موندم با این نشونه‌ها، که انگار چیزیم هست ولی هیچیم نیست، «اسکین چینجر»م مثل برندون استارک؛ یا با این بارها اسم عوض کردن‌هام و خواست قلبیم برای رقصندة آب شدن و علاقة عجیب به سیریو فورل و جیکن ه‌گار در واقع جزء بی‌نام‌ها هستم، مثل آریا استارک.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٦/٥/٥ | ٥:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

    If I stay از آن فیلم هایی نیست که به لحاظ محتوایی و داستانی و .. بخواهم نگهش دارم یا دوباره ببینم. اما بخش هایی دارد که برای من دوست داشتنی اند:

   پدر و مادر Mia و زندگی نیمه کولی وارشان و راحت گرفتنشان، سرزندگی و در عین احساساتی بودن منطقی بودنشان، بخش هایی از گذشتۀ پدر که تکرار می شد، خانه شان و فضای اطراف آن، حتی ماشین آبی شان و جعبۀ ویولنسل Mia که به همان رنگ بود. هنرپیشۀ Mia را دوست داشتم و لباسش را در آن صحنۀ ماشین سواری توی جاده که بعدش .... شد.

   در طول فیلم Mia را مورد نوازش قرار می دادم: دخترۀ گَنده دماغ منظم کلاسیک! حیف این پدر مادر برای تو! وقتی داشتم یادداشت هایم برای این فیلم پاک نویس می کردم، به نظرم رسید چرا Mia چنین رفتاری در طول فیلم دارد: انگار درون او دو نیرو جریان دارد. نیرویی که او را به شدت منظم و طرفدار دنیای کلاسیک می کند (و این از بچگی در او بوده و تقریباً اکتسابی نیست)، نیروی دیگر هم او را سمت دنیای پدر و مادرش می کشاند. تا زمانی این دو نیرو با هم در تضادند، Mia  نمی تواند کنترلشان کند و بر اثر این تناقض دچار مشکل می شود. اما کم کم این دو نیرو در وجودش یکی می شوند و به نتیجه می رسد:

همیشه فکر می کردم ویولنسل سازیه که به تنهایی نواخته می شه. شاید به همین خاطر بوده که همیشه احساس راحتی می کردم. فقط من و ویولنسلم. اما اون شب که کنار آتش و کیپ آدام و بقیه نشسته بودم، فهمیدم که اشتباه می کردم. ویولنسل ساز تنهایی نواختن نیست، بلکه بخشی از یه چیز بزرگتره.

   الآن که عکس های فیلم را دیدم، انگار واقعاً این آبی خاص که بالاتر اشاره کردم، عمداً در فیلم تکرار می شود. چندین مورد را به یادداشت های قبلی م اضافه کردم؛ حتی لیوانی که در یک صحنه دست Mia  است، منظرۀ بیرون کافه، ... این آبی زیبا و طیف های آن همه جا حضور دارند.




تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سری آرزوها و خیال های بچگی که گاهی می بافتیم و بعدش به خل خلی بودنشان می خندیدیم، امروز خیلی راحت و عادی به نظر می رسند؛ خیلی هاشان به واقعیت تبدیل شده اند و جزئی از زندگی روزمره حتی.

پس این خیال خل خلی را هم اینجا ثبت می کنم، باشد که به زودی واقعی شود: کاش می شد بوها را هم به اشتراک گذاشت. مثل همین بوی گیاهی که امروز خریدم و قرار است دمنوش شود و اسمش آن قدر بالهجه و سخت بود که توی گوشم هم به درستی هضم و جذب نشد چه رسد به اینکه بنویسمش یا حفظش کنم و .. باید قدری از آن را با خودم اینور آنور ببرم، به اهل فن نشان بدهم و اسمش را و کاربرد دقیقش را بپرسم.

برای من چنان بویی دارد که دوست دارم خودم را درش غرق کنم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

برای امروزم کلی برنامه چیده ام؛ بیشترشان اجباری است، مثل تمیزکاری بعد از طوفانی که کلی گردوغبار به حلق و چشمانمان فرو داد. آن همه غرغر رعد و برق و کولی بازی و فقط همین قدر باران؟؟! خسته نباشد!

   این میان قرار است اگر فرصت شود لذت شیرینی نصیب خودم بکنم که لازمه اش زودتر تمام کردن بخشی از کارهای برنامه م است.

   *می خواستم درمورد تصویر دُن کیشوت بنویسم که بین  خرت و پرت ها و گنج های کشوم یافتم دوهفتۀ پیش، ولی شاید اول اسکن کنمش تا بتوانم اینجا بگذارمش، بعد بنویسم. شاید هم باوجود خود عکس نیاز چندانی به نوشتن چیزی نباشد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک دفعه یادم افتاد ارتباط خاص آن دوست مذکور با ناتور دشت چه بوده!

بعد که کتاب را خواندم، فهمیدم خود او هم در چشم من شخصیتی شبیه هولدن کالفیلد داشته. البته منهای طنز تلخ هولدن که گاه به حد مرگ آدم را می خنداند! آن بخش شخصیتش که از زاویه ای، یک پله بالاتر از بقیه بود و رویۀ دیگری از همه چیز در اطرافش می دید. نمی خواهم بگویم خیلی آدم جامع الاطرافی بود و دید گسترده ای داشت، مثل هولدن و بقیۀ ما یک آدم معمولی بود اما دوست داشت زندگی در اطرافش به سبک خودش جریان داشته باشد و این خواست خودش بسیار با آنچه در واقعیت در جریان بود، فرق داشت. برای همین مثل هولدن گاهی اذیت می شد و شاکی. در حد خودش، در زمینۀ تحصیلی مان پیشرو بود و برای همین دوست نداشت واحدهای ادبیات کلاسیک را بخواند. حتی مثنوی خواندن و مولانا که آن قدر شیفته دارد هم او را اقناع نمی کرد. بیشتر وقتش را با خلوت کردن با آثار بزرگان ادبیات و به خصوص شعر معاصر می گذراند و البته دست گرمی در نوشتن هم داشت.

دوست خوبی بود و با من خیلی فروتن و مهربان بود و در عین حال شخصیت خودش را هم حفظ می کرد. اما همین جابه جا شدن های مکرر من، سوای آن هیجان که احساس می کنی روی عرشۀ کشتی داستان های ژول ورن ایستاده ای و در آستانۀ فتح ناشناخته ها هستی، این بدی را داشته که در هر شهر و ولایتی، کسی یا کسانی را پشت سر بگذارم. او هم دوست گرامی ای بود که در پس پرده ای از کلمات کمرنگ و ناپیدا شد.

* دقیقاً بهار سال بعد، برای بار سوم در آن سال به نمایشگاه کتاب رفته بودم تا ته ماندۀ لیست آن سال را تهیه کنم و دلی از عزا دربیاورم. عصر بود و من در محوطۀ سبز و بین شلوغی با قدم های بلند راه می رفتم که میخکوب شدم. همین دوست عزیز با چهرۀ آشنای دیگری (همکلاسی اش) و یکی دیگر که نمی شناختم و یکی از همکلاسی های خودم به نمایشگاه آمده بودند. همکلاسی من این اقبال را داشت که به علت گرایش های سلیقه ای مطالعه ای و البته حسن بزرگ همشهری بودن، با این دوستم همراه تر باشد. دیدار خوبی بود. روحم سرشار شد. عکسی گرفتیم و دیگر بعد از آن خبر و اثری پیدا نشد.

این وسط نخ محکم ناپیدایی بود که ما را به هم وصل می کرد و خدا را شکر، آن قدر حواسمان جمع بود از مزایای آن استفاده کنیم. ولی بعد از دوران تحصیل، چیزهای دیگری مانع شدند که هرچه فکر می کنم منطقی و البته قدری پیچیده به نظر می رسند. یکی ش همین فاصله. جوری که حتی با تلفن و دیدار گاه به گاه هم حل نشود.

بقیه اش هم بماند. این مطلب بیش از حد خودش طولانی شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت جایی می خوانم/ می شنوم که ما در مقابل خارجی ها بسیار مهمان نواز بوده ایم و .. مثلاً همین خانوادۀ گردشگر آلمانی(؟) که قرار بود چند روز در ایران بمانند و مدارکشان را گم کردند و شش ماه مهمانِ نوازش ایرانی ها بودند، این سؤال برایم پیش می آید که ما فقط در مقابل خارجی ها (به ویژه اروپایی ها و آن ور تری ها) مهمان نواز هستیم یا در مقابل هموطنانمان هم؟

مثلاً اگر بیماری از شهرستان برود تهران و لازم باشد چند روز در این شهر بماند تا نوبت دکتر و ... گیرش بیاید_ بعضی ها جلو در بیمارستان یا در راهروهای آن می خوابند_ چه؟

من خودم از این کارها نکرده ام و نمی کنم. حالا نه از روی بدجنسی. کلاً این مدلی م. به کسی هم کار ندارم. ولی دست خودم نیست، هروقت این خارجی ها می گویند ایرانی ها مهمان نوازند، یاد خودمان می افتم. اگر آن ها مهمانند، خودمان برای خودمان چه هستیم؟ چرا؟

و به خودم جواب هایی می دهم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ درست میانۀ فیلم آرزوهای بزرگ هستم. چه خانم هاویشام نازنینی!

و آن زندانی که قیّم پیپ می شود؛ یادم رفته بود که ولدمورت نقشش را بازی کرده!

__ باز هم اینجا کلی مطلب پیش نویس جمع شده که باید سر و سامان بگیرند. چشمم به بعضی ها می افتد و دلم می خواهد همین الآن درموردشان بنویسم، اما حوصلۀ تایپ کردن ندارم.

___ چند نفر هم این روزها آمدند و رفتند و بوی عاقبت به خیری از اوضاعشان می آید. تا چه پیش آید و خودشان چه کنند!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از پله ها که می آمدم بالا، روی بُرد آگهی ترحیم را دیدم. تاریخ مراسم و آدرس و .. بین اسامی بستگان، دو اسم نظرم را جلب کرد.

حدس زدم خانوم همسایه که دو شب پیش مرحوم شده، مادربزرگ یکی از دوستان سابق فیسبوکی باشد! برای آزمودن حدسم با زور و هزار اجی مجی وارد فیسبوک شدم. تصویر پروفایل و کاورش سیاه بود. حدسم درست بود.

فکر کن! ما و مادربزرگ ن همسایۀ دیوار به دیوار! چه دنیای کوچکی! البته من، آن روزها که با ن دوست بودم، فکر می کردم یک جایی در خیابانی او را خواهم دید و از دیدنش ابراز شادمانی خواهم کرد. بعدش دنیایمان قدری متفاوت شد و کمرنگ تر شدیم برای هم و ... از اول تا آخر هیچ برخورد خیلی خوب و خیلی بدی بین ما پیش نیامد. حتی الان به خاطر دوست نبودن با او یا آن دورۀ دوستی مان ناراحت و خوشحال نیستم. عین همان حکایت نه خانی آمده و نه خانی رفته.

یعنی ن چندبار از این راه پله ها بالا آمده تا مادربزرگ و پدربزرگش را ببیند؟ اصلاً آمده؟ هیچ وقت نشده به او بربخورم. یکی از آن خانم ها که شیون کنان دو شب پیش از راه پله آمدند بالا، مادر ن بود. شاید همانی که مدام می گفت «خاک بر سرم شد!» و خودش را بابت اتفاقی ساده و عادی سرزنش می کرد!

مثلاً اگر امروز عصر بروم به مجلس ختم، حتماً ن را از دور می بینم که گوشه ای نشسته و با شالی مشکی و شیک با اندوهش کنار می آید، یا مادرش را دلداری می دهد. شاید هم از نزدیک ببینمش. ولی من نمی روم، چون باید جای دیگری بروم و اگر هم آنجا بروم، احساس خوبی ندارم که من او را ببینم و بشناسم ولی او مرا نشناسد. مگر اینکه چشمانم را به روی او ببندم و فقط به خاطر همسایه مان بروم.

شاید اگرطی این چند ماه، روزی او را می دیدم، آن هم جایی بسیار نزدیک به حریم منزلمان، اولش بسیار شگفت زده می شدم. بعدش ممکن بود خودم را به او معرفی کنم. ولی با این اتفاق، انگار شکل و رنگ قضیه متفاوت شده. انگار کائنات می خواهد بگوید «چیزی که تو می خواهی*، اگر بخواهی اتفاق می افتد ولی ببین حالا که هیجانت فروکش کرده، آیا هنوز هم رخ دادنش را می طلبی یا نه».

بعد-نوشت: از کنار هم رد شدن هایی، مثل فیلم Amorres perros

*بگذریم از مواردی که باید در لحظۀ خاص و ناب خودشان رخ بدهند، وگرنه از دهان می افتند!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از عجایب شیرین دنیای وبلاگ ها، عکس هایی است که [لی لی کتابدار] برای مطالبش می گذارد. سبک خاصی دارند اما تاحالا برای من تکراری نشده اند. شاید به این خاطر که دنیای کتاب ها با یکدیگر متفاوتند.

_ مشابه بعضی عکس ها را با کمی وقت گذاشتن می شود خودمان هم بگیریم. چیدمانش آسان به نظر می رسد. اما بعضی هاشان یک جور بدیع بودن در دل خود دارند و تقریباً همیشه با عکس های هر پست امکان غافلگیر شدنمان هم می رود. نمی دانم، شاید هم من در این زمینه چندان خلاقیت ندارم و اینطور شگفت زده می شوم. دیگر اینکه، گاهی آیتم هایی در عکس هایش دیده می شود که متعجب می شوم همۀ همۀ این چیزها را چطور دم دست دارد؟!

__ بعضی عکس ها را که از زوایای کتابخانه (اش؟) می گذارد خیلی دوست دارم. آن ها احساس دیگری به من منتقل می کنند.

___ روی عکس ها و مطالب وبلاگ نمی شود راست-کلیک کرد!

____ دلم می خواهد مدتی وقت بگذارم و برای خودم چنین کاری بکنم. حتی شده تقلید صرف از عکس های لی لی. اما گاهی دلم می خواهد عکس ها، یا دست کم نسخۀ دومی از عکس های خودم، احساسات درونی ام را به هر کتاب نشان بدهند. مثلاً برای کتاب آتش، بدون دود باید چیزی، مجسمه ای کنار کتاب بگذارم تا فریادزدنی مداوم و رو به آسمان و یک طرفه را نشان بدهد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   این تصویر را دوست دارم. مرا یاد جاهای نارفته، کارهای ناکرده، "حرف های به میان نیامده"، و سکوت زمان می اندازد. زمان، که به رغم شیوۀ معمولش در منتظر نبودن برای کسی وتصمیم هایش، گاهی انگار خودش هم منتظر می ماند. شاید گاه بنشیند گوشه ای، روی نیمکتی، در آفتاب عصرگاه روزی که به یاری همدستانش نقشه هایش را برای بشر اجرا کرده باشد، و چشم انتظار لحظه ای که اتفاق روشنی برای کسی بیفتد.

    آن دوربین و تصویر قاب گرفته هم مرا یاد کتاب هایی می اندازند که هنوز خوانده نشده اند و کلی تصویر زیبای امیدوارکننده که قرار است با هر خواندن خلق شوند. انگار نویسنده ای بخشی از داستان هاش را اینجا گذاشته.

  آن روز نه چندان دور، این کارت پستال را از شهرکتاب برای خودم خریدم و برخلاف همیشه، فوری با پونزی نصبش کردم به دیوار، در مسیر رفت و آمدم توی خانه. هربار هم یاد موارد مشابه میفتم که باید بگردم پیدایشان کنم و آن ها را هم جایی نصب کنم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دلم پیشش است.

شاید بیشتر از این نتوانم برایش کاری بکنم، دست کم حالا.

ولی همیشه به او فکر می کنم، می دانم.

و سرنوشت با بی رحمی تکرار می شود تا خودش را به رخ کسی بکشد که زمانی قربانی ضعیفی در چنگالش بوده.

متأسفانه آینۀ جادویی در دستان من است و آن که باید، به آن نگاه نمی کند تا گذشته را ببیند و از آینده پرهیز کند. و به همان راه می رود که او را بردند.

کاش می شد کاری کرد!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ آن قدر فیلمِ ندیده هست که وقتی سراغشان می روم، انتخابشان نمی کنم، چون نمی توانم. برای تشویق خودم سراغ دسته بندی خاص می روم؛ آن هایی که براساس عجله برای دیدنشان دانلود شده اند. چشمم به بخش سوم هابیت می افتد، از آن طرف ادامۀ ماجرای واگرا بودن، کشف دنیای فیلم هایی که زرق  و برق معمول هالیوود را ندارند، .. چشمم به مینیون ها می افتد و درنگ رنگ می بازد.

__ چقدر زود گذشت، نزدیک به یک سال دیگر از عضویت در کتابخانه های عمومی می گذرد و کم کم باید حواسم به تمدید عضویت باشد. با اینکه سال گذشته برای ماه ها به هیچ کتابخانه ای سر نزدم و کتابی نخواندم و .. موتور کتاب خواندن تقریباً پایان بهار روشن شد.

نتیجۀ هیجان انگیزی از بیش از دو دهۀ اخیر زندگی م گرفته ام؛ در فرصت های استراحتی که پیش می آید باید تا می توانم کتاب بخوانم. چون بعدش دوره هایی فرا می رسد که باید با هفت دست کفش و عصای آهنین به اکتشاف های جدید برسم و نهایت لطف روزگار این است که اگر گذارم به مسیرهای رفت و آمد طولانی بیفتد، چیزکی در کیف برای خواندن داشته باشم.

___ از شر جلد اول مجموعۀ آتش، بدون دود در امان ماندم. این جلد سوم مرا دیوانه می کند! انقدر که ناخودآگاه دلم در هوای قهرمان ها می تپد و هر لحظۀ زندگی شان برایم مهم شده. چقدر خوب شد مرحوم ابراهیمی این کتاب ها را نوشت!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گیسو-فرموده: در  مقاله ای خوانده بودم درباره فاصله، اینکه نژادهای مختلف فاصله های مختلفی را بین خود و آدمهای دیگر تحمل می کنند، اسکاندیناوی ها بیشترین فاصله  و عرب ها و همجنس گراها کمترین فاصله را، به همین دلیل اولی سوار اتوبوس شلوغ نمی شود و دومی مشکلی با آن ندارد

نتیجه: سندباد اسکاندیناویایی تمام عیار است!

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مکس: خانوم رئیس، اگه ما هم سخت کار می کردیم بهمون هدیه می دادی؟

هان: اگه تو سخت کار کنی من بدون داشتن فرزند و با دهن بازمونده از شوک می میرم!!

*(طفلک دلش خیلی پره)

__همون دوتا دخترها؛ فصل 4، اپیسود 19

***

توی این موقعیت که از شدت سرشلوغی فرصت سرخاراندن هم ندارم (درواقع سرشانه کردن! گاه پیش می آید در طول روز موهام را شانه نمی کنم و فقط جمعشان می کنم) همچیـــــــن خار خار فیلم و انیمیشن و سریال دیدن به جانم افتاده، و هر سطر از 100 صفحۀ باقی مانده از جلد 2ی «آتش، بدون دود» را با ولع می خوانم که .. و همۀ این ها باورم می شود.

_دوتا قرار را این هفته لغو کردم؛ یکی ش که خیلی مطلوبم بود و متأسفانه در موقعیت زپلشک آید و ... باقی قضایا قرار گرفتم، آن دیگری هم «انداختنی» بود و خدا را شکر، از زیرش در رفتم! همان دورهمی که پیش تر گفتم. به حول و قوۀ الهی دورهمی بعدی را هم خواهم پیچاند و همین طور بعدی و بعدی تر و .. و به جایش جایی می روم و کسانی را می بینم که دوست تر می دارم.

*پیچاندن معنای بدی ندارد. گفتم که نمی خواهم دروغی در کار باشد. نمی خواهم، و نمی روم. والسلام!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٦ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم ها در زندگی رؤیایی در سر دارند که بیشتر اوقات به آن نمی رسند. یا سفر را آغاز نمی کنند، یا اغلب وقتی سفر را آغاز می کنند دنیا را طور دیگری می بینند و کشف می کنند و رؤیایشان تغییر می کند، مسیرش عوض می شود. گاهی ناچارند به این کار، و گاهی کنجکاوی درهای دیگری به رویشان می گشاید. اما همیشه همان رؤیای نخستین در ذهنشان می ماند و آن ها را بیدار نگه می دارد و به سویشان دست دراز می کند.

آدم ها معمولاً تنها یک چهره از رؤیایشان را می بینند و در ذهن می سازند. چهره ای اثیری و همیشه دور از دسترس. غافل از اینکه به محض آغاز سفر، رؤیا شروع می کند به تحقق پیدا کردن و ذره ذره خودش را می نمایاند. فقط چون آدم ها جزئیات رؤیایشان را نمی شناسند و همیشه تصویری کلی و رویه ای از آن دارند، نمی توانند باور کنند این ها سلول های همان پیکر است.

همه چیز به آغاز بر می گردد؛ حتی اگر ظاهر آن چه در ذهن دارند تغییر کند. انگار رؤیا تصویری نمادین از نیاز و حقیقت درونی آدم هاست که با چهرۀ مطلوب روزگار عادی آن ها نمود پیدا می کند. و رفتن و حرکت شروع می کند به تعبیر و تفسیر کردنش.

* از آهنگ زیبای یار، فرامرز اصلانی عزیز



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در طول سال، روزهایی پیش می آید که متعجب از خودم می پرسم «با سرما مشکل دارم یا با گرما؟» (البته هر دو از نوع «اوج» آن). آدم هایی را دیده ام که یا سرمایی اند یا گرمایی. ولی من انگار بخشی از هر دو هستم. دمای هوا که ناگهانی تغییر کند، من هم عوض می شوم. ممکن است خوابم بیشتر شود، انرژی م تحلیل برود، بداخلاق شوم و کمی نگران!

خلاصه به این نتیجه رسیده ام برای من همان آب و هوای بهشت وعده داده شده بهترین است!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خودم را می شناسم؛ آدم «جمع» نیستم. همین که بنشینیم دور هم و یک نفر شروع کند به حرف و آن یکی ادامه دهد و بقیه از گوشه گوشه ها چیزی بگویند و گاهی وسط حرف هم بپرند و .. من از همان شنوندۀ ساکت بودن کم کم تبدیل می شوم به سایه، یا جسمی که کم کم رنگ می بازد و اگر همین طور پیش برود امکان دارد بغل دستی م امر بهش مشتبه شود که صندلی من خالی ست و کیف دستی اش را بگذارد روی پای من! تنها «جمع» هایی که در آن ها دوام می آورم، جمع های خانوادگی است؛ آن هم چون راه دررویی وجود دارد. هر نیم ساعت- یک ساعت می شود بیرون زد از حلقه، یا به حلقه های کوچک تر سرک کشید...

جلسۀ اول دورهمی ای که بهش می گویند «دوره» را رفته ام. چون صاحبخانه را دوست داشتم و اعلام شده بود نرفتن مساوی بی ادبی است! ولی به موعد بعدی هرچه نزدیک تر می شوم، می بینم «نمی توانم»؛ به معنای واااقعی کلمه! همه آدم های خوبی اند که به خوبی با هم جور می شوند ( البته این را شک دارم! چون گاهی اوقات از زیر تشکیل جمع دررفته اند، ولی وقتی پایش بیفتد از پس «جمع» بر می آیند)، حرف ها را خوب به هم پاس می دهند و ... ولی من نمی توانم جمع بیش از سه نفر را تحمل کنم! تحمل؟ اصلاً به نظر من منطقی نیست. مگر آدم بین 10-15 نفر واقعاً قرار است با همممۀ آن ها وجه اشتراکی در حد «دوره» راه انداختن داشته باشد؟

حقیقتش، معترفم اگر ایرادی باشد از من است. من نمی توانم یک چیزهایی را تحمل کنم. و همین ناتوانی من باعث می شود از خیر خوبی هاشان بگذرم. درواقع تر، خوبی هاشان با خوبی های من نقطۀ تلاقی ندارد. بینشان تنها سه نفر هستند که می توانم با آن ها جور باشم. حتی یکی از این سه نفر را هرروز هم ببینم برایم مشکلی ایجاد نمی شود. و این جا قانون «همه یا هیچ» است. و من طبق معمول ترجیح می دهم به غار هیولای تنهای درونم برگردم تا این که خطر کنم و همیشه نقش بازی کنم.

گفتم که،  جمع برای من به سختی در 3 معنا پیدا می کند. سه نفر هم که باشیم، باز هم قابلیت تبدیل شدن به سایه را دارم ولی نه در حد کیف گذاشتن روی من! ایده آلش برای من، حضور دونفره است که به موقع شنونده و گوینده باشم.

برای ترک این روند_ که فکر می کنم هرچه زودتر آن را کنار بگذارم بهتر است. چون اگر وسط راه ببُرم، احساس خیانت کار بودن بهم دست می دهد (بله، مطمئنم با مطرح کردن این قضیه هم اگر طوفان نه، موجی ایجاد خواهد شد و شاید به 1-2 نفر بربخورد، که البته طبق آن چه خودشان هستند حق هم دارند. ولی مسئله این جاست که من آن ها نیستم)_ دنبال بهانه بودم. ولی هرچه بالا پایین کردم دیدم بهانه ای در کار نیست. این واقعیت خودِ من است. این هیولای غالب من است که همیشه مرا بر دهانۀ غار نگه می دارد و «تنها» از نور خورشید لذت می برد. داشتم فکر می کردم هر بار دیدار من با آدم هایی مثل اسب چوبی و پرکلاغی و جادوگرها، یا صحبت های غیرحضوری با دُن ا. و چیزهای خوشایندی از این دست، مرا کاملاً سرشار از احساس های خوب می کنند و اصلاً قابل مقایسه با یک دورهمی آن طوری نیستند، چه برسد به این که بخواهم بگویم با هم برابرند!

از دروغ گفتن بدم می آید برای همین فقط می خواهم اعلام کنم که «من نیستم»، «نمی توانم». به این نتیجه رسیده ام در ابهام ماندن بهتر از این است که یک ساعت توضیح بدهم و مطمئن هم باشم کسی نمی تواند آن را به خوبی خودم درک کند (حق هم دارند) و ته قضیه هم 2-3 نفر به من بگویند «در خانه نَمان» (که باور ندارند حفظ کنج تنهایی م برای من نعمت بزرگی ست) یا شاید 1-2 نفر فکر کنند مشکلی در زندگی ام دارم و بخواهند از آن سر در بیاورند یا کسی به ذهنش برسد من مشاوره لازمم و ...

حرف راست و خلاصه گویی از همه چیز بهتر است: «نمی توانم، فعلاً نمیتوانم».



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٤/۱٢ | ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. جابز جوان استادش را در محوطۀ دانشگاه می بیند. استاد به او پیشنهاد می دهد که برگردد سر کلاس درس، رشته ای را انتخاب کند که به آن علاقه دارد، خلاصه به شکلی مشغول تحصیل بشود.

جابز: نمی خوام پول پدر و مادرم رو برای گرفتن مدرک احمقانه ای مثل مهندسی هدر بدم.

استاد: ببخشید، یعنی الان دیگه مدرک گرفتن هدر دادن وقت و پول شده؟

جابز: واسه بعضیا آره، اما برای بعضیا اعتبار میاره..

یقۀ کت استاد را جوری لمس می کند که انگار بخواهد آن را صافش کند

و ادامه می دهد: و مایۀ اعتبار کارشونه (یعنی استاد).. بعداً می بینمت.

و استاد همچنان صدایش می کند و انتظار دارد برگردد: استیو ...

این که آدمی در جوانی، این طور با اطمینان حرف بزند و خلاف جریان آب شنا کند و هیچ پشتوانه ای مهیا نکند تا اگر برنامه هاش عملی نشد، برگردد به نقطه ای مطمئن و دست کم مدتی آسایش خیال داشته باشد_ تا از نو شروع کند یا سرش را بیندازد پایین و زندگی ای معمولی داشته باشد_ را تحسین می کنم. اما این کار جابز ته دلم را لرزاند. فکر کردم من کی از این کارها کرده ام؟ من هیچ وقت، قبل از این که کاری را تمام کنم و نتیجه اش را ببینم، این قدر با اطمینان حرفش را نزده ام. همیشه درصدی برای موفق نشدن در نظر گرفته ام. شاید هم ذهنم درصدی برای دلزدگی من درنظر گرفته! چیزی که خیلی وقت ها خودم را با آن می شناسم. این که اگر کاری از زمان معهودش بگذرد یا خیلی طول بکشد، دیگر آدم آن نیستم، یا بخشی از من مالِ آن نیست. وقتی خودت را کاملاً وقف چیزی نکنی نمی توانی موفقیت کامل به دست بیاوری. حتی اگر ظاهراً همه چیز خوب باشد و خیلی ها بخواهند جای تو باشند، خودت می دانی چه خبر است؛ از ضعف و قوت هایت آگاهی و یادت می آید کجاها کم گذاشته ای.

ترسیدم! از این که فهمیدم، جابز/ اشتون کوچر، فیلم نامه نویس یا هرکس و چیز دیگری یادم آوردند من_ چون خودم را می شناسم*_ روی چیزی «صددرصد» سرمایه گذاری نمی کنم، ترسیدم. بدتر!: چون بلافاصله ذهن بدجنسم به یادم آورد آن درصدی را که برای «نشدن» کنار می گذارم، به جای ارتباط دادن به این روحیۀ خودم، می اندازم گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک. آدمی که اهل چیزی باشد و دلش با چیزی باشد، در طوفان هم پی اش می رود و با این درصدهای من تسلیم نمی شود.

جابز روی چمن ها راه می رود و همه می دانیم سال ها بعد به نتایج بزرگ و انکارناشدنی ای دست پیدا می کند. حتی همان سال های جوانی هم چیزی به اسم «شکست» را نمی بیند. باید حتماً از هر مرحله ای با موفقیت رد شود. یعنی چه؟ پروژه اش را نیمه تمام بگذارد؟ خدایا! چند نفر در دنیا اینطور هستند یا بوده اند؟ باز هم می خواهم خودم را بسپرم به دست جریان طبیعی: «خیلی کم! آدم های خیلی کمی اینطور هستند/ بودند/ خواهند بود». از کجا معلوم؟ مگر موفقیت فقط در کارهای جابزی و گیتسی است؟ آدم های مصمم همه شان مشهور شده اند؟ چندنفر بوده اند که در زندگی شخصی و خانوادگی همین قدر، یا شاید هم بیشتر، مصمم بوده اند و چیزهایی را پیش برده اند که کسی به خودش زخمت نداده یا لازم ندیده آن ها را در تاریخی، چیزی ثبت کند یا به رخ دنیا بکشد؟ بهانه نیاور!

* این «شناخت» است. شناخت خوب است اما قدم اول است. باید همیشه این خصلت را روحیۀ شخصی ام به حساب بیاورم یا شروع کنم به تغییرش یا بعضی جاها آن را کنار بگذارم؟

2. یادم آمد دست کم یک بار در زندگی چنین کاری کرده ام. اما چیزی از آب درنیامد که اسمش را کار «جابزی» بگذارم. فقط مرحلۀ اول را با موفقیت طی کردم. شاید خیلی ها همان را برای صاف کردن یقۀ دنیا از طرف من کافی بدانند، اما خودم می دانم آن طور که من یقۀ کائنات را در دست گرفته بودم باید قدم های بیشتری بر می داشتم.

نه! یک بار دیگر را هم همین الان به یاد آوردم! خیلی خیلی جابزی! اما از آن ها که در تاریخ ثبت نمی شوند. یقۀ کسانی در دستم بود که هیچ کس به یقه شان دست نمی زد! هیچ کس فکر نمی کرد لازم باشد چنین کاری بکنم. هیج وقتِ هیچ وقت پشیمان نشدم، اما بارها پیش آمد در نظر بگیرم اگر این کار را نمی کردم چه موقعیتی داشتم و چه می شد و چه نمی شد. حتی گاهی، باز هم بدون این که پشیمان شده باشم، فقط فکر کردم شاید اگر به یقۀ کسی کار نداشتم برایم خیلی بهتر هم می شد. ولی همۀ «بهتر»ها به یک شکل معنا نمی شوند.اتفاقاً همین دست به یقه شدن های این طوری روی باقی دست به یقه شدن هایم تأثیر گذاشتند. دقیقاً همین طور است! ولی باز هم پشیمان نیستم. زندگی من مجموعه ای از کرده های خودم و دیگران است. همین است که هست.

_فقط این میان احساسی باقی می ماند که همیشه در گوشم زمزمه می کند: پس تو کی می خواهی یک تکان حسابی آدمیزادی خودت-پسند-ی به خودت بدهی؟؟

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

شب برای خیلی ها رازهایی دارد؛ انگار فضای ناشناخته ای پشت پردۀ سیاهش وجود دارد و با هزار چراغ و شمع هم کشف نمی شود، فقط روشن می شود. اگر نه برای همه، دست کم در دوره هایی از زندگی_ مثلاً کودکی_ رازآلود بوده.

شب زندگی دیگرگونه می شود. ذاتاً آدم شب بیداری نیستم، اما بارها پیش آمده پردۀ تیره را پس بزنم و وارد قلمرو تاریکی بشوم؛ همان ساعت هایی که همۀ دوروبری هایت خوابند و نفس هایشان آرام و سنگین شده، تو روی پنجۀ پا پرسه می زنی و یا گوشه ای نشسته ای و خش خش کاغذ مثل کار ممنوعه است. انگار زمان خاصی که بگذرد طلسمی اجرا می شود که مولکول های هوا را تغییر می دهد. دفعات معدودی که در شب بیداری هام تنها نبوده ام هم این تغییر را احساس کرده ام.

هیچ وقت نتوانسته ام احساس آدم های شب زنده دار را درک کنم؛ این که دیدشان به شب چطور است، یا وقتی کارهایشان را در طول شب انجام می دهند انگار ما هستیم و روز، .. با همۀ این ها فکر می کنم این طلسم و راز در اطراف آدم ها هم پرسه می زند حتی اگر خودشان متوجه نباشند یا به نظرشان غیرعادی نرسد. در طول روز، صدای تو در بین صداها گم می شود، صداهای روز، مثل نور روز، تو را در خود حل می کنند، همیشه صدایی بلندتر از صدای تو هست.. اما در شب این تو هستی که صدا تولید می کنی، کوچک ترین صدایی به سرعت مرزها و حریم های تاریکی را رد می کند و به محافظان طلسم هشدار می دهد که کسی برای کشف راز آماده است. حتی اگر شب بیداران به این امر واقف نباشند هم، طلسمی در اطرافشان اجرا می شود و آن ها را آرام آرام در بر می گیرد. این می شود که از باقی آدم ها متمایز می شوند، اسم آنها می شود جغد، خفاش، شب زنده دار، ..

برای خود من، شب همیشه رازآلود بوده و هست. هنوز هم مثل دوران بچگی فکر می کنم  در تاریکی شب پایم را هرجایی که بگذارم احتمال دارد زیرپایم خالی شود و وارد دنیایی شوم که نمی دانم چگونه است و سر از کجا در خواهم آورد. گاهی روزها به زمین زیرپایم نگاه می کنم که هرجایی، شکل و رنگ متفاوتی دارد؛ از چمن خیس گرفته تا آسفالت که انگار بی تفاوت و خنگ خودش را پهن کرده وسط خیابان و به آسمان خیره شده و گاه در خنکای روز سوت می زند. یا حتی به سرامیک ها، زمین خاکی، گودال های بزرگ و کوچک که در طول روز هم مرموزند، اما همه می دانیم الکی مرموزند. با خودم فکر می کنم همۀ این ها، شب که بشود، تکانی به خودشان می دهند و ماهیتشان دگرگونه می شود. باوجود هیجان انگیز بودن این چیزها، هنوز به صرافت نیفتاده ام که امتحانشان کنم.

با همۀ این ها، شب ارج و قرب خودش را دارد و بخش دوست داشتنی ای از شبانه روز است؛ اصلاً همان پیوستنش به روز و خورشید خاصش می کند. بخش جدی و قاطع شبانه روز که به هیچ کس شوخی ندارد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳۱ | ۱:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از زمستان 90 که بار اول سریال House M D را دیدم، سایۀ بزرگ دوست داشتنی اش همچنان در ذهنم مانده؛ حتی با بدخلقی ها و آدم نبودن هایش، حتی با این که چند وقتی است از ابتدا شروع کردم به دیدن آن، تا برسم به همان نقطه ای که مجبور بودم رهایش کنم. همیشه در خاطرم مانده بود دست کم 5 فصل از این سریال را دیده ام، یا ماجرایش با سه همکار ابتدایی اش 1-2 فصل طول کشیده و ماجراهای آن همه آدم بعدی که در یک اتاق بزرگ آمفی تئاتری، پخش و پلا، می نشستند و نظر می دادند تا درنهایت تعدادی رفتند و تعدادی ماندند، بیش از یک فصل بوده. در حالی که هیچ یک از در-یاد-مانده هایم درست نبودند! تنها 4 فصل را تماشا کرده بودم و ...

همان 4 فصل را هم دوباره با لذت نگاه کردم. انگار قرار است چند سال بعد دوباره از اول همۀ داستان ها را مرور کنم. و فصل 5 برای خودش دنیای دیگری است از House. و به نظر می رسد فصل 6 هم دنیای دیگرتری باشد. چون بین 5 تا 7و8، این چند سال، خلئی بوده به اسم فصل 6، که نداشتمش، و حالا ماراتن وار اپیسودها را دانلود می کنم. هربار دزدکی و با اشتیاق هر اپیسود تازه از تنور درآمده را چک می کنم تا مبادا عیب و ایرادی داشته باشد. و بهانۀ واقعی، دیدن House در هیئتی جدید است و داستانهای وهمی ای که در ذهنم می سازم تا این 4 اپیسود باقی ماندۀ فصل 5 تمام شود و بروم سروقت 6 و ببینم چقدر از حدس هایم درست بوده اند و ماجرا چیست و ... و .. و .............



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  «من کمی خسته‌ام، آیا تمامی اطلاعاتم را دریافت کردید؟ می‌خواهم چرتی بزنم.»@

حتماً چند سال دیگر کتابی هم درمورد ماجرای این کاوشگر طفلکی_ Philae فیلای/فیله_ می نویسند فیلمی می سازند*، با ماجراهایی که در ذهن بتوان تصور کرد.. از نرسیدن نور خورشید به آن، خاموش شدنش، .. و اینکه این روزها نور خورشید دریافت کرده، دارد شارژ می شود و ... روشن می شود. چه اطلاعاتی قرار است به ما آن ها که روی زمین منتظر بوده اند، بدهد. و ماجرای اصلی حتماً آن ساعت های به خواب رفتنش و قطع شدن ارتباطش با زمین خواهد بود. داستانی شاید بدون گفتگو (یا حداقل گفتگو)، با موسیقی متنی که فضای بیرون از اتمسفر زمین و لایتناهی بودن کیهان را به ذهن منتقل کند.

بعد هم فیله جان رها می شود، جایی در همان ذهن، (حالا یا در فضا می ماند، یا می آورندش به زمین و در محلی می گذارندش متعلق به یادگاری های فضایی،..) و داستان ادامه دارد.

[نام فیلای برگرفته از نام جزیره‌ای در رود نیل است که کشف ستونی هرمی در آن منجر به رمزگشایی از روزتا استون شده‌است،‌ سنگی آتشفشانی که در سال ۱۷۹۹ در مصر کشف شد.]

 

* ساختن فیلم با جلوه های بصری مسلماً هیجان بیشتری دارد.

** موقع تایپ «کاوشگر» را اشتباه نوشتم! خیلی وقت بود این کلمه را ننوشته بودم.

@فرودگر  فیلای روی توئیتر خود این پیام را نوشته بود، به نظر می‌آید این ادبیاتی است که آژانس فضایی اروپا از آن برای اعلام برقراری تماس با فرودگر استفاده می‌کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٢٦ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

صدای قطار مترو می آید

..شاید هم می رود..

ندیدمش!

(شاید چون ندیدمش، همان «می رود»).

آمدن درست است یا رفتن؟

وقتی هر دو سمت هم مقصدند هم مبدأ!

و ارتباطش با صدا؟

آها! دیدمش !!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۱ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سه تا جاده هست که به این بیشه می رسد. اسمشان را جادۀ دیروز، جادۀ امروز و جادۀ فردا گذاشته ایم».

__ امیلی

***

مدتی است با خودم عهد و عهودی گذاشته ام، برای استفادۀ بهتر و بیشتر از آنچه دارم. گاهی پیش می آید که آدم با خودش فکر می کند حالا که روی آوردن به این کار انقدر آسان بوده، پس قبل ترَش من چه می کرده م که چنین کارهایی در برنامه هایم جایی نداشتند؟

اما تا یادم می آید زمانم وقف چیزی، کاری بوده. و با یک دست که نمی شود دو هندوانه برداشت! دو سال پیش این «وقفیات» به این اختصاص پیدا کرده بود که عضو کتابخانه بشوم و بتوانم از کتابهای دم دستم استفاده کنم. سال پیش 2-3 مورد دیگر، پشت سرهم پیش آمد که کتاب خواندنم را کمرنگ کرد.. و این دوماهه چیزی دیگر.. عوضش چیزهای دیگری دستم را گرفته اند.

این مرورها خود-کم-بینی را کم می کند؛ که منجر به خود-سرزنش-گری می شود. برای همین یادداشت می کنم. بعضی کارهای روزمره را یادداشت می کنم، چون ذهنم که همیشه چشم به آینده و برنامه های بعدی بالقوه دارد، بخش حافظه اش ضعیف شده و انقدر که فضا را به هنوز-نیامده-ها اختصاص داده، گاهی کارهای خوب و مفید را یادش می رود. ناخودآگاهم هنوز از من توقع شاهکار دارد و آفرینش های کوچک را به خودی خود به حساب نمی آورد؛ باید مدام پیش چشمش بیاورم.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۸ | ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«راستی در زبان تازه ات چه کلمه ای به جای "گربه" انتخاب کرده ای؟ مطمئنم که هیچ کلمه ای گربه ای تر از "گربه" پیدا نخواهی کرد.»ص 293

__ از نامۀ پدر یکی از دوستان امیلی، خطاب به او

***

«معمولاً معجزه ها نا به هنگام رخ می دهند».

__ ایزابل آلنده، اینس

 

منیرخانم را عید دو سال پیش دیدم، برای بار دوم. بار اول تقریباً بیست سال قبل از آن بود. زنی، ایستاده در تقاطع حیاط و راهروی منتهی به در ورودی حیاط، با چشم هایی که انگار بی تفاوتی کمرنگی بر آنها سایه انداخته بود. آنجا، ته حیاط بود، ایستاده زیر سایۀ درخت لیمو. برای ملاقاتی بسیار کوتاه آمده بود، عرض سلام به خانوادۀ تنها عمه اش؛ مادربزرگ من. پسر دبستانی اش همراهش بود. در نظرم شباهت زیادی با پدرش داشت؛ ترکه مرد میانه اندامِ سرخ مویی که در آستانۀ کم مو شدن قرار داشت. ظاهر آرام و مؤدب و لاقیدی داشت و می گفتند فلان است و بهمان.. ظاهراً مقبول نبود...

پس از بیست سال، دوباره می دیدمش. این بار تنها آمده بود. باز هم برای احوالپرسی از تمام اقوام پدری، که نصفشان از دنیا رفته بودند. این بار بیشتر فرصت بود تا نگاهش کنم. شباهتش با مادربزرگم، پدرم، شاید قدری با خودم از جهاتی دوست داشتنی بود. با وجود پوست و چشم های کمی روشن تر، از خون خودمان بود. می توانست خواهر خیلی جوان تر مادربزرگم باشد؛ گرچه خودش رو به پیری داشت و زانوها را می مالید. حالا که بیشتر با او حرف می زدم، آن سایۀ بی تفاوتی کمرنگ تر از پیش می شد و یادم آمد همان سالهای دور هم در نگاهش خودداری و صبوری و سکوت بیشتر موج  می زد...

منیرخانم برای خودش قهرمان بود؛ قهرمانی که احتمالاً خودش از برخورداری اش از این عنوان خبر نداشت. الگویی مثال زدنی در خیلی زمینه ها بود. در کودکی پدر و مادر را از دست داده بود. او و یکه برادرش را همین عمه و عموها بزرگ می کردند. از همان موقع کلی سختی می کشید، یا سختی اش می دادند. نه از روی بدذاتی؛ انگار رسم بود، غیاب پدر و مادر با چیزهایی از این دست پر می شد. قاعدتاً چنین بچه هایی مثل فولاد آبدیده بار می آمدند؛ مجرب و پخته، و زندگی شان را بهتر اداره می کردند. چند مورد را دیده و شنیده بودیم. نمونه اش همین برادر منیرخانم، که از هیچ_ واقعاً هییچ_ شروع کرد و بعدها شد رئیس بانک، آن هم در مشهد. برادر سرتِقی که نتوانست سختی ها و درشتی های منطقی و عادی فک و فامیل را تاب بیاورد و عاقبت در همان نوجوانی گریخت و تن به هر کار سختی داد تا توانست نان شبش را مهیا کند و شبانه درس بخواند و زیر پایش که قدری سفت شد برگشت و با تحکم، دست خواهرش را هم گرفت و برد پیش خودش. می گفتند اوایل، شبها در انبار زغال می خوابید و روزها کارگری می کرد و ... عمو کوچکه و خانواده اش همان مشهد زندگی می کردند. گمانم زیربار نرفت که وارد زندگی آنها شود، اما خواهرش را سپرد به آنها. چون منیر خانم از سن کم خیاطی حرفه ای را از زن عموی دقیق مشهدی آموخت و شروع کرد به کار.

منیرخانم در خیلی زمینه ها الگو بود. سراغ دوخت و دوز که می رفتی، معمولاً مادربزرگ این جمله را تکرار می کرد که «منیر 17 سالش که بود، یه روزه یه پالتو دوخت، با آستر». یا گاهی خصوصی تر «منیر با همین خیاطی خرج زندگی خودش و بچه هاشو درآورد. شوهرش که فلان ...»

برادر منیرخانم زندگی خوبی برای خودش ساخت؛ زن معقول، از خانودۀ خوب، و سه بچه. اما خواهرش گویا نتوانست کاملاً از زیر سایۀ بداقبالی بیرون بیاید. چنین زنی، با چنین توانایی هایی، اگر فرزند این روزگار بود، مطمئناً تن به این ازدواج نمی داد. حتی اگر هیچ گاه شوهر نمی کرد! مزون می زد، کلی شاگرد می گرفت، اگر دنبال خوشگذرانی هم نمی رفت دست کم خوشی های بی سروصدایی برای خودش داشت؛ مثل طلا خریدن گاه به گاه، سفرهای زیارتی، ... اما منیر واقعی، بعد از این همه پستی بلندی، شخصیتی داشت که بیشتر راضی به قسمت به نظر می آمد تا شاکی. انگار تمام این سالها، فقط سرش را انداخته پایین و کارش را کرده؛ حتی غر زدن هایش هم معمولی بوده. دیده که نباید توقعی داشته باشد.

سالهایی که دبستان و راهنمایی می رفتم، او یکی از زنان غایب زندگی من بود. فقط می گفتند چه کارهایی می کرده یا احیاناً نمی کرده. هیچ وقت نقل قولی از او نشنیدم. برای همین وقتی اولین بار صدایش را شنیدم، شگفت زده شدم. صدایی شبیه دخترعموهایش، با لهجه ای مازندرانی-مشهدی، که از حنجره ای خسته اما مصمم خارج می شد. با پدرم که هم سخن می شدند، به بابا حسودی می کردم. پدر کم حرف من، به آرامی و با صمیمیت خاصی، با لهجۀ محلی با او حرف می زد. انگار آن خواهر خاصش را از پس سالها یافته باشد که بخشی از گذشته را با همدیگر و از یک دریچۀ مشترک دیده باشند. همان آدم هایی که رنگ ها و صداها برایشان یک جور، و متفاوت با ما تعریف می شود. منیرخانم خیلی عادی حرف می زد، اما من انتظار داشتم این وسط اتفاق غریبی رخ بدهد. منیرخانم مؤمن و محجبه، که جلوی پدر و پدربزرگم مقنعۀ کش دار مشکی می پوشید، انگار قرار بود هر لحظه در هیئت دختر پالتوپوشی جوان و قلمی، از پشت سر این خانم دوست داشتنی میانسال بیرون بیاید و دستی به یقه انگلیسی بی عیب و خیره کنندۀ پالتویش بکشد و تمام زندگی اش را برای من تعریف کند. همه چیز را بگوید، بی کم و کاست. همیشه احساس می کردم صدای آدمی در آن خانۀ ساکت درون گودی کم است. صدای منیرخانم، که خودش حرف بزند. چرا رفت؟ چرا برخلاف عرف، پیش خانوادۀ پدری نماند و با تنها برادرش رفت به شهری غریب. و چرا با وجود اینکه دستش توی جیب خودش بود، ازدواج کرد؟ چقدر همسرش را می شناخت؟ چرا هیچ کس توی این خانواده حریف آن مرد ترکه ای کم حرف  مو قرمز نشد تا .. ؟

و معجزه اتفاق افتاد؛ اما در ساعتی که وقتش نبود.

عصر آن روز کسل کننده از خواب بلند شد و زیرلب شروع کرد به حرف زدن با من. گفت که می خواهد این روز آخر مسافرتش برود شازدُسِین (شازده حسین)؛ قبرستان متروکه ای که به سختی نام و نشانی از ساکنینش به جا مانده. برود برای پدر و مادر جوانمرگش فاتحه ای بخواند؛ بیشتر انگار برای آرامش خودش وردی زمزمه کند. خودش برایم گفت از قبرها چیزی نمانده. بعضی ها با دیوار ساختمان بغلی یکی شده اند. می روی دستی به سنگی می کشی که شبح گنگ مزاری است. آیا اسمی هم دارد؟ افراد انگشت شماری که به آنجا می روند چطور مطمئن هستند دست روی سر عزیز خود گذاشته اند؟*

طوری نگاهم می کرد که رویم شد بهش بگویم «من هم با شما می آیم»، اما نگفتم. لحظۀ آخر خواست حسرت آلود همراهی با این زن را پشت دندانها زندانی کردم. نمی توانستم. حقیقت این که آن روز عصر، یک عصر معمولی نبود. من و زن برادرم تنها توی خانۀ مادربزرگ نشسته بودیم و منتظر برادرم، که شرایط خاصی داشت و قرار بود از شهر محل زندگی شان خودش را برساند. بیش از همه من اصرار کرده بودم و اگر می آمد و من را نمی دید درست نبود. گذشته از آن، برای رفتن با منیرخانم باید زن برادرم را تنها می گذاشتم و آن هم درست نبود. کار عجیبی بود اگر برایش آژانس می گرفتم و می فرستادمش منزل عمویم، که بقیه هم آنجا بودند. طی همان چند جمله که منیرخانم داشت برایم حرف می زد، باید همه چیز را می سنجیدم و تصمیم می گرفتم. و من به سختی تصمیم گرفتم. ماندم و او رفت و بعدتر که برادرم آمد و همه چیز به خیر و خوشی ختم شد و رفتیم جنگل و .. هر لحظه بیشتر برایم مسجل می شد که جای من همانجاست، پیش همین ها. و باید می آمدم و چه خوب شد وسط قول و قرارها غیب نشدم!و البته منیرخانم این تنها ماندن برایش عادی بود و توقعی از من و هیچ کس نداشت، بنابراین «نبودن» من را احساس نمی کرد. چه بسا راحت تر هم بود، با کسان خفته اش در زیر خروارها غبار و تنهایی و فراموشی...

و منیرخانم سرشب آمده بود منزل عمه اش برای خداحافظی. و من نبودم. حقیقتش مطمئن نیستم شب یا حتی فردایش دیدمش یا نه. انگار یکی از اندک نخ های نازکی که من و او را به هم وصل می کرده، پاره شده باشد. انگار منیرخانم قرار بود در همان 1-2 ساعت، که نقبی معجزه آسا به گذشته های مه آلود باز شده بود، از هالۀ ابهام به درآید. و نشده بود. تونل زمان بسته شد و دلم پیش آن همراهی کوتاه مدت ماند و هنوز هم به آن فکر می کنم.

*برای- خودم- نوشت: این پاراگراف، موقع نوشتن، اشک به چشمم آورد. نفهمیدم چرا. الآن که می خوانمش یادم می آید چشم های مهربان منیرخانم موقع حرف زدن از مزار محو پدر و مادرش هم نم گرفته بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ٩:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_اگه (در خواب) بمیریم چه اتفاقی میفته؟

_ میفتیم تو یه برزخ. فضای بدون ساختار رؤیا.

_ اون پایین چی هست؟

_ فقط زندگی در ضمیر ناخودآگاهِ ابدی. هیچی اونجا نیست، به جز چیزهایی که ممکنه از کسی باقی مونده باشه که اونجا بوده و قبلاً گیر افتاده بوده..

Inception, by: Christopher Nolan

 

گاهی آدم می خواهد در دنیاهای موازی سیر کند؛ از آفریده های تخیلش گرفته تا شبکه های مجازی، هرجا که انگار زمانی برای خودش خانه زندگی به هم زده، یا کنجی درست کرده و خاطراتی داشته (نه خاطره بازی؛ همان خلق لحظات).

تصویرهایی که بخشی از دنیا/دنیاها هستند؛ انگار در هوایشان نفس کشیده ای و سردی و گرمی و زبری و نرمی بعضی گوشه ها را بارها تجربه کرده ای.

گاهی سرک کشیدن به یکی از این دنیاها باعث انتشار حال و هوایش به واقعیت* می شود: در مسیر آشپزخانه به کنج هرروزه ام، با رد شدن از هر بند بین سرامیک ها، تصویر جدیدی شکل می گیرد؛ باید اینجا بنشینم و فلان کار را بکنم، اینجا را باید چنین کنم تا چنان شود، ...

*واقعیت؛ بیشتر به معنای لحظۀ کوچکی که در «حال» در اختیار داریم. تنها چند رشتۀ محدود از کلاف عظیم آنچه واقعاً حضور دارد را می توان در دست گرفت.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روزهایی که هنوز نیمی از سن حالا را نداشتم، برایم گفتند گرگ ها وقتی شکار گیرشان نمی آید و گرسنه می شوند، دور هم می نشینند و منتظر می مانند.. به هم نگاه می کنند ... بالاخره یکی از آن ها خوابش می گیرد، و باقی حمله می کنند و می خورندش.

من بلافاصله گفتم: « پس اگر من گرگ بودم، زودتر از بقیه خورده می شدم»

آن روزها فکر می کردم قوی بودن ها و خاص بودن های معمول، باید خیلی دور از دسترس من باشند. اما بعدها شد که من هم در حلقه بنشینم و شاهد خواب رفتن تعداد دیگری باشم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[Into the woods] را به سختی به پایان بردم.

امیدوارم بعدتر چشمم نخورد و گوشم نشنود که فیلمی بوده چنین و چنان! با ارزش های فلان و بهمان! شانس که نداریم! از چیزی خوشمان آمده و سطحی بوده، از چیزی خوشمان نیامده و شاهکار از آب درآمده :/

مریل استریپ ش خوب بود! [گرگ]ش هم! :دی

__ مدتی است عکس هم نمی شود آپلود کرد!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مطمئنم دیشب کلی خواب با موضوع های متفاوت دیدم اما متعجبانه، بیشترشان یادم نمانده. نمی دانم این خوابهایی که بلافاصله فراموش می شوند به کدام لایۀ مغز می روند. جزئیات اندکی از آنها را می شود در جعبه ها یا کشوهای اتاق زیرشیروانی پیدا کرد.

صحنۀ آخر که فقط همان را بلافاصله بعد از بیدار شدن در خاطر نگه داشته بودم، الآن محو شده، عوضش ماجرای قبل از آن به یادم آمده؛ با دوتا از دوستانم در شهر، که خیلی زیبا و چیزی بین پاییز و زمستان بود، قدم می زدیم و یکی شان کم کم غایب شد، چون واقعاً نزدیکمان نیست. و آن یکی آماده می شد برای عکاسی ...

فکر می کنم حداقل علت غیب شدن تصویرهای ذهنی م را می دانم. دیشب تا دیروقت بیدار بودم. سریال House را به جایی رسانده بودم که 3 سال پیش ادامه اش ندادم.دلم راضی نمی شد همین طوری، وسط زمین و آسمان رهایش کنم. اپیسود اول از فصل جدید را هم دیدم و کمی خیالم راحت شد. اما می شد پیش بینی کرد که ابتدای هر فصل، معمولاً آغاز ماجراهای تازه است. من هم به سلامت، از یک پیچیدگی وارد پیچیدگی دیگری شدم و با همین ذهنیت به خواب رفتم. و نتیجه این شد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/٩ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت ها، کسانی که با قدرت ادعا می کنند مثل نسخه های نسل قبلشان نمی شوند و معمولاً هم با آنها در کشاکش هستند، در اولین فرصت این شباهت فاجعه بار را به نمایش می گذارند؛ مثل کش تنبان رجعتی دردآور و ناگزیر دارند.

مرحوم گلشیری خوب گفت که «اگر مواظب نباشیم شبیه پدرانمان می شویم».

_ حالا این شبیه بودن بد/ خوب نیست لزوماً. جدال با آن راه درستی نیست. باید چیزهایی را پذیرفت و با آنها کنار آمد؛ یا در خودمان حل کنیمشان یا راهی برای کنار زدنشان پیدا کنیم.

__ یاد نسخه های «نفی کننده ولی مشابه والدین» ی افتادم که در زندگی م دیده ام. و این سؤال که «من شبیه که هستم؟»

___ بعدش تازه حرف این پیش می آید که کدام شباهت ها خوبند و کدام ها را باید فکری به حالشان کرد.

...



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۸ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

داشتم به مهم ترین دغدغۀ زندگی م، «ثبات و بی ثباتی»، فکر می کردم که به خاطر آوردم همان ابتدای دهۀ پیشین شمسی، چند خطی درموردش ثبت کرده بودم، جایی. و همان روزها مصمم بودم بعدترها، مثلاً روزهایی که «الآن » من باشند، آن چند خط را به یاد بیاورم و خودم را با خودِ آن روزها بسنجم. همان وقت مشکوک بودم که آیا می شود به ثبات معقولی دست یافت یا نه. برای همین، تعریفش کردم. ثباتی که آن روزها می خواستم و در صورت قرار گرفتن در آن احساس آسودگی می کردم چنین بود و چنان بود.

خیالم که راحت شد، روندی را که در پیش گرفته بودم با انرژی و تلاش بیشتری ادامه دادم و به جاهایی رسیدم که زیر پاهایم محکم تر شدند و سطح مقاومی که رویش ایستاده بودم وسیع تر.

چند سال بعدش که می دیدم پله ها و سطح های صاف بی خط و خش دارند یکی یکی از زیر پاهایم در می روند یا ترک بر می دارند، درنهایت به هرچه دم دست بود چنگ می زدم، از ریسمان معلق پرتکان گرفته تا نردبان و پلۀ باریک و ... هر چیز هموار یا ناهموار. این هم خاصیت روزگار و نتیجۀ انتخاب های خودم بود. گاهی غر می زدم و گاهی کنار می آمدم، آن قدر که تا حد ممکن، این اصطکاک ها لبه ها را صیقل دادند.

اما دغدغۀ ثبات، هنوز هم سراغم می آید و گاه آن قدر نزدیک و همراه است که سایه اش را پررنگ تر از سایل خودم می بینم. می بینم که دارد بر من غلبه می کند، روی شانه هایم جا خوش می کند و مدام سعی دارد میخ خودش را بکوید. لابد قیافۀ من را که دیده، فکر کرده قرار است برایش شمشیر بکشم!

بعدِ این هفتۀ متغیراحوالی، امروز بیشتر یاد سالنامۀ زرشکی و یادداشت ثباتی افتادم. قبل از این که دست ببرم سمتش و برگه هایش را جستجو  کنم، دوباره ثبات را برای خودم تعریف کردم؛ حتی با معیارهای آرامش دهندۀ تعریف گذشته، من بیش از نیمِ آن چه برای ثبات لازم بود داشتم. باقی چیزها تجربه و مکاشفه هستند و ابزاری مانند چند دست کفش آهنین و سوهان و ... می طلبند؛ باید پشت سنگ و صخره ها را به دقت نگاه کنم و ناهمواری ها را تا جایی که لازم است سوهان بزنم (نه بیشتر).

یادم باشد پذیرفته ام با داشتن/ نداشتن بعضی چیزها باید به شایستگی کنار بیایم؛ در حدی که اگر همان 10-14 سال پیش می توانستم در گوی بلورین سیبل تریلانی امروز خودم را ببینم، ازتعجب شاخ در می آوردم! باید هر داشتن/ نداشتنی، هر رسیدن/ نرسیدنی چیزی در خود داشته باشد. که بعدها جایی برای گله و حسرت باقی نماند.

_ این را با ورق زدن و به دنبال «ثبات-نوشته» گشتن پیدا کردم، که تعریف جدید را تأیید
می کند:

« آن چه باید حفظ کرد شاید این باشد که هرگز نباید از پیشروی ایستاد و هرگز نباید گفت این جا خوب است، همین جا می توان ماند.» کازانتزاکیس؛ مقدمۀ مسیحِ بازمصلوب

خوب است! اولین مکاشفه در این باب نشان می دهد چندان بیراه نرفته ام؛ هر زمان، هر تعریفی داشته باشم و تمام و کمال به آن برسم، وقت بازتعریف و به راه افتادن است. همان چیزی که پیش تر می دانستم، اما هر چند گاه نیاز است دوباره آن را یادآور شوم.

آن چه سال 80 نوشته بودم:

امروز صبح نرفتم سرکلاس عربی. حوصله شو نداشتم. خودم هم که نشستم سر کتاب و جزوۀ عربی، اصلاً میل نداشتم بخونم. بستمش، گذاشتمش کنار.

دنبال چیزی می گردم که اینجاها نیست؛ نه سر کلاس عربی، نه توی جزوه هایی که فقط برای گذروندن واحدها می خونیم... لااقل توی چیزهای ملال آور و بی ربط به من نیست. یک چیزی را توی خودم گم کردم و نمی دانم کجا باید پیدایش کنم.

هنوز هم جای خودم را در دنیا نیافته ام. اما چیزی به روشنی روزهای آفتابی به من
می گوید که بالاخره، پیدایش می کنم. هر زمان که از این جستجوها رها شدم و هیچ میل و اشتیاق یا کنجکاوی در من، مرا به سمت کتاب ها، نوشته ها، .. نکشاند جای خودم را یافته ام. یک جای دنج و خلوت و دریچه ای که می شود از ن به همه جای جهان نگریست و هیچ چیز کوچک را از قلم نینداخت.

_ این خود تعریف آن روزهایم نیست. فقط یک کلید است، راهنما و یادآور برای تعریف روشن و واضحی که همان لحظه در ذهنم نوشتم و ثبت این کلمه ها روی کاغذ کمک کردند همیشه آن تصویر را به همان روشنی به خاطر بیاورم.

__ یادم آورد لحظاتی هم بوده اند که از همۀ چیزهای دوست داشتنی و شوق انگیز زده
می شدم و ترفندی لازم بود تا بتوانم درک کنم چرا و چطور همۀ این ها را دوست داشته م و دارم.

ته نوشت: آدم این همه به هم ببافد، بعد ته ذهن و دلش به کازانتزاکیس حق بدهد و منصفانه، به همان جمله بسنده کند. ولی اگر کلنجار و حدیث نفس نباشد که چنین نتایجی هم حاصل نمی شود!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٧ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از اول هفته تا حالا گزارش احوالم مثل هوای متغیر است؛ با ابری و همراه با رعد و برق شروع شده، نیمه ابری و نزدیک به بارندگی بوده، حتی آفتابی دلپذیر هم بوده، و با وضعیت گرفته و تیره پیش می رود. مشخص نیست به مه آلود و مرموز ختم شود یا صاف بدون گرد و غبار!

 

Mia: how come you've never written a song for me?

Adam: I don't know, I'm no good at writing about things that make me happy. If you want a song, you're gonna have to, like,cheat on me or something

Mia: What do I have to do for a whole album?

Adam: Come on. Don't get greedy



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی انگار موقع سرهم کردن چرخ گوشت تیغه شو برعکس انداخته باشی



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۸ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من و این فیلم چند ماجرای کوچک  داریم:

_ بعد مدت ها پیدایش کردم و الآن که گذاشتمش برای تماشا، می بینم از همان کارگردانی است که چند روز پیش یکی از رفقای جدید فیلم شناس، فیلم دیگری از او را معرفی کرده برای دیدن.

__ و اما پیدا کردنش: دقیقاً زمانی یافتمش که نمی خواستمش. نه آن «نخواستن» که ردش کنم؛ به آن معنا که دنبالش نمی گشتم. اصلاً از یاد برده بودم چنین فیلمی را، که چه با حسرت نوشته های دیگران_ اغلب هرمسیان_ بر آن را می خواندم و تصویر کوچکی را همیشه نگاه می کردم، چه اسم خوشمزه ای داشت، و همیشه تجسم می کردم چطور باید آن را به دست آورم.

چند روز پیش، خیلی اتفاقی همان سایت چند پست پیش را بالا و پایین می کردم که با آن رو به رو شدم. فیلم دیگری هنوز توی تنور بود. فقط اسمش را ته دفترم نوشتم، بین لیست انبوه فیلم هایی که از همان سایت یادداشت کرده بودم، با سه تیک صورتی پررنگ فشرده درهم، که یادم بماند این یکی نوبت نمی خواهد، باید بلافاصله آمادۀ دیدن شود.

___ ماجرای بعدی ما به زمان بر می گردد. تاریخ ساخت فیلم 2007 است و من چیزی قدیم تر به یاد داشتم. انگار پس پشت ذهنم مانده و جاافتاده و خودم خبر نداشتم، برای همین از پیدا کردنش و دیدن تاریخش متعجب شدم. همیشه فکر می کردم فیلمی بوده که سال 94 خودمان یا نهایتا 95 چیزی درموردش خوانده بودم.

____ و فکر کنم همان موقع هم نمی دانستم چندتا از هنرپیشه های دوست داشتنی آن روزها و تقریباً این روزهام در آن بازی کرده اند؛ جود لا و ناتالی پورتمن و ریچل وایس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«اگه بری کار تمومه!»

«اگه نری هم کار یه جور دیگه تمومه!»

سر صبحی تنبلی پیش بینی شدنی ِ قابل دفاع سراغم آمده بود و داشت برایم نقشه می کشید. یکهو صدایی_ که نمی دانم وجدان بود یا بالغ درون یا ... مثلاً همانی که دیروز نقشۀ بیرون رفتن امروز را کشیده بود_ دو جملۀ بالا را گفت و کار تمام شد.

رفتم و آمدم و کارها را هم تمام کردم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٧ | ٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی فقط دوست داریم بنویسیم؛ قلم به دست، یا با استفاده از دستگاهی دیجیتالی، مهم نیست جوهر روی کاغذی جاری شود یا نقشی از واژه بر صفحه ای مجازی بسته شود. دوست  داریم چیزی را ثبت کنیم؛ حتی نوشته هم نه، طرحی، نقشی... همین راضی مان می کند.

_ برای من حتی اگر نوشته از خودم هم نباشد و مثل این روزها چیزی را تصحیح کنم هم راضی کننده است. چون باز هم دربارۀ واژه ها تصمیم می گیرم.

__ درگیری با کلمات آن قدر برایم قدیمی شده که نمی توانم خاطره ای اصیل و واقعی از باسواد شدنم به یاد بیاورم. به درستی نمی دانم از کی و چطور می توانستم بخوانم. تنها به خاطر دارم چیزهایی را اشتباه می خواندم. شاید هم داستانهایی که برایم می خواندند آن قدر در ذهنم تکرار می شدند و آن قدر در تنهایی با شخصیت ها بازی می کردم که با خواندن های خودم درهم آمیخته اند و خاطراتم مغشوش شده اند.

___ هنوز هم تابلوها و کلمه هایی را می خوانم که به نحوی در طول روز با آنها روبه رو می شوم. حروف و کلمات، مثل تقریباً تمام اشیا، برای من جان دارند؛ چهره و چشم و اندام دارند. بیشتر آنها صورت دارند و کار به دست و پا نمی رسد. نقطه های بالا چشم هایشان هستند و نقطه های پایین کفش ها یا پاها. گاه کار به مو و دم هم می کشد؛ مثل ک و م، یا شکم مثل ن.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٦ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آنقدر فضای اینجا برایم تعریف خاص پیدا کرده که وقتی «غریبه» رد می شود و اتفاقی کامنتی می گذارد یا پاکش می کنم و یا منتشرش نمی کنم.

انگار دورهم با پیژامه و تاپ نشسته باشیم و رهگذری از پنجره سرک بکشد یا بی هوا نگاهش به داخل خانه بیفتد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت چیزی به ذهنم می رسد اینجا خلاصه اش را یادداشت می کنم و تبدیل می شود به پیش نویس. بعدتر، یا اصلاح و کاملش می کنم یا خلاصه تر، و با تعویض تاریخ آن را پست می کنم. گاهی می بینم مطلب در نوشته های منتشر شدۀ بعدی حل شده، باید پاکش کنم.

گاه چشمم به مطالب پیش نویس شدۀ خیلی وقت پیش تر می افتد؛ مطالبی که دیگر از یادم رفته قرار بوده روزی کامل و پست شوند. چیزهایی که به ذهنم رسیده و حتی بعضی وقت ها در حد عنوان پست ذخیره شان کرده م. و این وسط چیزهایی هم از یادم می روند! می بینم یادم رفته قصد و غرضم از درج این واژه ها چه بوده، چه حسی داشته م، چرا همان موقع منتشرش نکرده م؟ کمبود وقت یا دودل بودن یا انتظار برای چیز دیگری..؟



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سیستم ساخت و ساز به کجا می رود؟!

گاه طوری از بیخ گوشم بوی سوختن غذا یا ته گرفتن مواد غذایی را احساس می کنم که، با وجود اطمینان بالای 100% به خاموش بودن گاز و ..، باز هم چک می کنم بو از آشپزخانۀ خودمان نباشد!

بو آن قدر سمج است که وقتی می بینم گاز روشن نیست، در مرز جنونی آنی، فکرم سمت کامپیوتر می رود؛ انگار فایلی که برای دانلود گذاشته بودم ته گرفته یا دارد می سوزد!

مورد بالایی واقعاً جدی بود! امروز عصر ناخودآگاه چنین احساسی داشتم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٧ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مدتی است توی خوابهام فعال تر شده م. دو هفتۀ پیش خواب دیدم جایی هستم مثل شهر کتاب مرکزی تهران (نه، تا حالا آنجا نرفته م! پس همانجا بود اما فقط در خواب و خیال من)  جلسه ای رسمی برپا بود و در راهرویی پهن و پر از کتاب با عجله و سرخوشانه می دویدیم که برسیم. جایی در میان مسیر از روی تخته ای پر از کتاب سُر خوردم! چون چاره ای نبود. بخشی از مسیر سر خوردنی بود. آن هم با کتابهایی که روی تمام سطح شیبدار پخش کرده بودند.

در بزرگی را باز کردم تا بدون برهم زدن نظم جلسه جایی برای نشستن پیدا کنم. اما هم نظم جلسه به هم خورد و هم گویا جای ما آنجا نبود! به جای نقد و بررسی کتاب، مجلس عروسی آرام و کم جمعیت زوجی، که هر دو خانم بودند، برگزار می شد. و من ناخواسته بخشی از مراسم را خراب کرده بودم. دری که از آن وارد شدم، نباید تا زمان خاصی باز می شد چون سنسور نورافکن و دوربین عکاسی را فعال می کرد (و هردو با فاصلۀ کمی از در قرار گرفته بودند و آماده برای مراسم) و ... با ورود من سنسور فعال شد، چتری بالای دوربین باز شد و نور روی سطح زمین پخش شد و ... زوج مشکی_ازغوانی پوش به عقب برگشتند و مرا دیدند و ... مجبور به عذرخواهی شدم ولی ته ذهنم این سؤال باقی بود که چرا کسی به من نگفت وارد نشو! چرا روی در چیزی نوشته نشده بود؟ ... ولی باز هم بابت به هم خوردن نظم مجلس ناراحت بودم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٢٠ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سخت نگیر!»

گفتنش خیلی راحته. مطمئناً بیشتر آدمای دنیا از نوع آدمای سهل گیر و درواقع، دارای سعۀ صدر نیستن؛ هرکسی مورد/ مواردی برای سخت گیری داره، حتی اگه کلاً نشه در دستۀ آدمای سخت گیر جاش داد.

خود من با این حرفا مشکلی ندارم؛ چون آدمی م که به راحتی از کنار این جملۀ «سخت نگیر!» می گذرم و در بیشتر موارد، بر سخت گیری های خودم پای می فشرم! (تناقض خوبیه!) اما از جهتی نگران می شم؛ نگران فاصله ای که معمولاً گویندۀ این حرف با من پیدا می کنه. چون با این حرفش متوجه می شم که به عمق مسئلۀ من توجهی نکرده و فقط می خواد صورت مسئله رو پاک کنه، یا حوصله نداره ، یا... اما گاهی هم هست که آدمایی این حرفو به من می زنن که عمق مسئله رو درک می کنن و تقریباً حق با اونهاست؛ نباید سخت بگیرم، یا باید کمتر سخت بگیرم. خب این خیلی جای بررسی داره و بعدش یا بیشتر برای سهل گیری فکر می کنم یا در موضع خودم باقی می مونم و براشون توضیح میدم...



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اصرار دارم شرایط به نحو خاصی باشند؛ چرخ روزگار با سرعت مشخص و در جهتی که می خواهم بچرخد .

گاه می بینم جهت و سرعت چرخ به مراد من نیست، متمایل می شود به مسیری که برای آن لحظه مطلوبم نیست.

تازگی ها تصمیم گرفته م حالا که خیلی مشتاق چرخ سواری و گردش هستم، خودم  سمتش بروم و سوارش شوم. پیش آمده وقت هایی که مرا به جاهایی برده که بهره های زیادی برده باشم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٧ | ٥:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از خوبیای شناختن شخصیت آدما اینه که می شه در این مورد بهتر تصمیم گرفت که چقدر بهشون توجه یا بی توجهی کرد، و توجه لازم رو در وجه درستی خرجشون کرد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٦ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

صورتی ها حمله کردن! همه جا رو صورتی برداشته ... تمام روزای هفته حضور صورتی ها حس میشه. هر روز حداقل یه مورد دیده می شه. مسئله اینه که باهاشون کنار میام. درواقع، این منم که احضارشون می کنم. من و صورتی ها بیشتر اوقات با هم کنار میاییم. اونا قلمرو خودشونو دارن و منم مال خودمو. ولی هر روز صبح که از خواب بیدار می شم و برنامۀ روزانه مو شروع می کنم، بعد از چند دقیقه یا نهایتش چند ساعت پیداشون می شه و اونا هم شروع می کنن به تقسیم کردن روز با من. در اصل، اختصاص دادن بخشی از روز من به خودشون. نمی دونم اونا درمورد من چه فکری می کنن، آیا با همدیگه نظرشونو راجع به من درمیون میذارن یا هریک، به تنهایی، عقیدۀ خودش رو برای خودش نگه می داره و ترجیح میدن همون طور که در سکوت به من زل می زنن، به همدیگه هم زل بزنن یا از کنار هم رد شن؟

اصلاً آیا می فهمن که من درموردشون چه فکری می کنم، یا همین که من احضارشون کردم_ گویا از ظواهر امر اینطور برمیاد_ براشون کافیه تا به من بدهکار نباشن و بنابراین، اگر هم بفهمن، اهمیت نمیدن چه احساسی بهشون دارم؟

هر روزی صورتی مخصوص به خودشو داره؛ گاهی ادامۀ همدیگه ن، گاه ادامۀ صورتی های روزای قبل، در مواردی که فعلاً نادرتره برای خودشون مستقلن، و گاهی هم همون صورتی های سال پیش یا دوسال پیشن.

گاهی فکر می کنم برای کسی که آبی آسمونی باید رنگ غالبش باشه، یه جورایی مایۀ شرمه که صورتی ش بیشتر بشه. اما مهم نتیجه س. وقتی زندگی با صورتی ها امکان پذیر باشه میشه کم کم جا برای آبی ها هم باز کرد و حق و حقوقشون رو بهشون برگردوند. البته ایده آل من هم زیستی مسالمت آمیز آبی ها و صورتی هاست با غلبۀ تقریباً محسوس آبی ها، ولی همیشه نمی شه تعادل رو نگه داشت. گاهی تعادل در بی تعادلی معنا پیدا می کنه_ البته تضمینی نیست که الآن تعادل با این شرایط برقرار باشه ها_ همچنان که نظم هم می تونه در خود بی نظمی باشه.

این روزها تنها صورتی مهمی که حضورش بین باقی صورتی ها به چشم نمیاد، پاتریک استار هست.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۱/٢۳ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرتبط با زندگی دوگانه و .. که اشاره کردم، اولین بار که کتاب شیطان و دوشیزه پریم (کوئلیو) را می خوندم، به طرز عجیبی هوس کردم توی کافه یا هتل کوچکی در شهری کوچک، ترجیحاً اروپایی، کار کنم و غروب ها و آخر شب ها بنشینم کنار مهمان ها و مسافرهای جورواجور و به حکایت هاشان گوش بدهم ... این خواسته با خواسته ها و مسیر آن روزهام نمی خواند، اما خیلی به دلم نشست. از دهکدۀ محل زندگی دوشیزه پریم خوشم آمده بود و فضای آنجا برایم تجسم می شد.

چند ماه پیش شیرجه زدم سمت این کتاب تا برای بار دوم بخوانمش. 100 صفحه خواندم و رهایش کردم، فضا و آرزوی دیرین آمده بود توی ذهنم و اتفاقاً به حال و هوا و شرایط آن روزهام خیلی نزدیک تر بود! نه از جهت اسباب و وسایل و مهیا بودن محیط و شرایط، بلکه از جهت خواسته های قلبی م و نقشه هام برای زندگی.

الآن هرچه فکر می کنم، حال و هوای دوشیزه پریمی آن روزها را به خاطر نمی آورم، شاید تبدیل شده به شکل دیگری که این روزها آن را بلوبری نایتز می خوانم. شاید سال های بعد که چشمم به این نوشته ها بیفتد اسم دیگری پیدا کرده باشد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از خودآزاری های من این شکلیه که، عینهو کارتونا، این روزا یک هیئت فرشته ای میاد توی ذهنم و میگه: نه سندباد، نگران نباش! من بهت نیاز دارم و خوشحال می شم فلان مورد رو بسپرم به تو. هیچم دیر نیست. یادته چند ماه پیش دلهره داشتی، ولی وقتی کارتو انجام دادی فهمیدی اصن از این خبرا نبوده که بخوای بابت چیزی نگران باشی؟ ...

در کنارش یه هیئت هشدار دهنده_ حالا نه شبیه دیو، با دوتا شاخ و یه دم و چنگال به دست_ ظاهر میشه و میگه: درسته منتظر می مونم، ولی نه تا این حد!! دیگه تا کِی؟ آخه تا کِی؟ بجنب! نه، نمی خواد، همین الآنشم دیره!!...

_ و البته آدم حالش که گرفته باشه، می تونه چند قسمت جودی اَبوت ببینه تا یه چیزی ته دلش قلقلک بشه بتونه دور بعدی چرخ و فلک به سمت بالا حساب کنه.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/۱۸ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واعی خدا!!!

می خوام اعتراف کنم از دست خودم خسته شدم.

امروز که از کنار درختا و سبزه ها و گلها رد می شدم (نع خیر! از سیزده به در خبری نبود! من از مراسم و نمادهای نوروز بدم میاد! فقط طبیعت و تغییراتش رو دوست دارم.. بله سیزده به در در کار نبود، با یه ساک چرخدار داشتیم می رفتیم خرید چون فردا مهمون داریم) توی این هوای خوب و نور ملایم آفتاب، احساس کردم کنار یه ساحل آروم و خلوت ایستادم و دستامو باز کردم و تمام ذرات آفتاب رو با پوستم جذب می کنم، باد می وزه و الآنه که بادبانهام برفراشته بشن و سفرم رو شروع کنم. یعنی اگه دست خودم بود همین الآن جمع می کردم می رفتم. ولی همیشه رفتن توی زندگی من نشونۀ باقی گذاشتن چیزهای نیمه کاری در پشت سر بوده. برای همین باید بمونم و درستشون کنم.

یه مورد دیگه اینکه تا مدتی پیش همه ش منتظر رسیدن روزی بودم که شرایط ایده آل فراهم بشه؛ تو هر زمینه ای. چند سال پیش به این نتیجه رسیدم که شرایط لزوماً ایده آل نیستن و هر چیزی در لحظه به دست میاد. و اینو سال 90 خوب درک کردم. تا قبل از درک کردن آدم فقط می دونه  اما وقتی زمان موعود برسه اونو درک می کنه طوری که قلب و روحش تکون می خورن. یکی از شرایط ایده آل از دوران بچگی برام این بود که در «جمع» دوستان (و چیزای مشابه) ... بهتره مث آن شرلی بگم bosom friend باشم و همنشین های خاص داشته باشم. اما توی تصوراتم هم از همه شون فاصله داشتم. یعنی نمی تونم توی واقعیت و خیال بین جمع باشم. اینو انگار از اول اولش هم نمی تونستم بپذیرم. برای همین خیلیا فکر می کنن من آدم مهربون و باحال و خونگرمی م. نمی دونم! حتی باوجود دارا بودن همۀ این صفت ها آدم «جمع» نیستم. خیلی وقته می دونم درونگرا هستم ولی امروز وقتی همۀ این موزاییکها از گذشته و حال کنار هم جمع شدن، درکش کردم. طوری که قلب و روحم به لرزش دراومد. شاید شروع پذیرش واقعی این قضیه باشه. این که برنامه ریزی هام به جای ناخوداگاهانه، خودآگاهانه این مسئله رو برام تأمین کنه.

_ مهم ترین چیزی که منو از خودم عصبانی می کنه اینه که لاک پشت درونم گاهی احمق میشه و به جای ادامۀ همون حرکت آروم رو به جلو، میره توی لاکش. من هرموقع حرکت آروم و پیوسته دشتم و خودمو با تمام وجود وقف چیزی کردم بهترین نتیجه رو ازش گرفتم اما مدتیه اون تمرکز ذهنی و انرژی لازم رو فراهم نمی کنم. مغزم هزارتا چاقو می سازه که یکی شم دسته نداره و نمی بُره.

دیگه اینکه من آدم «گوش به فرمان»ی هستم. باید توی زمینۀ کارهایی که ازم برمیاد یه آدم کاردرست از بالا بهم فرمان بده که «این کارو بکن» و منم به بهترین شکل انجامش بدم. تمام خلاقیت و تلاشم هم تو همین محدوده شکوفا میشه. اون کار رو به بهترین شکل انجام میدم. اما هیچ وقت رئیس خوبی برای خودم نبودم؛ مگر اینکه یه ریاست کوتاه مدت بوده باشه و مسئولیت ریاست بر خودمو به دستان باکفایت رئیس دیگه ای سپرده باشم. حالا دیر دیرم میشه بخشی از زندگی و تلاشمو وقف چنین پروژه ای بکنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/۱۳ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند وقتیه به هرچی فکر می کنم جوابش این میشه:

تو خود آفتاب خود باش

و

طلسم کار بشکن!

از خیلی جهات خوبه؛ اصلاً احساس تنهایی نمی کنم، هر اتفاقی رو توی زندگی م مستقیم به خودم مرتبط می دونم، زیاد ناراحت نمی شم، «نکرده» ها برام مهم تر از «نداشته» هامه، ... زیاد دلبستۀ آدما نمی شم؛ هرچقدر هم که دوستشون داشته باشم. این یادگار خیلی سال پیشه: همیشه یک «من» بوده که نقش های جورواجور رو توی زندگی برام بازی کنه. همین هم کمک کرده به مرور آنیما و آنیموس من بتونن همدیگه رو ببینن . حالا نمی دونم چقدر کامل شدن یا با هم کنار اومدن. ولی همین که همدیگه رو ملاقات کردن و همدیگه رو پس نزدن خیلی خوبه.

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دَه سال دیگه به معنای واقعی یه آدم میان سال هستم، نه در ابتداش یا درحال ورود بهش و .. مثل کسی که وسط یه پل طنابی روی یه عمق ژرف داره راه میره و حتی نیازی نیست وزش باد پل رو تکون بده، با هر قدم خودش این اتفاق میفته، و اون هم با این حرکت ها هماهنگه_ حالا یه جورایی!

باز هم مثل همین الآن، به روزای پشت سر نگاه می کنم و یه بازۀ زمانی بیست ساله رو تو ذهنم نقد می کنم؛ من واقعا اینو می خواستم؟ چرا توی روزای جوونی اون تصویری رو که قبلش آرزوشو داشتم، برای خودم نساختم؟ چرا این کار رو نکردم؟ یا اون کار رو..؟

خب نشد، موقعیتش نبود! غیر از تصویر و تصور و اراده و ... باید وجه های دیگه رو هم در نظر گرفت. مثلاً من برای عینی کردن تصویری که برای اون سالهام داشتم، تنها کاری که می شد بکنم این بود که یه صبح زود یه کیف بردارم با خودم و از خونه و شهر و ... بزنم بیرون و برم دنبال یه جا نموندن! خب، می شد؟ با درصد بالایی نع!

و اینکه آدم باید مجموع بودن هاش و برایندشون رو در نظر بگیره؛ «من» و موقعیت جغرافیایی و زمانی و آدم های دور و برم و خواسته هام و ... درسته حتی خیلی وقت ها بهترین کار ممکن رو هم نکردم، ولی چندان ناراضی هم نیستم. حداقلش اینه که هر موقعیت بدی بالاخره یه دررویی داشت و من اون راه خروج رو پیدا کردم همیشه. زمان مبارزه کردن و زمان آروم نشستن رو تقریباً شناختم و از همه مهم تر تصویرهای ذهنی م نه تنها از بین نرفتن، که کامل تر و زیباتر شدن. با اینکه ذهنی ن، کمتر رؤیایی به نظر می رسن. و هنوز هم دوست داشتنی ن.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

روی ظرف نمونۀ آزمایش اسممو نوشته و سنم رو...

اولین بار که به بزرگ شدن فکر می کردم به سختی می تونستم از مرز بیست سالگی رد شم و خودمو ببینم با سن و سالی بالای بیست سال. اصلاً هم نیم دونستم باید چطور خودمو تو اون سن تصور کنم. همیشه یه مانتوی سفید (به نشونۀ پزشکی) تنم بود و یه روسری سه گوش مشکی سورمه ای پر زرق و برق (که اون روزها مامانم سرش می نداخت و برای من خدای روسری ها بود. دوستش داشتم). یه پیکان هم قرار بود داشته باشم، مثلا قهوه ای، رنگ پیکان زن دایی جدیدم که خیلی خانوم و مهربون بود. قیافه مو نمی تونستم تصور کنم. همیشه خودمو از پشت سر تصور می کردم. لابد قرار بوده همین شکلی باشم فقط ابعاد صورتم تغییر کنه.

دو-سه سال بعدش تونستم پا فراتر بذارم و تا نزدیک سی سال پیش برم. خودِ بیست و هشت ساله م دکتر شده بودم با یه ماشین سبز مغزپسته ای-صورتی! چه ترکیب رنگ وحشتناکی! همون روزا هم می دونستم چیز زشتی از آب درمیاد اما دوست داشتم به هر قیمتی رنگای محبوب اون روزامو کنار هم بچپونم. اما «خود»م رو نمی تونستم تصور کنم، هیأتی شده بودم بیشتر نزدیک به یک هاله بزرگ تا تصور مادی انسانی.

یادمه حتی بیست سالگی رو که پشت سر گذاشتم هم تصوری از خودم بعد از سی سالگی م نداشتم. فقط مکان و موقعیت رو خیلی پررنگ تصور می کردم و حس و حالم رو.

اگه برگردم به خیلی قبل تَرِش، حتی به پیش از زمانی که می تونستم سندبادِ پزشک رو تصور کنم، فقط تصوری که از پیر شدن خودم داشتم یادم میاد. اون موقع اصلاً به بزرگ شدن فکر نمی کردم، همیشه روزهایی طولانی بچه بودم و انگار فقط قرار بود عقلم رشد کنه، نهایتا کمی هم قدّم. اما یه زمانی بود که یهویی تصویری از پیری م توی ذهنم اومد. خودم بودم که شبیه مامان بزرگم بود با موهای کوتاه یک دست سفید. اصلاً خوشم نیومد! طفلک مامان بزرگم! :))) خب شاید چون تنها زن مسنی که دور و برم دیده بودم مامان بزرگم بود نتونستم تصویر دیگه ای از خودم داشته باشم.

همین الان هم که بیشتر نزدیکِ به پایان بردن دهۀ چهارم زندگی م هستم تا آغاز اون، تصوری از یه سندبادِ سی و چند ساله ندارم. یه چیزایی از من در بیست و چند سالگی موندهو یه چیزای اندکی، به صورت پراکنده، در سنین متفاوت زیر بیست سالگی.

_ و یکی از آرزوهام اینه که اگه من با «آه» رو به رو می شدم ازش می خواستم منو به سفری ببره که می تونست واقعیت زندگی م باشه در 12 سال پیش،.. اگه من به جای اینجا می رفتم اونجا زندگی م چه مسیری رو طی می کرد.

ولی همیشه تقریباً مطمئنم چیزی می شد که باز هم همین حس و حال امروزم رو داشته باشم.

_زندگی اون قدر شگفت انگیزه که گاهی فکر می کنیم کلیاتش رو تغییر دادیم، اما اگه منصف باشیم و از فاصله ای دورتر و معقول تر بهش نگاه کنیم، می بینیم تنها یه سری جزئیات عوض شدن. چون کلیات درون ما هست و تا وقتی اونها ثابت بمونن چیز خاصی عوض نمی شه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بیش از یک ماهه پا توی کتابخونه نذاشتم!

شاید به جرئت دوماه هم بشه ... خیلیه!

ولی خب، بهانۀ خوبی دارم واسش

از کتاب نخوندنم راضی م :)))



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ وقتی می بینی از سریال این روزهات، که فکر می کردی همه شو داری و دیدی، هنوز یه اپیسود دیگه مونده .. کلی خوشحال و هیجان زده می شی. حتی اگه تقریبا مطمئن باشی مث همیشه با یه تعلیق لعنتی چندجانبه تموم میشه و تا هفته اول ژانویه رو هوایی! البته چیزی نمونده ولی تا برای دیدن آماده بشه طول می کشه دیگه.

_به هرحال، این تعلیق خیلی بهتر از حس بدی بود که 3 روز پیش به خاطر Elias و Scarfaceتونیو دچارش شده بودم.*

_ اوهوع! از طرفی با خیال راحت دیگه میشه رفت سراغ امیلی و نولان و انتقام گرفت!

2_ گمونم خیلی چیزای «یک طرفه» چندان خوب نباشن. غیر از بعضی موارد مثل عشق یک طرفه که توش لذت و شناخت و فلان و بیسار هست، بیشتر یه طرفه ها در روابط انسانی به راحتی پذیرفته نمی شن.

مثال؟

به طور سربسته میشه گفت وقتی چیزی رو همیشه تو در اختیار دیگران بذاری، یا بدون  احساس نیاز از طرف اونا این کار رو انجام بدی. درسته که توی اون کار بهتری و سبک خاص خودتو داری، ولی به هر قیمتی نباید این کار رو انجام بدی.

مثال تر:

آدم جزوه هاش رو به راحتی به هرکس نده!

_ مفید بودن یه چیزه، احساسی که گاهی توی این رابطه ها ملموسه یه چیز دیگه. حتی اگه آدم چشمشو به راحتی روی خیلی چیزا ببنده، واقعیت رو نمی تونه تغییر بده. یه نیرویی این وسط هست که تأثیر خودش رو می گذاره.

_ اینجور موقع ها سعی می کنم انرژی مو جای قشنگ تر و مفید-به-نظر-رسنده تری مصرف کنم.

* Person of interest; s04, e09

 

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۱٠/٥ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می تونم از عملکردم راضی باشم

البته باز هم حدودی!

تو ذهنم اینطور نشسته که «بله، من وقت ندارم. به کارهام خوب نمی رسم ... کاش زمان کش میومد».. البته من همیشه مرض کش دادن زمان  دارم! چون یه وقتایی واقعا خوش می گذره!

اما رصد که کردم، همین آذرماه تعداد مطالب وبلاگم دو رقمی شده. نه که درمورد آخرین دستاوردهای علمی یا فرهنگی نوشته باشم، اما نشستن اینجا و نوشتن برای اینجا یه روحیه ای می خواد که معلومه داشته م!

اوضاع چندان بد هم نیست. به هرچیزی یه نوک زدم. چندتا بافتنی، فیلم و سریال که بسامد دیدنشون تو این 1-2 هفته بالاتر رفته، اندکی نت گردی، تجربه های جدید در حوزۀ مورد علاقه م، قدری مطالعه، ..و ملاقات هایی با دوستان!

خب همینا هم کلی وقت می گیره. من الان از چی ناراضی م؟

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر کسی در نهایت به جایی/چیزی بر می گرده که به راستی بهش تعلق داره. حتی اگه با تمام توان سعی کنه ازش دور بشه و به چیز دیگه ای برسه.

اینو اولین بار بعد از سریال «آن شرلی» فهمیدم، ولی درک نکردم. عوضش یه برگه یادداشت کوچک سنجاق شد به گوشه ای در دسترس از مغزم. یه چیزی در من مشتاق شد این مفهوم رو از راه صحیحش درک کنه.

توی زندگی بعضیا می تونم خیلی راحت این خط سیر رو ببینم. درمورد خودم هم به نتایجی رسیدم، اما هنوز با قطعیت و همراه تمام جزئیات پذیرفتنی ش نمی تونم نظر بدم. منتظرم ببینم قالیچۀ پرنده م نهایتا کجا فرود میاد.

انگار کائنات یه کش بسته باشه به آدما و باوجود تام دست و پا زدنها و فرار کردنها، اونا رو هر دفعه برگردونه به نقطه ای که یه جورایی «سرچشمه » محسوب میشه. گاهی فکر می کنم پس سرچشمۀ من کجاست، من که همیشه آرزوی فتح و فتوحات جدید و تجربۀ ناشناخته ها رو داشتم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٦ | ٥:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« این روزا» ی من شامل روزهای زیادی می شه؛ از اواخر مرداد امسال تا همین حالا، و مطمئنا حداقل تا یه ماه دیگه.

اینجا که هیچی! دفتر کارهای روزانه م رو هم که نگاه می کنم، مدتهاس چیزی توش ننوشتم. نه کتاب چندانی، نه فیلم و سریال قابل عرضی (البته از لحاظ تعداد) ...

و اما اینکه با طیب خاطر از اینجا دور موندم و دفترم سفید مونده، رضایت بخش بودن علت این دوریه. فعالیت جدید، درواقع یادگیری، تلاش و باز شدن دریچه ای نو که می تونه به دنیای قشتگ تر و پربارتر باز بشه. احساسم میگه بالاخره دارم به یکی از ایده آلهام نزدیک می شم. چون وقتی موارد مشابه قبلی رو به یاد میارم، همچین شوق و منطقی که الآن دارم رو براشون توی خاطراتم پیدا نمی کنم.

نمی دونم! حداقل تلاشم اینه که آدمی هر روزش مفید باشه و بی خاصیت نباشه و یه یادگیری جدید هم توش باشه. شاید تمام راز هم در همین نهفته باشه. اما لمس کردنش با دونستنش خیلی فرق داره.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیگه می تونم به خودم قول بدم جریان و روند مطالعه م حتما حتما عوض میشه!

مدتها ذهنم درگیر این قضیه بود و پارسال هم تصمیم گرفتم بالاخره تصمیم بگیرم! ولی دلم سمتش کشیده نمی شد. الان دو هفته ای هست که بهانۀ قوی دستم اومده برای اینکه برگردم سر کتابای تخصصی و کتابای زیاد و حجیم عزیزمو بخونم با تمام مخلفات و عوارض و حواشی و ... خب برای هرکدوم از این کتابا، کتابای جنبی زیادی وجود دارن و به جرأت می تونم بگم یه عمر منو مشغول می کنن.

به خصوص که این بهانۀ جدید منشأ آشنایی با کتابهای جدیدتر در این زمینه هست!

البته من تازه با فانتزی و مخلفاتش آشنا شدم و مطالعۀ این ژانر رو در کنار کتابای وقت پرکن و لازم-برای-خوندن و دوست داشتنی دیگه ادامه میدم همچنان.

خلاصه که دنیای کتابی م متنوع تر شده و خواهد شد



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٦/٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این روزا سرم حسابی گرمه، شلوغه .. وقتی سرم گرم باشه، معنی ش اینه که از انجام دادن کار/کارهایی که رو دستم هستن خوشم میاد یا انگیزۀ خوبی برای تموم کردنشون دارم.

_ تصمیم گرفتم معلق نمونم. شرایطم مدتی بود که معلق بودن رو ایجاب می کرد. زمان داره می گذره و از اون ایجاب هم داره کاسته میشه، اما از مدتی پیش تصمیم گرفتم توی این تعلیق، کارهایی که ممنوع نیست انجام بدم. حتی کارهایی که به نظر وقت تلف کردن میان ولی توی برنامۀ من جایی برای انجام شدن در زندگی م دارن.

یکی شون سر زدن به پوشۀ فیلم و سریال هام هست که البته با وجود تصمیم مؤکدم، نمی تونم سرعت شایستۀ روزگار تعلیق رو بهش بدم. چون دلم می خواد به هر تصویر و داستانی زمان بدم تا خوب توی ذهنم نشست کنن، یا حتی بعضی بخش ها رو بیش از یه بار ببینم.

بعدیش می تونه حتی همون کتاب خوندن معمولی باشه؛ بیشتر کردن ساعت هاش. ولی اونم انگار میسر نیست. چون در عین به سر بردن در تعلیق، سرم شلوغه! :))

عجب تناقضی!!

و اینه که راضیم چون باید کاری برای انجام دادن داشته باشم؛ به خصوص سرکشی به پروژه های ناتمومم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٥/۱۳ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حس می کنم دور و برم رو حبابهای بزرگ خلأ گرفتن. همه چیز خالیه، همه جا خالیه. نه چیزی، نه کسی، .. این حبابها توی خودم هم هستن؛ خلأهای کوچک و بزرگ توی خودم می بینم. نه می تونم پرشون کنم و نه وقتی کلافه میشم جرأت دارم یه سوزن دستم بگیرم و بیفتم به جونشون. یه چیزی بهم میگه اگه اینا رو بترکونم، خلأ درونشون منتشر میشه و اون وقت جمع کردنشون سخت تر میشه.

هیچ کاری روحم رو سیراب نمیکنه و جسمم رو از رخوت درنمیاره.

همیشه به ازای چیزها و موقعیت هایی که نداشتم،  مهره هایی رو می چیدم که وزنۀ همون نداشته ها رو تداعی می کرد برام. این خوب بود؛ بابتشون کشف و شهودهایی حاصل می شد یا خود به خود موقعیت های جدیدی خلق می شد و دیگه گلایه ای بابت نداشته ها نبود. اما مدتیه هرچی مهره می چینم جوابگو نیست. نمیتونم چیزی هم سنگ خلأها رو کنم. هر ترکیبی به دست میاد یه جای کار می لنگه و همه چی دود میشه میره هوا. طبیعیه که تو هر سنی نیازهای آدم متفاوت میشه. اما این که یکهو دستم خالی بشه، حتی توی بدترین روزام هم چنین چیزی رو تا حالا تجربه نکرده بودم. بوده زمانی که هیچ مهره ای برای چیدن نداشتم؛ اما بزرگترین و نیرومندترین چیزی که داشتم زمان بود. اون «زمان» از ترکیب آینده ای روشن و متفاوت به دست میومد و «حال» ی که مشخصه ش تغییرات سریع بود. الآن دقیقاً در همون آینده  ایستادم و خیلی چیزا به شکل مؤثری متفاوت هستن. اون ثباتی که 12 سال پیش توی دفتر یادداشت های روزانه م نوشته بودم می خوامش، چند سالیه دارم. ولی فقط همون هست.به دست آوردمش اما نه از اون راه هایی که انتظارشو داشتم، و حتما همینه که مثل خوره افتاده به جونم و کامم رو تلخ می کنه.

یک چیزی زیر این موزاییک لقی که روش ایستادم داره تکون میخوره و من نمی دونم چیه؛ باید بذارم موزاییک رو کنار بزنه و بیاد بیرون یا برعکس جلوشو بگیرم. اگر بیاد بیرون منو با خودش می بره یا از کنارم رد میشه؟ اگر ببره، کجاها؟ آمادگی شو دارم؟ دستم خالی نیست؟

با وجود همۀ اینا، یه چیزی توی قلب و ذهنم منو به سمت تغییرات بزرگ هل میده. حتی اگه طوفانی باشه و ویران کننده. میگه قراره از دل ویرانه ها چیزی بیاد بیرون؛ اگه گنج نباشه حداقل یه موقعیت جدید ست. و من یادم میاد تمام زندگی م تخصصم بازسازی ویرانه ها بوده یا گذشتن از کنارشون. شاید نشده ازشون قصر ساخته باشم اما مشغول شدن بهشون منو راضی کرده. و من مدتهاست ویرانه ای نداشتم. برای همین حس می کنم دستم خالی مونده.

شاید تقصیر ذهنمه که به این قضیه عادت کرده. شاید باید یاد بگیره خودش بدوئه از این ور اون ور ملاط و مصالح گیر بیاره تا چیز جدیدی برای خودش خلق کنه. و این خیلی سخته. چیدن همۀ مواد درست کنار هم، پیدا کردنشون، پدید آوردن یه ترکیب جدید، .. نمی دونم اینا در تخصصم هست یا نه؟ یادشون می گیرم؟ اصلا باید یاد بگیرم یا تلاش بیهوده ست؟



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« خانۀ ارواح » هنوز تموم نشده.

همیشه یه وقتایی وسط حوادث روزمره، یهویی دلم برای هری پاتر و داستان هاش تنگ میشه. میگم کاش یه دست دیگه داشتم حین انجام کار فعلی، یکی از کتاباشو می خوندم. یا یه ذهن اضافی داشتم برای خوندن همزمان دو کتاب.

خودم به این قضیه اما اعتقادی ندارم. صرف بیان یه آرزوی فانتزی بود.

کتاب ایزابل آلنده که حجیم هست و کتاب بالینیه، اما برای توی کیفم _چون این روزا پیش میاد در مسافت های طولانی برم بیرون از خونه_ یه کتاب برداشتم، نازک و کم حجم به اسم «عاقبت کار» از کینگزلی ایمیس.

ماجرای چندتا آدم مسن هست که با هم زندگی می کنن. بعداً تموم بشه ازش می نویسم. یک قسمتشو 2 روز پیش توی مترو می خوندم، خنده م گرفته بود .. به زور جلوی خودمو گرفتم. نه که خنده دار باشه ها، موضوعش جالبه.

یه کتاب هم از ریموند چندلر دستم بود که اتفاقی فایل پی دی اف ش رو دیدم و از چشمم افتاد برای همین تحویلش دادم. «آن شرلی» 5 رو هم کتابخونه نداشت. فعلاً باید بی خیالش شم.

یه مجموعه داستان از مارکز هم دوستم بهم قرض داده، اونم باید بخونم.

بازم دلم برای چندتا کتاب که قبلاً خوندم تنگ شده. غیر از هری پاتر، برای کارای لوئیس لوری. دلم می خواد برم توی داستان «بخشنده»؛ ولی واقعاً جرأت می خواد .. برم توی آخرین فصلش. اینطوری بهتره



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۳ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نشده در شهری بیشتر از 6 سال زندگی کرده باشم. بیشترین سالهای ماندنم در چهار شهر و هرکدام 6 سال بوده. می ماند چند 2-3 سال که مثل جزیره هایی بین یا در کنار این 6 های بزرگ جاخوش کرده اند.

اینجا بحث سر دوستی هاست. دوستی هایی که پا گرفته کم تعداد و دیرجوش بوده اند. چون خیلی ها طبق عادت به گذشتۀ طرف قابلشان نگاه می کنند تا بتواندد به او اعتماد کنند، و هربار من هم همراه آنها به پشت سر خودم نگاهی انداخته م و چیزی که من دیدم همانی بوده که آنها نتوانستند واضح ببینند؛ گذشته ای در شهری دیگر و چه بسا بسیار دور و با اقلیمی متفاوت. آن تصویر مبهم برای آنها نوعی احتیاط مهیا می کرد و سعی می کردند «حال» و رفتار و خلقیات کسی که پیش رویشان قرار داشت را لحاظ کنند. از این این ها همیشه به تعداد چند انگشت فقط یک دست، دوستی هایی پا گرفته و حتی تا سالها بعدش حفظ شده، بعضی ها سرشان گرم شد، متفاوت شدند، سرد شدند و با 1-2 نفر هم شاید کدورتی حاصل شد و .. نهایتاً تعداد بسیار کمی ماندند که امروز به زور به تعداد همان انگشتان تنها یک دست بشوند.

همیشه این من بودم که می رفتم؛ شهر را ترک می کردم، آدرس می گرفتم و در اولین فرصت نامه ای پست می شد و پاسخی و این چرخۀ دلپذیر همچنان ادامه می یافت و در فرصت های اندکی که گاه دست می داد، دیداری هم حاصل می شد.

و حالا اتفاق عجیبی افتاده؛ چیزی که از چند روز پیش به من می گوید این پوسته ترک برداشته. ماجرا از جایی شروع می شود که طی یکی از حرکات جالب سرنوشت، من و دوستی از شهری دور، به هم نزدیک شدیم. با شرایطی متفاوت؛ این بار او بود که هر چند سال یک بار می رفت و البته بر می گشت. اما پوسته از زمانی ترک برداشت که به من گفت قرار است به شهر خودشان برگردند. این از آن رفتن های برگشت دار نخواهد بود. من اگر جای او باشم و ریشه ای در شهری دوست داشتنی داشته باشم _ و با اینکه جای او نیستم، قلبی و زبانی او را تشویق می کنم که بماند_ حتماً می مانم. حتی با وجود مشکلاتی که او پیش بینی می کند.

همیشه آنها که مانده بودند، ریشه هایشان آنها را نگه می داشت. آنها با خاک بیگانه نبودند حتی اگر تا کیلومترها اطرافشان موجود ریشه داری نبوده باشد. من همیشه ریشه هایم را در دست گرفته ام و از این خاک به آن خاک رفته ام، و همیشه این را مزیتی برای خودم شمرده ام. اتفاقا حالا این ماندن است که مرا وحشت زده می کند. حالا که معادله عوض شده، ترک ها اگر پررنگ تر شوند من باید دنبال چیزی باشم که دیوارۀ این پوسته را محکم تر کند؛ یا آن قدر شجاعت و توانایی داشته باشم که خودم بشکنمش و موقعیت جدیدی برای خودم ایجاد کنم. طوری که دیگر چنین چرخش هایی سایۀ هراس را بر دیوارهای قلعه ام ننشاند.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۳/۱۱ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدمیزاد تنهاست. این را به هرحال در دوره(ها) یی از زندگی اش می فهمد. گاهی انکارش می کند و میخواهد خلافش را ثابت کند، گاهی هم این خلأ را با چیزی پر می کند. ولی مسأله، وجود این خلأ/ واقعیت در زندگی آدمیزاد است.

وقتی نوبت فهم من شد، آن خلأ را در خودم احساس کردم. اما یادآوری داستان سهروردی و تمثیل «قصۀ غربت غربیه» اش آرامم کرد؛ اینکه انسانی اهل تفکر و عمیق به این نکته اشاره داشته باشد برای من اتمام حجت بود، یعنی تلاش تا یک جاهایی معنا و نتیجه دارد و بیشتر از آن آب در هاون کوبیدن است.

انسان ، موجود غریبی که در چاه ظلمات این جهان غریب افتاده و همواره در پی یافتن راه بازگشت به اصل و مبدأ خود است ...

گاه که در عمق چاه راه می روم و یک باره همه جا در تاریکی فرو می رود، آرام آرام دست می کشم به فضای خالی تا که دستم دیواره ای را لمس کند. سنگ تیرۀ سردش با خاطرات مبهمی که در پستوهای ذهنم خانه کرده اند، آشنایی دارد. پشتم را به آن تکیه می دهم ، می خزم به پایین تا بتوانم بنشینم و زانوها را بغل کنم تا دوباره کورسویی برای ادامه دادن پیدا شود. شاید آن نور، راه به ناکجا آباد ببرد و شاید راهنمای مسیر درست باشد؛ به هرحال باید منتظر آن بمانم تا بتوانم از جا بلند شوم و ادامه بدهم.

_ وقت هایی بوده که در عمق تیرگی، دیوار هم سرناسازگاری داشته؛ مرا به خود نپذیرفته و انگار نخواسته آنجا بنشینم. به ناچار دست برآن ساییدم؛ این بار برای یافتن جای مناسب نشستن و تکیه دادن. گاهی اینطور میشود. چاه است دیگر، بزم خوبان که نیست.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_خیلی همت کنم، این 2-3 کتاب کتابخونه که دستمه رو تمومشون کنم.

_فیلم دیدنم هم که لاک پشتا رو خجالت زده می کنه؛ پریشب یه فیلم رو شروع کردم و هنوزم تموم نشده :)))

_بیشتر توی حس سریال دیدنم و از سریالی که دنبال می کنم، 2 اپیزود ندیده مونده. برای همین دلم نیومد و دارم تند تند بقیه شو دانلود می کنم تا اگه اپیزودی طوری تموم شد که شدیداً نیاز به دیدن بقیۀ ماجرا داشتم، دستم خالی نباشه.

_درمورد دوتا تصمیم شیرین مهم برای زندگی م جدی تر شدم؛ این جدی تر شدن فقط من و هالۀ دورم رو در بر می گیره.. این که کی از کنج خلوتم پاشم و عملی شون کنم و اینکه چجوری پیش برم، هنوز روشن نیست. مثل یک داروی آرامبخش که توی جیب بغلم باشه ولی ازش استفاده نکنم .. اما درواقع داروی ویتامینه و ضروری برای ادامۀ حیات هست یه جورایی . لابد وقتی پوکی استخون گرفتم قراره بفهمم :/

_ همه ش دلم شوکوفه و بوی بهار و جوونه و .. می خواد. حتی شده فقط تصورشون کنم.


* محبوب این روزام هم آلبوم جدید همایون شجریان هست و بهترین حالتش برای گوش دادن ( برای من) در سکوت و خلوت و تنهایی شبه . بعضی موزیک ها زمان خاصی رو می طلبن برای شنیده شدن. این یکی م اینطوری بهم سازگار شده. درسته که مث باقی از «چرا رفتی» ، «کولی» ، «درون آینه» خیلی خوشم میاد اما بدون پیش بینی قبلی، «دل به دل» منو به اوج میبره.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۳ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

 

جناب دورنمات / جناب اشمیت

هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !

فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.

باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.

شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این یه چیز، اصل، قانون است؛ ولی وقتی یکی مثل من در جریان یک کاری قرار می گیرد که حس خاصی نسبت بهش پیدا می کند، بهتر و بیشتر برایش درونی می شود :

اینکه « برای خبره شدن در هرچیز، باید خیلی تمرین و تلاش کرد و در هر قدم ایرادهای بزرگ و کوچک و خلأهای کار خود را شناخت».

_ تا چند وقت پیش به صورت جدی فکر نمی کردم بخواهم/ بتوانم در این امر، کاره ای بشوم. اما همین چند لحظۀ پیش یک حسی در من بیدار شد که با اطمینان و قدرت همان جملۀ بالا را برایم تکرار کرد.

_ یک مسألۀ مهم این است که آدم بتواند نقاط ضعف و قوت کارش را هربار پیش قاضی عادل کاربلد با حوصله ای ببرد ؛ خودش یا دیگران. اگر ناظر منصفی داشته باشی بهتر و با انگیزۀ بیشتری می توانی جلو بروی.

_ خیلی ها  هستند که ناظر بیرونی می خواهند تا پیش بروند؛ مثل شاگرد/ دانشجویی که وابسته به کلاس و استاد است. خود من در بیشتر موارد در این دسته قرار میگیرم. اما بعضی ها هستند که بیشتر چیزها را به قولی «سلف استادی» یاد می گیرند و معمولاً موفق هم هستند. من در دفعات اندکی اینطوره بوده ام. منتها همیشۀ همیشه هم حوصله و دقت این دسته آدمها را نداشته ام. بد است!

_ این مطالب برای همه مثل روز روشن است و چیز تازه ای ندارد. ولی من باید می نوشتمش و برای خودم این لحظه را ثبت می کردم. همان لحظه ای آن حس خاص، مثل نور کوچکی، یک تاریکی گسترده را در من روشن کرد .

_



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

میگن « فلانی ده تا کوزه می سازه، یکی ش دسته نداره »...

گاهی حکایت ماست.

منتها این بار کوزۀ من دسته ش سرجاش نیست، کمی کج و کوله س ، یه همچین چیزایی !

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز از اون روزائیه که بعضی چیزا طبق برنامه پیش نرفته و آدم باید با دقت و کمی سرعت، چندتا کار رو با هم انجام بده.

از اون هفته باید تکلیفم رو آماده می کردم و تا چند ساعت دیگه بیشتر مهلت ندارم؛ ولی خب حسش نبود. یه کارایی حسیه؛ با اینکه میگن اجباریه، ولی باید یه چیزی از درون همراهی ت کنه .. و من چون از اون آدمهای «خوب شروع کنندۀ معمولاً به سختی پایان برنده» هستم که تازه از وسطهای کار هم دوست دارم تمرکزمو به چیزای دیگه م معطوف کنم، یه همچین روزایی توی زندگی م هست ناخواسته.

تازه صبح که بلند میشی و باید با انرژی شروع کنی، برعکس دوست داری بخوابی! از اون واکنش های بدن و اعصاب به این موقعیت ها که حتی کارای مورد علاقه ت هم بهت نمی چسبه؛ البته این نصفش مال عذاب وجدانه .

خلاصه که طرح توی ذهنم رو که چند روز روش کار می کردم تا تقریبا انتهاش پیش بردم بالاخره. می دونم تهش چی میشه ولی باید چیزی که مناسبش باشه پیدا کنم و بهش بچسبونم. البته باید بیش از یه روز برای ادیت نهایی ش وقت می ذاشتم اما نشد دیگه. ( خب یه جورایی م هست که نمیشه. باید واقعا وقت آدم دست خودش باشه برای یه کارایی. من از دوشنبه اینطور نبودم. کاریش هم نمی شد بکنم )

* برای دلخوشی خودم پریشب چند ص از «تابستان گندِ ورنون» خوندم .جالب بود. فعلا همون تصویر هُلدن کالفیلد ناتور و جامعۀ فلان آمریکا توی ذهنمه. از ترجمه ش خوشم اومده و کتاب هم به نظرم جالبه.

هاها!

تکلیف دیگه م هم آمادگی برای مراسم کتابخوانی گروهمونه که خوشبختانه فردا شبه. فردا ؟ ئه ! وقتم کمه که ! :/

از «طوفان برگ» مارکز که حدود 150 ص هست_نسخۀ من با ترجمۀ احمد گلشیری_ حدود 40 ص خوندم و یه سری یادداشت برداشتم. زندگی نامه ش هم آماده دارم و چندتا نقد سرسری کوتاه خوندم. از اونا که بهشون میگم «پیش-نقد». درواقع یادداشت هایی هستن که برای ورود به متن ، ذهن رو آماده می کنن . یا بخش هایی از اونها به این شکل هست. حالا وسطهاش خب اشاراتی از باب نقد به کل اثر دارن که آدم یا نمی خونه یا ندید میگیره :))

ولی باید مسلط باشم به قضیه. تا شب بشه و این کارمو با سلام و صلوات بفرستم بره خونۀ بخت، خیلی خیالم راحت میشه. با مارکز هم یه جوری کنار میام :))



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من از زیبایی ظاهری خوشم می آید

گرچه آن را ملاک اصلی نمی دانم اما توجهم را جلب می کند و آن را تحسین می کنم. به خصوص زیبایی برخاسته از/ آمیخته با شادی درونی و آرامش و همراهی را.

از وقتی یادم می آید توی ذهنم ادای آدم های زیبا را در می آوردم. البته وقتی سنم کمتر بود این آدمها کمتر در معرض دید من قرار داشتند. هرچه بزرگتر شدم تعداد بیشتری شان را دیدم؛ در زندگی واقعی، روی ص تلویزیون، لابلای سطرهای توصیف شده توسط یک نویسنده یا شاعر..

از هرکس خوشم آمده، زیبایی ش را تقلید کرده م. لبخندش _که چشمهایش را براق و لطیف کرده یا ردیف دندانها را به نمایش گذاشته، حالت نگاهش _که معصومیتی آشکار و پنهان داشته یا شیطنتی دوست داشتنی از آن بیرون می جهد، لحن حرف زدن و انحنای اندام های مختلف، کشیدگی انگشت ها، اندازه و فرم موها، .. خیلی چیزها. این ها را من تقلید کرده م؛ نه جلوی آینه، که در ذهنم.

آینه در این زمینه هیچ کمکی به شما نمی کند. عرصۀ تصور ذهن میدان بزرگتر و بی مانندی به شما می دهد که تا جان دارید می توانید در ان بتازید و هیچ چیزی کم نیاورید. من لبخند می زنم و تصور می کنم که حالا شبیه فلان خواننده شده م که لبخندش قشنگ است. مرد و زن هم ندارد. در ذهن من فکم می تواند اندازۀ فک فلان نوازنده که بیشتر تصاویرش  بدون لبخند است، کش بیاید به خندۀ کمیابی که پیدایش کرده م ، در عکسی، و خوشحال باشم که حالاش شبیه فلانی شده م. اگر کچل است و مسن و خیلی قد بلند، باشد. همان که من دوست دارم کافی ست.

بسامد که می گیرم، مشخص می شود آدم «عشق لبخند» ی هستم که بیشتر طرح لب ها و دهان های گشوده در حالت های مختلف را تقلید کرده م. به همین دلیل زمان زیادی از عمرم را ناخودآگاه لبخند زده م. خلوت من همیشه به لبخند آراسته ست. چیزی که به من هدیه شده و در من نشست کرده.

و من از این قضیه خوشحالم.

 و همۀ آدمهای با لبخندهای قشنگ مهربان را در طول تاریخ آمده و نیامده دوست دارم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سه _ چهار هفته ای هست که به زور وجدان درد و یادآوری روحیۀ تنوع طلب هم که شده ، سر قاطر چموش ِ* « موسای جان » رو کج کردم سمت قفسۀ داستانا و رمان های وطنی

اول از همه « من ِ او » ی امیرخانی رو ناتمام رها کرده ؛ بعدش ولی « کوچۀ اقاقیا » ی راضیه تجار رو یه بعدازظهر تا شب ، در چند نفَس خوند .

« کافه پیانو » ی فرهاد جعفری اما 3-4 روز هست که دستشه و لِک و لِک می کنه و بهانه میاره .. یه چیزی در توصیف ها و پرداخت جزئیات هست که اذیتش می کنه . اونو یاد توضیحات اضافه و جزئیات نگاری گاه به گاه خود من میندازه که در لحظه هوس نوشتنشونو دارم ولی بعد از تبلور روی کاغذ از چشمم میفتن و سبک می شن .

البته از حق نگذریم از بعضی بخش ها خوشش اومده ؛ مثلا  تشبیه پنهانی اون مترجم جوان-ماندۀ سرگردان به خال سرگردان خودش .. یا کلا « گل گیسو » .. امیدوارم تا آخرش همچنان محبوب بمونه این دختر :)

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٤/۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی حرفا سرنوشتشون " شنیده نشدن " ِ

( اما انرژیشون در فضا جریان داره .. حضور دارن و افکار و هدف ها رو شکل میدن )

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۱ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بابابزرگم همچین آدم پر جذبه و جبروتی نیس ولی یه وقتایی بی سروصدا یه کارایی می کنه که بدجوری روی سرنوشت آدما تاثیر میذاره

اصلا همین بی سرو صدا بودنش ..

مامان بزرگم تعریف می کنه سر یکی از بچه هاش که باردار بوده ، وسط روز داشت استراحت میکرد . بابابزرگم بـــــــــی صدا و آروم از در میاد تو _ کلا یه وقتایی این کارو می کرد . مامان بزرگم همیشه شاکی می شد « انگار به ماها مشکوکه ! می خواد مچ بگیره » ... یه همچین چیزایی _ مامان بزرگم سایه شو می بینه ، هول میکنه و بچه هه سقط می شه .

انقد از این یواشکی اومدناش شاکی بود که هر چند وقت یا بار این قضیه رو برام تعریف می کرد . گاهی م به آخر ماجرا که می رسید روشو می کرد به سایۀ جا مونده از بابابزرگم تو مسیر رد شدنشو بلندتر میگفت : « از همین کارا کردی که بچه از بین رفت دیگه » !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ | ٦:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گل وجود بعضی آدما رو انگار

همین طوری بی هوا چنگ زدن از کنار جاده ها برداشتن ..

انقد که عاشق رفتن و سفرن .

حتی اگه  نرن ، یه عمر  یه جا بشینن ،

همیشه با دیدن جاده ها هوایی می شن و دلشون پر می کشه برای کی شدن با نقطه های ناشناختۀ افق



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/٢۸ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 تقدیم به بانوی مهربانی که نامش برساخته از دو واژۀ « نور » است و لبخندش روشنگر :

 

به « امروز » ش نگریست . تصویر آسمان بی انتهایی را دید با توده های درهم پیچیده و بی تردید ابرها و بارقه های نور ، که با وجود نازکی و تُردی دلنشین شان روزنه هایی به زمین _ زمینی که رویش ایستاده بود و بام تا شامش را بر چهرۀ آن رسم کرده بود _ پدید آورده بودند . کلاف های درخشان نور در پهنۀ قدرتمند تیره  سایه روشن دلنشینی را شکل داده بودند و او باهمۀ ترس های شیرین و کنجکاوی برانگیز همیشگی ش از ناشناخته ها و ابهام آیندۀ همیشه نیامده به این دوگانگی لبخند می زد ؛ از آن رو که مسئول اصلی گشوده شدن دریچه های نور در قطعیت بی چون و چرای حاکم بر آن روز ،خودش بود



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٧/۳ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه نگاه به عکسای پست های اخیر انداختم ...

یادم افتاد یه زمانی ، در دوردست ها ، نگرانی عمده م این بود که آیا بالاخره یه روزی میرسه که من دست از دنیای تخیلی ، خیالات ، خیالبافی ، اجرای نقش در زندگی های موزای و همزمان ، ... بردارم یا نه ؟

همیشه به خودم امید میدادم بالاخره تو یه سنی آدم جدی تر می شه ، اصن جدّی می شه .. شروع می کنه یه جور دیگه دنیا رو دیدن ، مثلا وقتی وارد جامعه شد ، وقتی کارمند شد ، .. یه سنّی رو برای خودم در نظر می گرفتم که مثلا از اون به بعد دیگه امکان نداره آدم اینجوری باشه . اون سن و سال میومد و من همچنان همون جوری بودم و یاد توقعم برای این تغییر می افتادم و باز یه مرز جدید تعیین می کردم ..

الآن اما یه لحظه یادش افتادم ، یاد انتظار جدی و غیرممکن دوردست برای خودم .. دیدم الآن عیــــــــــــــــن خیالم نیس که اون اتفاق بیفته یا نه ! مهم نیس ، تازه یاد گرفتم چجوری زندگی کنم :)



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تو زمانهای مختلف که کتابهایی رو می خوندم و در اونها نویسنده ها از خودشون و عادات و احوالات شخصی شون گفتن ، پیش اومده که شباهت هایی بین خودم و بورخس ، مارکز ، فُن گات و ... پیدا کردم :پی

یه شباهت مهم دیگه که همین الآن بین خودم و یه شخصیت ویژه یافتم اینه که : علاوه بر شلخته بودن و الکی خوش بودن ، من و پاتریک دوتاییمون حال و حوصلۀ گربه مُربه نداریـم !!

* وقتی پاتریک لنگه کفششو پرت می کنه تو حلق گربه هایی که دارن شب زیر نور ماه آواز می خونن و میو میو می کنن و میگه : « میو و زهرمار » !

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب من که سندباد م و قالیچۀ پرنده م که دارم ؛

اگه یه چراغ جادو و غولشو هم داشتم که گاهی اوقات تو بعضی کارام بهم کمک کنه خیلی عالی می شد ! فکر کنم سفر بعدی م باید به سمت سرزمین ..... باشه تا چراغه رو پیدا کنم .

* البته من بیشتر دوست دارم یه « دابی » داشته باشم به جای اون غوله ! :)




تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/٦/٢٠ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انقدر این روزاااا فیس بوک بازی می کنم ، دیگه یاد وبلاگم نمی افتم . فقط وقتایی مث حالا که واقعا دلم براش تنگ میشه میام سراغش . اما همیشه م چیز مناسبی برای اینجا نوشتن نیس ؛ یا بوده و چون امکان نوشتن نبوده ، قهر کرده رفته .

اصن بلاگر جدی ، فردی قابل تحسینه ؛ کسایی رو می شناسم که فیس بوک دارن اما وبلاگشون براشون حرف اولو می زنه . نوشته هاشون ارزش بلاگ شدن داره ؛ عمق داره ، معنا ، برخاسته از تجربه های شخصی ، ... 

بعضیام زندگی شون مث همین قضیۀ « بلاگ و فیس بوک » می مونه ؛ بدون فکر زمینۀ استفاده شونو عوض می کنن . وقتی میری فیس بوک می بینی همه چی سریع و به همون نسبت سطحی شده ؛ نوشته ها کوتاه و کوتاه تر ؛ بیشتر در جهت مسخره بازی و شوخی با این و اون ، جک درآوردن برا همه چی ، البته نصف قضیه م اطلاع رسانیه ، « شـِـر کردن » اخبار داغ رسمی و غیر رسمی _ هرچند گاهی صداش درمیاد که فلان چی اشتباه و شایعه بوده و لطفا به اشتراک نگذارید ! 

اما زندگی کردن وبلاگی هرچی باشه واسه من یه معنی دیگه ای داره ؛ به حرمت نوشته هایی که سالهای پیش توی نت می خوندم و بارها بهشون فکر می کردم ، چیزای مهمی که لابه لای واژه ها پیدا کردم و نتایجی که بابت همراهی با جمله ها گرفتم .

* اما فیس بوک برای من چن تا جای تشکر باقی گذاشته : پیدا کردن بعضی دوستای دور و دیدن دوباره شون ؛ هرچند مجازی ، دوست شدن با آدمای مختلف که واقعا باهاشون تعامل انسانی و دوستانه داشته باشم ، و لذت بخش ترین کار فیس بوکی برام که گشتن بین آلبوم های عکس پیجای مختلف دوست داشتنی م و دیدن تک تک اون عکسا و ذخیره کردنشونه ... دقیقا وجهی از آرزوهای دووور و دراز بچگیامه که برآورده شده ؛ دیدن گوشه گوشۀ دنیا ! البته من دیدن و لمس کردنشو از نزدیک آرزو کرده بودم و دارم ؛ اما همین مجازیشم فعلاً _ میگما فععلا! _ غنیمته .

** آی روزگار ! برآوردن این آرزو رو بهم مدیونی :)



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا دَه سال پیش با دست نامه های بلند بالای چندین صفحه ای طولانی برای دوستام می نوشتم و با استفاده از تمبر و پاکت پستشون می کردم .. اینکه به مقصد برسن و وسط راه گم نشن _ معمولاً برای 10% شون این اتفاق می افتاد _ بعدم حساب می کردم فلان روز می رسه ... رسیده ... امروز می خوندش .. فردا پس فردا جواب میده ... تا فلان روز پست می کنه جوابشو ... این مدت توی راه ... فلان روز باید برسه !

تا 50% پیش بینیا درست از آب درمیومد و جواب نامه مو در روزهای موعود می خوندم و بازم قلم به دست می شدم !

بعدش پست الکترونیکی اومد تو زندگیم . اوائل بهش رغبتی نداشتم چون دوستایی که ارزش نامه نگاری داشتن ، ای میل نداشتن _ هنوزم نصفشون استفاده نمی کنن ؛ چون سرشون خیلی شلوغه و کار و بار اونقدر جدی و بیزنس میزنسی ندارن که ای- میل لازم بشن _ و خلاصه اینکه با دوستای اینترنتی معمولا میل بازی می کردیم . بعدشم این سرنوشت دوست یابی من به شکلیه که با هرکی دوست میشم یا دوستش دارم یا از هم دوریم یا بعدنا دووور می شیم ! تا چن وقت پیش خائن ماجرا خودم بودم ، یعنی هر چن وقتی یه بار شهرمو/ مونو عوض می کردم . اما پیش اومد واسم که یه مهرۀ دیگه غیر خودم جاش عوض شه . 

بله اینجوری دیگه . همیشه قلم/ کیبورد لازم هستم انگار ، ولی این یه طرف ماجراس .

در کل خواستم بگم اون موقع ها با وجود استفاده از تکنولوژی قدیمی و هندلی نامه های دست نویس ، امید به دریافت جواب بیشتر بود انگار . امروزا که ای-میل میدی جواب گرفتنت با کرام الکاتبینه ! انگار « تکنولوژی و در خدمت بشر بودنش » یجور فریبناکی داره در خودش ، خود من مثلاً وقتی ای میل می گیرم 20% مواقع فوری جواب نمیدم . این فریب فوری بهم چشمک می زنه که : با یه کلیک میرسه دستش ... چه عجله ایه ؟ بعدنام بنویسی میشه خب !

در صورتی که اون طرف ماجرا همیشه تصور و حداقل ناخودآگاهش اینه که : برقی باید جوابو دریافت کنه .

اینه که دلم برا دوستم تنگ شده ولی انقد سرش شلوغه که تکنولوژی هم نتونسته کاری براش انجام بده .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۱٦ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عاشق یه سری امکانات فیس بوک م و پیش میاد که بالای یه ساعت در روز هم پشتش نشسته باشم . سفر به سرزمین های خیالی و غوطه ور شدن در قلمروهای متعدد و بی انتها رو که سال ها آرزوشو داشتم ، برام آسون کرده . صد البته بیشتر مشتری عکس های به اشتراک گذاشته شده هستم ، به خصوص عکسایی که انگار سوژه ها رو مطابق  آرزوهای کهنسال و افق های دور نفس گیر من انتخاب می کنن :)

اما وبلاگ برام یه چیز دیگه س . چیزی رو که دوست داشته باشم بنویسم _ از ته دل _ توی وبلاگ می نویسم و واژه ها توی فیس بوک اصن برام عمق و اهمیت اینجا رو ندارن . نه که هرکی رد می شه می تونه بیاد کلید لایک رو فشار بده و لایک زدن در بسیاری موارد به نظر میاد به یه امر ناخودآگاه و غیرارادی و مکانیکی تبدیل شده .. و اینکه وبلاگ یه چارچوب مشخصی برای بازدید داره . کسی که بخواد بخونه ، می خوندش . حتی اگه نظر هم ننویسه همین که من می نویسم ، یکی می خونه _ حتی نه اینجا رو _ کلن حس اینکه جایی می نویسم که بالقوه امکان خونده شدن داره ... برام دلنشین تره . 

_ تا یه مدت پیش خیلی سنّتی تر و کهن گرایانه تر از اینم حتی فکر می کردم ! توی ذهنم همه ش این ایده دور می زد که وبلاگ و نوشتن پشت کامپیوتر _ اصن هر نوشته ای که روی کاغذ نباشه _ اطمینانی بهش نیست . با یه اشاره ... بوووووووووم ! 

بعدترش به این نتیجه رسیدم همون طور که صداها ، گفتار و اعمال ما از ما جدا میشن و جایی در فضای بی انتهای دنیامون رها و معلق می مونن تا زمانی که دوباره به یه مولکول یا ماده برخورد کنن و انرژی ای تولید بشه ، و از اونجا که افکارمون هم انرژی دارن و در امور معنوی دنیا موثر واقع میشن ، پس این نوشته های کیبوردی غیر قلمی هم اثرشون رو بر این دنیا حک می کنن .. و مثل پیامی در بطری که اقیانوس ها رو در می نورده تا ساحلی برای آرمیدن پیدا کنه ، یا دفینه ای که با جابجا شدن خروارها خاک پیدا می شه ، بالاخره به مقصد می رسن .

.. و من مثل باقی روزگار زندگی م و هر زمانی که به یاد دارم ، بی صبرانه منتظرم تا مقصد و آرامم رو که برآیند همه ی این افکار هست در آغوش بکشم و کشف کنم .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۱/۳/۳ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی داریوش عزیز در نکوهش غربت میگه : " یک لحظه آزادی اینجا نمی ارزه " باهاش موافقم و از یه کنج که بخوای نگاه کنی حرفش درسته .. 

اما در کل نه می شه با این حرف موافق بود و نه مخالف . چون در مرتبه ای بالاتر ، انسان از همون ابتدا در این دنیا غریب بوده و هست .. از همون وقتی که از بهشت رانده شد ، وقتی داره توی این دنیای نقص ها و کاستی ها دست و پا می زنه ؛ جایی که کمال برابر با مرگه _ این حرفم منفی نیست به هیچ وجه ، دارم به همه چیز از زاویه ی دید عرفا نگاه می کنم . ..

همه ی اونا که به شناخت عمیق تری از هستی رسیدن ، از دورافتادگی بشر از مبدأ خلقت گلایه مندند . اما در بین این همه ، تنها تعبیر سهروردی از این مساله بیش از همه به دلم نشست و در من رسوخ کرد .. هر وقت حس تنهایی میاد سراغم گردنم رو به نشانه ی تسلیم در مقابل این واقعیت کج می کنم که : " انسان در چاه غربت این جهان گرفتاره " . سهروردی جهان بالا رو به تعبیر شرق و جهان فرودین و مادی رو با تعبیر مغرب معرفی می کنه و انسان رو مسافر گم گشته ای می دونه که در چاه غربت مغرب اسیر شده .

بنابراین از غربت و این مسایل واهمه ای ندارم ، فقط دوست دارم دنیاهای جدید رو تجربه کنم و البته عقیده دارم بهتره این غربت ازلی  رو با یه سری مزایا تحمل کرد !

_ خلوت گزینی و دور بودن از اجتماع رو همیشه برای خودم یه نقطه ضعف می شمردم و البته برای خودم توجیه داشت و ازش رنجی نمی بردم ، اما چند روز پیش یاد این سخن حضرت علی افتادم که به امام حسن فرمودن : " فرزندم ! من چنان تاریخ پیشینیان رو خوانده م که گویی با آنها زندگی کرده م .. " یه دفه یه حس آرامشی سراغم اومد ! 

درسته برخورد ملموس با آدمای زیادی نداشتم ، اما نعمت کتاب خوندن لذت وافر زندگی با آدمهای مختلف از فرهنگهای متفاوت و در زمان های گوناگون رو به من _ مث خیلی های دیگه _ عطا کرده . برای همین همیشه حس می کنم با قهرمان های کتابا دارم زندگی می کنم و دنیاهای جدیدی رو همراه با هم در می نوردیم و کشف می کنیم .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ سودای یک روزه ای به سراغم اومد و قبل  از سرزدن آفتاب از سرم رفت ...

اما شیرینی مستی و دیوانگی ش هنوز مونده و مطمئنم از یاااد نمــیره :)

_ تا جایی که یادم میاد همیشه یکی از رویاهام فرار از دست کسایی بوده که به شدت بهشون وابسته ام ، دوسشون دارم و اونا هم همین طور .. اما مدت مدیدی هست که حس فرارم ازم فرار کرده ! یعنی نسبت به یه نفر اینطوریم و دوست ندارم ازش فرار کنم ، دلیلشم خوب می دونم .

_ آدم یه دوره هایی از زندگی خودشو یه ابرقهرمان شکست ناپذیر بی عیب و نقص می دونه که کافیه آرزو کنه ، پیش از چشم باز کردن دستش به هر اون چه می خواد می رسه ، فقط باید بخواد . .. همین که واقعیات براش مسلم می شن عیب و نقص هاشو  می بینه و بعد از یه مدت جنگ و گریز و انکار و پنهان شدن ، بالاخره با دهشت همیشه موجود ذات بشر رو به رو می شه .. مدتی تو خودش میره و انرژی لازم رو در خودش نمی بینه و به خوش خیالی الکی ش لعنت می فرسته ، در و دیوار رو شماتت می کنه که چرا بدون گناه ، ناتوان خلق شده .

زمانش اما که برسه ، می فهمه حتی یه نقطه ی قوت هم برای عمری زندگی کافیه و وقتی برای پرداختن به ضعف ها نیست . در پذیرش واقعیت نیروی اسرار آمیزی نهفته ست که بعضی ناممکن ها رو ممکن می کنه .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

رفتار آدم با بعضی کارا مث آلو خوردنه .. بهتره قبل از خوردن بخیسونی ش ، آلــو رو .. اونجوری خوردنش و چرخوندنش توی دهن راحتتره .

 چن تاشونو با هم خیس میدی ، همه شون اما با هم دیگه آماده ی خورده شدن نمی شن ، بعضیا زودتر وقتشون میرسه و بعضیا دیرتر. اگه صبر نداشته باشی و قبل از موعد برشون داری بذاری شون تو دهنت ، یا باید اون موقع وقت بیشتری بذاری ، یا مجبــور می شی بذاری تا بیشتر خیس بخوره .

بعضیام شخصیتشون این شکلیه که کلا آلو رو خیس نخورده تو دهنشون می چرخونن .. اون طوری م البته حس و حال خودشو داره . ترشی ش یه جور متفاوت تری تو دهن می مونه ..

یه وقتی م هس آدم وقتی دونه دونه آلوها رو می خوره ، هسته هاشونو می ندازه تو همون ظرفی که آلو رو توش خیسونده .. آخری رو که میخوره ، حس میکنه مزه ی همه ی همه شون انگار هنوز به تن هسته ها چسبیده ..



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از تابستون امسال غبارهایی باقی مونده که امروز تا حدی برطرفشون کردم . انگار با هر زدایشی که توی این 2 ساعت اخیر اتفاق افتاد ، یه لکه ی کوچک از لکه های حاصل از وحشت این شش ماهه ی اخیر هم از ذهن و روحم برداشته شد . درواقع قاطی غبارهای تابستونی ، چیزهایی هم از زمستون باقی مونده بود که نشد اول بهار تکلیفشونو روشن کنم . این اژدهایی که تازه در من سر از تخم بیرون اورده ، کوچک و ضعیفه اما آرزوهای بزرگی داره ! دوست داره قدرت دم و آتشی که با نفس هاش بیرون میده ، تا دورها بره و سوزاننده باشه .. اما خب ، اژدهای منه دیگه ؛ گاهی سرشو از خستگی و بی حوصلگی ناشی از اندکی ناامیده ، میذاره زیر بال چپش و یواشکی به دنیا نگاه می کنه تا یه راه جدید پیدا کنه یا اشکال های مسیر خودش رو برطرف کنه .

× "یه اژدهای واقعی هیچ وقت در آتش نمی سوزه ! " : دانریس ؛ Game of the Throne



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

* به هیچ وجه دوست ندارم پیش گویی و داستان قدیمی مایاهای عزیز رو باور کنم . با تمام وجود آرزوی دیگه ای دارم ...

« می می معتقد بود که هر کس با یک استعداد متولد می شود و این که خوشبختی یا بدبختی بستگی به کشف آن استعداد دارد و به این که آیا در دنیا تقاضایی برای آن استعداد وجود دارد یا خیر . چون مهارت های قابل توجهی وجود دارند که کسی ارزشی برای آنها قائل نیست » ص 283

« وقتی برای اولین بار به کنسرت رفتم ، تأثیر آن به قدری نیرومند بود که سه شب نخوابیدم ؛ موسیقی دائم در درون من طنین می افکند و سرانجام وقتی توانستم بخوابم ، در خواب خودم را به صورت یک ساز ِ زهی ِ بلوندِ چوبی با مرصع کاری مروارید و گوشی هایی از جنس عاج دیدم . » ص 254

* اوا لونا ؛ ایزابل آلنده .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/۱۸ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آخه یه آدم نازنین دوس داشتنی باشه که سابقۀ رفاقتش بیش از ١۵ سال باشه .. اون وقت آرومِ آروم ، ساکتِ ساکت .. ینی یه چیزی من می گم و یه چیزی شما می خونـید ها .. اصن صدا از دیوار درومد از ایشون درنیومد .

الآن می گم عیب کار کجاس : ایشون در تقریباً هیچ موردی از موارد مربوط به بنده نظری ابراز نکرده و نمی کنه . مگر اینکه مستقیم ازش پرسیده بشه . تازه ، اونم جواب کار راه انداز و مطمئن نمیده . وقتی داره حرف می زنه در موضع پاسخ دادن ،‌صداش به طور نامحسوسی می لرزه ... از اون جهت که انگار داره در مورد یه چیز خیلی نامطمئن و مشکوک حرف می زنه . خلاصه این که توی این عمر طولانی دوستی ،‌نقد و نظر به یاد موندنی و قابل عرضی از خودش ارائه نداده (‌در مورد خودم می گم ؛ شاید با بقیه اینطور نباشه ) یه موقع هایی بود که _‌همون دوران که به جای ای میل و اس ام اس از نامۀ واقعی ( کاغذی و پستی ) استفاده می کردیم ، یه چیزایی در مورد خودش می نوشت ؛ مث آخرین کارای مهمی که انجام داده ،‌مشغولیاتش و حتی گاه دغدغه های ذهنی ش ... اما الآن .. دیگه نزدیکه ٩ سال بشه که بتونم بگم از این خبرا نیس .

بیشتر به نظر میاد این طرز سلوک حاصل یه جور خود کمتر بینی ِ نادرست باشه .

_ بعدش یه آدمایی هستن که بی دعوت و اِذن ،‌ همین جوری میان قاطی اندیشه و عقاید و خصوصی های آدم و تازه توقع همراهی و پاسخ گرفتن و تأیید شدن هم دارن .

حالا این مورد دوم درد بی درمونی نیس . چاره ش خیلی ساده س . اما خدایی ش آدم می مونه با اون مورد اول چه کنه ! من دارم به خودم می گم ،‌از خودم می پرسم .. چون جوابش برام روشنه و به هرحال نمی خوام کار جبران ناشدنی ای انجام بدم .

ولی گفتم اینو اینجا بنویسم از این جهت که صرفاً یه مورد جالب دیگه م به انواع جالب دوستی های این دنیا اضافه بشه .

* مهم نوشت : کلاً آدم وقتی داره تو یه ارتباطی قرار می گیره که یا طرف اون قدر غوله ، یا خود آدم این قدر کوچیک و بی اثر ، بهتره فقط از دور نظاره کنه و به یه رابطۀ یه طرفۀ ستایش گرانه یا الگو مدارانه بسنده کنه تا این که بخواد طرف رو در مقابل دنیایی از سکوت قرار بده .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٢ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال ٨١ و ٨٢ خیلی دوست داشتم یه برنامه ای برای خودم بذارم و زبان اسپــرانتـو یاد بگیرم _ هنوزم با فکر کردن بهش و آوردن اسمش هیجان زده می شم ! تا یه جایی هم اقدام کردم ،‌اما بعدش یه چیزایی رو بهانه کردم و نشد .

امروز با خوندن واژۀ « ترجـمه » ذهنم همین جوری بافت و بافت تا بعد از دقایقی رسید به همین واژۀ
« اسپـرانتـو » . یاد کتاب [ « در برابر مردگان » ] افتادم که مترجمش ( شایدم یکی از مترجم هاش ) آقای آذر هوشنگ می گفتن که این رمان رو از زبان اسپرانتو به فارسی برگردوندن ... بازم یادم اومد که تعریف می کردن این زبان رو در شرایط سخت و البته برای من ترساننده _ زیر بمباران و در خاموشی های تهران اون روزگار ، روزگار جنگ یاد گرفتن . در واقع با دوستشون قرار گذاشتن یادگیری این زبان رو در اون دوره ها و برای جلوگیری از اتلاف وقتشون در ساعات خاموشی _ و احیاناً دلهره _ انجام بدن .

مطلب دیگه که یادم اومد و اون موقع خیلی برام مهم بود ، این بود که می گفتن ترجمه از این زبان یا برگردوندن متن ها به اون کار زیاد سختی نیست چون [ پایه گذار این زبان ] بنا رو بر سادگی و عدم پیچیدگی ش گذاشته و انگار می شه واژه های متن رو به همون ترتیبی که در زبان مبدأ هست به اسپرانتو برگردوند ... [ مطالب بیشتر رو اینجا بخونید ،‌به خصوص بخش ادبیات اسپرانتو ]

_ بازم فیلم یاد هندستون ندیده و نشناخته کرد و حس کردم با این که به ثبات مورد نظرم در اون سال ها رسیدم ، اما بعضی فرعیات هنوز دور از دسترس ند و من هنوز در حال و هوای یه مسافر به مقصد نرسیده و گاه راه گم کرده گام بر می دارم ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٢/۱٧ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انقـــــــــــد دلم می خواس امروز یه چیزی بنویسم اینجا !!

یه چن تا چیز اومد توی ذهنم ، ولی الآن بعد از چند مرحله ابوالهول بازی با کامپیوتر ، هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که داشتم به چی فکر می کردم برای نوشتن. ( اسم اون بازی هم اونی که نوشتم نیس در اصل Luxor 3D هست و چون همش توی باغ و مقبره های فرعون باید بچرخی و گنجینه جمع کنی و اولش هم کله ی ابوالهول رو نشون میده ، این اسمو گذاشتم روش )

آخرین چیزی که یادمه اینه که داشتم به خواهر دوستم فکر می کردم ( دوس جون ، تو رو می گما ؛ که یه شنبه با هم بودیم ) یعنی در اصل به خواهر داشتنش فکر می کردم . خدا رو شکر از اون خواهرایی هستن که من دوست دارم اگه خواهر داشتم این طوری می بودیم با هم .

* البته این قضیه می تونه شامل اسب چوبی و ارتباطش با خواهراش هم بشه . چون اون هم برای من مطلوبه .

خلاصه این که من فکر می کنم وقتی تقدیر ازلی و اصیل یه نفر تنهــایی باشه ، داشتن شونصدتا خواهر خوب هم نمی تونه اصل موضوع رو عوض کنه . یک سری چیزا یا این که زندگی رو از این رو به اون رو می کنن و راه های جدیدی تو زندگی آدم پدیدار می کنن ، نسبت به تقدیر آدم بالعرض هستن و اون هستۀ اصلی همچنان به قوت خود باقیه و در مرکز زندگی آدم می چرخه ؛ فارغ از همۀ شدنی ها و نشدنی ها . زندگی افراد در هر رنگ و شکلی که باشه همیشه حول اون می گرده و شعاع ها از هرکجا شروع بشن در نهایت به اون ختم می شن .

برای همین اگه من خواهری هم داشتم الآن ممکن بود دلتنگ دوری ش باشم .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٧ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

From light to the SHadows

and from shadows to THE LIGHT 

That's our Story ; even though we don't know

or don't want 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/۱/٢٦ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اون « موسای جان » که در دامنۀ « طور » تجربه های جدید آروم آروم گام بر می داشت ، ناغافل گرگ بهش زد .

البته زخم هاش عمیق و کاری نیستن ولی هنوز تحت تأثیر اون شبیخون ِ ؛ حس می کنه سایۀ اون گرگ رو داره روی شونه هاش حمل می کنه . سایه ای که هر از گاهی سعی داره راه نفوذ دوباره برای خودش فراهم کنه . 

بنابراین نهایت تلاش این روزهاش ، به جای گام برداشتن های منظم ، شده تلاش برای سـُر دادن این سایه به پایین و جلوگیری از بالا اومدن دوباره ش . قدم هاش اعوجاج دارن اما سعی می کنه درجا نایسته . 

« ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد »

راعی در پی بره های گمشده ش بود ، خود به ورطۀ گم گشتگی افتاد .




تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ساختن سپر مدافع در مقابل دیوانه سازها واقعا کار مشکل و فرساینده ایه !

 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ خب اون « موسای جان » که چوپان شده بود ، در دامنه های وسیع و افق ناپیدای « طور » در حال چمیدن و کشف و شهودهای خودش هست ... پیشرفت های امید بخشی هم داشته که نمی شه به این راحتی ها ازشون چشم پوشی کرد ... خدا رو شکر ! 

اما _ نه که به سائقۀ عادت ( تعظیم عرض کردیم جناب گلشیری ) _ که به عنوان یک ویژگی شخصیتی ، همچنان چشمش نگران « گلّه » ست .

2_ اون کمده بود ، سرشار از برنامه های نیمه کاره مونده و تقویمی از برگ های به پایان نرسیده ... درگیر روزمرگی های کوچک شده و از یاد رفته بود ... دو - سه روز پیش مرتبش کردم . و چه چیزها که توش کشف نکردم ! شانس آوردم اون روز که رفتم توی اون مغازه ، از اون جنس مورد نظر من نداشتن ... چون توی کمد بود ، به وفور ... و البته مخفی مانده از چشم من !

3_ مهمان این روزها : Harry Potter Audio Books هورا !!! با صدای استیون فــرای  ( نه ، اشتباه کردم . جیم دیل هست  ) !

ولی خیلی بیشتر از اون هیجان زده م که مرتب گوش بدم ... تا حالا که فقط فصل اول کتاب اول رو گوش کردم ... حس می کنم خیلی آدم شدم ! 



تاريخ : شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زنبور ویژ ویژوی جوشان ! »

« نوشیدنی گازدار ترش ! »

.

.

.

حوصله شو ندارم بیشتر به یادم بیارم ... فقط ... فکر می کنم دیگه کسی زیر ناودون کله اژدری وا نمی ایسته تا این رمزها رو به زبون بیاره ...

چون فقط دامبـلــدور از این روزها برای ورود به دفترش استفاده می کرد ...

جلد دوم شاهزادۀ دورگه تقریبا تموم شده ...

شاهزاده گریخت و ... دامبـلــدور    مرد !

حداقل هاگوارتزی ها این شانس رو داشتن که آوای غمگین درون خودشون رو از حنجرۀ فاوکس ِ ققنوس بشنون ... من اما حس می کنم یه آوای ققنوسی در کنار روحم کم دارم ، تا بدون این که کم کم فراموش کنم ، بار اندوهم سبک تر بشه .



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢۳ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طبق نقشۀ تغییر ناپذیر ژنتیکی ناخودآگاه کهنه پرستم _ در موارد مشابه _ دوست دارم گاهی به بعضی بلاگرها پیشنهاد بدهم مطالب وبلاگشان را کتاب کنند . یعنی دقیقا همه را بدهند برای چاپ روی کاغذ ! بعد می گویم : این چه کاری ست ؟ در زمانۀ زمین سبز و حفظ جنگل ها و کمتر استفاده کردن از کاغذ و ... . ولی واقعاً خود من چقدر می توانم این وسوسۀ بزرگ را نادیده بگیرم که نازکای عشوه گرانۀ کاغذ کتابها را زیر دو انگشت نوازشگرم حس نکنم ؟

حالا در بهترین حالت آدم می تواند شبها به جای کتاب ، مثلاً لپ تاپش را ، یا _ کسی چه میداند ، شاید بعد چند سالی شد و _ ریدرش را با خود به بستر خواب ببرد و پیش از آسودن ، دمی در سایۀ واژگان بیاساید .

نمی دانم ! فقط باید هر چه زودتر برای حفظ لذت های حاصل از کتاب خواندنم فکری کنم ؛ جایگزین هایی مناسب از دنیای تکنولوژی برای :

خواندن چندبارۀ یک کتاب با فاصله های کم و زیاد

مرور صفحه ها و جمله های کتاب ها بعد از حسرت و رخوت تمام شدنشان

حس شخصی حاصل از حمل کردنشان برای این که گاهی اگر شد ، با ولع بهشان ناخنک بزنی

... و چیزهایی از این دست !

١_ نباید فراموش کنم ؛ این ایده و واژه ها و قدرت خلاقۀ نویسنده است که روی کاغذ نشسته و قدرتی این چنین به آن داده ، طوری که به قدمت پاپیروس ها و لوح های خشتی به آن احترام می گذاریم .

٢_ آکادمی نوبل بیاید یک نوبل بلاگری هم بگذارد ، هر سال نویسنده و خواننده را مستفیض کند ! می شود کسانی هم باشند در حد کارگردان های صاحب نام ، که با الهام یا اقتباس از این جور نوشته ها  فیلمی ، سریالی ، ... بسازند . منظورم چیزی ست متفاوت با اقتباس از کتاب های کاغذی . یعنی این کار هم باید ، حالا به هر صورت ، مثل همین نوشته های دنیای مجازی ، با تعریف معمول و جاافتاده از فیلم و سریال متفاوت باشد .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ازم می پرسه : تعطیلات مورد علاقه ت در طی سال ، چه روزاییه؟

ابروهامو می ندازم بالا ، لب و لوچه م از دو طرف میاد که آویزون بشه ، وسط راه نگه شون میدارم . قیافه مو که می بینه خودش میگه : در مورد نوروز که جلسه ی پیش نظرت رو گفتی . ( یعنی یه چیز دیگه بگو )

و من چیز قابل عرضی نداشتم و ندارم ، جز یه اشاره کوچک به تعطیلات میان ترم در دوره ی دانشجویی .

بعد با خودم فکر می کنم : چرا من خاطره ی روشن و مشخصی از تعطیلات و اسپیشل تینگز مربوط به اون روزا ندارم تا بلافاصله تقدیم کنم ؟ اون وقت کودوم روز از سال رو من به عنوان مشخصاً تعطیلات ، برای خودم تعطیل بودم و تعطیلی بازی در آوردم؟ هر چی فکر می کنم می بینم من کلاً تموم سال رو تعطیلم که !

یعنی رفتارم معمولاً معمولاً مث روزای تعطیل می مونه که هر کار دلم بخواد می کنم و وقتم رو اونجوری که می خوام می گذرونم و ...

ولی قضیه یه کم متفاوت تر از این حرفاس . به اهمیت همون تعطیلات داشتن و تعطیلات رفتن و کار خاص انجام دادن و یا جای خاص رفتن و ...

نه تنها الآن نمی تونم یه چیز خاص پررنگ پیدا کنم ، به گذشته تر هم هر چی فکر می کنم ، نمی تونم به موارد مکرر خاصی برسم . این واسه من یعنی روند زندگی م در طی تغییرات بزرگ ، تغییر نکرده ؛ هرچند رویه ی کار در بعضی جاها متفاوت شده ، اصل قضیه همون طوری مونده و این از بسیاری جهات برای من خوبه . از بعضی جهات دیگه م بد نیست . فقط موارد کشف نشده ای باقی میذاره که خب بالاخره باید کشف بشن .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه وقتایی هست ، به چیزایی بر می خورم که حرفای مهمی برام دارن . نوشته هایی هستن که ممکنه اتفاقی باهاشون رو به رو شده باشم ، انفاقای روزمره که کسی نقلشون می کنه ، ... یا گاهی که به جریان زندگی م فکر می کنم و ممکنه به نتایج وحشتناکی برسم ... وحشتناک ؛ چون اگه بخوام رو راست باشم در چنبره ی چیزی لمیدم که اصلا برام خوشایند نبوده و نیست .

کوتاه این که من خیلی ساده تمام شواهد و آثار مشهود رو تا بتونم ، حذف می کنم . حتی به معنی واقعی و عینی کلمه ، کمد و کشوهایی دارم که اون آثار رو بی هیچ نظمی می ندازم توشون و نه چندان راحت ، درشونو می بندم . اون قدر که تموم این موارد ،‌حالا روی هم رفته برای خودشون یه هویت پیدا کردن . بخشی از ذهنم رو به صورت مدام و تکرار شونده به خودشون اختصاص دادن و در پناه یک پروژه ی در دست اقدام ، اجتماع و قوانینی برای خودشون دست و پا کردند .

با وجود تمام این ها در کنار هم _ حضور شواهد و آثار اشاره شده و حس من در قبالشون _ من یه برنامه رو همیشه دارم در ذهنم مرور می کنم :

باید یه روز بشینم این کمد این وریه و اون قفسه های اونجا رو مرتب کنم .

مسخره ست : خیلی خیلی راحت ، تمام چیزایی که می تونستن سر وقت خودشون انجام بشن یا حتی وقتی ناتمام رها شدن ، از بین برن و دیگه دغدغه ی ذهنم نباشن ، خودشون به یه آیتم تبدیل شدن که باید براشون وقت گذاشت !

حالا حتما این وقتی که باید براشون گذاشت ، قراره یه روزی روزگاری وقت یه سری از کارای دیگه ی منو بگیره . 

خب بدترین قسمت همه ی این ماجراهای درهم رونده ، اینه که  میام حضورشون رو نفی می کنم  در حالی که می دونم وجود دارن و گاه گاه موذیانه به سمتم هجوم میارن .

اما چند روز پیش شعری از پابلو نرودا دیدم که گوشه ی یه وبلاگ نوشته شده بود . خود این شعر هم از اون چیزایی بود که من بلافاصله سیو و بعد پنهانش کردم . اما تا امروز چند بار حضور خودش رو اعلام کرد . این بار دیگه شوخی نبود ؛ ذهنم با یک مراجع خیلی جدی و صادق و محترم رو به رو شده بود که وادار به اعترافش کرد .  

« مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم
اگر به صدای زندگی گوش فراندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس خود را بکشیم
هنگامی که دست یاری دیگران را رد بکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ی عادت های خویش شویم و هر روز یک مسیر را بپیماییم
اگر دچار روزمرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز نکنیم
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساسات سرکشی که موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش درمیآورد
مرگ تدریجی ما آغاز خواهد شد
تحولی در زندگی خویش ایجاد نکنیم
هنگامی که از حرفه یا عشق خود ناراضی هستیم
اگر حاشیه ی امنیت خود را برای آرزویی نامطمئن به خطر نیاندازیم
اگر به دنبال آرزوهایمان نباشیم
اگر به خودمان اجازه ندهیم برای یکبار هم که شده از نصیحتی عاقلانه بگریزیم
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز خطر کنیم
همین امروز کاری بکنیم اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی بشویم !
شاد بودن را فراموش نکنیم .
پابلو نرودا ، شاعر شیلیایی »

این قضیه چند پهلو داره ؛ یکی کارهای نیمه تمام هست ، دیگه ش گرفتاری در جریان روزمرگی و بی برنامگی ، بعدش برنامه هایی که برای زندگی ش داره آدم و می بینه که مهم هاشون سر موعد انجام نشدن و دیگه خیلی خیلی دارن از موعد مقرر دور می شن و شوخی بردار هم نیستن اتفاقا ، چیزایی که فقط به خود آدم ربط نداره و به اشخاص دیگه م مربوطه بنابراین مراحل چونه زدن و سر و کله زدن و اقناع و قانع و راضی و رضـایت و ... پیش میاد ، تذکــرهایی که آدم بابـت همه ی این تأخیــرها یا سهل انگاری ها یا تغییر رویه دادن ها از زندگش می گیره به شکل های مختلف ، ...

مهم تر از همه ی اینا واکنش خود من در قبال تمام این موارده . همه ی اینا به علاوه واکنش شخص من یه مجموعه ی پیچیده پدید آوردن و اشاره ی من دقیقا به این مجموعه با سر و ته و میان نامشخص هست .

سانتیاگو ی گم شده : به کسی می گن که صحبت کردن از گنج پنهان دیگه اون مفهوم و انگیزش پیشین رو براش نداره . گاهی احساس خطر می کنه از این بابت ؛ اما یه عادت موذی پیش می بردش .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از دیروز عصر که تصاویر نجات معدن چی های شیلی رو دیدم ، ناخودآگاه بهشون فکر می کنم . یعنی بیشتر به شرایطشون . این که توی معدن گیر افتاده بودن و بالاخره روزای زیادی اونجا بودن ... اول هاش که حتما مطمئن نبودن می تونن نجات پیدا کنن ... تازه بهترین لحظاتش همین ساعت های آخر بوده که کپسول می فرستادن پایین و دونه دونه شونو می کشیدن بالا ...

حتما اولی که می خواسته بره بیرون ، همه _‌حتی بقیه ی مردم دنیا هم اگه تمرکز می کردن روی اون لحظه _ یکی از تصوراشون می تونست این باشه که اگه خدانکرده اوضاع یه جور دیگه پیش بره ، مث ریزش دیواره ی تونل نجات ، یا هر چیز دیگه ای که عملیات رو متوقف کنه ...

یا اصلن روزای قبل ترش ... وقتی داشتن عملیات نجات رو شروع می کردن ... امید / نا امیدی ... خانواده های نگران ...

اونایی که گیر افتاده بودن به چیا فکر می کردن ؟‌اکسیژن ؟ غذا ؟ آب ؟‌افسردگی ؟‌خونواده هاشون که بیرونن ؟‌گذشته ؟‌برنامه های آینده ؟ فرصتای از دست رفته ؟‌قول و قرارهاشون با خودشون و بقیه ؟ ... و خیلی چیزای دیگه ...

همه ی اینا بدیهیه . وقتی همچین اتفاقی میفته ، این فکرا خیلی راحت به ذهن همه مون هجوم میاره . می شه ساعت ها در مورد هر کدومشون فکر کرد .

اما چیزی که من از دیروز بیشتر از همه بهش فکر می کردم ،‌خود حس گیر افتادن تو یه تونل بوده . چون دقیقا می دونم از همچین وضعیتی خوشم نمیاد ؛ بدم میاد ، می ترسم . عکس العمل هام می تونه شدیدتر از حالت عادی ش باشه . من کلاً نسبت به رفتن توی تونل و جایی که زیر ِ زمین باشه ، حس خوبی ندارم . احساس امنیت نمی کنم . چند بار هم که از این فیلمای گیر افتادن توی تونل دیدم ، اصن حس خوبی نداشتم .

خلاصه این خودش به کنار ، از یه طرف آدم با خودش فکر می کنه ۶٩ روز تو یه وضعیت نا امن بودن و نداشتن توانایی لازم برای انجام کارایی که دلت می خواد _ حالا هر کاری _ بدجور ذهن آدمو به بازی می گیره.

*بعدش یکی شون بود که می گفتن هم زمان دوتا همسر داشته یواشکی از همدیگه ! می گفتن حتما اون فرد دوست داره آخرین نفری باشه که پاش به روی زمین می رسه !

خب اون چی شد ؟

** ایزابل آلنده هم اونجا بوده . می شه آدم منتظر نباشه که یه داستان یا رمان از توی این حادثه درنیاره ؟

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

١_ چن روزه همش منتظرم فرداش بشه تا من بیام این گوشه ی دنج م برای خودم یه چن خط از « خوشی های کوچک با عمق های متفاوت » م بنویسم .

٢_ گلوی استرپتو کوکی ! خدایا ، یه هفته مقاومت کرده بودما !

٣_ خاک تو سر اون کسی که سایت سریال فروشی محبوب منو ف.ی.ل خیس کرد ... جدی می گما . حالا فحشه ، یا هرچی که هس !

پ. ن : به کوری چشم همون شخص ، ایشالله هاردمون بیاد با یه عالمه فیلم و سریال که توشه ... اون وخ بیبینم چی چی و می خوای ببندی !

۴_ اگه دعا کنین من برم ویستریا لین زندگی کنم ، قول قول قول که هر هفته چایی-بیسکوییت و آش رشته دعوتتون می کنم . با کیک و شیرینیای بری وَن دی کمپ/هاج هم می تونم ازتون پذیرایی کنم !

۵_معلوم نیس من دوباره دارم « خانه ی ارواح » رو می خونم ؟ خب باشه ، وقتی ازش نقل قول کردم معلوم می شه .

۶_ یه دوستی مجازی یه طرفه دارم با یه نونوش خانومی ، که از خوندن روزانه هاش خوشم میاد .

٧_ دیشب یه خواب نوشت داشتم ... تازه داشتم تحلیل و اصلاحش هم می کردم . یه نظریه ی عرفانی شخصی بود .

*

 ١٠- ١٠- ١٠  

١٠ اکتبر ٢٠١٠

http://www.recordonline.com/apps/pbcs.dll/article?AID=/20101010/NEWS/10100333

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این سیستم نظردهی ( کامنت گذاری ) توی ورد پرس هست ... همی الان داشتم یه وبلاگ و می خوندم ، به بخش نظردهی ش _ اون پایین _ که رسیدم ، نه که توی پست مورد نظر حرف مشروب و گرم شدن کله و ... اینا بود ، جو منو گرفت . فکر کردم توی یکی از گزینه های بخش نظر دهی نوشته : نام پدر !

حالا معلوم نیس اگه می خواستم نظر بدم ، نام پدر و درست می نوشتم یا از اسم مجازی استفاده می کردم !



تاريخ : یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ هر انسانی باید در درون خود شعلۀ مقدس جنون را فروزان نگاه دارد و همچون فردی عادی رفتار کند ]

و همون اول ، احساس کردم این سطر برای احوال این روزای من نوشته شده _ یاد وقتایی افتادم که برای اطمینان خاطر ، به کتاب « مبارز راه روشنایی » ش تفأل می زدم !

[ همۀ انسان ها متفاوتند و باید هر آن چه امکان دارد انجام دهند تا چنین باشند ]

غیر از معنی اصلی و کلی ش ، برای من در حکم تأیید  پذیرفتن سرنوشت بود ؛ در کنار تمام تلاش هایی که داریم انجام میدیم این روزا .

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/۱٩ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در زندگی م همیشه نامه های ننوشته ای وجود داشته اند که دوس داشته ام بذارمشون تو یه بطری و بفرستم برا گیرنده

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سالهای سال پیش از این ، در لایه های مختلف ذهن کمال گرای خودم حتم داشتم به گونه ای دنیا را دگرگون می کنم _ دنیا برایم پنج قاره ی جداگانه نبود ؛ هنوز پانگه آ ی به هم پیوسته بود .

تا سالها پیش سایه ای از این ذهنیت مشعل دار آرزوهام بود ؛ که پر از نقاط قوت خواهم شد ...

رفته رفته باورم شد آنکه گفته « باید از خود _ دنیای درون خود _ شروع کرد » راست گفته ...

این روزها فهمیده م به دور از آرزوها و ترس های همیشگی ، خودم را زندگی کنم _ با همه ی قوت ها و ضعف ها .. و مطمئنم همیشه راعی ها ، کیمیاگر ها و لاست هایی هستند که چراغ راهم شوند

امضا : برّه ای که از گم شدن نمی ترسد

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٦ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن