خواب را به صورت روایتی می دیدم که در ذهنم تعریف می شود؛ داستان روزگاری با شادی های محدود. 

اینکه سلول های مغز شادی های روزمره را فقط در خود انبار می کنند و فرصتی برای ما نیست تا جزء جزء همۀ شادی ها را تحلیل کنیم و از آنها بهره مند شویم. بنابراین، سازمانی شکل گرفت که سلول های مغز را از شادی ها تخلیه و خودش ذخیره می کرد. دیگر هرکس نیاز به شادی داشت، می توانست بسته ای از هر نوع آن را برای خودش بخرد. درنتیجه، هم استفاده از شادی ها محدودتر شد هم به راحتی قبل در دسترس نبود و ...

در خواب فکر می کردم به این ترتیب حجم مغز ابتدا کمتر می شود. چون سلول های بی استفادۀ آن خود به خود محو می شوند. ولی بعدتر، کسانی هستند که تصمیم می گیرند از این فضاها به نفع کارهای مغزی و ذهنی دیگر استفاده کنند.

ته خوابم هم به این فکر می کردم که طرح خوبی برای داستانی تخیلی می شود. ولی بیدار که شدم به نظرم کلیشه ای و تکراری آمد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دقیقاً روند اتفاق های خوابم یادم نیست، شاید این ها که می نویسم قدری پس و پیش شده بشند. ولی فضا آنقدر قشنگ بود و احساسم آن قدر خوب بود که می نویسمشان تا برای بعدها هم یادآوری ش راحت باشد. خوشحال و پرانرژی بودم، آن قدر که می توانستم پرواز کنم!

اولش که با چیزی شبیه گزارش هواشناسی شروع شد؛ اعضای خانواده می گفتند اتفاق عجیبی افتاده و در عربستان فلان مقدار برف باریده! فکر می کردم «وسط تابستان؟!» و بلند گفتم کولر را روشن کنیم، دارد گرم می شود. مرا بردند کنار پنجره (شاید همین پنجرۀ خودم بود که ظاهرش عوض شده بود) و برف و سفیدی دنیا را نشانم دادند. همان لحظه در ذهنم فصل ها جابجا شدند و بهشان گفتم: نگاه کن! بعد از ماه ها کولر روشن کردن تا قلب دی ماه، حالا دیگر به آن نیازی نیست!

فکر می کنم پنجرۀ خودم بود، چون سمت راست منظرۀ برفی داشت تبدیل به منظرۀ متفاوتی می شد؛ انگار مسیری شکل می گرفت که ته آن به طبیعت می رسید، نمی دانم دریا یا رودخانه یا برکه...؟ و مسیر شبیه راهی باز شده بین مزرعه های ذرت در فیلم های امریکایی بود منتها گیاهانش کمی کوتاه تر بودند. فکر می کردم منظرۀ به این قشنگی را باید ثبت کرد. دنبال گوشی بودم تا با آن عکس بگیرم. و هم زمان فکر می کرم چرا من به قدر بقیه از دوروبرم عکس نمی گیرم.

بیرون رفتم و جایی بودم که پر از درخت بود، با فاصلۀ زیاد از هم، مثل پارک. و زمین چمن و برکه و ساختمان های پراکنده_ چیزی بین هتل و خانه های ویلایی_ توی خوابم فکر می کردم آمده ام ترکیه، و به درختی نزدیک شدم که رو به برکۀ بزرگ بود و شخصی که شلوار لی پوشیده بود، طوری به درخت چسبیده بود انگار از کسی پنهان شده باشد. من هم می خواستم بی توجه به همه چیز بلند بگویم پخخخخخخ تا ... همان لحظه فهمیدم ایشان خانمی هستند با موی کوتاه به رنگ خوشه های گندم و چهره ای دوست داشتنی، خانمی میانسال که دارد کلیپ موسیقی ضبط می کند و در آن ترانه ای می خواند و اگر من پخ می گفتم کارش خراب می شد و ... آن طرف هم شخصی تقریباً شبیه خودش بود با لباس بلند آبی، شبیه آبی دریا در ساعت 12 ظهر یک روز آفتابی، با همان درخشش!

دویدم و شاهکارم را برای چندنفر تعریف کردم. ناگهان فصل عوض شد (؟) و بهار بود و تازه سال تحویل شده بود و ما هم اسباب کشی داشتیم. چون صدای تونیو در راهروی منزل جدیدمان می آمد که برای عیددیدنی آمده و همین طور که به اتاق من نزدیک می شد، دیدم یکی از کیف های او بین وسایل ما جا مانده و انگار حین اسباب کشی محتویاتش بیرون ریخته و هی صدای تونیو نزدیک تر می شد و من تند تند وسایل را جمع می کردم و در کیف می ریختم. نمی دانم چرا، ولی فکر می کردم اگر ببیند وسایلش پخش و پلا شده فکر می کند بی اجازه رفته م سر کیفش، در حالی که همۀ اینها اتفاقی بود.. و حرص می خوردم چرا دقت نکردند در این کیف باز نشود و چیزی بیرون نریزد  و گم نشود!

فکر کنم درنهایت موفق شدم!

تونیو را یک نظر دیدم، بعد رفتم دیدن یک دوست دیگر که خیلی دور است و سرش شلوغ شده. لباسی که پوشیده بودم شبیه لباس صوفی هانتر در یکی از این مراسم خاص خودشان بود (همان قرمزه که مدل خاصی داشت و دوستش داشتم) اتفاقا لباس من هم قرمز بود منتها کمی اسلامی ش کرده بودم! :)))

دوستم نبود و نتوانستم ببینمش.

صحنۀ بعدی (شک دارم این صحنۀ بعدی باشد، چون ذهنم می گوید اصلاً این کلاً خودش یک خواب مجزاست و از نظر زمانی هم قبل از همۀ این اتفاق ها رخ داده!) شب بود و در سفر بودیم و جایی مانده بودیم که به جایی نمی رسید! شهری بود که برای مقصد ما وسیلۀ نقلیه نداشتند. تصمیم گرفتیم بمانیم تا بعد. و برای این کار، به جای هتل، رفتیم به بنگاه املاک. خانه هایی که به ما پیشنهاد شد این ها بودند: خانه با تم شگفت انگیزها (که بزرگ و مکعبی و نارنجی گارفیلی بود)، خانه با تم سفیدبرفی،.. و چیزهایی از این دست. از اولی خوشمان آمد و قرار شد توی آن را هم ببینیم و نظرمان را اعلام کنیم. البته اینها نقشه بود چون می خواستیم به این بهانه، شب را بگذرانیم و صبح برویم دنبال ادامۀ سفر. ادامه ش یادم نیس، احتمالاً با خواب دیگری قاطی شده یا کلاً در سرزمین سیاهی بدون مولکول های خواب محو شده.. همین قدر یادم مانده که رفتیم توی خانه و تصمیم گرفتیم بمانیم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خواب کورتی رو دیدم؛ جناب فُنه گات. اولش که توی خانۀ قبل از قبلی بودیم و از همین طوفان های گردوخاکی هر روزه بود و.. از پشت پنجره ها چیزی پیدا نبود. با خودم می گفتم این راننده ها چطور می رانند؟ توی این گردوخاک که چشم چشم را نمی بیند! به سرم زد نکند اشکال از شیشه هاست! چون من از پشت پنجره می بینم اینطور به نظر می رسد.

برای امتحان فرضیه ام رفتم وسط خیابان و دیدم باوجود طوفان، امن و امان است. وقتی دید واقعی به دست آوردم و برگشتم توی خانه، دیگر منظرۀ پشت پنجره ها گردوخاک زرد کورکننده نبود؛ اقیانوسی آآآبی و زیبا و آرام بود که خورشید بر آن می تابید، و پنجره ها هی آبی تر می شدند. چون خانۀ ما تبدیل شده بود به چیزی شبیه اتوبوس خانم فریزر (همان انیمیشن اتوبوس جادویی و سفرهای علمی) و داشت در اعماق اقیانوس پایین می رفت.

بعد از این مسافرت، انگار که تختۀ ارواح داشته باشیم، اما از نوع دیگر، پیامی شامل مربع ها و دایره ها و خط های عمودی ظاهر شد. نمی دانم چه کسی فهمید قضیه چیست، اما در نهایت معلوم شد پیام از طرف کرت فُنه گات است و به زبان و شاید هم خط ترالفامادوری. البته من اینطور اصرار می کردم چون پیام ها را هرطور می خواندیم به زبان عجیب و غریبی بود. الآن یادم نیست محتوای آن دقیقاً چه بود، مضمون آن طلاعاتی بود که با اجازه و خواست خود ترالفامادوری ها برای ما فرستاده شده بود و یادم هست آخرین بخش پیام ترجمه نمی شد و همه دنبال سرنخ بودند. آخرش یکی از در آمد و چیزی گفت و آنقدر با اطمینان گفت که همه قبول کردند ولی من دلم می خواست به آن ها بگویم جوانب دیگر قضیه را درنظر بگیرند...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مطمئنم دیشب کلی خواب با موضوع های متفاوت دیدم اما متعجبانه، بیشترشان یادم نمانده. نمی دانم این خوابهایی که بلافاصله فراموش می شوند به کدام لایۀ مغز می روند. جزئیات اندکی از آنها را می شود در جعبه ها یا کشوهای اتاق زیرشیروانی پیدا کرد.

صحنۀ آخر که فقط همان را بلافاصله بعد از بیدار شدن در خاطر نگه داشته بودم، الآن محو شده، عوضش ماجرای قبل از آن به یادم آمده؛ با دوتا از دوستانم در شهر، که خیلی زیبا و چیزی بین پاییز و زمستان بود، قدم می زدیم و یکی شان کم کم غایب شد، چون واقعاً نزدیکمان نیست. و آن یکی آماده می شد برای عکاسی ...

فکر می کنم حداقل علت غیب شدن تصویرهای ذهنی م را می دانم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سریال House را به جایی رسانده بودم که 3 سال پیش ادامه اش ندادم.دلم راضی نمی شد همین طوری، وسط زمین و آسمان رهایش کنم. اپیسود اول از فصل جدید را هم دیدم و کمی خیالم راحت شد. اما می شد پیش بینی کرد که ابتدای هر فصل، معمولاً آغاز ماجراهای تازه است. من هم به سلامت، از یک پیچیدگی وارد پیچیدگی دیگری شدم و با همین ذهنیت به خواب رفتم. و نتیجه این شد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ وسط روز که آفتاب از پشت به کله م می تابید، به نظرم رسید چیزی این وسط فراموش شده. کدام وسط؟ چه چیزی؟

ناگهان قلبم لرزید! باز هم خواب دیده بودم. خوابی شیرین که وقتی بیدار شدم دوست نداشتم بیدار شده باشم.

خلاصه ش تور دور اروپا بود. و من در ورشوی لهستان از خواب بیدار شده بودم.

__ امروز خیلی خاص بود. اتفاق خوبی که بالاخره رخ داد. یک مهمان دوست داشتنی و کلی حرف و صحبت و ...

امیدوارم باز هم تکرار شود :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٤ | ٩:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی آندروماک می آید، و مخصوصاً وقتی نگاهش به آن چیزی که هست نیست، باید خبرهایی باشد. دیروز عصر، از راه نرسیده، خودش را روی من یله کرد و دیگر نتوانست جلوی خنده هایش را بگیرد. تمام ماجرا زیر سر خواب عصرگاهی بود_ و همانطور که خوابهای من عجیب شده اند، خوابهای او هم غریب شده اند. گویا میانۀ خوابش جیسن (لوسیوس ملفوی) را، در آستانۀ آپارتمان تنگ در آغوش گرفته و بوسیده. درکوی نوجوان هم با فرق کج بلوندش خیره به آنها. بعد از بوسه، جیسن تبدیل شده به بردپیت!_ خب، بردپیت طفلک تیپ محبوب  آندروماک و من نیست. کمی توی ذوقش خورده بود، اما بوسه حسابی چسبیده بود.

به ش گفتم: حتما مغزت یک لحظه داشته جیسن را بلوند می کرده تا به درکو بیاید، حواسش پرت شده به جای جناب ملفوی بردپیت را نشانده.

اما هردوی ما می دانیم مغزمان سلیقه مان را بهتر از خودمان می شناسد! حالا چرا این شیطنت را کرده، بماند.

نه ناراحت شدم نه دلم خنک شد. ما امانتدارهای خوبی هستیم؛ شخصیت های فانتزی محبوبمان را به راحتی به هم قرض می دهیم!

و من همان عصر خواب خانۀ قدیمی تاریک پر از وسیله ودوست داشتنی ای را دیده بودم که اقامتگاهمان بود و کم کم فهمیده بودم جن زده و تسخیر شده است. نه می تواسنتم برای بار دوم واردش شوم و نه دلم می آمد ترکش کنم.

* خانه ای شبیه خانۀ خانم هاویشام، ولی کاملاً با سبک و سیاق خانه های شمال. حیف است دیگر! چطور آدم رهایش کند!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱٥ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مدتی است توی خوابهام فعال تر شده م. دو هفتۀ پیش خواب دیدم جایی هستم مثل شهر کتاب مرکزی تهران (نه، تا حالا آنجا نرفته م! پس همانجا بود اما فقط در خواب و خیال من)  جلسه ای رسمی برپا بود و در راهرویی پهن و پر از کتاب با عجله و سرخوشانه می دویدیم که برسیم. جایی در میان مسیر از روی تخته ای پر از کتاب سُر خوردم! چون چاره ای نبود. بخشی از مسیر سر خوردنی بود. آن هم با کتابهایی که روی تمام سطح شیبدار پخش کرده بودند.

در بزرگی را باز کردم تا بدون برهم زدن نظم جلسه جایی برای نشستن پیدا کنم. اما هم نظم جلسه به هم خورد و هم گویا جای ما آنجا نبود! به جای نقد و بررسی کتاب، مجلس عروسی آرام و کم جمعیت زوجی، که هر دو خانم بودند، برگزار می شد. و من ناخواسته بخشی از مراسم را خراب کرده بودم. دری که از آن وارد شدم، نباید تا زمان خاصی باز می شد چون سنسور نورافکن و دوربین عکاسی را فعال می کرد (و هردو با فاصلۀ کمی از در قرار گرفته بودند و آماده برای مراسم) و ... با ورود من سنسور فعال شد، چتری بالای دوربین باز شد و نور روی سطح زمین پخش شد و ... زوج مشکی_ازغوانی پوش به عقب برگشتند و مرا دیدند و ... مجبور به عذرخواهی شدم ولی ته ذهنم این سؤال باقی بود که چرا کسی به من نگفت وارد نشو! چرا روی در چیزی نوشته نشده بود؟ ... ولی باز هم بابت به هم خوردن نظم مجلس ناراحت بودم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در نصف سرم صدای پیرزنی می پیچد که با شور و حرارت، یک بند، به زبان انگلیسی ماجرایی را تعریف می کند. یکی از همان هاست که با من پشت میز چهارگوش ضخیم چوبی نشسته اند. از همان میزها که توی عکسها هست و همیشه دوست داشته م داشته باشمشان. جایی کم نور است و پنجره ای در سمت چپ دیده می شود؛ دقیقاً همان جایی که پنجرۀ این اتاق_ اتاقِ دنیای واقعی_ قرار دارد. نصف سرم ماجرای پیرزن را دنبال می کند و در نیمۀ دیگر سرم آهنگ «دو پنجره»، با صدای گوگوش، پخش می شود. هروقت نمی خواهم روی حرفها تمرکز کنم، به آهنگ گوش می دهم ولی بعضی کلمات، بین آهنگ، به گوشم می رسند. ماجرا برای من جالب نیست.

نوشتن و خواندن این ها بیش از یک دقیقه زمان می برد، اما در خواب سبکِ عصرگاهی من، طی چند ثانیه رخ داد. سرمایی که از پنجرۀ گشوده نوک انگشتان پاهایم را می آزرد، مرا از دنیای اتاق و موسیقی بیرون کشید...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پریشب خواب جان ریس رو دیدم. خیلی شگفت انگیز بود! همون چندماه پیش که بیشتر از همیشه به این سریال و شخصیت علاقه داشتم بیشتر جای اونو داشت خوابشو ببینم. نه الان که یه طوری توی ذهنم باهاش چالش دارم. خب از نظر من این آدم با همۀ تواناییاش، خیلی تمایل به افسردگی و ایجاد فضای سرد داره. در نوع خودش دیوانه ساز محسوب میشه شاید!!

خلاصه جان تلفنی از ما تقاضای کمک و همکاری داشت. منم پر از دلهره، دستوراتی که اصلا یادم نیست چی بودن رو دنبال می کردم. توی خیابونا سرگردون بودم. دنبال چیزی بودم که بعدتر لازم بود خودم رو به جایی برسونم. ته خوابم بیشتر به فکر امنیت خودم بودم حتی.

اینجور وقتا که توی خواب مدام راه میرم یا می دوئم، از خواب که پا میشم وافعا خسته م. انگار در حد لازم نخوابیدم، انگار توی بیداری اون همه فعالیت رو انجام دادم!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند شب پیش خواب اسپانیای محبوبم رو دیدم باز.

دقیقا یادم نیست خوابم چطور بود ولی خوب بود. با فاصلۀ کمی دوباره خواب دیدم ی جایی م همون  دور و ورا. اما مث که می گفتن ایتالیاست. یه رود عمیق سبز زمردی خوش رنگ باشکوه هم از زیر یه پل آجری-سنگی زیبا رد می شد که می رفت می رسید به دریای آبی بزرگی که زیاد از خود شهر دور نبود. کنار رود هم از این میز و صندلی کوچیکا گذاشته بودن برای نشستن و خوردن و لذت بردن از منظره. ولی یه بار که از کنار رود رد شدم یکی گفت این رود دنیپر هست. یعنی من غیر از ایتالیا جای دیگه م بودم!

یه ساختمون بلند قدیمی بزرگ بود که انگار بازسازیش کرده باشن برای کارای اداری روزمره. من باید می رفتم اونجا. هی از پله ها بالا می رفتم به هدفم نزدیک شده بودم ولی همون طبقۀ آخر با یه خانم هیکل گنده بداخلاق شاخ به شاخ شدم که حرف منو قبول نداشت و می خواست زور بگه ... یادم نیست تهش چی شد. شایدم مث همیشه در اوج ماجرا از خواب پریدم. ولی یادمه غیر از لذت حضور، ترس غرق شدن هم همراهم بود. حسش می کردم توی خواب. اون رود عمیق یا دریای بزرگ ... همراه زیبایی ترس هم داشتن.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سلوک» دولت آبادی رو چند روز پیش شروع کردم. سبک نگارشش خاص هست اما داستانش سنگین منو چندان جذب نکرده. باید در فضای خاصی بخونمش. از طرفی قراره برای آخر هفته «تنهایی پر هیاهو» از هرابال رو خونده باشم. 2 فصلش رو توی مسیرم تونستم مطالعه کنم. از اونجا که قبلاً خوندمش و کتاب کوچکیه بهش امیدوارم. ولی وقتی اون دو فصل رو می خوندم انگار یه آشنای دور رو دیده باشم که بخش هایی از شخصیتش و حتی ظاهرش در دیدار قبلی در هاله ی تیره بوده و حالا به روشنایی دراومده: آها! اینجا، خونۀ داییش.. وقتی هانتا درمورد مادرش حرف می زنه، موش ها، کتابا و کتابا،..

حدود دو هفته پیش دوتا از دوستامو دیدم که خیلی مورد شگفت انگیزی بود. از طرف دیگه اون دوستم که محل زندگی شون عوض شده رفته مسافرت و هنوز نتونستم برای ملاقات خداحافظی ببینمش. امسال هم شده سال تولدهای پی در پی؛ چندتا از آشناها و دوستان بچه دار شدن و نسبت دخترا این میون بیشتر بوده؛ همه م تابستون! خیلی جالب بود.

حالا این میون دوباره به سرم زده از مجموعۀ Tinker bell چیزی ببینم. دختردایی م جدیدترین انیمیشنش رو پیشنهاد کرده که اتفاقا هرچی فکر می کنم یادم نمیاد از وجودش خبر داشته بوده باشم. فعلاً که قراره 3 ساعت دیگه از تنور دربیاد و برای امروز هم برنامه هایی دارم و احتمال این هست که حس دیدنش تا 3 ساعت دیگه کمرنگ شده باشه. ولی به هرحال می بینمش.

شب برام پیغام گذاشته «خواب خرمگس ببینی» ولی من خواب طوفان دیدم. درختا با سرعت از ریشه درمیومدن و توی فضای پر از گرد و غبار آسمون شناور بودن. خوبیش اینه که مدتیه توی خوابای ماجرایی و خطرناکم، بالاخره نجات پیدا می کنم. ربطش میدم به خستگی و فعالیت زیاد این روزا توی گرما.

سریال بینی هم همچنان با سرعت آروم پیش میره ولی هست.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ | ٥:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« خان دایی وقتی خوب همه جای خونۀ قدیمی رو وارسی کرد ، خیلی جاها ایستاد و سر فرصت و از روی فراغ بال خاطراتش رو حتما مرور کرد ، یهو بی مقدمه گفت : " سروش جان ، اگه وقتش باشه ، وقتش الآنه . یا الآن یا هیچ وقت " . بعدش جوری توی صورتم نگاه کرد که انگار فقط منتظر جوابه و حاضر نیست سر درست و غلط بودنش با من بحث کنه . فکر می کنی بهشون چی جواب دادم ؟

_ شما در حالی که وانمود کردین قضیه رو جدی نگرفتین و از روی ناباوری می خندیدین ، توی دلتون گفتین " هیـچ وقت " . »



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن