یک اتفاق خوب افتاده: اینکه بالاخره فیلمی اقتباسی دیدم که از کتابش کم نداشت و تصورات کتابی منو به هم نریخت!

با ترس و لرز و تردید The Giver رو دانلود کردم اما از دیدنش راضی بودم. فقط کاش صدای «بخشنده» کمی خشونت کمتری داشت و تیلور سوئیفت به جای رزمری بازی نمی کرد!

جوناس! جوناس دوست داشتنی! گبریل! و لی لی و فیونا! خیلی دوست داشتنی بودن.

دلم برای خوندن کتابش تنگ شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بالاخره کتاب « در جستجوی آبـی ها » رو خوندم*. قبل از عید که دستم بود حدود 50 صفحه ش رو تونستم بخونم ولی ادامه ش ندادم. هفتۀ پیش دوباره رفتم سراغش و الآن تموم شد.

طبق مطالب پشت جلدش، بخش دوم از یه سه گانه ست که اولی ش « بخشنده » ( از کتابای محبوبم ) ست و سومی ش؟ نمی دونم میشه روی « پرنیان و پسرک » به عنوان سومین بخش حساب کرد؟ اونجا هم صحبت از « مجموعه » های افراد بود که با هم زندگی می کنن. اما این دوتای اولی دقیقاً توصیف گر جامعه ای هستن که معروفه به پادآرمانشهر.

قهرمان اصلی کتاب _کایرا_ دختری با پای ناقص هست که توانایی خاصی داره؛ دوختن طرح های خاص روی پارچه براساس الهام و حرکت دستها که ناخودآگاه به نظر می رسن. توماس هم پسر نوجوونی هست که استعداد دیگه ای داره، همینطور جو کوچولو. این سه تحت سرپرستی شورای شهر قرار گرفتن و سطح زندگی شون بهتر از آدمای عادی جامعه ست. کم کم پی میبرن که راز مشترک ناخوشایندی در زندگی این سه وجود داره و ارتباط ناپیدای ناخوشایندی هم بین اعضای شورا و افراد عادی اجتماع. آنابلا _پیرزن رنگرز و معلم کایرا_ همزمان با انکار نیروی مخوف تهدید کننده ای از دنیا میره، در روز « اجتماع » ، کایرا با دیدن آوازه خوان پیر متوجه راز تلخ دیگری می شه که می تونه آیندۀ هرسۀ آنها را هم شامل بشه. آوازه خوان کسی هست که هرسال در روز خاصی برای تمام افراد ماجرای خلقت دنیا و انسانها و تاریخ فراز و فرود زندگی بشری رو از روی طرح های دوخته شده بر روی شنل و حکاکی های روی عصا با ترانه بازگو می کنه. شنلی که امسال کایرا ترمیمش کرده و عصا رو هم توماس. اما بخشهایی از شنل که شانه های آوازخوان رو می پوشونه بدون طرح مونده. کایرا باید با استفاده از استعداد خاصش آیندۀ بشر را روی اون بخش ها نقش بزنه. از طرفی تهیۀ نخ آبی امکان پذیر نیست چون رنگ آبی در دسترس نداره. اما « آنها » آبی دارند ....

_ طرح داستان مثل « بخشنده » باز هست؛ یک چیزهایی رو میشه حدس زد اما بقیه ش بستگی به تخیل خواننده داره. مثلاً کایرا قراره بقیۀ شنل رو با چه طرحی کامل کنه؟ آیا جو و توماس هم با او همراه میشن؟ « آنها » تا ابد مخفی می مونن یا با جامعۀ فعلی ارتباط برقرار می کنن؟ ...

کتاب خوب و داستان قابل تأملی هست که خوندنش رو خیلی دوست داشتم.

* در جستجوی آبی ها؛ لویس لوری؛ کیوان عبیدی آشتیانی؛ نشر چشمه.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« ما موجوداتی تخیلی هستیم که در درون ها زندگی می کنیم؛ درون قصه ها، درون شب، درون رؤیاها. ». ص 158

نوشتن از لوئیس لوری و کتاباش، موقعیت و حال و هوای خوب می خواد. گرچه الان کاملاً برام مهیا نیست؛ سعی می کنم چیزایی بنویسم.

اول از همه دست پرکلاغی جون درد نکنه که دوتا لینک خوب درموردش برام گذاشت: این و این . به قولی، این کتاب از اون آثاریه که وقتی می خونیش تا مدتها میتونی بهش فکر کنی، توی ذهنت نقدش کنی، بعضی قسمت هاشو مزه مزه کنی تا بالاخره بخش هایی رو برای خودت و ساختن دنیای ذهنی ت برداری. و باز به قولی، واقعاً ایدۀ ناب و بکری به صورتی عالی و دوست داشتنی در این کتاب مطرح و پرداخت شده. حتی آدم دوست داره بیشتر اونو باور کنه.

رؤیاهای ما از کجا میان؟

چرا نمیشه هر کدوم از ما «کوچولو» یی داشته باشیم برای اینکه رؤیاهای شبانه مون رو بهمون اهدا کنه؟

" هرجامعه ای از انسان ها صاحب تعداد بی شماری از این مجموعه ها ( مجموعه های استقرار اهداکنندگان رؤیاها ) هستند که همیشه غیرقابل دیدند. مجموعه هایی سازمان یافته با موجوداتی سخت کوش که شبانه، آرام وظیفۀ خود را انجام می دهند... » ص 19

این موجودات با لمس کردن هرچیزی در اطراف انسان ها مواد اولیۀ کارشون رو جمع می کنن « رنگها، کلماتی که زمانی به کار گرفته شده، ته مانده ای از عطرها، صداهای فراموش شده، بخش هایی از گذشته های دور تا زمان حاضر». اونها این مواد رو با هم ترکیب می کنند و رؤیاها شکل می گیرن. در مواقعی که رویا می بینیم، این موجودات هستن که رویاهای ساخته شده از زندگی واقعی خودمون رو بهمون انتقال میدن ( اهدا می کنن ) . البته کار اهدا بسیار دقیق و ظریف هست و اگر موجودی بی دقتی به خرج بده می تونه در جریان این کار آسیب وارد کنه و خودش هم در دستۀ شرورها قرار بگیره (که مسئول کابوس ها هستن).

بعد از خوندن این کتاب یکی از آرزوهام این شده که بتونم «کوچولو» ی مسئول رؤیاهای شیرین و دوست داشتنی مو ملاقات کنم فرشته



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« خانۀ ارواح » هنوز تموم نشده.

همیشه یه وقتایی وسط حوادث روزمره، یهویی دلم برای هری پاتر و داستان هاش تنگ میشه. میگم کاش یه دست دیگه داشتم حین انجام کار فعلی، یکی از کتاباشو می خوندم. یا یه ذهن اضافی داشتم برای خوندن همزمان دو کتاب.

خودم به این قضیه اما اعتقادی ندارم. صرف بیان یه آرزوی فانتزی بود.

کتاب ایزابل آلنده که حجیم هست و کتاب بالینیه، اما برای توی کیفم _چون این روزا پیش میاد در مسافت های طولانی برم بیرون از خونه_ یه کتاب برداشتم، نازک و کم حجم به اسم «عاقبت کار» از کینگزلی ایمیس.

ماجرای چندتا آدم مسن هست که با هم زندگی می کنن. بعداً تموم بشه ازش می نویسم. یک قسمتشو 2 روز پیش توی مترو می خوندم، خنده م گرفته بود .. به زور جلوی خودمو گرفتم. نه که خنده دار باشه ها، موضوعش جالبه.

یه کتاب هم از ریموند چندلر دستم بود که اتفاقی فایل پی دی اف ش رو دیدم و از چشمم افتاد برای همین تحویلش دادم. «آن شرلی» 5 رو هم کتابخونه نداشت. فعلاً باید بی خیالش شم.

یه مجموعه داستان از مارکز هم دوستم بهم قرض داده، اونم باید بخونم.

بازم دلم برای چندتا کتاب که قبلاً خوندم تنگ شده. غیر از هری پاتر، برای کارای لوئیس لوری. دلم می خواد برم توی داستان «بخشنده»؛ ولی واقعاً جرأت می خواد .. برم توی آخرین فصلش. اینطوری بهتره



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی می بینی شخصیتی که حین خوندن داستان توی ذهنت به وجود آوردی، درواقع از یه جاهایی توی مسیر داستان پیداش می شه ..

هرچند مربوط به گذشته های ماجرا باشه

و شخصیت اصلی کاری رو انجام میده که دوست داری ..

هرچند تهش نوشته شده نباشه که ماجرا دقیقا چجوری تموم میشه.

چون می دونی حالا دیگه می تونی به اون شخصیت ها اطمینان داشته باشی که کارشونو نیمه تموم نذارن



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب، بالاخره دارم « بخشنــده » رو می خونم. داستانش خیلی خوبه. گفته بودم که جایزۀ نیوبری برده. ترجمه ش هم خوب و قابل قبوله.

همون طور که قبلاً خیلی کوتاه درموردش خونده بودم، از اون داستان های پاد آرمان شهری هست. این اصطلاح رو حدود یک سال پیش توی گروه کتاب خونی فیس بوکی مون یاد گرفتم ؛ تقریبا به معنی جامعه ای هست که خیلی توی چهارچوب و استانداردهای از پیش تعیین شدۀ یه گروه رهبری زندگی می کنه و آزادی و رفتار غیر قابل پیش بینی ای از طرف اعضاش مشاهده نمیشه. یعنی براشون تعریف شده نیست اصلا. مثلاً افراد این جامعه تصوری از رنگ ندارن، تعریف خانواده براشون یه طور دیگه س با اینکه ظاهر خونواده هاشون مثل اون چیزیه که ما انتظار داریم. پدر و مادر خودشون بچه دار نمی شن بلکه همه  بچه هاشون رو از یه مرکز مخصوص می گیرن که این بچه ها توسط زن هایی به نام«زاینده» به دنیا میان. همه توی گروه هایی دسته بندی شدن که کار از پیش تعیین شده ای انجام میدن ...

دقیقا پاد آرمان شهر _ برعکس آرمان شهر هست_ یه جامعۀ دیکتاتوری هست که افرادش تا یه دوره ای و شاید هم اصلا خودشون نفهمن این رو.

کتاب که تموم شد چیزای دیگه هم ازش می نویسم.

تعریف بیشتر از پاد آرمان شهر [اینــجـا]

غیر از این یه کتاب دیگه م از لوئیس لوری دستمه که باید بعد این خونده بشه. مهلت تحویلشون فرداست و اونقدر برام جاذبه دارن که بشینم تمومشون کنم. حجمشون هم زیاد نیست. تا جایی که متوجه شدم کتابای خانم لوری تو دستۀ فانتزی هست.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/۱٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن