به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شده‌ام؛

با اینکه حرف زیاد است.


سریال: Legends
با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوش‌صدای بامزة تیمشان خیلی خوشم می‌آید.


تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار می‌کند.

خانة مارتین اودوم! عالییییییییییییییییی!!!!!!!!! در ذهنم به مجموعة خانه‌های محبوبم اضافه شد.


(اولی از سمت چ‍پ)

(عنتر خان! اینجا اسم شخصیتش اگان بود!)

خوشمزه‌ترین لهجة بریتیش را که شنیده‌ام دارد. تو این سن‌وسال وقتی با آن لحن و آهنگ صدا حرف می‌زند دقیقاً احساس می‌کنم بابابزرگم دارد حرف می‌زند! یک احساس قدیمی دوست‌داشتنی آشنا از صدایش به گوشم می‌رسد.


آهنگ: اتفاقی امروز صبح. از چند روز پیش گویا داشتمش و تازه به‌صرافت شنیدنش افتادم.

«مریض» از سینا حجازی جان. و خصوصاً آنجاش که می‌گوید: «عشق بدون رحم» و خب خیلی جاهای دیگه‌اش! آهنگش، لحن خواندنش، همه‌چیز عالی!


توتوله خانوم امسال برای تولدشان لباس دیوودلبر سفارش داده بودند. چندتا لباس زرد جیغ با این تم برایشان پیدا کردم و وقتی نشانشان دادم، از یک مدل خیلی باحال کوتاه فانتزی خوششان آمد. ماجرای پیداکردن پارچه، دقیقاً به همان رنگ، خیلی جالب و بامزه بود! هرجا می‌رفتیم، اگر رنگ موردنظرش نبود، خیلی راحت می‌چرخید و بیرون می‌رفت .. تا اینکه ...! (حوصله ندارم بنویسم).

و مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق مردادی امسال باید عروسی پرنسس خوشکل، سارا جان، باشد! خوشبخت باشی نازنین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شده‌ام؛

با اینکه حرف زیاد است.


سریال: Legends
با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوش‌صدای بامزة تیمشان خیلی خوشم می‌آید.


تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار می‌کند.

خانة مارتین اودوم! عالییییییییییییییییی!!!!!!!!! در ذهنم به مجموعة خانه‌های محبوبم اضافه شد.


(اولی از سمت چ‍پ)

(عنتر خان! اینجا اسم شخصیتش اگان بود!)

خوشمزه‌ترین لهجة بریتیش را که شنیده‌ام دارد. تو این سن‌وسال وقتی با آن لحن و آهنگ صدا حرف می‌زند دقیقاً احساس می‌کنم بابابزرگم دارد حرف می‌زند! یک احساس قدیمی دوست‌داشتنی آشنا از صدایش به گوشم می‌رسد.


آهنگ: اتفاقی امروز صبح. از چند روز پیش گویا داشتمش و تازه به‌صرافت شنیدنش افتادم.

«مریض» از سینا حجازی جان. و خصوصاً آنجاش که می‌گوید: «عشق بدون رحم» و خب خیلی جاهای دیگه‌اش! آهنگش، لحن خواندنش، همه‌چیز عالی!


توتوله خانوم امسال برای تولدشان لباس دیوودلبر سفارش داده بودند. چندتا لباس زرد جیغ با این تم برایشان پیدا کردم و وقتی نشانشان دادم، از یک مدل خیلی باحال کوتاه فانتزی خوششان آمد. ماجرای پیداکردن پارچه، دقیقاً به همان رنگ، خیلی جالب و بامزه بود! هرجا می‌رفتیم، اگر رنگ موردنظرش نبود، خیلی راحت می‌چرخید و بیرون می‌رفت .. تا اینکه ...! (حوصله ندارم بنویسم).

و مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق مردادی امسال باید عروسی پرنسس خوشکل، سارا جان، باشد! خوشبخت باشی نازنین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند وسط اتاق یا هال. بعد هم با چشم هایی دیوانه و پرتوقع نگاهی بیندازند به دور و بر و از همان حفره برگردند سر کارشان.

2. هربار چیزی را مزتب می کنم و به وسایل قدیمیِ مدت ها یک گوشه مانده سر می زنم، یاد یکی از حکایت های مکتوب1 از پائولو کوئلیو میفتم درمورد جادوگرها و یکی از سنّت هایشان و ... که همان فنگ شویی امروزه است. بعد هم یاید یکی از مطالب اینجا می افتم که درمورد کمد شلوغ و بی سروته خانۀ ماقبل قبلی نوشته بودم و یاد شعری از پابلو نرودا (نمی دانم چرا، شاید ابتدای مطلبم آن شعر را نوشته بودم) همان که اینطور شروع می شود:

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر ... (فلان و بهمان)

و چون این شعر با آزاد کردن انرژی چیزهای مخفی م گره خورده، کلی خوشحال می شوم که چند قدم از آغاز مردن فاصله گرفته م. بعد خودِ الآنم را با خودِ آن سال ها مقایسه می کنم و خوشحال تر می شوم که چنین تغییراتی صورت گرفته و ... به می گویم کاش همین قدر که الآن به امروزم یقین داشتم، آن روزها با شک بهشان نگاه نمی کردم و ... چه کنیم که خاصیت روزگار و آدمی چنین است! بعد مطمئن تر می شوم که قرار است سال های آینده فلان طور و بهمان طور بشود، همان طورها که این روزها انتظار دارم باشند و ...

3. مجموعه ای از آوازهای عاشقانۀ اسپانیایی دانلود کردم و امروز، موقع مرتب کردن کشو، بهشان گوش می دهم. بعضی ها مشکل دارند و بعضی ها انگار نصفه مانده اند! خوبی ش این است که از هرکدام خوشم بیاید می توانم جداگانه سرچ و دانلود کنم.

جالبش اینجا بود که همه را انتخاب کردم و enter، ناگهان به طور تصادفی آهنگ خاصی پخش شد که دهانم واماند: Historia de un amor (داستان یک عشق) با صدای آنّا گبریل که البته من ورژن گوادالوپه پی نِدا را تا حالا شنیده بودم. این هم از شوخی های روزگار است!

4. گفتم کشو، آخ که چه کشویی! ظاهرش آرام و خندان بود اما درونش ماده ببری خشمگین و گرسنه خوابیده بود و انتظار مرا می کشید. تا حالاش که چندبار بهم پنجه زده و دست هایم را گاز گرفته.

*بندی از شعر خون منتشر از لورکا با ترجمۀ احمد شاملو



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. دو سال پیش، وقتی یلدا می گفت موقع نوشتن رمانش آواز می خواند، و آن قدر می خواند که دارد شبیه هایده می شود برایم جالب بود و درکش نمی کردم البته.

الآن که خودم کاری جدی با مغزم دارم و حسابی مشغولم، گاهی در ذهنم آواز می خوانم، یا زیرلب، یا چیزی که پشت لب ها خفه می شود. ولی می خوانم. و یاد یلدا افتادم. من چیزهایی می خوانم که برایم خوشایند خوشایند بوده، مثل آوازهای انیمیشن ها. حتی گاهی توی ذهنم به جای مینیون ها حرف می زنم. با کلمات خاص خودشان. این کار هم مثل آواز خواندن بخشی از خستگی را کنار می گذارد. نمی دانم جریان چیست ولی شاید این قضیۀ آواز خواندن در اینجور مواقع خیلی عادی تر و همه گیرتر از این حرفا باشد که من فکرش را هم نمی کردم...

2. خیلی پیش تر، کف دست ها و گاهی انگشتان و مچ هایم جوهری می شدند، این روزها بیشتر از جوهر خودکار، سفیدی لاک غلط گیر به چشم می خورد. این که به لباس ها هم سرایت کرده!

3. بعد از چندین روز، باز هم به صرافت هاوس دیدن افتاده ام.

4. به خاطر ماجرای 1. یاد انیمیشن Brave افتادم و دنبال آوازهایش هستم. موزیکش که خیلی عالی بود.

باز هم بهم ثابت شد به فارسی گشتن نتیجۀ بهتری دارد. این سال ها هم وضعیت زیرنویس ها بهتر شده هم این جستجوها. هرچه به انگلیسی این ترکیبات را نوشتم Brave, animation, free mp3 download, .. چیز دندان گیری پیدا نشد. یادم آمد به فارسی بنویسم. [این] هم لینکش! همان جایی بود که مدتی پیش کلی موزیک متن پیدا کرده بودم!

*«آواز خواندن» اسم بخش 1. است و «در حاشیه» نام بخش 2. ترکیبش این شد. برای خودم نوشتم که بعدها یادم بماند.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٩ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ [اینجا] دنبال موسیقی فیلم Divergent می گشتم که بین کارهای موجود از هانس زیمر چشمم افتاد به موسیقی «خانۀ اشباح». فیلمی که از روی رمان محبوب من ساخته اند و مطمئنم نباید هیچ وقت آن را ببینم! بنابراین نمی دانم موسیقی آن چطور بوده و آیا دوست دارم بشنومش یا نه.

بعد، این میان، یادم افتاد چقدر دلم برای موسیقی فیلم «عشق در زمان وبا» و صدای شکیرا روی گذرگاه های صعب و روزگار تب آلود طفلک فرمینا تنگ شده! و خب، این یکی انگار موجود نیست، مثل خیلی چیزهای دیگر. باید جای دیگری بگردم.

__ دست کم دو فیلم دیگر هست که درموردشان ننوشته ام. یکی شان The rite است که قابل عرض نبود و پرونده اش را همین جا می بندم؛ جن گیریِ نه چندان ترسناک (خدا را شکر!) با بازی آنتونی هاپکینز_ که فکر می کردم وزنۀ سنگینی در فیلم است و قرار است فیلم خاصی ببینم و .._ و هنرپیشۀ کاپتن هوک سریال خودمان :) فیلم به نظر من پیام خاصی نداشت و همچنین جلوه های ویژۀ آن چنانی و .. آن چه سعی داشت بگوید، دیگران گفته بودند؛ یک جور شک و تردید به خود و خدا و کنار آمدن با آن.

فیلم دیگر زندگی نامۀ استیو جابز است که شروع آن برای من خیلی خاص بود و بعداً درموردش جداگانه خواهم نوشت.

___ سال پیش چیزهایی این ور و آن ور می دیدم درمورد فیلم جدید [فاتح آکین] که موضوع آن نسل کشی ارمنی ها در ترکیه است. دست کم 1-2 فیلم دیگر از سینمای ترکیه هست که دوست داشته ام ببینمشان ولی هنوز پیش نیامده. متأسفانه موضوع و داستان آن ها را هم فراموش کرده ام! فقط یادم مانده فیلم هایی هستند که باید دیده شوند. این هم از برکات به موقع یادداشت برنداشتن!

نمی دانم چطور، به اشتباه، در ذهنم مانده بود که نام فیلم آکین The wall است. دیروز که به صرافت پیدا کردنش افتادم، فهمیدم The cut درست است! [و گویا به «زخم» و «بریدگی» اشاره دارد].

____ فصل 5 سریال House تمام شد! کنار آمدن با چند اپیسود آخر واقعاً سخت بود (و هست) و چشم های گرگوری طفلک در پایان فصل، در دفتر ویلسون!! فکر می کنم باید فصل 6 را روزها ببینم تا شب ها راحت تر بخوابم، مگر این که داستان به جای تحمل پذیر تری برسد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  «من کمی خسته‌ام، آیا تمامی اطلاعاتم را دریافت کردید؟ می‌خواهم چرتی بزنم.»@

حتماً چند سال دیگر کتابی هم درمورد ماجرای این کاوشگر طفلکی_ Philae فیلای/فیله_ می نویسند فیلمی می سازند*، با ماجراهایی که در ذهن بتوان تصور کرد.. از نرسیدن نور خورشید به آن، خاموش شدنش، .. و اینکه این روزها نور خورشید دریافت کرده، دارد شارژ می شود و ... روشن می شود. چه اطلاعاتی قرار است به ما آن ها که روی زمین منتظر بوده اند، بدهد. و ماجرای اصلی حتماً آن ساعت های به خواب رفتنش و قطع شدن ارتباطش با زمین خواهد بود. داستانی شاید بدون گفتگو (یا حداقل گفتگو)، با موسیقی متنی که فضای بیرون از اتمسفر زمین و لایتناهی بودن کیهان را به ذهن منتقل کند.

بعد هم فیله جان رها می شود، جایی در همان ذهن، (حالا یا در فضا می ماند، یا می آورندش به زمین و در محلی می گذارندش متعلق به یادگاری های فضایی،..) و داستان ادامه دارد.

[نام فیلای برگرفته از نام جزیره‌ای در رود نیل است که کشف ستونی هرمی در آن منجر به رمزگشایی از روزتا استون شده‌است،‌ سنگی آتشفشانی که در سال ۱۷۹۹ در مصر کشف شد.]

 

* ساختن فیلم با جلوه های بصری مسلماً هیجان بیشتری دارد.

** موقع تایپ «کاوشگر» را اشتباه نوشتم! خیلی وقت بود این کلمه را ننوشته بودم.

@فرودگر  فیلای روی توئیتر خود این پیام را نوشته بود، به نظر می‌آید این ادبیاتی است که آژانس فضایی اروپا از آن برای اعلام برقراری تماس با فرودگر استفاده می‌کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داستان خانواده ای از اهالی موسیقی که به یک باره دود می شوند! فقط ژولی می ماند و بار بزرگ اندوهش. می رود که ناشناس زندگی کند (آپارتمان خالی اش و وسایلی که به مرور در آن می چیند واقعاً دوست داشتنی اند!). اما گذشته هی در کارش سرک می کشد.

موسیقی متن فیلم، انگار همان نت هایی هستند که در ذهن شخصیت ها، و بیشتر ژولی، نواخته می شوند.

باز هم آن قدر گفتگو و کلام در فیلم کم است که برای این یکی دیگر چیزی از متن فیلم یادداشت نکرده ام. فقط نکته های دیداری و .. را نوشته ام. موسیقی هم شخصیت خاص خود را دارد و جایگاهی والا.

و صلیب، شاید نشان عشق بین زن و شوهر بوده، که ژولی آن را به پسر  می دهد ( چون نمی خواهد چیزی از گذشته با خود داشته باشد) و بعدتر که ماجرا روشن می شود، لنگه اش را بر گردن آن زن می بیند.

*سه گانۀ رنگ ها: آبی، کریستُف کیشلوفسکی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٩ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«شاید تو زنی باشی که هرگز ندیدم».

_ قرمز کیشلوفسکی را از سفید و زندگیِ دوگانه بیشتر دوست داشتم. ولنتاین دلپذیرتر از ورونیک بود، و شخصیت مقابلش، قاضی پیر بازنشسته با خانه و زندگی انگار تک افتاده اش.. باید فیلم را دوباره دید، یا هرازگاهی تکرارش کرد. ژوژ! شخصیتی که قابلیتش را دارد با او دوست شوی و وقت بگذرانی.

صحنۀ آخر، بازماندگان حادثۀ مانش، می گفت بهتر است آبی و سفید پیش تر دیده شوند. سفید را که قبلاً دیدم و آبی مانده فقط. یعنی در انتهای سه گانه، شخصیت ها از طوفان زندگی شان جان به در برده اند؟ حتی با آن وضعیت دومنیکِ سفید؟

__ چقدر حالتهای چهرۀ ایرنه ژاکوب آدم را یاد لیلا حاتمی می اندازد! تقریباً همان قدر دوست داشتنی و توجه برانگیز، وقتی تردید می کند، خیره می شود، نگران می شود یا لبخند می زند.

تصویر ولنتاین روی بیلبورد چه می گفت؟ طراوت زندگی؟ منطبق باحالت چهره اش بعد از نجات یافتن. حیرت؟ وحشتی که قرار است به رضایت تبدیل شود؟

___ غیر از باقی قرمزهای فیلم، اسم ولنتاین هم به زنگ قرمز اشاره دارد.

____ [دانلود soundtrackهای فیلم قرمز]



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

علی الحساب موزیک را با صدای مهران زاهدی دانلود کردم و گوش دادم و حالش را بردم ^_^

ویدئو هم دانلود شده دارم می بینمش... واه واه چه آغاز موسیقایی دلگدازی دارد! فکر کنم عاشقش شوم! فقط کاش موزیکش هم بود! گوش دادن به موزیکش بهتر است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ ماندانا خضرایی روی کلیپی می خواند، خوب هم می خواند؛ موزیک و ترانه و اجرا توجه آدم را جلب می کند_ البته خود من همچو تصاویری برای چنین آهنگی انتخاب نمی کردم! مثل خیلی از ترانه های دیگر. انقدر که همه چیز آشناست یادم نمی آید این ترانه به چه چیزی ربط دارد. برای چند دقیقه یادم رفته بازخوانی ترانه ای است که من بازخوانی دیگری از آن را شنیده بودم، با صدای؟؟؟ باید می جستم تا یادم می آمد! مهران زاهدی. روی تیتراژ پایانی سریال محبوبم «اولین شب آرامش».

فوری_نوشت: گویا علیرضا قربانی هم نسخه ای از آن را خوانده! ببینیم چطور از آب درآمده :)

اصل ترانه از کورس سرهنگ زاده است و من همان اجرای مهران زاهدی را خیلی دوست دارم. همان لحظه که کار ماندانا خانم را می شنیدم هم ترجیحم با مهران زاهدی بود، باز. چقدر زمان گذشته از وقتی دیگر نشنیدمش! هنوز هم می شود آن را آهنگ محبوبم بدانم؛ گرچه خیلی گوش ندهمش، یا وقت هایی اصلاً.

__ دلیل نمی شود وقتی آهنگی محبوبت باشد دم به ساعت گوشش بدهی! فقط دوستش داری و معنا و مفهوم خاصی برایت دارد. ولی اصلِ آهنگ گوش دادن به حس و حال ربط دارد. مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن. خیلی از فیلم/ کتاب های محبوب من آنقدر انرژی زا نیستند که مدام  ور دلم باشند. همه را دوست دارم و در جعبۀ خاطره انگیز دوست داشتنی هام، یک جا در ذهنم، کنار هم نشسته اند. گاهی هم یک یا چندتاشان شیطنت می کنند و از دید پنهان می شوند، ولی باز پیدایشان می شود و تمام احساس های خوب گذشته را با خود می آورند و حتی گاهی احساس های خوب جدیدی در لحظه به من می بخشند.

___ این زیرشیروانی ذهنم را خیلی دوست دارم، که در چند جعبه دوست داشتنی هام را در آن نگهداری می کنم. تقریباً تاریک است و با نور روز روشن می شود، حدود 2-3 پنجره در ضلع های بیش از 4تای آن هست (اتاقی پنج ضلعی، یا چهارضلعیِ نامنظم در ذهنم مجسم می شود) و پشت هر پنجره ای درختی بلند و قطور و پر شاخ و برگ به شیشه ها چسبیده. از کنار شاخ و برگ ها گوشۀ آسمان آبی پیداست و آن دورتر باید دریایی، اقیانوسی باشد و نور آفتاب و گیاه های متنوع که از زیر پای پنجره ها در زمین شروع می شوند و ...

اتاق من چندان بزرگ نیست ولی دنج و خلوت است و ساااکت. بیشتر آن از چوب است و مرموز به نظر می رسد چون معمولاً بیشتر چیزهایی را که درون خود نگه داشته در یک لحظه آشکار نمی کند. به قوانین سخت خود پایبند است، هر زمانی چیزی برایم دارد. بسته به این که من یاد چه چیزی افتاد ام یا درخشش لحظات روزمره چه چیزی را از توی جعبه ها بیرون کشیده اند.. فقط همان را و چند چیز محدود دیگر را آشکار می کند.

____ فکر می کنم اگر من را درخود پنهان کند آیا پیدا می شوم؟



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در نصف سرم صدای پیرزنی می پیچد که با شور و حرارت، یک بند، به زبان انگلیسی ماجرایی را تعریف می کند. یکی از همان هاست که با من پشت میز چهارگوش ضخیم چوبی نشسته اند. از همان میزها که توی عکسها هست و همیشه دوست داشته م داشته باشمشان. جایی کم نور است و پنجره ای در سمت چپ دیده می شود؛ دقیقاً همان جایی که پنجرۀ این اتاق_ اتاقِ دنیای واقعی_ قرار دارد. نصف سرم ماجرای پیرزن را دنبال می کند و در نیمۀ دیگر سرم آهنگ «دو پنجره»، با صدای گوگوش، پخش می شود. هروقت نمی خواهم روی حرفها تمرکز کنم، به آهنگ گوش می دهم ولی بعضی کلمات، بین آهنگ، به گوشم می رسند. ماجرا برای من جالب نیست.

نوشتن و خواندن این ها بیش از یک دقیقه زمان می برد، اما در خواب سبکِ عصرگاهی من، طی چند ثانیه رخ داد. سرمایی که از پنجرۀ گشوده نوک انگشتان پاهایم را می آزرد، مرا از دنیای اتاق و موسیقی بیرون کشید...



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ابی جان!

من اگه بخوام  ترانه های گوگوش رو بشنوم که میرم سراغ پوشۀ آهنگای خود ایشون!

اونم وقتی شما نه بهتر از ایشون می خونی.. حالا اینکه من لرزش صدا و هزارتا چی دیگه در صدای گوگوش رو خیلی دوست دارم، بماند!

باشه؟

* امروز که داشتم از اتو استفاده می کردم، پوشۀ آهنگای ابی رو باز کردم تا نشنیده از دنیا نرم. یکی از آلبوم ها دقیقاً چندتا از کارای قدیمی گوگوش هست که ابی خونده. حالا موزیک بازها و عشاق ابی بهتر می دونن. صرفاً برای توضیح مطالب بالا نوشتم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت پیش که هوس بافتنی و به خصوص قلاب بافی کرده بودم، انقد سراغش نرفتم و کارای دیگه پیش اومد که حالام شد این!

که سرم آدم به قدری شلوغ بشه که واقعا بترسه به همچین چیزی فکر کنه؛ از طرفی انقد سوژه و شوق و .. برای بافتن باشه که نشه کنترلش کرد! یه خانوم هنرمند هم یه شال سادۀ زیبا بافته باشه و قند توی دل آدم آب بشه، ... وااای!

البته نمیشه بیکار نشست؛ هفتۀ پیش شال هدیۀ دوستمو تموم کردم و شال خودم هم نصفه روی دستمه که معمولا شبی چند ردیف در خدمتش هستم. پروژۀ نیمه کاره هم زیاد دارم باید اول اونا رو تموم کنم.

بالاخره خوندن «دختر بخت» با لِک و لِک و هِن و هِن تموم شد. در حدی که شب آخر فقط 2 ص خوندم! هفته پیش که می رفتم  دیدن دوستم، یه مجموعه داستان از مارکزش دستم بود که توی راه خوندم. خیلی دوستش داشتم. برای همین این هفته برای توی مسیر مجموعه داستان مارکز خودمو برداشتم. اینم جالبه: «پرندگان مرده» با ترجمۀ احمد گلشیری. اما اون یکی بیشتر بهم چسبید!

«تیستوی سبزانگشتی» هم نصفه هست. خیلی لطیف و دوست  داشتنیه ولی خب حس می کنم غمگینه.

فکر کنم ما آدما اگه هر روزمون هم دوتا یا حتی ده تا بشه، بازم عقبیم. هم سوداهای زیادی در سرمون می پروریم هم اگه راست می گیم باید از همین وقت قانونی خودمون درست استفاده کنیم!!

آها! آلبوم «بیداد» استاد شجریان هم مهمون والامقام این روزهاست. آدم هرچی گوش کنه سیر نمیشه <3



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_خیلی همت کنم، این 2-3 کتاب کتابخونه که دستمه رو تمومشون کنم.

_فیلم دیدنم هم که لاک پشتا رو خجالت زده می کنه؛ پریشب یه فیلم رو شروع کردم و هنوزم تموم نشده :)))

_بیشتر توی حس سریال دیدنم و از سریالی که دنبال می کنم، 2 اپیزود ندیده مونده. برای همین دلم نیومد و دارم تند تند بقیه شو دانلود می کنم تا اگه اپیزودی طوری تموم شد که شدیداً نیاز به دیدن بقیۀ ماجرا داشتم، دستم خالی نباشه.

_درمورد دوتا تصمیم شیرین مهم برای زندگی م جدی تر شدم؛ این جدی تر شدن فقط من و هالۀ دورم رو در بر می گیره.. این که کی از کنج خلوتم پاشم و عملی شون کنم و اینکه چجوری پیش برم، هنوز روشن نیست. مثل یک داروی آرامبخش که توی جیب بغلم باشه ولی ازش استفاده نکنم .. اما درواقع داروی ویتامینه و ضروری برای ادامۀ حیات هست یه جورایی . لابد وقتی پوکی استخون گرفتم قراره بفهمم :/

_ همه ش دلم شوکوفه و بوی بهار و جوونه و .. می خواد. حتی شده فقط تصورشون کنم.


* محبوب این روزام هم آلبوم جدید همایون شجریان هست و بهترین حالتش برای گوش دادن ( برای من) در سکوت و خلوت و تنهایی شبه . بعضی موزیک ها زمان خاصی رو می طلبن برای شنیده شدن. این یکی م اینطوری بهم سازگار شده. درسته که مث باقی از «چرا رفتی» ، «کولی» ، «درون آینه» خیلی خوشم میاد اما بدون پیش بینی قبلی، «دل به دل» منو به اوج میبره.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۳ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرسال زمستون که به آخراش می رسه، از همون اوایل اسفند، همه به فکر خونه تکونی هستن و خرید و همه چی تو فضای تبادل نوها و با کهنه ها هست . منم گاهی مشارکتی توی این امور دارم. ولی در خلال انجام تمام این کارا و غیر از اون، کلاً توی این روزا، از گوشه گوشه های ذهنم یه چیزایی میاد بیرون و یا برای همیشه میره ازم دور میشه یا با شکل و رنگ و حجم جدیدی دوباره بر می گرده سرجاش، شایدم جایی دیگه در اون گوشه موشه هایی که هیچ وقت درست نفهمیدم کجان، برای خودش پیدا می کنه.

منم هرسال اسفند تمام موجودات و نیروها و شخصیت های ملموس و غیر ملموسی که هرسال یا حتی سالهای قبلش باهاشون بودم رو یکی یکی می نشونم جلوی روم، باهاشون حرف می زنم و یه جورایی تکلیفمو باهاشون روشن می کنم. هرسال هم تعدادی بهشون اضافه میشن. الان اژدهایانم مثلا رفتن اون دریانوردای دوران کودکی مو پیدا کردن و باهاشون دوست شدن. جادوگرام این موقع ها دنبال راه های جدید برای درست کردن معجون ها و ابزار جادویی جدید میگردن و نمی تونم هروقت دلم میخواد ببینمشون. شاید آخر شبا بهترین وقت باشه.

خواننده ها و نویسنده ها اما همیشه هستن، باهام میان بازار و بیرون، توی کارای خونه کمکم می کنن و معمولا بهم راهکار میدن توی این تصمیم گیریای آخر سالی.

کل همۀ این مجموعه حتی توی انتخاب لباس عیدم و این چیزا خیلی دخیلن نه این که واقعا نظر بدن؛ من براساس طرح و تصویری که اونا توی ذهنم باقی گذاشتن، رنگ و مدل انتخاب می کنم :)



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال 89 که هری پاتر می خوندم

یه آهنگ با صدای آنتونیو باندراس* هم بود که تقریبا روزایی که کتاب 6و7 رو می خوندم، به اون گوش می کردم. به این نتیجه رسیده بودم داستان عشق «اسنیپ» رو تو خودش داره از جهاتی.

آبان 90 موزیک توی گوشم بود و رسیده بود به همین آهنگ، منم داشتم لباس زمستونیا رو از نهانگاهشون بیرون میاوردم و می چیدم توی کشوها.. یه دفعه یه حسی از انگشتام پخش شد توی تنم، سطرها و کلمه های داستان، حسی که همون موقع با خوندنشون و فکر کردن بهشون داشتم، الان به شکل نامرئی جلوم رژه می رفتن.. خفه کننده بود !

انگار همه شون لای تار و پود اون همه لباس حبس شده بودن و رفته بودن توی کمد. و حالا داشتن دوباره آزاد می شدن، حتی اون بار سنگین تموم شدن کتابا برای بار اول رو می تونستم دوباره حسش کنم.

و دقیقا اون سارافن طوسی بافتنی توی دستام بود که 89 هدیه گرفته بودم و می پوشیدمش، موقع خوندن کتابا.

*Dos amantes



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پاکو دِ لوسیا ی عزیز هم دو روز پیش از دنیا رفت.

مثل معجونی که توی دست گرفتم و غبار اندوه رو از روی اون پس میزنم اما تلاش من کافی نیست..

حالا نه که خیلی پاکو گوش می کردم!

ولی یه جای قلبم جاش محفوظ بود/هست.. با اون نتهایی که اجرا می کرد

پاکو ی جوان


Francisco Gustavo Sánchez Gomes

(21 December 1947 – 25 February 2014)

known as Paco de Lucía



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرضیه برای من به شکلی غیر مستقیم خاطره باقی گذاشته . اون روزایی که سکوت خیلی ممتد بود ، زمزمه های مادرم دنیای اطرافم رو موسیقیایی می کرد . و معمولاً هم ترانه های مرضیه رو می خوند . صداش نرمتر از مرضیه بود ( اصن خونواده ی مادریم صدای خوبی دارن . همیشه فکر می کنم نصف بیشترشون می تونستن دوبلور ، گوینده یا یه چیزی مث اینا بشن ) و موقع خوندن اگه حواسش به من بود ، یه جوری نگام می کرد انگار یه تحسین از پیش ابراز شده رو دریافت کرده . واسه همینا من خیلی از ترانه ها و آهنگ ها رو تا سال ها ، با صدای خواننده ی اصلی شون نشنیده بودم .  

آوازی که یادمه بیشتر از همه تکرار می شد ، این بود که مرضیه خونده بودش :

« از برت دامن کشان / رفتم ای نامهربان

از من آزرده دل / کی دگر گیری نشان

رفتم که رفتم »

این ترانه ، هم مال اوقات خیلی خوشمون بود هم مال اوقات سکوت ممتد و کمی اندوه و ... چون توش همش از بی وفایی و رفتن داره و مامانم انقدر این آهنگ رو خوند تا بی وفایی و رفتن و حسرت ، از سر کنجکاوی یه سرکی هم تو زندگی ما کشیدن .

مال اوقات خوشمون بود ؛ چون هر موقع مامان سرحال بود و می خواس یه چیزی بخونه که غمگین نباشه ( خیلی از آهنگایی که بلد بود و می خوند ، غمگین بودن آخه ) اینو می خوند . دلیلشم سوتی معروف دایی بزرگه م بوده که گویا یه بار موقع خوندن این آواز ، یادش می ره چی می خواد بگه و اینجوری ادامه ش میده :

« از برت دامن کشان / رفتم ای دیم دام دارام » 

یادمه هر وقت حوصله ی آوازای غمگین و نداشتم ، می پریدم وسط خوندن مامان م و می گفتم : « دیم دام دارام بخونیم »

هر بار هم می پرسیدم : چرا می گی دیم دام دارام ؟

و هر دفعه م داستان تعریف می شد ...

خلاصه حضور بانویی به این خوش صدایی در زندگی من ، اونم به شکل غیر مستقیم ، بیشتر از « بوی جوی مولیان » و « حبیبم رو می خوام » و شاید خیلی از ترانه های خوب دیگه ، با رفتن و نامهربانی و آزرده دلی همراه بود.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« از همه ی اسرار ، الفی بیش بیرون نیفتاد و باقی هر چه گفتند ، در شرح آن الف گفتند و آن الف البته فــهـم نشد »

آلبوم روی در آفتاب

آواز : علیرضا قربانی

دکلمه : پرویز بهرام



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٤ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این آدم شادی خودش از یافتن موزیک های دوست داشتنی شو ثبت می کنه در گوشه ای از تاریخ ، باشد که شخص دیگری خوشش آید :

دانـلود کنید :

 [ Yanni/ November sky (Bajo en el cielo de Noviembre) / Ender thomas ]

[Ritual de Amor (Desire) / Ender thomas & Yanni ]

[ Mi todo eres tu (Hasta el ultimo momento) / Chloe & Ender & Yanni ]

November sky / music ]

Ritual de Amor (Desire) / music ]

Until the last moment / music ]

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۳٠ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می شه گفت همیشه این طوری نیست که سیمرغ ، یهویی سیمرغ بشه ... گاهی باید آشیانه شو عوض کنه ... چند بار شاید .. بیش از یک بار کلاً .

هی بشینه از بالاهای هر جایگاهی ، دور دست ها رو دید بزنه ... چشم بدوزه ... منتظر بشه ... بیینه افق مورد نظرش از کدوم زاویه بهتر دیده می شه .. اصلاً کدوم مکان به افق های ناممکن بیشتر راه داره ... دید داره .

بعضی آفاق هم که فتح شدن ، دیگه درنگ جایز نیست . باید کندن و رفتن . ...اما دور دست هایی هستند که همیشه باید درنوردیده بشن . هر مولکول هواشون با مولکولای دیگه متفاوته ... باید تا می شه تو هواشون نفس کشید ... تا بی نهایت درشون مأوا کرد ، موندن ؛ انگار از آغاز اون جا بودی و هیچ به رفتن  فکر نخواهی کرد ... مثل بهشت .

* تقدیم به : گزارش به خاک یونان و کازانتزاکیس و ترجمۀ صالح حسینی / Yanni و پرواز خیال انگیز ش

** درست دَه سال پیش ... گیریم ٣-۴ ماه زودتر .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٤/۱٥ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 می گویم ، همان نوای آغازین تصنیف دود عود کافی ست تا دل آدم از بیخ و بن بلرزد و کلاً احوالات شخص کـُن فــَیـَکون شود ؛ بعد از آن دو دقیقۀ نخست برای من که دیگر فرقی نمی کند یوسف خوشنامی بر بام دل خوش خرامیده باشد ؛ ... برود دولت ِ منصور دیگری ای باشد اصلاً .

 ای وای ِ دل ، ای وایِ ما !

 *********

[ اسطوره ها اشتباه نمی کنند ]  

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸۸/٢/٥ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١

 درهم شدن تصویرهای ذهنی « بی گناهان » رو خیلی دوست دارم :

دوربین دستای لیلا رو نشون میده که داره کتاباشو بر میداره ، رو جلدشونو نگاه می کنه ، جا به جاشون می کنه ... یه لحظه دستا ثابت می مونن و این هم زمان هست با صدای باز و بسته شدن یه در . انگار دستا دارن گوش میدن و منتظرن ...

 فروغ یه استکان چایی ( چای نه ؛ دقیقاً همون چایی _ چون خودم نوشیدن چایی رو بیشتر از چای دوست دارم ) ریخته برای خودش و پشت میز نشسته . چشماشو که می بنده همهمۀ گنگ حاکی از یه درگیری و شلوغی به گوش می رسه . اول آدم خیال می کنه دوباره یاد روزای پر هراس و حادثۀ خیلی قبل افتاده . اما این یه درگیری واقعیه بیرون از خونۀ فروغ که ... دقیقاً می تونه یه پیش درآمد واسه شکل گیری یه تعلیق باشه . فروغ از خونه میره بیرون و ته کوچه ، جلال رو می بینه که آروم و منتظر وایستاده ...

در انتها چندتا تلفن هم زمان ؛ موضوع همه شون جلال هست و همۀ اونایی که با هم صحبت می کنن یه جورایی اضطراب دارن . دوربین در خلال این گفتگوها چهرۀ جلال رو نشون میده که آروم تر از اونای دیگه ؛ انگار منتظر یه سرنوشت محتوم هست . نمیگم پیش بینی می کنه که الآن پلیس میاد بگیردش . انگار به این اطمینان رسیده که اگه بازداشت هم بشه ، ترس و نگرانی خاصی نداره . بوق اشغال یکی از تماس ها روی چهرۀ جلال شنیده می شه که یه کمی تو فکره و از پنجره بارش تند و بی وقفۀ بارون رو نگاه می کنه . ...

٢

* خودم به طور ویژه خیلی خوشحالم که داریوش فرهنگ در نقش جلال بازی می کنه ؛ با همۀ ریزه کاری های موجود ...

 ٣

؟ امیر آقایی نقش فرید رو با شباهت های نزدیکی به پیمان ِ«اولین شب آرامش» ارائه کرده . پیمان تا حالا بین نقش های پذیرفته شده توی ذهن من ، جاشو خوب باز کرده بود . اما این کار ، به جای این که طبق معمول بازی دوم رو در سایۀ بازی اول قرار بده ، داره کم کم نقش پیمان رو همون جا ( توی ذهن من ) ‌می بره زیر ذره بین . البته شاید طی هفته های آینده این گره باز بشه .

۴

* گوش دادن به موسیقی تیتراژ « بی گناهان » برام خیلی لذت بخشه !



تاريخ : شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٦ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

۱ـ

« ما هم باید زهرابه تلخ دوره خودمان را در گلوی خودمان نگاه بداریم و بگذاریم آن دیگران که می آیند با زهرابه های خودشان گلو را تر کنند »                 

                                                آینه های در دار/ هوشنگ گلشیری

راوی ، احوالات نویسنده ای را بازگو می کند که در سفرش به چند شهر اروپایی ، در هر شهر داستانی از نوشته های خود را می خواند . در هر جلسۀ خوانش ، حضوری اندک اندک رنگ می گیرد و از سایه به نور می آید ؛ صنم بانو _ عشق دوران نوجوانی نویسنده . اما اکنون هر دو _ هم نویسنده و هم بانو _ زندگی های جداگانه ای دارند ؛ همسر و فرزندانی ، و محیط زندگی ، ایده و هدفشان با هم متفاوت است . نویسنده زبان ارتباط خود با انسان ها را در خاک خود می جوید و صنم ، در غربت آثار او و دیگران را می خواند و سعی در جمع آوری آنها دارد . نویسنده آن چه را که برای او عزیز و مهم بوده ، در داستان های خود گنجانده است . در ذهن خود در پی زن اثیری _ یک تکیه گاه عاطفی _ است ؛ بنابراین هر یک از ویژگی های چهره و ظاهر صنم بانو یا مینا / همسرش را در داستان های خود به یکی داده است . بیش از همه به خال توجه دارد که مظهر وحدت و جمعیت خاطر است ؛ گاه بر گونه ای می نشیند و گاه در چاه زنخدانی قرار می گیرد . اما هیچ یک تشویش فکری و پریشان خاطری او را درمان نمی کند و مردِ داستان او ، همچنان دو پایش در آب جوی ، دو دست بر زانو ، نشسته است . این مرد می تواند تمثیلی از خود نویسنده باشد و احوال او . همچنان که خصوصیات زنهای داستان هایش را از زنهای واقعی به وام گرفته است . روایت پیش تر که می رود ، گاه حرف از باختن به میان می آید ؛ انگار که هر فرد ، اگر نیمۀ راستین گمشدۀ خود را ندیده و نیافته باشد _ در گزینش آن به خطا رفته باشد ، باخته است . اما واقعیت فراتر از این هاست : در افسانۀ شخصی ِ هیچ کس نیست که همه چیز را با هم داشته باشد . خلاف آن نیز درست نیست که اگر کسی همه چیز را با هم نداشت ، باخته است .

« همیشه همین است . هیچ چیز یا همه چیز حرف پرتی است ، نمی شود هم خواند و هم انتظار داشت که قو بماند » .  

 ۲ـ

آن همه مرغان به خدمت سیمرغ رفتند . هفت دریا در راه پیش آمد . بعضی از سرما هلاک شدند و بعضی از بوی دریا فروافتادند . از آن همه ، دو مرغ بماندند . « منی » کردند که : « همه فرو رفتند ، ما خواهیم رسیدن به سیمرغ » .

همین که سیمرغ را بدیدند ، دو قطره خون از منقارشان فرو چکید و جان بدادند . آخر این سیمرغ ، آن سوی کوه قاف ساکن است ؛ اما پرواز او از آن سو ، خدای داند تا کجاست .
این همه مرغان جان بدهند تا گـَردِ کوه قاف دریابند .

آلبوم : روی در آفتاب

آواز : علیرضا قربانی

راوی : پرویز بهرام



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/٢۸ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

۱ـ چارلتون هستون* توی ذهن من همیشه برابر بوده با « بن هور » ، « میکل آنژ » و بعدها « موسی » ی ده فرمان . زمانی که کتاب « رنج و سرمستی » ایروینگ استون رو یواشکی ، توی جامیز ، سر کلاس باز می کردم و می خوندم ، با اسمش رو به رو شدم . توی این کتاب ، که زندگی نامۀ زیبایی از میکل آنژ هست ، چند عکس از فیلمش رو با بازی همین هنرپیشه گذاشته بود . اون موقع به نظرم میومد هستون گزینۀ مناسبی برای بازی در نقش میکل آنژِ یک دنده و پر سودای توصیف شده در این کتاب بوده .

 کتاب بن هور رو هم ، روزگاری می خوندم که ماجراجویی های قهرمان های کتاب ها ، خیلی برام جذابیت داشت . یادمه تصویر روی جلد اون کتاب هم ، برگرفته از چهرۀ چارلتون هستون بود .

 * نام اصلی ش :  John Charles Carter

۲ـ گاهی یکی پیدا می شه که وقتی بهش لطف می کنی* ، یه چیزایی توی ذهن خودش می بافه و می بینی که کنه شده ، یا داره می شه ! انگار همیشه باید یه ریموت کنترل دستت باشه .... توی هر کار و موقعیّتی ... یکی ش همین که گفتم .

 یه آدمی مث دکتر قمشه ای ، در چنین مواردی عقیده داره که آدم « باید عاشق باشه . اون وقت دیگه حواسش به این نیست که کی چی کار کرد و چی گفت یا چه توقّعی داشت . وقتی عاشق همه چی باشی ، خودت دوست داری به همه چی لطف کنی و محبت کنی . یعنی این که می بینی مورد لطف خدا واقع شدی ، اون وقت دوست داری تو هم به بقیه این لطف رو انتقال بدی » . خب این خوبه و خیلی هم قابل قبول . اما جنبه می خواد . من خودم می گم برای آدمی با روحیّات من خیلی وقتا یه خط کش لازمه . برای ......... تـنظیم و حفظ فاصله .

 البته بگم من مسئول اون وقتایی نیستم که خودم مث کنه به یکی یا نیرویی چسبیدم ها ! اتفاقاً واسه اون موارد هم بیشتر بیشتر اوقات خط کشه دستمه . حساب می کنم ؛ روی جنبۀ اون مورد یا انتظارات خودم و توقعاتی که اون موقعیت از من داره .... دیگه !

 من می گم یه وقتایی روابط باید با هشیاری کامل باشه . مگر زمان های اندکی که به واسطۀ یه فیضی ، داری کم کم اوج می گیری و مطمئنی هیچ اشارۀ بی جا و بی موقعی نمی تونه یه گوشه از تو رو بگیره و یهو بکشدت پایین . وقتی یه سطح بالاتر باشی ، می تونی با یه لبخند ملیح به همه لطف کنی !

* توضیحش توی ستاره آخری همین پست هست .

۳ـ  بعضی وقتها هست که یه نیرویی ، لذّت کشف دوباره _ نگاه دوباره و بازبینی نوین _ از یه سوژه رو بهت* هدیه میده :

این روزها آلبوم « جان عشّاق » استاد شجریان بر ذهن و روان من حکومت می کنه !

* این « ت » که مخاطبِ راوی ِ بعضی داستان ها یا متن ها هست ، خیلی وقتها دلالت بر خواننده نمی کنه . حالا سوای تعاریفی که در مجموعۀ عناصر داستانی از اون ارائه شده ؛ به نظر من لطفی هست که از طرف نویسنده ، شامل حال خواننده می شه . وگرنه این نیست که تا من توی یه متنی ، می بینم راوی از دانای کُل یا اوّل شخص تبدیل شده به مخاطب ، یه جور دیگه روی خودم حساب کنم ! این فقط منو آگاه می کنه به این که مواظب باشم ؛ مراقب این که ممکنه منم یه روزی _ به همین زودیا ، در همچین موقعیّتی قرار بگیرم .



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٩ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱۱ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آی جنوب ،

مردی که در نسیم و شرجی

ردّ گام هایت را پی کرد

و در نگاه عمودی آفتاب گم شد

اکنون ، 

 با مادیانی سپید باز آمده

عریان و بی نقاب،

سرشار از قصّه های مهربانی و رنگین کمان

با واژگانی از جنس ترنج

از باغهای بی کلاغ

تا جغرافیای جانت را سهیلی کند.

پس بیاغاز شعر شاعرانه ات را

چون کرشمه مهتاب .

آی جنوب ،

شعر بلند نگفته در قاب .

زمان و مکان مراسم اولین سالگرد ناصر عبداللهی



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٦/٩/٢٥ | ۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٧ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٩ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/٩/۱۱ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٥/٦/٢٦ | ۸:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۱۳۸٥/٦/٢٥ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٥/۱/۱٧ | ٦:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن