به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شده‌ام؛

با اینکه حرف زیاد است.


سریال: Legends
با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوش‌صدای بامزة تیمشان خیلی خوشم می‌آید.


تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار می‌کند.

خانة مارتین اودوم! عالییییییییییییییییی!!!!!!!!! در ذهنم به مجموعة خانه‌های محبوبم اضافه شد.


(اولی از سمت چ‍پ)

(عنتر خان! اینجا اسم شخصیتش اگان بود!)

خوشمزه‌ترین لهجة بریتیش را که شنیده‌ام دارد. تو این سن‌وسال وقتی با آن لحن و آهنگ صدا حرف می‌زند دقیقاً احساس می‌کنم بابابزرگم دارد حرف می‌زند! یک احساس قدیمی دوست‌داشتنی آشنا از صدایش به گوشم می‌رسد.


آهنگ: اتفاقی امروز صبح. از چند روز پیش گویا داشتمش و تازه به‌صرافت شنیدنش افتادم.

«مریض» از سینا حجازی جان. و خصوصاً آنجاش که می‌گوید: «عشق بدون رحم» و خب خیلی جاهای دیگه‌اش! آهنگش، لحن خواندنش، همه‌چیز عالی!


توتوله خانوم امسال برای تولدشان لباس دیوودلبر سفارش داده بودند. چندتا لباس زرد جیغ با این تم برایشان پیدا کردم و وقتی نشانشان دادم، از یک مدل خیلی باحال کوتاه فانتزی خوششان آمد. ماجرای پیداکردن پارچه، دقیقاً به همان رنگ، خیلی جالب و بامزه بود! هرجا می‌رفتیم، اگر رنگ موردنظرش نبود، خیلی راحت می‌چرخید و بیرون می‌رفت .. تا اینکه ...! (حوصله ندارم بنویسم).

و مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق مردادی امسال باید عروسی پرنسس خوشکل، سارا جان، باشد! خوشبخت باشی نازنین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

موندم با این نشونه‌ها، که انگار چیزیم هست ولی هیچیم نیست، «اسکین چینجر»م مثل برندون استارک؛ یا با این بارها اسم عوض کردن‌هام و خواست قلبیم برای رقصندة آب شدن و علاقة عجیب به سیریو فورل و جیکن ه‌گار در واقع جزء بی‌نام‌ها هستم، مثل آریا استارک.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٦/٥/٥ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی این یک هفته، از بعد دیدن شیرین و خنک پرکلاغی جان در ظهر تابستانی آن خیابان‌ها و کافة قشنگ، تا حالا 9 اریگامی ساخته‌ام؛ دوتاشان تکراری از آب درآمدند ولی خوب بود [1] یکیشان هم قرار بود اسب باشد [2] ولی با اینکه از روی فیلم درستش کردم، یک جایش را نفهمیدم و حالا شبیه آن حیوان اسطوره‌ای خودمان (هما یا گریفین) شده. به هرحال، دیدم نمی‌توانم ازش ناراضی باشم و باید این الگو را باز هم تمرین کنم. دوتا هم روباه دارم با الگوهای متفاوت [3].

این وسط، از اژدها جان خیلی خیلی خوشم آمده که درست کردنش خیلی کار برد اما به نظرم خیلی خوشکل شده! فیلم دیگری هم برای ساختن اژدها دارم که متفاوت می‌شود با این یکی. اژدهای اولم را با کاغذ تیره ساختم. یک کاغذ قرمز و یک سبز هم برای دوتای بعدی کنار گذاشته‌آم به نیت اژدهایان دنریس. کمتر از دوهفتة دیگر هم که فصل هفتم گات می‌آید و شاید من هم با اژدهایانم به استقبالش بروم [4].

[1] گویا به این الگو هم درنا می‌گویند و هم مرغ دریایی. به هر صورت، چون مرا یاد درناهای کاغذی ساداکو می‌اندازد از تکراری درست کردنش ناراحت نشدم. یاد آن روزهای خواندن داستان می‌افتم که دلم می‌خواست بلد بودم هزار درنای کاغذی درست کنم تا آرزوهایم برآورده شود.

[2] یک اسب دیگر دارم با الگوی دیگر.

[3] یک فیلم هم دارم از ساخت یک روباه خیییییییییلی خوشکل ولی عنترها آن‌قدر سرعت فیلم را تند کرده‌اند که نمی‌توانم درستش کنم؛ البته فعلاً. شاید بتوانم دورش بزنم!

[4] نه که دنریس هم مثل من INFP است؛ بیشتر دوستش دارم. البته دنریس توی کتاب جذاب‌تر است شخصیتش. امیلیا کلارک بهترین حالت‌های صورتش را فکر کنم در نقش دنی در این سریال نشان می‌دهد. وگرنه تا حالا کاری نکرده که در دستة هنرپیشه‌های محبوبم قرار بگیرد. نمی‌خواهم بگویم ولی همه‌ش احساس می‌کنم نقش آن دختر خل در فیلم «من پیش از تو» بهتر بهش می‌آید. مخصوصاً با ابراز احساسات چهر‌ه‌ای‌اش! کاش برای دنی هنرپیشة دیگری انتخاب کرده بودند (این را که حق دارم بگویم)!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٦/٤/۱۳ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Taub: He's annoying, he's maddening, but he makes us all better

House M. D. s8 e12: Chase



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٢ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای دوست داشتنی ترین روانی دنیا! هـــــــــــــــــــــاوووووووووووسسسسسسسسسس!!!

_ از دکتر پارک خیلی خوشم میاد. حرف زدنش، مکث ها و حالت چشماش، وقتی می شینه قدری قوز می کنه، بعضی وقتا احساساتش با گشاد شدن پره های بینی ش مشخص می شه. رک بودنش و باهوش بودنش، ....... خیلی چیزاش خوبه. دکتر پارک منو یاد کسی می ندازه، هنوز یادم نیومده چه کسی، مطمئن نیستم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ فکر کنم خیارهایی رو که توی این قوطی کرم جدیدم ریختن از بوته ای کندن که از خیارهاش خوشم نمیاد!

بوی خوبی ندارن :/

شایدم از بوتۀ گیاهی که فقط نزدیک یه بوتۀ خیار بوده و کمی از عطر خیارها رو گرفته، اما خودش برگ ها و ساقه هایی ضخیم و پررنگ داره.. هروقت بوی این کرم می خوره به مشامم، همچین تصوری از گیاهه تو ذهنم میاد. لطافت خیار رو نداره. حتی طراوت تلخی ته خیار رو.

__ هاوس شیطااانِ مجسمه!! انقد ازش خوشم میاد بدون توپ و تانک و فقط با زبونش به اهداف شوم و پلیدش می رسه! خیلی هم خوب کاری می کنه! تنها شیطان صفت تقریباً-کامل-مورد-تأیید منه در این سال ها.

الآن فصل هشتمم. می ترسم که داره تموم میشه، می ترسم که آخرش چی میشه. شاید برای همینه که کند می بینم. شاید برای همین بیش از دو هفته پیش یه اپیسود دیدم و الآن یکی دیگه. انقدر فاصله شد که چند دقیقه طول کشید تا باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصاً که توی فصل 8 خیلی چیزا عوض شده، و خیلی آدم ها.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ANNE:Did you ever go courting, Matthew

?

MATTHEW: Well, I don't knows if I have

ANNE: Never, ever, ever? [he shakes his head no] Why ever not

?

MATTHEW: Well, I couldn't do it without talking to a girl

ANNE: Well, I'm sure there were many broken hearts as a result

http://greengables-1.tripod.com/script/1part5.html



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

MARILLA:What ever made you say that you took it and lost it

?

ANNE: You said you'd keep me in my room until I confessed. I just thought up a good confession and made it as interesting as I could

MARILLA: But it was still a lie

ANNE: You wouldn't believe the truth

http://greengables-1.tripod.com/script/1part3.html



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٢:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد چقدر از زندگی دوگانه خوشم می آید؛ زمانی دوست داشتم نیمی از سال را جایی باشم، با شرایط تعریف شده ای برای زندگی، و نیم دیگر سال را جایی دیگر و با شرایطی دیگر. بلاگری بود/ شاید هنوز هم باشد_ من مدتهاست نوشته هایش را دنبال نکرده ام_ نوع کار و زندگی اش همان دنیای ایده آل آن سال های من بود.

   آخرین زندگی دوگانه ای که دوست داشته م، ترکیبی بوده. اینکه نیمی از سال مثل Lizy فیلم بلوبری در سفر باشم و از کنار آدم های گوناگون رد شوم، و نیم دیگر سال مثل Jeremy در گوشه ای از کافه م در گوشه ای تعریف شده و ثابت از این دنیا، سرم به کار خودم باشم و آدم های گوناگون از کنارم بگذرند و من شیشه ای بزرگ داشته باشم برای جمع کردن کلیدهایی که جا می گذارند، و داستان هایشان را برای مدتی در جایی حبس کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تمام شد! 

اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد. 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ با این حال و اوضاع که نمی توانم تکان بخورم کارهای عادی م را انجام بدهم، یکی از بهترین کارها برای من دیدن سری آن شرلی است که هفتۀ پیش کلش را جمع کردم. خیلی هم قشنگ و شیرین! مجوز هم دارم چند لیوان نوشیدنی گرررم بخورم، با فاصله.

   اوه همۀ کائنات! من شوکولات ندارمممم! دیروز یادم رفت بخرم. الان انقدر بهم برخورده که حاضرم با همین حال_ که نیمه خوب شده دیگر_ شال و مانتو کنم و بروم سر کوچه چیزی برای خودم بخرم. بروم؟ همین الان؟ وسط این پست! فکر کنم بروم!

بله! رفتم، گرفتم، آمدم!

یاد Elias* افتادم : Vini, Vidi, Vici !

__ دیروز بیگانه ای در دهکده را دست گرفتم و آخر شب حدود نصفش را خواندم. از گذشته چیزهایی یادم آمد مخصوصاً ماجرای مربوط به آن گربه و تأثیر شیطان بر احوالات آدم ها و ... کتاب نازکی است که آدم واقعاً دوست دارد یک نفس آن را بخواند.

دقعۀ اول که بهش اشاره کرده بودم، آن را دانلود کردم ولی طاقت نیاوردم و 1-2 هفته بعد توانستم کاغذی آن را پیدا کنم. البته مثل نسخۀ دوران بچگی م کاهی (و احتمالاً جیبی) نیست ولی کتاب است!

* شخصیتی در سریال Person of interest که این جمله را می گوید. گویا جمله ای از سزار است که بعد از فتح رم به زبان آورد، به معنی : آمدم، دیدم و فتح کردم!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اعتراف می کنم شروع کردم به دیدن یه سریال  تخیلی به اسم Forever و هنوز یه اپیسود رو کامل ندیدم اما فکر کنم دوسش داشته باشم.

اینم از همون مواقعیه که حالم بده و باید یه کار متفاوت بکنم. اما خوبی ش اینه دچار محصولات بی فرهنگ نشدم!

توضیح: دکتر مورگان از 200 سال پیش تا حالا، هربار مرده دوباره زنده شده اونم توی آب و روم به دیوار بدون لباس!

توضیح 2: هنرپیشه ش [Ioan Gruffud] هست که مدت ها پیش سریال هورنبلوئر رو بازی می کرد و از تلویزیون خودمون پخش می شد و کلی مقبول ما بود. الآن جاافتاده تر و دوست داشتنی تر شده خب!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Abe: تا حالا تو تصادف قطار نمرده بودی، نه؟

دکتر: نه، بار اولم بود.

Abe: پس باید جشن بگیریم. چون تجربۀ جدیدی داشتی. مگه هدف زندگی همین نیست (داشتن تجربه های جدید)؟

Forever s1, e1



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ۳:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ درست میانۀ فیلم آرزوهای بزرگ هستم. چه خانم هاویشام نازنینی!

و آن زندانی که قیّم پیپ می شود؛ یادم رفته بود که ولدمورت نقشش را بازی کرده!

__ باز هم اینجا کلی مطلب پیش نویس جمع شده که باید سر و سامان بگیرند. چشمم به بعضی ها می افتد و دلم می خواهد همین الآن درموردشان بنویسم، اما حوصلۀ تایپ کردن ندارم.

___ چند نفر هم این روزها آمدند و رفتند و بوی عاقبت به خیری از اوضاعشان می آید. تا چه پیش آید و خودشان چه کنند!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز همین جوری هی دلم می خواست Gurdian Of The Galaxy را ببینم. فرصت نشد. امروز دنبال فرصت می گشتم، حالا که وقتش رسیده دلم می خواهد Great Expectations را ببینم. همان که بلاتریکس و هاگرید خودمان در آن بازی می کنند.

حالا ببینم چه می شود!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

iFilm عربی اندکی پیش از عصر، سریال ولایت عشق پخش می کند. از خیلی چیزهای آن خوشم می آید. پریروز و امروز دیدم، دیروز یادم رفت، شاید فردا هم .. مشخص نیست. اما تماشا کردنش را دوست دارم. موزیکش و بعضی تصاویر تیتراژش، ریتم سریال و داستان پردازی و شخصیت ها، ... خیلی خوب هستند. این در حالی که است که سریال بیش از یک دهۀ پیش ساخته شده.

پیش از آن امام علی سریال محبوبم بود و الآن فکر می کنم امام علی پیشتاز ارائۀ دیدگاه متفاوتی بود، اما خودش گاهی دچار ریتم کند و شاعرانگی غیرضروری می شد. نیمۀ نخست معصومیت از دست رفته هم جایی این وسط ها قرار می گیرد، نیمۀ دومش را انگار جویده و باعجله ساخته اند. فکر کنم باید این علاقه مندی م به سریال های داخلی را با نامی مجزا (سریال های مذهبی) مشخص کنم.

غیر از این دسته، تک و توک چیزهایی به یادم می آیند؛ در صدر همه هزاردستان، بعدش روزی روزگاری، آرایشگاه زیبا،... فعلاً دیگر چیزی یادم نیست!

همین و تمام!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

توی این اوضاع و احوال که اعصابمون شده فرنی و ژله و لرزونک، دیشب اپیسود آخر فصل 7 House رو دیدم.

امروز سعی می کردم بهش فکر نکنم. همیشه بهترین کار اینه آدم، دست کم، اپیسود اول فصل بعدی رو ببینه تا قدری خیالش راحت بشه. اما اگه سریال حرفه ای باشه، معمولاً اینطور نمی شه. برای همین امشب سر ساعتِ house، دو اپیسود با هم دیدم تا خیالم راحت شد.

1. از اون دختر دورگۀ کره ای- فیلیپینی که دستیار جدید هاوس شده خیلی خوشم اومد. مخصوصاً که Aquarian ئه.

2. دلم برای 13 تنگ شده!  و قدری هم Chase.

3. Forman خوب بود.

4. اون مرد هیکلیه جیرجیرکیه و اون شطرنج باز هم همینطور، خوب بودن.

5. خوشم اومد هاوس اون کار رو با اون یارو زورگیره کرد!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی فصل 3 Friends تمام شد و باقی آن در دسترسم نبود، کم کم برای آن 6 نفر و ماجراهایشان دلتنگ شدم. برای اینکه ریچل و راس را سرزنش کنم و از فیبی و مانیکا خوشم بیاید و با شیطنت های چندلر و جویی بخندم.

از دیروز به خودم لطف کردم و دارم آرام آرام، مثل قبل، ادامه ش را جمع می کنم. امروز هم اپیسود اول را دیدم و حالم حسابی جا آمد.

تا قبل از Friends دیدن، از Reba و Dharma & Greg خیلی خوشم می آمد. الآن دیگر به Friends هم همان قدر فکر می کنم، شاید گاهی قدری بیشتر. با اینکه آن دوتای اولی باری من چیز دیگری هستند، در Friends چیزی وجود دارد که قوی تر و جذاب تر است.

پ ن: اُرسُلا خیلی خر است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

And at home, by the fire, whenever you look up, there I shall be- and whenever I look up, there you shall be*

***

   فیلم خیییلی قشنگی بود، به خصوص با منظره های بسیار زیبا و نفس گیری که از طبیعت به نمایش می گذاشت. این یکی تصاویر طبیعتش از قبلی که دیدم هم بهتر و بیشتر بود. جالب اینجا بود که هنرپیشۀ نقش اول مرد این هم همانی بود که در [فیلم قبلی] بازی می کرد! و چه خوب هم بازی کرد در هر دو فیلم! مخصوصا اینجا که شخصیت بهتر و بیشتر ارائه شده بود.

  یکی از ماجراهای من و فیلم، این بوده که استادمان زمستان گذشته این داستان و فیلم را معرفی کرد. البته آن موقع هنوز نسخۀ 2015 آن عرضه نشده بود. فکر هم نکنم آن فیلم ساخته شده در سال 1967 را ببینم، مگر زمنش باشد آن هم برای رفع کنجاوی و مقایسه و .. چون گویا آن فیلم با نقل قول هایی از متن اصلی کتاب به پایان می رسد ولی این فیلم که جدیدتر است، حرف های دیگری دارد ( حرف هایی که عمدتاً با نگاه و حالت چهره بیان می شوند).

نام کتاب و فیلم ها Far from the madding crowd است که (گویا یکی از ترجمه هایش) به دور از مردم شوریده است. نام زیبایی دارد (به خصوص ترجمه) که آدم تمایل پیدا می کند آن را بخواند اما حجم کتاب کمی ترساننده است. طفلک توماس هاردی! به او جفا کرده ام که تاکنون کتابی از او نخوانده ام!

   چند روز پیش که تصمیم گرفتم فیلم را ببینم،نمی دانستم ترجمۀ نام این فیلم همانی است که در بالا نوشتم و .. اینکه دوست داشته ام آن را ببینم یا کتابش را بخوانم. فکر می کنم این نسخۀ جدید، نسخۀ بهتری از فیلم قدیمی تر باشد.

   موسیقی ابتدا و انتهای فیلم بدجور آشنا و زیبا بود برایم. ولی ذهنم اصلاً به هیچ کجا نمی رود. بیشتر از این تعجب می کنم که این فیلم ساختۀ 2015 است اما ذهن من عقب تر را نگاه می کند!

   Gabriel Oak_ چه نام زیبایی!_ نسخۀ بهتر و کامل تر آقای نایتلی داستان اِما است، به نظر من. فکر می کنم چون نویسندۀ این داستان_ برخلاف آن یکی_ مرد بوده، توانسته شخصیت مرد را کامل تر و پیچیده تر بپروراند. جاهایی از فیلم مدام به دخترکِ، به زعم خودش مستقل، غُر می زدم و از دستش عصبانی می شدم. این وسط هم دلم برای آقای بالدوود طفلک بینوا خیلی سوخت، مخصوصا با آن مجموعه ای که اواخر فیلم دیدم...

اسم دختر Bathsheba(بث شبا) است که ظاهراً نامی عبری و برگرفته از کتاب مقدس است. جستجوی ساده می گوید در کتاب مقدس، نام همسری اوریا اهل حیتی است که در جنگ کشته شد و این زن سپس به همسری حضرت داود در آمد (گویا حضرت سر این قضیه ماجراها داشته) و بعدتر حضرت سلیمان از او زاده می شود. خب از جهاتی آدم می تواند حتی تطابقی الکی بین صاحبان این اسم در کتاب مقدس و فیلم (کتاب توماس هاردی) پیدا کند. به خصوص اینکه ابتدای فیلم، دختر درمورد نامش جمله ای معماگونه می گوید و به سرعت هم از آن می گذرد.

   شاید بیش از همه، صحنۀ دیدار آقای بالدوود با گبریل باشد و صحبت های بالدوود و گریستنش و بغض کردن گبریل.

نهایتاً اینکه، می شود بیش از یک بار آن را تماشا کرد.

*از متن کتاب



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادام، شما کسی نیستید، اون هم در جایی که همه برای خودشون کسی هستن. این بیشتر شما رو "کسی" می کنه (بهتون شخصیت می بخشه).»

 

فیلم A Little Chaos را بیشتر به خاطر آلن ریکمن و کیت وینسلت و آن فضای قرن 17ی که توی تیزرش نشان می داد بر آن حاکم است، دیدم. ماجرای خلق باغ ورسای است.

دلم می خواهد فقط از زیبایی کیت وینسلت بنویسم؛ آن پُری هیکلش و طلایی موهایش که بر چهره اش سایه انداخته، انگار مشتی طلا روی سرش ریخته اند و پخش شده روی صورتش، ...


_ صحنه های زیادی از فیلم را دوست داشتم؛ تمام آن طبیعت سبزی که بیشتر ماجرا در آن غلت می خورد و به خصوص باغ شخصی مادام دبارا (وینسلت)، صحنۀ ابتدایی فیلم که دشت سبز وسیعی بود و در خط تلاقی آن با آبی آسمان چند مرد و اسب به خط شده بودند و آرام آرام درختی را با ریشه کنده شده جا به جا می کردند. موسیقی ابتدای فیلم طوری است که انگار باید منتظر حادثه ای باشیم و بعد ختم می شود به ماجرای انتخاب طراح باغ ورسای.

__ شخصیت دبارا که هر روز هم پای مردان کار می کرد و تاحدی خلاف عرف بودنش و نظم داشتن به شیوۀ خودش ستودنی است. غیر از آن صدف هایی که داشت را خیلی دوست داشتم.

___ یک جایی پادشاه برای استراحت به باغچۀ کوچکی می آید و دبارا اتفاقی او را می بیند و ابتدا نمی شناسد و .... صحنۀ دوست داشتنی بعدی مجمع زنان اشراف در فونتن بلو است و تعجب بسیارشان از دیدن زنی آن قدر متفاوت با خودشان و درعین حال زیبا همچون خودشان و همدلی شان با یکدیگر و صحبتشان از رنج های مشترک است. این صحنه به ملاقات زنان با پادشاه و صحبت های استعاری شاه و دبارا درمود گل سرخ منتهی می شود.

____ از یک جایی زندگی دبارا با زندگی استاد گره می خورد چون دید یکسانی پیدا می کنند به هنر و نیز بخشی از داستان زندگی شان ناخواسته مثل هم شده.

_____ جایی دیگر درخت مقدسی نشان داده شده که پارچه و روبان و شمع و گل و گیاه و میوۀ خشک شده به آن آویخته اند. بیش از هرچیز مرا یاد بی بی چلچلۀ عزیزم انداخت و اینکه باید آن را داشته باشم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«ما ذره ای از دانش نوشین خودمونو زدیم تنگ خودِ دانش که افزایش تپش قلب رو با آسیب سینه بزنیم تنگ هم»

فصل 7 House رو با زیرنویس دکتر سپهر می بینم! هم کلی اطلاعات و توضیح پزشکی داره (که خب البته همه شون تو ذهنم نمی مونه ولی آدم یه قدری هیجان لحظه رو درک می کنه) هم اینکه گفتار هاوس رو به زبون هاوسی برگردونده!

البته به انگلیسی ش که گوش میدی آنچنان با زیرنویس های نرمال قبل فرقی نداره حرف زدنش، ولی این سبک گفتار به اخلاق و قیافۀ هاوس خیلی میاد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

House ببینی و دقایق ابتدایی اپیسود با یکی از قشنگ ترین لبخندهای دنیا رو به رو بشوی! پا به سن گذاشته و با صدای اصلی خودش، موهایی با رنگ متفاوت از آنچه در ذهن ها جاگیر شده، عینک و کت دامن امروزی و ...

 

   کلۀ صبح_نوشت: Friendsهام تمام شده. تا انتهای فصل 3 جمعشان کرده بودم و آرام آرام می دیدم که هفتۀ پیش، یهو پا گذاشتم روی گاز و .. از اول هفته هم آن شرلی ها را جمع و جور می کنم و هنوز 2 بخش دانلود نشده مانده. احتمالاً تا آخرهفته پروندۀ دانلودش بسته می شود. بعدش ادامۀ Friends.

  دنبال جانشین مناسبی برای مراسم Friendsبینی م می گشتم، Max هم که فعلاً تمام شده و ذهنم به جای مناسبی قد نمی داد_ بارنی و دوستانش باید فعلاً منتظر بمانند، که یاد Reba جانم افتادم. گزینۀ مناسبی است.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از بین دفتر/سالنامه هایی که در آن ها یادداشت کرده ام، این ها را بیشتر دوست دارم. پر تر و مصمم ترند.  به جز آن کوچکه که تازه اضافه شده.

آن سه تای بزرگتر سالنامه اند و آن کوچکه همان کاغذکاهیه است.

باقی آن ها که دوستشان دارم هم سالنامه اند و باید یک بار فرصتی کنار بگذارم و بهشان سر و سامان بدهم. اینطور که حساب می کنم کلی کاغذ نانوشته دارم که تا مدت ها باید بخوانم و ببینم تا پُرشان کنم.

89: یادداشت های هری پاتری م درون آن است. و این روزها هم  دم دستم گذاشته ام تا هرکتابی که می خوانم، در صفحه های باقی ماندۀ آن به صورت پخش و پلا یادداشت کنم. بعد می روم سراغ آن های دیگر که برگه های نانوشته دارند.

یادم آمد یادداشت های چند فیلم را هم در 89 نوشته ام. فکر کنم آن ها را هم به همین کاهی کوچک منتقل خواهم کرد و قبلی ها را دور خواهم ریخت.

93: داستان جالبی دارد! با تابستان گند ورنون شروع شد و در تابستان، با خانۀ اشباح و پرندۀ خارزار به اوج خود رسید و نیمۀ دوم سال، یکهو خالی ماند! از زمستان هم صورتی شد (یادداشت های مربوط به فیلم و سریال). کلی برگۀ نانوشته هم باید در آن باقی مانده باشد.

و اینکه 92 و 93 یادداشت های جوهری 2و3 را در خود دارند.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بابت اتفاق های فلان و بهمان که حالم گرفته باشد، متوسل می شوم به راه های نامعمول. دلم فیلم و کتاب های همیشگی را نمی خواهد چون تقریباً مطمئنم بیشتر آثار خوب و باارزش غمگین هستند و فضایی سنگین دارند.

دیدن/ خواندن بعضی فیلم/ کتاب های ناخوب  هم از همین حال و هوا حاصل می شود. این ها مثل دستمال هایی هستند که تویشان گریه می کنی و بعد می ندازی شان دور. با خودشان آثار ناراحتی و اندوه ودلتنگی را می برند و خودشان هم دم دست نیستند تا چیزی را که نمی خواهی، یادآوری کنند.

+پرکلاغی جان راست میگه؛ مثال باید زد:

چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، یکی از فیلم هاییه که تازه دیدم و اینجا هم درموردش نوشتم، The lovers.

برای کتاب به سختی یادم میاد، چون کتاب ناخوب رو میشه به راحتی نیمه کاره رها کرد. .. نه، هرچی فکر می کنم واقعا یادم نمیاد!

یکی دیگه از فیلم ها هم Beautiful creatures هست که بازم قبلاً نوشتم درموردش. اما به خاطر همون موردی که اشاره کرده بودم، دوست دارم همین طوری نگهش داشته باشم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  دفترک کاهی با ثبت فیلمی* افتتاح شده که چنگی به دل نمی زند. آن چنان که بعد از دیدن، پاک کردمش. در طول فیلم دیدن، به خودم می گفتم «داری فیلمی هندی می بینی»! خب، دوسوم هنرپیشه ها هندی بودند و پایۀ داستان در هندوستان (زمان استعمار بریتانیا) رخ داده بود و ...

داستان فیلم در گذشته و آینده پیش می رود. تولاسانیک که ندیمۀ ملکه ای هندی است، رؤیا می بیند و رؤیایش ناخواسته تعبیر می شود. زندگی اش کاملاً در سایۀ این رؤیا پیش می رود. حرف بر سر زمان (و شاید شکستن مرزهای آن) و انرژی اشیا و این چیزهاست که اصلاً با قوتی که شایسته است بیان نشده. تنها چیز خوبی که داشت آن انگشتر دوگانۀ مارشکل بود و شخصیت تولاسا و هنرهایش و هنرپیشۀ زیبایی که برای ایفای آن نقش انتخاب شده بود.

بقیه ش خیلی بیخود بود!

به خصوص اول فیلم که خل بازی دختر ِ آینده باعث شد نامزدش تا آن سوی زندگی برود و چقدر من بهش ناسزا گفتم!

من چشمم به کارگردان/نویسندۀ این فیلم و فیلم های مشابه بیفتد از خجالتشان در نمی آیم، فقط دوست دارم بدانم انگیزه شان دقیقاً چه بوده! خب وقت اضافه داشتند، می رفتند بدمینتون بازی می کردند!

The lovers, 2015*



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ مدتی بود دیگر دلم با آن سالنامۀ پر ز صورتی ها نبود. بهترین چیزی که به فکرم رسید این بود که دفتر یادداشتی بردارم، فارغ از سالنامه بودنش، و فیلم و سریال های روزانه و هفتگی را در آن ثبت کنم، با تاریخ. در کاغذهای تاریخ دار که می نویسم، انگار محدود به همان روزها می شوم. اگر چیزی کمتر یا بیشتر از جای مشخص شده برای هر روز باشد دل چرکین می شوم. برای همین مدتی است یادداشت های کتاب خواندن هام را در سالنامه های قدیمی می نویسم و لا به لای کتاب خواندن های پیش تر و اینطوری هم دلم خوش است در مصرف کاغذ صرفه جویی کرده ام (از وسواس های من)، هم مطالب کتابی کنار هم قرار می گیرند. حالا این میان، تجدید دیداری هم با کتاب های خوانده شده رخ می دهد.

__ از مدتی پیش، آن دفترچه یادداشت کاهی با جلد کهنه نما و قطع جیبی چشمم را گرفته بود. چند روز پیش با اطمینان برش داشتم و امروز اولین فیلم را در آن ثبت کردم. بد نشد! خیلی بهتر از سیستم قبلی است. هرچقدر هم دلم بخواهد می توانم بنویسم. هیچ تاریخی هم مرا محدود نمی کند.

___ دیروز خیلی به سرم زده بود هرچه آن شرلی ساختۀ کوین سالیوان است را ببینم. بالاخره گشتن هم نتیجه داد و در کمال تعجب کشف کردم آن چه می خواهم، 4 سری ساخته شده؛ سال 85 و 87 و 2003 و 2008. مطمئن نبودم آن بخش که دوستم اواخر پاییز برایم آورده بود تا کجای این تقسیم بندی را در بر می گیرد. برای همین از آخر شروع کردم برای دانلود! بخش اول سال 2008 را چک کردم. آن شرلی ِ پا به سن گذاشته را باربارا هرشی بازی می کند که چندان ازش خوشم نمی آید. گویا گریزی به دوران کودکی آن  دارد که نقش آن را دختری بازی می کند که ..

ولی هرچه باشد فضای پرنس ادواردی آن مرا جذب خواهد کرد. بنابراین، بدون تأمل بخش دوم را هم گذاشته ام برای دانلود تا بعدش بروم سراغ سری های قدیمی تر و ...

[دانلود سریال آن شرلی]



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جلد 3 آتش، بدون دود تمام شد و بلافاصله جلد 5 آن شرلی را شروع کردم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها. باید پشت سرهم کتاب ها را بخوانم تا بتوانم فردا با خیال راحت پسشان بدهم. وگرنه ناخوانده می مانند.

اتحاد بزرگ سنگین بود. یک سوم ابتدای آن به کندی و سختی پیش رفت. تحمل هرچه در آن می گذشت راحت نبود. اما یاد کمبود وقتم که می افتادم، من هم مثل اوجاها تصمیم می گرفتم این صحرا را هم زیرپا بگذارم. البته مسئلۀ من این است که اگر آن شرلی و کتاب سداریس نخوانده/ نیم_خوانده بمانند، دوباره پیدا کردنشان کار حضرت فیل است. در حالی که، آتش، بدون دود همیشه همچنان در قفسه ها هست. حالا این کتابخانه نشد، از آن یکی با احتمال بسیاری می شود دست پر برگشت. این دو اتفاق، بهانۀ خوبی بودند برای اینکه دست کم آن شرلی را بخوانم و بعد بروم سراغ نیمۀ باقی ماندۀ ماجرای 400 و خرده ای صفحه ای ترکمن ها. اما نتوانستم!

برای همین امروز نیم ساعت پس از ماجراهای صحرای کم آب بی درخت، به سراغ پرنس ادوارد سرسبز خیال انگیز رفتم و الآن دیگر 70 ص از آن را خوانده ام. خب، داستان ساده و روانی است که با فونت درشت چاپ شده! اگر تا شب تمام شود هم جای تعجب ندارد.

اما از ترجمه اش خوشم نیامده! نام ها را با لهجه برگردانده اند! همۀ آن ها هم پانویس لاتین ندارند! باید برعکس می شد، تلفظ اصلی حتماً در پانوشت درج می شد و نام ها همان طور که تاحالا معمول بوده نوشته می شد. بعد هرکسی با لهجۀ خودش آن ها را می خواند! چشم همۀ ما، در هر مرحله از زبان آموختگی که باشیم، با همان نوشتار قدیم عادت کرده و این سنت شکنی نا به جا چیز جالبی از آب درنیامده. تازه، همین قضیه هم همه جا صدق نمی کند! وقتی پرینس ادورد و کروفرد داریم، پس باید ویلی یم /ویلیم داشته باشیم نه ویلیام!

تا همین جا هم چند اشکال تایپی و ویرایشی پیدا شده و ...

کاش برای تهیۀ کتاب هایی که خوانندۀ زیاد دارند، بیشتر وقت می گذاشتند!

_ راستش، عادت دارم حرف کاری را پیش از اجرای تمام و کمال یا نیمی از آن (تاحدی که مطمئن شوم به پایان می رسد) نزنم. مثلاً همیشه صبر می کنم کتاب خواندنم تمام شود بعد نام آن را به [جن های درون بطری شیشه ای] می سپارم. اما امروز صبح، درمورد آن شرلی برعکس همیشه رفتار کردم! فکر کردم این بار نوعی الزام به وجود می آید برای حتماً خواندنش. و باز هم مثل بارهای قبل فکر می کنم اگر همت کوین سالیوان و رفقا نبود، من از خواندن فقط کتاب های مونتگمری لذت نمی بردم. درواقع، هربار با تکرار زیبایی های پرنس ادوارد و .. که در قالب کلمه ها درآمده اند، همۀ آن تصویرهایی که رؤیای بهشت را برای من ساخته اند مرور می کنم. انگار که هرروز در همان بهشت چشم به روزی دیگر باز می کنم و زندگی دیگری شروع می شود.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«قلب خاک خوبی دارد؛ هر دانه که در آن بکاری از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری». ص210

__ آتش، بدون دود (ج1:) گالان و سولماز؛ نادر ابراهیمی

***

_ همیشه دنبال این بودم نسخه ای تلویزیونی/ سینمایی از رمان محبوبم کنتِ مونته کریستو داشته باشم. مینی مجموعه ای که ژرار دُپاردیو بازی کرد و چندبار از تلویزیون خودمان هم پخش شد چندان چنگی به دلم نزد! ژرار دپاردیو در نقش ادموند دانتس! خب البته خیلی مظلوم و طفلکی بود ولی باز هم ... باید به تصویر ادموندی آن سال های شیرین خواندن رمان احترام می گذاشتم.

__ سال پیش [یکی] از فیلم های برگرفته از این داستان را دیدم و خیلی خوشم آمد. این یکی خیلی چیزهاش برایم دوست داشتنی اند؛ از ادموند ش، که هنرپیشۀ محبوب من است، تا آبه فاریا، با بازی ریچارد هریس، و .. مرسدس دوست داشتنی مقبولی هم دارد. همیشه فکر می کردم حق این داستان همین بوده که دست کم مرسدس آن خاص و دوست داشتنی باشد.

 


Dagmara Dominczyk

___ هم شخصیت مرسدس را دوست دارم، هم عاشق اسمش هستم. از کلاس چهارم دبستان عاشق این اسم بوده م. یکی از اسم های خیالی م که در صدر این فهرست قرار داشت مرسدس بود، هنوز هم هست! بعدتر که فهمیدم معنای قشنگی هم دارد بیشتر دلبستۀ آن شدم. به همین خاطر هم بهترین ماشین دنیا برایم مرسدس بنز است و ته دلم دوست دارم فکر کنم کسی که اسم این ماشین را انتخاب کرده، عاشق یک مرسدس بوده یا این نام او را به سفرهای رؤیایی خاصی می برده. شاید هم روزی آن قدر دیوانه شدم که گشتم و دلیل این نام گذاری را پیدا کردم و ممکن است حتی به قیمت فروریختن کاخ خیال هایم تمام شود، ولی آن وقت مطمئن می شوم طرف تمام حقیقت را ثبت نکرده!

____ اولین بار که وارد دنیای ادموند دانتس شدم، از طریق کتاب جیبی برگه کاهی ای بود که تابستان خوبی برایم ساخت. یک شخصیت محوری طفلکی داشت که در حقش جفا شده بود، اما آن قدر شجاع و توانا بود که دنبال ماجراجویی برود و حقش را بگیرد، دریا و کشتی و جزیرۀ گنج داشت، دختر زیبارویی که متعلق به طبقۀ اشراف نبود، پیرمرد قصه گو و تونل کندن و تلاش برای حفظ جان و .. . و از همه مهم تر تنهایی های دوست داشتنی ای داشت؛ از عرشۀ کشتی و آن جزیرۀ متروکه گرفته تا خانۀ پدری و .. حتی در کنج سلول آن زندان مخوف!

هرچه در خواندن داستان پیش می رفتم، بیشتر به نظرم آشنا می آمد. یادم هست آخرین لحظات زندگی فاریا بود که یادم آمد این داستان قبلاً به گوشم خورده! ولی هنوز هم یادم نمی آید انیمیشن آن را دیده بودم یا فیلم، یا ... ولی می دانستم بقیه اش چه می شود!

_____ هنـــوز هم دلم می خواهد نسخۀ اصلی کتاب را با تمام جزئیاتش و با ترجمه ای خوب بخوانم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ آن قدر فیلمِ ندیده هست که وقتی سراغشان می روم، انتخابشان نمی کنم، چون نمی توانم. برای تشویق خودم سراغ دسته بندی خاص می روم؛ آن هایی که براساس عجله برای دیدنشان دانلود شده اند. چشمم به بخش سوم هابیت می افتد، از آن طرف ادامۀ ماجرای واگرا بودن، کشف دنیای فیلم هایی که زرق  و برق معمول هالیوود را ندارند، .. چشمم به مینیون ها می افتد و درنگ رنگ می بازد.

__ چقدر زود گذشت، نزدیک به یک سال دیگر از عضویت در کتابخانه های عمومی می گذرد و کم کم باید حواسم به تمدید عضویت باشد. با اینکه سال گذشته برای ماه ها به هیچ کتابخانه ای سر نزدم و کتابی نخواندم و .. موتور کتاب خواندن تقریباً پایان بهار روشن شد.

نتیجۀ هیجان انگیزی از بیش از دو دهۀ اخیر زندگی م گرفته ام؛ در فرصت های استراحتی که پیش می آید باید تا می توانم کتاب بخوانم. چون بعدش دوره هایی فرا می رسد که باید با هفت دست کفش و عصای آهنین به اکتشاف های جدید برسم و نهایت لطف روزگار این است که اگر گذارم به مسیرهای رفت و آمد طولانی بیفتد، چیزکی در کیف برای خواندن داشته باشم.

___ از شر جلد اول مجموعۀ آتش، بدون دود در امان ماندم. این جلد سوم مرا دیوانه می کند! انقدر که ناخودآگاه دلم در هوای قهرمان ها می تپد و هر لحظۀ زندگی شان برایم مهم شده. چقدر خوب شد مرحوم ابراهیمی این کتاب ها را نوشت!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«چندرغازی که مادربزرگم برایم ارث گذاشته بود صرف خریدن مقداری اسپید شد که امیدوار بودم یک ماهی کفافم را بدهد. ده روزه تمام شد و با تمام شدنش هم تمام توانایی هایم با من خداحافظی کردند، البته به جز یکی: قل خوردن روی زمین و زار زدن.... همه جایم درد می کرد و بدون اسپید حتی خوابم نمی برد. به امید اینکه یک ذره از دستم افتاده باشد، تمام کف خانه را با نی ای در دماغم جارو می کشیدم و سلول های مردۀ پوست و باقی ماندۀ کف شوی و شن گربه فرو می دادم. هرچیزی که با ته کفشم وارد خانه کرده بودم سر از دماغم درآورد.» ص59

___بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم، دیوید سداریس، ترجمۀ پیمان خاکسار

***

1. کتاب خوبی است، خیلی خوب! همان 60ص که ازش خواندم کلی لحظۀ جالب خاص داشت که با قلم خوبی هم نوشته شده اند. ترجمه ش هم به نظرم بد نیست. کلاً کتابی است که خواندنش تجربۀ خوبی به شمار می رود.

2. مینی سریال Tut را تقریباً تا نیمه دیدم. ماجرای زندگی توت اَنخ امون (آتون) است، از فرعون های مشهور که البته عمر کوتاهی داشت. شخصیت های جالب توجهی در سریال هستند؛ لاگوس و ملکه و سوهاد و .. وزیر داستان هنوز ناتمام و مشکوکی دارد. باید دید چه می کند. هورم هب هم مشخص بود کار دست همه می دهد. این وسط، فقط کا سرنوشت خودش را بد رقم زد.

3. هاوس! تا ویلسون را دق ندهی خیالت راحت نمی شود، نع؟؟

بعد از 6 فصل کنار آمدن با شیطان خاص درون هاوس، تحمل یک هاوس آرام سربه راه حرف گوش کن ِ فلان و بهمان واقعاً سخت بود. اما شیطان کوچکی که هر کریسمس برای او زاده می شود* نتوانست مثل من تحمل کند و کم کم دوباره پیدایش شد.

*نقل قول از زِزۀ عزیزم



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/۱۳ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیبی Phoebe بین دوستانش، شخصیت محبوب من است. خل بازی های ذاتی اش، آواز خواندن هاش، علاقه اش به چیزهای عجیب یا ماورایی، ... هنرپیشه اش هم زیبایی و جذابیت خاصی دارد. از همه مهم تر دیروز به برادرش می گفت متولد 16 فوریه؛ یعنی  Aquarian است!

امروز هم جویی توی ذهنش آواز می خواند، آهنگ مسخره ای وسط صحبت های مسخرۀ راس دربارۀ دایناسورها، و فیبی توی ذهنش می پرسید: کی داره می خونه؟ !!!

فیبی چیزهایی را از فضای اطرافش می گیرد که آدم های عادی نمی گیرند، بی ربط یا باربط، به درد بخور یا مسخره، هرچی.

*S3



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۸ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مکس: خانوم رئیس، اگه ما هم سخت کار می کردیم بهمون هدیه می دادی؟

هان: اگه تو سخت کار کنی من بدون داشتن فرزند و با دهن بازمونده از شوک می میرم!!

*(طفلک دلش خیلی پره)

__همون دوتا دخترها؛ فصل 4، اپیسود 19

***

توی این موقعیت که از شدت سرشلوغی فرصت سرخاراندن هم ندارم (درواقع سرشانه کردن! گاه پیش می آید در طول روز موهام را شانه نمی کنم و فقط جمعشان می کنم) همچیـــــــن خار خار فیلم و انیمیشن و سریال دیدن به جانم افتاده، و هر سطر از 100 صفحۀ باقی مانده از جلد 2ی «آتش، بدون دود» را با ولع می خوانم که .. و همۀ این ها باورم می شود.

_دوتا قرار را این هفته لغو کردم؛ یکی ش که خیلی مطلوبم بود و متأسفانه در موقعیت زپلشک آید و ... باقی قضایا قرار گرفتم، آن دیگری هم «انداختنی» بود و خدا را شکر، از زیرش در رفتم! همان دورهمی که پیش تر گفتم. به حول و قوۀ الهی دورهمی بعدی را هم خواهم پیچاند و همین طور بعدی و بعدی تر و .. و به جایش جایی می روم و کسانی را می بینم که دوست تر می دارم.

*پیچاندن معنای بدی ندارد. گفتم که نمی خواهم دروغی در کار باشد. نمی خواهم، و نمی روم. والسلام!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٦ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ویلسون: فکر کنم هنوز از کادی معذرت خواهی نکردی. خب، وقت می بره تا خُل بازیات تموم شه.

هاوس: چیزی واسه معذرت خواهی نیست که!

ویلسون: وانمود کن معذرت می خوای.

هاوس: میگی دروغ بگم؟

ویلسون: تناسب قشنگی توش هست؛ یه دروغ گرفتارت کرده، یکی دیگه خَلاصت می کنه.

S07, ep08*

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

 عزیز دلم! گریهگریهگریهدل شکسته

هاوس ِ فصل 6 منم دل شکسته

مخصوصا آخرین اپیسودش

کسی که هیولای درونش رو می شناسه و نمی خواد به بقیه آسیب بزنه.

با همۀ مزخرف بودنش هاش (البته از نظر بقیه)، اون قهرمانه.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/۱۸ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«در قلعۀ دیوار هوا بوی کاغذ و خاک و گذر زمان می داد».

نغمۀ یخ و آتش (ج2: نزاع شاهان)، جُرج آر. آر. مارتین

***

یک روز از خواب بلند شدم و روی طاقچۀ بالای سرم دو کتاب دیدم. آن روزها هر چیزی که ارزش خواندن داشت در حکم کیمیا بود و اگر کتابِ خوبِ خوانده نشده ای بود دیگر خودِ خودِ بهشت. یکی را برداشتم و سرگرمش شدم. داستان جالبی داشت اما نمی فهمیدم قضایا چطور به هم مربوط می شوند. جلد اول همراهشان نبود. تا جایی که شد خواندم و سعی کردم قضایا را یک طوری به هم ربط بدهم. از هیچی برای خواندن نداشتن بهتر بود.

چند روز بعد، جلد اول سروکله اش پیدا شد؛ کتابی با جلد کرمِ نخودی، نه چندان پرحجم. اسم آن را تا سال ها به خاطر نمی آوردم چون عنوان فرعی اش در ذهنم مانده بود: گالان و سولماز. چون ظاهر آن تاحدی کهنه بود فکر می کردم از آن قدیمی هاست و دیگر چاپ نمی شود! پس لابد به خاطر سپردن اسمش هم لزومی نداشت چون قرار نبود به این راحتی ها پیدا شود!

خواندنش خیلی لذت بخش بود. ماجراهایش را دوست داشتم. بیشتر از همه شخصیت سولماز با آن غرور و شجاعتش به دلم نشست. دقیقاً نسخۀ همان «من»ی بود که سال ها در ذهنم پرورانده بودم؛ «من»ی که در هیچ داستان و واقعیتی مابه ازایی برایش نیافته بودم برای همین گاهی ناچار می شدم داستانش را طوری بنویسم که دیگر درمورد یک دختر نباشد. اما بعدِ سولماز، این «من» قهرمان ذهنی بیشتر شبیه دخترها شد. شاید هم تأثیرش ناخودآگاه بود. و بعد از سولماز، گالان را دوست داشتم که بی پروا بود و می توانستم بیشتر بی منطق بودن ها و خیره سری هایش را به راحتی ببخشم.

فکر می کنم تمام کتاب را به سرعت خواندم، همان روزها، یا از خواندن بعضی صفحه ها می گذشتم و فقط آن را تمام کردم. می گویم چرا:

کتابی که مناسب سن من نبود؛ مخاطب آن بزرگسال بود و به درد یک دانش آموز 3-4 دبستانی نمی خورد. کتابی که مال من نبود، عمو آن ها را از دوستش امانت گرفته بود و روزها در مغازه می خواندش. حالا چه شده بود که آن را آورده بود خانه؟ شاید می خواست زودتر تمامش کند. این بود که احساس خطر کردم و آن طور جویده جویده خواندمش. و من فقط جلد اول را خوانده بودم و ناخنکی به آن های دیگر زده بودم که کتاب ها به صاحبش برگردانده شدند. نمی شد درخواست کرد قدری بیشتر نگهشان داشته باشیم. روزهای درس و مدرسه کسی حق مطالعۀ آزاد نداشت و شاید صاحبشان آن ها را خواسته بود و ...

و مهم تر از همه، ساده دلانه فکر می کردم کسی متوجه نشده که من هم آن ها را می خوانم! برای همین درخواست آن ها برابر بود با لو رفتنم و من آن روزها خیلی محتاط بودم. حاضر بودم از این دلبستگی هام بگذرم و حاشیۀ امن قضایا را حفظ کنم.

چند سال بعد که بیشتر همشهری ها با اندکی تقویت آنتن ها می توانستند تصویری گاه برفک دار و پر خط و خش از جمهوری های گوناگون شوروی آن سالها را بر صفحۀ تلویزیون داشته باشند، شبی شاهد پخش فیلمی بودیم که ماجرایش درمورد ترکمن ها بود. جوانی شجاع برای ربودن محبوبش به چادر دیگری می رفت و اسب و تفنگ و ترانۀ ترکمنی و .. و من داستان گالان و سولماز را در ذهنم مزه مزه می کردم و آرزو می کردم سروکلۀ آن کتاب ها از غیب پیدا شود.. که صدای عمو درآمد (رو به من): مثل داستان همون کتابا ... سولماز و گالان!

و آن چنان با ذوق و لبخند می گفت که جایی برای انکار نماند! تأیید کردم و تازه فهمیدم کتاب خواندن من چندان هم مخفیانه نبوده. شاید هم کسی آن را ندیده باشد اما طبع مرا می شناختند و می دانستند این موش به بوی پنیر دُم به تله هم می دهد.

و سال ها بعد، کشف کردم کتاب های محبوب من همان مجموعۀ «آتش، بدونِ دود» از نادر ابراهیمی هستند که تازه، همین روزها، بالاخره، به صرافت خواندنشان افتاده ام.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٧ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی». ص1

__ صدسال تنهایی

***

فکر کنم طلسم شکسته شده. صدای خش خش کاغذها شنیده می شوند (هم خش خش کاغذهای کتابی که می خوانم، هم کاغذ طلسم کتاب نخواندنم که انگار دارد مچاله می شود).

دو هفتۀ پیش دیگر طاقت نیاوردم و سری به کتابخانه زدم؛ یعنی تا جایی که یادم می آید کتابخانه در مسیرم بود و من هم قدری راهم را کج کردم و .. سه کتاب برداشتم. یکی را که قبلاً داشتم و اسیر چنگال کتاب دزد شده (برای این برنامه ای غیر از «خواندن» داشتم که اجرا شد)، یکی هم از ساراماگو است که شاید به خاطر ترجمه اش فعلاً بی خیال خواندنش بشوم، و دیگری از کتاب های ماجرادار است که جداگانه درموردش خواهم نوشت.

و این سومی، اولین جلد مجموعۀ آتش، بدون دود از نادر ابراهیمی است. چه داستان پرکششی! چه نثر زیبایی! چه تصاویر و تشبیهاتی! بالاخره بعد از سال ها دل به دریا زدم و شروع کردم به خواندن. مجلدهاش زیاد است اما تا جایی که دقت کردم زیاد پرحجم نیستند. تا حالا که جلد اول را تمام کردم و امروز موعد برگرداندن کتاب ها بود، اما نتوانستم بروم. تلفنی تمدیدشان کردم تا 3-4 روز دیگر که بتوانم خودم را به باقی ماجرا برسانم.

امروز هم ادامۀ فیلم Lost in translation را دیدم که هفتۀ پیش نیمی از آن را دیده بودم و چون درمورد کتاب ساراماگو نمیتوانستم تصمیم بگیرم، برای غلبۀ موقتی بر نیروهایی که این روزها در جریانند، صدسال تنهایی مارکز را برداشتم با ترجمۀ بهمن فرزانه*. همین طور شوخی شوخی 40 ص خواندم! پارسال هم قضیۀ سه باره خواندن خانۀ اشباح همین طوری شروع شد؛ اولش دنبال بخشی از آن بودم و بعد 50 ص خواندم و بعدتر دیدم شده همنشین شب ها و روزهایم. تا بالاخره تمام شد و چقدر چسبید! این کتاب هم بار سوم است که دستش گرفته ام. نمی دانم این بار ا کجا پیش می رود. دو دفعۀ قبل با ترجمۀ دیگری خواندمش که البته خوب بود اما خود کتاب غلط تایپی بسیار داشت. درضمن، با خودم قرار گذاشته بودم بار دیگر که بخت خواندنش یار شد، شجره نامه ای، چیزی برای شخصیت ها روی کاغذ بکشم که لا به لای کلمات گمشان نکنم. باید کاغذ و قلم بگذارم دم دست.

*این اسم هم برای خودش ماجرایی دارد؛ همه این کتاب را با ترجمۀ ایشان می ستایند ولی صاحب نظری می گفت ویرایشی که آقای کامران فانی بر این ترجمه داشته این اثر را این همه مشهور کرده. شاهد ماجرا هم، گویا این است که باقی ترجمه هایشان به جذابیت این یکی از آب درنیامده! اللهُ اعلم! به هر صورت، مرحوم فرزانه سند اشتهار ترجمۀ آثار گابو را به نام زده و رفته!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امیلی: هرشب دعا می کنم که یه راست نری جهنم!

ایثن: خب، یه راست که نمیرم، تو نیویورک یه توقفی می کنم!!

***

چند وقت پیش می خواستم Beautiful creatures  را پاک کنم. پارسال دیده بودمش و به نظرم همین یک بار دیدن کافی بود. امروز یاد این افتادم که هنوز بین فیلم ها دارمش و پاک نشده. یادم مانده بود که ایثن یه وقت هایی کتاب می خواند و از کتابی و نویسنده ای نقل قول می کرد. دقیقاً یادم نبود چه کتابی، شاید ناتور دشت بوده، یا چیزی که در همان حد جالب بوده باشد..

چند دقیقه از فیلم را که دیدم، هم ماجرای کتاب یادم آمد هم تصمیمم عوض شد. این فیلم باید بماند! گذشته از بعضی بخش ها که مربوط به ماجراهای شخصی و خانوادگی دختر مرموز داستان است و به نظرم خوب درنیامده، چیزهای جالبی هم دارد و بد نیست برای سرگرمی نگهش دارم. برای وقت هایی مثل امروز، که می بینم خیلی از جاهای این دنیای واقعی کاری از دستم بر نمی آید.

اشارۀ کتابی ای که موقع دیدن فیلم توجهم را جلب کرده بود، سلاخ خانۀ شمارۀ 5 و شخصیت داستان، بیلی پیلگریم، بود. نکتۀ جالب دیگر این که ایثن نقشه ای از جهان روی دیوار خانه دارد که تصویر جلد بعضی کتاب های موردعلاقه اش را روی شهرهایی پونز کرده که اتفاق های کتاب در آن رخ می دهد. مثلاً سلاخ خانه روی درسدنِ آلمان، ناتور دشت روی نیویورک، کتاب دیگری روی مکزیکوسیتی، ...

و از طرفی دختر مرموز هم به بوکفسکی علاقمند است و ایثن برای جلب توجهش بوکفسکی می خواند و نقل قول های ناقصی از آن را از بر می کند ..

نگهش داشتم تا در یک روز مالیخولیایی دیگر ببینمش.

* این جمله روی تابلوی کوچکی در ابتدای ورودی خانۀ بزرگ میکن وود در همین فیلم نوشته شده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بیشتر از یک سال است که منتظرشان هستم.

در سومین انیمیشن، مینیون ها از زیر سایۀ Gru بیرون آمده اند و فیلم را به نام خود کرده اند! ماجرای مینیون ها پیش از پیدا کردن Gru!

بخش سخت ماجرا این است که فیلم با کیفیت پایین آمده و جلو چشم است اما باید منتظر کیفیت بهترش بمانی!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٥ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاوس کثافتِ عقده ای ِ بی شعور ِ

بدبخت بیچاره! گریهگریهناراحت

فصل 6، اپیسود 7

_ البته هاوس نهایتش شیطان صفتانه برخورد کرد، این آدم های طرف حسابش بودند که تصمیم گرفتند به قول دکتر Cameron توی تلۀ بازی ش بیفتند یا نه.

آفرین Forman! اگر این Chase خر به حرفت گوش می داد، به جای گوش دادن به حرف های هاوس، الان وضعیت بهتر بود.

* الاغ تر از این هم که بشود دوستش دارم، هاوس رو.

** 13! هیچ کس ثرتین نمی شود! همیشه دوست داشتنی! عاشقشمبغلقلب

این کادی چی میگه این وسط با این انتخابش و ...؟ زنکۀ بدلباس!!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٧ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از آن جا که مدتی است تقریباً کتاب نمی خوانم، یکهو به سرم زد دربارۀ کتاب های سال های دور بنویسم که در حقشان جفا شده؛ کتاب هایی که خوب و تأثیرگذار بودند ولی این جا چیزی درموردشان ثبت نشده و یادداشت هایی که از بیشترشان برداشتم گم شده اند.

شاید با نوشتن از کتاب ها طلسم کتاب نخواندن من هم بشکند.*

*درِگوشی: البته گاهی چیزکی می خوانم ولی برای دلخوشی، هنوز یکی را هم تمام نکرده ام. فقط دل زده ام به دریا و هفتۀ پیش رفتم کتابخانه و با سه کتاب بیرون آمدم! معلوم نیست قرار است کجا را فتح کنم!

 

اولین کتابی که می خواهم درمورد آن بنویسم رنج و سرمستی از ایروینگ استون است. این کتاب زندگی نامۀ خواندنی و حجیم میکل آنژ، مجسمه ساز و هنرمند ایتالیایی، است. استون چند زندگی نامۀ دیگر هم نوشته؛ مثل شور زندگی (زندگی نامۀ ون گوک)، شاید هم کتابی درمورد زندگی فروید (؟)، .. و البته کتاب دوجلدی دیگری به اسم گنج یونانی که به خاطر خوشایند بودن اسمش آن را گرفته بودم و نیمه کاره ماند.

سال دوم دبیرستان به صرافت عضویت در کتابخانه ای افتادم که در مسیر مدرسه قرار داشت و تنها کتابخانۀ عمومی شهر بود. این کتاب از اولین هایی بود که این کتابخانه امانت گرفتم و با اشتیاق بسیار خواندمش. اسمش را از 2-3 سال پیش در خاطر داشتم؛ وقتی در ماه های آخر سال تحصیلی سوم راهنمایی رمانی از قدسی نصیری را می خواندم (بی سرپرستان؟؟_ اسمش یادم نیست!) و در آن، یکی از شخصیت ها به اسم این کتاب اشاره کرده بود. نام کتاب و شخصیت محوری اش آن قدر جذاب بود که مرا به دنبال خود بکشاند و از اقبال خوش بیابمش.

کتاب از کودکی میکل آنجلو تا پایان زندگی اش را در بر می گیرد. آن چه یادم مانده بداخلاقی و سختگیری پدر است و استعداد سرشار پسرک و روحیۀ تند و آتشین خود میکل آنجلو، و اینکه شاعر هم بوده و گاه دمی به خمرۀ عشق و عاشقی هم می زده و .. بازهم تا جایی که به خاطر دارم، عشق واقعی اش بانویی اشراف زاده بود که به هم نرسیدند. و اینکه برای هرچه طبیعی تر درآوردن اندام انسانی از دل سنگ ها، پنهانی کالبدشکافی هم می کرد.

در انتهای کتاب هم چند تصویر سیاه-سفید ضمیمه شده بود از فیلمی که گویا برمبنای همین کتاب ساخته شده است. نقش میکل آنژ را مرحوم چارلتون هستون پیشانی بلند بازی کرده که درنقش بن هور هم ظاهر شده و ازقضا، بن هور هم مثل میکل آنژ، از شخصیت های محبوب من بوده. آن موقع خیلی مشتاق بودم اتفاق خوشایندی بیفتد و معجزه ای بشود و بتوانم این فیلم را ببینم. این آرزو هم در غبار سالیان و کوتاه دستی فراموش شد و تا به امروز برآورده نشده.

فکر می کنم این جمله از میکل آنجلو باشد «در جنگ عشق، آنکه گریخت، بُرد». از متن کتاب یادم مانده و مربوط به دوران جوانی اوست.

** شورشی منم که علیه کتاب نخواندنم قیام کرده ام! و میکل آنژ است، چون کتاب دیگری دربارۀ زندگی او نوشته شده به اسم رومی ِ پرآشوب.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٧ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. جابز جوان استادش را در محوطۀ دانشگاه می بیند. استاد به او پیشنهاد می دهد که برگردد سر کلاس درس، رشته ای را انتخاب کند که به آن علاقه دارد، خلاصه به شکلی مشغول تحصیل بشود.

جابز: نمی خوام پول پدر و مادرم رو برای گرفتن مدرک احمقانه ای مثل مهندسی هدر بدم.

استاد: ببخشید، یعنی الان دیگه مدرک گرفتن هدر دادن وقت و پول شده؟

جابز: واسه بعضیا آره، اما برای بعضیا اعتبار میاره..

یقۀ کت استاد را جوری لمس می کند که انگار بخواهد آن را صافش کند

و ادامه می دهد: و مایۀ اعتبار کارشونه (یعنی استاد).. بعداً می بینمت.

و استاد همچنان صدایش می کند و انتظار دارد برگردد: استیو ...

این که آدمی در جوانی، این طور با اطمینان حرف بزند و خلاف جریان آب شنا کند و هیچ پشتوانه ای مهیا نکند تا اگر برنامه هاش عملی نشد، برگردد به نقطه ای مطمئن و دست کم مدتی آسایش خیال داشته باشد_ تا از نو شروع کند یا سرش را بیندازد پایین و زندگی ای معمولی داشته باشد_ را تحسین می کنم. اما این کار جابز ته دلم را لرزاند. فکر کردم من کی از این کارها کرده ام؟ من هیچ وقت، قبل از این که کاری را تمام کنم و نتیجه اش را ببینم، این قدر با اطمینان حرفش را نزده ام. همیشه درصدی برای موفق نشدن در نظر گرفته ام. شاید هم ذهنم درصدی برای دلزدگی من درنظر گرفته! چیزی که خیلی وقت ها خودم را با آن می شناسم. این که اگر کاری از زمان معهودش بگذرد یا خیلی طول بکشد، دیگر آدم آن نیستم، یا بخشی از من مالِ آن نیست. وقتی خودت را کاملاً وقف چیزی نکنی نمی توانی موفقیت کامل به دست بیاوری. حتی اگر ظاهراً همه چیز خوب باشد و خیلی ها بخواهند جای تو باشند، خودت می دانی چه خبر است؛ از ضعف و قوت هایت آگاهی و یادت می آید کجاها کم گذاشته ای.

ترسیدم! از این که فهمیدم، جابز/ اشتون کوچر، فیلم نامه نویس یا هرکس و چیز دیگری یادم آوردند من_ چون خودم را می شناسم*_ روی چیزی «صددرصد» سرمایه گذاری نمی کنم، ترسیدم. بدتر!: چون بلافاصله ذهن بدجنسم به یادم آورد آن درصدی را که برای «نشدن» کنار می گذارم، به جای ارتباط دادن به این روحیۀ خودم، می اندازم گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک. آدمی که اهل چیزی باشد و دلش با چیزی باشد، در طوفان هم پی اش می رود و با این درصدهای من تسلیم نمی شود.

جابز روی چمن ها راه می رود و همه می دانیم سال ها بعد به نتایج بزرگ و انکارناشدنی ای دست پیدا می کند. حتی همان سال های جوانی هم چیزی به اسم «شکست» را نمی بیند. باید حتماً از هر مرحله ای با موفقیت رد شود. یعنی چه؟ پروژه اش را نیمه تمام بگذارد؟ خدایا! چند نفر در دنیا اینطور هستند یا بوده اند؟ باز هم می خواهم خودم را بسپرم به دست جریان طبیعی: «خیلی کم! آدم های خیلی کمی اینطور هستند/ بودند/ خواهند بود». از کجا معلوم؟ مگر موفقیت فقط در کارهای جابزی و گیتسی است؟ آدم های مصمم همه شان مشهور شده اند؟ چندنفر بوده اند که در زندگی شخصی و خانوادگی همین قدر، یا شاید هم بیشتر، مصمم بوده اند و چیزهایی را پیش برده اند که کسی به خودش زخمت نداده یا لازم ندیده آن ها را در تاریخی، چیزی ثبت کند یا به رخ دنیا بکشد؟ بهانه نیاور!

* این «شناخت» است. شناخت خوب است اما قدم اول است. باید همیشه این خصلت را روحیۀ شخصی ام به حساب بیاورم یا شروع کنم به تغییرش یا بعضی جاها آن را کنار بگذارم؟

2. یادم آمد دست کم یک بار در زندگی چنین کاری کرده ام. اما چیزی از آب درنیامد که اسمش را کار «جابزی» بگذارم. فقط مرحلۀ اول را با موفقیت طی کردم. شاید خیلی ها همان را برای صاف کردن یقۀ دنیا از طرف من کافی بدانند، اما خودم می دانم آن طور که من یقۀ کائنات را در دست گرفته بودم باید قدم های بیشتری بر می داشتم.

نه! یک بار دیگر را هم همین الان به یاد آوردم! خیلی خیلی جابزی! اما از آن ها که در تاریخ ثبت نمی شوند. یقۀ کسانی در دستم بود که هیچ کس به یقه شان دست نمی زد! هیچ کس فکر نمی کرد لازم باشد چنین کاری بکنم. هیج وقتِ هیچ وقت پشیمان نشدم، اما بارها پیش آمد در نظر بگیرم اگر این کار را نمی کردم چه موقعیتی داشتم و چه می شد و چه نمی شد. حتی گاهی، باز هم بدون این که پشیمان شده باشم، فقط فکر کردم شاید اگر به یقۀ کسی کار نداشتم برایم خیلی بهتر هم می شد. ولی همۀ «بهتر»ها به یک شکل معنا نمی شوند.اتفاقاً همین دست به یقه شدن های این طوری روی باقی دست به یقه شدن هایم تأثیر گذاشتند. دقیقاً همین طور است! ولی باز هم پشیمان نیستم. زندگی من مجموعه ای از کرده های خودم و دیگران است. همین است که هست.

_فقط این میان احساسی باقی می ماند که همیشه در گوشم زمزمه می کند: پس تو کی می خواهی یک تکان حسابی آدمیزادی خودت-پسند-ی به خودت بدهی؟؟

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آن قدر که اپیسودهای آخر فصل 5 تحت تأثیرم قرار دادند، قرار گذاشته بودم اوایل فصل 6 را شب ها تماشا نکنم. در پست پیش نویس شدۀ منتشرنشده ای بیشتر درموردش نوشتم، این جا دیگر اشاره نمی کنم.

حالا شانس ما را ببین!! اپیسود اول فصل 6 یک ساعت و نیم است و اندازۀ یک فیلم سینمایی وقت می برد!

نتیجه این که House با همان شیطنت موذیانه اش به من نیشخند می زند و من  باید یک شب دیگر با نگرانی به خواب بروم.

*مگر این که بعد از تماشا، چند صفحه کتاب بخوانم و باری که House روی دوش آدم می گذارد، کمی سبک تر شود.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ [اینجا] دنبال موسیقی فیلم Divergent می گشتم که بین کارهای موجود از هانس زیمر چشمم افتاد به موسیقی «خانۀ اشباح». فیلمی که از روی رمان محبوب من ساخته اند و مطمئنم نباید هیچ وقت آن را ببینم! بنابراین نمی دانم موسیقی آن چطور بوده و آیا دوست دارم بشنومش یا نه.

بعد، این میان، یادم افتاد چقدر دلم برای موسیقی فیلم «عشق در زمان وبا» و صدای شکیرا روی گذرگاه های صعب و روزگار تب آلود طفلک فرمینا تنگ شده! و خب، این یکی انگار موجود نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر. باید جای دیگری بگردم.

__ دست کم دو فیلم دیگر هست که درموردشان ننوشته ام. یکی شان The rite است که قابل عرض نبود و پرونده اش را همین جا می بندم؛ جن گیریِ نه چندان ترسناک (خدا را شکر!) با بازی آنتونی هاپکینز_ که فکر می کردم وزنۀ سنگینی در فیلم است و قرار است فیلم خاصی ببینم و .._ و هنرپیشۀ کاپتن هوک سریال خودمان :) فیلم به نظر من پیام خاصی نداشت و همچنین جلوه های ویژۀ آن چنانی و .. آن چه سعی داشت بگوید، دیگران گفته بودند؛ یک جور شک و تردید به خود و خدا و کنار آمدن با آن.

فیلم دیگر زندگی نامۀ استیو جابز است که شروع آن برای من خیلی خاص بود و بعداً درموردش جداگانه خواهم نوشت.

___ سال پیش چیزهایی این ور و آن ور می دیدم درمورد فیلم جدید [فاتح آکین] که موضوع آن نسل کشی ارمنی ها در ترکیه است. دست کم 1-2 فیلم دیگر از سینمای ترکیه هست که دوست داشته ام ببینمشان ولی هنوز پیش نیامده. متأسفانه موضوع و داستان آن ها را هم فراموش کرده ام! فقط یادم مانده فیلم هایی هستند که باید دیده شوند. این هم از برکات به موقع یادداشت برنداشتن!

نمی دانم چطور، به اشتباه، در ذهنم مانده بود که نام فیلم آکین The wall است. دیروز که به صرافت پیدا کردنش افتادم، فهمیدم The cut درست است! [و گویا به «زخم» و «بریدگی» اشاره دارد].

____ فصل 5 سریال House تمام شد! کنار آمدن با چند اپیسود آخر واقعاً سخت بود (و هست) و چشم های گرگوری طفلک در پایان فصل، در دفتر ویلسون!! فکر می کنم باید فصل 6 را روزها ببینم تا شب ها راحت تر بخوابم، مگر این که داستان به جای تحمل پذیر تری برسد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مادرم می گوید: گم کردنِ خود هنر است.

Divergent را هفتۀ پیش دیدم. گویا از آن فیلم هایی است که دنباله دارد. بازی ها خوب بودند، داستان هم دوست داشتنی و دنبال کردنی. موسیقی هم فوق العاده! حتماً به خاطر هانس زیمر بود.

داستان از آن ماجراهای پادآرمانشهری است که جامعه را طبق استعداد افراد طبقه بندی می کنند و .. ابتدای فیلم فکر می کردم «کتاب این یکی زودتر نوشته شده یا The giver؟ و این که چه لزومی دارد قصه یا موتیفی تکرار شود؟» اما بعدتر نظرم عوض شد. این یکی پر از ماجرا و اکشن بود و آن یکی، همان انتقال خاطرات و حضور «بخشنده» برای دوست داشتنش کافی است. باقی چیزها بستر مناسبی است برای انتقال حرف نویسنده.

«واگرا»ها کسانی هستند که بیش از یک استعداد در خود کشف می کنند و این مسئله موردپسند مدیران جامعه نیست. و همیشه چیزی وجود دارد که نظم این جامعه ها را به هم بریزد؛ بخشی از نخبه ها، به حق یا ناحق، علیه روند پذیرفته شده قیام/ توطئه می کنند و ..

طبق معمول، من هم خودم را طبقه بندی کردم؛ طبقۀ راستگوها چندان جذابیتی نداشتند، دانشمندها زیادی تافتۀ جدابافته بودند، بی پرواها واقعاً وسوسه کننده و پرکشش اما ترکیبی از کشاورز و فداکار و بی پروا بهتر به نظر می آمد. آن وقت این ترکیب می تواند حتی راستگو و فرهیخته هم باشد! وقتی ببینی نمی توانی خودت را در یک دسته محدود کنی پس دوست داری از هر چیزی مقداری داشته باشی. اینطوری می فهمی خودت هم واگرا هستی و باز طبقه بندی زیر سؤال می رود و باقی ماجرا.

بیشتر از همه، آن بخش های مقابله با ترس ها رو دوست داشتم و اینکه بیشتر ترس های 4 مثل ترس های من بودند! شخصیت دوست داشتنی هم، برای من «مادر» بود و از جهاتی Tobias.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از زمستان 90 که بار اول سریال House M D را دیدم، سایۀ بزرگ دوست داشتنی اش همچنان در ذهنم مانده؛ حتی با بدخلقی ها و آدم نبودن هایش، حتی با این که چند وقتی است از ابتدا شروع کردم به دیدن آن، تا برسم به همان نقطه ای که مجبور بودم رهایش کنم. همیشه در خاطرم مانده بود دست کم 5 فصل از این سریال را دیده ام، یا ماجرایش با سه همکار ابتدایی اش 1-2 فصل طول کشیده و ماجراهای آن همه آدم بعدی که در یک اتاق بزرگ آمفی تئاتری، پخش و پلا، می نشستند و نظر می دادند تا درنهایت تعدادی رفتند و تعدادی ماندند، بیش از یک فصل بوده. در حالی که هیچ یک از در-یاد-مانده هایم درست نبودند! تنها 4 فصل را تماشا کرده بودم و ...

همان 4 فصل را هم دوباره با لذت نگاه کردم. انگار قرار است چند سال بعد دوباره از اول همۀ داستان ها را مرور کنم. و فصل 5 برای خودش دنیای دیگری است از House. و به نظر می رسد فصل 6 هم دنیای دیگرتری باشد. چون بین 5 تا 7و8، این چند سال، خلئی بوده به اسم فصل 6، که نداشتمش، و حالا ماراتن وار اپیسودها را دانلود می کنم. هربار دزدکی و با اشتیاق هر اپیسود تازه از تنور درآمده را چک می کنم تا مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. و بهانۀ واقعی، دیدن House در هیئتی جدید است و داستانهای وهمی ای که در ذهنم می سازم تا این 4 اپیسود باقی ماندۀ فصل 5 تمام شود و بروم سروقت 6 و ببینم چقدر از حدس هایم درست بوده اند و ماجرا چیست و ... و .. و .............



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  «من کمی خسته‌ام، آیا تمامی اطلاعاتم را دریافت کردید؟ می‌خواهم چرتی بزنم.»@

حتماً چند سال دیگر کتابی هم درمورد ماجرای این کاوشگر طفلکی_ Philae فیلای/فیله_ می نویسند فیلمی می سازند*، با ماجراهایی که در ذهن بتوان تصور کرد.. از نرسیدن نور خورشید به آن، خاموش شدنش، .. و اینکه این روزها نور خورشید دریافت کرده، دارد شارژ می شود و ... روشن می شود. چه اطلاعاتی قرار است به ما آن ها که روی زمین منتظر بوده اند، بدهد. و ماجرای اصلی حتماً آن ساعت های به خواب رفتنش و قطع شدن ارتباطش با زمین خواهد بود. داستانی شاید بدون گفتگو (یا حداقل گفتگو)، با موسیقی متنی که فضای بیرون از اتمسفر زمین و لایتناهی بودن کیهان را به ذهن منتقل کند.

بعد هم فیله جان رها می شود، جایی در همان ذهن، (حالا یا در فضا می ماند، یا می آورندش به زمین و در محلی می گذارندش متعلق به یادگاری های فضایی،..) و داستان ادامه دارد.

[نام فیلای برگرفته از نام جزیره‌ای در رود نیل است که کشف ستونی هرمی در آن منجر به رمزگشایی از روزتا استون شده‌است،‌ سنگی آتشفشانی که در سال ۱۷۹۹ در مصر کشف شد.]

 

* ساختن فیلم با جلوه های بصری مسلماً هیجان بیشتری دارد.

** موقع تایپ «کاوشگر» را اشتباه نوشتم! خیلی وقت بود این کلمه را ننوشته بودم.

@فرودگر  فیلای روی توئیتر خود این پیام را نوشته بود، به نظر می‌آید این ادبیاتی است که آژانس فضایی اروپا از آن برای اعلام برقراری تماس با فرودگر استفاده می‌کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روز و ساعت آقا خرسه فرارسید و با [Paddington] دیدار کردم؛ البته با تماشای سفرنامه ش به لندن. حیف که نمی شود اسم خرسی اش را گفت یا نوشت. چون این کیبرد آدم ها هم، مثل زبانشان، حروف «خرسی» ندارد.

خلاصه اینکه ماجرای من و آقا خرسه بر می گردد به دوران کودکی ام، همان سالهایی که کم کم حافظه ام به طور مرتب تری شکل می گرفته و شروع کرده به ثبت چیزهای بیشتر و پیوسته تری... من [مجموعه ای عروسکی] به خاطر می آورم با خرسی که کلاه بزرگ داشت و ژاکتی بزرگ که توی تنش خوب نشسته بود. کلاهش را قدری یک بَری می گذاشت، یا کلاً یک طوری که دل مرا بدجور برده بود (چون از بچگی دوست داشتم کلاه هایم را به طرز عجیبی سرم بگذارم که همه به آن ایراد می گرفتند)، چمدانی کوچک_ درحد کیف سامسونت؟_ داشت که راه به راه از توی آن ساندویچ مربا بیرون می آورد و نوش جان می کرد. دوبلور راوی هم ترکیب «ساندویچ مربا» را طوری ادا می کرد که قرار بود برای من هم خوردن آن سنّت بشود، ولی خب، نشد.

بله، من عاشق این آقا خرسه شده بودم، طوری که توی فانتزی هایم قرار بود بعداً با او ازدواج کنم. و چون نمی شد، توی ذهنم تبدیل شدم به آقا خرسه تا او را برای خودم نگه دارم. شاید ده سال بعد، اتفاقی پارچه ای را در مغازه ای دیدم که در قفسۀ پارچه های ملافه و پردۀ اتاق کودکان بود. ولی با اصرار من، پدرم مقداری از آن را برایم خرید و تبدیلش کردم به یک سارافون شلوار دار، می پوشیدمش و از داشتن مجدد آقا خرسه خوشحال بودم.

بالطبع از ساخته شدن فیلمش هم خوشحال شدم و دیدنش را گذاشتم برای فرصتی مناسب و ...

فیلم خوبی بود. از لندن بارانی و منزل چند طبقۀ آقای براون و دیگ های جوشان مربای پرتقال گرفته تا موزیک زنده ای که چندبار جلو چشم آقا خرسه اجرا شد.. و کبوترها... و همه چیزش! کلاً دوستش داشتم و بوس به [آقا خرسه!] <3 :-*



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/٢٢ | ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«او تمام سالهای ناپدید شده رو به یاد میاره، در حالی که پشت پنجره ای غبارگرفته ایستاده ونگاه می کنه. همۀ آن چه متعلق به گذشته است رو می بینه اما نمی تونه لمسشون کنه و همۀ اون چه می بینه، تیره و تاره».

فیلم دیگری از کارگردان شبهای بلوبری؛ In the mood for love
[اینجا] خیلی خوب هم خلاصۀ ماجرای فیلم را گفته، هم به آن نگاه کرده.

فقط باید بگویم همه چیز به جا بود، درست و دوست داشتنی و پذیرفتنی.

لینک بالا نیاز مرا به نوشتن بیشتر برای ثبت لحظات خوب فیلم برطرف کرد.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داستان خانواده ای از اهالی موسیقی که به یک باره دود می شوند! فقط ژولی می ماند و بار بزرگ اندوهش. می رود که ناشناس زندگی کند (آپارتمان خالی اش و وسایلی که به مرور در آن می چیند واقعاً دوست داشتنی اند!). اما گذشته هی در کارش سرک می کشد.

موسیقی متن فیلم، انگار همان نت هایی هستند که در ذهن شخصیت ها، و بیشتر ژولی، نواخته می شوند.

باز هم آن قدر گفتگو و کلام در فیلم کم است که برای این یکی دیگر چیزی از متن فیلم یادداشت نکرده ام. فقط نکته های دیداری و .. را نوشته ام. موسیقی هم شخصیت خاص خود را دارد و جایگاهی والا.

و صلیب، شاید نشان عشق بین زن و شوهر بوده، که ژولی آن را به پسر  می دهد ( چون نمی خواهد چیزی از گذشته با خود داشته باشد) و بعدتر که ماجرا روشن می شود، لنگه اش را بر گردن آن زن می بیند.

*سه گانۀ رنگ ها: آبی، کریستُف کیشلوفسکی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_اگه (در خواب) بمیریم چه اتفاقی میفته؟

_ میفتیم تو یه برزخ. فضای بدون ساختار رؤیا.

_ اون پایین چی هست؟

_ فقط زندگی در ضمیر ناخودآگاهِ ابدی. هیچی اونجا نیست، به جز چیزهایی که ممکنه از کسی باقی مونده باشه که اونجا بوده و قبلاً گیر افتاده بوده..

Inception, by: Christopher Nolan

 

گاهی آدم می خواهد در دنیاهای موازی سیر کند؛ از آفریده های تخیلش گرفته تا شبکه های مجازی، هرجا که انگار زمانی برای خودش خانه زندگی به هم زده، یا کنجی درست کرده و خاطراتی داشته (نه خاطره بازی؛ همان خلق لحظات).

تصویرهایی که بخشی از دنیا/دنیاها هستند؛ انگار در هوایشان نفس کشیده ای و سردی و گرمی و زبری و نرمی بعضی گوشه ها را بارها تجربه کرده ای.

گاهی سرک کشیدن به یکی از این دنیاها باعث انتشار حال و هوایش به واقعیت* می شود: در مسیر آشپزخانه به کنج هرروزه ام، با رد شدن از هر بند بین سرامیک ها، تصویر جدیدی شکل می گیرد؛ باید اینجا بنشینم و فلان کار را بکنم، اینجا را باید چنین کنم تا چنان شود، ...

*واقعیت؛ بیشتر به معنای لحظۀ کوچکی که در «حال» در اختیار داریم. تنها چند رشتۀ محدود از کلاف عظیم آنچه واقعاً حضور دارد را می توان در دست گرفت.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ اِرل: مکس! کرولاین خبرهای خوبو بهمون داد؛ اینکه می خوای بری مدرسه ودوباره امتحان تاریخ بدی. آفرین!

مکس: آره، دیشب شروع کردم به خوندن و می خوام از طرف تمام سفیدپوستا به خاطر تمام چیزایی که [در طول تاریخ] پیش اومده و پیش خواهد اومد عذرخواهی کنم.

اِرل: قبوله! البته به جز برده داری و گَپ!

 

__ اُلگ: وایسا ببینم! وقتی میگی حق رأی برای زنها، منظورت غیر از رأی دادن در برنامۀ امریکن آیدل هست؟؟

*عجب حرفی! :)))

امریکا و امریکن آیدل!!

 

**انتهای فصل سوم



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«شاید تو زنی باشی که هرگز ندیدم».

_ قرمز کیشلوفسکی را از سفید و زندگیِ دوگانه بیشتر دوست داشتم. ولنتاین دلپذیرتر از ورونیک بود، و شخصیت مقابلش، قاضی پیر بازنشسته با خانه و زندگی انگار تک افتاده اش.. باید فیلم را دوباره دید، یا هرازگاهی تکرارش کرد. ژوژ! شخصیتی که قابلیتش را دارد با او دوست شوی و وقت بگذرانی.

صحنۀ آخر، بازماندگان حادثۀ مانش، می گفت بهتر است آبی و سفید پیش تر دیده شوند. سفید را که قبلاً دیدم و آبی مانده فقط. یعنی در انتهای سه گانه، شخصیت ها از طوفان زندگی شان جان به در برده اند؟ حتی با آن وضعیت دومنیکِ سفید؟

__ چقدر حالتهای چهرۀ ایرنه ژاکوب آدم را یاد لیلا حاتمی می اندازد! تقریباً همان قدر دوست داشتنی و توجه برانگیز، وقتی تردید می کند، خیره می شود، نگران می شود یا لبخند می زند.

تصویر ولنتاین روی بیلبورد چه می گفت؟ طراوت زندگی؟ منطبق باحالت چهره اش بعد از نجات یافتن. حیرت؟ وحشتی که قرار است به رضایت تبدیل شود؟

___ غیر از باقی قرمزهای فیلم، اسم ولنتاین هم به زنگ قرمز اشاره دارد.

____ [دانلود soundtrackهای فیلم قرمز]



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چرا کریستوفر نولان فیلم هایش را طوری می سازد که آدم احساس وابستگی غریبی با آن ها پیدا می کند؟

چرا او رحم و مروت ندارد؟

چرا من باید دلم پیش Inception و Interstellar ایشان بماند؟

چرا من باید بخواهم بیش از 2 بار این فیلم ها راببینم؛ هم از لحاظ بار عاطفی معقول و سیراب کننده ش هم از لحاظ پیچیدگی؟

چرا من فیلم های دیگر ایشان را ندیده ام؟



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حیف بود این را نگویم:

آن تکۀ فیلم را خیلی دوست دارم که Leslie (ناتالی پورتمن) ماشین را به دخترک نمی دهد، برخلاف قرارشان. ماجرای ماشین را برایش تعریف می کند و بلافاصله می گوید اصلاً ماجرا طبق قرارشان پیش نرفته که بخواهد ماشین را به او بدهد! به دخترک دروغی گفته و دخترک، به واقع، ضرر هم نکرده. حالا چرا همان اول قضیه را روشن نکرده و او را با خودش به این سفر ولنگارانه برده:

Leslie: Maybe I didn't want to share. Maybe I just wanted to see how trusting & Gullible you are

?Maybe I just wanted a company, you know



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تازگی ها کارم این شده هر روز به آن سایت فیلم های خاص سر می زنم، ببینم فیلم هایی که اهالی حرفه ای فیلم معرفی کرده اند در آن هست یا نه. بعد هم به گنجینۀ خودمان نگاهی می اندازم ببینم اگر آنجا بوده باشند، دوباره کاری نکنم. وقتی می بینم خیلی کم پیش می آید از قبل از این فیلم ها داشته باشم، درمورد گنجینه بودن گنجینه مان شک می کنم.

__ بعضی فیلم ها را باید پاک کنم چون واقعاً درحد نگه داشته شدن یا حتی یک بار دیده شدن نیستند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیدن جای تاولی که حتی سرش هم باز شده، تبدیل به زخم شده، و دیگر رو به بهبود است واقعاً جای تعجب داشت. به تابستان فکر کردم و گرما و حتی یقۀ بدِ لباسی.. ناگهان یاد کیسۀ آب گرم افتادم که با این یادگاری باید نامش کیسۀ آب دااغ یا جوش بوده باشد و به جهت کتف گرفته ام، دیگر حواسم به این طور چیزها نبوده.

ملکۀ برفی به سیدنی گلَس: آینه ها بازتاب دهندۀ احساس ما، آرزوها و ماهیت ما هستند، و ظرفی موقتی برای ترک های کوچک روح ما.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ٥:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[Into the woods] را به سختی به پایان بردم.

امیدوارم بعدتر چشمم نخورد و گوشم نشنود که فیلمی بوده چنین و چنان! با ارزش های فلان و بهمان! شانس که نداریم! از چیزی خوشمان آمده و سطحی بوده، از چیزی خوشمان نیامده و شاهکار از آب درآمده :/

مریل استریپ ش خوب بود! [گرگ]ش هم! :دی

__ مدتی است عکس هم نمی شود آپلود کرد!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«فکر می کنم توی این دنیا تنها نیستم»

زندگیِ دوگانۀ ورونیک دومین فیلمی است که از کیشلوفسکی می بینم. اولی سفید بود و سال 86، گمانم، که به خاطر اسم کارگردان دیدمش و ممکن است چیز زیادی از آن نفهمیده باشم. ریتم خاصی داشت و حرفهای خاص؛ مثل همین فیلم زندگی ِ ...

سفید بخشی از سه گانۀ «رنگی» کارگردان است که اتفاقاً همین فیلم ورونیک مقدمۀ ساختشان شده. سه گانه و چند فیلم دیگر کیشلوفسکی را هم قرار است ببینم.

ورونیک/ ورونیکا عاشق موسیقی و اهل لهستان/ فرانسه است؛ درواقع دو نفرند که تقریباً بدون دیدن و شناختن یکدیگر، وجود دیگری را حس می کنند. یکی از آنها برای لحظاتی دیگری را می بیند اما همان روز از دنیا می رود ...

احساسی که این دو را به هم مرتبط می کند، احساس دوگانۀ تنهایی و تنها نبودن را القا می کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ هاوس دیگه خیلی خر شده! البته این خریتش رو هم دوست دارم، شدید!!

__ وسطش فکر می کنی اینکه میگن لازم نیس همه چی رو بدونی، و اصلاً یه چیزایی رو هم بهتره/ باید ندونی، حکمت داره. چند دقیقه بعد باز فکر می کنی بهتره بعضی از «این» چیزها رو هم دونست، گاهی و اگه کمی خوددار باشی از نتیجۀ چیزهای پنهانی بیشتر لذت می بری. (ماجرای دکتر تاوب و همسرش)

___ اینکه کادی از اون کارآگاه خصوصیه شکایت نمی کنه، چیزیه که توی واقعیت نباید اتفاق بیفته. اگه توی داستان اتفاق بیفته یه مسیر انحرافی برای داستان پیدا میشه و حواسمون از اونچه این دو به هم گفتن پرت میشه. که خب، سازنده این طور نمی خواد.

____ بلوز گلدار کادی، اول اپیسود، خیلی قشنگه! هم پارچه ش، هم مدلش!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۱ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا یادم نرفته، یک چیز خوبی که از مکس یاد گرفته م این است که مکس روی این پیراهن های اسپرت، که بیشتر شبیه لباس های مردانه اند، کمربندهای خوشکل می بندد!

واقعاً ایدۀ خوبی است و کلی لباس و ظاهر آدم را عوض می کند.

[مثل این تصویر]

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۱ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مطمئنم دیشب کلی خواب با موضوع های متفاوت دیدم اما متعجبانه، بیشترشان یادم نمانده. نمی دانم این خوابهایی که بلافاصله فراموش می شوند به کدام لایۀ مغز می روند. جزئیات اندکی از آنها را می شود در جعبه ها یا کشوهای اتاق زیرشیروانی پیدا کرد.

صحنۀ آخر که فقط همان را بلافاصله بعد از بیدار شدن در خاطر نگه داشته بودم، الآن محو شده، عوضش ماجرای قبل از آن به یادم آمده؛ با دوتا از دوستانم در شهر، که خیلی زیبا و چیزی بین پاییز و زمستان بود، قدم می زدیم و یکی شان کم کم غایب شد، چون واقعاً نزدیکمان نیست. و آن یکی آماده می شد برای عکاسی ...

فکر می کنم حداقل علت غیب شدن تصویرهای ذهنی م را می دانم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سریال House را به جایی رسانده بودم که 3 سال پیش ادامه اش ندادم.دلم راضی نمی شد همین طوری، وسط زمین و آسمان رهایش کنم. اپیسود اول از فصل جدید را هم دیدم و کمی خیالم راحت شد. اما می شد پیش بینی کرد که ابتدای هر فصل، معمولاً آغاز ماجراهای تازه است. من هم به سلامت، از یک پیچیدگی وارد پیچیدگی دیگری شدم و با همین ذهنیت به خواب رفتم. و نتیجه این شد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اول هفته تا حالا گزارش احوالم مثل هوای متغیر است؛ با ابری و همراه با رعد و برق شروع شده، نیمه ابری و نزدیک به بارندگی بوده، حتی آفتابی دلپذیر هم بوده، و با وضعیت گرفته و تیره پیش می رود. مشخص نیست به مه آلود و مرموز ختم شود یا صاف بدون گرد و غبار!

 

Mia: how come you've never written a song for me?

Adam: I don't know, I'm no good at writing about things that make me happy. If you want a song, you're gonna have to, like,cheat on me or something

Mia: What do I have to do for a whole album?

Adam: Come on. Don't get greedy



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

^_^

Mia: You always say that you left your band to become a better dad
But you were a great dad when you were in the band
You didn't have to give up something you loved so much just for us

Dad: No, baby
I didn't give anything up. I played that adventure out, and then it was time for a new adventure with you guys. And sometimes, you make choices in life
and sometimes, choices make you



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ۳:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاهاها!

یکی از فیلم های آلمودووار با بازی آنتونیو باندراس، ساخت 1988!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگر واقعاً این اتفاق می افتاد، که موهایم مث موهای ریچل وایس و ناتالی پورتمن این فیلم بایستند، همین فردا می رفتم کوتاهشان می کردم.

البته به من اطمینانی نیست، حالا فردا نه، در پروژۀ مو کوتاه کردن های بسیارم این دو مدل را هم گنجاندم.

البته یکی بود زیبایی چهرۀ ریچل را هم به من می داد بد نبود! دعایش می کردم!

_ دخترک نقش اصلی چه همه شبیه ترانه علیدوستی بود! حتی برق گاه گاه نگاهش، لب بر هم فشردن هاش، چهره اش، تُن صداش، .. فکر می کنم عمدی در کار است!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای بابا!

فیلم آرام و قلپ قلپ نوشیدنی ای که آن روز می خواستم همین بود!

حالا چند ساعت است که حلزون در هزارتو لم داده و خوش خوشانش می شود،
می خواهد تلافی آن روز را دربیارود و فیلم آن قدر مایه دارد که کمکش کد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از همان ابتدای تماشا دست به قلم شده ام و جمله ها را با کمک سایت خاصی، یادداشت می کنم. حساب می کنم این چند خط برای زمان کوتاه دیدن فیلم زیاد است، شاید وسواس گرفته ام. گرچه بدم نمی آید، اگر فرصتش بود، حداقل یک دور از روی کل فیلم می نوشتم. واقعاً بعضی جمله ها قشنگند، حیف است نوشته نشوند. نه، وسواس ندارم.

:Jeremy

I'm sorry
I don't know anyone by that name
I get about a hundred customers a night
I can't keep track of them all.
well tell me what he likes to eat
Cause I remember people by what they order
Not by their names

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من و این فیلم چند ماجرای کوچک  داریم:

_ بعد مدت ها پیدایش کردم و الآن که گذاشتمش برای تماشا، می بینم از همان کارگردانی است که چند روز پیش یکی از رفقای جدید فیلم شناس، فیلم دیگری از او را معرفی کرده برای دیدن.

__ و اما پیدا کردنش: دقیقاً زمانی یافتمش که نمی خواستمش. نه آن «نخواستن» که ردش کنم؛ به آن معنا که دنبالش نمی گشتم. اصلاً از یاد برده بودم چنین فیلمی را، که چه با حسرت نوشته های دیگران_ اغلب هرمسیان_ بر آن را می خواندم و تصویر کوچکی را همیشه نگاه می کردم، چه اسم خوشمزه ای داشت، و همیشه تجسم می کردم چطور باید آن را به دست آورم.

چند روز پیش، خیلی اتفاقی همان سایت چند پست پیش را بالا و پایین می کردم که با آن رو به رو شدم. فیلم دیگری هنوز توی تنور بود. فقط اسمش را ته دفترم نوشتم، بین لیست انبوه فیلم هایی که از همان سایت یادداشت کرده بودم، با سه تیک صورتی پررنگ فشرده درهم، که یادم بماند این یکی نوبت نمی خواهد، باید بلافاصله آمادۀ دیدن شود.

___ ماجرای بعدی ما به زمان بر می گردد. تاریخ ساخت فیلم 2007 است و من چیزی قدیم تر به یاد داشتم. انگار پس پشت ذهنم مانده و جاافتاده و خودم خبر نداشتم، برای همین از پیدا کردنش و دیدن تاریخش متعجب شدم. همیشه فکر می کردم فیلمی بوده که سال 94 خودمان یا نهایتا 95 چیزی درموردش خوانده بودم.

____ و فکر کنم همان موقع هم نمی دانستم چندتا از هنرپیشه های دوست داشتنی آن روزها و تقریباً این روزهام در آن بازی کرده اند؛ جود لا و ناتالی پورتمن و ریچل وایس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ شیطان در گوشم زمزمه می کند «برای این که خواندن کتابت را تمام کنی، سفری دیگر با مترو داشته باش».

__ دختران بدبخت ورشکسته رسیده اند به فصل سوم ماجرایشان. اپیسود گربۀ گم شده از چند جهت جالب بود؛ پررنگ تر شدن علاقۀ مکس به گربه_ این بشر روابط بسیار بد و ناقصی با آدم ها دارد ولی عاشق حیوان هاست، حق هم دارد_ واکنش سوفی به گربه و هان! هان لی هم در نوع خودش شخصیت بامزه ای شده!

___ مکس در طول زندگی از آدم ها خیری ندیده برای همین خیلی بدبین است. درعوض، عاشق حیوانات است. اوایل که کرولاین هم خانه اش شده بود، بی نهایت به اسب او محبت می کرد، حتی می بردش بیرون برای قدم زدن، و با او حرف می زد. اما کرولاین را مدام دست می انداخت. هرچه کرولاین در اینترنت دنبال راهی برای استفاده از تحصیلات و تخصص هایش است، مکس مدام دنبال ویدئوی گربه ها و سگ ها می گردد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیلم با او حرف بزن (Talk to her/ Hable co ella) محصول 2002 اسپانیا، ساختۀ پدرو آلمودووار است و در 2003 اسکار بهترین فیلم نامه را برده.

داستان آشنایی دو مرد را روایت می کند که معشوق هر دوی آن ها زنانی هستند که به کما رفته اند.

نخستین دیدار مارکو و بنیگنو هنگام تماشای تئاتر رقم می خورد؛ نمایشی که پر است از صندلی های چوبی و دو زن با چشمان بسته، همراه موسیقی، حرکات موزون دارند. مردی در صحنه حضور دارد که انگار می کوشد حرکات این دو زن را آسان کند.

به نظرم این نمایش پیش درآمد داستان اصلی فیلم است؛ زنانی که در کما هستند و ارتباط محبوبشان با آن ها. همان طور که مردهای فیلم تلاش می کنند به زنان چشم بستۀ زندگی خود کمک کنند.

تنهایی و از دست دادن مضمون های اصلی فیلم هستند.

بنیگنو،  دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم، با انسان های عادی تفاوت هایی دارد. انگار  وجه زنانۀ شخصیتش بیشتر رشد کرده. ارتباط او با معشوق خفته اش هم عجیب است؛ پیش از به کما رفتن آلیسیا فرصتی پیش نیامده بود که عشقش را به او ابراز کند اما اکنون چهار سال است که در کلینیک، در حرفۀ پرستار، از او به دقت مراقبت می کند و مدام با او حرف می زند. به دیدن آثار هنری گوناگون می رود که مورد علاقۀ آلیسیا هستند، و همه چیز را برای اون تعریف می کند.

ملاقات های مرد دوم، مارکو، در کلینیک با بنیگنو، باعث شکل گرفتن رابطه ای دوستانه بین آن دو می شود.

ریتم فیلم آرام است، چون زن ها بیدار نیستند و تنها فلاش بک هایی از زندگی گذشتۀ آن هاست که به ما می شناساندشان. تکان دهنده ترین لحظۀ فیلم از ماجرای فیلم صامتی بر می آید که بنیگنو برای خوشایند آلیسیا دیده و بر بستر او بازگو می کند.

تا اینجا به نظر می رسید بازی های فیلم، برخلاف دو فیلم قبلی که از آلمودووار دیدم، برعهدۀ مردان است و زن ها فیلم را پیش نمی برند. اما بعد از ماجرای فیلم صامت یاد شده، این طور به نظر می رسد که مردان محوری فیلم، هر یک به شکلی، در زنان جذب شده و شخصیتشان با آن ها کامل می شود. انگار از بطن زن محبوبشان آمده اند یا در آن زندگی می کنند.

فیلم، همچنان که در آغاز، با صحنه ای نمایشی در سالن تئاتر به پایان می رسد؛ صحنه ای شاد و آهنگین از رقص هماهنگ دسته ای مرد و زن.جایی که باز هم مارکو حضور دارد، بنیگنو نیست اما گویی رابطه ای جدید قرار است شکل بگیرد.

*بیشتر در مورد این فیلم:

[+] و [+] و [+]و [+]

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/٢ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

زمانی مثل حالا، که مثلاً حال جسمی م خوب نیست، یکی از لاک هایم فعال می شود و مثل حلزون در هزارتوی این لاک مخصوص می پیچم و از تنهایی و سکوت لذت می برم. انگار بیماری نباشد، زنگ تفریح باشد. یکی از کارهایی که خودش را سخت لذت بخش نشان می دهد، فیلم دیدن است. آن هم فیلمی که خاص باشد! حلزون سخت پسند، سخت پسندتر می شود و می خواهد هزارتو حال و هوایی متفاوت تر پیدا کند.

همین امروز، از سر صبح، خار خار فیلم خاص حلزون را دنبال آن انداخته؛ حلزون می گوید دلش فیلمی می خواهد که بیشتر محیط خانه و پشت میز نشستن و فضاهای آرام و ساکت داشته باشد، آدم فیلم هی بنشیند با خودش فکر کند، ماجرای سریع و پرهیجان نداشته باشد، خلاصه کارهایی بکند که ژنرال حلزون در این هزارتوی امروزی هم به فکر فرو برود.

بالا و پایین کردن ها به نتیجه نرسیده و دست آخر، حلزون را قانع کردم یکی از ندیده های پدرو جانمان را ببینیم.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۸ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سایت پیدا کرده م پر از فیلم های خاص! البته آرشیوش کامل نیست ولی کلی فیلم از تعدادی کارگردان غیر امریکایی دارد که واقعاً وسوسه کننده اند و ... کلی وقت و نت می خواهد داشتن و دیدنشان و البته فکر کردن بهشان و پیدا کردن نقد درموردشان.

از آلمودووار نازنینم هم چند فیلم دارد. کم کم آرشیو پدرویی م دارد کامل می شود! تا حالا 5 فیلم از این کارگردان پیدا کرده م و با «پوستی که ...» (بازی آنتونیو باندراس) که قبلاً دیدم می شود 6 تا. البته «پوست..» را نپسندیدم؛ خوب بود ولی بعضی خوب ها را نمی توانم بیش از یک بار ببینم/ بخوانم. یا حتی گاه همان یک بار. احتمال دارد جای خالی برای «پوست..» پیدا کنم فقط محض آرشیوبازی. هنوز معلوم نیست.

نقداً که 17 ص سایت را شخم زده ام و تند تند اسم فیلمهای اولویت دار را یادداشت می کنم، که خودش کلی شده، باز بین همان ها اولویتی ترها را علامت می زنم، آن هم با دو رنگ!!

ولی انصافاً باید همه را داشت و دید، همه را.

* به قول همان خارجی ها و صاحبان اصلی واژۀ Desperate، هم ناامیدم هم مصمم. این همه فیلم ندیده و درمقابلش گردابی چنین هائل؛ همان وقت کم و کلی کار متنوع دیگر..!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی پنج فصلی که قبلاً از سریال House M.D دیده بودم، دیروز رسیدم به وحشتناک ترینش!

ماجرای پلیسی که برای بی خیال شدن استرسها و تنشهای شغلی، به کشتزار کوچک ماریجوانایش در انباری منزل پناه می برد. بداقبالی به او مرگی دردناک پیشکش می کند، مغز به بدن فرمان درد صادر می کند و او محکوم است آنقدر درد بکشد تا بمیرد! هیچ مسکنی اثر نمی کند ... مجبور می شوند او را به کما ببرند و البته دستگاه ها باز هم علائم درد را ثبت می کنند. جناب پلیس فضلۀ کبوترهای تراس را برای کود گیاهان آرام بخش جمع می کرد و نگهداری فضله ها سمی ایجاد کرد که تنفس آن باعث ایجاد نوعی عفونت در مغز شد و ... این چند ساله جور دیگری به کبوترها نگاه می کنم !!!

_همیشه از رسیدن این داستان می ترسیدم. فکر می کردم بار دوم چطور می توانم آن را ببینم. ولی دیروز از پس آن برآمدم. بعد فکر کردم شاید چون دفعۀ اول همزمان بود با دوران بیماری خودم و ناخودآگاه با تمام بیمارهای سریال همذات پنداری می کردم این خاطرۀ تلخ در ذهنم مانده.

_ این هم از بخش های خنده دار ماجراهای همیشگی دکتر محبوب من:

اوایل ماجرا، که هنوز علت اصلی بیماری تشخیص داده نشده بود، نظریه های مرتبط با گلولۀ شلیک شده به سر بیمار را بررسی می کردند. به خاطر اجزاء ریز گلوله که در سر بیمار باقی مانده بود نمی توانستند از اون MRI بگیرند. هاوس عواقب MRI گرفتن را روی یک جسد! امتحان می کند، آن هم پس از شلیک گلوله ای به همان بخش سرش!!

Cuddy:I can't even imagine the backwards logic you used to rationalize shooting a corpse
House: Well, if I'd shot a live person, there's a lot more paperwork




تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٧ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چشمهام برای کارهایم کم اند.

کاری مثل قلاب بافی، چشم را کاملا به خدمت می گیرد و  نمی توانم هم زمان، کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. و برعکس، این جور موقع ها خیلی دلم می خواهد ببینم و بخوانم. کلاً یاد بدهکاریهام به دنیای دیدنی ها و خوندنی ها می افتم.

زمانی که چشم، به تمامی، اشغال شده فقط می شود گوش داد و من، برعکس، وسواسی می شوم که به «چه» گوش بدهم.

گاه امتحان می کنم بعضی چیزها را هم زمان ببینم و سعی کنم در حقشان اجحاف نشود، مثلا صحنه های خوب را از دست ندهم. این البته سرعت کاری را که چشم روی آن تمرکز دارد، مثل بافتن، کم می کند. ولی دیگر چاره ای نیست. گاهی به نعل باید زد و گاه به میخ.

یک تمرین خوب: دیروز این کار را با دیدن دوبارۀ یک فیلم ایرانی آرام امتحان کردم. هم تکراری بود هم دوست داشتم ببینمش.

اما بعضی کارها هستند که بخش بیشتری از حواس را می طلبند؛ وقتی بخواهی الگوی خوب و کم نقصی برای کار دربیاوری، در خیاطی یا بافتنی و ..، این کار چشم و گوش را با هم به خدمت می گیرد. اگر کتاب صوتی در کار باشد بخشی از داستان حتماً از دست می رود. اینجا فقط باید صدا باشد، بدون لزوم تمرکز روی مفهوم. در پس زمینه موزیکی باشد که صرفاً سکوت نباشد.

گاهی هم باید سکوت کرد و در سکوت هم سکوت را رعایت کرد؛ چون «سکوت سرشار از سخنان ناگفته است»، نه از آن جهت که شاعر گفته، از این زاویه که کلی داستان پشت درِ سکوت نشسته اند تا ذهن را اشغال کنند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٦ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز، خیلی اتفاقی، بحث به Audry Hepburn زیبای دوست داشتنی کشیده شد_ اصل ماجرا از شکلک های «تلگرام» شروع شد. رجینا Breakfast at Tiffany's را پیشنهاد داد و از گربۀ خپلویی گفت که cat صدایش می زنند. سیریوس، که در زمینۀ فیلم های کلاسیک حرفه ای تر است، Roman holidaySabrina , My fair lady را اسم برد. از بخت خوش این آخری موجود بود. «صبحانه...» تا شب دانلود شد و مانده دوتای دیگر، که «بانو..» بدقلقی می کند.

اما همان دیشب، «تعطیلات..» را دیدم و نیم ساعتش هم ماند برای امروز صبح.

فیلمی سیاه_سفید، بدون جلوه های ویژه و داستانی پیچیده، اما دوست داشتنی. داستان شاهزاده خانمی که کمی تنوع می خواهد؛ از نوع زندگی آدم های عادی. از تمام دیسیپلین ها و برنامه های خسته کنندۀ از پیش تعیین شده به تنگ آمده و درنهایت، شبی از شب های اقامت هیئت سلطنتی در رُم، می گریزد.

بازی تقدیر او را سرراه روزنامه نگاری ( جو برَدلی، با بازی گرگوری پک نازنین) قرار می دهد که در سر دارد بدون اطلاع شاهزاده خانم، از یک روز زندگی غیرعادی او میان مردم عادی، گزارشی پر تب و تاب تهیه کند و به بهایی گزاف بفروشد. همراهی 24 ساعتۀ آن ها بیشترین بار داستان فیلم را بر دوش می کشد.

 

روز که به شب پیوند می خورد، به گفتۀ خود شاهزاده خانم، او تبدیل به پری قصه ها می شود و باید با کفش بلورین روال عادی زندگی را ترک کند (برعکس ماجرای سیندرلا!). این روز، در شمار روزهای زندگی او نمی آید و فردا باید تمام برنامه های لغو شدۀ امروز را به سرانجام برساند.

اما ماجرای «امروز» چه می شود؟ واقعاً نمی تواند نقشی در زندگی شاهزاده خانم داشته باشد؟ پوشش برَدلی که قرار است در کنفرانس مطبوعاتی فردا، در مقابل شاهزاده خانم از بین برود چه؟ چه به سر عکس های پنهانی ای می آید که بردلی و ایروینگ از روز غیرعادی شاهزاده خانم گرفتند؟

_ ایروینگ بیچاره! چقدر برای به مقصود رسیدن برَدلی، و البته رسیدن به مبلغی بخت آورده، جانفشانی کرد! چه جفت پاها که جو بردلی برایش نگرفت و چه نوشیدنی ها که روی لباسش نریخت!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٢/٥ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. معمولاً هرروز چرخی توی سایت دانلود فیلم و سریال، که فعلاً پاتوقم شده، می زنم و اگه چیز جدیدی از بین مورد علاقه هام اومده بود میذارم برای دانلود و اگر نه، لینکایی که توی نوبتن رو فعال می کنم. گاهی م دانلود یکی رو قطع می کنم تا موارد مهم تر و جالب تر رو انجام بده.

_ حتی با سرعت حلزونی اینترنتمون، و حتی بااینکه احساس می کنم خیلی روزای فیلمی/سریالی ای دارم، بازم عقبم. حالا پوشه هایی که این و اون برام پر کردن از فیلم و سریال بماند.

_ _ گاهی هم هوس می کنم یه فیلم خاص رو ببینم. سایت هرروزۀ من معمولاً مطالب روتین میذاره و موارد خاص رو نداره؛ مثلاً فیلمای آلمودووار. باید کلی بگردم لینک سالم پیدا کنم تا تب «مورد خاص»م فروکش کنه. با این سختی ها و حرفه ای نبودن من، تونستم تاحالا سه تا از فیلماشو پیدا کنم و دوتاشو ببینم. مورد سوم رو هم گذاشتم وقتش برسه؛ یه حال و حوصله و روحیۀ اساسی.

_ _ _ امان از Volver*! دلم می خواد بهش Volver کنم :))) و بازم ببینمش.

2. عادت جدید چندروز اخیرم هم این شده که اینور و اونور اسم کتاب پیدا می کنم، یا چیزایی از حافظه یادم میاد، و میرم تو سایت کتابخونه های کشور، دوتا کتابخونۀ پاتوقم رو می گردم ببینم از بین این کتابا کدوما رو دارن تا یادم باشه این دفعه که رفتم، برشون دارم.

_ بالای یک ماهه سر به هیچکدومشون نزدم. کتاب خودم هم تازه از ص 100 گذشته.

_ _ بعضی از کتابا خیلی جدیدن و خداییش نمی شه توقع داشت همۀ کتابخونه ها داشته باشنشون. برای همین وسوسه می شم بخرمشون. بعدش اژدهای درون بهم میگه: «واقعاً؟؟ نه، واقعاً؟؟؟!!!»

_ _ _ ولی دارم اژدها جان رو راضی می کنم که یه دونه رو، که به نظر خاص و عجیب
می رسه، برام بخره. میگم: «ببین، حیفه این بین کتابامون نباشه ها!» طفلک گاهی زود قانع میشه. شاید به خاطر بهار باشه.

* به معنی «بازگشت»

** مصراعی از شعر فیض کاشانی که این روزا با صدای مهرداد کاظمی توی ذهنمه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه بار، دقیقاً وسط یه هیرو ویر، موسای جان و اژدهای درون منو بردن خیابون انقلاب و من از بین اون همه کتاب بازماندۀ روز از ایشی گورو رو براشون انتخاب کردم، بیشتر به خاطر فیلمش و آنتونی هاپکینز آرومش و مترجمش_ دریابندری_ و سلیقۀ نشر کارنامه در انتشار کتاب.توی مترو چند صفحه ای ازش خوندم. بین کار یه خبطی کردم و با شنیدن صدای آشنایی سرمو برگردوندم و همزمان «اونا» هم منو دیدن. «اونا» حسن نیت داشتن اما من هیچ وقت حوصله شونو نداشتم. گاهی وقتا هم که اومدم باهاشون راحت تر باشم دیدم نمی تونم ادامه بدم پس از همون اول چرا امید واهی بدم بهشون؟ اینطوری بهشون توهین هم نمی شه. واقعاً خیلی سخته کنار اومدن با این موارد و کنترل کردنشون. یه کم  شُل اومدن برای آدمی احساساتی، که من باشم، می تونه برابر باشه با تحمل یه رابطۀ اجباری و حداقل در نصف موارد ناخوشایند و اضافی، یا خراب کردن ارتباطی که می تونست دست به عصا و با سلام و صلوات هم پیش بره.

بگذریم. هرچی م بخوام به کتاب برگردم بازم «اونا» حضور دارن! چون «اونا» بلافاصله بعد دیدن من جاشونو عوض کردن و اومدن در دیدرس من نشستن، به رسم ادب. من اون روز حوصلۀ خودمو هم نداشتم. بیشتر می خواستم خودمو پرت کنم تو صفحه های کتاب تا کمی انرژی بگیرم ولی اینطوری نمی شد. خلاصه رفتاری در حد خر قُل مراد از خودم نشون دادم، طوری که خودم هم باورم نمی شد! این شد که باتلر عزیز رو همون جا بین صفحه ها رها کردم و بعدش هم کتابو دادم یه نفر بخونه و اونم یادش رفت بهم برگردونه. یادم باشه به یه بهانه ای بهش یادآوری کنم شاید بلایی سرش نیاورده باشه. البته شخص محترمی هست و اگرم نتونم کتابمو پس بگیرم مهم نیس.

اینطور شد که روز من هنوز به پایان نرسیده؛ یعنی چون بازماندۀ روز رو نخوندم، انگار در روزی زندگی می کنم که هنوز و فعلاً ساعاتی ازش باقی مونده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی م مثل جوراب ابریشمیای ساق بلند گرون قیمت جولیا پندلتون که رو اعصاب جودی بود ...



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کاپتان فلینت: «اُدیسه در سفر بازگشتش به آتیکا، با یه روح ملاقات می کنه. روح بهش میگه که وقتی به خونه  برسه و تمام دشمناش رو قتل عام کنه و در خونه ش ساکن بشه، قبل از دست یافتن به ارامش باید کاری انجام بده.

روح بهش میگه که یه پارو برداره و در سرزمینش پیش بره و به جایی برسه که یه نفر اون پارو رو با بیل اشتباه بگیره. اونجا سرزمینی هست که بشر دریا رو نمی شناسه، و اونجاس که به آرامش می رسه.

در نهایت، چیزی که می خوام همینه؛ که از دریا دور شم و به آرامش برسم.ـ»

 

 

چه دانستم که این سود مرا زینسان کند مجنون



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

صورتی ها حمله کردن! همه جا رو صورتی برداشته ... تمام روزای هفته حضور صورتی ها حس میشه. هر روز حداقل یه مورد دیده می شه. مسئله اینه که باهاشون کنار میام. درواقع، این منم که احضارشون می کنم. من و صورتی ها بیشتر اوقات با هم کنار میاییم. اونا قلمرو خودشونو دارن و منم مال خودمو. ولی هر روز صبح که از خواب بیدار می شم و برنامۀ روزانه مو شروع می کنم، بعد از چند دقیقه یا نهایتش چند ساعت پیداشون می شه و اونا هم شروع می کنن به تقسیم کردن روز با من. در اصل، اختصاص دادن بخشی از روز من به خودشون. نمی دونم اونا درمورد من چه فکری می کنن، آیا با همدیگه نظرشونو راجع به من درمیون میذارن یا هریک، به تنهایی، عقیدۀ خودش رو برای خودش نگه می داره و ترجیح میدن همون طور که در سکوت به من زل می زنن، به همدیگه هم زل بزنن یا از کنار هم رد شن؟

اصلاً آیا می فهمن که من درموردشون چه فکری می کنم، یا همین که من احضارشون کردم_ گویا از ظواهر امر اینطور برمیاد_ براشون کافیه تا به من بدهکار نباشن و بنابراین، اگر هم بفهمن، اهمیت نمیدن چه احساسی بهشون دارم؟

هر روزی صورتی مخصوص به خودشو داره؛ گاهی ادامۀ همدیگه ن، گاه ادامۀ صورتی های روزای قبل، در مواردی که فعلاً نادرتره برای خودشون مستقلن، و گاهی هم همون صورتی های سال پیش یا دوسال پیشن.

گاهی فکر می کنم برای کسی که آبی آسمونی باید رنگ غالبش باشه، یه جورایی مایۀ شرمه که صورتی ش بیشتر بشه. اما مهم نتیجه س. وقتی زندگی با صورتی ها امکان پذیر باشه میشه کم کم جا برای آبی ها هم باز کرد و حق و حقوقشون رو بهشون برگردوند. البته ایده آل من هم زیستی مسالمت آمیز آبی ها و صورتی هاست با غلبۀ تقریباً محسوس آبی ها، ولی همیشه نمی شه تعادل رو نگه داشت. گاهی تعادل در بی تعادلی معنا پیدا می کنه_ البته تضمینی نیست که الآن تعادل با این شرایط برقرار باشه ها_ همچنان که نظم هم می تونه در خود بی نظمی باشه.

این روزها تنها صورتی مهمی که حضورش بین باقی صورتی ها به چشم نمیاد، پاتریک استار هست.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_می خوام اسمشو بذارم استبان.

_ اسم پسرتو؟ چرا؟

_ به یاد پسر تو. این بچه مال هردوی ماست.

_ کاش بود! کاش ما توی دنیا تنها بودیم، بدون هیچ تعهدی. تو و پسرت فقط مال من ...

زندگی زنانه با تمام احساسات خوب و بدش، مشغله ها و رنج هاش.

 

* پدرو آلمودوار؛ رُسا/ پنه لوپه کروس؛ اوما؛ استبان و مادرش؛ آگرادوی ساده دل



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از خودآزاری های من این شکلیه که، عینهو کارتونا، این روزا یک هیئت فرشته ای میاد توی ذهنم و میگه: نه سندباد، نگران نباش! من بهت نیاز دارم و خوشحال می شم فلان مورد رو بسپرم به تو. هیچم دیر نیست. یادته چند ماه پیش دلهره داشتی، ولی وقتی کارتو انجام دادی فهمیدی اصن از این خبرا نبوده که بخوای بابت چیزی نگران باشی؟ ...

در کنارش یه هیئت هشدار دهنده_ حالا نه شبیه دیو، با دوتا شاخ و یه دم و چنگال به دست_ ظاهر میشه و میگه: درسته منتظر می مونم، ولی نه تا این حد!! دیگه تا کِی؟ آخه تا کِی؟ بجنب! نه، نمی خواد، همین الآنشم دیره!!...

_ و البته آدم حالش که گرفته باشه، می تونه چند قسمت جودی اَبوت ببینه تا یه چیزی ته دلش قلقلک بشه بتونه دور بعدی چرخ و فلک به سمت بالا حساب کنه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Black sails

(series)

ماجراهای قبل از داستان جزیرۀ گنج

لانگ جان سیلور هنوز شخصیت خیلی خاصی در حد جزیرۀ گنج نشده اما قابل قبوله و ویژگی های خودشو داره

از کاپتان فلینت این داستان بیشتر خوشم میاد تا باقی شخصیتا

 

My daddy long-legs

معرف حضور هست دیگه!

جودی خیلی شلوغه و غیر از اون زیادی و بیخودی دهنشو باز می کنه

اینا غیر از اینه که بگم شخصیتشو دوست دارم یا نه

 

Exodus Gods and kings

مممم... فکر نکنم چندان ازش خوشم بیاد

هنوز تموم نشده! بله این بلاییه که من سر فیلمای طولانی میارم؛ تیکه تیکه دیدن!

 

Rosewater

اینم خوب نبود! اندکی گلشیفته داشت و کمی بیشتر از اون شهره آغداشلو، و البته اون ایرانیایای دور و بر شخصیتای اصلی بهتر بودن!

چرا گائل گارسیا برنال رو اینطوری گریم کرده بودن؟ اینکه بیشتر شبیه ا.نجاد خودمون شده بود که! بهع!!

Two broke girls

(series)

:) :)

مکس خیلی باحاله حتی با اینکه خیلی منفی بینه و تقریباً وافع گرا

صداش و حاضر جوابی شو هم غیر از قیافه ش دوست  دارم

کرولاین (بلونده) اولش توی ذوقم زد اما الآن می بینم اونو هم خیلی دوست دارم ^_^

ساده دل، اما باهوش و وفادار به دوستشه

اُ اِم. جی.!!

مَکس اند کرولاین،

آی لااااوووو یووووو :))))))))))))))))

 

Continuum

(series)

بیش از دو سال پیش فصل اولش رو تقریباً تا آخر دیدم. الآن دوباره دارم از اول می بینم تا داستانش بیشتر یادم بیاد و بتونم دو ف صل بعدی رو هم ببینم. داستانش مربوط به آینده س و سفر در زمان و .. این حرفا داره.

این خانوم که توی تصویر هست، عشق منه؛ هم هنرپیشه ش هم شخصیت داستانی ش با تمام ویژگی هاش. بعدش آقای نوجوون سمت چپی رو دوست دارم که انسان تأثیرگذاریه و البته آقای سمت راستی هم که پلیس و انسان خوب و دوست داشتنی ایه ^_^



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پنجشنبه نوشت:

_ وقتی داشتم مطلب قبل رو می نوشتم یه چیز خوب اومده بود توی ذهنم که یوهو پرکشید رفت! شاید تقصیر خودم بود که وسط جمع و جور کردن ذهن خودم سرک کشیدم توی ذهن یکی دیگه (سر زدن به وبلاگ دیگه) و باهاش حرف زدم (نظر نوشتم).

_ امروز باز توی خیابون گردی ها مون چشممون افتاد به یه خونه حیاط دار و دلمون خواست از اینا داشته. خیلی سریع توی ذهنم وسایل دوست داشتنی مو توش چیدم، حتی اتاق هاشو تصور کردم و برای حیاطش نقشه کشیدم و ... همیشه اینجور موقع ها فکر امنیت یه چاردیواری که مال خودت باشه، منو می ترسوند. بالاخره خلوتی وسط روز و نیمه شب های ساکت هست که می تونه یه جوری شکسته بشه حریمش و ... در نهایت، امنیت آپارتمان رو نداره. ولی امروز برای اولین بار نترسیدم.

حتی خواستم امتحانش کنم. ببینم راهی چیزی هست که این امنیت رو تأمین کنه و رخنه ای نداشته باشه یا نه.

_ نمی دونم عصر شهرکتاب یا جاهای مشابه باز هست برای دور زدن و تکمیل لوازم مهمونی فردا یا نه. ظهر که زنگ زدم گوشی رو برنداشتن. یعنی قراره امروز کلاً تعطیل باشن یا عصر میان؟

بعدِتعطیلات نوشت:

شهر کتاب باز بود و با کلی وسواس تونستیم موارد موردنظر رو تهیه کنیم. جمعه مهمونی خوبی داشتیم و یه مهمون ناخوندۀ دوست داشتنی هم اومد که بیشتر بهمون خوش گذشت. نکتۀ باحال تقریباً همیشگی این مهمونیا هم پربارتر شدن هارد از فیلم و سریال و انیمیشن های فامیل خاص هست و سریالی که بهم توصیه کرد ببینمش.

_ هوا بهاریه و غیر از گل و گیاه، انتظار موجودات دیگه رو هم باید داشت. الآن با یه زنبور زرد و مشکی توی اتاق مواجه شدم و از پنجره به بیرون هدایتش کردم. امیدوارم شاپرک و پروانه هم از پنجرۀ باز بیان توی اتاق!

شنبه 3:33 عصر



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خوراک این روزا، بین کارای دیگه:

دو روز گذشته جرئت کردم و دوتا فیلممثلاً ترسناک دیدم. البته روز بود و تنها نبودم. همیشه دوست داشتم بتونم فیلمای خوب این ژانر رو ببینم؛ دارم تمرین می کنم، دیگه تا کجا پیش میره بعداً معلوم میشه.

Mama

 

Don't be afraid of dark

**

The imitation game

جنگ جهانی دوم و ماجرای مهم و رازآلودی که به تازگی ازش پرده برداری شد

 

Bad grandpa

اون قدری که فکر می کردم دوستش نداشتم!!

 

The nightcrawlers

«شبگردها»، گویا!

اینم خوب بود :)

**

Paddington ماجرای آقا خرسۀ محبوبم هم آمادۀ دیدنه. همچنین بخش سوم The Hobbit و ..



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٦ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«از اولین چیزایی که در اورژانس ازت می خوان اینه که به دردت از 1 تا 10 نمره بدی. صدها بار ازم خواسته شده، یه بار که نمی تونستم نفس بکشم و احساس می کردم قفسۀ سینه م داره آتیش می گیره و پرستار ازم خواست این کارو بکنم، نمی تونستم حرف بزنم اما 9 تا از انگشتامو بالا گرفتم.

بعداً وقتی بهتر شدم، پرستار بهم گفت «مبارز». و ازم پرسید « میدونی از کجا فهمیدم؟ چون به دردی که نمره ش 10 بود امتیاز 9 دادی».

ولی حقیقت نداشت. به خاطر شجاعتم نبود که به اون درد نمرۀ 9 داده بودم؛ 9 دادم چون 10 رو برای روز مبادا نگه داشته بودم، و امروز اون روز بود. این درد یه 10 وحشتناک و بزرگه!»

The fault in our stars

 

و این شادی کوچک!

 

_از نویسنده به خاطر این جمله هاش متشکرم:

« بعضی بی نهایت ها از باقی بی نهایت ها بزرگترن . و نمی تونم بگم چقدر سپاسگزارتم بابت این بی نهایت کوچکی که مال ما بوده. اونو با دنیا هم عوض نمی کنم.»

_ خیلی خوبه توی روزایی که راه گریه کردن برای چیزای از دست رفته رو فراموش کردم، بتونم برای احساس دوگانۀ به دست آوردن چیزی و خالی بودن هم زمان جای چیز دیگه ای به راحتی گریه کنم. خوشی ای که از حسرت ناگزیری برمیاد و  همدیگه رو در بر می گیرن تا معنا پیدا کنن و معنا ببخشن.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اول هفته دوباره اینطوری شدم، و می دونم تا آخر هفته که کارم تموم بشه این سایه همینطور منو تعقیب می کنه.

احساس «برادر خورشید، خواهر ماه»!

شدیدترین حالتش وقتی بود که برای بار چندم این فیلم از تلویزیون پخش می شد و من که اصلاً سبک شناسی کامل رو نخونده بودم و فرداش امتحان داشتم، کتاب به دست اومدم وسط هال و یه چشمم به متن کتاب بود و یه چشمم به صفحۀ تلویزیون و گوشم به آوازهای نصفه نیمۀ فیلم.

یه دفعۀ دیگه ش هم روزای قبل امتحان کارشناسی ارشد بود و من مدام CD فیلم Face off رو میذاشتم برای تماشا. آخرش مامانم گفت «سندباد پاشو برو درستو بخون دیگه»!!

هفتۀ قبل هم خودمو تا می تونستم با سریال خفه کردم ولی دیروز دلم مدام بهانۀ انیمیشن های محبوبم رو میگرفت.

بله، من سرنوشتمو پذیرفتم، این بخشی از شخصیت و سرنوشت منه! :دی :دی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_آیا آدم ها به دیدن سریال معتاد می شوند؟

فکرکنم، بله!

روشن تر:

آیا آدم ها به سریال ها معتاد می شوند؟

بله، بله، بله!

_ وقتی توی جریان دیدن یه سریال قرار می گیرم، بهش وابسته می شم. بعد چند اپیسود دیگه جزئی از داستان شدم و ممکنه شخصیت های خودم رو هم وارد داستان کرده باشم، یا تغییرات کوچک و بزرگی در سرنوشت شخصیت ها به وجود آورده باشم. مثل روند کتاب خوندن.

این درمورد سریال های کوتاه، حتی مجموعه ای مثل Once upon a time in wonderland، هم به راحتی صدق می کنه. و وای بر وقتی که داستان برای من رنگ و بو یا نشانی خاص داشته باشه؛ اون وقته که حتی دو اپیسود بودن The red tent هم کفایت نمی کنه و بهش وابسته می شم.

_ وابستگی به سریال درمورد من این طور تعریف میشه که: به راحتی و ممکنه حتی تا مدتی نتونم سراغ فیلم/ سریال دیگه ای برم.

* اعتیاد شیرین این روزا: House M.D

طوری که گوی سبقت از Friends طفلکی هم ربوده!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

House M D

دکتر House عزیزم رو دارم برای بار دوم می بینم ^_^ سری قبل تا اواخر فصل 5 دیدم  و بقیه ش مرتب نبود. الان که به صرافت افتادم تمومش کنم هوس کردم از اول ببینمش و خیلی م راضیم. واقعا قشنگ و دوست داشتنیه

 

اون تیکه هاش، تشخیص هاش، تنهایی ش و وایکادین و اعتیادش و لهجۀ قشنگش و تُن صداش ... هاوس بودنش.. عالیه!

 

F.R.I.E.N.D.S

«دوستان» معروف، و محبوب خیلی ها رو که از زمان پایان پخش ده فصلش تثریباً خیلی گذشته تازه شروع کردم. خورد خورد می بینم که ماراتن وار نشه و بهتر بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.

اسم سریال 6 حرفه و تعداد رفقا هم 6 تا :))

 

The Face of love

و بین اپیسودهای فراوون سریالها، این فیلم رو هم دیروز عصر دیدم.

قشنگ بود، و عجیب و کمی تلخ و شکننده ...



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_اواخر ماه پیش اپیسود اول In treatment رو دیدم.. کمی عجیب بود.. Gabriel Byrne بازی می کنه و یه دکتر روانشناسه. باید سر حوصله چندتا اپیسود دیگه ازش ببینم تا تصمیم بگیرم کلاً می بینمش یا نه.

_The wolf of Wall street رو تا نصفه دیدم و ازش خوشم نیومد. خب معلومه دیگه، دنیا _به خصوص دنیای مادیات_ چنینه و چنانه.. حوصلۀ دیدن جزئیات پلیدی هاش رو دیگه ندارم! همون فیلم و انیمیشن تخیلی که جن و پری داره و حیوونا با هم حرف می زنن و پایان خوش ماستمالی شده از این واقعیت ها بهتره. من آدمش نیستم :/

_ادامۀ فصل چهار Person of interest رو همچنان دنبال می کنم، به علاوۀ دوباره بینی Once upon a time که اونم داره به مرز می رسه.. یعنی دارم می رسم اپیسودهایی که تازگی ازش پخش شده.

باقی دیده شده ها:

Maleficent

آنجلینا جولی خیلی دوست داشتنی بود و نقشش، از کلاغش هم خیلی خوشم اومد. سوژه ... همممم... تغییر جایگاه شریر و انسان ماجرا خیلی چیز نویی نبود اما از دوران بچگی «ملفیسنت» و بعدها، ارتباطش با زیبای خفته و بعدتر، ماجرای بوسۀ عشق حقیقی خیلی خوشم اومد. بوسه خیلی عالی بود!

 

The book of life/ El libro de la vida

انیمیشن امریکایی_ اسپانیایی دوست داشتنی که آهنگها و ترانه های خیلی قشنگی داشت. بیشتر از همه از ترانه ای که مانولو زیر پنجره برای عشقش خوند خوشم اومد و ترانۀ معذرت خواهی از گاو، اون ورژنی که توی تیتراژ آخر خونده میشه. فوق العاده س!

 

یه سریال بیمارستانی تقریباً آروم دوست داشتنی پیدا کردم:

Remedy

یه خونواده که با هم کار می کنن! دکتر الن کانر که بابای سندی (پرستار)، ملیسا (جراح)، و گریفین (کمی پیچیده س ماجراش) هست. دکتر دِکِر هم نامزد سندی هست. یه دختری به اسم زویی هم همکار گریفین هست و من دوسش دارم. مامان خونواده م وکیله و خیلی کم ظاهر شده.

دکتر الن خیلی پدرانه ست نقشش. داستان سریال خیلی خاص و پیچیده نیست ولی درمجموع دوستش دارم.

_ ادامۀ سریال Outlander رو هم می بینم. اپیسودهاش کمی طولانی تر از سریال های دیگه س برای همین کند پیش میره. طبیعت اسکاتلند و زندگی تو دالانهای پیچ درپیچ قلعۀ لیوخ خیلی ماجراجویانه و شگفت انگیزه!

_Kill your darlings با بازی دَن ردکلیف رو هم دیروز شروع کردم و هنوز تموم نشده. می شد پیش بینی کرد که داستان تلخی داره ولی خب باید ببینمش. مخصوصا که ماجراش واقعیه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بین خودم و اُلاف (انیمیشن Frozen) شباهت هایی پیدا کردم؛ یکی ش اینکه منم مث اُلاف، با اینکه زمستونی م، عاشق خورشید و تابستونم.

باید یه جادوگری م پیدا بشه بالا سر من یه ابر برفی خنک درست کنه تا بتونم بدون ترس از آب شدن به علایق تابستونی م برسم!!



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مینی سری دو قسمتی:

The red tent

ماجرای تنها دختر یعقوب نبی، که از دل تورات اومده و گسترده شده. ماجرایی دوست داشتنی که دلت می خواد با وجود تمام سختی ها، قهرمانش باشی.

 

The nut job

انیمیشن بامزه ای که برندان فریزر به جای یه سنجاب خودشیفته و چلمن حرف می زد. البته این عکس سنجاب زبل ماجراس. لیام نیسن هم جای راکُن داستان بود.

اینم guy یا body که شخصیت محبوب من بود و کلا فقط یه جمله  گفت. خیلی دوسش دارم . منو یاد اُلاف Frozen می نداخت وقتی اینجوری می خندید.

 

The boxtrolls

بازم انیمیشن ولی این مدلی!

من اسمشو گذاشتم «غولای قوطی» :) :)

دوست داشتنی ترین شخصیتش این آقا پسر بود:

که هنرپیشۀ برندُن جاش حرف می زنه (سریال Game of thrones)

شخصیت بدش یه یاروییه که عقدۀ نشستن دور میز شورای شهر و خوردن پنیر رو داره ولی به پنیر حساسیت داره و بد بلایی سرش میاد. تناقض جالبیه!

 

Outlander

که فقط یه اپیسود ازش دیدم

سفر در زمان، اونم ناخواسته!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نمی دونم چرا توی گزارش دیروزم از فیلم دیدن، اینا جا موند:

Hobbit II: desolation of Smaug

ادامۀ ماجرای هابیت هست و باید صبر کنم بخش سوم/ آخرش با کیفیت خوب بیاد

 

Looper

فیلم خوبی بود و هیجان انگیز!

زمان در زمان!!

 

سریالها:

Dominion

امروز شروعش کردم. نبرد بین انسان و فرشتگان

 

Once upon a time

فصل چهار و ادامۀ نیمۀ فصل دوم

پ ن: آنا و السا واقعا دوست دشتنی ن. آنا شیطون و خوردنیه ولی السا یه جور دیگه برام دوست داشتنیه.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عادت داشتم هر فیلمی که دیدم درموردش بنویسم.. طی این زنگ تفریح که برای خودم قائل شدم _دیگه داره به یه هفته می کشه_ با دیدن چند فیلم و چند اپیسود سریال های جورواجور، حال و هوایی متفاوت با این سه ماه و خرده ای فبل رو از سر گذروندم. هربار حیرون می موندم گزارششون رو کجا ثبت کنم، یاد اینجا افتادم.

Blue is the warmest color

فیلمی طولانی؛ از هنرپیشۀ اِما خوشم  اومد ولی شخصیتش نه. همچنین هنرپیشۀ اَدل، با اینکه زیبا بود، مطلوب من نبود. شخصیت طفلکی ای هم داشت.

از اون فیلمایی بود که یه بار دیدم بعد پاکش کردم!

 

Little women

یک نسخۀ دوست داشتنی با هنرپیشه هایی خوب.

 

Horns

دلیل اصلی دیدنش بازی دنیل ردکلیف (هری پاتر) در نقش اول بود. فیلمش م خوب بود. اشاره های جالب توجهی داشت ولی فکر کنم از اونایی باشه که اهل فن بگن خیلی قوی و نو نبود. اما من دوسش داشتم.

موقع دیدنش یک صفحه یادداشت برداشتم ولی فرصت مرتب کردنشو ندارم!

 

Blue Jasmine

فکر کنم این از همه شون بهتر باشه تو این لیست؛ گرچه روی بعدی تعصب خاصی دارم.

از وودی آلن، و بازی کیت بلنشت هم خیلی خوب بود.

 

Savannah

درحال حاضر دارم تماشا می کنم و هنوز تموم نشده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ وقتی می بینی از سریال این روزهات، که فکر می کردی همه شو داری و دیدی، هنوز یه اپیسود دیگه مونده .. کلی خوشحال و هیجان زده می شی. حتی اگه تقریبا مطمئن باشی مث همیشه با یه تعلیق لعنتی چندجانبه تموم میشه و تا هفته اول ژانویه رو هوایی! البته چیزی نمونده ولی تا برای دیدن آماده بشه طول می کشه دیگه.

_به هرحال، این تعلیق خیلی بهتر از حس بدی بود که 3 روز پیش به خاطر Elias و Scarfaceتونیو دچارش شده بودم.*

_ اوهوع! از طرفی با خیال راحت دیگه میشه رفت سراغ امیلی و نولان و انتقام گرفت!

2_ گمونم خیلی چیزای «یک طرفه» چندان خوب نباشن. غیر از بعضی موارد مثل عشق یک طرفه که توش لذت و شناخت و فلان و بیسار هست، بیشتر یه طرفه ها در روابط انسانی به راحتی پذیرفته نمی شن.

مثال؟

به طور سربسته میشه گفت وقتی چیزی رو همیشه تو در اختیار دیگران بذاری، یا بدون  احساس نیاز از طرف اونا این کار رو انجام بدی. درسته که توی اون کار بهتری و سبک خاص خودتو داری، ولی به هر قیمتی نباید این کار رو انجام بدی.

مثال تر:

آدم جزوه هاش رو به راحتی به هرکس نده!

_ مفید بودن یه چیزه، احساسی که گاهی توی این رابطه ها ملموسه یه چیز دیگه. حتی اگه آدم چشمشو به راحتی روی خیلی چیزا ببنده، واقعیت رو نمی تونه تغییر بده. یه نیرویی این وسط هست که تأثیر خودش رو می گذاره.

_ اینجور موقع ها سعی می کنم انرژی مو جای قشنگ تر و مفید-به-نظر-رسنده تری مصرف کنم.

* Person of interest; s04, e09

 

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۱٠/٥ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز بالاخره زنان کوچک رو به پایان رسوندم. تماشای نسخۀ سینمایی نه چندان جدید از داستانی دوست داشتنی، با هنرپیشه هایی دوست داشتنی؛ وینونا رایدر، کریستین بیل، هنرپیشۀ نقش مگی و اِمی که بزرگ شد، و مهم تر از همه گبریل بایرن.

سنّت جدیدم _که همانا تماشای فیلم و انیمیشن در مترو هست_ داره رستگارم می کنه. خب البته، باید مراقب باشم خسته کننده نشه.

وای جو مارچ! اعصابم رو خورد کرد تا همون دقیقۀ پایانی فیلم! چقد از دستش حرص خوردم مخصوصا دو جا. ولی نمی شد بهش حق نداد بالاخره اقتضای چنین شخصیتی، اینطور رفتارها هم هست دیگه.

جدیداً به این نتیجه رسیدم که نویسندگان زن معمولاً ذهنیتی دارن که بالاخره یه جایی در آثارشون اونا رو سوق میده به سمت خلق آخر و عاقبت هایی که یه بار دوستی دور، اونو چیزی تو مایه های «عشق لولیتایی» یا «شخصیت لولیتایی» تعریف کرد. نمی دونم در حوزۀ روان شناختی هم چنین چیزی تعریف شده (البته که شده ولی اسمش؟ لولیتایی؟ دوست دارم بدونم با چه اسمی) و ...

یعنی عشق و علاقۀ دختران کم سن و سال به مردان مسن.. چیزی مثل رابطۀ استاد-شاگردی یا شبیه پدر_دختری. نه اینکه دقیقا نسبت خونی پدر_دختری باشه، از لحاظ مرید و مرادی و اطاعت کردنِ یه سر رابطه میگم.

اِمای جین استین، جو مارچ، امیلی ِ مونتگمری، ...آها! جین ایر، ایزابلا در مقابل هیث کلیف، .. خلق این رابطه بین نویسنده های مدرن تر، محوتر و کمرنگ تره یا گذراست، .. اما انگار توی ناخودآگاه زنها چنین چیزی هست. بالاخره یه طوری نمود پیدا میکنه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن