ماجرای من و ناتور دشت جالب و سرخوشی آور و قدری هم عجیب است.

   اول بخش عجیبش را می گویم، چون دو جنبه دارد. یکی این که وقتی دوستم داشت درموردش حرف می زد، من مدام احساس می کردم چقدر این نام آشناست ولی در عین حال خاطرم نمی آمد کجا شنیدم یا خوانده ام آن را. مخصوصاً کلمۀ ناتور. همان لحظه از آن کلمه ها بود که انگار معنایش را می دانم ولی نمی توانم تعریفش کنم. بلافاصله بعد از ایام نمایشگاه کتاب آن سال، همدیگر را در سالن نازنینی دیدیم که آن ترم های آخر کلاس های گروهمان آنجا تشکیل می شد. می گفت دیگر برای خریدن ناتور دشت پول کم آورده بوده و من همان موقع ته ذهنم یادداشت کردم یکی از کتاب های آن ایام شیرین باید ناتور دشت باشد برای خواندن.

ته ته عجیب بودنش هم این بود که مبدأ ارتباط من با این کتاب بر می گردد به همین صحبت های آن روز با آن دوست که متأسفانه در پس غبار سالیان گم شد!

   بخش سرخوش آور:

این کتاب را در خلأ دلچسب انتظاری شیرین خواندم. روزگاری که مطمئن بودم  دوره اش بسیار کوتاه است و دیگر هیچ وقت مانند آن در زندگی م تکرار نمی شود! آسودنی میان دو تلاش عظیم! حتی دلتنگی ها و ترس هایم را فشرده کردم تا کمترین نأثیر را در استفاده ام از زمان بگذارند. پس، از تمام زمانم استفاده کردم. نمایشگاه کتاب آن سال را هم مثل سال پیشش، با دوتا از دوستان خوب رفته بودم و تقریباً دست پر برگشته بودیم. یک کاری کردیم و آن هم این که رمان ها و داستان هایی که قرار بود بخریم، بین خودمان تقسیم کردیم؛ برحسب سلیقه و علاقه. مثلاً من اسفار کاتبان را خریدم و م چراغ ها را... و س هم انگار گفته بودی لیلی. به همین ترتیب پیش رفتیم. در بازگشت هم این ها را می خواندیم و بین خودمان دست به دست می کردیم. بعضی کتاب ها هم بودند که هر سه می خریدیم. مثل مجموعه شعر شبانی که دست های خدا را می شست از هیوا مسیح.

از طرفی، تا توانستم قلمرو کتابخانۀ عمومی شهر را فتح کردم و چندین رمان خوب خواندم که شاید بیش از نیمی از حجم داستان ها از خاطرم رفته باشد! یکی از آن کتاب ها ناتور بود که خوشبختانه 1-2 بار دیگر خوانده شد و خیلی کمتر در محاق قرار گرفت.

و بخش جالبش بیشتر به خود محتوای کتاب بر می گردد. با وجود هیجان زیاد برای خواندنش، تقریباً هیچ تصوری از داستان نداشتم. مگر اینکه داستان درمورد فردی بزرگسال است نه نوجوان و اینکه فکر نمی کردم طنز آن وجه غالب داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب کم حجمی از نویسندۀ محبوب ، جرُم دیوید سلینجر هست و در مورد دختر ثروتمندی به اسم کُرین نوشته شده. ماجرا از جشن تولد یازده سالگی کُرین شروع میشه .  در اون شب از پسر همکلاسی ش، ریموند فورد که کُرین خیلی بهش علاقه داره، تا مدتها دور میفته و بعد سالها ، طی یک اتفاق جالب پیداش می کنه.

راوی ماجرا سوم شخص (دانای کل محدود ) هست اما 2-3 جای کتاب به صورت اول شخص درمیاد و خودش رو معرفی می کنه. کسی که به دلیلی زندگی کُرین رو زیر نظر داره و الان داره روایتش می کنه؛ تمام تلاش های اون برای پیدا کردن ریموند و ارتباطشون ...

ریموند حالا یک شاعر مطرح هست و کُرین هم اتفاقا از طریق یکی از آثارشه که به وجودش پی می بره و دنبالش میره.

_ داستان خوبی بود و اینکه میشد طی چند ساعت خوندش و بعد بهش فکر کرد یکی از نقاط مثبتشه. ما چند سال از ریموند بی خبریم و نمی دونیم چطوری بزرگ شده اما خلاصه ای از اونو که برای کُرین تعریف میکنه پیش رو داریم. من خودم هیچ وقت از اون ریموند کوچولو توقع نداشتم توی بزرگسالی ش اون طور رفتار کنه.

اسم کتاب «جنگل وارونه» / «جنگل واژگون» هم از متن یکی از شعرهای فورد که درداستان نقل شده، برداشته شده. یه جورایی میتونه به درونمایۀ داستان هم اشاره داشته باشه.

_ « کُرین هیچ وقت دست از جست و جو برای پیدا کردن فورد برنداشت. ناشر فورد هم همین طور. کلمبیا هم. همه اغلب فکر می کردند سرنخی از او در دست دارند و اما همیشه یا از پشت تلفنی گم می شد یا بین جملات اخباری سادۀ نامۀ یک مدیر هتل می مرد. » ص 73

« کُرین روی یک صندلی نزدیک میز (فورد) نشست _در فاصله ای بسیار نزدیک به او. می دانست که اوضاع فورد خیلی به هم ریخته است. می توانست در هوای اتاق احساسش کند. » ص77

 

*از این کتاب دو ترجمه هست به نام های:

«جنگل وارونه» ؛ ترجمۀ علی شیعه علی ، نشر سبزان

«جنگل واژگون»؛ ترجمۀ بابک تبرایی و سحر ساعی ، نشر نیلا



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز برای تعویض کتابا رفتم کتابخونه. یه کتاب آمریکای لاتینی رو تمدید کردم و «سرگذشت آروتور گوردون پیم»* رو ، دوسوم خونده، برگردوندم. الآن شرایط خوندن ادامۀ توصیفاتش از اون ماجرای خاص رو ندارم.

این روزا قدری به سمت کتابای نخوندۀ خودم کشیده میشم؛ یه جلد کتاب از ایزابل جان دارم که گذاشتمش توی آب نمک و حس می کنم خوندنش انرژی بیشتری بهم میده، کلی کتاب PDF هست که باید یه جوری با خوندنشون کنار بیام و عادت خوندن کاغذی رو از شکل تعصب ناخودآگاهش دربیارم. و...

اما طبق معمول که دلم نمیاد دست خالی برگردم، « دلتنگی های .. » سلینجر رو برداشتم. منتها بارکد کتاب مشکل داشت و نتونستم فعلاً بگیرمش. برای همین « جنگل وارونه » و « تیرهای سقف... » از همین نویسنده رو گرفتم . «جنگل وارونه» یه کتاب کم حجم ِ که بدون ته نوشتش، 82 ص هست. برای همین از ظهر تا عصر خوندمش. یه پاراگراف هم از «تیرهای سقف.. » خوندم که فهمیدم درمورد خونوادۀ فرَنی هست. اولش ترغیب شده بودم همونو شروع کنم ولی بالاخره این کتاب کوچولو پیروز شد و سر قولش هم موند و زود تموم شد.

پست بعدی هم درمورد همین کتابه.

* نوشتۀ ادگار الن پو



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن