever s1, e1



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا حالا چندبار پیش آمده که درمورد جنسیت نویسنده های خارجی اشتباه کرده باشم. تا جایی که یادم می آید، مثلاً فلنری اُکانر، و چندتای دیگر که الآن یادم نیست.

اما اینکه جنسیت مترجم وطنی را اشتباه بینگارم، آن هم به خاطر اسمش که در عرف نامی مردانه است، نـــه! پیش نیامده بود.

اتفاق جالبی است. به خصوص که من دوست دارم اسم ها بی جنسیت باشند. مثل اسم ها در زبان فرانسوی که کمتر پیش می آید حتماً الف مؤنث بودن به انتهایشان اضافه شوند؛ بارها شنیدم اسم هایی مثل امانوئل و ... اسم زنی بوده. یا غیر از فرانسوی، Blake و Shanon که برای هر دو جنس به کار می روند.

با این حال، امروز هم شوکه شدم هم شاکی. بهتر است برای مواردی که غریب به نظر می رسند، یک طوری به آقا/ خانم بودن فرد (البته بیشتر خانم بودنش) اشاره شود تا این مسئله بیشتر جا بیفتد.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از بین دفتر/سالنامه هایی که در آن ها یادداشت کرده ام، این ها را بیشتر دوست دارم. پر تر و مصمم ترند.  به جز آن کوچکه که تازه اضافه شده.

آن سه تای بزرگتر سالنامه اند و آن کوچکه همان کاغذکاهیه است.

باقی آن ها که دوستشان دارم هم سالنامه اند و باید یک بار فرصتی کنار بگذارم و بهشان سر و سامان بدهم. اینطور که حساب می کنم کلی کاغذ نانوشته دارم که تا مدت ها باید بخوانم و ببینم تا پُرشان کنم.

89: یادداشت های هری پاتری م درون آن است. و این روزها هم  دم دستم گذاشته ام تا هرکتابی که می خوانم، در صفحه های باقی ماندۀ آن به صورت پخش و پلا یادداشت کنم. بعد می روم سراغ آن های دیگر که برگه های نانوشته دارند.

یادم آمد یادداشت های چند فیلم را هم در 89 نوشته ام. فکر کنم آن ها را هم به همین کاهی کوچک منتقل خواهم کرد و قبلی ها را دور خواهم ریخت.

93: داستان جالبی دارد! با تابستان گند ورنون شروع شد و در تابستان، با خانۀ اشباح و پرندۀ خارزار به اوج خود رسید و نیمۀ دوم سال، یکهو خالی ماند! از زمستان هم صورتی شد (یادداشت های مربوط به فیلم و سریال). کلی برگۀ نانوشته هم باید در آن باقی مانده باشد.

و اینکه 92 و 93 یادداشت های جوهری 2و3 را در خود دارند.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جان دلم!

چقدر این جلد سوم آتش، بدون دود جا برای اشک ریختن دارد! هم اشک اندوه، هم اشک شادی.

اتحاد بزرگ غرورانگیز است. جای آت میش هم خالی نیست تا وقتی آلّا و یاماق هستند.

اینچه برون هم برای من حکم هاگزمید را پیدا کرده؛ دلم می خواهد گاه آخرهفته ها سری به آنجا بزنم و نشان قهرمان هایم را بگیرم. و زن هایی مثل ملّان.

از دیشب تا حالا، یک نفس کتاب را خواندم، نیمی از آن را. فکر می کنم پرورق ترین مجلد این داستان بوده باشد. کتاب ها را باید زودتر از موعد بازگردانم. برای همین باید تا فردا تمامشان کنم.

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای نیــمـۀ تـیـــــر ِ نـود و چـــار،

دوسِت دارم نه کم، که بسیار!

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

… بلوما را موقع خواندن اشعار امیلی دیکنسون در نبش خیابان اول ماشین زیر گرفت … لئونارد وود یک نیمه بدنش افلیج شد به خاطر اینکه دانشنامه بریتانیکا سرش افتاد… ریشارد پایش شکست … دوستی دیگر در زیرزمین یک کتابخانه عمومی دچار سِل شد … معده یک سگ شیلیایی به خاطر خوردن برادران کارامازوف ترکید و … (ص. ۵-۶)

***

1. چند روز پیش تصمیم گرفتم [این] کتاب را پیدا کنم و بخوانم. شنبه پیدایش کردم، ولی نه همان ترجمه ای که دنبالش بودم. صفحۀ اولش را هم نگاهی انداختم باز هم چنگی به دلم نزد. باید همان ترجمه را پیدا کنم.

[+]

2. امروز  با [کتاب] دیگری آشنا شدم که اهمیت آن درحد نان شب است (:معرفی کننده). باید دید.

بخش جالب ماجرا این بود که وقتی خواستم اطلاعات بیشتری درمورد آن به دست بیاورم، لا به لای کلمه های ریخته شده بر صفحۀ مانیتور، نام غبرایی به چشمم خورد! به احتمال بسیااار زیاد مترجم از خانوادۀ محبوب من در این فن دوست داشتنی است. و امیدوارم نتیجۀ کارش در همان مسیر باشد.

گویا کتاب دیگری را هم پیش تر ترجمه کرده:

[+]

3. خیلی اتفاقی تر، اسم آشنایی مرا به [متن کوتاه خوشایندی]رساند.

رودخانۀ برفی برای من درحد ماجراهای پرنس ادواردی نیست، اما مت مک گرگور قهرمان خیلی ها بود در سال های دور.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   کتابی هست به اسم [فرهنگ طیفی]* که تا حدود یک سال پیش از وجود چنین چیزی در دنیا بی خبر بودم. به طور خلاصه این که برای هر واژه برابرهای مناسبی دارد و به درد نویسنده ها، مترجمان و ... می خورد. توی کارهای اخیرم چندبار پیش آمد که بهش مراجعه کردم و هربار یادم آمد باید جایی ثبت کنم که بابت معرفی و توصیه به استفاده از آن از استادمان تشکر کنم.

*فرهنگ طیفی، اثر جمشید فراروی، نشر هرمس.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   نقشه نگاران روی مرزهای مبهم نقشه های قدیمی می نوشتند «آنجا اژدها بُوَد». پس از آنکه نخستین جهانگردان زمین را دور زدند و اقیانوس ها و قاره های اصلی را ترسیم کردند، کاوشگران بعدی توانستند جای خالی جزئیات را پر کنند. ..

__شش عدد، مارتین ریس*

(پیش گفتار)

***

وقتی سرت گرم کار مهمی است و تلفن زنگ می زند و صدای مکِش نفس های دیمنتوروار وقت را خراب می کند.. گاهی مجبوری کتاب نامربوطی از لا به لای کتاب ها برداری و فقط سعی کنی ذهنت را پاک کنی ... و معمولاً اتفاق جالبی می افتد.

* هم ریس ش خوب است، هم اژدهاش و هم جهانگردی و دریانوردی و آن هم دوران قدیم که همه چیز رازی سرپوشیده بود.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سرمایی پیرامونشان را فراگرفت و هری نفس های صدادار دیوانه سازهایی را شنید که لابه لای درختان حاشیۀ جنگل نگهبانی می دادند. حالا دیگر بر او تأثیری نداشتند. واقعیت نجات یافتنش در وجودش شعله می کشید و همچون طلسمی او را از آن ها در امان نگه می داشت. گویی گوزن شاخدار پدرش در قلبش نگهبانی می داد.»

__ هری پاتر و یادگاران مرگ، ص 829

***

اگر قرار بود آدم ها با هر تغییر وضعیتی اسمشان را عوض کنند، اسم این روزهای من باید می شد بختیار! هرچیزی زمینه چینی می خواهد و تلاش و چند فاکتور خوب دیگر و البته قدری چاشنی دوست داشتنی که گاهی به آن می گویند بخت و اقبال. و به علت همین فاکتورها، آدم چنین مواقعی باید تلاشش را بیشتر کند.

این از مقدمۀ اول، که مهم تر است.

 

مقدمۀ دوم بر می گردد به دو تا چیز که با هم ترکیب شده اند. آدمِ روزانه نویسی مرتب نبوده ام، حتی گاهی که برای امتحان، خودم را ملزم کردم کمتر نوشتم و بدتر نوشتم. این شده که گاه به گاه چیزی را ثبت می کنم و بیشتر اوقات هم خلاصه اش را. دیگر این که از وقتی دست به کیبرد شده ام، دلم خواسته برای این کار کمتر از قلم و کاغذ واقعی استفاده کنم. نمی دانم چرا، آن هم من که روی کاغذ و جوهر و تمام چیزهای واقعی مرتبط با آن ها تعصب داشته م. تنها دلیلش این است که شاید برای من تق تق کیبرد و حرکت انگشت ها روی حروف و دویدن انگشت ها به شکل منفرد به دنبال هم بیشتر از حرکت نوک قلم روی صفحۀ کاغذ خلسه آور بوده و به خصوص، این دکمۀ پاک کن مجازی که بازم هم با نوک خود انگشت سروکار دارد، این بَک-اسپیس عجیب جادویی است!

بهتر است بگویم چنین وقت هایی واقعاً انگار با نوک انگشت ها چیزی را می نویسم. می توانم موقع فکر کردن های مقطعی ثانیه ای بین تایپ واژه ها و جمله ها،نوک انگشت هایم را روی مربع های صاف مقعر بکشم و احساس بهتری داشته باشم. این وبلاگ و خواهر بزرگترش، از ابتدا قرار نبوده جایگاه روزانه نویسی باشند. مدتی خیلی رسمی و جدی بودند و الآن دیگر نه. الآن دیگر مدتی است به چیزکی اشاره می کنم و به جای ثبت معمول و گزارش وار وقایع، از واژه هایی استفاده می کنم که خارج از جایگاه خود شیطنت می کنند. مثل بخش هایی از کتاب ها، یا اسم هایی که برای پست ها و مطالبم انتخاب می کنم، وقتی در کنار کلمات خودم قرار می گیرند ابزار خوبی برای یادآوری چیزهایی هستند که معمولاً با کلمه ثبت نمی شوند. این غیرمعمول بودن ها نوعی رمزنگاری است برای من.

کوتاه این که، قالیچۀ پرنده برای من حکم همان صفحۀ سفید وُرد را پیدا کرده که هرچه بنویسم خصوصی است و انگار قرار است تا ابدالدهر خودم ثبت کننده و خواننده اش باشم. اینجا حتی مطالب پست نشده ای دارد که نه بابت پنهانی بودنشان، که به خاطر ثبت شدن از روی عجله و کامل نبودنشان، پست نشده اند. عین برگه های تاخوردۀ دفتر. حالا که طرح فانوس دریایی م پررنگ تر شده (مشغله های بیشتری پیدا کرده م)، همچنان دوست دارم برگه های قالیچۀ پرنده را سیاه کنم، حتی اگر شده به صورت همان پیش نویس های نیمه کاره.

نمی دانم دنیای مجازی چقدر یاری می کند و آیا لازم است کپی شخصی تری هم فراهم کنم یا نه. فعلاً همین اهمیت دارد که یادم باشد گاهی وقت بگذارم و حتی شده فقط چیزهایی را ثبت کنم.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«در زندگی زخم هایی است که جای آن ها شاید روزی به کار آیند»

__ترکیب کلام گهربار آلبوس دامبلدور و جملۀ ابتدای بوف کور

***

برای بار (گمانم بیش از) دوم، دلم برای خواندن نوشته های هدایت و بوف کور تنگ شده! مخصوصاً که تا چند دقیقۀ پیش این چند نفر هم از هدایت می گفتند و من هی یاد آن کتاب حجیم دوست داشتنی فرزانه می افتادم که درمورد هدایت نوشته بود و آن سال، با ولع می خواندمش ( و الآن چیز زیادی ازش به خاطر ندارم، جز حس شیرینی که آن هم وسوسه کننده ست، برای خواندن هدایت و همین کتاب حجیم دربارۀ هدایت).

خود این کتاب، اثر فرزانه، داستان جداگانه ای دارد. خلاصه اش این است که تابستان پس از سال اول دبیرستان، متوجه شدم جوّ «بازگشت به هدایت» شکل گرفته! در بیشتر کتابفروشی های کم بضاعت شهرهای کوچک قلمرو من این کتاب و 1-2 کتاب دیگر دربارۀ هدایت به چشم می خوردند. برای من که تا آن سال شنیده بودم آوردن اسم هدایت به راحتی امکان ندارد، برای من که بچگی هایم اتفاقی چند داستان کوتاه و پاره هایی از بوف کور را خوانده بودم و همه را دوست داشتم، هم شگفتی آور بود و هم خوشحال کننده! بگذریم که می دانستم به آن زودی دستم به این کتاب های «هدایت»ی نمی رسد!

گذشت و گذشت، تا به یمن شاگردی آن استاد بزرگوار و کلاس نقد ادبی، قرار شد هدایت بخوانیم و بوف کور. پیش از هرچیز، در کتابخانۀ دانشگاه رفتم سراغ همین کتاب، که سال ها رازآلود و دور از دسترس بود. در یک جمله دری بود به دنیایی دیگر، و تجربه ای فراموش نشدنی بود.

...

در کنار این دلتنگی ها، چند سال است که هدایت و بوف کور مرا یاد هری پاتر می اندازند. آن هم به خاطر یک مار! نَگینی، مار ولدمورت، نامی هندی است که به زبان سنسکریت می شود مار، و به اردو و هندی می شود مار ماده. گویا یادآور یکی از الهه های باستانی هندو/هندی (؟) هم هست که نیمه زن و نیمه مار بود .. و فلان و بهمان!

توی کتاب بوف کور هم راوی از زهر مار ناگ می گوید که با خود از هندوستان آورده و در کوزۀ شراب ریخته.

فقط همین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«در قلعۀ دیوار هوا بوی کاغذ و خاک و گذر زمان می داد».

نغمۀ یخ و آتش (ج2: نزاع شاهان)، جُرج آر. آر. مارتین

***

یک روز از خواب بلند شدم و روی طاقچۀ بالای سرم دو کتاب دیدم. آن روزها هر چیزی که ارزش خواندن داشت در حکم کیمیا بود و اگر کتابِ خوبِ خوانده نشده ای بود دیگر خودِ خودِ بهشت. یکی را برداشتم و سرگرمش شدم. داستان جالبی داشت اما نمی فهمیدم قضایا چطور به هم مربوط می شوند. جلد اول همراهشان نبود. تا جایی که شد خواندم و سعی کردم قضایا را یک طوری به هم ربط بدهم. از هیچی برای خواندن نداشتن بهتر بود.

چند روز بعد، جلد اول سروکله اش پیدا شد؛ کتابی با جلد کرمِ نخودی، نه چندان پرحجم. اسم آن را تا سال ها به خاطر نمی آوردم چون عنوان فرعی اش در ذهنم مانده بود: گالان و سولماز. چون ظاهر آن تاحدی کهنه بود فکر می کردم از آن قدیمی هاست و دیگر چاپ نمی شود! پس لابد به خاطر سپردن اسمش هم لزومی نداشت چون قرار نبود به این راحتی ها پیدا شود!

خواندنش خیلی لذت بخش بود. ماجراهایش را دوست داشتم. بیشتر از همه شخصیت سولماز با آن غرور و شجاعتش به دلم نشست. دقیقاً نسخۀ همان «من»ی بود که سال ها در ذهنم پرورانده بودم؛ «من»ی که در هیچ داستان و واقعیتی مابه ازایی برایش نیافته بودم برای همین گاهی ناچار می شدم داستانش را طوری بنویسم که دیگر درمورد یک دختر نباشد. اما بعدِ سولماز، این «من» قهرمان ذهنی بیشتر شبیه دخترها شد. شاید هم تأثیرش ناخودآگاه بود. و بعد از سولماز، گالان را دوست داشتم که بی پروا بود و می توانستم بیشتر بی منطق بودن ها و خیره سری هایش را به راحتی ببخشم.

فکر می کنم تمام کتاب را به سرعت خواندم، همان روزها، یا از خواندن بعضی صفحه ها می گذشتم و فقط آن را تمام کردم. می گویم چرا:

کتابی که مناسب سن من نبود؛ مخاطب آن بزرگسال بود و به درد یک دانش آموز 3-4 دبستانی نمی خورد. کتابی که مال من نبود، عمو آن ها را از دوستش امانت گرفته بود و روزها در مغازه می خواندش. حالا چه شده بود که آن را آورده بود خانه؟ شاید می خواست زودتر تمامش کند. این بود که احساس خطر کردم و آن طور جویده جویده خواندمش. و من فقط جلد اول را خوانده بودم و ناخنکی به آن های دیگر زده بودم که کتاب ها به صاحبش برگردانده شدند. نمی شد درخواست کرد قدری بیشتر نگهشان داشته باشیم. روزهای درس و مدرسه کسی حق مطالعۀ آزاد نداشت و شاید صاحبشان آن ها را خواسته بود و ...

و مهم تر از همه، ساده دلانه فکر می کردم کسی متوجه نشده که من هم آن ها را می خوانم! برای همین درخواست آن ها برابر بود با لو رفتنم و من آن روزها خیلی محتاط بودم. حاضر بودم از این دلبستگی هام بگذرم و حاشیۀ امن قضایا را حفظ کنم.

چند سال بعد که بیشتر همشهری ها با اندکی تقویت آنتن ها می توانستند تصویری گاه برفک دار و پر خط و خش از جمهوری های گوناگون شوروی آن سالها را بر صفحۀ تلویزیون داشته باشند، شبی شاهد پخش فیلمی بودیم که ماجرایش درمورد ترکمن ها بود. جوانی شجاع برای ربودن محبوبش به چادر دیگری می رفت و اسب و تفنگ و ترانۀ ترکمنی و .. و من داستان گالان و سولماز را در ذهنم مزه مزه می کردم و آرزو می کردم سروکلۀ آن کتاب ها از غیب پیدا شود.. که صدای عمو درآمد (رو به من): مثل داستان همون کتابا ... سولماز و گالان!

و آن چنان با ذوق و لبخند می گفت که جایی برای انکار نماند! تأیید کردم و تازه فهمیدم کتاب خواندن من چندان هم مخفیانه نبوده. شاید هم کسی آن را ندیده باشد اما طبع مرا می شناختند و می دانستند این موش به بوی پنیر دُم به تله هم می دهد.

و سال ها بعد، کشف کردم کتاب های محبوب من همان مجموعۀ «آتش، بدونِ دود» از نادر ابراهیمی هستند که تازه، همین روزها، بالاخره، به صرافت خواندنشان افتاده ام.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٧ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی». ص1

__ صدسال تنهایی

***

فکر کنم طلسم شکسته شده. صدای خش خش کاغذها شنیده می شوند (هم خش خش کاغذهای کتابی که می خوانم، هم کاغذ طلسم کتاب نخواندنم که انگار دارد مچاله می شود).

دو هفتۀ پیش دیگر طاقت نیاوردم و سری به کتابخانه زدم؛ یعنی تا جایی که یادم می آید کتابخانه در مسیرم بود و من هم قدری راهم را کج کردم و .. سه کتاب برداشتم. یکی را که قبلاً داشتم و اسیر چنگال کتاب دزد شده (برای این برنامه ای غیر از «خواندن» داشتم که اجرا شد)، یکی هم از ساراماگو است که شاید به خاطر ترجمه اش فعلاً بی خیال خواندنش بشوم، و دیگری از کتاب های ماجرادار است که جداگانه درموردش خواهم نوشت.

و این سومی، اولین جلد مجموعۀ آتش، بدون دود از نادر ابراهیمی است. چه داستان پرکششی! چه نثر زیبایی! چه تصاویر و تشبیهاتی! بالاخره بعد از سال ها دل به دریا زدم و شروع کردم به خواندن. مجلدهاش زیاد است اما تا جایی که دقت کردم زیاد پرحجم نیستند. تا حالا که جلد اول را تمام کردم و امروز موعد برگرداندن کتاب ها بود، اما نتوانستم بروم. تلفنی تمدیدشان کردم تا 3-4 روز دیگر که بتوانم خودم را به باقی ماجرا برسانم.

امروز هم ادامۀ فیلم Lost in translation را دیدم که هفتۀ پیش نیمی از آن را دیده بودم و چون درمورد کتاب ساراماگو نمیتوانستم تصمیم بگیرم، برای غلبۀ موقتی بر نیروهایی که این روزها در جریانند، صدسال تنهایی مارکز را برداشتم با ترجمۀ بهمن فرزانه*. همین طور شوخی شوخی 40 ص خواندم! پارسال هم قضیۀ سه باره خواندن خانۀ اشباح همین طوری شروع شد؛ اولش دنبال بخشی از آن بودم و بعد 50 ص خواندم و بعدتر دیدم شده همنشین شب ها و روزهایم. تا بالاخره تمام شد و چقدر چسبید! این کتاب هم بار سوم است که دستش گرفته ام. نمی دانم این بار ا کجا پیش می رود. دو دفعۀ قبل با ترجمۀ دیگری خواندمش که البته خوب بود اما خود کتاب غلط تایپی بسیار داشت. درضمن، با خودم قرار گذاشته بودم بار دیگر که بخت خواندنش یار شد، شجره نامه ای، چیزی برای شخصیت ها روی کاغذ بکشم که لا به لای کلمات گمشان نکنم. باید کاغذ و قلم بگذارم دم دست.

*این اسم هم برای خودش ماجرایی دارد؛ همه این کتاب را با ترجمۀ ایشان می ستایند ولی صاحب نظری می گفت ویرایشی که آقای کامران فانی بر این ترجمه داشته این اثر را این همه مشهور کرده. شاهد ماجرا هم، گویا این است که باقی ترجمه هایشان به جذابیت این یکی از آب درنیامده! اللهُ اعلم! به هر صورت، مرحوم فرزانه سند اشتهار ترجمۀ آثار گابو را به نام زده و رفته!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امیلی: هرشب دعا می کنم که یه راست نری جهنم!

ایثن: خب، یه راست که نمیرم، تو نیویورک یه توقفی می کنم!!

***

چند وقت پیش می خواستم Beautiful creatures  را پاک کنم. پارسال دیده بودمش و به نظرم همین یک بار دیدن کافی بود. امروز یاد این افتادم که هنوز بین فیلم ها دارمش و پاک نشده. یادم مانده بود که ایثن یه وقت هایی کتاب می خواند و از کتابی و نویسنده ای نقل قول می کرد. دقیقاً یادم نبود چه کتابی، شاید ناتور دشت بوده، یا چیزی که در همان حد جالب بوده باشد..

چند دقیقه از فیلم را که دیدم، هم ماجرای کتاب یادم آمد هم تصمیمم عوض شد. این فیلم باید بماند! گذشته از بعضی بخش ها که مربوط به ماجراهای شخصی و خانوادگی دختر مرموز داستان است و به نظرم خوب درنیامده، چیزهای جالبی هم دارد و بد نیست برای سرگرمی نگهش دارم. برای وقت هایی مثل امروز، که می بینم خیلی از جاهای این دنیای واقعی کاری از دستم بر نمی آید.

اشارۀ کتابی ای که موقع دیدن فیلم توجهم را جلب کرده بود، سلاخ خانۀ شمارۀ 5 و شخصیت داستان، بیلی پیلگریم، بود. نکتۀ جالب دیگر این که ایثن نقشه ای از جهان روی دیوار خانه دارد که تصویر جلد بعضی کتاب های موردعلاقه اش را روی شهرهایی پونز کرده که اتفاق های کتاب در آن رخ می دهد. مثلاً سلاخ خانه روی درسدنِ آلمان، ناتور دشت روی نیویورک، کتاب دیگری روی مکزیکوسیتی، ...

و از طرفی دختر مرموز هم به بوکفسکی علاقمند است و ایثن برای جلب توجهش بوکفسکی می خواند و نقل قول های ناقصی از آن را از بر می کند ..

نگهش داشتم تا در یک روز مالیخولیایی دیگر ببینمش.

* این جمله روی تابلوی کوچکی در ابتدای ورودی خانۀ بزرگ میکن وود در همین فیلم نوشته شده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گویا سرخ پوست ها رسمی دارند که هنگام تولد نوزاد، آن که وظیفۀ اسم گذاری بر او را به عهده دارد، اولین چیزی را که چشمش به آن بیفتد برای نام گذاری بر می گزیند.

سال پیش برنامۀ مستندی دربارۀ طایفه ای قدیمی از سرخ پوست ها پخش شد. اسم یکی از افراد مهم قبیله بود «گاو نشَسته»! لابد پدرش نمد  چادر را بالا زده و از اقبال نوزاد، گاوی در افق دیدرس پدر رو چمن ها نشسته و شاید نشخوار هم می کرده.

و یکی دیگر از سرخ پوست ها را با نام «لباس زنانه» می شناختند! خیال پردازی ش با خودتان!!

این یک رسم است و فکر می کنم نباید بیش از حد باعث خندیدن بشود. بالاخره برای آن ها عادی بوده. ولی توصیه م به تیر و طایفۀ آن نوزاد دوم این است وقتی همه تان بالاسر زائو جمع شده بودید، خوب بود یکی را می فرستادید بند رخت را از جلو در چادر جمع کند.

یا اصلاً یکی باید باشد مسئول در دیدرس قرار دادن عناصر زیبای طبیعی برای متولی نام کودک. حتی شده چشمان او را ببندد، دستش را بگیرد و بچرخاندش و در موقعیت مناسبی قرارش بدهد.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«پسری که غرق رؤیاها بود و برای همین هم دانش آموزی بد». ص3-42

__ مثلاً برادرم، اووه تیم، ترجمۀ محمود حسینی زاد، نشر افق.

***

به کتاب قدَر دیگری فکر می کردم که هیچ وقت درباره اش ننوشته بودم. این هم از آن کتاب هایی بوده که سال دوم دبیرستان، بین آن همه درس های سخت حوصله سر بر، که واقعاً احساس می کردم هیچ ربطی به من و زندگی ام نخواهند داشت، برایش جا باز کرده بودم. حتی گاهی آن حجم بزرگ با صفحات کاهی و جلد سختش را توی کوله پشتی ام می گذاشتم و تا مدرسه می بردم تا حتی ساعت های تفریح را بیهوده تلف نکرده باشم، گاهی هم سرکلاس، یواشکی و توی جامیز می خواندمش و از آن کلاس هایی که به اجبار خودشان را به من تحمیل کرده بودند، انتقام می گرفتم.

یادم آمد داستان من و این کتاب به پیش از این ها بر می گردد؛ یک روز بلند نیمۀ اول سال را به یاد می آوردم که چهارم یا پنجم دبستان بودم و این کتاب را، به خاطر تصویر روی جلدش که بخشی از آن در عطفش خودنمایی می کرد، برداشتم و بخش هایی را خواندم. همان موقع متأسف شدم که چرا در کتابخانۀ کوچک پدرم جلد دوم آن نیست. آیا از همان اول نداشته اش یا کسی برده و دیگر نیاورده (همان بلایی که سر دو جلد سینوهۀ محبوبم آمد و حسرتش تا 10 سال بعدش به دلم ماند). تصویر روی جلد حکایت از جنگ و کشتار داشت، با چهره هایی خشمگین یا دردمند. حتماً اشاره به انقلاب فرانسه بود.

بینوایان از آن رمان های بلند دوست داشتنی ای شد که باوجود حجم زیادش، از خواندن بیشتر بخش های آن لذت بردم و هیچ چیزش به نظرم اضافه نیامد. ذهنیات و فکرهای ژان والژان و شگردهایش برای جان به در بردن را دوست داشتم و پندهای اخلاقی هوگو در لابه لای داستان را بیش از یک بار می خواندم و بعضی ها را در آن دفترچۀ باریک جلد قرمز (که خودش داستانی دارد) یادداشت کردم و تا مدت ها بعد از تحویل دادن کتاب ها، آن ها را مرور می کردم. احساسم این بود که هوگو هدف والایی از نوشتن داستانی به این بلندی و نیز موفق داشته و باید حتماً آن را درک کنم.

کتاب دوران کودکی ام با درد و رنج و تنهایی فانتین به پایان رسیده بود و من که بارها کارتون کوزت را از تلویزیون دیده بودم و عاقبت کار این زن دردکشیده را می دانستم، از این که نمی توانستم جزئیات بیشتری درمورد این شخصیت بدانم ناراحت بودم. انگار که اقبال ناخوانده ای بعد از امیدوار کردنم غیب شده باشد. سال های بعد بسیار خوشحال بودم که می توانم اندوهگین بودن کودکی ام را تلافی کنم؛ بنابراین هم برای سندباد نوجوان می خواندم و هم برای سندباد کودک، و انگار کلمات می رفتند به همان سال ها و جای خودشان را پیدا می کردند و من با چشم های بچگی ام داستان را می خواندم و با همان قلب و ذهن از آن لذت می بردم.

مثل سفر موفقیت آمیزی در زمان!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٠ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز از آن روزهای گوگولی مگولی است! اول هفته است و یکی از دوستان خاله شده و من هم همین طوری، الکی، دل زدم به دریا تا دنبال یکی از سایه های دوران کودکی ام بگردم...

تابستان سالی بود که کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودم. مدتی، دور از خانواده، مهمان خانۀ مادربزرگ بودم. ظهرهای کش دار تابستان که همه خواب بودند، من بیدار و با حوصلۀ سررفته، می افتادم دنبال شیطان درونم تا سوراخ سمبه های خانه ای که به هر طرف دری داشت را کشف کنیم. همیشه چیز خوبی برای سرگرم شدن بود؛ یک بار گلولۀ کاموای آبی و قلاب مادربزرگ را کش رفتم و با دخترعمه برای خودمان تل بافتیم. همه ش یک ردیف ناموزون زنجیرۀ ساده بود! یک بار هم توی کمد باریک اتاق پشتی، یک کتاب جیبی پیدا کردم که همراه چیزهای دیگری تو یک جعبۀ کفش نگهداری می شد. هیچ وقت نفهمیدم چرا! شاید چون تقریباً تنها کتاب خانه بود جایی برایش نداشتند. فکر کنم کتابه جلد نداشت. چون چیزی در خاطرم نیست و اسمش هم یادم نمانده بود. همین قضیه باعث شد سال ها در ذهنم دنبال این کتاب باشم و پیداش نکنم. با ولع شروع کردم به خواندن. یادم می آید راوی اول شخص داشت که پسر نوجوانی بود با دو دوستش، نیکلاس و زپی، که در دهکده ای زندگی می کردند. ماجرای هیجان انگیز مربوط به شیطان می شد که با این پسر دوست شده بود و چیزهایی از واقعیت اطراف به او می گفت، و تنها او شیطان را می دید. آن موقع آن قدر ترسو بودم که حتی از اسم شیطان هم وحشت می کردم، اما داستان را تا جاهایی خواندم. یک بار عمو که از خواب عصر بیدار شده بود، مرا در آن حال دید و چند کتاب مناسب برای سن و سالم گرفت که به اندازۀ آن کتاب کوچک جذاب نبودند. اما بعضی شان تصویر داشتند و من خودم برای آن تصویرها داستان های دیگری می ساختم. ...

بعدتر دلم هوای آن داستان نیمه کارۀ قدیمی را کرد که شخصیت های عجیبی داشت و هیچ نشانی از آن نداشتم. کتاب گم شده بود و داستان را برای آن افراد معدودی هم که گفتم، اطلاعی نداشتند؛ نشنیده/ نخوانده بودندش.

امروز شانسم را امتحان کردم. با اسم دو تا از شخصیت ها که یادم مانده بود شروع کردم به گشتن. قرار گذاشتم اگر به نتیجه نرسیدم حتی با نوشتن خلاصۀ داستان هم بگردم! اما همان اول به جواب رسیدم! اسم کتاب بیگانه ای در دهکده اثر مارک تواین است و گویا از جملۀ آثاری است که باید پیش از مرگ خواند. به مدد وبلاگ [نخ نما] دوباره کشفش کردم و [این هم لینک دانلود].

حالا باید دید طلسم جذابیت آن چقدر باقی مانده و این بار با خواندنش چه اتفاقی می افتد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سه تا جاده هست که به این بیشه می رسد. اسمشان را جادۀ دیروز، جادۀ امروز و جادۀ فردا گذاشته ایم».

__ امیلی

***

مدتی است با خودم عهد و عهودی گذاشته ام، برای استفادۀ بهتر و بیشتر از آنچه دارم. گاهی پیش می آید که آدم با خودش فکر می کند حالا که روی آوردن به این کار انقدر آسان بوده، پس قبل ترَش من چه می کرده م که چنین کارهایی در برنامه هایم جایی نداشتند؟

اما تا یادم می آید زمانم وقف چیزی، کاری بوده. و با یک دست که نمی شود دو هندوانه برداشت! دو سال پیش این «وقفیات» به این اختصاص پیدا کرده بود که عضو کتابخانه بشوم و بتوانم از کتابهای دم دستم استفاده کنم. سال پیش 2-3 مورد دیگر، پشت سرهم پیش آمد که کتاب خواندنم را کمرنگ کرد.. و این دوماهه چیزی دیگر.. عوضش چیزهای دیگری دستم را گرفته اند.

این مرورها خود-کم-بینی را کم می کند؛ که منجر به خود-سرزنش-گری می شود. برای همین یادداشت می کنم. بعضی کارهای روزمره را یادداشت می کنم، چون ذهنم که همیشه چشم به آینده و برنامه های بعدی بالقوه دارد، بخش حافظه اش ضعیف شده و انقدر که فضا را به هنوز-نیامده-ها اختصاص داده، گاهی کارهای خوب و مفید را یادش می رود. ناخودآگاهم هنوز از من توقع شاهکار دارد و آفرینش های کوچک را به خودی خود به حساب نمی آورد؛ باید مدام پیش چشمش بیاورم.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۸ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گویا نمی شود با [این خانواده] شوخی کرد. تقدیرشان اینطور است. دو هفتۀ پیش، به شوخی نوشتم که برای به پایان بردن ماجرایشان گویا باید سفر دیگری داشته باشم که تا امروز امکانش پیش نیامد. صبح از روی شوخی، کتاب را برداشتم، اما بیش از دو فصل نتوانستم ادامه بدهم. پاسکوآل داشت داستانش را روایت می کرد، تلخ ترین بخش زندگی اش را، اما انگار از پس کلمه ها  با بدبینی به من خیره شده بود.

کتاب را بستم و 1-2 اپیسود سریال دیدم.

__ پرکشش بودن کتاب، به رغم تلخی ش، من را یاد چیزی می اندازد. احساسی که انگار تُک زبان آدم باشد و .. مثلاً بخواهی بگویی «شبیه نوشته های مارکز است، ولی فکر کن داری مارکز-نوشته ای تلخ و به دور از هر امیدی را می خوانی». هرچند نمی شود با مارکز مقایسه اش کرد. فقط آدم را تا حوالی حال و هوای آثار نویسنده ای می برد، وگرنه سبک و فضای خاص خودش را دارد.

 

*خانوادۀ پاسکوآل دوآرته، اثر خوسه کامیلو سِلا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«راستی در زبان تازه ات چه کلمه ای به جای "گربه" انتخاب کرده ای؟ مطمئنم که هیچ کلمه ای گربه ای تر از "گربه" پیدا نخواهی کرد.»ص 293

__ از نامۀ پدر یکی از دوستان امیلی، خطاب به او

***

«معمولاً معجزه ها نا به هنگام رخ می دهند».

__ ایزابل آلنده، اینس

 

منیرخانم را عید دو سال پیش دیدم، برای بار دوم. بار اول تقریباً بیست سال قبل از آن بود. زنی، ایستاده در تقاطع حیاط و راهروی منتهی به در ورودی حیاط، با چشم هایی که انگار بی تفاوتی کمرنگی بر آنها سایه انداخته بود. آنجا، ته حیاط بود، ایستاده زیر سایۀ درخت لیمو. برای ملاقاتی بسیار کوتاه آمده بود، عرض سلام به خانوادۀ تنها عمه اش؛ مادربزرگ من. پسر دبستانی اش همراهش بود. در نظرم شباهت زیادی با پدرش داشت؛ ترکه مرد میانه اندامِ سرخ مویی که در آستانۀ کم مو شدن قرار داشت. ظاهر آرام و مؤدب و لاقیدی داشت و می گفتند فلان است و بهمان.. ظاهراً مقبول نبود...

پس از بیست سال، دوباره می دیدمش. این بار تنها آمده بود. باز هم برای احوالپرسی از تمام اقوام پدری، که نصفشان از دنیا رفته بودند. این بار بیشتر فرصت بود تا نگاهش کنم. شباهتش با مادربزرگم، پدرم، شاید قدری با خودم از جهاتی دوست داشتنی بود. با وجود پوست و چشم های کمی روشن تر، از خون خودمان بود. می توانست خواهر خیلی جوان تر مادربزرگم باشد؛ گرچه خودش رو به پیری داشت و زانوها را می مالید. حالا که بیشتر با او حرف می زدم، آن سایۀ بی تفاوتی کمرنگ تر از پیش می شد و یادم آمد همان سالهای دور هم در نگاهش خودداری و صبوری و سکوت بیشتر موج  می زد...

منیرخانم برای خودش قهرمان بود؛ قهرمانی که احتمالاً خودش از برخورداری اش از این عنوان خبر نداشت. الگویی مثال زدنی در خیلی زمینه ها بود. در کودکی پدر و مادر را از دست داده بود. او و یکه برادرش را همین عمه و عموها بزرگ می کردند. از همان موقع کلی سختی می کشید، یا سختی اش می دادند. نه از روی بدذاتی؛ انگار رسم بود، غیاب پدر و مادر با چیزهایی از این دست پر می شد. قاعدتاً چنین بچه هایی مثل فولاد آبدیده بار می آمدند؛ مجرب و پخته، و زندگی شان را بهتر اداره می کردند. چند مورد را دیده و شنیده بودیم. نمونه اش همین برادر منیرخانم، که از هیچ_ واقعاً هییچ_ شروع کرد و بعدها شد رئیس بانک، آن هم در مشهد. برادر سرتِقی که نتوانست سختی ها و درشتی های منطقی و عادی فک و فامیل را تاب بیاورد و عاقبت در همان نوجوانی گریخت و تن به هر کار سختی داد تا توانست نان شبش را مهیا کند و شبانه درس بخواند و زیر پایش که قدری سفت شد برگشت و با تحکم، دست خواهرش را هم گرفت و برد پیش خودش. می گفتند اوایل، شبها در انبار زغال می خوابید و روزها کارگری می کرد و ... عمو کوچکه و خانواده اش همان مشهد زندگی می کردند. گمانم زیربار نرفت که وارد زندگی آنها شود، اما خواهرش را سپرد به آنها. چون منیر خانم از سن کم خیاطی حرفه ای را از زن عموی دقیق مشهدی آموخت و شروع کرد به کار.

منیرخانم در خیلی زمینه ها الگو بود. سراغ دوخت و دوز که می رفتی، معمولاً مادربزرگ این جمله را تکرار می کرد که «منیر 17 سالش که بود، یه روزه یه پالتو دوخت، با آستر». یا گاهی خصوصی تر «منیر با همین خیاطی خرج زندگی خودش و بچه هاشو درآورد. شوهرش که فلان ...»

برادر منیرخانم زندگی خوبی برای خودش ساخت؛ زن معقول، از خانودۀ خوب، و سه بچه. اما خواهرش گویا نتوانست کاملاً از زیر سایۀ بداقبالی بیرون بیاید. چنین زنی، با چنین توانایی هایی، اگر فرزند این روزگار بود، مطمئناً تن به این ازدواج نمی داد. حتی اگر هیچ گاه شوهر نمی کرد! مزون می زد، کلی شاگرد می گرفت، اگر دنبال خوشگذرانی هم نمی رفت دست کم خوشی های بی سروصدایی برای خودش داشت؛ مثل طلا خریدن گاه به گاه، سفرهای زیارتی، ... اما منیر واقعی، بعد از این همه پستی بلندی، شخصیتی داشت که بیشتر راضی به قسمت به نظر می آمد تا شاکی. انگار تمام این سالها، فقط سرش را انداخته پایین و کارش را کرده؛ حتی غر زدن هایش هم معمولی بوده. دیده که نباید توقعی داشته باشد.

سالهایی که دبستان و راهنمایی می رفتم، او یکی از زنان غایب زندگی من بود. فقط می گفتند چه کارهایی می کرده یا احیاناً نمی کرده. هیچ وقت نقل قولی از او نشنیدم. برای همین وقتی اولین بار صدایش را شنیدم، شگفت زده شدم. صدایی شبیه دخترعموهایش، با لهجه ای مازندرانی-مشهدی، که از حنجره ای خسته اما مصمم خارج می شد. با پدرم که هم سخن می شدند، به بابا حسودی می کردم. پدر کم حرف من، به آرامی و با صمیمیت خاصی، با لهجۀ محلی با او حرف می زد. انگار آن خواهر خاصش را از پس سالها یافته باشد که بخشی از گذشته را با همدیگر و از یک دریچۀ مشترک دیده باشند. همان آدم هایی که رنگ ها و صداها برایشان یک جور، و متفاوت با ما تعریف می شود. منیرخانم خیلی عادی حرف می زد، اما من انتظار داشتم این وسط اتفاق غریبی رخ بدهد. منیرخانم مؤمن و محجبه، که جلوی پدر و پدربزرگم مقنعۀ کش دار مشکی می پوشید، انگار قرار بود هر لحظه در هیئت دختر پالتوپوشی جوان و قلمی، از پشت سر این خانم دوست داشتنی میانسال بیرون بیاید و دستی به یقه انگلیسی بی عیب و خیره کنندۀ پالتویش بکشد و تمام زندگی اش را برای من تعریف کند. همه چیز را بگوید، بی کم و کاست. همیشه احساس می کردم صدای آدمی در آن خانۀ ساکت درون گودی کم است. صدای منیرخانم، که خودش حرف بزند. چرا رفت؟ چرا برخلاف عرف، پیش خانوادۀ پدری نماند و با تنها برادرش رفت به شهری غریب. و چرا با وجود اینکه دستش توی جیب خودش بود، ازدواج کرد؟ چقدر همسرش را می شناخت؟ چرا هیچ کس توی این خانواده حریف آن مرد ترکه ای کم حرف  مو قرمز نشد تا .. ؟

و معجزه اتفاق افتاد؛ اما در ساعتی که وقتش نبود.

عصر آن روز کسل کننده از خواب بلند شد و زیرلب شروع کرد به حرف زدن با من. گفت که می خواهد این روز آخر مسافرتش برود شازدُسِین (شازده حسین)؛ قبرستان متروکه ای که به سختی نام و نشانی از ساکنینش به جا مانده. برود برای پدر و مادر جوانمرگش فاتحه ای بخواند؛ بیشتر انگار برای آرامش خودش وردی زمزمه کند. خودش برایم گفت از قبرها چیزی نمانده. بعضی ها با دیوار ساختمان بغلی یکی شده اند. می روی دستی به سنگی می کشی که شبح گنگ مزاری است. آیا اسمی هم دارد؟ افراد انگشت شماری که به آنجا می روند چطور مطمئن هستند دست روی سر عزیز خود گذاشته اند؟*

طوری نگاهم می کرد که رویم شد بهش بگویم «من هم با شما می آیم»، اما نگفتم. لحظۀ آخر خواست حسرت آلود همراهی با این زن را پشت دندانها زندانی کردم. نمی توانستم. حقیقت این که آن روز عصر، یک عصر معمولی نبود. من و زن برادرم تنها توی خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم و منتظر برادرم، که شرایط خاصی داشت و قرار بود از شهر محل زندگی شان خودش را برساند. بیش از همه من اصرار کرده بودم و اگر می آمد و من را نمی دید درست نبود. گذشته از آن، برای رفتن با منیرخانم باید زن برادرم را تنها می گذاشتم و آن هم درست نبود. کار عجیبی بود اگر برایش آژانس می گرفتم و می فرستادمش منزل عمویم، که بقیه هم آنجا بودند. طی همان چند جمله که منیرخانم داشت برایم حرف می زد، باید همه چیز را می سنجیدم و تصمیم می گرفتم. و من به سختی تصمیم گرفتم. ماندم و او رفت و بعدتر که برادرم آمد و همه چیز به خیر و خوشی ختم شد و رفتیم جنگل و .. هر لحظه بیشتر برایم مسجل می شد که جای من همانجاست، پیش همین ها. و باید می آمدم و چه خوب شد وسط قول و قرارها غیب نشدم!و البته منیرخانم این تنها ماندن برایش عادی بود و توقعی از من و هیچ کس نداشت، بنابراین «نبودن» من را احساس نمی کرد. چه بسا راحت تر هم بود، با کسان خفته اش در زیر خروارها غبار و تنهایی و فراموشی...

و منیرخانم سرشب آمده بود منزل عمه اش برای خداحافظی. و من نبودم. حقیقتش مطمئن نیستم شب یا حتی فردایش دیدمش یا نه. انگار یکی از اندک نخ های نازکی که من و او را به هم وصل می کرده، پاره شده باشد. انگار منیرخانم قرار بود در همان 1-2 ساعت، که نقبی معجزه آسا به گذشته های مه آلود باز شده بود، از هالۀ ابهام به درآید. و نشده بود. تونل زمان بسته شد و دلم پیش آن همراهی کوتاه مدت ماند و هنوز هم به آن فکر می کنم.

*برای- خودم- نوشت: این پاراگراف، موقع نوشتن، اشک به چشمم آورد. نفهمیدم چرا. الآن که می خوانمش یادم می آید چشم های مهربان منیرخانم موقع حرف زدن از مزار محو پدر و مادرش هم نم گرفته بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روزهایی که هنوز نیمی از سن حالا را نداشتم، برایم گفتند گرگ ها وقتی شکار گیرشان نمی آید و گرسنه می شوند، دور هم می نشینند و منتظر می مانند.. به هم نگاه می کنند ... بالاخره یکی از آن ها خوابش می گیرد، و باقی حمله می کنند و می خورندش.

من بلافاصله گفتم: « پس اگر من گرگ بودم، زودتر از بقیه خورده می شدم»

آن روزها فکر می کردم قوی بودن ها و خاص بودن های معمول، باید خیلی دور از دسترس من باشند. اما بعدها شد که من هم در حلقه بنشینم و شاهد خواب رفتن تعداد دیگری باشم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیدن جای تاولی که حتی سرش هم باز شده، تبدیل به زخم شده، و دیگر رو به بهبود است واقعاً جای تعجب داشت. به تابستان فکر کردم و گرما و حتی یقۀ بدِ لباسی.. ناگهان یاد کیسۀ آب گرم افتادم که با این یادگاری باید نامش کیسۀ آب دااغ یا جوش بوده باشد و به جهت کتف گرفته ام، دیگر حواسم به این طور چیزها نبوده.

ملکۀ برفی به سیدنی گلَس: آینه ها بازتاب دهندۀ احساس ما، آرزوها و ماهیت ما هستند، و ظرفی موقتی برای ترک های کوچک روح ما.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت ها، کسانی که با قدرت ادعا می کنند مثل نسخه های نسل قبلشان نمی شوند و معمولاً هم با آنها در کشاکش هستند، در اولین فرصت این شباهت فاجعه بار را به نمایش می گذارند؛ مثل کش تنبان رجعتی دردآور و ناگزیر دارند.

مرحوم گلشیری خوب گفت که «اگر مواظب نباشیم شبیه پدرانمان می شویم».

_ حالا این شبیه بودن بد/ خوب نیست لزوماً. جدال با آن راه درستی نیست. باید چیزهایی را پذیرفت و با آنها کنار آمد؛ یا در خودمان حل کنیمشان یا راهی برای کنار زدنشان پیدا کنیم.

__ یاد نسخه های «نفی کننده ولی مشابه والدین» ی افتادم که در زندگی م دیده ام. و این سؤال که «من شبیه که هستم؟»

___ بعدش تازه حرف این پیش می آید که کدام شباهت ها خوبند و کدام ها را باید فکری به حالشان کرد.

...



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۸ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داشتم به مهم ترین دغدغۀ زندگی م، «ثبات و بی ثباتی»، فکر می کردم که به خاطر آوردم همان ابتدای دهۀ پیشین شمسی، چند خطی درموردش ثبت کرده بودم، جایی. و همان روزها مصمم بودم بعدترها، مثلاً روزهایی که «الآن » من باشند، آن چند خط را به یاد بیاورم و خودم را با خودِ آن روزها بسنجم. همان وقت مشکوک بودم که آیا می شود به ثبات معقولی دست یافت یا نه. برای همین، تعریفش کردم. ثباتی که آن روزها می خواستم و در صورت قرار گرفتن در آن احساس آسودگی می کردم چنین بود و چنان بود.

خیالم که راحت شد، روندی را که در پیش گرفته بودم با انرژی و تلاش بیشتری ادامه دادم و به جاهایی رسیدم که زیر پاهایم محکم تر شدند و سطح مقاومی که رویش ایستاده بودم وسیع تر.

چند سال بعدش که می دیدم پله ها و سطح های صاف بی خط و خش دارند یکی یکی از زیر پاهایم در می روند یا ترک بر می دارند، درنهایت به هرچه دم دست بود چنگ می زدم، از ریسمان معلق پرتکان گرفته تا نردبان و پلۀ باریک و ... هر چیز هموار یا ناهموار. این هم خاصیت روزگار و نتیجۀ انتخاب های خودم بود. گاهی غر می زدم و گاهی کنار می آمدم، آن قدر که تا حد ممکن، این اصطکاک ها لبه ها را صیقل دادند.

اما دغدغۀ ثبات، هنوز هم سراغم می آید و گاه آن قدر نزدیک و همراه است که سایه اش را پررنگ تر از سایل خودم می بینم. می بینم که دارد بر من غلبه می کند، روی شانه هایم جا خوش می کند و مدام سعی دارد میخ خودش را بکوید. لابد قیافۀ من را که دیده، فکر کرده قرار است برایش شمشیر بکشم!

بعدِ این هفتۀ متغیراحوالی، امروز بیشتر یاد سالنامۀ زرشکی و یادداشت ثباتی افتادم. قبل از این که دست ببرم سمتش و برگه هایش را جستجو  کنم، دوباره ثبات را برای خودم تعریف کردم؛ حتی با معیارهای آرامش دهندۀ تعریف گذشته، من بیش از نیمِ آن چه برای ثبات لازم بود داشتم. باقی چیزها تجربه و مکاشفه هستند و ابزاری مانند چند دست کفش آهنین و سوهان و ... می طلبند؛ باید پشت سنگ و صخره ها را به دقت نگاه کنم و ناهمواری ها را تا جایی که لازم است سوهان بزنم (نه بیشتر).

یادم باشد پذیرفته ام با داشتن/ نداشتن بعضی چیزها باید به شایستگی کنار بیایم؛ در حدی که اگر همان 10-14 سال پیش می توانستم در گوی بلورین سیبل تریلانی امروز خودم را ببینم، ازتعجب شاخ در می آوردم! باید هر داشتن/ نداشتنی، هر رسیدن/ نرسیدنی چیزی در خود داشته باشد. که بعدها جایی برای گله و حسرت باقی نماند.

_ این را با ورق زدن و به دنبال «ثبات-نوشته» گشتن پیدا کردم، که تعریف جدید را تأیید
می کند:

« آن چه باید حفظ کرد شاید این باشد که هرگز نباید از پیشروی ایستاد و هرگز نباید گفت این جا خوب است، همین جا می توان ماند.» کازانتزاکیس؛ مقدمۀ مسیحِ بازمصلوب

خوب است! اولین مکاشفه در این باب نشان می دهد چندان بیراه نرفته ام؛ هر زمان، هر تعریفی داشته باشم و تمام و کمال به آن برسم، وقت بازتعریف و به راه افتادن است. همان چیزی که پیش تر می دانستم، اما هر چند گاه نیاز است دوباره آن را یادآور شوم.

آن چه سال 80 نوشته بودم:

امروز صبح نرفتم سرکلاس عربی. حوصله شو نداشتم. خودم هم که نشستم سر کتاب و جزوۀ عربی، اصلاً میل نداشتم بخونم. بستمش، گذاشتمش کنار.

دنبال چیزی می گردم که اینجاها نیست؛ نه سر کلاس عربی، نه توی جزوه هایی که فقط برای گذروندن واحدها می خونیم... لااقل توی چیزهای ملال آور و بی ربط به من نیست. یک چیزی را توی خودم گم کردم و نمی دانم کجا باید پیدایش کنم.

هنوز هم جای خودم را در دنیا نیافته ام. اما چیزی به روشنی روزهای آفتابی به من
می گوید که بالاخره، پیدایش می کنم. هر زمان که از این جستجوها رها شدم و هیچ میل و اشتیاق یا کنجکاوی در من، مرا به سمت کتاب ها، نوشته ها، .. نکشاند جای خودم را یافته ام. یک جای دنج و خلوت و دریچه ای که می شود از ن به همه جای جهان نگریست و هیچ چیز کوچک را از قلم نینداخت.

_ این خود تعریف آن روزهایم نیست. فقط یک کلید است، راهنما و یادآور برای تعریف روشن و واضحی که همان لحظه در ذهنم نوشتم و ثبت این کلمه ها روی کاغذ کمک کردند همیشه آن تصویر را به همان روشنی به خاطر بیاورم.

__ یادم آورد لحظاتی هم بوده اند که از همۀ چیزهای دوست داشتنی و شوق انگیز زده
می شدم و ترفندی لازم بود تا بتوانم درک کنم چرا و چطور همۀ این ها را دوست داشته م و دارم.

ته نوشت: آدم این همه به هم ببافد، بعد ته ذهن و دلش به کازانتزاکیس حق بدهد و منصفانه، به همان جمله بسنده کند. ولی اگر کلنجار و حدیث نفس نباشد که چنین نتایجی هم حاصل نمی شود!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٧ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

^_^

Mia: You always say that you left your band to become a better dad
But you were a great dad when you were in the band
You didn't have to give up something you loved so much just for us

Dad: No, baby
I didn't give anything up. I played that adventure out, and then it was time for a new adventure with you guys. And sometimes, you make choices in life
and sometimes, choices make you



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از وقتی درمورد زیرشیروانی ذهنم نوشتم، انگار چنین جایی در جایی از دنیا پررنگ شده و انتظار مرا می کشد. مدت ها بود در ذهنم داشتمش ولی به اندازۀ این ساعت ها خودش را به من نشان نمی داد و حضورش پررنگ نشده بود.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از همان ابتدای تماشا دست به قلم شده ام و جمله ها را با کمک سایت خاصی، یادداشت می کنم. حساب می کنم این چند خط برای زمان کوتاه دیدن فیلم زیاد است، شاید وسواس گرفته ام. گرچه بدم نمی آید، اگر فرصتش بود، حداقل یک دور از روی کل فیلم می نوشتم. واقعاً بعضی جمله ها قشنگند، حیف است نوشته نشوند. نه، وسواس ندارم.

:Jeremy

I'm sorry
I don't know anyone by that name
I get about a hundred customers a night
I can't keep track of them all.
well tell me what he likes to eat
Cause I remember people by what they order
Not by their names

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان ببخشید. چون به جای روال عادی وقایع، دنبال جای پای آدم ها می گردم.» ص55

برای سفر غمگین دیروز با مترو، کتابی برداشتم که از پیش می دانستم روحیه ام را بهتر نمی کند. درآمدی که جناب غبرایی،برادر گرانقدر مترجم مرحومِ کتاب، بر آن نوشته هم در این چند سال مرا محتاط تر کرده بود؛ طوری که میوۀ خوانده شدنش تا حالا نرسیده بود.

اما دیروز، از روی عجله و تنها بابت قطع کتاب_ که جیبی و ظریف است و در کیفم جا می شد_ آن را برداشتم و پیه بار سنگین آن را به تن مالیدم و به جای موسیقی و سریال، بعد از مدت ها در مترو کتاب خواندم. با وجود «جنگل چاقو و خون و پلشتی*» و «فجیع ترین وضعی»* که نویسنده برای انتقال مفهوم موردنظرش انتخاب کرده، از نوع روایت ماجرا و زبان آن بسیار خوشم آمد. ترجمه هم نسبتاً خوب و خوش خوان است و این شد که در رفت و برگشت، اندکی بیش از نیم این کتاب جیبی 193 صفحه ای را خواندم.

نمونه ای از توصیف های بدیع و توجه برانگیز کتاب، گرچه شاید بیش از حد تلخ باشد:

«مدتی بی هیچ اتفاق ناگواری برای ماریو گذشت. اما برای کسی که سرنوشت دنبالش کرده هیچ راه گریزی نیست، حتی اگر زیر سنگ هم مخفی بشود؛ بنابراین زمانی آمد که گم شد و هیچ جا نتوانستیم پیدایش کنیم و بالاخره از توی خم روغن دمر بالا آمد. رُساریو پیدایش کرد. در وضعی پیدا شده بود شبیه جغدی درحال دزدی که وزش تندِ باد چپه اش کرده باشد. با سر رفته بود توی خم و دماغش به لجن ته خم فرو رفته بود. وقتی بیرونش کشیدیم، رشتۀ باریکی از روغن از دهنش بیرون می ریخت، مثل نخ طلا که کلافش انگار داشت از توی شکمش باز می شد. موهایش، که در تمام عمر همیشه رنگ خاکستری کدری داشت، چنان برق زنده ای گرفته بود که انگار موقع مرگ احیا شده است. از عجایب مرگ ماریو کوچولو یکی هم این بود.» ص 62

به نظرم رسید جناب غبرایی سعی کرده اند در بازبینی شان بر متن قدیم ترجمه، تنها آن را بپیرایند چون نثر فقط یک دست و خواندنی است وگرنه امضای نثر خودشان را ندارد (که خب، کار درست همین است). از جهتی، گاه موقع خواندن متن، انگار بعضی اجزای جمله سرجای خودشان نیستند. اما این مسئله خلل و ضعفی در کار ایجاد نکرده. به نظر می رسد سبک روایت راوی_ اول شخص_ به این ترتیب لحاظ شده و سایۀ حضور او را همیشه پشت سر خودمان احساس می کنیم. دست آخر این که، کدام جزء زندگی پاسکوآل سرجای خود بوده که واژه های زندگی نامه اش باشند؟!

* از درآمد کتاب، به قلم مهدی غبرائی

_خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سِلا، ترجمۀ فرهاد غبرائی، نشر ماهی.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز که زمین زیر پاهایم بود و جاهای جورواجوری رفتم، انگار حرف برای گفتن بیشتر بود. اما شبش نتوانستم چیزی بنویسم تا خاطره  ای ثبت شود. گذاشتم به حساب خستگی. ولی حتی امروز هم نمی توانم! احساس خودخواهانه ای در درونم می خواهد همۀ آدمهای حاضر و غایب دیروز را فقط در کشوهای مغزم جا بدهد. نمی خواهد چیزی از آنها را به صفحۀ سفید کاغذ حقیقی یا مجازی بسپارد.

شاید کم کم بتوانم راضی اش کنم و چیزی از غنیمتش به یغما ببرم.

چیزهایی را اگر به معنای واقعی کلمه ثبت نکنی، از یاد می روند یا تغییر ماهیت می دهند!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳۱ | ۸:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«اگه بری کار تمومه!»

«اگه نری هم کار یه جور دیگه تمومه!»

سر صبحی تنبلی پیش بینی شدنی ِ قابل دفاع سراغم آمده بود و داشت برایم نقشه می کشید. یکهو صدایی_ که نمی دانم وجدان بود یا بالغ درون یا ... مثلاً همانی که دیروز نقشۀ بیرون رفتن امروز را کشیده بود_ دو جملۀ بالا را گفت و کار تمام شد.

رفتم و آمدم و کارها را هم تمام کردم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧ | ٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی فقط دوست داریم بنویسیم؛ قلم به دست، یا با استفاده از دستگاهی دیجیتالی، مهم نیست جوهر روی کاغذی جاری شود یا نقشی از واژه بر صفحه ای مجازی بسته شود. دوست  داریم چیزی را ثبت کنیم؛ حتی نوشته هم نه، طرحی، نقشی... همین راضی مان می کند.

_ برای من حتی اگر نوشته از خودم هم نباشد و مثل این روزها چیزی را تصحیح کنم هم راضی کننده است. چون باز هم دربارۀ واژه ها تصمیم می گیرم.

__ درگیری با کلمات آن قدر برایم قدیمی شده که نمی توانم خاطره ای اصیل و واقعی از باسواد شدنم به یاد بیاورم. به درستی نمی دانم از کی و چطور می توانستم بخوانم. تنها به خاطر دارم چیزهایی را اشتباه می خواندم. شاید هم داستانهایی که برایم می خواندند آن قدر در ذهنم تکرار می شدند و آن قدر در تنهایی با شخصیت ها بازی می کردم که با خواندن های خودم درهم آمیخته اند و خاطراتم مغشوش شده اند.

___ هنوز هم تابلوها و کلمه هایی را می خوانم که به نحوی در طول روز با آنها روبه رو می شوم. حروف و کلمات، مثل تقریباً تمام اشیا، برای من جان دارند؛ چهره و چشم و اندام دارند. بیشتر آنها صورت دارند و کار به دست و پا نمی رسد. نقطه های بالا چشم هایشان هستند و نقطه های پایین کفش ها یا پاها. گاه کار به مو و دم هم می کشد؛ مثل ک و م، یا شکم مثل ن.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چشمهام برای کارهایم کم اند.

کاری مثل قلاب بافی، چشم را کاملا به خدمت می گیرد و  نمی توانم هم زمان، کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. و برعکس، این جور موقع ها خیلی دلم می خواهد ببینم و بخوانم. کلاً یاد بدهکاریهام به دنیای دیدنی ها و خوندنی ها می افتم.

زمانی که چشم، به تمامی، اشغال شده فقط می شود گوش داد و من، برعکس، وسواسی می شوم که به «چه» گوش بدهم.

گاه امتحان می کنم بعضی چیزها را هم زمان ببینم و سعی کنم در حقشان اجحاف نشود، مثلا صحنه های خوب را از دست ندهم. این البته سرعت کاری را که چشم روی آن تمرکز دارد، مثل بافتن، کم می کند. ولی دیگر چاره ای نیست. گاهی به نعل باید زد و گاه به میخ.

یک تمرین خوب: دیروز این کار را با دیدن دوبارۀ یک فیلم ایرانی آرام امتحان کردم. هم تکراری بود هم دوست داشتم ببینمش.

اما بعضی کارها هستند که بخش بیشتری از حواس را می طلبند؛ وقتی بخواهی الگوی خوب و کم نقصی برای کار دربیاوری، در خیاطی یا بافتنی و ..، این کار چشم و گوش را با هم به خدمت می گیرد. اگر کتاب صوتی در کار باشد بخشی از داستان حتماً از دست می رود. اینجا فقط باید صدا باشد، بدون لزوم تمرکز روی مفهوم. در پس زمینه موزیکی باشد که صرفاً سکوت نباشد.

گاهی هم باید سکوت کرد و در سکوت هم سکوت را رعایت کرد؛ چون «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»، نه از آن جهت که شاعر گفته، از این زاویه که کلی داستان پشت درِ سکوت نشسته اند تا ذهن را اشغال کنند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دوست  دارم موقع انجام دادن بعضی کارا یکی برام داستان تعریف کنه!

کتاب صوتی؟ یکی منو از هاگوارتز و ماجرای هری پاتر بیرون بکشه_ اونم با صدای فرای یا دیل_ بعد هم خوانش خوب و شنیدنی از داستانهای خوب بده دستم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب اینکه میگه:

« بیش از 70% خانوما دچار کم پشتی مژه و .. هستن »

آدمو به فکر فرو می بره که : خب، یه امر تقریبا عادیه! یعنی اون 25% باقی غیر عادی ن! البته غیر عادی خوش شانس! چه لزومی داره  ما 75% درصد خودمونو به زور این محصول و اون محصول بکشیم بالا؟؟

پس این جمله به ضررشونه. من که خیالم راحت شد و حتی فکر فانتزی م درموردش نکردم که مثلا بخوام این محصول رو تو رؤیا هم تهیه کنم!

اون وقت توقع دارن بعدش که میگن : بخرین و ... ما هم چشم بسته بخریم و استفاده کنیم. خب ما طبیعی هستیم. همینه که هست.

زیبایی های پنهانمونو که کشف می کنیم بیشتر لذت می بریم تا با دیدن مژۀ بلند غیر طبیعی مون که ذاتاً مال خودمونم نیست.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اوایل 91 که بحران هری پاتری را پشت سر گذاشتم و دوباره شروع کردم به نوشتن داستان خودم، وسوسۀ کوتاه نکردن موها افتاد به جانم. فکر کردم باز هم مثل باقی اوقات است؛ مدتی دست به اندازه شان نمی زنی و بعد یک روز از خواب پا می شوی می بینی هی داری به فلان مدل موی کوتاه فکر می کنی و ... خودت را در آرایشگاه می بینی که داری ژورنال موهای کوتاه را ورق می زنی و انگشتت را لای چند ص گذاشته ای و ... در نهایت با موی متوسط مرتب شده یا کمی بیشتر خورد شده یا چتری ابداعی متفاوت ... بیرون می آیی!

اما آن روز نیامد و موها شروع کردند به بلند شدن و زمانی متوجه شدم از تمام مرزهای موبلندی عمر من گذشته اند و راه خودشان را می روند. من هم کنار نشستم و دیگر همان 1-2 بار آرایشگاه رفتن های سالانه هم، از متوسط کردن قد موها، تبدیل شد به نوک گیری برای کمک به رشدشان؛ که معمولاً اینجور مواقع می گویی 2 سانت و بعد می بینی بین 5 تا 7 سانت از سر موها را در دامانت ریخته اند!

از وقتی یادم می آید، همیشه الگوی دختری زیبا با موی بلند در ذهنم بوده؛ 7-8 سالگی سارا کرو ی بلوند که موهایش را خرگوشی می بست، بعدترها شخصیت های کتابها، و بزرگتر که شدم، یک روز در کمال ناباوری دیدم در سن و سال آدمهایی هستم که باید معقول باشند اما من باز هم الگوی دختر موبلند برای خودم انتخاب کرده ام. این دفعه دخترک از عشق و دیگر اهریمنان مارکز به ذهنم رسوخ کرده بود و عجیب اینکه تا امروز هم سرجایش مانده. آنقدر که حالا دیگر موهای بلندم را در دست می گیرم و فکر می کنم چقدر دیگر مانده تا مارکزی شوم! چیزی شبیه Grace، دختر مثلاً منفی انیمیشن ممول و دختر مهربان، که اتفاقاً من ازش خوشم می آمد!

تا تبدیل شدن به قهرمان خیالی داستان مارکز راه درازی در پیش است اما مرا از دیوانگی بی خیال همه چیز شدن و بار دیگر راهی آرایشگاه شدن باز می دارد. مورد دیگر اینکه، شاید همین حالا و با نوشته شدنش طلسمش شروع کند به کمرنگ شدن و اتفاق دیگری بیفتد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آسّه آسّه به دنیای کتاب خونی بر می گردم. «ماتیلدا» ی رُلد دال رو چند روز پیش خوندم، مجموعۀ «افسانه های برادران گریم» رو گذاشتم کنار بالشم که شبی یک یا چندتا رو بخونم و بالاخره این کتاب بی مزۀ! هزار و چند صفحه ای رو حداقل یه بار خونده باشم.

قبلاً فکر می کردم این کتاب باید خیلی برام فوق العاده باشه. اما درمقایسه با متن های بازنویسی شده و حتی بازآفرینی های هنرمندانۀ قرن بیستمی و بیست و یکمی، سرد و بی روح و بیشتر اخلاق گرایانه میاد. طرح منطقی که تقریباً اصلاً نداره، شخصیت پردازی ضعیف و .. (وقتی پای فیلم و سریال و جلوه های تصویری میاد وسط دیگه خیلی تفاوت آشکار میشه). اما همیشه خار خار آشنایی با ناخودآگاه جمعی و تاریخی بشر، منو واداشته تا نگاهی به این داستانها داشته باشم. حداقل بدونم خاستگاه خیلی از داستانهای شیرین امروزی از کجا بوده و در اصل، به چه شکل روایت شدن. خیلی دوست دارم تجربۀ بعدی م مطالعۀ «هزار و یکشب» عزیز باشه که مسلماً بسیار شیرین تر و جذاب تر خواهد بود.

_دیروز هم «اقیانوس انتهای جاده» از نیل گیمن مرموز با ترجمۀ فرزاد فربد رو شروع کردم که در 2013 شده کتاب سال بریتانیا.  کمی که جلو رفت خوندنش، مفصل تر معرفی ش می کنم و بیشتر درموردش می نویسم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بین کتابهایی که دوران بچگی می خوندم، مجموعه داستان هایی از صادق هدایت بود و بوف کور ش، که البته فهم این یکی برام سخت بود و حضور زن مرده و شب تاریک و پیرمرده و .. منو می ترسوند اما فضاش رو دوست داشتم و دلم برای راوی می سوخت. از ماجرای مارِ ناگ هم خوشم میومد.

بعضی داستان هاش رو بیش از یه بار خوندم و در حد خودم لذت بردم. بیشتر دنبال سیر حوادث رو می گرفتم و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. توی ذهنم تعیین می کردم کدوم شخصیت قهرمان داستانه و همراهش پیش می رفتم.

از همون اول هم از داستانهای تلخ و تیره خوشم نمیومد، اما کارهای هدایت جذبم می کردن. گاهی یه چیزی درونشون بود که با بخشی از ذهنم و احساسم ارتباط برقرار می کرد؛ از تنهایی اون سگ ولگرد گرفته تا راوی داستانی که دربارۀ یه سفر زیارتی و حلالیت گرفتن و .. بود یا حتی اونی که توی داستان محلل سرش کلاه رفته بود.

عجیبه ولی شرایط اون دوره زندگی م طوری بود که احساس می کردم در مرز مغبون شدن قرار دارم ولی خب عملکردم و دیدم به اطراف، با اون شخصیتها که تقریبا به آخر خط رسیده بودن فرق داشت. حتما چون اونا مث من از یه طرف دیگه داستانای عزیز نسین نمی خوندن!!

وقتی کتاب خودکشیِ صادق هدایت رو خوندم خیلی دپرس شدم. البته فکر کنم می دونستم فوت کرده چون همیشه پشت این کتابای جیبی امیرکبیر تصویری از هدایت و متنی بود که اینطور بهش اشاره می کرد:

«چون سایه ای در میان ما زیست و چون سایه ای از میان ما رفت»..

یه همچین چیزی! حداقل درمورد واژۀ «سایه» مطمئنم!

خیلی بعدتر کتابی از م. فرزاد دربارۀ زندگی هدایت خوندم و بیشتر ازش خوشم اومد.

به هرحال، چیزی بوده در آثارش که همیشه ملموس بوده باشه. تا همین حالا هم همۀ آثارش رو نخوندم. همیشه گوشۀ ذهنم چیزی میگه که باید فرصتی مهیا کنم برای خوندن همۀ آثارش و نقدهای خوب و منصفانه بر اونها. هیچ وقت سعی نکردم درمورد شخصیت و سبک زندگی ش وعقاید شخصی ش نظر خاصی داشته و باشم و به عبارتی قضاوت کنم، با اینکه خیلی وقتها برام عجیب بوده. اما آثارش، شکی ندارم که از خیلی جهات مهم هستن و نباید نگاه یک سویه ای به اونها داشت.

_ این متن از اونجا به نوشتن دراومد، که چهارشنبۀ گذشته دو صاحبنظر درمورد هدایت نظر دادن:

اولی، منصفانه، آثارش رو ستود و اشاره کرد که با همۀ خوبی هاش، زبان فارسی ضعیفی داشته. اینو موافقم چون در همون حد اندک که ازش خوندم، خاطرم هست نثر و زبان فصیح و قوی ای وجود نداشته.

دومی هم به گونه ای به هدایت تاخت و نوشته ها _و بیشتر اندیشه ها_ ی اون رو از سر شکم سیری دونست.

خب من به نظر شخصی افراد کار ندارم! هرکسی بهرۀ خودش رو می بره. ولی دوست داشتم یادم بمونه در مسیر کتاب خوندن و تجربۀ دنیاهای متفاوت و به دست آوردن دیدی که الآن دارم، مدیون چه کسایی هستم.



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۱ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت پیش که هوس بافتنی و به خصوص قلاب بافی کرده بودم، انقد سراغش نرفتم و کارای دیگه پیش اومد که حالام شد این!

که سرم آدم به قدری شلوغ بشه که واقعا بترسه به همچین چیزی فکر کنه؛ از طرفی انقد سوژه و شوق و .. برای بافتن باشه که نشه کنترلش کرد! یه خانوم هنرمند هم یه شال سادۀ زیبا بافته باشه و قند توی دل آدم آب بشه، ... وااای!

البته نمیشه بیکار نشست؛ هفتۀ پیش شال هدیۀ دوستمو تموم کردم و شال خودم هم نصفه روی دستمه که معمولا شبی چند ردیف در خدمتش هستم. پروژۀ نیمه کاره هم زیاد دارم باید اول اونا رو تموم کنم.

بالاخره خوندن «دختر بخت» با لِک و لِک و هِن و هِن تموم شد. در حدی که شب آخر فقط 2 ص خوندم! هفته پیش که می رفتم  دیدن دوستم، یه مجموعه داستان از مارکزش دستم بود که توی راه خوندم. خیلی دوستش داشتم. برای همین این هفته برای توی مسیر مجموعه داستان مارکز خودمو برداشتم. اینم جالبه: «پرندگان مرده» با ترجمۀ احمد گلشیری. اما اون یکی بیشتر بهم چسبید!

«تیستوی سبزانگشتی» هم نصفه هست. خیلی لطیف و دوست  داشتنیه ولی خب حس می کنم غمگینه.

فکر کنم ما آدما اگه هر روزمون هم دوتا یا حتی ده تا بشه، بازم عقبیم. هم سوداهای زیادی در سرمون می پروریم هم اگه راست می گیم باید از همین وقت قانونی خودمون درست استفاده کنیم!!

آها! آلبوم «بیداد» استاد شجریان هم مهمون والامقام این روزهاست. آدم هرچی گوش کنه سیر نمیشه <3



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اواخر فروردین سال گذشته که با دوست آن موقع تازه-دیده ام قرار رفتن به «کتاب ایران» را گذاشتیم، فکر می کردم خیلی دست پر بر می گردم. البته دست پر برگشتم و شاید همان موقع چیزکی هم درموردش نوشته باشم، اما مثل همیشه واقعیت با تصورات من فرق داشت.

یکی از اتفاق های خوب آن روز، نگذشتن از کتاب دختر بخت از ایزابل آلندۀ عزیزم بود با ترجمۀ جناب امرایی. باوجود حرف و حدیث های سالهای اخیر درمورد این مترجم گرامی، تقریباً همیشه مایل بودم اثری با قلم ایشان را بخوانم چون به نظرم در نوشتارشان صاحب سبک هستند. متن و انتخاب کلماتشان مختص خود ایشان هست انگار، و خواندن آثار آمریکای لاتین را برای من دوست داشتنی می کند. خلاصۀ حسم نسبت به نثر ایشان این تصویر است که گویا شوالیه ای بی ادعا، با شنلی تیره در دستی شمشیر و در دستی گلهای وحشی صحرایی، بر آستانه ایستاده باشد تا دنیا را با نگاه و سکوت خود برایت تعریف کند.

خب از آنجا که بخت یار من بود و کتاب نخواندۀ دیگری از نویسندۀ محبوبم در کتاب خانه داشتم، دیروز توانستم بیش از 50 صفحه لذت خواندن و موج سواری روی واژه های ایزابل عزیز را تجربه کنم! این که بیش از یک سال این کتاب تنها چند نفس با من فاصله داشته و دست دراز نکردم برش دارم و بخوانمش، به همان ماجرای شگفت انگیز صدا کردن کتابها برای خوانده شدن بر می گردد؛ انگار میوه ای که در پس برگهای درختی از زود چیده شدن محفوظ مانده و وقتش که برسد خودش را در دامان خواننده می اندازد تا مؤید اثبات جاذبۀ جدیدی باشد.

و این که آقای امرایی با قلم مردانه  _و بیشتر اوقات به زعم من خشن_ شون توانستند در ترجمۀ این اثر زنانه هم موفق باشند. البته نصف جاذبه متعلق به سحر قلم شهرزاد امریکای لاتین است که میشه مردها و زنها پا به پای هم در آثارش حضور دارند؛ عین خود زندگی.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

با دلی اندوهگین و ذهنی پر از خاطره از کتاب نازنین و محبوبم پرندۀ خارزار خداحافظی می کنم. کتابی که اونقدر خوب نوشته شده که خوندنش برای بار سوم باز هم چیزی ژرف و تأثیرگذار برای من داشته _به خصوص با فاصله ای نزدیک به بیست سال از آخرین خوندنش.

با قلبی آتشین، مثل توصیف مگی عزیز از پرندۀ خار در سینه که می داند و چنین می کند، تمام خارهای داستان رو با خودم به یادگار بر می دارم و حالا که درک بهتری از شخصیت های داستان دارم، بیشتر دوستشون دارم؛ مگی، دین و جاستین که بیشتر از بقیه شبیه منه. پدر رالف که قدری پس گردنی لازم داشت، فی و پدریک و باقی کلیری ها که آدم عاشقشون میشه... و آن مولر و لادی همسرش که عزیزای دلم هستن، با اینکه خیلی کم توی داستان بودن.

همین تازگی ها یه کتاب خون حرفه ای که کیفیت و کمیت مطالعه ش فوق العاده بالاست گویا، گفت این کتاب «زن» هست. من دقیقا سمت و سوی حرفش رو نفهمیدم و نمی دونم قصد و غرض واقعی ش چی می تونسته باشه آخه می تونه به بیش از یک مورد اشاره داشته باشه؛ چربش روحیات زنانه، تعداد بیشتر شخصیت های زن، احساساتی بودن، .. ؟

اما الان که کتاب رو تموم کردم می تونم از این جهت باهاش موافق باشم که قدرت و ژرفای شخصیت زنهای کتاب فوق العاده بیشتر و پررنگ تره. این زنها هستن که داستان و زندگی رو به پیش می برن و حتی در سرنوشت باقی افراد تاثیر میذارن. بارها اشاره شده مردان اصلی داستان عقیم هستن؛ رالف و دین کشیش شدن، برادرای مگی هیچکدوم زن نگرفتن، باقی مردها هم نقش پررنگی ندارن. می مونه راینر یا همون رِین که حتی با وجود قدرت زیادش مقهور یکی از زنان خاندان کلیری هست.

بله  این کتاب «زن» هست؛ بانویی باوقار و فروتن که در عین حال غرورش یکه تاز هست و به سرسختی علفهای نقره ای خشکسالی کشیدۀ دروگیدا، همچنان در انتظار نَمی باران می مونه و سرود زندگی سر میده؛ به قانونی ازلی، مثل پرندۀ خارزار.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٦ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عنوان کتاب بالاخره وسوسه م کرد تا برش دارم. «باغ مخفی*» همیشه منو یاد یه سریال انگلیسی می ندازه که یه دختری به اسم هریت بود و ماجراهاش.. البته تا یادمه هریت از شخصیت های باغ مخفی بود!

چون یه بار با دوستام درموردش صحبت می کردیم و هرکدوممون داستانی تعریف کردیم که هم شباهتهایی به هم داشتن و هم تفاوتهایی، دوست داشتم بخونمش ببینم بالاخره اون تصاویری که توی ذهن من مونده چرا و از کجا اومدن.

فعلا که حدود 50 ص شو خوندم و از توصیفای نویسنده درمورد بیشه زار ، خونۀ متروک بزرگ با صد اتاق قفل شده ، راهروهای تو درتو که راحت توشون گم میشی ، دیوارکوبهایی با مناظر عجیب یا آشنا، گریۀ مرموز بچه ای که دیده نشده، پرتره هایی که صاحباشون متعلق به زمانهای دیگه ای ن و از توی تصویرشون به مری خیره شدن، باغ هایی که به هم راه دارن و از همه جالبتر سینه سرخ شیطون داستان خیلی خیلی خوشم اومده.

در ضمن توی این کتابخونه یکی از عشقای قدیمی مو هم ملاقات کردم؛ «برادران شیردل» از آسترید لیندگرن. اینم رفت توی لیست دوباره خونی البته بعد سالها و البته خرید به محض یافتنش.

انقد کتابای نخوندۀ این کتابخونه ها بهم هیجان و انگیزه میده که دیگه چندان از رفتن به کتاب فروشیا ذوق نمی کنم؛ مگه دنبال چیز خاصی باشم و یا بخوام کتابی رو برای خودم داشته باشم. اعتراف سختی بود ولی خب بد هم نیست . همیشه دوست داشتم روی این اشتهای کتابی م تسلط داشته باشم اینم روش خوبیه. ولی باید بگم اوائل که عضو یه کتابخونه ای میشم هم خیلی وحشی بازی درمیارم! هی کتاب بر میدارم و هی نمیرسم همه شونو بخونم. آخه کتابایی که خوبن موقع/ بعد از خونده شدن هم زمان لازم خودشونو نیاز دارن تا جا بیفتن و برن توی گوشت و خون آدم. اینو هم می تونم الان کنترلش کنم.

یه اعتراف دیگه م اینکه هنوزم وقتی میرم کتاب فروشی، اگه چشمم به «هری پاتر» های ویدا اسلامیه بیفته دوست دارم بازم یه نسخه ازشون بخرم!! اینو کجای دلم بذارم آخه؟؟

گمونم این پست ادامه داشته باشه، یا شایدم بقیه شو تو یه پست جدا بنویسم. خب اولش که می خواستم بنویسم فکر نمی کردم اینقد طولانی بشه.

_ نویسندۀ این کتاب، خالق داستان معروف «سارا کرو» هم هست.

*« باغ مخفی » ؛ فرانسیس هاجسن برنت ؛ مهرداد مهدویان ؛ کتابهای بنفشه (قدیانی).



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢۳ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انگار درست ته ذهنم نقش بسته.. بیشتر مطالب اینجا درمورد کتاب شده!

همون 9 سال پیش هم با همین قصد و نیت وبلاگم رو ایجاد کردم. البته اون موقع منظورم نوشته های تخصصی تر بود، تا یه جایی م پیش رفت ولی به مرور تغییر جهت دادیم؛ من و وبلاگم.

شاید بیشتر از عادت، یک سنّت ناخودآگاه ذهنی شده باشه که از کتاب آرامش بگیرم. تا جایی که یادم میاد بدترین ها رو با پناه بردن به کتاب از سر گذروندم. منظورم این نیست که مثل یه فیلسوف به کتاب مراجعه کرده باشم و خونده باشمش و راه حل آنچنانی به ذهنم رسیده باشه یا حتی معجزه شده باشه. اصلاً اینطور نیست. قضیه خیلی ساده تر از ایناست؛ انگار از طوفانی که در راه بود و داشت چهار ستون امنیتم رو می لرزوند، به یک پناهگاه دنج و نادیدنی پناه برده باشم، دقیقاً به همین شکل فیزیکی ش اشاره می کنم. کنار کتابخونه نشستن، یا کتابی رودر دست گرفتن، .. انگار جسم کاغذی بی ادعاشون تونستن بهتر از سنگ و چوب منو حفظ کنن. اینجور موقع ها حتی شخصیت ها هم گوشت و عصب و خون پیدا کردن و منو حمایت کردن.

شاید بشه تصور کرد در شرایط بحرانی، دست گرفتن یک کتاب جدید با ماجراهایی که تجربه نشده باشه، ذهن آدم رو منحرف می کنه. اما تا جایی که یادم میاد بیشتر مواقع حتی این طور هم نبوده؛ خوندن همون جمله ها و کلمات تکراری انگار مطمئن تر هم بوده، موجودات آشنایی از بین صفحه ها احضار میشن که تو رو خوب می شناسن و می دونن چطوری کمکت کنن، نجاتت بدن.

حتماً برای همینه که خودآگاه و ناخودآگاهم از کتابا می نویسه..

الآنم که یه قالیچۀ پرندۀ عزیز دارم ، شده مث یه پناهگاه پر از کتاب. عین همون فانوس دریایی بر برج بلند و ساکت و تنهای خودش که توی سریال محبوبم «قصه های جزیره» دیدم و دوستش دارم. هروقت بخوام قالیچه مو لوله می کنم می زنم زیر بغلم و می برم جلوی قفسۀ کتابای دلبخواهم، تکونش میدم و پهنش می کنم روی زمین. دنیای خودمو می سازم. دنیای خودم ..



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٤/٧ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند روز پیش کتاب «خانۀ ارواح»* رو گذاشتم جلو دستم تا بخش مناسبی برای نقل در جایی ازش پیدا کنم.. بین یادداشتهای سال 89 که برای بار دوم این کتابو می خوندم، هم گشتم و همین باعث شد چند صفحه ای رو به صورت پراکنده از ابتدا، وسط و انتهاش بخونم ..

2روز پیش که می خواستم از روی میز بردارمش و بذارمش سرجاش، دلم نیومد و حدود 50 صفحه شو خوندم. نشون به اون نشونی که به جای خوندن کتابای کتابخونه، الان نزدیک ص 200 از این کتاب هستم و خیلی م از کارم راضی م . واقعا دلم براش تنگ شده بود.

اوایلش یه توهم مسخره ای  سراغم اومده بود که: آیا این بعضی چیزاش شبیه «عشق در زمان وبا» ی مارکز نیست؟ اما ادامۀ هر دو رو که توی ذهنم مجسم کردم نظرم عوض شد!!

بازم یادم اومد که چقد با کلارا شباهت دارم و این، تحمل یه سری چیزا رو برام آسون تر می کنه. فقط اینکه فراموشی و گیجی کلارا نسبت به من غلیظ تره ( نمردم و یکی بدتر از خودم دیدم ؛ هرچند توی داستان )

* خانه ارواح؛ ایزابل آلنده؛ حشمت کامرانی؛ نشر قطره.



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/۳/٢٤ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« در زندگی او همیشه افرادی با قدرت بیشتر نسبت به خودش وجود داشتند. پدرش اولین آنها بود و از اینکه پسر عجیب غریبش کتاب ها را به کار در مغازۀ والدینش ترجیح می داد، راضی نبود. آن ساعات بی انتها میان قفسه های خاکی، یک لبخند همیشگی وقتی به توریست هایی خدمت می کرد که وارد مغازه می شدند و سپس شتابان صفحات کتاب را ورق می زد و مشتاقانه به دنبال جایی می گشت که دنیای کلمات را آن جا رها کرده بود. اُرفیوس تعداد سیلی هایی را که به خاطر عشقش به کتابها خورده بود به خاطر نداشت. هر ده صفحه این اتفاق می افتاد، اما بهایش چندان سنگین نبود. یک سیلی در برابر ده صفحه فرار از واقعیت، ده صفحه به دور از هر چیزی که او را ناراحت می کرد، چه ارزشی داشت؟ ده صفحه از زندگی حقیقی، به جای آن جریان یکنواختی که مردم آن را دنیای واقعی می نامیدند. »  ( فصل 42 : « اجازۀ ملاقات با افعی سر» )

* سه گانۀ جوهــری، ج 3 ( «مرگ جوهری» ) ؛ کُرنلیا فونکه



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۸ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جادو زبان : « فکر میکنم گاهی باید داستان هایی رو بخونیم که توش همه چی با دنیای خودمون فرق داره .. هیچ چیز بهتر از اون نمی تونه به ما یاد بده که از خودمون سوال کنیم چرا درختا سبزن و قرمز نیستن و چرا به جای شش انگشت، پنج تا انگشت داریم .»

صص 98-9

جلد سوم جوهری ها ( «مرگ جوهری» ) یک ماهه روی دستمه و هنوز تموم نشده. غیر از کم شدن ساعتهای مطالعه م، فکر می کنم حالا که داره کلاً تموم میشه شاید یه چیزی ته ذهنم دلش نمیاد این اتفاق بیفته.

این مجموعه هرچی پیش تر میره، سنگین تر میشه. شخصیت پردازیش رو دوست دارم. وسط های همین جلد، یک دفعه چیزی از گذشتۀ «اُرفیوس» منفور گفت که حالا با شک بهش نگاه می کنم. این غافلگیری ها خیلی دوست داشتنیه؛ اینکه یهو وسط ماجرا، توی عمق های مختلف شخصیت ها غرق میشی.

اوائلش کتاب 3 کمی برام بیگانه شده بود و فقط به قصد دونستن ته ماجرا می خوندمش. دلیل اصلی ش اینه بود که «مورتیمر» (شخصیت محبوبم) تغییر کرده بود. دیگه «سیلورتانگ» و جادوزبان نبود. شده بود « زاغ کبود ». شخصیتی که اتفاقا محبوب تر هست اما انگار یه نفر سیلورتانگ منو دزدیده باشه، حس خوبی نداشتم. اما الان دیگه باهاش کنار میام و اون هم البته گاهی جادوزبان میشه.

«شاهزادۀ سیاه» هم دوست داشتنیه.

بعدتر بخش هایی از متن کتاب رو می نویسم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۸ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«آندروماک» را به قدر خودم می شناسم. با اینکه دیگر دیدارمان تصادفی رخ می دهد، همیشه از غیب برای همدیگر سر می رسیم. در کودکی و نوجوانی،بارها پیش آمده کتابهایمان را با هم خوانده ایم و روی پلۀ رؤیاها، با هم خیالبافی کرده ایم و حتی به جان هم غر زده ایم ...

و آرزوهایمان را گاهی آمیخته با شوخی برای هم بر زبان آورده ایم.

یک بار کشف کردیم که هر دو می خواهیم نویسنده شویم. نه به این معنی که وقتی بزرگ شدیم، قرار است شغل نویسندگی را برگزینیم. دقیقاً اینطور که دوست داشتیم هروقت فرصتش را داشتیم، مثل نویسندگان محبوبمان، از چیزهایی که دوست داشتیم بنویسیم. آن روزها ایده آلمان، پا گذاشتن در جای پای بت نازنینی چون ژول ورنبود. حس می کردیم می توانیم قهرمان هایی مثل ناخداها و دزدان دریایی او خلق کنیم یا از بخت برگشتگانی که به کامیابی می رسند بنویسیم. همان جزیره های ناشناختۀ غیرمسکونی که بهشت ما بود و اگر امکانش بود دوست داشتیم به آنجا فرار کنیم و زندگی را آن طور که دوست داشتیم برای خودمان ، آنجا بسازیم.

بخت برگشتگانی که ما بودیم ...

بعدتر، فرصت هایی پیش می آمد که غریزۀ نویسنده شدن در ما پررنگ میشد و گاه فروغش از بین می رفت. می دیدم که دندان بر هم می فشرد و همۀ این جزر و مدها را جدی می گرفت. گویا روی پیشه ای برای امرار معاش آینده حساب کرده بود. من در میان موجهای امید و ناامیدی دست و پا می زدم اما همیشه یک جایگزین برای آرزوهای از دست رفته در آستین داشتم؛ نویسنده نشدی، منتقد بشو.

سالها بعد، در اوج موفقیتی مشابه، چند داستان نوشتم که دوستشان داشتم و بلافاصله، به جهت دنیال کردن رویاهایی پررنگ تر در مسیر همان موفقیت ها، نویسندگی را بوسیدم و کنار گذاشتم ؛ « تا وقتی این همه کتاب خوب برای خواندن و نقد کردن وجود دارد من چطور می توانم دست به قلم شوم؟ »

آندروماک هم دیگر چیزی نگفت تا اینکه چند ماه پیش برای آزمودن خودش باز هم تلاش کرد. میخواست تکلیفش روشن شود که اگر این کاره نیست، کلاً پرونده ش را ببندد . تلاش هایش امیدوار کننده بود و اتفاقا چیزهای خوبی هم درمورد توانایی اش کشف کرد. دوباره فرصتی پیش آمد که در کنارهم بنشینیم و در مورد یک رویای قدیمی مشترک نظریه بدهیم و رویا ببافیم. ته یک بحث، هر دو به نویسندۀ محبوبمان ایزابل آلنده رسیدیم که گفته کنج خلوتی برای خود دارد و صبح تا غروب در آن می خزد و می نویسد. و هر دو فهمیدیم که این کنج را نداریم، حداقل فعلاً نداریم. باز شمشیر به کمر بست و سپر به دست گرفت که « من باید این کنج را داشته باشم، حق من است. وقتی می توانم بنویسم باید تلاش کنم» و رفت .

دیروز به این نتیجۀ تلخ رسید که « سرنوشت برایم مقدر کرده دور و برم همیشه آدم هایی باشند که به من نیاز دارند؛ حتی اگرنتوانم کار مفیدی انجام بدهم برایشان، حضور و سایۀ متحرک من گویا به دردشان می خورد. و این با خلوتی که سالها در طلبش بوده ام منافات دارد. باید دورنویسندگی را خط بکشم. نمی توانم کنار بگذارمش. شاید وقتی سنم بالاتر رفت این خلوت را به دست بیاورم. ولی الان از هر در که می گریزم، درهای دیگری به روی جمع، مقابلم گشوده می شود».

* همین الان فهمیدم باید به او بگویم «چیزی را کنار نگذار، فراموش نکن. خودت را بی پروا در همین جمع بینداز. خاصیت جهان این است که از هرچه فرار کنی مثل سایه در تعقیبت باشد. بایست و بگذار تو را در بر بگیرد و از تو رد شود. مثل موجی که از سرتاپایت را بشوید و برود. بعد که از تلاطم افتاد، دوباره به راهت ادامه بده.»

حس می کنم اگر بدون ناامیدی تسلیم شود، به زودی خلوتی برایش مهیا خواهد شد.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_تعطیلات عید مثل باقی همتایان اخیرش و طبق قانونی که حدوداً ده سال از عمرش می گذره، به «نخواندن کتاب» گذشت. موضوع اینه که کتاب خوندن منع نمیشه، منتها حس و حال بهاری و هیجان و مخلفاتش اونو به سایه میرونه و تا وقتی واقعا حسش نباشه یا بهش محتاج نباشم سراغ کتاب و مطالعه نمیرم. بیشتر دوست دارم این روزا کارایی رو انجام بدم که خیلی خاص این روزا هستن .. حالا بگذریم.

_دیگه نهایتش تموم کردن اون 20-30 ص باقی مونده از اون جلد کتاب نارنیا بود و من موندم و «تابستان گند ورنون» نخونده روی دستم.

_ از دیروز آروم آروم شروع کردم و ص به ص خوندمش، دیدم خودش داره میشه فصل فصل.. میره جلو. صفحاتش زیاده (500ص) ولی فونتش هم به نظرم درشته چون یه ص زود تموم میشه . خوش خوان هم هست و اصطلاحات و تیکه ها و تحلیل های تقریباً «ناتور»ی خوبی داره . تشبیه هاش خیلی اوقات یکه ان و آدم حظ می کنه. با وجود «ناتور» ی بودنش، کپی برداری و ملال آور نیست. به نظرم ترجمه ش هم خیلی خوبه. فقط مترجم توی پانویس ها خیلی زحمت کشیده_ اینکه میگم خیلی، واقعا خیلی_ تا بیشتر اصطلاح های «ورنون»ی برای خواننده خوب جابیفته و این برعکس توی چشم من میره! نمیدونم، شاید چون با خوندن این اثر دارم با یه جامعه ستیز بدشانس تنها مونده همراهی می کنم، این به نظرم یه جور بزرگتر بازی میاد و بهم نمی چسبه. شاید مثلاً اگه مترجم همۀ این توضیحاتو به ته کتاب منتقل می کرد، اون بالای سر بودنش اینطوری از طرف من حس نمی شد و بیشتر لذت می بردم.

خلاصه اینکه نصف کتابو رد کردم و خیلی جاها رو هم علامت زدم یادداشت کنم.

_نکتۀ جالب اینه که من اولین خوانندۀ این کتاب توی این کتابخونه هستم چون اون برگه ای که می چسبونن به ته کتاب برای درج تاریخ برگشتش، سفید بوده :)

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی می بینی شخصیتی که حین خوندن داستان توی ذهنت به وجود آوردی، درواقع از یه جاهایی توی مسیر داستان پیداش می شه ..

هرچند مربوط به گذشته های ماجرا باشه

و شخصیت اصلی کاری رو انجام میده که دوست داری ..

هرچند تهش نوشته شده نباشه که ماجرا دقیقا چجوری تموم میشه.

چون می دونی حالا دیگه می تونی به اون شخصیت ها اطمینان داشته باشی که کارشونو نیمه تموم نذارن



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال 89 که هری پاتر می خوندم

یه آهنگ با صدای آنتونیو باندراس* هم بود که تقریبا روزایی که کتاب 6و7 رو می خوندم، به اون گوش می کردم. به این نتیجه رسیده بودم داستان عشق «اسنیپ» رو تو خودش داره از جهاتی.

آبان 90 موزیک توی گوشم بود و رسیده بود به همین آهنگ، منم داشتم لباس زمستونیا رو از نهانگاهشون بیرون میاوردم و می چیدم توی کشوها.. یه دفعه یه حسی از انگشتام پخش شد توی تنم، سطرها و کلمه های داستان، حسی که همون موقع با خوندنشون و فکر کردن بهشون داشتم، الان به شکل نامرئی جلوم رژه می رفتن.. خفه کننده بود !

انگار همه شون لای تار و پود اون همه لباس حبس شده بودن و رفته بودن توی کمد. و حالا داشتن دوباره آزاد می شدن، حتی اون بار سنگین تموم شدن کتابا برای بار اول رو می تونستم دوباره حسش کنم.

و دقیقا اون سارافن طوسی بافتنی توی دستام بود که 89 هدیه گرفته بودم و می پوشیدمش، موقع خوندن کتابا.

*Dos amantes



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب « امیلی در نیومون » اینجوری شروع میشه :

« خانۀ درون درّه با هرجا یک مایل فاصله داشت. این چیزی بود که مردم مِـی وود می گفتند». ص 3

خونۀ امیلی و پدرش ، خونه ای که همیشه توی رویاهام در اون زندگی می کردم و هنوز هم. خصوصاً به خاطر همین فاصله ش.

اولین برخورد امیلی با خاله الیزابت بداخلاق :

«زیر آن نگاه سرد و نافذ، امیلی به درون خویش عقب نشینی کرد و دروازه های روحش را به روی او بست ». ص 38

خالۀ دیگر امیلی بهش میگه : « وقتی کوچک بودم هیچ وقت تا با من حرف نمی زدند، سر خود حرف نمی زدم. امیلی با لحنی مجادله آمیز گفت: اگر هیچکس تا وقتی باهاش حرف نزنند حرف نزند، که آن وقت دیگر هیچکس با هیچکس حرف نمی زند!» ص 42

پسر دایی جیمی با اون ذهن ظاهراً کندش ، درک عمیقی از آدما داره. یه بار امیلی رو میبره بیرون و براش بستنی می خره :

« دوست ندارم برات چیزهایی بخرم که الیزابت از ظاهر بیرونی ات می فهمد لازم داری. چیزی را که او نمی تواند ببیند درون توست ». ص72

عمه نانسی ، وقتی امیلی به خونه شون میره و اولین بار همدیگه رو می بینن بهش میگه : « به خوشکلی نقاشی ای که ازت کشیده بودن نیستی. البته منم توقع نداشتم که باشی. نقاشی ها و سنگ نوشته های روی قبرها به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند». 340

دین پریست به امیلی : « تو باعث می شوی چه بخواهم و چه نخواهم وجود پریان را باور کنم و این یعنی جوانی. تا زمانی که به وجود پری ها اعتقاد داشته باشی پیری به سراغت نمی آید.» ص 389

اینم برای خنده خنده :

پری که کارگر خاله الیزابت بود، یه بار موقع مریضی سخت امیلی : « با لجاجت دامن کت دکتر برنلی را چنگ زد و گفت : یا بهم می گویی حال  امیلی چطوره یا من آنقدر کتت را می کشم که همۀ درزهایش جر بخورد » ص 455

وخنده آقای کارپنتر معلم امیلی در مورد داوران مسابقۀ شعر : « سلام من را بهشان برسان و بگو کارپنتر گفت که همه تان خیلی خـَرید! » ص  از خود راضی852



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
 توی این چند سال _ از 83 یا 84 به این طرف که برای بار اول « پائولا » اثر ایزابل آلنده رو خونده بودم _ همیشه هیجان دوباره خوندنش خیلی خاص بوده برام .. مخصوصا که بعد بهترین اثرش « خانۀ ارواح / اشباح » رو خوندم و بعدشم کارای دیگه شو . بعدتر چند تا کلمه اسپانیایی یادگرفتم و تلفظ صحیح اسمای اسپانیایی کتابارو فهمیدم و بیشتر عاشق عشق قدیمم اسپانیا شدم و ...

همیشه یه نقشه ای برای داشتن « پائولا» داشتم ؛ اون روح معصوم دختر باوقار خفته در اغمای بی بازگشت .. امیدها و لابه های مادرانه و روزمره های عجیب ولی ساده و واقعی ... تاریخ و سرگذشت و افسانه و خیال .. همه چی منو به سمتش می کشوند .
سال 85 یکی از بهترین دوستام در اقدامی غافلگیرانه این کتابو به من هدیه کرد و منم بلافاصله شروع به خوندنش کردم . اون روزا یه جورایی بدترین روزام بودن چون شدیدا معلق در بلاتکلیفی خودکرده و بی تحرکی و ... بودم اما اصرار به نادیده گرفتنشون داشتم . توی پرانتز : اون روزا به بهترین شکل ممکن دراون شرایط ، تموم شدن و الآن آزادم ! :)
بلای بدتری که همون روزا سر فرشتۀ من اومد این بود که « پائولا » توسط یه کتابخور ( @#$%^&&*#@$% ) بلعیده شد . آخه هنوز من به 100 ص اولش هم نرسیده بودم! لال شود زبانی که .. و بشکند دستی که .. فقط همین ! خودم کردم اقا خودم کردم !
ولی درس عبرتی گرفتم فراموش نشدنی .. این بلع بی بازگشت البته بعدها هم ادامه داشت و بلا برسر کتابای عزیز دیگرمم نازل شد که فکر کنم توی همین ص بازم اشاره کردم .. خب حالا !
یه حاشیۀ کوتاه ولی مربوط هم بگم : برای تنبیه خودم و به یاد سپردن این قضیه، مدتی پیش تقریبا همۀ کتابای خانمان سوخته رو دوباره خریدم به جز « پائولا » که دردسترسم نبود . بعدش از خریدش منصرف شدم و دانلودش کردم . و یادم اومد که « اسفار کاتبان » رو هم نیافتم هنوز . میگن چاپ نمیشه و ..
بهمن 91 « پائولا » دوباره خوندم و حس کردم اون حس قبلو بهش ندارم. نه اینکه دوسش نداشته باشم ، بلکه یه چیز متفاوت !
دقیقا یه جورایی منطبق باحسی که چند ماه قبل ترش بعد از بازخونی دوتا از کتابای « پائولو کوئلیو » داشتم .. انگار بزرگ شدم برای این کلمات ؛ چیزی که باید ازشون می گرفتم رو همون سالهای قبل گرفتم و باید الآن به درستی پرورششون بدم ، هرسشون کنم و دنبال تجربیات بزرگتر و جدیدتر باشم . ( باید-نوشت : اینجور موقع ها فکر میکنم دنیا و زندگی چقد زیبا و هیجان انگیزه و 10 ها بارمتولد شدن و از نو زندگی کردن ، حتی باوجود همۀ تلخی ها و سختی ها و نداشتن ها و غلط کردنها... کمه و .. خدا این آدما رو مخصوصا نویسنده هاشونو از ما نگیره )
یادم اومد سال 83  « پائولا » رو به عنوان دومین کتاب ایزابل و بعد از یه تجربۀ شیرین و متفاوت در عرصۀ کتابخونی _  بعد از خوندن « از عشق و سایه ها » _ و با فاصلۀ 2 سال می خوندم . « پائولا » یه جورایی توضیح و رمزگشایی کتابایی بود که ایزابل تا اون موقع ( دهۀ 90 م. ) نوشته بود . برای همین برای منی که هنوز آثارشو نخونده بودم ؛ سرشار از شگفتی و افسون و غرق شدن و پرواز بود. بعدش که خوندن آثارشو با حدود 4-5 کتاب دیگه ادامه دادم ، تمام اینا یه جورایی در من نشست کرد و هضم شد و جذب شد و ... این شد که حالا « پائولا » دیگه نه مث یه دختر جوون هیجان زده ، بلکه دقیقا مث همون پری به خواب رفتۀ در انتظار یه نتیجۀ کلی محتوم ، رو به روم نشسته و این منم که باید مطابق این روزام ، درست بخونمش و بدون دید و توقع روزای سابق.
چه معجزه هایی که آدم با فرو رفتن در کلمات ، در مورد خودش و حسهاش کشف نمی کنه و رو به رو نمی شه باهاشون !



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماجراهای محوری « نارنیا » از یک کمد شروع می شوند که از چوبی خاص ساخته شده و روزنه ای به دنیای جادویی است . نویسنده هربار به « داخل کمد رفتن بچه ها » اشاره می کند ، بلافاصله تاکید کرده « البته آنقدر نادان نبودند که در کمد را محکم ببندند ». حتما ته ذهنش می دانسته خوانندگان کتابش _ فارغ از سن و سال و خیلی چیزهای دیگر _ ممکن است داخل کمدی بروند و شانس خود را امتحان کنند . و پیشاپیش اخطار می دهد که :« اگر می روید ، بروید .ولی در کمد را نبندید که اگر در پس آن کمد دنیای جادویی نبود ، در دنیای عادی خفه نشوید و ناکام از دنیا نروید » .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ عنوان پست قبل ظاهرا توی متن مطلبی که نوشتم مشخص نمیشه . به این دلیل این اسم رو براش انتخاب کردم چون هم به طرح باز داستان اشاره داره هم ماجرای جالبی که در نیمۀ اول کتاب اتفاق می افته :

هندی ها رسم دارن که بزرگای خونواده برای فرزند تازه متولد شده اسم انتخاب می کنن . منتها چون آشیما و همسرش امریکا بودن ، می خوان که مادربزرگ اشیما در نامه ای اسم های مورد نظرش رو بنویسه ؛ هم دخترونه و هم پسرونه . اون نامه هیچ وقت دست آشیما نمی رسه و گم میشه . از طرفی مادربزرگ هم از دنیا میره و وقتی از دریافت نامه ناامید میشن ، آشیما و شوهرش دیگه نمی تونن حتی تلفنی هم ازش بپرسن که اسم های انتخابیش چی بوده ! همین مساله باعث یه تعلیف 6-7 ساله در انتخاب نام رسمی بچه شون هم میشه و سرآغاز تمام سردرگمی های اسمی و شخصیتی اون .

2_ قالب وبلاگمو عوض کردم ؛ گمونم بعد از بیش از یه سال

2/2 _ تغییر ظاهر پرکلاغی هم در این کار موثر بود

2/3 _ یه دونه قالب دیگه پیدا کردم که اونو بیشتر دوست دارم و همه چیزش خوبه فقط عنوان پست ها رو خوب نشون نمیده . یعنی به نظرم رنگ زمینۀ عنوان پست ها انقد جیغه که نوشته های عنوان خووب توی چشم نمیان . ولی واقعا باقی چیزاشو دوست دارم .

دقیقا همینه

نمیدونم چرا لینکشو برای من نشون نمیده سوالخب اینم عکسش :

لینکش : http://pichak.net/template/pichak/108/

می بینید ؟ اصلا اون بخش رو خوب طراحی نکردن کاش می شد پس زمینه رو کمرنگ تر کرد

3_ همین الآآآآن یه قالب مناسب پیدا کردم و عوضش کردم ! یعنی این پست در پوشش دو قالب نوشته شد !! اینی که الآن می بینین و آبیه رو اتفاقی دیدم و ازش خوشم اومد . اون قبلیه که تا چند دقیقه پیش بود هم اینه.

البته ملایم تر و چشم نواز تره . ولی چه کنم که وقتی این یکی جدیده چشممو گرفت ، گرفته دیگه !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سه _ چهار هفته ای هست که به زور وجدان درد و یادآوری روحیۀ تنوع طلب هم که شده ، سر قاطر چموش ِ* « موسای جان » رو کج کردم سمت قفسۀ داستانا و رمان های وطنی

اول از همه « من ِ او » ی امیرخانی رو ناتمام رها کرده ؛ بعدش ولی « کوچۀ اقاقیا » ی راضیه تجار رو یه بعدازظهر تا شب ، در چند نفَس خوند .

« کافه پیانو » ی فرهاد جعفری اما 3-4 روز هست که دستشه و لِک و لِک می کنه و بهانه میاره .. یه چیزی در توصیف ها و پرداخت جزئیات هست که اذیتش می کنه . اونو یاد توضیحات اضافه و جزئیات نگاری گاه به گاه خود من میندازه که در لحظه هوس نوشتنشونو دارم ولی بعد از تبلور روی کاغذ از چشمم میفتن و سبک می شن .

البته از حق نگذریم از بعضی بخش ها خوشش اومده ؛ مثلا  تشبیه پنهانی اون مترجم جوان-ماندۀ سرگردان به خال سرگردان خودش .. یا کلا « گل گیسو » .. امیدوارم تا آخرش همچنان محبوب بمونه این دختر :)

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٤/۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به این " امیلی " خانوم یه جورایی حسودیم میشه!

واقعا خیلی عالیه ؛ وقتی یه فکری به ذهنش میرسه درموردش می تونه فکر کنه , تخیل کنه , شاخ و برگ بهش بده و داستانش رو به خوبی توی ذهنش پیش ببره ..

تا اینجای قضیه زیاد ایرادی نداره ! مساله اینه که ایشون میتونه هر زمان که دستش به قلم و کاغذ رسید , همون حرفا رو به خوبی تنیده شدنشون در ذهنش , بنویسه .. 

اما من هر موقع مطلبی رو توی ذهنم به هم می بافم , تا دستم به کاغذ می رسه و زمان می گذره , دیگه نمی تونم به همون قشنگی اولش بنویسمش . :/

_ شاید چون امیلی زیاد نوشته , این قضیه براش راحت تر بوده . ولی من کم می نویسم .. مدتی بود که خیلی کم می نوشتم . اما از اوایل امسال نور الهام من هم برگشته و گاهی از پشت درختای درهم و پر شاخ و برگ چیزایی که توی ذهنمه یا دنیای بیرونم رو در بر گرفته خودشو نشون میده :)

 

24 اردیبهشت



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۳/۱۸ | ٧:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی حرفا سرنوشتشون " شنیده نشدن " ِ

( اما انرژیشون در فضا جریان داره .. حضور دارن و افکار و هدف ها رو شکل میدن )

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی دوست دارم گاهی ، هر چند سال یه بار ، کتابایی که قبل تر ها خوندمشون و یه جورایی برام تعیین کننده بودن و منو تحت تاثیر قرار دادن دوباره بخونم .

این فرصت ، سال گذشته دوباره برام پیش اومد ؛ ملاقات دوباره با « کیمیاگر » ، « کوه پنجم » از کوئلیو و « پائولا » از ایزابل النده .. همینطور سری دوست داشتنی « هری پاتر » محبوب و عزیزم :)

الآن منتظر یه فرصتم که باقی آثار کوئلیو رو هم بخونم ؛ هم اونایی که قبلامطالعه شون کردم و هم اون کتابایی که اصلا نخوندم و اسمشون هم به شدت وسوسه کننده س ؛ مث « برنده تنهاست » ، « ساحرۀ پورتوبلو » ، « زهیر » که دوستم خیلی ازش تعریف می کرد ..

و همچنین یه فرصت می خوام برای « بوبن » خونی ..

حتی « نغمۀ یخ و آتش » که فقط یه سال از خوندنش میگذره .. انقد که نثر این کتابو دوست دارم و شخصیت پردازیشو و طرز بیان داستانشو .

* فقط این وسط یاد کتابای مهم نخونده و نویسنده های قدَر که میفتم دست و دلم یه کم می لرزه !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« روزی که با درد آغاز شود ، با گریه به پایان می رسد »

 

هاها !

فکر کردید این درد ،از اون دردهای دردآوره که اشک آدم درمیاد ؟

منظورم اینه که ؛ درسته هر دردی _ تلخ یا شیرین _ معمولا اشک آدمو درمیاره ولی منظورم یه درد تلخ ، مث یه بیماری نامنتظر نبود ..

پوست انداختن هم درد داره ؛ هرچی مکاشفه غنی تر ،دردشم بیشتر

گاهی م میشه از فکر کردن به درد یه بیماری و مزمن شدنش به دردی فکر کرد کهاینقدر تلخ نباشه . اینطوری وجود اون اولی رو تا حدی بی خیال شد و باهاش کنار اومد

گاهی همین درد ، کمک می کنه فکر کنی به چیزای دیگه ؛ چیزای مرتبط و نامرتبط ؛ به مداوا ، به تلخی ، به شیرین شدنش ، به رهایی و سبکباری بعد درد کشیدن

...

دیگه وقت ندارم وگرنه می شد از این قضیه حتی یه داستان هم درآورد . دارم میرم تو همون کوچه ای که بچه ها « جاوید » رو صدا کردن

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پارسال این روزا داشتم جلد دوم« نغمۀ یخ و آتش » عزیزم رو می خوندم

قرار گذاشته بودم با خودم که جلد 3 ش رو به زبون اصلی بخونم چون ترجمه ش نیست

ولی از همون اولش کارای مهم تری پیش اومد که فقط یه فصل رو تونستم بخونم

و انقد تجربه ش شیرین بود که انگار همین دیروز این اتفاق افتاد

الآن دلم برای جلد 2 ش هم تنگ شده.. حتی برای اولی ش ! با این که فصل اول سریال رو 3 بار دیدم همون پارسال ..

از اژدهاها دور افتادم دلتنگشونم :/



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دوسال و سه ماه پیش همچین چیزی نوشته بودم ، همین جا توی این ص :

« حالا در بهترین حالت آدم می تواند شبها به جای کتاب ، مثلاً لپ تاپش را ، یا _ کسی چه میداند ، شاید بعد چند سالی شد و _ ریــدرش را با خود به بستر خواب ببرد و پیش از آسودن ، دمی در سایۀ واژگان بیاساید . »

نمی دونستم به این زودی خودم همین کارو می کنم

نه ، لپ تاپ نه ها ؛ همون ریدر ه ! اون موقع ها لپ تاپ برام ملموس تر و باورپذیر تر بود تا موجود دوست داشتنی و  یگانه ای مث ریدر که اسمش و شکلش و ماهیتش آدمو کاملا با واژۀ خوندن و کتاب درگیر کنه

تازه اون موقع ها فکر می کردم امکان فارسی خوندن باهاش نیس و عزممو جزم کرده بودم به امید داشتنش زبان خارجی مو تقویت کنم . کلا با این تصمیم چندتا آرزو با هم متحقق شدن :)

...



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی شخصیت هایی که توی کتابا و فیلما باهاشون همراه می شیم ، ممکنه محوری نباشن و یا در کل تأثیر خاصی روی آدم نذارن . ولی گاهی وقتا هست که یه چیزایی رو در ما عوض می کنن ، یا باعث می شن که یه چیزایی در ما شروع کنه به عوض شدن ...

جاستین _ دختر مگی ِ نازنین در کتاب پرندۀ خارزار _ برای من همینطوریه . وقتی کتابو می خوندم زیاد ازش خوشم نمیومد _ نه این که ازش بدم بیاد ، نه _  فقط آزاد منشی ش رو تحسین می کردم و عاشق اسمش بودم .

اما همین بشر یه کاری کرد ، یه کاری کرد که در طی سال ها آروم آروم قیدهایی از دست و پای ذهنم باز شدن ؛ حالا از هر جهت و زاویه که بشه فکرشو کرد . چون نمونه های متفاوت براش زیاد دارم :

اون جایی که جاستین و برادرش مشغول آب تنی بودن و پدر رالف از راه می رسه و حالا دیگه در سلسله مراتب کلیسایی ، به جایی رسیده که باید جلوش خم شن و دستشو ببوسن ، دین با علاقه و ایمان قوی زانو می زنه و انگشتر عالیجناب رو می بوسه . اما جاستین خیلی راحت میگه : « ممکنه میکروب داشته باشه و من مریض شم » و آسوده و سبک بار از کنار قضیه رد می شه !

 جاستین این جوری در ذهن من جای خودشو باز کرد و  اون لحظه فقط طرز تفکر و برخوردش برام مهم بود . اما تو این روزگار ، گاه که میام ریشۀ افکارم و برخوردهام و خواسته هام رو پیدا کنم ، به اون دختر شیطون مو هویجی متفاوت می رسم .

 * 17/ بهمن / 91



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دو سال پیش که هری پاتر می خوندم ، یه شخصیت فرعی توی این داستان خلق کرده بودم که هر وقت خیلی دلم می گرفت در جریان داستان دخالت می کرد و توی هاگوارتز جولان میداد .

اسم کاملش « استلا میراندا مالفوروسا » هست .

 بین نوشته های اون موقع ، یه بخش کوچک درموردش پیدا کردم که به نظرم زیباترین داستان عاشقانه ایه که می تونستم نوشته باشم . البته یه همچین چیزی می تونه مورد تکفیر ستایندگان اسنیپ یا مرگخوارها قرار بگیره :)  :

« هنگامی که در آستانۀ تلفیق نور و سایه و سکوت شب طولانی ، چشم های اسنیپ به روی هر چیزی بسته شده بودند و دستهایش هرلحظه آغوش غافلگیر شدۀ استلا رابا تمام عطر و خواهش و احترامش ، بیشتر به اعماق خود می خواندند ؛ چوبدستی اسنیپ در پشت سر استلا به زمین افتاد و باصدایی خفه و چرخشی اندک مایه باقی ماند . اسنیپ حرکت ناگهانی استلا به عقب را با محکم تر نگه داشتن او در بازوان خود بی سرانجام گذاشت . در حالی که لبهای همواره خاموشش اطراف لبها ، گونه ها و گردن یگانۀ استلا در پی پاسخی درخور و عمیق به گرمی حضور استلا بودند ، با زمزمه ای ناتمام و مبهم گفت : « اکنون به هیچ جادویی نیاز ندارم » .

 

* دلیل انتخاب اسنیپ برای حضور در این صحنه اینه که اسنیپ یکی از جادوگرای قدرتمند بود و خیلی دوست داشتم جملۀ آخر از زبون یه جادوگر چیره دست گفته بشه . دیگه اینکه حس می کردم زندگی ش یه جورایی خالی مونده ، یه اصرار بیخودی در رنگ بخشیدن بهش داشتم که به مرور از بین رفت .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ٧:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر کتابی که وارد حریم آدم میشه واقعا دنیای متفاوتی ، زندگی تازه ای رو با خودش به همراه میاره . خودم وقتی یه کتاب جدید رو می خرم که مدتها برای خوندن و داشتنش نقشه کشیده بودم ، احساس درک یه اتفاق بزرگ و متفاوت رو دارم ؛ همین که مبلغش رو پرداخت می کنم و اون کتاب مال من می شه ، اینکه کسی نمی تونه ازم بگیردش و بذاردش توی قفسه پیش باقی کتابا ، ... انگار دیگه اون کتاب مشخصه که جاش اونجا نیست . و وقتی با هم وارد خونه می شیم انگار یه بچۀ تازه متولد شده با همۀ امیدها و آرزوها ، رنجها و ناامیدی های بزرگ شدن ، شکست ها و موفقیت های کوچک و بزرگش همراه من وارد خونه شده ؛ که نسبت به تک تک شخصیت هاش مسئولم .

_ آخرین کتابی که خریدم و این حس رو برام داشته ؛ « آزادی یا مرگ » از نیکوس کازانتزاکیس عزیزم بوده .. همین چند روز پیش .

قبل از اون ؛ سال پیش و کتاب « قلب جوهری » از کورنلیا فونکه

و قبل ترش مجموعۀ « هری پاتـر » :)

__ واای به وقتی که این فرزند ، ناخلف از آب دربیاد ! برای من به معنی ارتباط برقرار نکردن با کتاب و جور نبودنش با روحیاتمه . حس می کنم بدجور شکست خوردم . دوست دارم خیلی زود سرپرستی اونو به یکی واگذار کنم که بهتر می تونه باهاش کنار بیاد .

__ وقتی یه کتاب رو می خرم ، حتی اگه تا مدتها خونده نشه ، اون جادوی ناگشوده ش که در پس برگهای درهم گرفتارش جنبش داره ، نوسانش رو هر از گاه بهم منتقل می کنه .. از دیدرسش رد که می شم انگار شخصیت ها از همون جایی که توی داستان خلق شدن و درش رفت و آمد دارن ، یه لحظه دست از کار داستانی شون می کشن و بهم خیره می شن ؛ همه با هم با یه هماهنگی پنهانی . انگار منتظرن من تصمیمم رو بگیرم و یه پرندۀ با ارزش رو از یه قفس طلایی آزاد کنم تا پرواز کنه و اوج بگیره ؛ .. با خوندنش !  



تاريخ : جمعه ۱۳٩۱/٧/٧ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نه تنها {  کتابا و داستان هایی که با جمله " تمام روز باران می بارید ... " } شروع می شن ، دوست داشتنی ن ...

فیلم هایی م که با بارش بارون شروع می شن یه حس خاصی درشون هست .. مخصوصا که با یادآوری خاطرات قدیمی و صدای بغض آلود لرزان یه آدم مسن همراه باشه :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انقدر این روزاااا فیس بوک بازی می کنم ، دیگه یاد وبلاگم نمی افتم . فقط وقتایی مث حالا که واقعا دلم براش تنگ میشه میام سراغش . اما همیشه م چیز مناسبی برای اینجا نوشتن نیس ؛ یا بوده و چون امکان نوشتن نبوده ، قهر کرده رفته .

اصن بلاگر جدی ، فردی قابل تحسینه ؛ کسایی رو می شناسم که فیس بوک دارن اما وبلاگشون براشون حرف اولو می زنه . نوشته هاشون ارزش بلاگ شدن داره ؛ عمق داره ، معنا ، برخاسته از تجربه های شخصی ، ... 

بعضیام زندگی شون مث همین قضیۀ « بلاگ و فیس بوک » می مونه ؛ بدون فکر زمینۀ استفاده شونو عوض می کنن . وقتی میری فیس بوک می بینی همه چی سریع و به همون نسبت سطحی شده ؛ نوشته ها کوتاه و کوتاه تر ؛ بیشتر در جهت مسخره بازی و شوخی با این و اون ، جک درآوردن برا همه چی ، البته نصف قضیه م اطلاع رسانیه ، « شـِـر کردن » اخبار داغ رسمی و غیر رسمی _ هرچند گاهی صداش درمیاد که فلان چی اشتباه و شایعه بوده و لطفا به اشتراک نگذارید ! 

اما زندگی کردن وبلاگی هرچی باشه واسه من یه معنی دیگه ای داره ؛ به حرمت نوشته هایی که سالهای پیش توی نت می خوندم و بارها بهشون فکر می کردم ، چیزای مهمی که لابه لای واژه ها پیدا کردم و نتایجی که بابت همراهی با جمله ها گرفتم .

* اما فیس بوک برای من چن تا جای تشکر باقی گذاشته : پیدا کردن بعضی دوستای دور و دیدن دوباره شون ؛ هرچند مجازی ، دوست شدن با آدمای مختلف که واقعا باهاشون تعامل انسانی و دوستانه داشته باشم ، و لذت بخش ترین کار فیس بوکی برام که گشتن بین آلبوم های عکس پیجای مختلف دوست داشتنی م و دیدن تک تک اون عکسا و ذخیره کردنشونه ... دقیقا وجهی از آرزوهای دووور و دراز بچگیامه که برآورده شده ؛ دیدن گوشه گوشۀ دنیا ! البته من دیدن و لمس کردنشو از نزدیک آرزو کرده بودم و دارم ؛ اما همین مجازیشم فعلاً _ میگما فععلا! _ غنیمته .

** آی روزگار ! برآوردن این آرزو رو بهم مدیونی :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عاشق یه سری امکانات فیس بوک م و پیش میاد که بالای یه ساعت در روز هم پشتش نشسته باشم . سفر به سرزمین های خیالی و غوطه ور شدن در قلمروهای متعدد و بی انتها رو که سال ها آرزوشو داشتم ، برام آسون کرده . صد البته بیشتر مشتری عکس های به اشتراک گذاشته شده هستم ، به خصوص عکسایی که انگار سوژه ها رو مطابق  آرزوهای کهنسال و افق های دور نفس گیر من انتخاب می کنن :)

اما وبلاگ برام یه چیز دیگه س . چیزی رو که دوست داشته باشم بنویسم _ از ته دل _ توی وبلاگ می نویسم و واژه ها توی فیس بوک اصن برام عمق و اهمیت اینجا رو ندارن . نه که هرکی رد می شه می تونه بیاد کلید لایک رو فشار بده و لایک زدن در بسیاری موارد به نظر میاد به یه امر ناخودآگاه و غیرارادی و مکانیکی تبدیل شده .. و اینکه وبلاگ یه چارچوب مشخصی برای بازدید داره . کسی که بخواد بخونه ، می خوندش . حتی اگه نظر هم ننویسه همین که من می نویسم ، یکی می خونه _ حتی نه اینجا رو _ کلن حس اینکه جایی می نویسم که بالقوه امکان خونده شدن داره ... برام دلنشین تره . 

_ تا یه مدت پیش خیلی سنّتی تر و کهن گرایانه تر از اینم حتی فکر می کردم ! توی ذهنم همه ش این ایده دور می زد که وبلاگ و نوشتن پشت کامپیوتر _ اصن هر نوشته ای که روی کاغذ نباشه _ اطمینانی بهش نیست . با یه اشاره ... بوووووووووم ! 

بعدترش به این نتیجه رسیدم همون طور که صداها ، گفتار و اعمال ما از ما جدا میشن و جایی در فضای بی انتهای دنیامون رها و معلق می مونن تا زمانی که دوباره به یه مولکول یا ماده برخورد کنن و انرژی ای تولید بشه ، و از اونجا که افکارمون هم انرژی دارن و در امور معنوی دنیا موثر واقع میشن ، پس این نوشته های کیبوردی غیر قلمی هم اثرشون رو بر این دنیا حک می کنن .. و مثل پیامی در بطری که اقیانوس ها رو در می نورده تا ساحلی برای آرمیدن پیدا کنه ، یا دفینه ای که با جابجا شدن خروارها خاک پیدا می شه ، بالاخره به مقصد می رسن .

.. و من مثل باقی روزگار زندگی م و هر زمانی که به یاد دارم ، بی صبرانه منتظرم تا مقصد و آرامم رو که برآیند همه ی این افکار هست در آغوش بکشم و کشف کنم .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« دو کتاب جزیره ی گنج و کُـنت مونت کریستو در آن سالهای سخت ، اعتیادِ خوش ِ من بودند . آن ها را کلمه به کلمه می بلعیدم و از طرفی ولع داشتم بفهمم در خط بعد چه اتفاقی می افتد و هم زمان ، شوق این که نفهـمــم تا جذابیتش را از دست ندهد ..

از آن کتابها و هزار و یک شب یاد گرفتم هرگز فراموش نکنم که فقط باید کتابهایی را خواند که ما را مجبور به خواندن شان می کنند » / ص 172

* زنده ام تا روایت کنم ؛ گابریل گارسیا مارکز ؛ نازنین نوذری

_خیلیا با خوندن این سطرها با مارکز هم ذات پنداری می کنن ... هم حسش ، هم دقیقا خود کتابا ، و شاید برای بعضیا یادآوری آن سالهای سخت ..

_ و صد البته چقدر کیفیت زنده بودن ها با هم فرق داره !

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

جورج مارتین نه تنها زمان و مکان داستانش دقیقا مشخص نیست ؛ اسم های خیلی از شخصیت های مهم داستانش در فرهنگ اسامی اصلا ثبت نشدن !

 

با { این سایت } چک کردم . برای بعضی اسم ها شکل های مشابهشون رو پیشنهاد میده ولی بعضیا حتی مشابه هم ندارن ! مثلا اسم خود لُرد ادارد ، سرسی ، تیریون ، سنسا ، ...




تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« سیریو فورِل :  برای پدرت نگرانی ؟ .. البته . به درگاه خدایان دعا می کنی ؟ 

آریـا :  هم خدایان قدیم و هم جدید .

سیریو : تنها یکـــ خدا وجود داره .. و اسم اون مرگــه  و تنها چیزی که ما بهش می گیم اینه : امروز نـَـه ! »

Game of thrones

 

 

 « S1/ E6 : « The golden crown 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم اگه کتاب خوب همراش باشه ، شلوغی بانک و نشستن تو نوبت و دیر برگشتن رو با شیرینی وصف ناپذیری به جون می خره .. انقدر که حتی ، حتی دوست داره نوبتش دیرتر برسه ! 

من امروز اینجوری بودم خب !

* مرسی [ خانوم پیرزاد ] بابت نثر ساده ی دلنشینتون و موضوع دوست داشتنی کتابتون !

_سهراب گفته بود " زن بدون چروک زیر چشم ، مثل شراب یکساله ست . به درد نخور " . __ ص 142

* عادت می کنیم ؛ نوشته ی زویا پیرزاد ؛ نشر مرکز .



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی داریوش عزیز در نکوهش غربت میگه : " یک لحظه آزادی اینجا نمی ارزه " باهاش موافقم و از یه کنج که بخوای نگاه کنی حرفش درسته .. 

اما در کل نه می شه با این حرف موافق بود و نه مخالف . چون در مرتبه ای بالاتر ، انسان از همون ابتدا در این دنیا غریب بوده و هست .. از همون وقتی که از بهشت رانده شد ، وقتی داره توی این دنیای نقص ها و کاستی ها دست و پا می زنه ؛ جایی که کمال برابر با مرگه _ این حرفم منفی نیست به هیچ وجه ، دارم به همه چیز از زاویه ی دید عرفا نگاه می کنم . ..

همه ی اونا که به شناخت عمیق تری از هستی رسیدن ، از دورافتادگی بشر از مبدأ خلقت گلایه مندند . اما در بین این همه ، تنها تعبیر سهروردی از این مساله بیش از همه به دلم نشست و در من رسوخ کرد .. هر وقت حس تنهایی میاد سراغم گردنم رو به نشانه ی تسلیم در مقابل این واقعیت کج می کنم که : " انسان در چاه غربت این جهان گرفتاره " . سهروردی جهان بالا رو به تعبیر شرق و جهان فرودین و مادی رو با تعبیر مغرب معرفی می کنه و انسان رو مسافر گم گشته ای می دونه که در چاه غربت مغرب اسیر شده .

بنابراین از غربت و این مسایل واهمه ای ندارم ، فقط دوست دارم دنیاهای جدید رو تجربه کنم و البته عقیده دارم بهتره این غربت ازلی  رو با یه سری مزایا تحمل کرد !

_ خلوت گزینی و دور بودن از اجتماع رو همیشه برای خودم یه نقطه ضعف می شمردم و البته برای خودم توجیه داشت و ازش رنجی نمی بردم ، اما چند روز پیش یاد این سخن حضرت علی افتادم که به امام حسن فرمودن : " فرزندم ! من چنان تاریخ پیشینیان رو خوانده م که گویی با آنها زندگی کرده م .. " یه دفه یه حس آرامشی سراغم اومد ! 

درسته برخورد ملموس با آدمای زیادی نداشتم ، اما نعمت کتاب خوندن لذت وافر زندگی با آدمهای مختلف از فرهنگهای متفاوت و در زمان های گوناگون رو به من _ مث خیلی های دیگه _ عطا کرده . برای همین همیشه حس می کنم با قهرمان های کتابا دارم زندگی می کنم و دنیاهای جدیدی رو همراه با هم در می نوردیم و کشف می کنیم .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ " ای ترس تنهــایی من ، اینجــا چراغــی روشنـــه " / با صدای داریوش 

_ " هر چی پیرتر میشم نیازم به خواب کمتر میشه، و من زیادی پیر شدم. نصف شب رو با ارواح و خاطرات پنجاه سال گذشته میگذرونم، انگار که همین دیروز اتفاق افتادند. " __ ترانه ی یخ و آتش / جلد اول / ترجمه سحـر مشیـری

× دیدار ابریشمی و خوشایندم با یکی از حفره های تاریک قلب م هم زمان شد با ملاقات جان اسنـو ی دلاور ، شوالیه ی تنها ، با استاد ایمون و اصرارش بر هواداری از سمول تارلی ..

اینو به فال نیک می گیرم .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« چرا احساس می کنم این قدر نازک شده ام ، انگار که یک جور کشیده باشندم ، نمی دانم می فهمی منظورم چیست ؟ مثل کره ای که آن را روی نان خیلی بزرگی مالیده باشند . یک جای کار می لنگد . باید آب و هوایم را عوض کنم یا چیزی مثل این » .

*توصیف بیل بو بگــینز از پیر شدنش

_ اربـاب حــلـقـــه ها / ج اول 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پائولو کوئلیو در بخشی از کتاب " مکتوب " میگه :

" اشیا انرژی خاص خود را دارند . وقتی که مورد استفاده قرار نمی گیرند ، به آب راکدی در خانه بدل می شوند ؛ محل مناسبی برای لجن و پشه . باید دقت کنی و اجازه دهی که انرژی آزادانه جریان پیدا کند . اگر اشیای کهنه را نگه داری ، اشیای جدید جایی برای نشان دادن خودشان پیدا نخواهند کرد . "

_ بالطبع لازم نیس اشاره بشه که این گفته ها در همه ی سنت های کهن وجودداره ؛ مثلا اون چه که امروز از دل این سنت ها بیرون کشیده شده و مطرح شده ، به عنوان فنگ شویی و چیزایی مث این معرفی می شه ..

_ اما لازمه بگم بیش از یه دهه ی پیش که این متن رو می خوندم ، اصلا با این چیزا آشنا نبودم .. تا امروز هم فنگ شویی و چیزایی مث اون ، اون قــدر روی من تاثیر نداشته ن که حرفایی که از قلم پائولو کوئلیو به گوش چشم من رسیده ..

_ همون وقتا که اولین بار فهمیدم واقعا چنین انرژی هایی در جهان وجود دارن و تصورات بدوی من و همه ی آدمای دیگه خنده دار و پنهان کردنی نیستن ، حیرتی شیرین به سراغم اومد ؛ اول از همه یاد قفسه ی کوچک کتابهام افتادم که وقتی هر از گاهی سراغشون می رفتم و دستی به سرشون می کشیدم ، حس خوبی بهم دست میداد .. چیزی که منو ساعت ها پای کاغذهای چاپی و یا دست نوشته های پراکنده ی خودم می نشوند و از کارای دیگه باز می داشت . 

_ امروز هم تبدیل شدم به یه جادوگر خوب که طبق یه سنت نانوشته به سراغ قفسه ی کتاباش رفته و داره گرد و خاکشونو می گیره ، جا به جاشون می کنه و نظم جدیدتری بهشون میده .. در همین راستا بود که سه تا از کتابای بوبــن نازنین رو پیدا کردم _ پیدا کردن که نه ، چون دقیقا جلوی چشمم بودن اما نه در جای مناسبشون و برای همین مدتهـــــــــــا دنبالشون می گشتم _ اعتقاد دارم وقتی چیزی رو داشته باشی و قدرشو ندونی و ازش استفاده ی به جا نکنی ، انرژی ش تحلیل میره ، این کتابا هم خودشونو از من پنهان کرده بودن !

.. آثار مربوط به ادبیات شرق اروپا کنار هم ، امریکای لاتین در آغوش یکدیگه ، نویسنده های وطنی دست بر شانه های هم .. و در هر ردیف _ برخلاف اون چه تا چند ساعت پیش دیده می شد _ حفره هایی برای آسودن و نفس کشیدن کتابا به وجود اومد !

* جادوگر خوبی شدم و عمل به یه سنت رو آغاز کردم ؛ اگه جادوگر خوبی بمونم و تا چند ساعت دیگه بیش از 50 % کار رو به انجـــام برسونم .. :دی



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" کتاب باید در دست کتاب دزد و یا کسی که کتاب قرض می گیرد و آن را پس نمی دهد ، تبدیل به ماری خطرناک بشود . زهرمار باید حسابش را برسد و تمام اعضای بدنش را فلج کند . باید باصدای بلند فریاد بزند و التماس کنان طلب بخشش کند و تا وقتی که بدنش کاملا نگندیده است ، رنج و عذابش نباید به پایان برسد . کرم کتاب باید مثل کرمی که به جان مرده می افتد و خودش هرگز نمی میرد ، دل و روده ی او را بجود . و وقتی آخرین مرحله ی مجازاتش سر می رسد باید برای همیشه در آتش جهنم بسوزد و ذوب شود . " ×

دیروز داشتم به یه سری از کتابای واقعا نازنینم فکر می کردم که دست یه آدم بد قووول و بی ملاحظه ست .. الآن چند ساله که در به درشون شدم و هرچی یادآوری می کنم ترتیب اثر نمیده . می تونم برم همه ی اون کتابا رو خودم دوباره تهیه کنم ، اما من کتابای خودم رو می خوام با همون صفحه ها و دست نوشته هام .. مخصوصا که یکی شون هدیه ی یکی از بهترین دوستامه .

دیشب با خوندن سطرهای بالا در کتاب محبوبم که جدیدا خوندنشو شروع کردم یه کم دلم آروم گرفت ! باید از " جادو زبان " بخوام پای پنجره ی اون آدم بشینه و این سطرها رو شمرده شمرده  براش بخونه .. وقتی که در دل شب خوابش داره آروم آروم سنگین می شه و پابه دنیای رویاها میذاره ...

× سیاه قلب ؛ اثر کورنلیا فونکه ؛ ترجمه ی کتایون سلطانی ؛ نشر افق .



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در راستای اشاره ی پرکــلاغی به کتاب " تـام سـایــر " ، یاد زمانی افتادم که خودم می خوندمش . از اون کتابایی بود که افسار زمان رو دردست خودش گرفت و اون بود که منو کنترل و هدایت می کرد نه من اون رو ...

اون روز صبح که شروع کردم به خوندنش ، چسبیده به بالش و پتو ، نشسته و درازکش ، .. تا ظهر تمومش کردم و مهم تر این که قید کلاسامو زدم !

نه که تام سایر خودش از مدرسه فراری بود ، نمی دونم چطور روحش در من حلول کرد و نذاشت منم برم دانشگاه . اعتراف می کنم اون چند ساعت ، از لحظاتم خیلی بیشتر لذت بردم.

و سایر کتابهــا :

کتابای دیگه ای م بودن که یادم میاد کنترل زمان رو ازم گرفتن و من ، انگار درست تو یه جزیره ساکت و دور ، دور از همه چیز و همه کس بودم و افق دید من صفحات اون کتاب و تصاویر حاصل از خوندن واژه هاش بوده ...

این " کنترل زمان " غیر از معنای فوق ، معنای دیگه ای هم برای من داره . یکی ش چیزیه درست مثل زمان رسیدن یک میوه و آماده شدنش برای بهره رسوندن . من زمان خوندن کتاب رو انتخاب نکردم ، اون زمان گشودن صفحاتش به روی منو انتخاب کرد ( اینجا )

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۳ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٦ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معنای نام پروفسور میــنروا مک گونگال

[ اینجا ]



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/٤/٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معنی اسم لرد ولدمورت ...

به [ اینجا ] مراجعه کنید !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٤/٤ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« چگونه می توانیم بعد از خواندن جنگ و صلح و در جستجوی زمان از دست رفته و بعد از بازگشت به جزئیات بی اهمیت دنیای مرزها و امر و نهی ها که در هر کجا به انتظار ماست و با هر گام که بر می داریم ونیای خیالات ما را تباه می کند ، خود را زیانکار نبینیم . ... » صص 24-25

کلاً میگه ادبیات به صورت غیرعمدی بهمون نشون میده که در دنیای بدی داریم زندگی می کنیم ولی اگه بخواهیم ، می تونیم وضعیت این دنیا رو بهتر کنیم تا به محدودۀ تخیلات و مدینۀ فاضله ای که با مطالعۀ کتاب های خوب در ذهنمون ساختیم نزدیک تر بشه ... جلوتر که میره ، میگه :

« حتی می توان گفت ادبیات قادر است انسان را ناشادتر و ناخشنودتر کند . زیستن در عین ناخشنودی و ستیز مداوم با هستی ، به معنای جستجوی چیزهایی است که ممکن است در آن زندگی وجود نداشته باشد و نیز به معنای محکوم کردن خویش است به جنگیدن در نبردهایی بی حاصل .. » صص 26-27

یه مدتی یادم رفته بود چرا یوسا رو دوست دارم و خوندن کتاباش برام خوشاینده ؛ با خوندن یه مقاله از کتاب « چرا ادبیات ؟ »* از این نویسنده ، دوباره یادم اومد . یوسا یکی از چهره های آرمانی ایه که در صورت دوباره متولد شدن ، دوست دارم شبیه شون بشم !

این نارضایتی و جستجوگری حاصل از مطالعۀ ادبیات خوب که یوسا طی چند صفحه داره بی وقفه تکرارش می کنه ، برای اونایی که فرصت مطالعۀ چنین کتاب هایی رو داشتن آشناست ؛ بارها پیش اومده که از زمین کنده شدن ، موقعیت فعلی و واقعی شونو نادیده گرفتن و شاید مطالعۀ مداوم متون خوب ، باعث بشه دیگه کاملاً به روی زمین برنگردن و در مرزهای منطقی روزمره آروم نگیرن ! همیشه ذهن در جای دیگه ای سیر می کنه؛ در دنیاهایی که آرزوی داشتن و ساختنشونو داریم و لحظه ای رهامون نمی کنن ، بلکه با هر قدم ، تو در تو تر و کامل تر می شن و ما رو هم کامل تر می کنن .

* چرا ادبیات ؛ نوشتۀ ماریو بارگاس یوسا ؛ ترجمۀ عبدالله کوثری ؛ نشر لوح فکر .



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ این مطلب ]  در مورد هرمیــون جونم رو تازه گذاشتم

 

[ اینم رون ویزلی ] :)



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٠ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ معنی اسم لوسیوس مالــفوی ]

و

[ دراکـو مالـفوی ]

به مناسبت تولد Jasson Isaacs ایفاگر نقش مالفوی پدر که 5 ژوئن _ پریروز _ بود و همچنین تولد شخصیت دراکو که دیروز _ 6 ژوئن _ بود !



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧ | ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال ٨١ و ٨٢ خیلی دوست داشتم یه برنامه ای برای خودم بذارم و زبان اسپــرانتـو یاد بگیرم _ هنوزم با فکر کردن بهش و آوردن اسمش هیجان زده می شم ! تا یه جایی هم اقدام کردم ،‌اما بعدش یه چیزایی رو بهانه کردم و نشد .

امروز با خوندن واژۀ « ترجـمه » ذهنم همین جوری بافت و بافت تا بعد از دقایقی رسید به همین واژۀ
« اسپـرانتـو » . یاد کتاب [ « در برابر مردگان » ] افتادم که مترجمش ( شایدم یکی از مترجم هاش ) آقای آذر هوشنگ می گفتن که این رمان رو از زبان اسپرانتو به فارسی برگردوندن ... بازم یادم اومد که تعریف می کردن این زبان رو در شرایط سخت و البته برای من ترساننده _ زیر بمباران و در خاموشی های تهران اون روزگار ، روزگار جنگ یاد گرفتن . در واقع با دوستشون قرار گذاشتن یادگیری این زبان رو در اون دوره ها و برای جلوگیری از اتلاف وقتشون در ساعات خاموشی _ و احیاناً دلهره _ انجام بدن .

مطلب دیگه که یادم اومد و اون موقع خیلی برام مهم بود ، این بود که می گفتن ترجمه از این زبان یا برگردوندن متن ها به اون کار زیاد سختی نیست چون [ پایه گذار این زبان ] بنا رو بر سادگی و عدم پیچیدگی ش گذاشته و انگار می شه واژه های متن رو به همون ترتیبی که در زبان مبدأ هست به اسپرانتو برگردوند ... [ مطالب بیشتر رو اینجا بخونید ،‌به خصوص بخش ادبیات اسپرانتو ]

_ بازم فیلم یاد هندستون ندیده و نشناخته کرد و حس کردم با این که به ثبات مورد نظرم در اون سال ها رسیدم ، اما بعضی فرعیات هنوز دور از دسترس ند و من هنوز در حال و هوای یه مسافر به مقصد نرسیده و گاه راه گم کرده گام بر می دارم ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

...

مطلبی که اینجا درج شده بود ، توی یه وبلاگ دیگه قرار گرفته و به جای تکمیل شدن در این صفحه ، توی اون وبلاگ به صورت مطالب جداگانه منتشر می شه ( به خواست خدا )

خواستم دنیای هری پاتری م با دنیاهای جادویی دیگه م درهم آمیخته نشه . حیفم اومد !

آدرس اون صفحه :

www.hp-rugic.persianblog.ir




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١_ دامبلدور در تأیید او ضربه ی آهسته ای به پشتش زد و گفت :

« واقعا که فرزند خلف پدر و مادرت و پسر خونده ی حقیقی سیـریـوسی . به احترام تو ، کلاهمو از سرم بر می دارم _ یعنی اگه نمی ترسیدم عنکبوت های روی کلاهم ، روی تو بریزند این کارو می کردم ... » ص ١٠۵

٢_ خانم مالکین چشمش به هری و رون افتاد که هر دو چوبدستی هایشان را درآورده و مالفوی را نشانه گرفته بودند . از این رو با دستپاچگی اضافه کرد :

« در ضمن ، هیچ خوشم نمیاد توی مغازه م کسی چوبدستی بکشه » ص ١۵١

هری پاتر و شاهزاده ی دورگه / ج١



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سرصبحی توی یه بانک شلوغ بودم . آدم دور و برم زیاد بود ؛ نصفشون نشسته بودن و نصفشونم ایستاده جلو باجه ها یا گوشه کنار سالن . یه موج همهمه ی آشنایی درگرفته بود که واسه یکی مث من شدیداً رخوت آور بود . فقط یه جادوی واقعی می تونه این رخوت ناخواسته و جایگاه_نشناس رو از من دور کنه .

آره درست توی یه جای به این شلوغی و خوف آوری بود که آقایان پانمدی ، مهتابی ، فلان و بهمان ، اسنیپ طفلکی رو گرفتن به باد توهین !

ای خدا ! وقتی رسیدم به اون جایی که می گفتن : « اسنیپ باید به سرش لجن بماله و کی این ابله رو استادش کرده ؟ » دیگه من مگه تونستم سرجام بند شم ؟

به بهانه ی نزدیک شدن شماره م پاشدم واستادم و هی نیشم باز می شد .

* قبل از اونم خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم وقتی گریفندور از ریونکلاو توی مسابقه ی کوییدیچ برد ، داد نزنم !

** یادمه یه بار _ سه سال پیش بود _ یه اشتباهی کردم ؛ تو یه همچین جای مخوفی با خودم بورخس بردم . آقا ، سنگینی فضا چند برابر شده بود !

هری پاتر و زندانی آزکابان



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طبق نقشۀ تغییر ناپذیر ژنتیکی ناخودآگاه کهنه پرستم _ در موارد مشابه _ دوست دارم گاهی به بعضی بلاگرها پیشنهاد بدهم مطالب وبلاگشان را کتاب کنند . یعنی دقیقا همه را بدهند برای چاپ روی کاغذ ! بعد می گویم : این چه کاری ست ؟ در زمانۀ زمین سبز و حفظ جنگل ها و کمتر استفاده کردن از کاغذ و ... . ولی واقعاً خود من چقدر می توانم این وسوسۀ بزرگ را نادیده بگیرم که نازکای عشوه گرانۀ کاغذ کتابها را زیر دو انگشت نوازشگرم حس نکنم ؟

حالا در بهترین حالت آدم می تواند شبها به جای کتاب ، مثلاً لپ تاپش را ، یا _ کسی چه میداند ، شاید بعد چند سالی شد و _ ریدرش را با خود به بستر خواب ببرد و پیش از آسودن ، دمی در سایۀ واژگان بیاساید .

نمی دانم ! فقط باید هر چه زودتر برای حفظ لذت های حاصل از کتاب خواندنم فکری کنم ؛ جایگزین هایی مناسب از دنیای تکنولوژی برای :

خواندن چندبارۀ یک کتاب با فاصله های کم و زیاد

مرور صفحه ها و جمله های کتاب ها بعد از حسرت و رخوت تمام شدنشان

حس شخصی حاصل از حمل کردنشان برای این که گاهی اگر شد ، با ولع بهشان ناخنک بزنی

... و چیزهایی از این دست !

١_ نباید فراموش کنم ؛ این ایده و واژه ها و قدرت خلاقۀ نویسنده است که روی کاغذ نشسته و قدرتی این چنین به آن داده ، طوری که به قدمت پاپیروس ها و لوح های خشتی به آن احترام می گذاریم .

٢_ آکادمی نوبل بیاید یک نوبل بلاگری هم بگذارد ، هر سال نویسنده و خواننده را مستفیض کند ! می شود کسانی هم باشند در حد کارگردان های صاحب نام ، که با الهام یا اقتباس از این جور نوشته ها  فیلمی ، سریالی ، ... بسازند . منظورم چیزی ست متفاوت با اقتباس از کتاب های کاغذی . یعنی این کار هم باید ، حالا به هر صورت ، مثل همین نوشته های دنیای مجازی ، با تعریف معمول و جاافتاده از فیلم و سریال متفاوت باشد .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١_

در زندگی آدم قضایایی « بودنی » اند که باید برای به عرصۀ ظهور درآمدنشان آستین بالا زد . بعضی اما آستین و « جزء » را بر نمی تابند ؛ باید بی مهابا خود را پرت کرد در نقطه ای از رودخانه ی زندگی و  خود را به تمامی در آب غوطه داد .

 

٢_ فرستنده ؛ پرکلاغی

three types of people

GREAT    people talk about     IDEAS

average      people talk about          things

small              people talk about   other people

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرضیه برای من به شکلی غیر مستقیم خاطره باقی گذاشته . اون روزایی که سکوت خیلی ممتد بود ، زمزمه های مادرم دنیای اطرافم رو موسیقیایی می کرد . و معمولاً هم ترانه های مرضیه رو می خوند . صداش نرمتر از مرضیه بود ( اصن خونواده ی مادریم صدای خوبی دارن . همیشه فکر می کنم نصف بیشترشون می تونستن دوبلور ، گوینده یا یه چیزی مث اینا بشن ) و موقع خوندن اگه حواسش به من بود ، یه جوری نگام می کرد انگار یه تحسین از پیش ابراز شده رو دریافت کرده . واسه همینا من خیلی از ترانه ها و آهنگ ها رو تا سال ها ، با صدای خواننده ی اصلی شون نشنیده بودم .  

آوازی که یادمه بیشتر از همه تکرار می شد ، این بود که مرضیه خونده بودش :

« از برت دامن کشان / رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل / کی دگر گیری نشان

رفتم که رفتم »

این ترانه ، هم مال اوقات خیلی خوشمون بود هم مال اوقات سکوت ممتد و کمی اندوه و ... چون توش همش از بی وفایی و رفتن داره و مامانم انقدر این آهنگ رو خوند تا بی وفایی و رفتن و حسرت ، از سر کنجکاوی یه سرکی هم تو زندگی ما کشیدن .

مال اوقات خوشمون بود ؛ چون هر موقع مامان سرحال بود و می خواس یه چیزی بخونه که غمگین نباشه ( خیلی از آهنگایی که بلد بود و می خوند ، غمگین بودن آخه ) اینو می خوند . دلیلشم سوتی معروف دایی بزرگه م بوده که گویا یه بار موقع خوندن این آواز ، یادش می ره چی می خواد بگه و اینجوری ادامه ش میده :

« از برت دامن کشان / رفتم ای دیم دام دارام » 

یادمه هر وقت حوصله ی آوازای غمگین و نداشتم ، می پریدم وسط خوندن مامان م و می گفتم : « دیم دام دارام بخونیم »

هر بار هم می پرسیدم : چرا می گی دیم دام دارام ؟

و هر دفعه م داستان تعریف می شد ...

خلاصه حضور بانویی به این خوش صدایی در زندگی من ، اونم به شکل غیر مستقیم ، بیشتر از « بوی جوی مولیان » و « حبیبم رو می خوام » و شاید خیلی از ترانه های خوب دیگه ، با رفتن و نامهربانی و آزرده دلی همراه بود.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« از همه ی اسرار ، الفی بیش بیرون نیفتاد و باقی هر چه گفتند ، در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فــهـم نشد »

آلبوم روی در آفتاب

آواز : علیرضا قربانی

دکلمه : پرویز بهرام



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نواب گفت : « بعضی آدم ها هستند که تحمل زندگی در غیابشان سخت است . زمانی از یکی از درویش های عجمیر ( شخصی خیلی مقدس )پرسیدم : " چرا این آدم خاص ؟ ‌چرا یکی دیگر نه ؟‌ " و او این جواب را داد که خیلی خوشم آمد :

" این ها همان هایی هستند که زمانی در بهشت نزدیکت نشسته اند ".

این نظر قشنگی ست ، نه اولیویا ؟ این که ما زمانی در بهشت نزدیک هم نشسته بودیم . »

گرما و غبار ؛ نوشتۀ روت پریور جابوالا ؛ ترجمۀ مهدی غبرایی ؛ نشر افق

صص ٣-١٨٢

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/٥/٢۳ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ هر انسانی باید در درون خود شعلۀ مقدس جنون را فروزان نگاه دارد و همچون فردی عادی رفتار کند ]

و همون اول ، احساس کردم این سطر برای احوال این روزای من نوشته شده _ یاد وقتایی افتادم که برای اطمینان خاطر ، به کتاب « مبارز راه روشنایی » ش تفأل می زدم !

[ همۀ انسان ها متفاوتند و باید هر آن چه امکان دارد انجام دهند تا چنین باشند ]

غیر از معنی اصلی و کلی ش ، برای من در حکم تأیید  پذیرفتن سرنوشت بود ؛ در کنار تمام تلاش هایی که داریم انجام میدیم این روزا .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« می دانی ، به نظر من مغز انسان در واقع شبیه یک انباری کوچک و خالی است و آدم باید اثاثی را در آن انبار کند که خودش انتخاب می کند . آدم احمق هر جور تیر و تخته ای که پیدا کند آن تو می گذارد . طوری که برای دانشی که ممکن است به کارش بیاید جایی باقی نمی ماند یا ، در بهترین حالت ، با کلی چیز دیگر قاطی می شود و به زحمت دستش به آن می رسد . خب ، کارگر ماهر البته خیلی دقت می کند که چه چیزهایی را در انباری مغزش جا می دهد . چیزی نگه نمی دارد مگر ابزاری که ممکن است برای انجام کارش به دردش بخورد ، ولی این مجموعۀ ابزارش بسیار متنوع است و خیلی هم مرتب و منظم . اشتباه است اگر تصور کنی که این اتاق کوچک دیوارهای انعطاف پذیری دارد و هر اندازه که بخواهی بزرگ می شود. یقــین داشته باش زمانی می رسد که در مقابل هر اطلاعاتی که اضافه می شود ، چیزی را که قبلاً می دانستی فرامـوش می کنی . بنــابراین بی نهــایت اهمـیـت دارد که اجـازه ندهی واقعـیـت های بی فایده واقعیت های مفید را بیرون برانند ». ( صص ١٨_١٧ )

اتود در قرمز لاکی ( مجموعه داستان های شرلوک هلمز ) ؛ سر آرتور کانن دویل ؛ ترجمۀ‌مژده دقیقی ؛ نشر هرمس .

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/٩ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« مرگ از بین رفتن روشنایی نیست

خاموش کردن چراغ است ،

آن گاه که

سپیده دم پدیدار می شود »

 

* دیشب با شنیدن این شعر تاگور از برنامۀ کتاب ۴ ( شبکۀ ۴ ) غافلگیـر شدم

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱ | ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واژۀ Magic ( جادو ) از واژۀ Magus *، که نام یکی از موبدان ستاره شناس زردشتی مربوط به منطقۀ Medes ** است ، مشتق می شود .این کلمه در نیمۀ دوم قرن چهاردهم از فرانسوی قدیم وارد زبان انگلیسی شد . 

خردنامۀ همشهری ؛ فروردین 89 ؛ مقالۀ برتر از افسون و جادویی ( گزارشی دربارۀ کتاب های علوم غریبه ) ؛ ص 16 .

* مجوس . در فارسی قدیم به شکل مگوش وجود داشت .

** کلاً انگار این واژه از اسم یک منطقه گرفته شده . حالا معنی اسمی که روی اون محل گذاشته بودن چی بوده ، بر بنده معلوم نیست . به احتمال زیاد این اسم اصلاً نباید ربطی به جادو و اینا داشته باشه . جالبه ! این یکیو نمی دونستم .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/۱۸ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« ... جهان امروز با نیازهای زیبایی شناسی ِ برآورده نشدۀ فراوانی رو به روست ... »

* مجلۀ « خردنامه» همشهری ؛ شمارۀ ۴١/ فروردین ٨٩ ؛ ص١٠ .

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٦ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« دو کتاب جزیره ی گنج و کنت مونت کریستو در آن سال های سخت ، اعتیاد خوش ِ من بودند . آن ها را کلمه به کلمه می بلعیدم و از طرفی ولع داشتم بفهمم در خط بعد چه اتفاقی می افتد و هم زمان شوق این که نفهمم تا جذابیتش را از دست ندهد .

از آن کتاب ها و هزار و یک شب یاد گرفتم هرگز فراموش نکنم که فقط باید کتاب هایی را خواند که ما را مجبور به خواندن شان می کنند . » ( ص ١٧٢ )

زنده ام تا روایت کنم ؛‌گابریل گارسیا مارکز ؛‌ترجمه ی نازنین نوذری ؛ انتشارات کاروان . 

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۳/٤ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

آدم همیشه گله داره که تا نگاه می کنه ، می بینه وقت کم آورده و نتونسته حرف بزنه .. حرفاش همیشه ناگفته می مونن و کهنه می شن ... سرد می شن و بازگو نمی شن هیچ وقت .

امان از وقتی که واژه کم بیاد . دوستی به جایی برسه که پشت سرهم ، هی چند دقیقه چند دقیقه زل بزنی به صفحه ی روبروت و ندونی چجوری واژه ها رو ادامه بدی تا بشه یه پاسخ کوتاه برای حرفاش ... برای چیزی که انگار از اول هم می دونستی اونی که باید ، نخواهد بود

گاهی اوقات واژه ها زمان رفتن رو تعیین می کنن ... حالا بیا و خدای زمان باش !

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۳/۱ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گوی ِ توفیق و کرامت در میان افکنده اند

کـَس نمی آید به میدان

...



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۳/۱۱ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن