سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده!

بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید. نمی خواهم بگویم خیلی آدم جامع الاطرافی بود و دید گسترده ای داشت، مثل هولدن و بقیۀ ما یک آدم معمولی بود اما دوست داشت زندگی در اطرافش به سبک خودش جریان داشته باشد و این خواست خودش بسیار با آنچه در واقعیت در جریان بود، فرق داشت. برای همین مثل هولدن گاهی اذیت می شد و شاکی. در حد خودش، در زمینۀ تحصیلی مان پیشرو بود و برای همین دوست نداشت واحدهای ادبیات کلاسیک را بخواند. حتی مثنوی خواندن و مولانا که آن قدر شیفته دارد هم او را اقناع نمی کرد. بیشتر وقتش را با خلوت کردن با آثار بزرگان ادبیات و به خصوص شعر معاصر می گذراند و البته دست گرمی در نوشتن هم داشت.

دوست خوبی بود و با من خیلی فروتن و مهربان بود و در عین حال شخصیت خودش را هم حفظ می کرد. اما همین جابه جا شدن های مکرر من، سوای آن هیجان که احساس می کنی روی عرشۀ کشتی داستان های ژول ورن ایستاده ای و در آستانۀ فتح ناشناخته ها هستی، این بدی را داشته که در هر شهر و ولایتی، کسی یا کسانی را پشت سر بگذارم. او هم دوست گرامی ای بود که در پس پرده ای از کلمات کمرنگ و ناپیدا شد.

* دقیقاً بهار سال بعد، برای بار سوم در آن سال به نمایشگاه کتاب رفته بودم تا ته ماندۀ لیست آن سال را تهیه کنم و دلی از عزا دربیاورم. عصر بود و من در محوطۀ سبز و بین شلوغی با قدم های بلند راه می رفتم که میخکوب شدم. همین دوست عزیز با چهرۀ آشنای دیگری (همکلاسی اش) و یکی دیگر که نمی شناختم و یکی از همکلاسی های خودم به نمایشگاه آمده بودند. همکلاسی من این اقبال را داشت که به علت گرایش های سلیقه ای مطالعه ای و البته حسن بزرگ همشهری بودن، با این دوستم همراه تر باشد. دیدار خوبی بود. روحم سرشار شد. عکسی گرفتیم و دیگر بعد از آن خبر و اثری پیدا نشد.

این وسط نخ محکم ناپیدایی بود که ما را به هم وصل می کرد و خدا را شکر، آن قدر حواسمان جمع بود از مزایای آن استفاده کنیم. ولی بعد از دوران تحصیل، چیزهای دیگری مانع شدند که هرچه فکر می کنم منطقی و البته قدری پیچیده به نظر می رسند. یکی ش همین فاصله. جوری که حتی با تلفن و دیدار گاه به گاه هم حل نشود.

بقیه اش هم بماند. این مطلب بیش از حد خودش طولانی شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

و بین نامه های توی کشو چیزی را پیدا کردم که از وجودش باخبر بودم اما فراموشش کرده بودم.

این ماجرا سر_ و البته ته_ درازی دارد. نفر سومی که، ندیده و نشناخته، می خواست وارد رابطۀ دوستانۀ چندین سالۀ ما دو نفر بشود که کلی حرف برای گفتن به هم داشتیم، و متأسفانه دوستم این اجازه را به او داده بود. این که چه بود و چه شد و من چه کردم، بماند. همراه نامۀ دوستم برگه هایی بود که آن فرد برای من فرستاده بود، از طریق او. چند شعر از سید علی صالحی و مریم حیدرزاده، شاعرهایی که اصلاً سراغشان نمی رفتم و نرفتم. من به دوستم اعتماد داشتم و فکر می کردم چنین آدمی باید دوستی داشته باشد که خیلی شبیه خودش باشد، و اینکه بیخودی رابط بین من و فردی غریبه نمی شود. اما چیزی مانع من شد تا این به اصطلاح محبت از راه دور را پاسخ دهم. فقط از دوستم تشکر کردم و در پاسخ برای آن فرد چیزی ننوشتم. 

بعدها همان شد که شد. و الآن با پیدا کردن این دست نوشته ها، تصمیم دارم بیندازمشان دور. بدون هیچ یاد و یادبودی.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   چند وقت پیش که کشو جان را مرتب می کردم و سر ذوق آمده بودم، می خواستم بلافاصله مشاهدات و دستاوردهایم را ته همان مطلب اضافه کنم، ولی نشد. چون طبق معمول، چیزهایی پیدا کردم که ساعت ها مشغولم کردند و دیگر چیزی برای نوشتن نمانده بود.

   مهم ترینشان چند نامه از دوستانم بود که طی آخرین سال های استفاده از سیستم کاغذ و قلم و ادارۀ پست برای نامه نگاری، به دستم رسیده بود و نگهشان داشته بودم. سال ها قبل هم تمام نامه های دوستانم را نگه می داشتم، کنار باقی گنجینه ام. اما طی یکی از جا به جایی های ماجراجویانه، اهل خانه از غیبت طولانی من استفاده کردند و فنگ شویی به راه انداختند و فکر کردند چون من چیزهایی را با خودم نبرده ام، پس نمی خواهمشان. همۀ آن چیزها در صندوقی آهنی بود که مانند مادر موسی به نیل سپردندش! البته چندان ناراحت نیستم. همان سال ها کلی خوانده بودمشان و اگرچه کلماتشان یادم نیست، چیزی مثل انرژی از آن ها در فضای حافظه ام باقی مانده که خوشایند است.

   نامه هایی که در کشو پیدا کردم با آن ها که از دست داده بودم متفاوت اند؛ از لحاظ فرستنده، دورۀ نامه نگاری، مطالب، ...

    همیشه خاطرم بود چندتایی نامه از آن روزگار باید توی کشو باشد ولی حقیقتش بیش از 3-4 تا را انتظار نداشتم. ولی دیدم تقریباً خیلی اند، خیلی. همان لحظه نشستم به خواندنشان. قدری از خودِ گذشته ام یادم بیاید. ما سه دوست خاص با ارتباط سافیستیکیتدی!

   کلی چیزهای جورواجور هم پیدا کردم؛ از لیست خرید کتاب های نمایشگاهی سال های مختلف گرفته تا تقویم های کوچک و ... بعضی ها را یک راست انداختم توی نایلونی که تا نیمه پر شده از آشغال و چیزهای تاریخ مصرف گذشته. بخشی را نگه داشته ام تا اول یه عکس یادگاری ازشان بگیرم بعد راهی زباله دانشان کنم و بعضی ها را باید چیزهایی از رویشان یادداشت کرد و یا شاید هم نگه داشت، هنوز.

  کارت پستال های قدیمی که خودم خریده بودم یا از طرف دوستان بوده، کلی برچسب و استیکر، کلی چوق الف و ........ وسط کار هم به هوای آوردن دستمال نمدار پا شدم و در مسیر بازگشت چایی برای خودم دم کردم و اینجا نشستم چیزهایی تایپ کردم و ... برای همین ماجرای کشو جان نیمه کاره ماند.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از دیروز به سرم زده این کشوی جنبل و جادوی شلوغ را که از سال پیش تاحالا مرتبش نکرده ام، حسابی به هم بریزم و نظم تازه ای بدهم. امروز هم به زحمت بیرون کشیدمش و گذاشتمش جلوی نور و عکسی هم از آن گرفتم و ..

ببینم چه ها که در آن پیدا نمی کنم!

*احتمالاً این مطلب قرار است کامل تر شود. شاید هم عکس کشو را گذاشتم! ببینم اجازه می دهد؟



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   ماجرای من و ناتور دشت جالب و سرخوشی آور و قدری هم عجیب است.

   اول بخش عجیبش را می گویم، چون دو جنبه دارد. یکی این که وقتی دوستم داشت درموردش حرف می زد، من مدام احساس می کردم چقدر این نام آشناست ولی در عین حال خاطرم نمی آمد کجا شنیدم یا خوانده ام آن را. مخصوصاً کلمۀ ناتور. همان لحظه از آن کلمه ها بود که انگار معنایش را می دانم ولی نمی توانم تعریفش کنم. بلافاصله بعد از ایام نمایشگاه کتاب آن سال، همدیگر را در سالن نازنینی دیدیم که آن ترم های آخر کلاس های گروهمان آنجا تشکیل می شد. می گفت دیگر برای خریدن ناتور دشت پول کم آورده بوده و من همان موقع ته ذهنم یادداشت کردم یکی از کتاب های آن ایام شیرین باید ناتور دشت باشد برای خواندن.

ته ته عجیب بودنش هم این بود که مبدأ ارتباط من با این کتاب بر می گردد به همین صحبت های آن روز با آن دوست که متأسفانه در پس غبار سالیان گم شد!

   بخش سرخوش آور:

این کتاب را در خلأ دلچسب انتظاری شیرین خواندم. روزگاری که مطمئن بودم  دوره اش بسیار کوتاه است و دیگر هیچ وقت مانند آن در زندگی م تکرار نمی شود! آسودنی میان دو تلاش عظیم! حتی دلتنگی ها و ترس هایم را فشرده کردم تا کمترین نأثیر را در استفاده ام از زمان بگذارند. پس، از تمام زمانم استفاده کردم. نمایشگاه کتاب آن سال را هم مثل سال پیشش، با دوتا از دوستان خوب رفته بودم و تقریباً دست پر برگشته بودیم. یک کاری کردیم و آن هم این که رمان ها و داستان هایی که قرار بود بخریم، بین خودمان تقسیم کردیم؛ برحسب سلیقه و علاقه. مثلاً من اسفار کاتبان را خریدم و م چراغ ها را... و س هم انگار گفته بودی لیلی. به همین ترتیب پیش رفتیم. در بازگشت هم این ها را می خواندیم و بین خودمان دست به دست می کردیم. بعضی کتاب ها هم بودند که هر سه می خریدیم. مثل مجموعه شعر شبانی که دست های خدا را می شست از هیوا مسیح.

از طرفی، تا توانستم قلمرو کتابخانۀ عمومی شهر را فتح کردم و چندین رمان خوب خواندم که شاید بیش از نیمی از حجم داستان ها از خاطرم رفته باشد! یکی از آن کتاب ها ناتور بود که خوشبختانه 1-2 بار دیگر خوانده شد و خیلی کمتر در محاق قرار گرفت.

و بخش جالبش بیشتر به خود محتوای کتاب بر می گردد. با وجود هیجان زیاد برای خواندنش، تقریباً هیچ تصوری از داستان نداشتم. مگر اینکه داستان درمورد فردی بزرگسال است نه نوجوان و اینکه فکر نمی کردم طنز آن وجه غالب داشته باشد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«به نظر من بهترین و شیرین ترین روز، روزی نیست که همۀ اتفاق هایش باشکوه، شگفت انگیز یا هیجان آور باشند، بلکه روزی پر از شادی های کوچک و ساده است که یکی پس از دیگری مثل دانه های مروارید ازگردن بند پایین می ریزند»ص238

__آن به ماریلا؛ آن شرلی در گرین گیبلز

***

ظاهر و قیافۀ اسموتی خیلی انرژی بخش و وسوسه کننده ست، ولی پای «انتخاب» و «خوردن» چیزی که پیش بیاید، همیشه بستنی پیروز می شود.

اینطوری بود که دیروز هم میلک شیک توت فرنگی (اسمش چری بری بود) خوردم و به اسموتی دوستم هم ناخنک زدم!

دوست عزیزم! پرکلاغی مهربان نازنین!

دیروز هنوز خسته بودم و خستگی هفتۀ پیش با من بود. حتی فکر کردم ممکن است بی انرژی بودنم روی دوستم اثر بگذارد. ولی همین که دیدمش، درواقع همین که آخرین بار قبل از دیدارمان صدایش را پشت تلفن شنیدم، همه چیز یادم رفت و توانستم خودم را جمع و جور کنم.

کافۀ نشر ثالث هم چیزهای زیادی برای دوست داشتن داشت؛ از گل های رومیزی هاش گرفته تا کف پوش خاصش، که برای درخاطرنگه داشتنش پایم را محکم روی آن کشیدم، آن کلاغ گردالوی فلزی عینکی که بالاسر ما نشسته بود، ...


توی رفت و برگشت هم 60ص از کتاب سداریس را خواندم و بعضی جاهاش دلم می خواست بلند بخندم که متأسفانه یادم می آمد دوروبرم پر از مسافرهای خسته و از همه جا بی خبر است.

*به نظرم ترجمه ش خوب است و حتی جاهایی هم زیرکانه!

**ماگ های متروی هفت تیر! (طرح مینیون و باب اسفنجی)



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۱ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

شخصی که بیشتر سمَت استادی برای من دارد تا دوستی، بهتر است بگویم «آموزنده»؛ نوعی تعلیم دهندۀ غیرمستقیم... همیشه اصرار دارد در این دنیای پر از امکانات که بیشتر اوقات شبانه روز موتور جستجو مقابل چشمانمان است، باید و باید به جای پرسیدن مستقیم، جستجو کنیم. بارها شده ملت زیر مطالبش پرسیده اند: این که نوشتی چیه؟ فلان چیز یعنی چه؟ و .. و ایشان خیلی راحت پاسخ داده اند: گوگل کن پدر جان! که البته کاااااااااملاً درست است و منطقی و .. این هم یکی از چیزهایی بوده که ازش یاد گرفته ام.

از قدیم می گفته اند: بپرسید. ولی امروزه دیگر به جای آموزش پرسیدن، باید آموزش از کی/چی پرسیدن هم بدهند.

*نکته ای کنار این مطلب در ذهن من جا خوش کرده؛ اینکه گاهی پرسیدن از فردی صرف پرسیدن نیست. احساس می کنی باب مکالمه ای باز می شود و .. من گاهی از این راهکار استفاده کرده ام. این را قبول دارم که  همیشه نباید پای موتور جستجو درمیان باشد.

اما وقت و نوع و .. آن مهم است. کوتاه اینکه پرسش نباید آزارنده و بی موقع باشد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«چون آتش خاموش شده بود همگی کنار هم کز کرده بودند، مثل توله سگ هایی که با هم به دنیا آمده اند رقت انگیز و مفلوک به نظر می رسیدند». ص283

__زورو، ایزابل آلنده، ترجمۀ محمدعلی مهمان نوازان.

***

دو-سه کلاغ با مغزگردویی بازی می کنند، روی پهنای دیوار خانه و ماجرای هفتۀ پیش جلو چشمم است..

هرروز صبح، اول سراغ پنجرۀ جادویی اتاق می روم و بسته به هوای آن سوی آن یا بازش می کنم و یا تنها به جمع کردن پرده و پاشیدن افق توی اتاق اکتفا می کنم. یکشنبۀ پیش قرار بود جایی بروم. بازم هم آمدم همین جا تا از پنجره انرژی بگیرم. سروصدای کلاغ ها عجیب و نامعمول بود. دسته ای روی سیم های برق نشسته بودند و دسته ای در هوا چرخ های سریع می زدند و بیشترشان قارقار می کردند. قارقار کرکننده شان قرقاول های حیاط بغلی را هم به سروصدا واداشته بود. از انجا که کلاغ حیوان بسیار باهوشی است، فهمیدم باید خبری باشد. آرزو می کردم تا پیش از رفتنم از اتفاق سر دربیاورم. بین کلاغ ها، که اغلب سفیدِ خاکستری و سیاه هستند و درشت به نظر می رسند، کلاغ یگری هم بود که دم بلند و باریک قشنگی داشت و سفیدی اش خاکستری نبود و سیاهی اش زیر نو با سبزی زیبایی می درخشید. گاهی روی سیم می نشست و گاهی روی دیوار و گاهی هم لای برگ های درخت انجیر وسط حیاط قارقار می کرد.

کلاغ ها، وسط چرخ زدن هاشان، به جوی آب آن سوی در نزدیک می شدند؛ مثل پرنده هایی که بخواهند از سطح آب ماهی بگیرند. مرد مسنی از دور، سمت چپ، نزدیک می شد. او هم به آسمان و پرواز این کلاغ ها نگاه می کرد. آمد تا به جوی آب نزدیک شد. نگاهش به کلاغ ها بود و لب جو نشست. خم شد و با چیزی درگیر شد. همین که او مشغول شد، این ها ساکت شدند. قارقاری درمیان نبود. مرد بدن کلاغی را از توی جو برداشت و با نگاهی دوباره به کلاغهای بالای سرش، آن را گذاشت روی دیوار ما.  و رفت. کلاغ نیمه جان به نظر می رسید. رد پهن خون روی سیاهی بدنش مشخص بود. بدنش می لرزید. فکر کردم شاید کار خودشان باشد، آن کلاغ های قارقارو. زده باشند این حیوان را و به این حال انداخته باشندش. پس حتماً باز هم می آیند. می آیند پایین و او را می زنند تا از لرزیدن بیفتد. ولی آن ها رفتند. بی هیچ قارقار دیگری رفتند به میان درخت های باغ آن سمت خیابان. پس کار آن ها نبوده. به کلاغ نیمه جان نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم چنین مواقعی باید چکار کرد؟ تفنگی داشت و حیوان را از درد کشیدن خلاص کرد؟ شاید هنوز جانی داشته باشد! یا بردش به دامپزشکی؟ اصلاً دامپزشکی کجاست؟! با چه چیزی باید آن را بردارم؟ اگر دستم بهش بخورد حامیان قارقارویش نمی ریزند روی سرم؟...

بعد از چند دقیقه، کلاغ روی دوپا ایستاده بود! به افق نگاه می کرد و همچنان می لرزید. خوشحال بودم. مدتی که گذشت دیگر آن لرزش ها را هم نداشت. همچنان به افق نگاه می کرد. و وقتی که خانه را ترک می کردم، دیگر روی دیوار هم ننشسته بود. رفته بود. امیوارم حالش کاملاً خوب شده باشد.

کلاغ های مهربان! برای نجات هم نوعشان حتماً آن قدر قارقار کرده بودند که بالاخره به هدفشان رسیدند. خودشان نمی توانستند آن حیوان را از توی جو دربیاورند. خواسته شان را به شکلی نشان دادند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۳٠ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حیف بود این را نگویم:

آن تکۀ فیلم را خیلی دوست دارم که Leslie (ناتالی پورتمن) ماشین را به دخترک نمی دهد، برخلاف قرارشان. ماجرای ماشین را برایش تعریف می کند و بلافاصله می گوید اصلاً ماجرا طبق قرارشان پیش نرفته که بخواهد ماشین را به او بدهد! به دخترک دروغی گفته و دخترک، به واقع، ضرر هم نکرده. حالا چرا همان اول قضیه را روشن نکرده و او را با خودش به این سفر ولنگارانه برده:

Leslie: Maybe I didn't want to share. Maybe I just wanted to see how trusting & Gullible you are

?Maybe I just wanted a company, you know



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«فکر می کنم توی این دنیا تنها نیستم»

زندگیِ دوگانۀ ورونیک دومین فیلمی است که از کیشلوفسکی می بینم. اولی سفید بود و سال 86، گمانم، که به خاطر اسم کارگردان دیدمش و ممکن است چیز زیادی از آن نفهمیده باشم. ریتم خاصی داشت و حرفهای خاص؛ مثل همین فیلم زندگی ِ ...

سفید بخشی از سه گانۀ «رنگی» کارگردان است که اتفاقاً همین فیلم ورونیک مقدمۀ ساختشان شده. سه گانه و چند فیلم دیگر کیشلوفسکی را هم قرار است ببینم.

ورونیک/ ورونیکا عاشق موسیقی و اهل لهستان/ فرانسه است؛ درواقع دو نفرند که تقریباً بدون دیدن و شناختن یکدیگر، وجود دیگری را حس می کنند. یکی از آنها برای لحظاتی دیگری را می بیند اما همان روز از دنیا می رود ...

احساسی که این دو را به هم مرتبط می کند، احساس دوگانۀ تنهایی و تنها نبودن را القا می کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ وسط روز که آفتاب از پشت به کله م می تابید، به نظرم رسید چیزی این وسط فراموش شده. کدام وسط؟ چه چیزی؟

ناگهان قلبم لرزید! باز هم خواب دیده بودم. خوابی شیرین که وقتی بیدار شدم دوست نداشتم بیدار شده باشم.

خلاصه ش تور دور اروپا بود. و من در ورشوی لهستان از خواب بیدار شده بودم.

__ امروز خیلی خاص بود. اتفاق خوبی که بالاخره رخ داد. یک مهمان دوست داشتنی و کلی حرف و صحبت و ...

امیدوارم باز هم تکرار شود :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پنجشنبه نوشت:

_ وقتی داشتم مطلب قبل رو می نوشتم یه چیز خوب اومده بود توی ذهنم که یوهو پرکشید رفت! شاید تقصیر خودم بود که وسط جمع و جور کردن ذهن خودم سرک کشیدم توی ذهن یکی دیگه (سر زدن به وبلاگ دیگه) و باهاش حرف زدم (نظر نوشتم).

_ امروز باز توی خیابون گردی ها مون چشممون افتاد به یه خونه حیاط دار و دلمون خواست از اینا داشته. خیلی سریع توی ذهنم وسایل دوست داشتنی مو توش چیدم، حتی اتاق هاشو تصور کردم و برای حیاطش نقشه کشیدم و ... همیشه اینجور موقع ها فکر امنیت یه چاردیواری که مال خودت باشه، منو می ترسوند. بالاخره خلوتی وسط روز و نیمه شب های ساکت هست که می تونه یه جوری شکسته بشه حریمش و ... در نهایت، امنیت آپارتمان رو نداره. ولی امروز برای اولین بار نترسیدم.

حتی خواستم امتحانش کنم. ببینم راهی چیزی هست که این امنیت رو تأمین کنه و رخنه ای نداشته باشه یا نه.

_ نمی دونم عصر شهرکتاب یا جاهای مشابه باز هست برای دور زدن و تکمیل لوازم مهمونی فردا یا نه. ظهر که زنگ زدم گوشی رو برنداشتن. یعنی قراره امروز کلاً تعطیل باشن یا عصر میان؟

بعدِتعطیلات نوشت:

شهر کتاب باز بود و با کلی وسواس تونستیم موارد موردنظر رو تهیه کنیم. جمعه مهمونی خوبی داشتیم و یه مهمون ناخوندۀ دوست داشتنی هم اومد که بیشتر بهمون خوش گذشت. نکتۀ باحال تقریباً همیشگی این مهمونیا هم پربارتر شدن هارد از فیلم و سریال و انیمیشن های فامیل خاص هست و سریالی که بهم توصیه کرد ببینمش.

_ هوا بهاریه و غیر از گل و گیاه، انتظار موجودات دیگه رو هم باید داشت. الآن با یه زنبور زرد و مشکی توی اتاق مواجه شدم و از پنجره به بیرون هدایتش کردم. امیدوارم شاپرک و پروانه هم از پنجرۀ باز بیان توی اتاق!

شنبه 3:33 عصر



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واعی خدا!!!

می خوام اعتراف کنم از دست خودم خسته شدم.

امروز که از کنار درختا و سبزه ها و گلها رد می شدم (نع خیر! از سیزده به در خبری نبود! من از مراسم و نمادهای نوروز بدم میاد! فقط طبیعت و تغییراتش رو دوست دارم.. بله سیزده به در در کار نبود، با یه ساک چرخدار داشتیم می رفتیم خرید چون فردا مهمون داریم) توی این هوای خوب و نور ملایم آفتاب، احساس کردم کنار یه ساحل آروم و خلوت ایستادم و دستامو باز کردم و تمام ذرات آفتاب رو با پوستم جذب می کنم، باد می وزه و الآنه که بادبانهام برفراشته بشن و سفرم رو شروع کنم. یعنی اگه دست خودم بود همین الآن جمع می کردم می رفتم. ولی همیشه رفتن توی زندگی من نشونۀ باقی گذاشتن چیزهای نیمه کاری در پشت سر بوده. برای همین باید بمونم و درستشون کنم.

یه مورد دیگه اینکه تا مدتی پیش همه ش منتظر رسیدن روزی بودم که شرایط ایده آل فراهم بشه؛ تو هر زمینه ای. چند سال پیش به این نتیجه رسیدم که شرایط لزوماً ایده آل نیستن و هر چیزی در لحظه به دست میاد. و اینو سال 90 خوب درک کردم. تا قبل از درک کردن آدم فقط می دونه  اما وقتی زمان موعود برسه اونو درک می کنه طوری که قلب و روحش تکون می خورن. یکی از شرایط ایده آل از دوران بچگی برام این بود که در «جمع» دوستان (و چیزای مشابه) ... بهتره مث آن شرلی بگم bosom friend باشم و همنشین های خاص داشته باشم. اما توی تصوراتم هم از همه شون فاصله داشتم. یعنی نمی تونم توی واقعیت و خیال بین جمع باشم. اینو انگار از اول اولش هم نمی تونستم بپذیرم. برای همین خیلیا فکر می کنن من آدم مهربون و باحال و خونگرمی م. نمی دونم! حتی باوجود دارا بودن همۀ این صفت ها آدم «جمع» نیستم. خیلی وقته می دونم درونگرا هستم ولی امروز وقتی همۀ این موزاییکها از گذشته و حال کنار هم جمع شدن، درکش کردم. طوری که قلب و روحم به لرزش دراومد. شاید شروع پذیرش واقعی این قضیه باشه. این که برنامه ریزی هام به جای ناخوداگاهانه، خودآگاهانه این مسئله رو برام تأمین کنه.

_ مهم ترین چیزی که منو از خودم عصبانی می کنه اینه که لاک پشت درونم گاهی احمق میشه و به جای ادامۀ همون حرکت آروم رو به جلو، میره توی لاکش. من هرموقع حرکت آروم و پیوسته دشتم و خودمو با تمام وجود وقف چیزی کردم بهترین نتیجه رو ازش گرفتم اما مدتیه اون تمرکز ذهنی و انرژی لازم رو فراهم نمی کنم. مغزم هزارتا چاقو می سازه که یکی شم دسته نداره و نمی بُره.

دیگه اینکه من آدم «گوش به فرمان»ی هستم. باید توی زمینۀ کارهایی که ازم برمیاد یه آدم کاردرست از بالا بهم فرمان بده که «این کارو بکن» و منم به بهترین شکل انجامش بدم. تمام خلاقیت و تلاشم هم تو همین محدوده شکوفا میشه. اون کار رو به بهترین شکل انجام میدم. اما هیچ وقت رئیس خوبی برای خودم نبودم؛ مگر اینکه یه ریاست کوتاه مدت بوده باشه و مسئولیت ریاست بر خودمو به دستان باکفایت رئیس دیگه ای سپرده باشم. حالا دیر دیرم میشه بخشی از زندگی و تلاشمو وقف چنین پروژه ای بکنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند وقتیه به هرچی فکر می کنم جوابش این میشه:

تو خود آفتاب خود باش

و

طلسم کار بشکن!

از خیلی جهات خوبه؛ اصلاً احساس تنهایی نمی کنم، هر اتفاقی رو توی زندگی م مستقیم به خودم مرتبط می دونم، زیاد ناراحت نمی شم، «نکرده» ها برام مهم تر از «نداشته» هامه، ... زیاد دلبستۀ آدما نمی شم؛ هرچقدر هم که دوستشون داشته باشم. این یادگار خیلی سال پیشه: همیشه یک «من» بوده که نقش های جورواجور رو توی زندگی برام بازی کنه. همین هم کمک کرده به مرور آنیما و آنیموس من بتونن همدیگه رو ببینن . حالا نمی دونم چقدر کامل شدن یا با هم کنار اومدن. ولی همین که همدیگه رو ملاقات کردن و همدیگه رو پس نزدن خیلی خوبه.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_امتحان هم گاهی مث مهریه س؛ کی داده، کی گرفته؟؟

بله ما دیروز امتحان ندادیم! یعنی استاد محترم به روی مبارکشون نیاورد! فقط منظورش این بود ما خودمونو بکُشیم درس بخونیم. که چقد کار خوبی کرد!

_متأسفانه یه حسی شبیه «در شرف سرماخوردگی» دارم که هی میره و میاد. منم سعی می کنم کنترلش کنم.

_امسال خیلی سال خوبیه! از خیلی جهات و یه مورد مهمش اینه که دوستامو بیشتر می بینم. عید که بعد چند سال تونستم بهترین همکلاسای دانشگاهی مو ببینم و یه روز عالی داشتیم، نمایشگاه کتاب و دوتا از دوستای خوبم هم اونجا، وسط تابستون هم یه دیدار غیرمنتظره که یکی از دوستام همت کرد و از راه دور اومد، بازگشت پیروزمندانۀ پرکلاغی جونم که امکان دیدارشو بهتر و آسون می کنه، دوتا ملاقات خوب پارک ملتی طی تقریبا یه ماه و نیم، .. برای این آخر هفته م یه قرار خوب دارم! این خیلی عالیه!

_گاهی به «خودِ» 3 ماه پیشم که فکر می کنم می بینم چقد تغییر کرده! رفت و آمدش به دنیای واقعی بیشتر شده، حیطۀ پرداختش به دنیای مجازی فرق کرده، «متروفوبیا» ش از بین رفته تا حد بسیااااااااااارررررررر بالایی (این خیلی مهمه)، و امکان آزمونهای جدیدی براش پیش اومده.

_اما فانتزی ای که برای امسال داشتم این بود که احساس می کردم یه طوری میشه بتونم برم به سرزمین افسانه ای محبوبم. هنوز برام روشن نیست تعبیرش چی میشه. می تونم یه حدسهایی بزنم اما حیفه، زوده بخوام نتیجه گیری کنم. شاید یه غیرمنتظرۀ دیگه هم پشتش باشه. نمی خوام محدودش کنم!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٩/۱۱ | ٥:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نوشتن خیلی خوبه، فوق العاده س!

اینو وقتی از نوشته هام فاصله می گیرم بهتر و عمیق تر درک می کنم.

چند دقیقۀ پیش یه کلاسور به هم ریخته از کاغذهای پراکنده جلو دستم بود. کلی بارشو سبک کردم. چیزهایی م پیدا کردم که مث گنج برام قیمتی ن. یادداشتهای مربوط به سالهای دور.. یه دهه پیش. نامه ای که هرگز پست نشد. نامه ای که حدود 12 سال پیش برای دوستی نوشتم که اون روزا بیشتر از بقیه باهاش نامه نگاری داشتم. از تمام اتفاقهای اوایل سال 82 و اواخر 81 زندگی م براش نوشته بودم.. اما انقدر پست نشد که تکمله ای خورد و بعدتر شرایط زندگی م عوض شد و.. خلاصه به خودم اومده بودم و با نامه ای رو به رو شده بودم که دیگه پست شدنی نیود. عین آشی که از دهن افتاده باشه! اما ننداختمش دور. امروز هم که می خوندمش، قصد قبلی م برای پاره کردنش رو عوض کردم و حالا با تمام وجود راغبم نگهش داشته باشم. برگی از روزهای مهم زندگی مه. اتفاقهایی که یادم نمیاد جایی تمام و کمال ثبتشون کرده باشم.

این نوشته هایی که گاه بیش از یه دهه از عمرشون می گذره و بعضی شون هم همین 5-6-7 سال اخیر رو در بر می گیرن، خوندنشون واقعا لذت بخشه!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/۱۳ | ٥:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سلوک» دولت آبادی رو چند روز پیش شروع کردم. سبک نگارشش خاص هست اما داستانش سنگین منو چندان جذب نکرده. باید در فضای خاصی بخونمش. از طرفی قراره برای آخر هفته «تنهایی پر هیاهو» از هرابال رو خونده باشم. 2 فصلش رو توی مسیرم تونستم مطالعه کنم. از اونجا که قبلاً خوندمش و کتاب کوچکیه بهش امیدوارم. ولی وقتی اون دو فصل رو می خوندم انگار یه آشنای دور رو دیده باشم که بخش هایی از شخصیتش و حتی ظاهرش در دیدار قبلی در هاله ی تیره بوده و حالا به روشنایی دراومده: آها! اینجا، خونۀ داییش.. وقتی هانتا درمورد مادرش حرف می زنه، موش ها، کتابا و کتابا،..

حدود دو هفته پیش دوتا از دوستامو دیدم که خیلی مورد شگفت انگیزی بود. از طرف دیگه اون دوستم که محل زندگی شون عوض شده رفته مسافرت و هنوز نتونستم برای ملاقات خداحافظی ببینمش. امسال هم شده سال تولدهای پی در پی؛ چندتا از آشناها و دوستان بچه دار شدن و نسبت دخترا این میون بیشتر بوده؛ همه م تابستون! خیلی جالب بود.

حالا این میون دوباره به سرم زده از مجموعۀ Tinker bell چیزی ببینم. دختردایی م جدیدترین انیمیشنش رو پیشنهاد کرده که اتفاقا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد از وجودش خبر داشته بوده باشم. فعلاً که قراره 3 ساعت دیگه از تنور دربیاد و برای امروز هم برنامه هایی دارم و احتمال این هست که حس دیدنش تا 3 ساعت دیگه کمرنگ شده باشه. ولی به هرحال می بینمش.

شب برام پیغام گذاشته «خواب خرمگس ببینی» ولی من خواب طوفان دیدم. درختا با سرعت از ریشه درمیومدن و توی فضای پر از گرد و غبار آسمون شناور بودن. خوبیش اینه که مدتیه توی خوابای ماجرایی و خطرناکم، بالاخره نجات پیدا می کنم. ربطش میدم به خستگی و فعالیت زیاد این روزا توی گرما.

سریال بینی هم همچنان با سرعت آروم پیش میره ولی هست.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ | ٥:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نشده در شهری بیشتر از 6 سال زندگی کرده باشم. بیشترین سالهای ماندنم در چهار شهر و هرکدام 6 سال بوده. می ماند چند 2-3 سال که مثل جزیره هایی بین یا در کنار این 6 های بزرگ جاخوش کرده اند.

اینجا بحث سر دوستی هاست. دوستی هایی که پا گرفته کم تعداد و دیرجوش بوده اند. چون خیلی ها طبق عادت به گذشتۀ طرف قابلشان نگاه می کنند تا بتواندد به او اعتماد کنند، و هربار من هم همراه آنها به پشت سر خودم نگاهی انداخته م و چیزی که من دیدم همانی بوده که آنها نتوانستند واضح ببینند؛ گذشته ای در شهری دیگر و چه بسا بسیار دور و با اقلیمی متفاوت. آن تصویر مبهم برای آنها نوعی احتیاط مهیا می کرد و سعی می کردند «حال» و رفتار و خلقیات کسی که پیش رویشان قرار داشت را لحاظ کنند. از این این ها همیشه به تعداد چند انگشت فقط یک دست، دوستی هایی پا گرفته و حتی تا سالها بعدش حفظ شده، بعضی ها سرشان گرم شد، متفاوت شدند، سرد شدند و با 1-2 نفر هم شاید کدورتی حاصل شد و .. نهایتاً تعداد بسیار کمی ماندند که امروز به زور به تعداد همان انگشتان تنها یک دست بشوند.

همیشه این من بودم که می رفتم؛ شهر را ترک می کردم، آدرس می گرفتم و در اولین فرصت نامه ای پست می شد و پاسخی و این چرخۀ دلپذیر همچنان ادامه می یافت و در فرصت های اندکی که گاه دست می داد، دیداری هم حاصل می شد.

و حالا اتفاق عجیبی افتاده؛ چیزی که از چند روز پیش به من می گوید این پوسته ترک برداشته. ماجرا از جایی شروع می شود که طی یکی از حرکات جالب سرنوشت، من و دوستی از شهری دور، به هم نزدیک شدیم. با شرایطی متفاوت؛ این بار او بود که هر چند سال یک بار می رفت و البته بر می گشت. اما پوسته از زمانی ترک برداشت که به من گفت قرار است به شهر خودشان برگردند. این از آن رفتن های برگشت دار نخواهد بود. من اگر جای او باشم و ریشه ای در شهری دوست داشتنی داشته باشم _ و با اینکه جای او نیستم، قلبی و زبانی او را تشویق می کنم که بماند_ حتماً می مانم. حتی با وجود مشکلاتی که او پیش بینی می کند.

همیشه آنها که مانده بودند، ریشه هایشان آنها را نگه می داشت. آنها با خاک بیگانه نبودند حتی اگر تا کیلومترها اطرافشان موجود ریشه داری نبوده باشد. من همیشه ریشه هایم را در دست گرفته ام و از این خاک به آن خاک رفته ام، و همیشه این را مزیتی برای خودم شمرده ام. اتفاقا حالا این ماندن است که مرا وحشت زده می کند. حالا که معادله عوض شده، ترک ها اگر پررنگ تر شوند من باید دنبال چیزی باشم که دیوارۀ این پوسته را محکم تر کند؛ یا آن قدر شجاعت و توانایی داشته باشم که خودم بشکنمش و موقعیت جدیدی برای خودم ایجاد کنم. طوری که دیگر چنین چرخش هایی سایۀ هراس را بر دیوارهای قلعه ام ننشاند.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تقویم جدید امسال با صفحه های بزرگ و سفید و جادار، کنار قدیمیه ، تقریبا با همون سیستم پارسال شروعش می کنم :

صفحۀ پیش از اول فروردین رو با رنگهای مختلف پر می کنم ؛ « فیلم، سریال » با رنگ صورتی، «کتاب» با بنفش اکلیلی، «کارهای هنری» سبز، .. آبی آسمونی رو به چیزی اختصاص نمیدم. چون می دونم این وسطها یه چیزی پیش میاد که ازش استفاده می کنم اونم نه در جای تعیین شده از قبل براش. مشکی و آبی معمولی هم که برای نوشتن توضیحات و اتفاق های روزانه و نقل قول از کتابا و فیلما هستن ، قرمز هم برای مطالعات خاص..

_تقویم پارسال سه تا دسته بندی دیگه م داشت که توی دوتاشون تقریباً پیشرفت های خوبی داشتم، برای همین امسال جداگانه حسابشون نکردم . جزو دسته بندی های اصلی دیگه محسوب می شن. یه دستۀ دیگه م بود درمورد دوستان و آشناها که اونو هم جداگانه ننوشتم.

_ از تقویم پارسالم راضیم . بیشتر از اون هم ازش توقع ندارم، یه چیزایی نوشتنی نیستن..



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیا پر از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست ، اینو همه می دونیم اما بعضی از دست دادن ها به طرز متفاوتی ناعادلانه و تاثیرگذار هستند.

دقیقاً دارم به «ازدست دادن» هایی مثل اونچه نصیب «زه زه» شد اشاره می کنم ؛ درخت پرتقال عزیزش و پرتغالی ش.

از یه زمانی به بعد بهم ثابت شد توی دسته بندی های زندگی م ، آدم هایی هستن که در حلقۀ خاص پرتغالی هام قرار می گیرن، برام پرتغالی میشن. نمی تونم بگم از لحاظ شباهت ظاهری ، یا اینکه در کنار باقی خصوصیات اصلی، ظاهر هم اهمیت داشته باشه _ چون بهترین پرتغالی از لحاظ ظاهر، داود رشیدی در فیلم «بی بی چلچله» بوده؛ حتی بهتر از این پیرمرده که توی جدیدترین نسخۀ فیلمش بازی کرده.

بهتره به جای «پرتغالی» دیگه بگم «پورتوگا» ، همون که زه زه گاهی می گفت.

اولین کسی که بی برو برگرد برام پورتوگا شد؛ خسرو شکیبایی بود. به خصوص بعد از چندبار دیدن فیلم «شکار». کنار اومدن با مردن اینجور آدمها برام خیلی سخته؛ شاید چون ناخودآگاه از دست رفتن یک بارۀ خود پورتوگای زه زه رو تداعی می کنه

از این آدمها بازم بودن / هستن . حتی احتمال داره خنده دار باشه ولی پاکو دِ لوسیا هم برای من پورتوگا بود؛ با اون چهرۀ خاصش و حس «مائسترویی» که درش وجود داشت..

از وقتی کتاب «بخشنده» رو خوندم، شخصیت بخشنده هم برام تبدیل به پورتوگا شده.

برای همین ته داستان رو اینطوری جمعش کردم که : یوناس بر می گرده و بخشنده رو از اون مجموعه بیرون می بره. حتی خودم هم نقش یوناس رو بازی کرم. حالا اینجای ماجرا از اینکه  کتاب تموم شده غمگینم، انگار پورتوگای جدیدم رو لای برگه های کاغذ جا گذاشته باشم .. اینم حکایت منه دیگه



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

* برسد به دست پرکلاغی جان :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۸ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زبیده به اتاقش رفت . نشست و به کشتی کج شدۀ زندگی اش خیره شد . ده ها دکمۀ رنگی اینجا و آنجا ریخته بود . یادش نمی آمد که عشق به جمع کردن آن ها از کی در دلش بیدار شده است » . ص 110

قبلا اشارۀ کوچکی به « کوچۀ اقاقیــا » از راضیه تجار داشتم . پرکلاغی جانم ازم پرسید چجوری بود ، دیدم به جای توضیح تو یه کامنت بهتره بیشتر ازش بنویسم و در یک پست جداگانه .

از این نویسنده تنها همین یک کار رو خوندم و اتفاقا خیلی ازش خوشم اومد . چون بیش از هرچیزی زبانش قوی و غنی هست ؛ از نظر واژه ها و کنار هم چیدنشون و حسی که به خواننده القا می کنه _ هم زبان قوی و بی ایرادی داره هم می تونه در عین صلابتش احساسات لطیف رو تا جایی که لازمه بیان کنه . گویا خانم تجار بیشتر به داستانهاش رنگ و بوی روزگار قدیم رو داده و زندگی ادم های 50 تا 100 سال گذشته رو روایت می کنه ( اینطور شنیدم )

[ بیشتر شخصیت‌های اصلی داستان‌های او همچون «کوچه اقاقیا» زنان‌اند و نشان می‌دهند که نویسنده از دردهای زنان آگاه است؛ زنانی که گرفتار مشکلات خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی هستند؛ فشارهایی که جامعه بر آنها تحمیل می‌کند و.. .. رمان «کوچه اقاقیا» داستان زنانی از طبقات مختلف جامعه را بازگو می‌کند که با بدبختی‌ها و تیره روزی‌های زندگی و همچنین نامهربانی‌های مردان اجتماع خود دست و پنجه نرم می‌کنند. اما این زنان برای رهایی از این تنگناها عملا دست به هیچ کاری نمی‌زنند.این داستان از جایی آغاز می‌شود که میرزا ابوتراب با «ماه‌ منظر» دختر جوانی ازدواج می‌کند در حالی که دخترش دلنواز از این وصلت راضی نیست چرا که مادرش در هنگام به‌دنیا آمدن او دچار جنون شده و مدتی است که در زیرزمین خانه به زنجیر کشیده شده است. با آمدن زن جوان ، خانم جان... ]


آخر داستان طوری نیست که زن امروزی و خوانندۀ جامعۀ کنونی رو راضی کنه چون عدالت درمورد 1-2 شخصیت داستان رعایت نشده ( زن های میرزا ابوتراب ) اما اگر بخواهیم همون دهۀ 20 رو درنظر بگیریم میشه گفت خیلی هم خوشبخت بودن .

« زبیده به دلنواز گفت : با برف اول بر می گردم .

بعد از آن بود که دیگر ، آفتاب در دل دلنواز جایی نداشت ."کاش برف می آمد " و همراه با برف ، زبیده ، حتی همان طور که رفته بود ، سیاه پوش و اشک آلود » . ص 95



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا دَه سال پیش با دست نامه های بلند بالای چندین صفحه ای طولانی برای دوستام می نوشتم و با استفاده از تمبر و پاکت پستشون می کردم .. اینکه به مقصد برسن و وسط راه گم نشن _ معمولاً برای 10% شون این اتفاق می افتاد _ بعدم حساب می کردم فلان روز می رسه ... رسیده ... امروز می خوندش .. فردا پس فردا جواب میده ... تا فلان روز پست می کنه جوابشو ... این مدت توی راه ... فلان روز باید برسه !

تا 50% پیش بینیا درست از آب درمیومد و جواب نامه مو در روزهای موعود می خوندم و بازم قلم به دست می شدم !

بعدش پست الکترونیکی اومد تو زندگیم . اوائل بهش رغبتی نداشتم چون دوستایی که ارزش نامه نگاری داشتن ، ای میل نداشتن _ هنوزم نصفشون استفاده نمی کنن ؛ چون سرشون خیلی شلوغه و کار و بار اونقدر جدی و بیزنس میزنسی ندارن که ای- میل لازم بشن _ و خلاصه اینکه با دوستای اینترنتی معمولا میل بازی می کردیم . بعدشم این سرنوشت دوست یابی من به شکلیه که با هرکی دوست میشم یا دوستش دارم یا از هم دوریم یا بعدنا دووور می شیم ! تا چن وقت پیش خائن ماجرا خودم بودم ، یعنی هر چن وقتی یه بار شهرمو/ مونو عوض می کردم . اما پیش اومد واسم که یه مهرۀ دیگه غیر خودم جاش عوض شه . 

بله اینجوری دیگه . همیشه قلم/ کیبورد لازم هستم انگار ، ولی این یه طرف ماجراس .

در کل خواستم بگم اون موقع ها با وجود استفاده از تکنولوژی قدیمی و هندلی نامه های دست نویس ، امید به دریافت جواب بیشتر بود انگار . امروزا که ای-میل میدی جواب گرفتنت با کرام الکاتبینه ! انگار « تکنولوژی و در خدمت بشر بودنش » یجور فریبناکی داره در خودش ، خود من مثلاً وقتی ای میل می گیرم 20% مواقع فوری جواب نمیدم . این فریب فوری بهم چشمک می زنه که : با یه کلیک میرسه دستش ... چه عجله ایه ؟ بعدنام بنویسی میشه خب !

در صورتی که اون طرف ماجرا همیشه تصور و حداقل ناخودآگاهش اینه که : برقی باید جوابو دریافت کنه .

اینه که دلم برا دوستم تنگ شده ولی انقد سرش شلوغه که تکنولوژی هم نتونسته کاری براش انجام بده .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

الآن دیدم دوست جونم [ پرکلاغی ] وبلاگشو چن روز پیش بعد از ماه ها آپ کرده ، اونم با یه تصویر زیبا از گل های قشنگ ... منم یاد گل های مورد علاقه م افتاده که دیدنشون برام آرامش بخشه ؛ چون معمولا در تعداد زیاد و کنار هم دیده می شن

چند ساله عاشق گل و درخت ویستریا هستم .. به خصوص از دو سال پیش که با دیدن سریال « زنان خانه دار » / Desperate housewives بیشتر بهشون علاقه مند شدم و برام یه معنی جدید هم پیدا کردن ..




تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۳ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دوس جون ؛ پست جدیدتو خوندم .. منم اسمشو یادمه ولی همش فکر می کردم خودش هم وبلاگ داره نمی دونم چرا

اون نسخه ی بدل وبلاگت توی پرشن هست ، بازم سرزدم دیدم آپش نکردی . باز می شد یه نظری درج کرد از دلتنگی دراومد .. برای « آسمان ابری » ت هم دوبار نظر گذاشتم خیلی سخت پست می شه .. فکر نکنم اصن رسیده باشه

می دوستمت :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ | ٧:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیس بوک ، عزیزم ، خاک تو سرت ! چه مرگت شده آخه ؟؟

چرا نمیذاری وارد شم بابا جان ؟

حالا من چجوری به این بنده خدا فسقلی آیشواریا بگم براش توی پاترمور ثبت نام کردم ؟؟ خب وقتی ای میل خوشامد گویی شو ببینه می فهمه ولی من مجبور شدم پسورد پاترمور شو عوض کنم ! باید اینو حتما بهش بگم دیگه !

ای بابا !

تازه نام کاربری شم که خودش نمی تونست انتخاب کنه ... الآن ببینه یه اسم عجیب غریب بهش دادن چشاش گرد می شه که !

ای خدا ! یعنی خوب می شی تو ؟؟

فیس بوک جان با توام ها !



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/۱۳ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آخه یه آدم نازنین دوس داشتنی باشه که سابقۀ رفاقتش بیش از ١۵ سال باشه .. اون وقت آرومِ آروم ، ساکتِ ساکت .. ینی یه چیزی من می گم و یه چیزی شما می خونـید ها .. اصن صدا از دیوار درومد از ایشون درنیومد .

الآن می گم عیب کار کجاس : ایشون در تقریباً هیچ موردی از موارد مربوط به بنده نظری ابراز نکرده و نمی کنه . مگر اینکه مستقیم ازش پرسیده بشه . تازه ، اونم جواب کار راه انداز و مطمئن نمیده . وقتی داره حرف می زنه در موضع پاسخ دادن ،‌صداش به طور نامحسوسی می لرزه ... از اون جهت که انگار داره در مورد یه چیز خیلی نامطمئن و مشکوک حرف می زنه . خلاصه این که توی این عمر طولانی دوستی ،‌نقد و نظر به یاد موندنی و قابل عرضی از خودش ارائه نداده (‌در مورد خودم می گم ؛ شاید با بقیه اینطور نباشه ) یه موقع هایی بود که _‌همون دوران که به جای ای میل و اس ام اس از نامۀ واقعی ( کاغذی و پستی ) استفاده می کردیم ، یه چیزایی در مورد خودش می نوشت ؛ مث آخرین کارای مهمی که انجام داده ،‌مشغولیاتش و حتی گاه دغدغه های ذهنی ش ... اما الآن .. دیگه نزدیکه ٩ سال بشه که بتونم بگم از این خبرا نیس .

بیشتر به نظر میاد این طرز سلوک حاصل یه جور خود کمتر بینی ِ نادرست باشه .

_ بعدش یه آدمایی هستن که بی دعوت و اِذن ،‌ همین جوری میان قاطی اندیشه و عقاید و خصوصی های آدم و تازه توقع همراهی و پاسخ گرفتن و تأیید شدن هم دارن .

حالا این مورد دوم درد بی درمونی نیس . چاره ش خیلی ساده س . اما خدایی ش آدم می مونه با اون مورد اول چه کنه ! من دارم به خودم می گم ،‌از خودم می پرسم .. چون جوابش برام روشنه و به هرحال نمی خوام کار جبران ناشدنی ای انجام بدم .

ولی گفتم اینو اینجا بنویسم از این جهت که صرفاً یه مورد جالب دیگه م به انواع جالب دوستی های این دنیا اضافه بشه .

* مهم نوشت : کلاً آدم وقتی داره تو یه ارتباطی قرار می گیره که یا طرف اون قدر غوله ، یا خود آدم این قدر کوچیک و بی اثر ، بهتره فقط از دور نظاره کنه و به یه رابطۀ یه طرفۀ ستایش گرانه یا الگو مدارانه بسنده کنه تا این که بخواد طرف رو در مقابل دنیایی از سکوت قرار بده .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٢ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انقـــــــــــد دلم می خواس امروز یه چیزی بنویسم اینجا !!

یه چن تا چیز اومد توی ذهنم ، ولی الآن بعد از چند مرحله ابوالهول بازی با کامپیوتر ، هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که داشتم به چی فکر می کردم برای نوشتن. ( اسم اون بازی هم اونی که نوشتم نیس در اصل Luxor 3D هست و چون همش توی باغ و مقبره های فرعون باید بچرخی و گنجینه جمع کنی و اولش هم کله ی ابوالهول رو نشون میده ، این اسمو گذاشتم روش )

آخرین چیزی که یادمه اینه که داشتم به خواهر دوستم فکر می کردم ( دوس جون ، تو رو می گما ؛ که یه شنبه با هم بودیم ) یعنی در اصل به خواهر داشتنش فکر می کردم . خدا رو شکر از اون خواهرایی هستن که من دوست دارم اگه خواهر داشتم این طوری می بودیم با هم .

* البته این قضیه می تونه شامل اسب چوبی و ارتباطش با خواهراش هم بشه . چون اون هم برای من مطلوبه .

خلاصه این که من فکر می کنم وقتی تقدیر ازلی و اصیل یه نفر تنهــایی باشه ، داشتن شونصدتا خواهر خوب هم نمی تونه اصل موضوع رو عوض کنه . یک سری چیزا یا این که زندگی رو از این رو به اون رو می کنن و راه های جدیدی تو زندگی آدم پدیدار می کنن ، نسبت به تقدیر آدم بالعرض هستن و اون هستۀ اصلی همچنان به قوت خود باقیه و در مرکز زندگی آدم می چرخه ؛ فارغ از همۀ شدنی ها و نشدنی ها . زندگی افراد در هر رنگ و شکلی که باشه همیشه حول اون می گرده و شعاع ها از هرکجا شروع بشن در نهایت به اون ختم می شن .

برای همین اگه من خواهری هم داشتم الآن ممکن بود دلتنگ دوری ش باشم .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زنبور ویژ ویژوی جوشان ! »

« نوشیدنی گازدار ترش ! »

.

.

.

حوصله شو ندارم بیشتر به یادم بیارم ... فقط ... فکر می کنم دیگه کسی زیر ناودون کله اژدری وا نمی ایسته تا این رمزها رو به زبون بیاره ...

چون فقط دامبـلــدور از این روزها برای ورود به دفترش استفاده می کرد ...

جلد دوم شاهزادۀ دورگه تقریبا تموم شده ...

شاهزاده گریخت و ... دامبـلــدور    مرد !

حداقل هاگوارتزی ها این شانس رو داشتن که آوای غمگین درون خودشون رو از حنجرۀ فاوکس ِ ققنوس بشنون ... من اما حس می کنم یه آوای ققنوسی در کنار روحم کم دارم ، تا بدون این که کم کم فراموش کنم ، بار اندوهم سبک تر بشه .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١_ چن روزه همش منتظرم فرداش بشه تا من بیام این گوشه ی دنج م برای خودم یه چن خط از « خوشی های کوچک با عمق های متفاوت » م بنویسم .

٢_ گلوی استرپتو کوکی ! خدایا ، یه هفته مقاومت کرده بودما !

٣_ خاک تو سر اون کسی که سایت سریال فروشی محبوب منو ف.ی.ل خیس کرد ... جدی می گما . حالا فحشه ، یا هرچی که هس !

پ. ن : به کوری چشم همون شخص ، ایشالله هاردمون بیاد با یه عالمه فیلم و سریال که توشه ... اون وخ بیبینم چی چی و می خوای ببندی !

۴_ اگه دعا کنین من برم ویستریا لین زندگی کنم ، قول قول قول که هر هفته چایی-بیسکوییت و آش رشته دعوتتون می کنم . با کیک و شیرینیای بری وَن دی کمپ/هاج هم می تونم ازتون پذیرایی کنم !

۵_معلوم نیس من دوباره دارم « خانه ی ارواح » رو می خونم ؟ خب باشه ، وقتی ازش نقل قول کردم معلوم می شه .

۶_ یه دوستی مجازی یه طرفه دارم با یه نونوش خانومی ، که از خوندن روزانه هاش خوشم میاد .

٧_ دیشب یه خواب نوشت داشتم ... تازه داشتم تحلیل و اصلاحش هم می کردم . یه نظریه ی عرفانی شخصی بود .

*

 ١٠- ١٠- ١٠  

١٠ اکتبر ٢٠١٠

http://www.recordonline.com/apps/pbcs.dll/article?AID=/20101010/NEWS/10100333

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از صبح تا حالا سه بار به یادت افتادم . برای یک روز ، سه بار زیاده . هر بار هم بدون آمادگی قبلی دقیقاً در یک حالت تصور کردمت : در حال رفتن ، و فعلاً به دور از دسترسی .

این شش ماه اخیر فرصت خوبی بود برای امیدوار شدن . امید به پیدا کردن ، بازیافتن ، ... و رفتن . این شش ماه ، از داشته های من با توئه که کم دیدمت اما خیلی بودی . دیگه قراره باشی ؛ چه نزدیک و چه دور .

فقط خواهش می کنم غمگین ، بدبین و ناامید نباش .

می دونم بر می گردی ، چون اهل موندن نیستی . اما اگه من برم ...

اگه تقدیر ما دیدارهای کوتاه مدت و جدایی های طولانیه ؛ امیدوارم هر دومون جایی باشیم که بیشتر دوست داریم . چون توانایی بودن با هم رو داریم .

به امید روزای بهتر .

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۱٧ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

آدم همیشه گله داره که تا نگاه می کنه ، می بینه وقت کم آورده و نتونسته حرف بزنه .. حرفاش همیشه ناگفته می مونن و کهنه می شن ... سرد می شن و بازگو نمی شن هیچ وقت .

امان از وقتی که واژه کم بیاد . دوستی به جایی برسه که پشت سرهم ، هی چند دقیقه چند دقیقه زل بزنی به صفحه ی روبروت و ندونی چجوری واژه ها رو ادامه بدی تا بشه یه پاسخ کوتاه برای حرفاش ... برای چیزی که انگار از اول هم می دونستی اونی که باید ، نخواهد بود

گاهی اوقات واژه ها زمان رفتن رو تعیین می کنن ... حالا بیا و خدای زمان باش !

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۳/۱ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

آرزوی دیرینه م سر و سامون دادن به همین جا بود

با احترام ، کلاهمو واسه پرکلـاغی جون و اسب چوبـی جون بر می دارم که  نظرشون واسم خیلی مهم بوده

فقط ... نمی تونم جلوی ماجراجویی مو بگیرم ... واسه همین ازشون تشکر می کنم اگه به نفع تغییراتم هم رای بدن

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٧/٤/۱٥ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/۳۱ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/٢٤ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن