دم‌صبحی خواب می‌دیدم؛ جایی شبیه خانه بودم ولی فضاش کاملاً فرق داشت! دارم به آن فکر می‌کنم ولی فقط چند تصویر کمرنگ پارة شبیه توری زهواردررفته در ذهنم تاب می‌خورد؛ آن هم در گوشة ذهنم! انگار جلو یکی از درهای مغزم توری را آویخته باشند و با باد هی بیاید تو و هی برود بیرون. برای همین، از همان هم چیز دندان‌گیری به‌دست نمی‌آید که بتوانم توصیف کنم. فقط ملافة سفید روتختی یادم است و انگار صدا و چهرة کسان دیگری هم وجود دارد ...

ماجرا از جایی آغاز می‌شود که عزم کرده بودم بروم نمایشگاه کتاب. انگار روزهای آخر بود و من هنوز مطمئن نبودم کار کاملاً لازمی باشد ولی قسمت لازم‌دانستنش چربید و راه افتاده بودم. از جلوی در نمایشگاه خوابم پررنگ پررنگ می‌شود. خوشبختانه محیط نمایشگاه خوابم با واقعیتش  خیلی فرق داشت؛ پر از کاج‌های بلند قدیمی و پله و بالا پایین بود عین دانشگاه شهید بهشتی. اما خب ساختمان‌هاش شیک‌تر بودند. ساختمان‌های نوساز جدی با سقف بلند و کف سرامیک صیقلی تمیز و فضاهای خیلی خیییلی بزرگ، آن‌قدر که شلوغی و تعداد زیاد بازدیدکننده‌ها در آن به چشم نمی‌آمد (البته خب شلوغیش هم در حد نمایشگاه واقعی نبود). خیلی عجله داشتم بروم به غرفة تندیس. غرفه که چه عرض کنم؛ سال بزرگی به آن اختصاص داشت و ورودی بزرگ خاص و مجزا با درهای بزرگ شیشه‌ای و میز بزرگی شبیه پذیرش و ... عجیب و دوست‌داشتنی و رسمی. صدای خانم اسلامیه هم می‌آمد که جایی در پیچ‌وخم قفسه‌های تمیز و بزرگ کتاب‌ها داشت کتاب امضا می‌کرد و با نوجوان‌ها حرف می‌زد. یادم است که باید چند کتاب هری‌پاتری می‌خریدم. چیزهایی که جدید بودند و به‌شدت به دنیای جادویی ربط داشتند. از صدای نوجوان‌ها می‌شنیدم که با نخواندن آن کتاب‌ها انگار از این دنیا عقب مانده بودم و باید فوراً این مطالب را می‌خواندم تا فاصله جبران شود و .. چیزهایی که بیشتر به دنیای فیلم موجودات شگفت‌انگیز مربوط بود و شخصیت‌های جدید. یکی از کتاب‌ها که به‌شدت نظرم را جلب کرد کتابی بود با عنوان تقریبی بهترین راه خنده‌درمانی. البته این خنده درمان نبود؛ خودش بیماری بود و از نوع جادویی‌اش. گویا در کتاب راه‌های درمان این خندة بیمارگونه را توضیح داده بود و شاید اصلاً همین موضوع بستری برای داستانی جدید و هیجان‌انگیز بود ... بیمار هم دختری نوجوان بود. حدود 3 کتاب خیلی لاغر و کوچک برداشتم که قیمتشان شد 75هزار تومان! (این 75هزار تومان به ماجرای واقعی دیروزم مربوط می‌شود که مجبور شدم بپردازم. با اینکه از خریدش راضی‌ام و واقعاً ضروری است، گویا هنوز مثل خوره در انزوای مغزم ... فلان و بیسار!). تازه، صندوق را برای پرداخت فراموش کرده بودم و برای اینکه عجله داشتم زودتر کارم را در آن فضای بسیااااااااار بزرگ و درندشت انجام بدهم، یکهو وسط سالن‌ها یادم افتاد باید برگردم و حساب کنم و بعدش .. اما چیزی مرا به پیش می‌راند. خدا را شک نیروی راست‌اندیشی بود و قصد علاف‌کردنم را نداشت چون صندوق دیگری همان‌جا بود که می‌شد کتاب‌های تندیس را حساب کرد. روی عطف یکی از کتاب‌ها هم چیزی نوشته بود که مرا یاد این شخصیت کارآگاهی جدید مخلوق رولینگ می‌اندازد که گویا سریالش هم ساخته شده و ... .

بعدش دیگر یادم نبود کجاها باید می‌رفتم! هی فکر کردم که برای چه پا شدم آمدم نمایشگاه و در همان حال قدم می‌زدم. دستم تو جیب راست مانتوم بود که لیستی نامطمئن پیدا کردم از جاهایی که باید می‌رفتم. ولی خب با تردید باید اقدام می‌کردم چون چیزی این میان برایم جا نیفتاده بود. اینکه در آن جاها من دنبال چه چیزی باید می‌بودم؛ از کتاب گرفته تا آدم! بالاییکی از راه‌پله‌های سنگی محوطه، رو به پایین می‌رفتم که به سمت چپ پیچ می‌خورد و چشم‌اندازم به ردیف کاج‌های بلند خوش‌فرم ختم می‌شد که از چپ به راست تا ناکجا امتداد داشتند و ساختمان پس پشتشان را پنهان می‌کردند. وقتی پایین رفتم، دیدم ساختمان بزرگ بسیار اداری است که آن را برای فیلمبرداری قرق کرده‌اند. پرویز پورحسینی که خیلی دوستش دارم جلو در شیشه‌ای یکسره و بزرگ آن، در داخل ساختمان، رفت‌وآمد می‌کرد و گویا زمان استراحت بین دو صحنة فیلمبرداری بود. با خوشحالی و به‌قصد مزاحم‌کارشان‌نشدن پیش رفتم. هنوز بیرون ساختمان بودم که دیدم تعدادی جمع شده‌اند و حتی داخل ساختمان رفته‌اند و دارند با عوامل عکس می‌گیرند. بیرون ساختمان، سمت راست آن، به تنة کاجی تکیه داده بودم و منتظر بودم خلوت شود ...

چند لحظه بعد خوابم تمام شد و بالطبع کتاب‌ها هم ناخوانده ماند!

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٦/٥/٢٠ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بیشتر بادم‌ها (آدمیزادها؛ به‌زبان غ‌ب‌م یا غول بزرگ مهربان جناب رولد دال) برای کاری وقت می‌گذارند که قاعدتاً‌نباید.

حتی خود من بادمی‌ام که در این دنیا برای هیچ‌کاری‌نکردن (سلام پاتریک) هم وقت گذاشته‌ام؛ در حالی که در دنیایی موازی مشغول آرام‌کردن خودم بودم و در دنیای موازی دیگری به کشف و اختراع و خلاقیت مشغول.

گاهی فکر می‌کنم نتایج خیلی از اقداماتم در دنیاهای موازی مثل غبار کهشکشانی در فضایی بی‌سروته شناورند و به افق خیره شده‌اند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٧ | ۸:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شده‌ام؛

با اینکه حرف زیاد است.


سریال: Legends
با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوش‌صدای بامزة تیمشان خیلی خوشم می‌آید.


تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار می‌کند.

خانة مارتین اودوم! عالییییییییییییییییی!!!!!!!!! در ذهنم به مجموعة خانه‌های محبوبم اضافه شد.


(اولی از سمت چ‍پ)

(عنتر خان! اینجا اسم شخصیتش اگان بود!)

خوشمزه‌ترین لهجة بریتیش را که شنیده‌ام دارد. تو این سن‌وسال وقتی با آن لحن و آهنگ صدا حرف می‌زند دقیقاً احساس می‌کنم بابابزرگم دارد حرف می‌زند! یک احساس قدیمی دوست‌داشتنی آشنا از صدایش به گوشم می‌رسد.


آهنگ: اتفاقی امروز صبح. از چند روز پیش گویا داشتمش و تازه به‌صرافت شنیدنش افتادم.

«مریض» از سینا حجازی جان. و خصوصاً آنجاش که می‌گوید: «عشق بدون رحم» و خب خیلی جاهای دیگه‌اش! آهنگش، لحن خواندنش، همه‌چیز عالی!


توتوله خانوم امسال برای تولدشان لباس دیوودلبر سفارش داده بودند. چندتا لباس زرد جیغ با این تم برایشان پیدا کردم و وقتی نشانشان دادم، از یک مدل خیلی باحال کوتاه فانتزی خوششان آمد. ماجرای پیداکردن پارچه، دقیقاً به همان رنگ، خیلی جالب و بامزه بود! هرجا می‌رفتیم، اگر رنگ موردنظرش نبود، خیلی راحت می‌چرخید و بیرون می‌رفت .. تا اینکه ...! (حوصله ندارم بنویسم).

و مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق مردادی امسال باید عروسی پرنسس خوشکل، سارا جان، باشد! خوشبخت باشی نازنین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می‌دانم چرا مدتی است فکر می‌کنم مارتین کپل نتوانسته شخصیت دنریس تارگرین را خیلی خوب و تقریباً کامل دربیاورد!

جای برخی جزئیات درمورد دنریس در داستان خالی است انگار.

درست است من فقط دو کتاب را کامل خوانده‌ام، اما به‌نسبت هم که در نظر بگیریم، چیزهایی کم است؛ محو و بی‌رنگ است. حتی کمرنگ هم نه. اگر کمرنگ بود می‌گفتم قرار است بعداً روشن‌تر شود یا اصلاً روشن نشود، خودمان برای خودمان ببافیمش و کاملش کنیم. ولی اژدها جانم می‌گوید مارتین نتوانسته خودش دنریس را به‌درستی کشف کند و باهاش کنار بیاید تا بتواند ارائه‌اش کند.

چطور توی همین دو کتاب (حالا چون بقیه را نخوانده‌ام، در نظر نمی‌گیرمشان) تیریون و حتی ند با آن حضور اندکش، یا آریای فسقلی و برن عجیب غریب شخصیت‌ها طوری مطرح شده‌اند که می توانم پوست و گوشتشان را لمس کنم. ولی دنریس همیشه مثل مشتی مه و غبار است. هرچقدر مارتین از او می‌گوید کافی نیست انگار از گذر اشتباهی رد شده و با گردن خیلی کج می‌بیندش و خودش هم مطمئن نیست ولی با زیرکی نمی‌خواهد این بی‌اطمینانی را به خواننده منتقل کند.

شاید هم به‌کل من اشتباه می‌کنم.

ولی دنریس دنریس نشده برایم هنوز.

ـ یکی از نکات نه‌چندان خوب این است که هنرپیشة نقش دنی در سریال زیاد برایم دلچسب نیست. تنها نکتة قوی و مثبتش موهایش است؛ رنگ موهایش به‌خصوص. چیزی که در او مرا جذب می‌کند همین است. وگرنه به‌نظرم امیلیا کلارک هم مثل مارتین دارد تلاش می‌کند مخاطب نفهمد او دنریس واقعی نیست.

ـکلاً-گفت: امیلیا کلارک اصلاً خیلی هم ناز و بامزه است. ولی از آن نازهایی نیست که من دوست داشته باشم. بیشتر به‌درد بازی در نقش آدم‌های سادة حوصله‌سربر می‌خورد. برعکس او، سوفی ترنر در نقش سانسا عااالی شده! انگار طی این سال‌ها قوام آمده! خوشحالم روسفید شدم در دوست‌داشتن سانسای عزیزم.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٦/٢٥ | ۸:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
به «حال ندارم تو وبلاگ بنویسم» ِ عجیب و کشداری دچار شده‌ام؛

با اینکه حرف زیاد است.


سریال: Legends
با حضور پادشاه شمال (شان بین). از خانم جوان موکوتاه خوش‌صدای بامزة تیمشان خیلی خوشم می‌آید.


تازه بعد از اپیسود 7 از کریستال خوشم آمد؛ آن هم نسبتاً. باید ببینم بعدتر چطور رفتار می‌کند.

خانة مارتین اودوم! عالییییییییییییییییی!!!!!!!!! در ذهنم به مجموعة خانه‌های محبوبم اضافه شد.


(اولی از سمت چ‍پ)

(عنتر خان! اینجا اسم شخصیتش اگان بود!)

خوشمزه‌ترین لهجة بریتیش را که شنیده‌ام دارد. تو این سن‌وسال وقتی با آن لحن و آهنگ صدا حرف می‌زند دقیقاً احساس می‌کنم بابابزرگم دارد حرف می‌زند! یک احساس قدیمی دوست‌داشتنی آشنا از صدایش به گوشم می‌رسد.


آهنگ: اتفاقی امروز صبح. از چند روز پیش گویا داشتمش و تازه به‌صرافت شنیدنش افتادم.

«مریض» از سینا حجازی جان. و خصوصاً آنجاش که می‌گوید: «عشق بدون رحم» و خب خیلی جاهای دیگه‌اش! آهنگش، لحن خواندنش، همه‌چیز عالی!


توتوله خانوم امسال برای تولدشان لباس دیوودلبر سفارش داده بودند. چندتا لباس زرد جیغ با این تم برایشان پیدا کردم و وقتی نشانشان دادم، از یک مدل خیلی باحال کوتاه فانتزی خوششان آمد. ماجرای پیداکردن پارچه، دقیقاً به همان رنگ، خیلی جالب و بامزه بود! هرجا می‌رفتیم، اگر رنگ موردنظرش نبود، خیلی راحت می‌چرخید و بیرون می‌رفت .. تا اینکه ...! (حوصله ندارم بنویسم).

و مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین اتفاق مردادی امسال باید عروسی پرنسس خوشکل، سارا جان، باشد! خوشبخت باشی نازنین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٦/٥/۱٤ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی این یک هفته، از بعد دیدن شیرین و خنک پرکلاغی جان در ظهر تابستانی آن خیابان‌ها و کافة قشنگ، تا حالا 9 اریگامی ساخته‌ام؛ دوتاشان تکراری از آب درآمدند ولی خوب بود [1] یکیشان هم قرار بود اسب باشد [2] ولی با اینکه از روی فیلم درستش کردم، یک جایش را نفهمیدم و حالا شبیه آن حیوان اسطوره‌ای خودمان (هما یا گریفین) شده. به هرحال، دیدم نمی‌توانم ازش ناراضی باشم و باید این الگو را باز هم تمرین کنم. دوتا هم روباه دارم با الگوهای متفاوت [3].

این وسط، از اژدها جان خیلی خیلی خوشم آمده که درست کردنش خیلی کار برد اما به نظرم خیلی خوشکل شده! فیلم دیگری هم برای ساختن اژدها دارم که متفاوت می‌شود با این یکی. اژدهای اولم را با کاغذ تیره ساختم. یک کاغذ قرمز و یک سبز هم برای دوتای بعدی کنار گذاشته‌آم به نیت اژدهایان دنریس. کمتر از دوهفتة دیگر هم که فصل هفتم گات می‌آید و شاید من هم با اژدهایانم به استقبالش بروم [4].

[1] گویا به این الگو هم درنا می‌گویند و هم مرغ دریایی. به هر صورت، چون مرا یاد درناهای کاغذی ساداکو می‌اندازد از تکراری درست کردنش ناراحت نشدم. یاد آن روزهای خواندن داستان می‌افتم که دلم می‌خواست بلد بودم هزار درنای کاغذی درست کنم تا آرزوهایم برآورده شود.

[2] یک اسب دیگر دارم با الگوی دیگر.

[3] یک فیلم هم دارم از ساخت یک روباه خیییییییییلی خوشکل ولی عنترها آن‌قدر سرعت فیلم را تند کرده‌اند که نمی‌توانم درستش کنم؛ البته فعلاً. شاید بتوانم دورش بزنم!

[4] نه که دنریس هم مثل من INFP است؛ بیشتر دوستش دارم. البته دنریس توی کتاب جذاب‌تر است شخصیتش. امیلیا کلارک بهترین حالت‌های صورتش را فکر کنم در نقش دنی در این سریال نشان می‌دهد. وگرنه تا حالا کاری نکرده که در دستة هنرپیشه‌های محبوبم قرار بگیرد. نمی‌خواهم بگویم ولی همه‌ش احساس می‌کنم نقش آن دختر خل در فیلم «من پیش از تو» بهتر بهش می‌آید. مخصوصاً با ابراز احساسات چهر‌ه‌ای‌اش! کاش برای دنی هنرپیشة دیگری انتخاب کرده بودند (این را که حق دارم بگویم)!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٦/٤/۱۳ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به دکتر گفتم: لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید. ص110

___احتمالاً گم شده ام، سارا سالار، نشر چشمه

*** 

بین کتاب های پیچیده و ناسرراستی که خوانده ام، شاید از چندتایی شان خوشم آمده باشد. البته کتاب ها می خواهند شاهکار باشند یا سبک و فرم عالی داشته باشند، درون مایه ای که دارند و راه انتقال آن و ارتباطی که باهاشان برقرار می کنم برایم اهمیت ویژه ای دارد. جدای از تحسین برانگیز بودنشان از دیدگاه نقد حرفه ای، امتیاز خاص خودم را بهشان می دهم.

   همیشه ملاک درستی هم برای دسته بندی کتاب ها در ردیف آثار سخت و پیچیده وجود ندارد. مثلاً صد سال تنهایی برای من خیلی خوشخوان است اما چند نفری گفته اند سخت و پیچیده است. برای خود من آثار کلود سیمون و میشل بوتور باید اینطور باشد. یکی از کتاب های مشهور و مهم سیمون را که نتوانستم از حد چند صفحه پیش تر بروم.

   بین همۀ این کتاب ها، سخت ترینی که دوستش داشتم پاک کن ها ی رُب گری یه بوده. الآن فقط چیزهایی از آن به خاطرم دارم و باید حتماً یک بار دیگر بخوانمش، آن هم بعد از این همه سال.

آلن رُب گری یه

   بستر رمان، پلیسی است و در زمانی دایره ای شکل روایت می شود. بین رمان نو نویس ها، رُب گری یه را بیشتر دوست دارم. البته باید اعتراف کنم برای من دورۀ این مکتب به سر آمده و بیشتر مایلم به راز و سرشت دنیا و خودم پی ببرم تا اینکه در کتاب خواندن پیرو مکتب خاصی باشم. هرچیزی که به این دریافت ها نزدیک ترم کند، مرا بندۀ خود کرده است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من عاشق Ebru Gündeş م، بانوی خوانندۀ ترک.

فکر کنم اولین بار توی کلیپی دیدمش که آهنگ Sen sizim را می خواند. کت دامن جذب طوسی داشت با موهای کوتاه به بیرون سشوار شده (از آن مدل هایی که عاشقشان هستم). لبخند زیبا، چشمان براق و ... همه چیزش سرجا و در عین زیبایی!

کلاً من از چهرۀ بعضی خانوم های مشهور و نامشهور این جهان فانی دوست داشتنی خوشم می آید، به شدت؛ آن قدر که آرزو دارم اگر بار دیگر دنیا آمدم شبیه یکی از آن ها بشوم. Ebru هم یکی از آن هاست.

یک بار آرزو کردم کاش این خانوم عروس ایرانی ها می شد! آن قدر دوستش داشتم که دلم میخواست اینطوری به من نزدیک تر بشود! و شد. بعد از 2-3 ازدواج در مملکت خودش، چند سال پیش با آن آقا ازدواج کرد که طفلک اشکش هم در آمد. حالا دختری دارد که به احتمال زیاد_ بنا به قوانین ژنتیکی این دنیا_ بیشتر به پدرش شباهت خواهد داشت.

این سال ها Ebru ی نازنین من کم پیدا بود. ولی چند ماه پیش دیدم دوباره برگشته. با همان چهرۀ و اندام جذاب و البته به روز شده.

از خدا خیلی متشکرم که گاهی ژن ها را چنان کنار هم قرار می دهد که آدم با کمال میل خودش را در دریای ژرف زیبایی طرف غرق کند.

*این عکس قدیمی اش را خیلی دوست دارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ وقتی تصمیم به پیاده روی داشته باشی و یکی از کتاب فروشی های محبوب سرراه باشد_ با همۀ کمبودهایش_ سرت را می ندازی پایین و دست کم نیم ساعت بین قفسه ها می چرخی و عنوان های قدیمی و جدید را زیر و رو می کنی.

__ با هر سر زدن به کتاب فروشی، دلم بیشتر برای کتاب خواندن تنگ می شود؛ دیگر اینطور باوقفه کتاب خواندن بهم نمی چسبد و دلم کتابی می خواهد که نتوانم پایین بگذارمش و فقط به صرف خواندنش نباشد که بخوانمش.

   الآن خواندن ادامۀ آتش، بدون دود دیگر مثل اول ها، بهم نمی چسبد. کتاب یک طوری شده که فقط باید تمامش کنم. حتی شاید یک طوری که تا مدتی ادامه اش را نخوانم و دو جلد باقی مانده را بگذارم برای بعدتر.

___ خیلی وقت پیش، کتاب را به اعتبار اسم نویسنده اش انتخاب می کردم، حالا به اعتبار اسم مترجم! بس که مترجم زیاد شده و بس که هرروز از گوشه ای صدایی بلند می شود که فلان ترجمه ایراد دارد و ...

احساس می کنم اینطوری محدودتر می شوم!

البته بعضی مواقع باید شنیده ها و خوانده ها را کنار گذاشت و به بعضی نام ها اعتماد کرد، حتی شده به ناچار! ولی نکنید این کار را با ما، ای مترجم ها!

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اعتراف می کنم شروع کردم به دیدن یه سریال  تخیلی به اسم Forever و هنوز یه اپیسود رو کامل ندیدم اما فکر کنم دوسش داشته باشم.

اینم از همون مواقعیه که حالم بده و باید یه کار متفاوت بکنم. اما خوبی ش اینه دچار محصولات بی فرهنگ نشدم!

توضیح: دکتر مورگان از 200 سال پیش تا حالا، هربار مرده دوباره زنده شده اونم توی آب و روم به دیوار بدون لباس!

توضیح 2: هنرپیشه ش [Ioan Gruffud] هست که مدت ها پیش سریال هورنبلوئر رو بازی می کرد و از تلویزیون خودمون پخش می شد و کلی مقبول ما بود. الآن جاافتاده تر و دوست داشتنی تر شده خب!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ درست میانۀ فیلم آرزوهای بزرگ هستم. چه خانم هاویشام نازنینی!

و آن زندانی که قیّم پیپ می شود؛ یادم رفته بود که ولدمورت نقشش را بازی کرده!

__ باز هم اینجا کلی مطلب پیش نویس جمع شده که باید سر و سامان بگیرند. چشمم به بعضی ها می افتد و دلم می خواهد همین الآن درموردشان بنویسم، اما حوصلۀ تایپ کردن ندارم.

___ چند نفر هم این روزها آمدند و رفتند و بوی عاقبت به خیری از اوضاعشان می آید. تا چه پیش آید و خودشان چه کنند!



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

And at home, by the fire, whenever you look up, there I shall be- and whenever I look up, there you shall be*

***

   فیلم خیییلی قشنگی بود، به خصوص با منظره های بسیار زیبا و نفس گیری که از طبیعت به نمایش می گذاشت. این یکی تصاویر طبیعتش از قبلی که دیدم هم بهتر و بیشتر بود. جالب اینجا بود که هنرپیشۀ نقش اول مرد این هم همانی بود که در [فیلم قبلی] بازی می کرد! و چه خوب هم بازی کرد در هر دو فیلم! مخصوصا اینجا که شخصیت بهتر و بیشتر ارائه شده بود.

  یکی از ماجراهای من و فیلم، این بوده که استادمان زمستان گذشته این داستان و فیلم را معرفی کرد. البته آن موقع هنوز نسخۀ 2015 آن عرضه نشده بود. فکر هم نکنم آن فیلم ساخته شده در سال 1967 را ببینم، مگر زمنش باشد آن هم برای رفع کنجاوی و مقایسه و .. چون گویا آن فیلم با نقل قول هایی از متن اصلی کتاب به پایان می رسد ولی این فیلم که جدیدتر است، حرف های دیگری دارد ( حرف هایی که عمدتاً با نگاه و حالت چهره بیان می شوند).

نام کتاب و فیلم ها Far from the madding crowd است که (گویا یکی از ترجمه هایش) به دور از مردم شوریده است. نام زیبایی دارد (به خصوص ترجمه) که آدم تمایل پیدا می کند آن را بخواند اما حجم کتاب کمی ترساننده است. طفلک توماس هاردی! به او جفا کرده ام که تاکنون کتابی از او نخوانده ام!

   چند روز پیش که تصمیم گرفتم فیلم را ببینم،نمی دانستم ترجمۀ نام این فیلم همانی است که در بالا نوشتم و .. اینکه دوست داشته ام آن را ببینم یا کتابش را بخوانم. فکر می کنم این نسخۀ جدید، نسخۀ بهتری از فیلم قدیمی تر باشد.

   موسیقی ابتدا و انتهای فیلم بدجور آشنا و زیبا بود برایم. ولی ذهنم اصلاً به هیچ کجا نمی رود. بیشتر از این تعجب می کنم که این فیلم ساختۀ 2015 است اما ذهن من عقب تر را نگاه می کند!

   Gabriel Oak_ چه نام زیبایی!_ نسخۀ بهتر و کامل تر آقای نایتلی داستان اِما است، به نظر من. فکر می کنم چون نویسندۀ این داستان_ برخلاف آن یکی_ مرد بوده، توانسته شخصیت مرد را کامل تر و پیچیده تر بپروراند. جاهایی از فیلم مدام به دخترکِ، به زعم خودش مستقل، غُر می زدم و از دستش عصبانی می شدم. این وسط هم دلم برای آقای بالدوود طفلک بینوا خیلی سوخت، مخصوصا با آن مجموعه ای که اواخر فیلم دیدم...

اسم دختر Bathsheba(بث شبا) است که ظاهراً نامی عبری و برگرفته از کتاب مقدس است. جستجوی ساده می گوید در کتاب مقدس، نام همسری اوریا اهل حیتی است که در جنگ کشته شد و این زن سپس به همسری حضرت داود در آمد (گویا حضرت سر این قضیه ماجراها داشته) و بعدتر حضرت سلیمان از او زاده می شود. خب از جهاتی آدم می تواند حتی تطابقی الکی بین صاحبان این اسم در کتاب مقدس و فیلم (کتاب توماس هاردی) پیدا کند. به خصوص اینکه ابتدای فیلم، دختر درمورد نامش جمله ای معماگونه می گوید و به سرعت هم از آن می گذرد.

   شاید بیش از همه، صحنۀ دیدار آقای بالدوود با گبریل باشد و صحبت های بالدوود و گریستنش و بغض کردن گبریل.

نهایتاً اینکه، می شود بیش از یک بار آن را تماشا کرد.

*از متن کتاب



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. این بنّاها و ... حدود یک ماه است که گاه گاه چناااان به دیوار مشترک ضربه می زنند که جای آن دارد تصور کنم هرلحظه با ارّه و تیشه و بیل و کلنگشان پرررت بشوند وسط اتاق یا هال. بعد هم با چشم هایی دیوانه و پرتوقع نگاهی بیندازند به دور و بر و از همان حفره برگردند سر کارشان.

2. هربار چیزی را مزتب می کنم و به وسایل قدیمیِ مدت ها یک گوشه مانده سر می زنم، یاد یکی از حکایت های مکتوب1 از پائولو کوئلیو میفتم درمورد جادوگرها و یکی از سنّت هایشان و ... که همان فنگ شویی امروزه است. بعد هم یاید یکی از مطالب اینجا می افتم که درمورد کمد شلوغ و بی سروته خانۀ ماقبل قبلی نوشته بودم و یاد شعری از پابلو نرودا (نمی دانم چرا، شاید ابتدای مطلبم آن شعر را نوشته بودم) همان که اینطور شروع می شود:

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر ... (فلان و بهمان)

و چون این شعر با آزاد کردن انرژی چیزهای مخفی م گره خورده، کلی خوشحال می شوم که چند قدم از آغاز مردن فاصله گرفته م. بعد خودِ الآنم را با خودِ آن سال ها مقایسه می کنم و خوشحال تر می شوم که چنین تغییراتی صورت گرفته و ... به می گویم کاش همین قدر که الآن به امروزم یقین داشتم، آن روزها با شک بهشان نگاه نمی کردم و ... چه کنیم که خاصیت روزگار و آدمی چنین است! بعد مطمئن تر می شوم که قرار است سال های آینده فلان طور و بهمان طور بشود، همان طورها که این روزها انتظار دارم باشند و ...

3. مجموعه ای از آوازهای عاشقانۀ اسپانیایی دانلود کردم و امروز، موقع مرتب کردن کشو، بهشان گوش می دهم. بعضی ها مشکل دارند و بعضی ها انگار نصفه مانده اند! خوبی ش این است که از هرکدام خوشم بیاید می توانم جداگانه سرچ و دانلود کنم.

جالبش اینجا بود که همه را انتخاب کردم و enter، ناگهان به طور تصادفی آهنگ خاصی پخش شد که دهانم واماند: Historia de un amor (داستان یک عشق) با صدای آنّا گبریل که البته من ورژن گوادالوپه پی نِدا را تا حالا شنیده بودم. این هم از شوخی های روزگار است!

4. گفتم کشو، آخ که چه کشویی! ظاهرش آرام و خندان بود اما درونش ماده ببری خشمگین و گرسنه خوابیده بود و انتظار مرا می کشید. تا حالاش که چندبار بهم پنجه زده و دست هایم را گاز گرفته.

*بندی از شعر خون منتشر از لورکا با ترجمۀ احمد شاملو



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادام، شما کسی نیستید، اون هم در جایی که همه برای خودشون کسی هستن. این بیشتر شما رو "کسی" می کنه (بهتون شخصیت می بخشه).»

 

فیلم A Little Chaos را بیشتر به خاطر آلن ریکمن و کیت وینسلت و آن فضای قرن 17ی که توی تیزرش نشان می داد بر آن حاکم است، دیدم. ماجرای خلق باغ ورسای است.

دلم می خواهد فقط از زیبایی کیت وینسلت بنویسم؛ آن پُری هیکلش و طلایی موهایش که بر چهره اش سایه انداخته، انگار مشتی طلا روی سرش ریخته اند و پخش شده روی صورتش، ...


_ صحنه های زیادی از فیلم را دوست داشتم؛ تمام آن طبیعت سبزی که بیشتر ماجرا در آن غلت می خورد و به خصوص باغ شخصی مادام دبارا (وینسلت)، صحنۀ ابتدایی فیلم که دشت سبز وسیعی بود و در خط تلاقی آن با آبی آسمان چند مرد و اسب به خط شده بودند و آرام آرام درختی را با ریشه کنده شده جا به جا می کردند. موسیقی ابتدای فیلم طوری است که انگار باید منتظر حادثه ای باشیم و بعد ختم می شود به ماجرای انتخاب طراح باغ ورسای.

__ شخصیت دبارا که هر روز هم پای مردان کار می کرد و تاحدی خلاف عرف بودنش و نظم داشتن به شیوۀ خودش ستودنی است. غیر از آن صدف هایی که داشت را خیلی دوست داشتم.

___ یک جایی پادشاه برای استراحت به باغچۀ کوچکی می آید و دبارا اتفاقی او را می بیند و ابتدا نمی شناسد و .... صحنۀ دوست داشتنی بعدی مجمع زنان اشراف در فونتن بلو است و تعجب بسیارشان از دیدن زنی آن قدر متفاوت با خودشان و درعین حال زیبا همچون خودشان و همدلی شان با یکدیگر و صحبتشان از رنج های مشترک است. این صحنه به ملاقات زنان با پادشاه و صحبت های استعاری شاه و دبارا درمود گل سرخ منتهی می شود.

____ از یک جایی زندگی دبارا با زندگی استاد گره می خورد چون دید یکسانی پیدا می کنند به هنر و نیز بخشی از داستان زندگی شان ناخواسته مثل هم شده.

_____ جایی دیگر درخت مقدسی نشان داده شده که پارچه و روبان و شمع و گل و گیاه و میوۀ خشک شده به آن آویخته اند. بیش از هرچیز مرا یاد بی بی چلچلۀ عزیزم انداخت و اینکه باید آن را داشته باشم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٩ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«ما ذره ای از دانش نوشین خودمونو زدیم تنگ خودِ دانش که افزایش تپش قلب رو با آسیب سینه بزنیم تنگ هم»

فصل 7 House رو با زیرنویس دکتر سپهر می بینم! هم کلی اطلاعات و توضیح پزشکی داره (که خب البته همه شون تو ذهنم نمی مونه ولی آدم یه قدری هیجان لحظه رو درک می کنه) هم اینکه گفتار هاوس رو به زبون هاوسی برگردونده!

البته به انگلیسی ش که گوش میدی آنچنان با زیرنویس های نرمال قبل فرقی نداره حرف زدنش، ولی این سبک گفتار به اخلاق و قیافۀ هاوس خیلی میاد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تا حالا چندبار پیش آمده که درمورد جنسیت نویسنده های خارجی اشتباه کرده باشم. تا جایی که یادم می آید، مثلاً فلنری اُکانر، و چندتای دیگر که الآن یادم نیست.

اما اینکه جنسیت مترجم وطنی را اشتباه بینگارم، آن هم به خاطر اسمش که در عرف نامی مردانه است، نـــه! پیش نیامده بود.

اتفاق جالبی است. به خصوص که من دوست دارم اسم ها بی جنسیت باشند. مثل اسم ها در زبان فرانسوی که کمتر پیش می آید حتماً الف مؤنث بودن به انتهایشان اضافه شوند؛ بارها شنیدم اسم هایی مثل امانوئل و ... اسم زنی بوده. یا غیر از فرانسوی، Blake و Shanon که برای هر دو جنس به کار می روند.

با این حال، امروز هم شوکه شدم هم شاکی. بهتر است برای مواردی که غریب به نظر می رسند، یک طوری به آقا/ خانم بودن فرد (البته بیشتر خانم بودنش) اشاره شود تا این مسئله بیشتر جا بیفتد.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

شاید هاوارد فاست با اثرش، اسپارتاکوس، شناخته شده باشد اما برای من موسی دوست داشتنی تر و جذاب تر بود. و البته احتمال دارد مترجم در این میان تأثیر زیادی داشته (مترجم اولی: ذبیح الله منصوری و مترجم دومی: م مؤید).

یکی از شب های فروردینی آن سال ها، کنج یک لوازم التحریری کهنه پیدایش کردم و بلافاصله و بااشتیاق خواندمش. سه ماه بعد دوباره خواندمش و بعد از آن کنج کتابخانۀ خودم مانده تا باز هم خوانده شود. نمی دانم چرا روایتش را دوست دارم و مطمئنم دست کم باری دیگر می خوانمش. گاهی که یادش میفتم، بین کتاب ها به زحمت پیدایش می کنم. همین الان ندیدمش و متعجب مانده بودم به چه کسی امانتش داده ام که ناگهان پیدایش کردم.

عطفش بسیار بی رنگ شده و همین دیدنش را بین کتاب های دیگر سخت می کند.

جا دارد چیزهای بیشتری دربارۀ آن برای خودم ثبت کنم. بهتر است منتظر بمانم تا زمان بازخوانی اش فرا برسد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ مدتی بود دیگر دلم با آن سالنامۀ پر ز صورتی ها نبود. بهترین چیزی که به فکرم رسید این بود که دفتر یادداشتی بردارم، فارغ از سالنامه بودنش، و فیلم و سریال های روزانه و هفتگی را در آن ثبت کنم، با تاریخ. در کاغذهای تاریخ دار که می نویسم، انگار محدود به همان روزها می شوم. اگر چیزی کمتر یا بیشتر از جای مشخص شده برای هر روز باشد دل چرکین می شوم. برای همین مدتی است یادداشت های کتاب خواندن هام را در سالنامه های قدیمی می نویسم و لا به لای کتاب خواندن های پیش تر و اینطوری هم دلم خوش است در مصرف کاغذ صرفه جویی کرده ام (از وسواس های من)، هم مطالب کتابی کنار هم قرار می گیرند. حالا این میان، تجدید دیداری هم با کتاب های خوانده شده رخ می دهد.

__ از مدتی پیش، آن دفترچه یادداشت کاهی با جلد کهنه نما و قطع جیبی چشمم را گرفته بود. چند روز پیش با اطمینان برش داشتم و امروز اولین فیلم را در آن ثبت کردم. بد نشد! خیلی بهتر از سیستم قبلی است. هرچقدر هم دلم بخواهد می توانم بنویسم. هیچ تاریخی هم مرا محدود نمی کند.

___ دیروز خیلی به سرم زده بود هرچه آن شرلی ساختۀ کوین سالیوان است را ببینم. بالاخره گشتن هم نتیجه داد و در کمال تعجب کشف کردم آن چه می خواهم، 4 سری ساخته شده؛ سال 85 و 87 و 2003 و 2008. مطمئن نبودم آن بخش که دوستم اواخر پاییز برایم آورده بود تا کجای این تقسیم بندی را در بر می گیرد. برای همین از آخر شروع کردم برای دانلود! بخش اول سال 2008 را چک کردم. آن شرلی ِ پا به سن گذاشته را باربارا هرشی بازی می کند که چندان ازش خوشم نمی آید. گویا گریزی به دوران کودکی آن  دارد که نقش آن را دختری بازی می کند که ..

ولی هرچه باشد فضای پرنس ادواردی آن مرا جذب خواهد کرد. بنابراین، بدون تأمل بخش دوم را هم گذاشته ام برای دانلود تا بعدش بروم سراغ سری های قدیمی تر و ...

[دانلود سریال آن شرلی]



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جلد 3 آتش، بدون دود تمام شد و بلافاصله جلد 5 آن شرلی را شروع کردم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها. باید پشت سرهم کتاب ها را بخوانم تا بتوانم فردا با خیال راحت پسشان بدهم. وگرنه ناخوانده می مانند.

اتحاد بزرگ سنگین بود. یک سوم ابتدای آن به کندی و سختی پیش رفت. تحمل هرچه در آن می گذشت راحت نبود. اما یاد کمبود وقتم که می افتادم، من هم مثل اوجاها تصمیم می گرفتم این صحرا را هم زیرپا بگذارم. البته مسئلۀ من این است که اگر آن شرلی و کتاب سداریس نخوانده/ نیم_خوانده بمانند، دوباره پیدا کردنشان کار حضرت فیل است. در حالی که، آتش، بدون دود همیشه همچنان در قفسه ها هست. حالا این کتابخانه نشد، از آن یکی با احتمال بسیاری می شود دست پر برگشت. این دو اتفاق، بهانۀ خوبی بودند برای اینکه دست کم آن شرلی را بخوانم و بعد بروم سراغ نیمۀ باقی ماندۀ ماجرای 400 و خرده ای صفحه ای ترکمن ها. اما نتوانستم!

برای همین امروز نیم ساعت پس از ماجراهای صحرای کم آب بی درخت، به سراغ پرنس ادوارد سرسبز خیال انگیز رفتم و الآن دیگر 70 ص از آن را خوانده ام. خب، داستان ساده و روانی است که با فونت درشت چاپ شده! اگر تا شب تمام شود هم جای تعجب ندارد.

اما از ترجمه اش خوشم نیامده! نام ها را با لهجه برگردانده اند! همۀ آن ها هم پانویس لاتین ندارند! باید برعکس می شد، تلفظ اصلی حتماً در پانوشت درج می شد و نام ها همان طور که تاحالا معمول بوده نوشته می شد. بعد هرکسی با لهجۀ خودش آن ها را می خواند! چشم همۀ ما، در هر مرحله از زبان آموختگی که باشیم، با همان نوشتار قدیم عادت کرده و این سنت شکنی نا به جا چیز جالبی از آب درنیامده. تازه، همین قضیه هم همه جا صدق نمی کند! وقتی پرینس ادورد و کروفرد داریم، پس باید ویلی یم /ویلیم داشته باشیم نه ویلیام!

تا همین جا هم چند اشکال تایپی و ویرایشی پیدا شده و ...

کاش برای تهیۀ کتاب هایی که خوانندۀ زیاد دارند، بیشتر وقت می گذاشتند!

_ راستش، عادت دارم حرف کاری را پیش از اجرای تمام و کمال یا نیمی از آن (تاحدی که مطمئن شوم به پایان می رسد) نزنم. مثلاً همیشه صبر می کنم کتاب خواندنم تمام شود بعد نام آن را به [جن های درون بطری شیشه ای] می سپارم. اما امروز صبح، درمورد آن شرلی برعکس همیشه رفتار کردم! فکر کردم این بار نوعی الزام به وجود می آید برای حتماً خواندنش. و باز هم مثل بارهای قبل فکر می کنم اگر همت کوین سالیوان و رفقا نبود، من از خواندن فقط کتاب های مونتگمری لذت نمی بردم. درواقع، هربار با تکرار زیبایی های پرنس ادوارد و .. که در قالب کلمه ها درآمده اند، همۀ آن تصویرهایی که رؤیای بهشت را برای من ساخته اند مرور می کنم. انگار که هرروز در همان بهشت چشم به روزی دیگر باز می کنم و زندگی دیگری شروع می شود.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۸ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«قلب خاک خوبی دارد؛ هر دانه که در آن بکاری از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری». ص210

__ آتش، بدون دود (ج1:) گالان و سولماز؛ نادر ابراهیمی

***

_ همیشه دنبال این بودم نسخه ای تلویزیونی/ سینمایی از رمان محبوبم کنتِ مونته کریستو داشته باشم. مینی مجموعه ای که ژرار دُپاردیو بازی کرد و چندبار از تلویزیون خودمان هم پخش شد چندان چنگی به دلم نزد! ژرار دپاردیو در نقش ادموند دانتس! خب البته خیلی مظلوم و طفلکی بود ولی باز هم ... باید به تصویر ادموندی آن سال های شیرین خواندن رمان احترام می گذاشتم.

__ سال پیش [یکی] از فیلم های برگرفته از این داستان را دیدم و خیلی خوشم آمد. این یکی خیلی چیزهاش برایم دوست داشتنی اند؛ از ادموند ش، که هنرپیشۀ محبوب من است، تا آبه فاریا، با بازی ریچارد هریس، و .. مرسدس دوست داشتنی مقبولی هم دارد. همیشه فکر می کردم حق این داستان همین بوده که دست کم مرسدس آن خاص و دوست داشتنی باشد.

 


Dagmara Dominczyk

___ هم شخصیت مرسدس را دوست دارم، هم عاشق اسمش هستم. از کلاس چهارم دبستان عاشق این اسم بوده م. یکی از اسم های خیالی م که در صدر این فهرست قرار داشت مرسدس بود، هنوز هم هست! بعدتر که فهمیدم معنای قشنگی هم دارد بیشتر دلبستۀ آن شدم. به همین خاطر هم بهترین ماشین دنیا برایم مرسدس بنز است و ته دلم دوست دارم فکر کنم کسی که اسم این ماشین را انتخاب کرده، عاشق یک مرسدس بوده یا این نام او را به سفرهای رؤیایی خاصی می برده. شاید هم روزی آن قدر دیوانه شدم که گشتم و دلیل این نام گذاری را پیدا کردم و ممکن است حتی به قیمت فروریختن کاخ خیال هایم تمام شود، ولی آن وقت مطمئن می شوم طرف تمام حقیقت را ثبت نکرده!

____ اولین بار که وارد دنیای ادموند دانتس شدم، از طریق کتاب جیبی برگه کاهی ای بود که تابستان خوبی برایم ساخت. یک شخصیت محوری طفلکی داشت که در حقش جفا شده بود، اما آن قدر شجاع و توانا بود که دنبال ماجراجویی برود و حقش را بگیرد، دریا و کشتی و جزیرۀ گنج داشت، دختر زیبارویی که متعلق به طبقۀ اشراف نبود، پیرمرد قصه گو و تونل کندن و تلاش برای حفظ جان و .. . و از همه مهم تر تنهایی های دوست داشتنی ای داشت؛ از عرشۀ کشتی و آن جزیرۀ متروکه گرفته تا خانۀ پدری و .. حتی در کنج سلول آن زندان مخوف!

هرچه در خواندن داستان پیش می رفتم، بیشتر به نظرم آشنا می آمد. یادم هست آخرین لحظات زندگی فاریا بود که یادم آمد این داستان قبلاً به گوشم خورده! ولی هنوز هم یادم نمی آید انیمیشن آن را دیده بودم یا فیلم، یا ... ولی می دانستم بقیه اش چه می شود!

_____ هنـــوز هم دلم می خواهد نسخۀ اصلی کتاب را با تمام جزئیاتش و با ترجمه ای خوب بخوانم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٤ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. جلد دوم «آتش، بدون دود» تمام شد، دیروز. نام این مجلد بود درخت مقدس.

هر دو جلد به مرگ ختم می شود، ولی مرگ های باشکوه؛ به خصوص جلد اول. جلد دو را که دست گرفتم، ریتم داستان درمقایسه با ج1 بسیار کند شده بود. هرچه گالان و سولماز شتاب و حماسه داشت، این یکی آرام شد. حوادث 40-50 سال غیب شدند، انگار شن های صحرا همه چیز را در خود مدفون کردند. گاهی وزش قلم راوی قدری شن ها را کنار زده و چیزهایی نمایان شده اند.

آق اویلر دوست داشتنی تر از گالان است، آت میش ستودنی است و گاهی هوس می کنی بزنی توی گوشش، درکنار پالاز صلح طلب و آلنی مصمم و آرپاچی وفادار، یاماق بیشتر و بیشتر نظر مرا جلب کرد. امیدوارم در ادامه هم شخصیتش خوب، و خوب تر پرداخت شود.

یک سوم انتهای کتاب، داستان دوباره تا جاهایی اوج گرفت و کاملاً ترغیب کننده شد برای مصمم شدن به خواندن جلد 3.

2. تا خاطرم مانده بگویم، طراح روی جلد این مجموعه مرحوم مرتضی ممیز است.

و تصویرهای روی جلد خیلی توجه برانگیز و یک طورهایی نمادین هستند. نمی دانم از دیدگاه هنری چطور این را بیان می کنند،.. خب! [اینجا] اینطور نوشته، خوب هم نوشته.

نمونه ای از این طرح جلدها [+]



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٢ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

… بلوما را موقع خواندن اشعار امیلی دیکنسون در نبش خیابان اول ماشین زیر گرفت … لئونارد وود یک نیمه بدنش افلیج شد به خاطر اینکه دانشنامه بریتانیکا سرش افتاد… ریشارد پایش شکست … دوستی دیگر در زیرزمین یک کتابخانه عمومی دچار سِل شد … معده یک سگ شیلیایی به خاطر خوردن برادران کارامازوف ترکید و … (ص. ۵-۶)

***

1. چند روز پیش تصمیم گرفتم [این] کتاب را پیدا کنم و بخوانم. شنبه پیدایش کردم، ولی نه همان ترجمه ای که دنبالش بودم. صفحۀ اولش را هم نگاهی انداختم باز هم چنگی به دلم نزد. باید همان ترجمه را پیدا کنم.

[+]

2. امروز  با [کتاب] دیگری آشنا شدم که اهمیت آن درحد نان شب است (:معرفی کننده). باید دید.

بخش جالب ماجرا این بود که وقتی خواستم اطلاعات بیشتری درمورد آن به دست بیاورم، لا به لای کلمه های ریخته شده بر صفحۀ مانیتور، نام غبرایی به چشمم خورد! به احتمال بسیااار زیاد مترجم از خانوادۀ محبوب من در این فن دوست داشتنی است. و امیدوارم نتیجۀ کارش در همان مسیر باشد.

گویا کتاب دیگری را هم پیش تر ترجمه کرده:

[+]

3. خیلی اتفاقی تر، اسم آشنایی مرا به [متن کوتاه خوشایندی]رساند.

رودخانۀ برفی برای من درحد ماجراهای پرنس ادواردی نیست، اما مت مک گرگور قهرمان خیلی ها بود در سال های دور.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   کتابی هست به اسم [فرهنگ طیفی]* که تا حدود یک سال پیش از وجود چنین چیزی در دنیا بی خبر بودم. به طور خلاصه این که برای هر واژه برابرهای مناسبی دارد و به درد نویسنده ها، مترجمان و ... می خورد. توی کارهای اخیرم چندبار پیش آمد که بهش مراجعه کردم و هربار یادم آمد باید جایی ثبت کنم که بابت معرفی و توصیه به استفاده از آن از استادمان تشکر کنم.

*فرهنگ طیفی، اثر جمشید فراروی، نشر هرمس.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٩ | ۳:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم ها در زندگی رؤیایی در سر دارند که بیشتر اوقات به آن نمی رسند. یا سفر را آغاز نمی کنند، یا اغلب وقتی سفر را آغاز می کنند دنیا را طور دیگری می بینند و کشف می کنند و رؤیایشان تغییر می کند، مسیرش عوض می شود. گاهی ناچارند به این کار، و گاهی کنجکاوی درهای دیگری به رویشان می گشاید. اما همیشه همان رؤیای نخستین در ذهنشان می ماند و آن ها را بیدار نگه می دارد و به سویشان دست دراز می کند.

آدم ها معمولاً تنها یک چهره از رؤیایشان را می بینند و در ذهن می سازند. چهره ای اثیری و همیشه دور از دسترس. غافل از اینکه به محض آغاز سفر، رؤیا شروع می کند به تحقق پیدا کردن و ذره ذره خودش را می نمایاند. فقط چون آدم ها جزئیات رؤیایشان را نمی شناسند و همیشه تصویری کلی و رویه ای از آن دارند، نمی توانند باور کنند این ها سلول های همان پیکر است.

همه چیز به آغاز بر می گردد؛ حتی اگر ظاهر آن چه در ذهن دارند تغییر کند. انگار رؤیا تصویری نمادین از نیاز و حقیقت درونی آدم هاست که با چهرۀ مطلوب روزگار عادی آن ها نمود پیدا می کند. و رفتن و حرکت شروع می کند به تعبیر و تفسیر کردنش.

* از آهنگ زیبای یار، فرامرز اصلانی عزیز



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«در زندگی زخم هایی است که جای آن ها شاید روزی به کار آیند»

__ترکیب کلام گهربار آلبوس دامبلدور و جملۀ ابتدای بوف کور

***

برای بار (گمانم بیش از) دوم، دلم برای خواندن نوشته های هدایت و بوف کور تنگ شده! مخصوصاً که تا چند دقیقۀ پیش این چند نفر هم از هدایت می گفتند و من هی یاد آن کتاب حجیم دوست داشتنی فرزانه می افتادم که درمورد هدایت نوشته بود و آن سال، با ولع می خواندمش ( و الآن چیز زیادی ازش به خاطر ندارم، جز حس شیرینی که آن هم وسوسه کننده ست، برای خواندن هدایت و همین کتاب حجیم دربارۀ هدایت).

خود این کتاب، اثر فرزانه، داستان جداگانه ای دارد. خلاصه اش این است که تابستان پس از سال اول دبیرستان، متوجه شدم جوّ «بازگشت به هدایت» شکل گرفته! در بیشتر کتابفروشی های کم بضاعت شهرهای کوچک قلمرو من این کتاب و 1-2 کتاب دیگر دربارۀ هدایت به چشم می خوردند. برای من که تا آن سال شنیده بودم آوردن اسم هدایت به راحتی امکان ندارد، برای من که بچگی هایم اتفاقی چند داستان کوتاه و پاره هایی از بوف کور را خوانده بودم و همه را دوست داشتم، هم شگفتی آور بود و هم خوشحال کننده! بگذریم که می دانستم به آن زودی دستم به این کتاب های «هدایت»ی نمی رسد!

گذشت و گذشت، تا به یمن شاگردی آن استاد بزرگوار و کلاس نقد ادبی، قرار شد هدایت بخوانیم و بوف کور. پیش از هرچیز، در کتابخانۀ دانشگاه رفتم سراغ همین کتاب، که سال ها رازآلود و دور از دسترس بود. در یک جمله دری بود به دنیایی دیگر، و تجربه ای فراموش نشدنی بود.

...

در کنار این دلتنگی ها، چند سال است که هدایت و بوف کور مرا یاد هری پاتر می اندازند. آن هم به خاطر یک مار! نَگینی، مار ولدمورت، نامی هندی است که به زبان سنسکریت می شود مار، و به اردو و هندی می شود مار ماده. گویا یادآور یکی از الهه های باستانی هندو/هندی (؟) هم هست که نیمه زن و نیمه مار بود .. و فلان و بهمان!

توی کتاب بوف کور هم راوی از زهر مار ناگ می گوید که با خود از هندوستان آورده و در کوزۀ شراب ریخته.

فقط همین!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٧ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز کتابخانه رفتن چیزی برابر با احساس خوب حاصل از گردشی یک ساعته در هاگزمید بود. بس که شیرین بود و در شانس به رویم باز!

جلد 5 آن شرلی در قفسه جا خوش کرده بود. البته آن قدر عادت کرده بودم که نباشد، باور نکردم و باز هم چک کردم ببینم من همین را می خواستم یا باید 4 را بر می داشتم_ که امروز نبود! و همیشه باید آن جلدی که من می خواهم نباشد! خب، جلد 4 ویندی پاپلرز بود که مطمئنم خوانده ام. با خیال راحت 5 را برداشتم؛ آن شرلی در خانۀ رؤیاها.

البته قبلش یک راست رفتم سراغ قفسۀ رمان و داستان ایرانی و جلد 2و3 آتش، بدون دود را برداشتم. پیدا کردن مجلدهای این کتاب انگار دردسر ندارد شاید چون به اندازۀ آنی پرطرفدار نیست. در قفسۀ داستان های امریکایی هم دنبال بیگانه ای در دهکده بودم_ احساسات سنّتی من به کتاب های کاغذی!_ و به جای آن کتابی از دیوید سداریس پیدا کردم! بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم.

جای خوشحالی و تعجب بسیار داشت. در نتیجه، با چهار کتاب برگشتم؛ دست پُر پُر!

* مصرعی از محمدعلی بهمنی: تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامیدنشان می بایست با انگشت به آن ها اشاره کنی». ص1

__ صدسال تنهایی

***

فکر کنم طلسم شکسته شده. صدای خش خش کاغذها شنیده می شوند (هم خش خش کاغذهای کتابی که می خوانم، هم کاغذ طلسم کتاب نخواندنم که انگار دارد مچاله می شود).

دو هفتۀ پیش دیگر طاقت نیاوردم و سری به کتابخانه زدم؛ یعنی تا جایی که یادم می آید کتابخانه در مسیرم بود و من هم قدری راهم را کج کردم و .. سه کتاب برداشتم. یکی را که قبلاً داشتم و اسیر چنگال کتاب دزد شده (برای این برنامه ای غیر از «خواندن» داشتم که اجرا شد)، یکی هم از ساراماگو است که شاید به خاطر ترجمه اش فعلاً بی خیال خواندنش بشوم، و دیگری از کتاب های ماجرادار است که جداگانه درموردش خواهم نوشت.

و این سومی، اولین جلد مجموعۀ آتش، بدون دود از نادر ابراهیمی است. چه داستان پرکششی! چه نثر زیبایی! چه تصاویر و تشبیهاتی! بالاخره بعد از سال ها دل به دریا زدم و شروع کردم به خواندن. مجلدهاش زیاد است اما تا جایی که دقت کردم زیاد پرحجم نیستند. تا حالا که جلد اول را تمام کردم و امروز موعد برگرداندن کتاب ها بود، اما نتوانستم بروم. تلفنی تمدیدشان کردم تا 3-4 روز دیگر که بتوانم خودم را به باقی ماجرا برسانم.

امروز هم ادامۀ فیلم Lost in translation را دیدم که هفتۀ پیش نیمی از آن را دیده بودم و چون درمورد کتاب ساراماگو نمیتوانستم تصمیم بگیرم، برای غلبۀ موقتی بر نیروهایی که این روزها در جریانند، صدسال تنهایی مارکز را برداشتم با ترجمۀ بهمن فرزانه*. همین طور شوخی شوخی 40 ص خواندم! پارسال هم قضیۀ سه باره خواندن خانۀ اشباح همین طوری شروع شد؛ اولش دنبال بخشی از آن بودم و بعد 50 ص خواندم و بعدتر دیدم شده همنشین شب ها و روزهایم. تا بالاخره تمام شد و چقدر چسبید! این کتاب هم بار سوم است که دستش گرفته ام. نمی دانم این بار ا کجا پیش می رود. دو دفعۀ قبل با ترجمۀ دیگری خواندمش که البته خوب بود اما خود کتاب غلط تایپی بسیار داشت. درضمن، با خودم قرار گذاشته بودم بار دیگر که بخت خواندنش یار شد، شجره نامه ای، چیزی برای شخصیت ها روی کاغذ بکشم که لا به لای کلمات گمشان نکنم. باید کاغذ و قلم بگذارم دم دست.

*این اسم هم برای خودش ماجرایی دارد؛ همه این کتاب را با ترجمۀ ایشان می ستایند ولی صاحب نظری می گفت ویرایشی که آقای کامران فانی بر این ترجمه داشته این اثر را این همه مشهور کرده. شاهد ماجرا هم، گویا این است که باقی ترجمه هایشان به جذابیت این یکی از آب درنیامده! اللهُ اعلم! به هر صورت، مرحوم فرزانه سند اشتهار ترجمۀ آثار گابو را به نام زده و رفته!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/۱٦ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از آن جا که مدتی است تقریباً کتاب نمی خوانم، یکهو به سرم زد دربارۀ کتاب های سال های دور بنویسم که در حقشان جفا شده؛ کتاب هایی که خوب و تأثیرگذار بودند ولی این جا چیزی درموردشان ثبت نشده و یادداشت هایی که از بیشترشان برداشتم گم شده اند.

شاید با نوشتن از کتاب ها طلسم کتاب نخواندن من هم بشکند.*

*درِگوشی: البته گاهی چیزکی می خوانم ولی برای دلخوشی، هنوز یکی را هم تمام نکرده ام. فقط دل زده ام به دریا و هفتۀ پیش رفتم کتابخانه و با سه کتاب بیرون آمدم! معلوم نیست قرار است کجا را فتح کنم!

 

اولین کتابی که می خواهم درمورد آن بنویسم رنج و سرمستی از ایروینگ استون است. این کتاب زندگی نامۀ خواندنی و حجیم میکل آنژ، مجسمه ساز و هنرمند ایتالیایی، است. استون چند زندگی نامۀ دیگر هم نوشته؛ مثل شور زندگی (زندگی نامۀ ون گوک)، شاید هم کتابی درمورد زندگی فروید (؟)، .. و البته کتاب دوجلدی دیگری به اسم گنج یونانی که به خاطر خوشایند بودن اسمش آن را گرفته بودم و نیمه کاره ماند.

سال دوم دبیرستان به صرافت عضویت در کتابخانه ای افتادم که در مسیر مدرسه قرار داشت و تنها کتابخانۀ عمومی شهر بود. این کتاب از اولین هایی بود که این کتابخانه امانت گرفتم و با اشتیاق بسیار خواندمش. اسمش را از 2-3 سال پیش در خاطر داشتم؛ وقتی در ماه های آخر سال تحصیلی سوم راهنمایی رمانی از قدسی نصیری را می خواندم (بی سرپرستان؟؟_ اسمش یادم نیست!) و در آن، یکی از شخصیت ها به اسم این کتاب اشاره کرده بود. نام کتاب و شخصیت محوری اش آن قدر جذاب بود که مرا به دنبال خود بکشاند و از اقبال خوش بیابمش.

کتاب از کودکی میکل آنجلو تا پایان زندگی اش را در بر می گیرد. آن چه یادم مانده بداخلاقی و سختگیری پدر است و استعداد سرشار پسرک و روحیۀ تند و آتشین خود میکل آنجلو، و اینکه شاعر هم بوده و گاه دمی به خمرۀ عشق و عاشقی هم می زده و .. بازهم تا جایی که به خاطر دارم، عشق واقعی اش بانویی اشراف زاده بود که به هم نرسیدند. و اینکه برای هرچه طبیعی تر درآوردن اندام انسانی از دل سنگ ها، پنهانی کالبدشکافی هم می کرد.

در انتهای کتاب هم چند تصویر سیاه-سفید ضمیمه شده بود از فیلمی که گویا برمبنای همین کتاب ساخته شده است. نقش میکل آنژ را مرحوم چارلتون هستون پیشانی بلند بازی کرده که درنقش بن هور هم ظاهر شده و ازقضا، بن هور هم مثل میکل آنژ، از شخصیت های محبوب من بوده. آن موقع خیلی مشتاق بودم اتفاق خوشایندی بیفتد و معجزه ای بشود و بتوانم این فیلم را ببینم. این آرزو هم در غبار سالیان و کوتاه دستی فراموش شد و تا به امروز برآورده نشده.

فکر می کنم این جمله از میکل آنجلو باشد «در جنگ عشق، آنکه گریخت، بُرد». از متن کتاب یادم مانده و مربوط به دوران جوانی اوست.

** شورشی منم که علیه کتاب نخواندنم قیام کرده ام! و میکل آنژ است، چون کتاب دیگری دربارۀ زندگی او نوشته شده به اسم رومی ِ پرآشوب.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٤/٧ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز از آن روزهای گوگولی مگولی است! اول هفته است و یکی از دوستان خاله شده و من هم همین طوری، الکی، دل زدم به دریا تا دنبال یکی از سایه های دوران کودکی ام بگردم...

تابستان سالی بود که کلاس دوم ابتدایی را تمام کرده بودم. مدتی، دور از خانواده، مهمان خانۀ مادربزرگ بودم. ظهرهای کش دار تابستان که همه خواب بودند، من بیدار و با حوصلۀ سررفته، می افتادم دنبال شیطان درونم تا سوراخ سمبه های خانه ای که به هر طرف دری داشت را کشف کنیم. همیشه چیز خوبی برای سرگرم شدن بود؛ یک بار گلولۀ کاموای آبی و قلاب مادربزرگ را کش رفتم و با دخترعمه برای خودمان تل بافتیم. همه ش یک ردیف ناموزون زنجیرۀ ساده بود! یک بار هم توی کمد باریک اتاق پشتی، یک کتاب جیبی پیدا کردم که همراه چیزهای دیگری تو یک جعبۀ کفش نگهداری می شد. هیچ وقت نفهمیدم چرا! شاید چون تقریباً تنها کتاب خانه بود جایی برایش نداشتند. فکر کنم کتابه جلد نداشت. چون چیزی در خاطرم نیست و اسمش هم یادم نمانده بود. همین قضیه باعث شد سال ها در ذهنم دنبال این کتاب باشم و پیداش نکنم. با ولع شروع کردم به خواندن. یادم می آید راوی اول شخص داشت که پسر نوجوانی بود با دو دوستش، نیکلاس و زپی، که در دهکده ای زندگی می کردند. ماجرای هیجان انگیز مربوط به شیطان می شد که با این پسر دوست شده بود و چیزهایی از واقعیت اطراف به او می گفت، و تنها او شیطان را می دید. آن موقع آن قدر ترسو بودم که حتی از اسم شیطان هم وحشت می کردم، اما داستان را تا جاهایی خواندم. یک بار عمو که از خواب عصر بیدار شده بود، مرا در آن حال دید و چند کتاب مناسب برای سن و سالم گرفت که به اندازۀ آن کتاب کوچک جذاب نبودند. اما بعضی شان تصویر داشتند و من خودم برای آن تصویرها داستان های دیگری می ساختم. ...

بعدتر دلم هوای آن داستان نیمه کارۀ قدیمی را کرد که شخصیت های عجیبی داشت و هیچ نشانی از آن نداشتم. کتاب گم شده بود و داستان را برای آن افراد معدودی هم که گفتم، اطلاعی نداشتند؛ نشنیده/ نخوانده بودندش.

امروز شانسم را امتحان کردم. با اسم دو تا از شخصیت ها که یادم مانده بود شروع کردم به گشتن. قرار گذاشتم اگر به نتیجه نرسیدم حتی با نوشتن خلاصۀ داستان هم بگردم! اما همان اول به جواب رسیدم! اسم کتاب بیگانه ای در دهکده اثر مارک تواین است و گویا از جملۀ آثاری است که باید پیش از مرگ خواند. به مدد وبلاگ [نخ نما] دوباره کشفش کردم و [این هم لینک دانلود].

حالا باید دید طلسم جذابیت آن چقدر باقی مانده و این بار با خواندنش چه اتفاقی می افتد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مادرم می گوید: گم کردنِ خود هنر است.

Divergent را هفتۀ پیش دیدم. گویا از آن فیلم هایی است که دنباله دارد. بازی ها خوب بودند، داستان هم دوست داشتنی و دنبال کردنی. موسیقی هم فوق العاده! حتماً به خاطر هانس زیمر بود.

داستان از آن ماجراهای پادآرمانشهری است که جامعه را طبق استعداد افراد طبقه بندی می کنند و .. ابتدای فیلم فکر می کردم «کتاب این یکی زودتر نوشته شده یا The giver؟ و این که چه لزومی دارد قصه یا موتیفی تکرار شود؟» اما بعدتر نظرم عوض شد. این یکی پر از ماجرا و اکشن بود و آن یکی، همان انتقال خاطرات و حضور «بخشنده» برای دوست داشتنش کافی است. باقی چیزها بستر مناسبی است برای انتقال حرف نویسنده.

«واگرا»ها کسانی هستند که بیش از یک استعداد در خود کشف می کنند و این مسئله موردپسند مدیران جامعه نیست. و همیشه چیزی وجود دارد که نظم این جامعه ها را به هم بریزد؛ بخشی از نخبه ها، به حق یا ناحق، علیه روند پذیرفته شده قیام/ توطئه می کنند و ..

طبق معمول، من هم خودم را طبقه بندی کردم؛ طبقۀ راستگوها چندان جذابیتی نداشتند، دانشمندها زیادی تافتۀ جدابافته بودند، بی پرواها واقعاً وسوسه کننده و پرکشش اما ترکیبی از کشاورز و فداکار و بی پروا بهتر به نظر می آمد. آن وقت این ترکیب می تواند حتی راستگو و فرهیخته هم باشد! وقتی ببینی نمی توانی خودت را در یک دسته محدود کنی پس دوست داری از هر چیزی مقداری داشته باشی. اینطوری می فهمی خودت هم واگرا هستی و باز طبقه بندی زیر سؤال می رود و باقی ماجرا.

بیشتر از همه، آن بخش های مقابله با ترس ها رو دوست داشتم و اینکه بیشتر ترس های 4 مثل ترس های من بودند! شخصیت دوست داشتنی هم، برای من «مادر» بود و از جهاتی Tobias.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قضیه از آن جا شروع شد که کمی بیش از یک ماه پیش، داستانکی در فضای مجازی دست به دست شد با عنوان «کتلت و نون سنگک». همان که از بی مهری به والدین می گوید و .... بار اول بدون اشاره به موجودی به نام نویسنده به دستم رسید. مدت کوتاهی بعد از آن، منسوب شده بود به تهمینه میلانی. این جا دیگر آدم شک می کند؛ مثل آن قضیۀ کارتن خوابی و کارتون دیدن کودکان که به صادق هدایت ربطش داده بودند! طفلک صادق خان، شک دارم در دورۀ او حتی این کارتن های کاغذی هم موجود بوده باشند، دیگر تلویزیون و کارتون دیدن که جای خود دارد! لابد چند ماه  بعد بازی با انگری بردز در اَپل را هم به آن اضافه می کنند یا همین داستان منسوب به خانم میلانی را به فروغ فرخزاد نسبت می دهند تا پیاز آن داغ تر شود.

قضیه اینطور ادامه پیدا کرد که یکی از خانم های فرهیخته بالاخره صدایش درآمد و شَکّش را اعلام کرد. من هم، از خدا خواسته، سرچ کردم و بین آن انتساب های بی جهت رسیدم به وبلاگ «نسوان»!! درمورد این افراد می شود مطمئن بود بی منبع و مأخذ به چیزی اشاره نمی کنند. و این داستان در آنجا بدون نام نویسنده درج شده بود. یعنی نویسندۀ داستان یکی از نسوان بوده! و کسی نبوده جز ویولتا! یکی از نشانه های سبک شناسی ش هم این است که ویولتا در خاطرات/ داستان هایش نام اصغر را برای همسرش انتخاب کرده و شخصیت شوهر در این داستان، که مسافر فضای مجازی شده، هم اصغر نام دارد.

من که وظیفۀ ارجاع به منبعی خودم را انجام دادم و آدرس را برایشان ارسال کردم. حالا ببینید تکلیف آن همه جمله و مطالب پرمحتوا یا چرند که در این فضای مجانی و لایتناهی چرخ می زنند و هر چند وقت یک بار به گوشۀ قبای شخصیت مشهوری گیر می کنند و اسم او را یدک می کشند چه می شود!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۸ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«شاید تو زنی باشی که هرگز ندیدم».

_ قرمز کیشلوفسکی را از سفید و زندگیِ دوگانه بیشتر دوست داشتم. ولنتاین دلپذیرتر از ورونیک بود، و شخصیت مقابلش، قاضی پیر بازنشسته با خانه و زندگی انگار تک افتاده اش.. باید فیلم را دوباره دید، یا هرازگاهی تکرارش کرد. ژوژ! شخصیتی که قابلیتش را دارد با او دوست شوی و وقت بگذرانی.

صحنۀ آخر، بازماندگان حادثۀ مانش، می گفت بهتر است آبی و سفید پیش تر دیده شوند. سفید را که قبلاً دیدم و آبی مانده فقط. یعنی در انتهای سه گانه، شخصیت ها از طوفان زندگی شان جان به در برده اند؟ حتی با آن وضعیت دومنیکِ سفید؟

__ چقدر حالتهای چهرۀ ایرنه ژاکوب آدم را یاد لیلا حاتمی می اندازد! تقریباً همان قدر دوست داشتنی و توجه برانگیز، وقتی تردید می کند، خیره می شود، نگران می شود یا لبخند می زند.

تصویر ولنتاین روی بیلبورد چه می گفت؟ طراوت زندگی؟ منطبق باحالت چهره اش بعد از نجات یافتن. حیرت؟ وحشتی که قرار است به رضایت تبدیل شود؟

___ غیر از باقی قرمزهای فیلم، اسم ولنتاین هم به زنگ قرمز اشاره دارد.

____ [دانلود soundtrackهای فیلم قرمز]



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱٥ | ٧:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چرا کریستوفر نولان فیلم هایش را طوری می سازد که آدم احساس وابستگی غریبی با آن ها پیدا می کند؟

چرا او رحم و مروت ندارد؟

چرا من باید دلم پیش Inception و Interstellar ایشان بماند؟

چرا من باید بخواهم بیش از 2 بار این فیلم ها راببینم؛ هم از لحاظ بار عاطفی معقول و سیراب کننده ش هم از لحاظ پیچیدگی؟

چرا من فیلم های دیگر ایشان را ندیده ام؟



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٤ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[Into the woods] را به سختی به پایان بردم.

امیدوارم بعدتر چشمم نخورد و گوشم نشنود که فیلمی بوده چنین و چنان! با ارزش های فلان و بهمان! شانس که نداریم! از چیزی خوشمان آمده و سطحی بوده، از چیزی خوشمان نیامده و شاهکار از آب درآمده :/

مریل استریپ ش خوب بود! [گرگ]ش هم! :دی

__ مدتی است عکس هم نمی شود آپلود کرد!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«فکر می کنم توی این دنیا تنها نیستم»

زندگیِ دوگانۀ ورونیک دومین فیلمی است که از کیشلوفسکی می بینم. اولی سفید بود و سال 86، گمانم، که به خاطر اسم کارگردان دیدمش و ممکن است چیز زیادی از آن نفهمیده باشم. ریتم خاصی داشت و حرفهای خاص؛ مثل همین فیلم زندگی ِ ...

سفید بخشی از سه گانۀ «رنگی» کارگردان است که اتفاقاً همین فیلم ورونیک مقدمۀ ساختشان شده. سه گانه و چند فیلم دیگر کیشلوفسکی را هم قرار است ببینم.

ورونیک/ ورونیکا عاشق موسیقی و اهل لهستان/ فرانسه است؛ درواقع دو نفرند که تقریباً بدون دیدن و شناختن یکدیگر، وجود دیگری را حس می کنند. یکی از آنها برای لحظاتی دیگری را می بیند اما همان روز از دنیا می رود ...

احساسی که این دو را به هم مرتبط می کند، احساس دوگانۀ تنهایی و تنها نبودن را القا می کند.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ای جانم!

علی الحساب موزیک را با صدای مهران زاهدی دانلود کردم و گوش دادم و حالش را بردم ^_^

ویدئو هم دانلود شده دارم می بینمش... واه واه چه آغاز موسیقایی دلگدازی دارد! فکر کنم عاشقش شوم! فقط کاش موزیکش هم بود! گوش دادن به موزیکش بهتر است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ ماندانا خضرایی روی کلیپی می خواند، خوب هم می خواند؛ موزیک و ترانه و اجرا توجه آدم را جلب می کند_ البته خود من همچو تصاویری برای چنین آهنگی انتخاب نمی کردم! مثل خیلی از ترانه های دیگر. انقدر که همه چیز آشناست یادم نمی آید این ترانه به چه چیزی ربط دارد. برای چند دقیقه یادم رفته بازخوانی ترانه ای است که من بازخوانی دیگری از آن را شنیده بودم، با صدای؟؟؟ باید می جستم تا یادم می آمد! مهران زاهدی. روی تیتراژ پایانی سریال محبوبم «اولین شب آرامش».

فوری_نوشت: گویا علیرضا قربانی هم نسخه ای از آن را خوانده! ببینیم چطور از آب درآمده :)

اصل ترانه از کورس سرهنگ زاده است و من همان اجرای مهران زاهدی را خیلی دوست دارم. همان لحظه که کار ماندانا خانم را می شنیدم هم ترجیحم با مهران زاهدی بود، باز. چقدر زمان گذشته از وقتی دیگر نشنیدمش! هنوز هم می شود آن را آهنگ محبوبم بدانم؛ گرچه خیلی گوش ندهمش، یا وقت هایی اصلاً.

__ دلیل نمی شود وقتی آهنگی محبوبت باشد دم به ساعت گوشش بدهی! فقط دوستش داری و معنا و مفهوم خاصی برایت دارد. ولی اصلِ آهنگ گوش دادن به حس و حال ربط دارد. مثل کتاب خواندن و فیلم دیدن. خیلی از فیلم/ کتاب های محبوب من آنقدر انرژی زا نیستند که مدام  ور دلم باشند. همه را دوست دارم و در جعبۀ خاطره انگیز دوست داشتنی هام، یک جا در ذهنم، کنار هم نشسته اند. گاهی هم یک یا چندتاشان شیطنت می کنند و از دید پنهان می شوند، ولی باز پیدایشان می شود و تمام احساس های خوب گذشته را با خود می آورند و حتی گاهی احساس های خوب جدیدی در لحظه به من می بخشند.

___ این زیرشیروانی ذهنم را خیلی دوست دارم، که در چند جعبه دوست داشتنی هام را در آن نگهداری می کنم. تقریباً تاریک است و با نور روز روشن می شود، حدود 2-3 پنجره در ضلع های بیش از 4تای آن هست (اتاقی پنج ضلعی، یا چهارضلعیِ نامنظم در ذهنم مجسم می شود) و پشت هر پنجره ای درختی بلند و قطور و پر شاخ و برگ به شیشه ها چسبیده. از کنار شاخ و برگ ها گوشۀ آسمان آبی پیداست و آن دورتر باید دریایی، اقیانوسی باشد و نور آفتاب و گیاه های متنوع که از زیر پای پنجره ها در زمین شروع می شوند و ...

اتاق من چندان بزرگ نیست ولی دنج و خلوت است و ساااکت. بیشتر آن از چوب است و مرموز به نظر می رسد چون معمولاً بیشتر چیزهایی را که درون خود نگه داشته در یک لحظه آشکار نمی کند. به قوانین سخت خود پایبند است، هر زمانی چیزی برایم دارد. بسته به این که من یاد چه چیزی افتاد ام یا درخشش لحظات روزمره چه چیزی را از توی جعبه ها بیرون کشیده اند.. فقط همان را و چند چیز محدود دیگر را آشکار می کند.

____ فکر می کنم اگر من را درخود پنهان کند آیا پیدا می شوم؟



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از «نمایشگاه رفتن» امسالم نوشتم، اما از کتابهایی که مرا به چنگ آوردند، نه. طفلکها! شاید چون تعدادشان خیلی کم است و فکر کردند به چشم نمی آیند.

غیر از مجموعۀ «راکت» (اسم یک سگ بامزه است با نقاشی های خوشکل) برای برادرزاده جان، این کتاب ها را گرفتم:

_ آن ها کم از ماهی ها نداشتند، خانم شیوا مقانلو <3، ثالث.

_ برج بلور (مجموعه داستان امریکای لاتین)، ترجمۀ اسدالله امرایی، کتابسرای تندیس.

این مجموعه گویا مجموعۀ مردانۀ این سری داستان هاست و مجموعۀ زنانه هم دارد که من آن موقع نمی دانستم وگرنه زنانه اش را هم می گرفتم.

_ پیترپن سرخ پوش (نخستین دنبالۀ قانونی پیترپن)، از Geraldine McCaughrean، نشر گیسا.

1. اسم نویسنده  روی جلد کتاب و در شناسنامه اشتباه نوشته شده!

2. طبق معمول برای داشتن چنین کتابی هم دودل بودم هم مشتاق. ولی فهرست بندی جذابش و تصاویر فوق العادۀ توی کتاب تکلیف را روشن کردند.

3. الآن فهمیدم جایی به اسم [Neverpedia] هم هست! :)

تا حال که فقط چند داستان از برج بلور خوانده ام، ترجمه اش خوب است و مهم تر این که خدا را شکر، سعی شده تلفظ درست نام های اسپانیایی و امریکای لاتینی لحاظ شود. مثلاً دیگر ننوشته اند «میگوئل»، نوشته اند «میگل»، یا «پاس» را به جای «پاز» همیشگی به کار برده اند. خدا خیرشان دهد!

البته اشکال املایی وجود دارد، باز هم مثلا درمورد اسم ها. می شود امیدوار بود بعدها رفع شوند.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٦ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاهاها!

یکی از فیلم های آلمودووار با بازی آنتونیو باندراس، ساخت 1988!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/٥ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اگر واقعاً این اتفاق می افتاد، که موهایم مث موهای ریچل وایس و ناتالی پورتمن این فیلم بایستند، همین فردا می رفتم کوتاهشان می کردم.

البته به من اطمینانی نیست، حالا فردا نه، در پروژۀ مو کوتاه کردن های بسیارم این دو مدل را هم گنجاندم.

البته یکی بود زیبایی چهرۀ ریچل را هم به من می داد بد نبود! دعایش می کردم!

_ دخترک نقش اصلی چه همه شبیه ترانه علیدوستی بود! حتی برق گاه گاه نگاهش، لب بر هم فشردن هاش، چهره اش، تُن صداش، .. فکر می کنم عمدی در کار است!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هیچ وقت جود لا را اینطور ندیده بودم؛ با موها و کُرک های طلایی آشفته و لهجۀ بریتیش، که او را خودمانی تر می کند. تقریباً همیشه صدای بسیار زیبا و اتوکشیدۀ دوبلورهای نازنین خودمان را روی چهره اش شنیده ام که او را با ظاهر جذابش دور از دسترس قرار می داد.

البته بعدتر درمورد شخصیت و اخلاقش که خواندم، دیگر آن طور شخصی دوستش ندارم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۳/٤ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

من و این فیلم چند ماجرای کوچک  داریم:

_ بعد مدت ها پیدایش کردم و الآن که گذاشتمش برای تماشا، می بینم از همان کارگردانی است که چند روز پیش یکی از رفقای جدید فیلم شناس، فیلم دیگری از او را معرفی کرده برای دیدن.

__ و اما پیدا کردنش: دقیقاً زمانی یافتمش که نمی خواستمش. نه آن «نخواستن» که ردش کنم؛ به آن معنا که دنبالش نمی گشتم. اصلاً از یاد برده بودم چنین فیلمی را، که چه با حسرت نوشته های دیگران_ اغلب هرمسیان_ بر آن را می خواندم و تصویر کوچکی را همیشه نگاه می کردم، چه اسم خوشمزه ای داشت، و همیشه تجسم می کردم چطور باید آن را به دست آورم.

چند روز پیش، خیلی اتفاقی همان سایت چند پست پیش را بالا و پایین می کردم که با آن رو به رو شدم. فیلم دیگری هنوز توی تنور بود. فقط اسمش را ته دفترم نوشتم، بین لیست انبوه فیلم هایی که از همان سایت یادداشت کرده بودم، با سه تیک صورتی پررنگ فشرده درهم، که یادم بماند این یکی نوبت نمی خواهد، باید بلافاصله آمادۀ دیدن شود.

___ ماجرای بعدی ما به زمان بر می گردد. تاریخ ساخت فیلم 2007 است و من چیزی قدیم تر به یاد داشتم. انگار پس پشت ذهنم مانده و جاافتاده و خودم خبر نداشتم، برای همین از پیدا کردنش و دیدن تاریخش متعجب شدم. همیشه فکر می کردم فیلمی بوده که سال 94 خودمان یا نهایتا 95 چیزی درموردش خوانده بودم.

____ و فکر کنم همان موقع هم نمی دانستم چندتا از هنرپیشه های دوست داشتنی آن روزها و تقریباً این روزهام در آن بازی کرده اند؛ جود لا و ناتالی پورتمن و ریچل وایس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیلم با او حرف بزن (Talk to her/ Hable co ella) محصول 2002 اسپانیا، ساختۀ پدرو آلمودووار است و در 2003 اسکار بهترین فیلم نامه را برده.

داستان آشنایی دو مرد را روایت می کند که معشوق هر دوی آن ها زنانی هستند که به کما رفته اند.

نخستین دیدار مارکو و بنیگنو هنگام تماشای تئاتر رقم می خورد؛ نمایشی که پر است از صندلی های چوبی و دو زن با چشمان بسته، همراه موسیقی، حرکات موزون دارند. مردی در صحنه حضور دارد که انگار می کوشد حرکات این دو زن را آسان کند.

به نظرم این نمایش پیش درآمد داستان اصلی فیلم است؛ زنانی که در کما هستند و ارتباط محبوبشان با آن ها. همان طور که مردهای فیلم تلاش می کنند به زنان چشم بستۀ زندگی خود کمک کنند.

تنهایی و از دست دادن مضمون های اصلی فیلم هستند.

بنیگنو،  دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم، با انسان های عادی تفاوت هایی دارد. انگار  وجه زنانۀ شخصیتش بیشتر رشد کرده. ارتباط او با معشوق خفته اش هم عجیب است؛ پیش از به کما رفتن آلیسیا فرصتی پیش نیامده بود که عشقش را به او ابراز کند اما اکنون چهار سال است که در کلینیک، در حرفۀ پرستار، از او به دقت مراقبت می کند و مدام با او حرف می زند. به دیدن آثار هنری گوناگون می رود که مورد علاقۀ آلیسیا هستند، و همه چیز را برای اون تعریف می کند.

ملاقات های مرد دوم، مارکو، در کلینیک با بنیگنو، باعث شکل گرفتن رابطه ای دوستانه بین آن دو می شود.

ریتم فیلم آرام است، چون زن ها بیدار نیستند و تنها فلاش بک هایی از زندگی گذشتۀ آن هاست که به ما می شناساندشان. تکان دهنده ترین لحظۀ فیلم از ماجرای فیلم صامتی بر می آید که بنیگنو برای خوشایند آلیسیا دیده و بر بستر او بازگو می کند.

تا اینجا به نظر می رسید بازی های فیلم، برخلاف دو فیلم قبلی که از آلمودووار دیدم، برعهدۀ مردان است و زن ها فیلم را پیش نمی برند. اما بعد از ماجرای فیلم صامت یاد شده، این طور به نظر می رسد که مردان محوری فیلم، هر یک به شکلی، در زنان جذب شده و شخصیتشان با آن ها کامل می شود. انگار از بطن زن محبوبشان آمده اند یا در آن زندگی می کنند.

فیلم، همچنان که در آغاز، با صحنه ای نمایشی در سالن تئاتر به پایان می رسد؛ صحنه ای شاد و آهنگین از رقص هماهنگ دسته ای مرد و زن.جایی که باز هم مارکو حضور دارد، بنیگنو نیست اما گویی رابطه ای جدید قرار است شکل بگیرد.

*بیشتر در مورد این فیلم:

[+] و [+] و [+]و [+]

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۳/٢ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«بی نظمی این روایت را به بزرگی خودتان ببخشید. چون به جای روال عادی وقایع، دنبال جای پای آدم ها می گردم.» ص55

برای سفر غمگین دیروز با مترو، کتابی برداشتم که از پیش می دانستم روحیه ام را بهتر نمی کند. درآمدی که جناب غبرایی،برادر گرانقدر مترجم مرحومِ کتاب، بر آن نوشته هم در این چند سال مرا محتاط تر کرده بود؛ طوری که میوۀ خوانده شدنش تا حالا نرسیده بود.

اما دیروز، از روی عجله و تنها بابت قطع کتاب_ که جیبی و ظریف است و در کیفم جا می شد_ آن را برداشتم و پیه بار سنگین آن را به تن مالیدم و به جای موسیقی و سریال، بعد از مدت ها در مترو کتاب خواندم. با وجود «جنگل چاقو و خون و پلشتی*» و «فجیع ترین وضعی»* که نویسنده برای انتقال مفهوم موردنظرش انتخاب کرده، از نوع روایت ماجرا و زبان آن بسیار خوشم آمد. ترجمه هم نسبتاً خوب و خوش خوان است و این شد که در رفت و برگشت، اندکی بیش از نیم این کتاب جیبی 193 صفحه ای را خواندم.

نمونه ای از توصیف های بدیع و توجه برانگیز کتاب، گرچه شاید بیش از حد تلخ باشد:

«مدتی بی هیچ اتفاق ناگواری برای ماریو گذشت. اما برای کسی که سرنوشت دنبالش کرده هیچ راه گریزی نیست، حتی اگر زیر سنگ هم مخفی بشود؛ بنابراین زمانی آمد که گم شد و هیچ جا نتوانستیم پیدایش کنیم و بالاخره از توی خم روغن دمر بالا آمد. رُساریو پیدایش کرد. در وضعی پیدا شده بود شبیه جغدی درحال دزدی که وزش تندِ باد چپه اش کرده باشد. با سر رفته بود توی خم و دماغش به لجن ته خم فرو رفته بود. وقتی بیرونش کشیدیم، رشتۀ باریکی از روغن از دهنش بیرون می ریخت، مثل نخ طلا که کلافش انگار داشت از توی شکمش باز می شد. موهایش، که در تمام عمر همیشه رنگ خاکستری کدری داشت، چنان برق زنده ای گرفته بود که انگار موقع مرگ احیا شده است. از عجایب مرگ ماریو کوچولو یکی هم این بود.» ص 62

به نظرم رسید جناب غبرایی سعی کرده اند در بازبینی شان بر متن قدیم ترجمه، تنها آن را بپیرایند چون نثر فقط یک دست و خواندنی است وگرنه امضای نثر خودشان را ندارد (که خب، کار درست همین است). از جهتی، گاه موقع خواندن متن، انگار بعضی اجزای جمله سرجای خودشان نیستند. اما این مسئله خلل و ضعفی در کار ایجاد نکرده. به نظر می رسد سبک روایت راوی_ اول شخص_ به این ترتیب لحاظ شده و سایۀ حضور او را همیشه پشت سر خودمان احساس می کنیم. دست آخر این که، کدام جزء زندگی پاسکوآل سرجای خود بوده که واژه های زندگی نامه اش باشند؟!

* از درآمد کتاب، به قلم مهدی غبرائی

_خانواده ی پاسکوآل دوآرته، کامیلو خوسه سِلا، ترجمۀ فرهاد غبرائی، نشر ماهی.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۳/۱ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک سایت پیدا کرده م پر از فیلم های خاص! البته آرشیوش کامل نیست ولی کلی فیلم از تعدادی کارگردان غیر امریکایی دارد که واقعاً وسوسه کننده اند و ... کلی وقت و نت می خواهد داشتن و دیدنشان و البته فکر کردن بهشان و پیدا کردن نقد درموردشان.

از آلمودووار نازنینم هم چند فیلم دارد. کم کم آرشیو پدرویی م دارد کامل می شود! تا حالا 5 فیلم از این کارگردان پیدا کرده م و با «پوستی که ...» (بازی آنتونیو باندراس) که قبلاً دیدم می شود 6 تا. البته «پوست..» را نپسندیدم؛ خوب بود ولی بعضی خوب ها را نمی توانم بیش از یک بار ببینم/ بخوانم. یا حتی گاه همان یک بار. احتمال دارد جای خالی برای «پوست..» پیدا کنم فقط محض آرشیوبازی. هنوز معلوم نیست.

نقداً که 17 ص سایت را شخم زده ام و تند تند اسم فیلمهای اولویت دار را یادداشت می کنم، که خودش کلی شده، باز بین همان ها اولویتی ترها را علامت می زنم، آن هم با دو رنگ!!

ولی انصافاً باید همه را داشت و دید، همه را.

* به قول همان خارجی ها و صاحبان اصلی واژۀ Desperate، هم ناامیدم هم مصمم. این همه فیلم ندیده و درمقابلش گردابی چنین هائل؛ همان وقت کم و کلی کار متنوع دیگر..!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٤ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـت داره ،
خـب طـبـعـا قـرارهـم نـیـست دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم.
"جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر"

* امروز رفتم برای وارسی قفسه های یکی از کتاب فروشی های محبوب اژدها جان؛ همان که طبقه همکفش صنایع دستی و مجسمه های ارژینال گران قیمت و لیوانهای طرحدار ماه ارزان قیمت دارد.

چندتا گزینه یافتم برای هدیه، مناسب مهمانی آخر هفته. هنووووز دو دلم کتاب یا صنایع دستی! لامصب طرف اهل هردوتا هم هست! ولی بالاخره تصمیم می گیرم. برای کتاب می توانم به نمایشگاه هم سر بزنم. یک تیر و دو نشان شاید؛ اگر دیداری هم رخ بدهد.

گزینه ها: کتابی از دولت آبادی/ خالد حسینی/ گلی ترقی/ جومپا لاهیری/ نویسندگان زن دیگر که موضوع اثرشان جاافتاده و تأثیرگذار باشد.

_ از قفسۀ پروپیمان لیوان ها سان می بینم و گیسوکمند را برای برادرزاده جان نشان می کنم. چشمم به سیندرلا و شاهزادۀ رؤیاهاش میفتد و به چندتا دختر زیبای دیگر و ... دودل می شوم. خودش را می آورم شاید به جای گیسوکمند از باب اسفنجی خوشش بیاید اصلاً. باید دید سلیقۀ لیوانی اش چطور است. خودش انتخاب کند حالش را ببرد.

__ یادم می افتد لیوان مینیونی خودم کمرنگ شده، از شکل افتاده طفلک. باید مینیون های تازه نفس جای آن را بگیرند. شاید همان روز با برادرزاده جان لیوان جدیدی انتخاب کنم.

___ این میان، چشمم می افتد به لیوانی با طرح بالا، شازده کوچولو و روباهش در آغوش هم.. تصویر پروفایل یکی از دوستانم هم هست، شاید هم  همین لیوان را برای خودم بردارم؟! ولی خیلی غمگین است. دوست داشتنی، اما غمگین است. برای لیوان بودن من مناسب نیست.

 

** کیف، کیف گل-منگلی خوش فرم پشت ویترین! سر ظهر مرا می کشاند طبقۀ بالا تا یک دل سیر خواهرانش را نگاه کنم و روی دست بیندازم و توی ذهنم نقشه اش را بکشم تا یکی از پروژه های هنری روزهای آینده باشد. جدا از اینکه من برای یک کیف چنین پولی نمی دهم، پارچه اش هم باب میلم نبود و از طرفی، سرگرم شدن با نقشۀ دوختن چنین کیفی در حدّ یکی از کارهای جادویی در هاگوارتز خوشی زا است.

 

***کلاً حساب که می کنم اردیبهشت شده ماهِ کاردستی بازی برای من. دوتا کار نصفه، یکی هم از دیروز در ذهنم جا خوش کرده که همه چیزش آماده است، دو مورد هم امروز توی راه به فکرم رسید و یکی ش حتمی شده، آخری هم این کیف جادویی.

_ ممکن است ده سال دیگر خط تولیدی، چیزی راه بیندازم. از حالا اسمش را هم انتخاب کرده ام؛ Dobby یا Free Elf. این اسم البته از سال 91 که کیف محبوبم را دوختم، توی ذهنم آمده. حالا باید دید کار به کجا می کشد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز، خیلی اتفاقی، بحث به Audry Hepburn زیبای دوست داشتنی کشیده شد_ اصل ماجرا از شکلک های «تلگرام» شروع شد. رجینا Breakfast at Tiffany's را پیشنهاد داد و از گربۀ خپلویی گفت که cat صدایش می زنند. سیریوس، که در زمینۀ فیلم های کلاسیک حرفه ای تر است، Roman holidaySabrina , My fair lady را اسم برد. از بخت خوش این آخری موجود بود. «صبحانه...» تا شب دانلود شد و مانده دوتای دیگر، که «بانو..» بدقلقی می کند.

اما همان دیشب، «تعطیلات..» را دیدم و نیم ساعتش هم ماند برای امروز صبح.

فیلمی سیاه_سفید، بدون جلوه های ویژه و داستانی پیچیده، اما دوست داشتنی. داستان شاهزاده خانمی که کمی تنوع می خواهد؛ از نوع زندگی آدم های عادی. از تمام دیسیپلین ها و برنامه های خسته کنندۀ از پیش تعیین شده به تنگ آمده و درنهایت، شبی از شب های اقامت هیئت سلطنتی در رُم، می گریزد.

بازی تقدیر او را سرراه روزنامه نگاری ( جو برَدلی، با بازی گرگوری پک نازنین) قرار می دهد که در سر دارد بدون اطلاع شاهزاده خانم، از یک روز زندگی غیرعادی او میان مردم عادی، گزارشی پر تب و تاب تهیه کند و به بهایی گزاف بفروشد. همراهی 24 ساعتۀ آن ها بیشترین بار داستان فیلم را بر دوش می کشد.

 

روز که به شب پیوند می خورد، به گفتۀ خود شاهزاده خانم، او تبدیل به پری قصه ها می شود و باید با کفش بلورین روال عادی زندگی را ترک کند (برعکس ماجرای سیندرلا!). این روز، در شمار روزهای زندگی او نمی آید و فردا باید تمام برنامه های لغو شدۀ امروز را به سرانجام برساند.

اما ماجرای «امروز» چه می شود؟ واقعاً نمی تواند نقشی در زندگی شاهزاده خانم داشته باشد؟ پوشش برَدلی که قرار است در کنفرانس مطبوعاتی فردا، در مقابل شاهزاده خانم از بین برود چه؟ چه به سر عکس های پنهانی ای می آید که بردلی و ایروینگ از روز غیرعادی شاهزاده خانم گرفتند؟

_ ایروینگ بیچاره! چقدر برای به مقصود رسیدن برَدلی، و البته رسیدن به مبلغی بخت آورده، جانفشانی کرد! چه جفت پاها که جو بردلی برایش نگرفت و چه نوشیدنی ها که روی لباسش نریخت!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٢/٥ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دوست  دارم موقع انجام دادن بعضی کارا یکی برام داستان تعریف کنه!

کتاب صوتی؟ یکی منو از هاگوارتز و ماجرای هری پاتر بیرون بکشه_ اونم با صدای فرای یا دیل_ بعد هم خوانش خوب و شنیدنی از داستانهای خوب بده دستم



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱ | ۳:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ابی جان!

من اگه بخوام  ترانه های گوگوش رو بشنوم که میرم سراغ پوشۀ آهنگای خود ایشون!

اونم وقتی شما نه بهتر از ایشون می خونی.. حالا اینکه من لرزش صدا و هزارتا چی دیگه در صدای گوگوش رو خیلی دوست دارم، بماند!

باشه؟

* امروز که داشتم از اتو استفاده می کردم، پوشۀ آهنگای ابی رو باز کردم تا نشنیده از دنیا نرم. یکی از آلبوم ها دقیقاً چندتا از کارای قدیمی گوگوش هست که ابی خونده. حالا موزیک بازها و عشاق ابی بهتر می دونن. صرفاً برای توضیح مطالب بالا نوشتم.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٥ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه بار، دقیقاً وسط یه هیرو ویر، موسای جان و اژدهای درون منو بردن خیابون انقلاب و من از بین اون همه کتاب بازماندۀ روز از ایشی گورو رو براشون انتخاب کردم، بیشتر به خاطر فیلمش و آنتونی هاپکینز آرومش و مترجمش_ دریابندری_ و سلیقۀ نشر کارنامه در انتشار کتاب.توی مترو چند صفحه ای ازش خوندم. بین کار یه خبطی کردم و با شنیدن صدای آشنایی سرمو برگردوندم و همزمان «اونا» هم منو دیدن. «اونا» حسن نیت داشتن اما من هیچ وقت حوصله شونو نداشتم. گاهی وقتا هم که اومدم باهاشون راحت تر باشم دیدم نمی تونم ادامه بدم پس از همون اول چرا امید واهی بدم بهشون؟ اینطوری بهشون توهین هم نمی شه. واقعاً خیلی سخته کنار اومدن با این موارد و کنترل کردنشون. یه کم  شُل اومدن برای آدمی احساساتی، که من باشم، می تونه برابر باشه با تحمل یه رابطۀ اجباری و حداقل در نصف موارد ناخوشایند و اضافی، یا خراب کردن ارتباطی که می تونست دست به عصا و با سلام و صلوات هم پیش بره.

بگذریم. هرچی م بخوام به کتاب برگردم بازم «اونا» حضور دارن! چون «اونا» بلافاصله بعد دیدن من جاشونو عوض کردن و اومدن در دیدرس من نشستن، به رسم ادب. من اون روز حوصلۀ خودمو هم نداشتم. بیشتر می خواستم خودمو پرت کنم تو صفحه های کتاب تا کمی انرژی بگیرم ولی اینطوری نمی شد. خلاصه رفتاری در حد خر قُل مراد از خودم نشون دادم، طوری که خودم هم باورم نمی شد! این شد که باتلر عزیز رو همون جا بین صفحه ها رها کردم و بعدش هم کتابو دادم یه نفر بخونه و اونم یادش رفت بهم برگردونه. یادم باشه به یه بهانه ای بهش یادآوری کنم شاید بلایی سرش نیاورده باشه. البته شخص محترمی هست و اگرم نتونم کتابمو پس بگیرم مهم نیس.

اینطور شد که روز من هنوز به پایان نرسیده؛ یعنی چون بازماندۀ روز رو نخوندم، انگار در روزی زندگی می کنم که هنوز و فعلاً ساعاتی ازش باقی مونده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ | ٧:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_می خوام اسمشو بذارم استبان.

_ اسم پسرتو؟ چرا؟

_ به یاد پسر تو. این بچه مال هردوی ماست.

_ کاش بود! کاش ما توی دنیا تنها بودیم، بدون هیچ تعهدی. تو و پسرت فقط مال من ...

زندگی زنانه با تمام احساسات خوب و بدش، مشغله ها و رنج هاش.

 

* پدرو آلمودوار؛ رُسا/ پنه لوپه کروس؛ اوما؛ استبان و مادرش؛ آگرادوی ساده دل



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Black sails

(series)

ماجراهای قبل از داستان جزیرۀ گنج

لانگ جان سیلور هنوز شخصیت خیلی خاصی در حد جزیرۀ گنج نشده اما قابل قبوله و ویژگی های خودشو داره

از کاپتان فلینت این داستان بیشتر خوشم میاد تا باقی شخصیتا

 

My daddy long-legs

معرف حضور هست دیگه!

جودی خیلی شلوغه و غیر از اون زیادی و بیخودی دهنشو باز می کنه

اینا غیر از اینه که بگم شخصیتشو دوست دارم یا نه

 

Exodus Gods and kings

مممم... فکر نکنم چندان ازش خوشم بیاد

هنوز تموم نشده! بله این بلاییه که من سر فیلمای طولانی میارم؛ تیکه تیکه دیدن!

 

Rosewater

اینم خوب نبود! اندکی گلشیفته داشت و کمی بیشتر از اون شهره آغداشلو، و البته اون ایرانیایای دور و بر شخصیتای اصلی بهتر بودن!

چرا گائل گارسیا برنال رو اینطوری گریم کرده بودن؟ اینکه بیشتر شبیه ا.نجاد خودمون شده بود که! بهع!!

Two broke girls

(series)

:) :)

مکس خیلی باحاله حتی با اینکه خیلی منفی بینه و تقریباً وافع گرا

صداش و حاضر جوابی شو هم غیر از قیافه ش دوست  دارم

کرولاین (بلونده) اولش توی ذوقم زد اما الآن می بینم اونو هم خیلی دوست دارم ^_^

ساده دل، اما باهوش و وفادار به دوستشه

اُ اِم. جی.!!

مَکس اند کرولاین،

آی لااااوووو یووووو :))))))))))))))))

 

Continuum

(series)

بیش از دو سال پیش فصل اولش رو تقریباً تا آخر دیدم. الآن دوباره دارم از اول می بینم تا داستانش بیشتر یادم بیاد و بتونم دو ف صل بعدی رو هم ببینم. داستانش مربوط به آینده س و سفر در زمان و .. این حرفا داره.

این خانوم که توی تصویر هست، عشق منه؛ هم هنرپیشه ش هم شخصیت داستانی ش با تمام ویژگی هاش. بعدش آقای نوجوون سمت چپی رو دوست دارم که انسان تأثیرگذاریه و البته آقای سمت راستی هم که پلیس و انسان خوب و دوست داشتنی ایه ^_^



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از جهاتی آدم دهن بینی ام (نمی دونم دقیقاً تو محدودۀ دهن بینی قرار می گیره یا نه؛ اما بهتره بگم انرژی نقد و نظرها روی من تأثیر میذاره، حتی شده برعکس! بذارید توی همین پرانتز داستانشو خیلی کوتاه و سریع بگم و بیرون پرانتز حرفای مرتبط رو بنویسم: بارها شده یه نفر، حتی فردی غیرحرفه ای/ به شکلی غیر حرفه ای، نویسنده یا هنرمند مورد علاقه م رو نقد کنه و بدش رو بگه و من تحت تأثیرش قرار بگیرم. انگار یک تا چند قدم فاصله یهویی بین من و اون ایجاد میشه و احساس متفاوتی بهش پیدا می کنم. درواقع معمولاً علاقه م بهش از بین نمیره فقط یه احساس جدید دیگه ای هم درکنار علاقه اضافه میشه. این از یه طرف خوبه چون با خیال راحت تر می تونم کارهاشو نقد کنم. حالا مورد برعکس اینه که بازم بارها شده کسایی بهش پیشنهاد کردن فلان اثر هنری رو بخونم/ ببینم و من عمداً این کار رو به تأخیر انداختم. اولش فکر می کردم یه لجبازی ناخودآگاهه اما کم کم فهمیدم هنوز اون اثر منو صدا نکرده!) و این تأثیرپذیری، در مواردی، به شدت عقب رونده میشه.

نمونه ش این که هرچی حرف و حدیث درمورد [ این بشر ] می خونم/ می شنوم، بازم یه تلنگر کافیه تا فیلَم یاد هندستونش بیفته و فوری توی ذهنم رج بزنم کدوم کتاباشو هنوز نخوندم و کدوما رو دوست دارم بازم بخونم و ... یه جریان کشَنده ای همیشه از طرف این فرد در من ایجاد می شه که نمی تونم بی خیالش بشم. به هر حال خیلی چیزای خوب رو بهش مدیونم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٢ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

عادت داشتم هر فیلمی که دیدم درموردش بنویسم.. طی این زنگ تفریح که برای خودم قائل شدم _دیگه داره به یه هفته می کشه_ با دیدن چند فیلم و چند اپیسود سریال های جورواجور، حال و هوایی متفاوت با این سه ماه و خرده ای فبل رو از سر گذروندم. هربار حیرون می موندم گزارششون رو کجا ثبت کنم، یاد اینجا افتادم.

Blue is the warmest color

فیلمی طولانی؛ از هنرپیشۀ اِما خوشم  اومد ولی شخصیتش نه. همچنین هنرپیشۀ اَدل، با اینکه زیبا بود، مطلوب من نبود. شخصیت طفلکی ای هم داشت.

از اون فیلمایی بود که یه بار دیدم بعد پاکش کردم!

 

Little women

یک نسخۀ دوست داشتنی با هنرپیشه هایی خوب.

 

Horns

دلیل اصلی دیدنش بازی دنیل ردکلیف (هری پاتر) در نقش اول بود. فیلمش م خوب بود. اشاره های جالب توجهی داشت ولی فکر کنم از اونایی باشه که اهل فن بگن خیلی قوی و نو نبود. اما من دوسش داشتم.

موقع دیدنش یک صفحه یادداشت برداشتم ولی فرصت مرتب کردنشو ندارم!

 

Blue Jasmine

فکر کنم این از همه شون بهتر باشه تو این لیست؛ گرچه روی بعدی تعصب خاصی دارم.

از وودی آلن، و بازی کیت بلنشت هم خیلی خوب بود.

 

Savannah

درحال حاضر دارم تماشا می کنم و هنوز تموم نشده.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٩ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز بالاخره زنان کوچک رو به پایان رسوندم. تماشای نسخۀ سینمایی نه چندان جدید از داستانی دوست داشتنی، با هنرپیشه هایی دوست داشتنی؛ وینونا رایدر، کریستین بیل، هنرپیشۀ نقش مگی و اِمی که بزرگ شد، و مهم تر از همه گبریل بایرن.

سنّت جدیدم _که همانا تماشای فیلم و انیمیشن در مترو هست_ داره رستگارم می کنه. خب البته، باید مراقب باشم خسته کننده نشه.

وای جو مارچ! اعصابم رو خورد کرد تا همون دقیقۀ پایانی فیلم! چقد از دستش حرص خوردم مخصوصا دو جا. ولی نمی شد بهش حق نداد بالاخره اقتضای چنین شخصیتی، اینطور رفتارها هم هست دیگه.

جدیداً به این نتیجه رسیدم که نویسندگان زن معمولاً ذهنیتی دارن که بالاخره یه جایی در آثارشون اونا رو سوق میده به سمت خلق آخر و عاقبت هایی که یه بار دوستی دور، اونو چیزی تو مایه های «عشق لولیتایی» یا «شخصیت لولیتایی» تعریف کرد. نمی دونم در حوزۀ روان شناختی هم چنین چیزی تعریف شده (البته که شده ولی اسمش؟ لولیتایی؟ دوست دارم بدونم با چه اسمی) و ...

یعنی عشق و علاقۀ دختران کم سن و سال به مردان مسن.. چیزی مثل رابطۀ استاد-شاگردی یا شبیه پدر_دختری. نه اینکه دقیقا نسبت خونی پدر_دختری باشه، از لحاظ مرید و مرادی و اطاعت کردنِ یه سر رابطه میگم.

اِمای جین استین، جو مارچ، امیلی ِ مونتگمری، ...آها! جین ایر، ایزابلا در مقابل هیث کلیف، .. خلق این رابطه بین نویسنده های مدرن تر، محوتر و کمرنگ تره یا گذراست، .. اما انگار توی ناخودآگاه زنها چنین چیزی هست. بالاخره یه طوری نمود پیدا میکنه.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بین کتابهایی که دوران بچگی می خوندم، مجموعه داستان هایی از صادق هدایت بود و بوف کور ش، که البته فهم این یکی برام سخت بود و حضور زن مرده و شب تاریک و پیرمرده و .. منو می ترسوند اما فضاش رو دوست داشتم و دلم برای راوی می سوخت. از ماجرای مارِ ناگ هم خوشم میومد.

بعضی داستان هاش رو بیش از یه بار خوندم و در حد خودم لذت بردم. بیشتر دنبال سیر حوادث رو می گرفتم و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. توی ذهنم تعیین می کردم کدوم شخصیت قهرمان داستانه و همراهش پیش می رفتم.

از همون اول هم از داستانهای تلخ و تیره خوشم نمیومد، اما کارهای هدایت جذبم می کردن. گاهی یه چیزی درونشون بود که با بخشی از ذهنم و احساسم ارتباط برقرار می کرد؛ از تنهایی اون سگ ولگرد گرفته تا راوی داستانی که دربارۀ یه سفر زیارتی و حلالیت گرفتن و .. بود یا حتی اونی که توی داستان محلل سرش کلاه رفته بود.

عجیبه ولی شرایط اون دوره زندگی م طوری بود که احساس می کردم در مرز مغبون شدن قرار دارم ولی خب عملکردم و دیدم به اطراف، با اون شخصیتها که تقریبا به آخر خط رسیده بودن فرق داشت. حتما چون اونا مث من از یه طرف دیگه داستانای عزیز نسین نمی خوندن!!

وقتی کتاب خودکشیِ صادق هدایت رو خوندم خیلی دپرس شدم. البته فکر کنم می دونستم فوت کرده چون همیشه پشت این کتابای جیبی امیرکبیر تصویری از هدایت و متنی بود که اینطور بهش اشاره می کرد:

«چون سایه ای در میان ما زیست و چون سایه ای از میان ما رفت»..

یه همچین چیزی! حداقل درمورد واژۀ «سایه» مطمئنم!

خیلی بعدتر کتابی از م. فرزاد دربارۀ زندگی هدایت خوندم و بیشتر ازش خوشم اومد.

به هرحال، چیزی بوده در آثارش که همیشه ملموس بوده باشه. تا همین حالا هم همۀ آثارش رو نخوندم. همیشه گوشۀ ذهنم چیزی میگه که باید فرصتی مهیا کنم برای خوندن همۀ آثارش و نقدهای خوب و منصفانه بر اونها. هیچ وقت سعی نکردم درمورد شخصیت و سبک زندگی ش وعقاید شخصی ش نظر خاصی داشته و باشم و به عبارتی قضاوت کنم، با اینکه خیلی وقتها برام عجیب بوده. اما آثارش، شکی ندارم که از خیلی جهات مهم هستن و نباید نگاه یک سویه ای به اونها داشت.

_ این متن از اونجا به نوشتن دراومد، که چهارشنبۀ گذشته دو صاحبنظر درمورد هدایت نظر دادن:

اولی، منصفانه، آثارش رو ستود و اشاره کرد که با همۀ خوبی هاش، زبان فارسی ضعیفی داشته. اینو موافقم چون در همون حد اندک که ازش خوندم، خاطرم هست نثر و زبان فصیح و قوی ای وجود نداشته.

دومی هم به گونه ای به هدایت تاخت و نوشته ها _و بیشتر اندیشه ها_ ی اون رو از سر شکم سیری دونست.

خب من به نظر شخصی افراد کار ندارم! هرکسی بهرۀ خودش رو می بره. ولی دوست داشتم یادم بمونه در مسیر کتاب خوندن و تجربۀ دنیاهای متفاوت و به دست آوردن دیدی که الآن دارم، مدیون چه کسایی هستم.



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۱ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت پیش که هوس بافتنی و به خصوص قلاب بافی کرده بودم، انقد سراغش نرفتم و کارای دیگه پیش اومد که حالام شد این!

که سرم آدم به قدری شلوغ بشه که واقعا بترسه به همچین چیزی فکر کنه؛ از طرفی انقد سوژه و شوق و .. برای بافتن باشه که نشه کنترلش کرد! یه خانوم هنرمند هم یه شال سادۀ زیبا بافته باشه و قند توی دل آدم آب بشه، ... وااای!

البته نمیشه بیکار نشست؛ هفتۀ پیش شال هدیۀ دوستمو تموم کردم و شال خودم هم نصفه روی دستمه که معمولا شبی چند ردیف در خدمتش هستم. پروژۀ نیمه کاره هم زیاد دارم باید اول اونا رو تموم کنم.

بالاخره خوندن «دختر بخت» با لِک و لِک و هِن و هِن تموم شد. در حدی که شب آخر فقط 2 ص خوندم! هفته پیش که می رفتم  دیدن دوستم، یه مجموعه داستان از مارکزش دستم بود که توی راه خوندم. خیلی دوستش داشتم. برای همین این هفته برای توی مسیر مجموعه داستان مارکز خودمو برداشتم. اینم جالبه: «پرندگان مرده» با ترجمۀ احمد گلشیری. اما اون یکی بیشتر بهم چسبید!

«تیستوی سبزانگشتی» هم نصفه هست. خیلی لطیف و دوست  داشتنیه ولی خب حس می کنم غمگینه.

فکر کنم ما آدما اگه هر روزمون هم دوتا یا حتی ده تا بشه، بازم عقبیم. هم سوداهای زیادی در سرمون می پروریم هم اگه راست می گیم باید از همین وقت قانونی خودمون درست استفاده کنیم!!

آها! آلبوم «بیداد» استاد شجریان هم مهمون والامقام این روزهاست. آدم هرچی گوش کنه سیر نمیشه <3



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۸/۱۸ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اواخر فروردین سال گذشته که با دوست آن موقع تازه-دیده ام قرار رفتن به «کتاب ایران» را گذاشتیم، فکر می کردم خیلی دست پر بر می گردم. البته دست پر برگشتم و شاید همان موقع چیزکی هم درموردش نوشته باشم، اما مثل همیشه واقعیت با تصورات من فرق داشت.

یکی از اتفاق های خوب آن روز، نگذشتن از کتاب دختر بخت از ایزابل آلندۀ عزیزم بود با ترجمۀ جناب امرایی. باوجود حرف و حدیث های سالهای اخیر درمورد این مترجم گرامی، تقریباً همیشه مایل بودم اثری با قلم ایشان را بخوانم چون به نظرم در نوشتارشان صاحب سبک هستند. متن و انتخاب کلماتشان مختص خود ایشان هست انگار، و خواندن آثار آمریکای لاتین را برای من دوست داشتنی می کند. خلاصۀ حسم نسبت به نثر ایشان این تصویر است که گویا شوالیه ای بی ادعا، با شنلی تیره در دستی شمشیر و در دستی گلهای وحشی صحرایی، بر آستانه ایستاده باشد تا دنیا را با نگاه و سکوت خود برایت تعریف کند.

خب از آنجا که بخت یار من بود و کتاب نخواندۀ دیگری از نویسندۀ محبوبم در کتاب خانه داشتم، دیروز توانستم بیش از 50 صفحه لذت خواندن و موج سواری روی واژه های ایزابل عزیز را تجربه کنم! این که بیش از یک سال این کتاب تنها چند نفس با من فاصله داشته و دست دراز نکردم برش دارم و بخوانمش، به همان ماجرای شگفت انگیز صدا کردن کتابها برای خوانده شدن بر می گردد؛ انگار میوه ای که در پس برگهای درختی از زود چیده شدن محفوظ مانده و وقتش که برسد خودش را در دامان خواننده می اندازد تا مؤید اثبات جاذبۀ جدیدی باشد.

و این که آقای امرایی با قلم مردانه  _و بیشتر اوقات به زعم من خشن_ شون توانستند در ترجمۀ این اثر زنانه هم موفق باشند. البته نصف جاذبه متعلق به سحر قلم شهرزاد امریکای لاتین است که میشه مردها و زنها پا به پای هم در آثارش حضور دارند؛ عین خود زندگی.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٧ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پارسال همین موقع ها یکی از کتابای ایزابل آلنده رو میخوندم به اسم «زورو».

1_ راستش یه چند سالی بود می دیدم یهویی جوّ ترجمه و چاپ کتابای ایشون زیاد شده، خوشم نیومد. هر مترجمی برداشته یه سری کتاباشو ترجمه کرده؛ آدم نمی دونه کدومو بگیره بخونه، در ضمن بعضی کتاباش رو هم مترجم های خوب ترجمه نکردن.. برای همین حس می کردم ممکنه دیگه از کتاباش لذت نبرم. هرچند از بچگی عاشق «زورو» و نقاب تیره ش و به خصوص شنلش بودم؛ فکر می کردم احتمال داره این، کتاب لوس نچسبی باشه که چهرۀ قهرمان محبوب منو مخدوش کنه. ( خدا منو ببخشه، گاهی حس می کردم ایزابل که یهو کتاباش ریخته توی بازار، جو بازار گرمی و فروش زیاد و ..برش داشته نه اینکه کیفیت کتاباش خوب باشه).

2_ از یه طرف همون پارسال که بعد از سالها دوباره عضو کتابخونه شدم، با خودم قرار گذاشتم هرکتابی که خیلی خوب بود و واقعا خوشم اومد بخرمش. برعکس، هی از کتابا خوشم اومد، بعضیاشونم تهیه کردم آرزو به دل نمونم. دوتاشون همین کتابای ایزابل آلنده هستن که از این کتابخونه برداشتم و خوندم.

یکی از نکاتی که موقع خوندن این کتاب خیلی برام جالب بود، این بود که دیه گو (همون زورو ) دوران بچگی ش همراه دوست صمیمیش برناردو، مدام با سرخپوستها در ارتباط بودن ( به خاطر رگ و ریشه شون. دیه گو مادرش سرخپوست بوده و مادربزرگش هم _«جغد سفید»_ رئیس و درمانگر قبیله ). مامانبزرگش به اینا درس هایی یاد داد که بعدها خیلی به دردشون خورد. یکی از درسهاشون توی غارها و تجربۀ کشف و فهم غار بود. اون موقع حس خوبی داشتم ؛ چون از مکان هایی مث غار و تونل می ترسم، خیلی خوشم اومد شجاعت به خرج بدم و با اون دید وارد غاری بشم و کشفش کنم.

3_ «زورو» رو محمدعلی مهمان نوازان ترجمه کرده ( به نظرم تنها ایشون این کتابو به فارسی برگردونده) و «اینس، جان من» رو با ترجمۀ زهرا رهبانی خوندم. از روی متن اسپانیایی برگردان شده ولی به نظر من چندان روان و جذاب نبود. برای همین امسال این کتابو هم با ترجمۀ محمدعلی مهمان نوازان خریدم. چون ترجمه ش از «زورو» معقول و خوب بود.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/٤ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از کتابای امسال نمایشگاه ننوشتم!

تا حالا.. چون همچنان بهانۀ کتابی خفنی برای نمایشگاه رفتن نداشتم. آخرین بار که رفتم و دست پر پر هم برگشتم، همون دفعه ای بود که پرکلاغی جونم رو دیدم قلب

یکی از دلایل مهم نرفتنم تا امسال، این بود که به نسبت، کتاب نخونده زیاد دارم. در ضمن باز هم تکراز می کنم قرار گذاشتم از کتابخونه ها کتاب بگیرم؛ اگه چیزی خیلی دندون گیر، به درد من بخور و لازم و واجب بود تهیه ش کنم، حالا چه از نمایشگاه سال بعدش ، چه از غیر اون.

امسال هم به بهانۀ دیدن دوتا از دوستام رفتم. رفتن آسون بود و برگشتن مشکل!!

ولی دفعۀ دومش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و چندتا کتاب گرفتم که لیستش اینجاس:

_ مردی که شبیه خود نیست (دربارۀ احمدرضا احمدی) ؛ نشر ثالث / از این سری، قبلاً سه تا دیگه گرفته بودم که گفتگوهایی با لیلی گلستان، مهدی غبرایی و ضیاء موحد هستن. از خوندنشون خیلی خوشم اومد. احتمالا! بعدیشو دربارۀ شمس لنگرودی می گیرم.

_ رؤیای تب آلود؛ جِـی. آر. آر. مارتین؛ میلاد فشتمی؛ نشر بهنام.

این مارتین همون مارتین معروف؛ نویسندۀ رمان بلند «نغمۀ یخ و آتش» هست که سریالش به اسم «Game of thrones» داره پخش می شه.

_ اقیانوس انتهای جاده؛ نیل گیمن؛ فرزاد فربد؛ انتشارات پریان.

این آخرین کتابی بود که خریدم. از شانس خوبم اون موقع آقای فربد در غرفه حاضر بودن و کتابو برام امضا کردن از خود راضی

_ سه تا کتاب از انتشارات نگاه :

__ مجموعه داستان پرندگان مرده؛ گابریل گارسیا مارکز؛ احمد گلشیری.

__ طوفان در مرداب؛ لئوناردو شیاشا؛ مهدی سحابی.

__ هر اتاقی مرکز جهان است (گفتگوهایی با اهل قلم).

.. بله، همینا!

دوست داشتم از دکتر شفیعی و نشر سخن، و از لوئیس لوری هم کتاب بگیرم ولی نشد.

*از آهنگ محسن نامجو



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعد از دو سال وقفه، بالاخره جلد چهارم سری کتابهای «آن شرلی» که به فارسی ترجمه شده ن* رو پیدا کردم و از کتابخونه امانت گرفتم. با توجه به این که داستان پرطرفداریه، طبیعیه که هربار سراغش می رفتم ، اون جلدی که می خواستم نبود. بعضی اوقات هم حس آن شرلی خوندن نداشتم و اصلا سراغش نمی رفتم. نمی دونم هروقت بخوام بقیه شو بخونم، بازم احتمال داره توی انتظار بمونم یا نه. مث یه بازی شانسی تقریباً هیجان انگیز می مونه .

طبق معمول از همون اولش با توصیف هاش گفت انگیز و رشک برانگیز مونتگمری از زادگاهش شروع میشه و با شیطنت های ناخواسته و نگاه خارق العادۀ آنی به زندگی.

در نامه ش برای گیلبرت می نویسه:

«باور کن من هم دلیل انتخاب اسم Spook (ارواح) را برای این جاده نفهمیدم. حتی یک بار هم از Rebecca Dew پرسیدم، ولی او فقط گفت که اسم اینجا از اول، جادۀ اسپوک بوده و از سال ها پیش افسانه هایی درمورد ارواحش می گفته اند..

هوا تاریک و روشن است. به نظر تو کلمۀ «تاریک و روشن» قشنگ تر از گرگ و میش نیست؟ من که این کلمه را بیشتر دوست دارم چون مخملی، نرم و .. و .. تاریک و روشن است. من در طول روز، متعلق به این نیایم و در طول شب متعلق به خواب و آن دنیا. ولی در هوای تاریک و روشن از هر دو جهان آزادم و فقط به خودم و تو متعلقم.. » فصل اول

_ با این حرفش موافقم؛ لحظات گرگ و میش یا به قول آنی تاریک - روشن، وقتهای خاصی در روز هستن. الهام بخش و پر انرژی به نظر می رسن. انجام دادن خیلی کارها می چسبه به آدم مخصوصا در سکوت و فضایی متعلق به خود. حتی می گن مناسب ترین لحظات برای احضار ارواح هست (به خصوص دم غروب) .

 

* آنی شرلی در ویندی پاپلرز؛ ال. ام. مونتگمری؛ ترجمه سارا قدیانی؛ انتشارات قدیانی.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۳/۳/۱۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز برای تعویض کتابا رفتم کتابخونه. یه کتاب آمریکای لاتینی رو تمدید کردم و «سرگذشت آروتور گوردون پیم»* رو ، دوسوم خونده، برگردوندم. الآن شرایط خوندن ادامۀ توصیفاتش از اون ماجرای خاص رو ندارم.

این روزا قدری به سمت کتابای نخوندۀ خودم کشیده میشم؛ یه جلد کتاب از ایزابل جان دارم که گذاشتمش توی آب نمک و حس می کنم خوندنش انرژی بیشتری بهم میده، کلی کتاب PDF هست که باید یه جوری با خوندنشون کنار بیام و عادت خوندن کاغذی رو از شکل تعصب ناخودآگاهش دربیارم. و...

اما طبق معمول که دلم نمیاد دست خالی برگردم، « دلتنگی های .. » سلینجر رو برداشتم. منتها بارکد کتاب مشکل داشت و نتونستم فعلاً بگیرمش. برای همین « جنگل وارونه » و « تیرهای سقف... » از همین نویسنده رو گرفتم . «جنگل وارونه» یه کتاب کم حجم ِ که بدون ته نوشتش، 82 ص هست. برای همین از ظهر تا عصر خوندمش. یه پاراگراف هم از «تیرهای سقف.. » خوندم که فهمیدم درمورد خونوادۀ فرَنی هست. اولش ترغیب شده بودم همونو شروع کنم ولی بالاخره این کتاب کوچولو پیروز شد و سر قولش هم موند و زود تموم شد.

پست بعدی هم درمورد همین کتابه.

* نوشتۀ ادگار الن پو



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

 

جناب دورنمات / جناب اشمیت

هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !

فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.

باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.

شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« آن جغد چنان خوب صدای ترامپکین (دورف) را تقلید کرد که شلیک خندۀ جغدها از هرسو به گوش رسید. بچه ها متوجه شدند که نارنیایی ها به ترامپکین همان احساسی را دارند که بچه ها در مدرسه به برخی از معلم ها دارند؛ که زود عصبانی می شوند، معلم هایی که هم بچه ها را می ترسانند هم به خنده می اندازند و هیچ کس واقعا از آنها بدش نمی آید.» ص 50

"صندلی نقره ای" از سری ماجراهای نارنیا ؛ ترجمه محمد شمس

_ خوندن ماجراهای نارنیا، بین کتابای دیگه و انجام کارای دیگه، همچنان ادامه داره. 4تا کتاب ( خواهرزادۀ جادوگر / شیر، جادوگر و گنجه/ اسب و پسرکش / شاهزاده کاسپین ) رو خوندم و نوبت «کشتی سپیده پیما» بود اما پیداش نکردم. البته فکر کنم دانلودش کردم ولی خب نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست .. اینطوری درهم خوندنش هم برام جالبه چون واقعا اتفاق خاصی نمیفته.

_ توصیف های لوئیس توی این کتابا و تشبیه هاش رو خیلی دوست دارم. درسته که داستاناش خیلی بچه گانه س و حتی درحد بچه ها زیاد پیچیده نیست اما اصول روایت و شخصیت پردازی و گره افکنی که در حد داستان رعایت شده ، آدم رو ترغیب میکنه. توی این سن و سال هم از خوندنش پشیمون نیستم.

_ 4تای قبلی رو با ترجمۀ پیمان اسماعیلیان (انتشارات قدیانی) خوندم، این یکی کار محمد شمس (نشر پنجره) هست. به نظرم هردو تا حد زیادی موفق بودن. خب، تا اینجا 4تا مترجم کتابای نارنیا رو کار کرده ن. البته نمی دونم آرش حجازی و نشر کاروان هم همۀ کتابای نارنیا رو ترجمه و چاپ کردن یا نه. دوست دارم با اون ترجمه هم بخونم.

_ بین ماجراهای نارنیا، این تصویر بیش از همه روی من تاثیر میذاره، لحظه ای که اولین بار وارد نارنیا میشی و اون تیر چراغ برق، که ممکنه خیلیا متوجه نشن چرا اونجاس و چی ش به نارنیا می خوره، ولی مای خواننده می دونیم !

گذشتن بچه ها از دیوارۀ ته کمد و حس کردن نارنیا زیر پاهاشون خیلی ساده و قشنگ توصیف شده و برخلاف انتظارم منو واقعا سحر کرد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیا پر از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست ، اینو همه می دونیم اما بعضی از دست دادن ها به طرز متفاوتی ناعادلانه و تاثیرگذار هستند.

دقیقاً دارم به «ازدست دادن» هایی مثل اونچه نصیب «زه زه» شد اشاره می کنم ؛ درخت پرتقال عزیزش و پرتغالی ش.

از یه زمانی به بعد بهم ثابت شد توی دسته بندی های زندگی م ، آدم هایی هستن که در حلقۀ خاص پرتغالی هام قرار می گیرن، برام پرتغالی میشن. نمی تونم بگم از لحاظ شباهت ظاهری ، یا اینکه در کنار باقی خصوصیات اصلی، ظاهر هم اهمیت داشته باشه _ چون بهترین پرتغالی از لحاظ ظاهر، داود رشیدی در فیلم «بی بی چلچله» بوده؛ حتی بهتر از این پیرمرده که توی جدیدترین نسخۀ فیلمش بازی کرده.

بهتره به جای «پرتغالی» دیگه بگم «پورتوگا» ، همون که زه زه گاهی می گفت.

اولین کسی که بی برو برگرد برام پورتوگا شد؛ خسرو شکیبایی بود. به خصوص بعد از چندبار دیدن فیلم «شکار». کنار اومدن با مردن اینجور آدمها برام خیلی سخته؛ شاید چون ناخودآگاه از دست رفتن یک بارۀ خود پورتوگای زه زه رو تداعی می کنه

از این آدمها بازم بودن / هستن . حتی احتمال داره خنده دار باشه ولی پاکو دِ لوسیا هم برای من پورتوگا بود؛ با اون چهرۀ خاصش و حس «مائسترویی» که درش وجود داشت..

از وقتی کتاب «بخشنده» رو خوندم، شخصیت بخشنده هم برام تبدیل به پورتوگا شده.

برای همین ته داستان رو اینطوری جمعش کردم که : یوناس بر می گرده و بخشنده رو از اون مجموعه بیرون می بره. حتی خودم هم نقش یوناس رو بازی کرم. حالا اینجای ماجرا از اینکه  کتاب تموم شده غمگینم، انگار پورتوگای جدیدم رو لای برگه های کاغذ جا گذاشته باشم .. اینم حکایت منه دیگه



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 « آدم هاى عجیب و غریب مارکزى. دکترى که تنها غذایش جوشیده همان «علفى است که خر مى خورد.» کشیشى که همه او را توله سگ صدا مى زنند و اسم دیگرى براى او وجود ندارد و چهار سرخ پوست گواخیرویى که همه جا مثل شبح حضورى فراگیر اما پنهان در داستان دارند. جغرافیاى داستان «توفان برگ» را مجموعه اى از همین آدم ها تشکیل مى دهد. جغرافیاى آب هاى شور و هواى دم کرده: جغرافیاى مجمع الجزایرى مارکز که بر کاغذى پوستى طراحى شده و هیچ نسبتى با درک نشنال جئوگرافیکى ما ندارد. بى خبر از راه رسیده، در شیشه دربسته اى بر آب هاى لاجوردى و آرام به ساحل نشسته درست وقتى که در انتظار پستچى بودیم تا شماره جدید نشنال جئوگرافى را به دستمان دهد. نقشه اى است ابتدایى، بر پوستى کهنه طراحى شده و قدمتى باستانى دارد؛ نقشه گنج، مجمع الجزایر تنهایى و تک افتادگى، نقشه ماکوندو. شهرى که مارکز براى ما مى سازد، وجود خارجى ندارد اما آنچه ما را با آدم هایش همراه مى کند، هراس چسبناکى است که در مواجهه با این آدم ها (آدم هاى بسیار دور و چنین نزدیک) حس مى کنیم و این هول غلیظ، این باران کبود رنگ ساحلى تا آنجا پیش مى رود و همراه مى سازدمان که به ناگاه در مى یابیم یکى از همان آدم ها شده ایم...»



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پاکو دِ لوسیا ی عزیز هم دو روز پیش از دنیا رفت.

مثل معجونی که توی دست گرفتم و غبار اندوه رو از روی اون پس میزنم اما تلاش من کافی نیست..

حالا نه که خیلی پاکو گوش می کردم!

ولی یه جای قلبم جاش محفوظ بود/هست.. با اون نتهایی که اجرا می کرد

پاکو ی جوان


Francisco Gustavo Sánchez Gomes

(21 December 1947 – 25 February 2014)

known as Paco de Lucía



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     یکی دو ماه پیش که بین قفسۀ کتابای کتابخونه سرگردون مونده بودم دیگه چی بردارم که کمی متفاوت باشه ، چشمم به کتاب « پرنیان و پسرک » افتاد و توضیحات پشت جلدش توجهمو جلب کرد. با خودم گفتم « خب اگه خیلی بچه گونه بود و کلاً خوشم نیومد نمی خونمش ».

     دوتا از کتابام رو داشتم تموم می کردم و یه روز صبح قرار بود جایی برم _ یه کار اداری و دفتری _ که به احتمال زیاد ممکن بود چند ساعت بیکار ( درواقع علّاف ) باشم . یه کتاب کوچک نخونده و متفاوت می خواستم و همینو با خودم برداشتم . طی اون ساعتها که بیکار نشسته بودم خوندمش و واقعا ازش خوشم اومد . یه موضوع خاص جدید داشت تقریبا که دوست دارم جداگانه درموردش بنویسم .

     از نویسنده خوشم اومد و یه جستجوی کوچک کردم . متوجه شدم :

1_ برخلاف تصور اولیه م از اسمش (lois lowry ) ایشون یه خانومه :)

2_ کتابهای دیگه ش هم مشهور و مطرحه . توی صفحات اول یکی شون نوشته شده :

« ایشون تا به حال دوبار جایزۀ نیوبری را به خود اختصاص داده و بیش از سیزده کتاب برای خواننده های جوان نوشته که همگی مورد استقبال بسیاری قرار گرفته اند ».

3_ گویامهم ترین اثرش  کتاب « بخشنده » است که خودش  بخش اول یه « سه گانه » هست . دومی ش هم با نام « در جستجوی آبی ها » ترجمه شده . این دوتا رو امانت گرفتم و هروقت خوندم درموردشون بیشتر می نویسم .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نتیجۀ تحقیقات دیروزم / یه کم طولانیه ، گفتم شاید به درد کسایی که علاقه دارن بخوره


« ادبیات فانتزی ؛ نویسندگان »
نگاهی به زندگی سـی. اس. لوئیـس C. S. Lewis


« ماجراهای نارنیا را که می خوانید، بگذارید شما را نیز به جایی ببرد که خوب می شناسیدش و آن را در ذهنتان نگه دارید. زمانهایی خواهد رسید که نیاز دارید به نارنیای خودتان بازگردید و مهربانی و آسایش این سرزمین سحرآمیز را جستجو کنید؛ وقتی آن را پیدا کردید، اصلان را در انتظار خود خواهید یافت. »

___( داگلاس گریشام، پسرخوانده سی. اس. لوئیس )


کلایو استیپلز لوئیس Clive Staples Lewis
29 نوامبر 1898 - 22 نوامبر 1963
او زادۀ بلفاست ( مرکز ایرلند شمالی ) از فانتزی نویسان برجستۀ قرن بیستم است که بیشتر به خاطر آفرینش « سری ماجراهای نارنیا »/ The Chronicles of Narnia شهرت دارد . از همان کودکی سخت به مطالعه علاقه داشت و کتاب محبوب کودکی هایش « جزیرة گنج» نوشتة رابرت لوئی استیونسن بود . او خیلی زود شروع به نوشتن کرد. در سال ۱۹۱۳ با کشف استعداد فوق العاده اش، بورسی برای تحصیل در کالج مالورن به او دادند، اما از آن کالج خوشش نیامد و آنجا را ترک کرد و بعد توانست برای تحصیل در دانشگاه آکسفورد بورس بگیرد. پس از اتمام جنگ، دانشگاه را به پایان رساند و به تدریس در دانشگاه‌ها پرداخت. در سال ۱۹۱۸ مجموعه اشعارش « روان ها در اسارت » را منتشر کرد و سپس برای تحصیل فلسفه و ادبیات به دانشگاه رفت. در سال ۱۹۲۵ استادیار دانشگاه ماگدالن شد و کمی بعد او را به عنوان سخنرانی عالی و استادی بی نظیر شناختند.
او که تا پس از جنگ جهانی دوم به تدریس در آکسفورد مشغول بود ، در سال ۱۹۵۴ به عنوان استاد کرسی انگلستان قرون وسطا و رنسانس در دانشگاه کمبریج برگزیده شد . وی غیر از نویسندگی ، به عنوان منتقد و پژوهشگر ادبی نیز شهرت داشت و آثار متنوعی در زمینۀ ادبیات و داستانهای فانتزی ، شعر ، الهیات مسیحی و ادبیات قرون وُسطی و رنسانس به جای گذاشته است . نخستین اثرش به نام «دیمر» / Dymer در سال ۱۹۲۶ منتشر شد که داستانی منظوم، آرمان‌گرا و سرشار از طنز است.
لوئیس در دوره های مختلف زندگی متحمل رنج و سختی هایی شد ؛ در چهار سالگی که یک ماشین سگش Jacksie را زیر گرفت و کشت ، تا مدتها به نامی غیر از Jacksie پاسخ نمی داد تا اینکه اندک اندک نام Jack را برای خود برگزید و تا آخر عمر نزدیکان و دوستانش او را به این نام می شناختند . سپس فوت والدین و برادرش پیش از نُه سالگی بود که به عنوان فاجعه ای ، امنیت و شادمانی دوران کودکی اش را نابود کرد و کارش را به مدارس شبانه روزی کشاند. موارد دیگر مجروح شدن در جنگ جهانی اول و از دست دادن همسرش بر اثر سرطان _ یعنی همان بیماری که مادرش را از او گرفت _ بود که این حادثۀ ناگوار حتی پیش از ازدواجشان آغاز شده بود .
یکی از نقاط عطف زندگی این نویسنده آشنایی و همراهی اش با نویسندۀ بزرگ دیگر «تالکین» محسوب می شود . لوئیس که در 13 سالگی مذهب و خدا باوری را کنار گذاشته بود و بیشتر به اساطیر و علوم خُفیه روی آورده بود ، دو سال پیش از آشنایی با تالکین و در 1929 دچار تحول در عقایدش شده ، خداباور شده بود ، پس از آشنایی با تالکین _ که کاتولیکی متعصب بود _ به مسیحیت گروید . این دو دوستانی صمیمی محسوب می شدند و در این دوره از زندگی شان استاد دانشکدۀ ادبیان انگلیسی آکسفورد ، و نیز عضو گروهی غیر رسمی در زمینۀ نویسندگی بودند به نام « درون جوشان »The Inklings . بازگشت لوئیس به دین و ایمان عمیقش به مذهب کاتولیک در آثارش نمود روشنی دارد. تالکین در آن زمان سرگرم نوشتن « هابیت » بود .. لوئیس هم که از خلق دنیایی تازه خوشش آمده، سعی کرد در فانتزی نویسی، طبع آزمایی کند. « بیرون سیارۀ خاموش » (Out of the Silent Planet / (1938 آغاز راهی بود که عمدة شهرت سی. اس. لوئیس، مدیون آن است .
لوئیس در 1956 با نویسنده ای امریکایی به نام جوی دیویدمن گرشام Joy Davidman Gresham مکاتبه داشت . جوی که یهودی الاصل بود، مانند لوئیس از بی ایمانی به مسیحیت گرویده بود. او پس از جدایی از همسرش، به همراه دو پسرش دیوید و داگلاس به انگستان سفر کرد. لوییس به خاطر کمک به او، حاضر شد ازدواجی فرمایشی با او بکند تا جوی بتواند اجازه اقامت در انگلستان را بگیرد. کمی بعد تشخیص دادند که جوی سرطان استخوان پیشرفته دارد و همزمان رابطه جک و جوی به حدی عمیق و عاشقانه شد که تصمیم گرفتند واقعا ازدواج کنند . در این زمان در حالی جوی در بیمارستان بستری بود.
سرطان جوی سرانجام در سال ۱۹۶۰ او را به کام مرگ فرستاد. این مرگ تأثیر بسیار عمیقی بر لوئیس گذاشت و در کتاب مشاهده یک دریغ این تجربه را منعکس کرد. پس از مرگ جوی، لوییس دو پسر او را بزرگ کرد.
سی اس لوئیس از ۱۹۶۱ درگیر بیماری التهاب کلیه شد و همین بیماری سرانجام در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳( در سن 65 سالگی ) او را از پا درآورد. وی چندماه پیش از درگذشتش از شغل خود در کمبریج استعفا داده بود . او دقیقا در همان روز و سالی از دنیا رفت که آلدوس هاکسلی (نویسنده) و جان اف. کندی ( رئیس جمهور آمریکا ) از دنیا رفتند.
گور سی اس لوئیس در کلیسای تثلیث مقدس در هدینگتون آکسفورد است.
شهرت او بیش‌تر به سبب خلق مجموعه کودک و نوجوان «ماجراهای نارنیا» ست که در آن حیوانات سخن می‌گویند. این مجموعه به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات نوجوان و مشهورترین اثر نویسنده‌اش شناخته می‌شود .

آثار :
* داستانی:
بازگشت زائر (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: خروج از سیاره خاموش (۱۹۳۳)
سه گانه فضا: پرلاندرا (سفر به ونوس) (۱۹۳۸)
سه گانه فضا: قدرت هولناک سوم (۱۹۴۶)
طلاق بزرگ (۱۹۴۵)
سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و گنجه (۱۹۵۰)
سرگذشت نارنیا: شهزاده کاسپین (۱۹۵۱)
سرگذشت نارنیا: سفر کشتی سپیده پیما (۱۹۵۲)
سرگذشت نارنیا: صندلی نقره ای (۱۹۵۳)
سرگذشت نارنیا: اسب و پسرکش (۱۹۵۴)
سرگذشت نارنیا: خواهرزاده جادوگر (۱۹۵۵)
سرگذشت نارنیا: واپسین نبرد (۱۹۵۶)
تا زمانی که چهره ای داشته باشیم (۱۹۵۶)
نامه هایی به ملکوم (۱۹۶۴)
برج تاریک (۱۹۷۷)
باکسن (۱۹۸۵)
* غیرداستانی
تمثیل عشق: مطالعه ای بر سنت های قرون وسطا (۱۹۶۳)
بازتوانی (۱۹۳۹)
کفر شخصی (۱۹۳۹)
مسئله‌ی درد و رنج
مقدمه ای بر بهشت گمشده میلتون
نابودی انسان
فراتر از شخصیت
معجزات: مطالعه ای مقدماتی (۱۹۴۷)
پیچش آرتوری (۱۹۴۸)
مسیحیت صِرف (۱۹۵۲)
ادبیات انگلیسی در قرن شانزدهم (۱۹۵۴)
نویسندگان بزرگ بریتانیا (۱۹۵۴)
شگفت زده از شعف (خاطرات جوانی) (۱۹۵۵)
تآملاتی بر مزامیر (۱۹۵۸)
چهار عشق (۱۹۶۰)
مطالعاتی بر کلام (۱۹۶۰)
تجربه ای در نقد ادبی (۱۹۶۰)
مشاهده یک دریغ (۱۹۶۱) (نخست با نام مستعار ان دبلیو کلارک منتشر شد)
آن ها مقاله خواستند (۱۹۶۲)
نیایش (۱۹۶۴)
تصویری منسوخ: مقدمه ای بر ادبیات قرون وسطی و رنسانس (۱۹۶۴)
از جهان های دیگر (۱۹۸۲)
جاده‌ی پیش روی من (خاطرات روزانه) (۱۹۹۳)
شعر :
ارواح اسیر (۱۹۱۹)
دایمر (۱۹۲۶)
اشعار روایی (۱۹۶۹)
مجموعه اشعار (۱۹۹۴)



* منابع :
http://narnia.wikia.com/wiki/C.S._Lewis
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=177&CategoryId=6
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C._%D8%A7%D8%B3._%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%B3
http://en.wikipedia.org/wiki/C._S._Lewis
http://narnia-land.blogfa.com
http://fa.wikipedia.org
http://narnia-fans.blogsky.com
http://wiki.fantasy.ir
http://book20.parsiblog.com



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

همیشه دوست داشتم یه زمانی بیاد و جا باز بشه بتونم کتابای « نارنیا » رو بخونم . الآن وسط جلد سوم هستم . تازه دیروز فهمیدم این کتابا ، به ترتیبی که من دارم می خونم ، نباید خونده بشن . البته اگه بخواهیم تاریخ نوشته شدن کتابا رو مدّنظر قرار بدیم و سفارش کسی که نارنیاباز هست ( تو یه وبلاگ مرتبط خوندم ترتیب شو )

اما این انتشاراتی که من دارم کارشو می خونم اینطوری 4تا کتابو چیده ور دل همدیگه . منم زیاد ناراضی نیستم . ی جورایی درهم ریخته انگار دارم می خونمشون . درضمن ، نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست . میشه هرکتابی رو جدا و بدون توجه به بقیه برداشت و خوند .

از اونجایی که نویسنده _ سی. اس. لوئیس _ هم مث جناب تالکین مسیحی دوآتیشه س ، این کتابا یه جورایی نمادهای مذهبی دارن. آدم وقتی می خوندشون انگار بعضی اشاره ها رو متوجه میشه ؛ اصلان ، نارنیا ، ملکه ، ..

اینم ویکی نارنیا ، باید مث ویکی های دیگه که قبلا پیدا کرده بودم سرزمین جالبی برای گشت و گذار باشه . بهانه ای هم هست برای آشنا شدن با اصطلاح های لوئیسی و بعضی اسم های اسطوره ای .

اینم در راستای عشق زنجبیلی من و پرکلاغی جون از خود راضی



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٤ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« همنــام » / The Namesake ؛ نوشتۀ جومپا لاهیری

رمان فوق العاده ای که در ماههای اخیر خوندمش و خیلی روی من تاثیر گذاشته ؛ طوری که هرچند وقت یه بار مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم به بخش های از اون فکر می کنم . جز دو اثر چیز دیگه ای ازلاهیری نخوندم . « The lowland » ش هم با ترجمۀ [امیرمهدی حقیقت] گویا به زودی روانۀ بازار میشه . با این حال لاهیری رو می تونم از روی همین رمان و تنها یه مجموعۀ داستان _ « مترجم دردها » / « ترجمان دردها » _ که 9 سال پیش خوندم ، به راحتی قضاوت کنم . از نویسنده های محبوبمه که به جزئیات و احساسات پیچیده می پردازه و به خوبی و با تسلط شرحشون میده .

از بی ریشگی یا سست ریشگی مهاجران و فرزندانشون گرفته تا ناسازی های شخصیت ها با درون خودشون . به نظرم « همنام » بیش از یک شخصیت محوری داره و همین خوندنش رو جالب تر می کنه . « گوگول » پسری هندی هست که در امریکا متولد شده و غیر از سفرهای سالانۀ کودکی به هند و پدر و مادر و آشنایان هندی ش وابستگی دیگه ای با این کشور نداره . از طرفی به راحتی و چشم بسته هم نمی تونه با امریکا و مردمش کنار بیاد . بین برزخی مونده که خودش هم در به وجود آوردنش سهم داشته .

پدر و مادر گوگول و درگیری های ذهنی شون هم بخش های قابل توجهی از کتاب رو به خودشون اختصاص میدن . آدم می تونه به راحتی خودش رو جای هریک از این سه نفر قرار بده و تا حدی نقششون رو در ذهن بازی کنه .

" آشیما کم کم به این نتیجه رسیده است که خارجی بودن یک جور حاملگی مادام العمر است ؛ با یک انتظار ابدی ، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام . یک جور مسئولیت مداوم و بی وقفه . یک جملۀ معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده ، فقط برای این که نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته . به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ، غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد " .

ص 69

مسالۀ اصلی رمان ، نامِ « گوگول » هست که در زندگی پدر هم نقشی کلیدی داشته اما پیش از تولد پسرش ، به همون نسبت که پدر نمی تونه ارتباط زندگی ش با این نام رو برای پسر توضیح بده ، از برقراری ارتباط با پسرش هم ناتوانه . « گوگول » نام نامتعارفی هست که مثل بختک روی زندگی صاحبش افتاده ؛ مثل سرزمینش هند و فرهنگ قومش که پیش از تولد هم بهش چسبیده بوده و درواقع با او دوباره متولد شده اما نه می تونه باهاش کنار بیاد ونه ازش خلاصی پیدا کنه .

در جاهایی از داستان به نام هندی « نیکیل » اشاره شده که عادی تره . نامی که هم در زبان هندی معنایی مشخص داره ، هم می تونه به گوگول هویتی پذیرفتنی تر بده و هم با نام قبلی ارتباط داره ؛ بسیار شبیه « نیکلای » هست _ اسم کوچک گوگول نویسندۀ مشهور روسی که نام فامیلش شده اسم کوچک این پسر .

" این نویسنده ای که اسم او را برایش گذشاته اند ، اسم کوچکش « گوگول » نیست ؛ « نیکلای » است . « گوگول گانگولی » نه تنها اسم خودمانی اش تبدیل شده به اسم رسمی اش ، بلکه اسم کوچکش هم یک اسم فامیل است . ناگهان می بیند هیچ کس در دنیا ، نه در روسیه ، نه در هند ، نه در امریکا و نه در هیچ کجای دیگر همنام او نیست " .

صص 104-105

برداشت من این بود که در لایه های زیرین داستان و در پشت اون چه به وضوح بیان شده این حقیقت هم وجود داره که آدمی در هر حال در این دنیا یکه و تنها _ منحصر به فرد _ است و بالاخره در لحظه ای اینو درک می کنه . علاوه بر اون اسم آدم مثل سرنوشتش گریز ناپذیره و هرچی انکارش کنی باز خودش رو به تو تحمیل می کنه .

گوگول در جایی از داستان که بحث سر نامگذاری کودک دوستش بود میگه : " اسم مناسب وجود ندارد . به نظر من آدمها باید اجازه داشته باشند هجده سالشان که شد ، خودشان رو خودشان اسم بگذارند .. تا قبلش فقط ضمیر باشد "

ص 306

در نهایت برای اینکه به صلح برسی باید نامت و در پی اون سرنوشتی که تحت اون نام برات رقم خورده بپذیری و در اون تعمق کنی . باهاش روبرو بشی و  منصفانه نقدش کنی. گوگول در انتهای داستان قدمی به سمت این رویارویی بر می داره با اینحال در کل ، طرح داستان باز است :

" .. برگردد به اتاقش که تنها باشد و شروع کند به خواندن کتابی که زمانی ان را کنار انداخته و تا الآن هیچ سراغی از آن نگرفته ؛ کتابی که تا چند لحظۀ پیش سرنوشتش این بود که به کلی از زندگی اش ناپدید بشود ولی او خیلی اتفاقی نجاتش داده . درست همان طور که سالها پیش پدرش [ به واسطۀ همین کتاب ] از لای آهن پاره های قطار نجات پیدا کرده .. "

ص 360

پشت جلد کتاب ذکر شده :

" لاهیری با نگاهی نافذ و همدلانه انتظاراتی را که والدینمان از ما دارند می کاود و به تصویر می کشد . انتظاراتی که با آن می توانیم بفهمیم چه کسی هستیم ".

نویسنده سعی می کنه دیدگاه های شخصیت هاش و رفتارهاشونو نقد نکنه ، بدون قضاوت کردن فقط کنش ها و واکنش ها رو روایت می کنه و این خود خواننده ست که در مقابل اونها موضع می گیره و نظر مثبت و منفی نسبت بهشون پیدا می کنه . در نهایت هم هیچکدوم از شخصیت ها بد و یا خوب صرف نیستن ؛ یکی هستن مثل خود ما با تمام شتاب زدگی ها و تامل ها مون در مراحل مختلف زندگی .

عقیده دارم که این کتاب رو میشه هرچند وقت یک بار خوند و چیزهایی رو زیرلب مزه مزه کرد و در کنارش به دوره کردن بعضی چیزهای دیگه در ذهن پرداخت ؛ چیزهایی که پشت سر ما قرار دارند و چیزهایی که در مقابل دیدگان مون خودنمایی می کنن .

نکتۀ جالب ش این بود که پدر شخصیتی تحصیل کرده و سخت کوش داره اما به راحتی توسط نسل جدید که عمق شخصیتی و سواد کمتری داره نقد و کنار گذاشته میشه . به همون نسبت خود پدر هم نمی تونه سنتهای ذهنی شو کنار بذاره و به اتکاء دانش آکادمیکش با مسائل برخورد کنه . ( اینکه میگم « نمیتونه » منظورم ناتوانی ش نیست . درواقع درست و غلطی در این مورد وجود نداره .. )

ای خدا ! در مورد این کتاب میشه کلی حرف زد



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت پیش یه سریال جالب پخش میشد که داستان  4تا خواهر و برادر انگلیسی بود . اینا توی باغ یه پری شنی پیدا می کنن به اسم « سامیاد » که هر روز یه آرزوشونو  برآورده می کنه .. طی این روزها از آرزوهاشون درس هایی می گیرن و ..

من خیلی این سریال و داستانشو دوست داشتم . بالاخره با کمی گشت و گذار _ و خدا خیری به باعث و بانی پدید اومدن اینترنت بده _ اسم داستان و نویسنده ش رو پیدا کردم .

« 5 بچه و او » Five children and it ( « او » همون پری شنی هست ) اثر ادیث نزبیت Edith Nesbit یه خانوم انگلیسی هست که چند اثر دیگه ش هم حول 4-5 تا خواهر و برادر دور می زنه که در ایام جنگ جهانی دوم برای امنیت ، از لندن خارج می شن و به حومۀ شهر میرن . اغلب باباشون هم رفته جنگ و گاهی مادر هم باهاشون نیست و .. خلاصه حسابی دستشون برای ماجراجویی و کشف محیط روستایی و این زندگی جدید بازه . در بعضی داستان ها هم با موجودات جادویی رو به رو میشن . این داستانهای خانم نزبیت رو در ردۀ فانتزی قرار دادن .

از روی بیشتر آثارش هم فیلم و سریال ساخته شده . بقیۀ کاراش :

_ ققنوس و قالیچه

_ بچه های راه آهن ( از روی این و قبلیه هم میدونم فیلم و سریال ساخته شده )

_ قلعۀ سِحرشده

_ شهر جادویی

..

و یه سری آثار هم گویا برای بزرگسال داره

 لیست کامل آثارش و دربارۀ خودش [ اینجــا ]

خب ، من تا حالا نتونستم متن داستان رو پیدا کنم اما توی [ این وبسایت ] ، « سامیاد » و « ققنوس و قالیچه » روبه صورت صوتی پیدا کردم ودانلود شون کردم :)

اولی رو تا نزدیک آخراش گوش دادم . واقعا حرفه ای و شنیدنی کار شده و یه خانوم مسن می خوندش که خودشو مامان بزرگ جِنی معرفی می کنه :)

متن اثر هم خیلی خوبه و من از شنیدنش لذت می برم و گوش کردن به این داستان حین انجام دادن یه سری کارای خونه ، تحمل زمانی که صرفشون می کنم رو راحت تر  کرده .



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 « به هم نگاه کردیم و نیشخندی به یکدیگر زدیم . می دانستیم که هر دو وحشت کرده ایم . ولی بالاخره با هم بودیم . اتفاقاً بد هم نیست ؛ خیلی کیف دارد که دو نفر با هم بترسند و بخواهند به روی خودشان نیاورند ». / ص 54

کتاب فانتزی این هفته « مجموعه داستان های سرزمین اشباح / جلد اول ؛ سیرک عجایب » از Darren Shan بود که خوندمش . انتشارات قدیانی اومده یه سری داستان های فانتزی و علمی - تخیلی رو به صورت مجموعه ترجمه و چاپ کرده و تر و تمیز درآورده .. اما گویا در ترجمۀ بعضی کلمه ها و اصطلاح ها دخل و تصرف هایی کرده که دلیلش معلوم نیست ! مثلا توی همین کتاب اول ، با مشخصاتی که در مورد آقای کرپسلی میده ، میشه فهمید که ایشون یه خون آشامه . در حالی که همه جا به عنوان شبح ازش یاد شده .

همین باعث شد که تصمیم بگیرم بقیۀ این داستان ها رو از اینترنت دانلود کنم و بخونم . شاید اونطوری بیشتر به مذاقم خوش بیاد . ولی واقعا دست گرفتن کتاب _ اونم ژانر فانتزی _ و لمس برگه هاش و با هیجان ورق زدن برای دنبال کردن ماجرا خیلی جالب تر از PDF خوندنه .

اسم شخصیت اصلی این ماجرا Darren هست ؛ انگار که با خود نویسنده و ماجرای زندگیش طرف باشی. در مقدمۀ کتاب هم از علاقۀ عجیبش به عنکبوتها از همون دوران کودکی ش گفته و توی این داستان هم یه عنکبوت غول پیکر نقش محوری در تعیین سرنوشتش داره . Darren ناخواسته به خاطر نجات جون دوست صمیمی و کژرفتارش ، با یه خون آشام قراری میذاره که برخلاف میلشه . دوستش از مرگ نجات پیدا میکنه در صورتی که آرزوی قلبیش چیز دیگری بوده ؛ یعنی همون اتفاقی که از قضا برای Darren  میفته .. اما Darren سعی داره بزنه زیر قولش ، که موفق به بازگشت به زندگی عادی نمی شه . بنابراین تصمیم میگیره برخلاف میلش قرارش با خون آشام رو بپذیره . حالا از یه طرف اندوه دور شدن از زندگی عادی و دیدن ناراحتی خونواده ش اذیتش می کنه ،از طرف دیگه نارضایتی دوستش از این قضیه !

بقیۀ ماجراهای Darren هم در جلدهای بعدی دنبال میشه که هنوز نخوندم



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب « داغ ننگ » از هاثورن رو بالاخره بعد از سالها دست گرفتم و ماه پیش خوندمش .

دقیقا 10 سال پیش بود که یکی از استادهای نازنینمون به این اثر به صورت خاص اشاره کرد. بحث سر آرکی تایپ ها ( کهن الگوها ) در ادبیات بود که در آثار مختلف به نوعی تصویر شدن . یکی از اون ها عشق بین یه فرد روحانی و فرد غیر روحانی هست که معمولا منجر به گناه میشه . نمونۀ کهنش برای مثال داستان « شیخ صنعان و دختر ترسا » در منطق الطیر عطار نیشابوری هست . نمونه های معاصرش هم « پرندۀ خارزار » از کالین مکالو و « داغ ننگ » هستن . یادمه یه نمایشنامه هم از خانم چیستا یثربی خونده بودم در کتاب « مرد آفتابی ، زنان مهتابی » که همین موتیف رو داشت .

« داغ ننگ » متن خوبی داره . ترجمه ش چون قدیمیه خیلی روان و امروزی نیست اما چون کار یه مترجم حرفه ای _ خانم سیمین دانشور _ بوده  قابل اعتماده . همون طور که در مقدمۀ داستان هم اومده ، هاثورن به عناصر طبیعی در این اثرش _ مثل باقی آثارش _ خیلی اهمیت میده و عواطف و درونیات شخصیت های اصلی رو با تغییرات جوی یا تصویری که از طبیعت اطراف میده بیان می کنه . همچنین توصیف طبیعت رو گاهی به عنوان مقدمه ای برای آغاز یه حادثه یا تغییر در داستان به کار می گیره . برای مثال وقتی شخصیتی افسرده یا ناراحته ، هوا ابری و گرفته ست یا باد در درختان می پیچه و صداهای خاصی ایجاد می کنه . اما وقتی امیدی در دل کسی جوونه می زنه ، از تلالو آفتاب یا رگه های نور بین درختان میگه ...

غیر از اینها موتیف گناه و حمل بار گناه و آثار اون در زندگی افراد رو تا می تونه دقیق و عمیق بیان می کنه . اون حرف A که به عنوان نشان گناهکار بودن بر لباس زن داستان نقش بسته از ابتدا تا انتهای داستان در همۀ زیرو بم های زندگی اون حضور پررنگ داره .

و نکتۀ دیگه این که در این داستان ، شخصیت اصلی و به نوعی قهرمان ، زن هست که زمام پیش رفتن اون رو به دست میگیره و تحولی که در اون ایجاد میشه بر کل ماجراها تاثیرگذار میشه . چون هاثورن در پی ایجاد فضایی در جامعه بوده که زنان بتونن با آزادی بیشتری زندگی کنن و در امور جامعه موثر باشن .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٩ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سه _ چهار هفته ای هست که به زور وجدان درد و یادآوری روحیۀ تنوع طلب هم که شده ، سر قاطر چموش ِ* « موسای جان » رو کج کردم سمت قفسۀ داستانا و رمان های وطنی

اول از همه « من ِ او » ی امیرخانی رو ناتمام رها کرده ؛ بعدش ولی « کوچۀ اقاقیا » ی راضیه تجار رو یه بعدازظهر تا شب ، در چند نفَس خوند .

« کافه پیانو » ی فرهاد جعفری اما 3-4 روز هست که دستشه و لِک و لِک می کنه و بهانه میاره .. یه چیزی در توصیف ها و پرداخت جزئیات هست که اذیتش می کنه . اونو یاد توضیحات اضافه و جزئیات نگاری گاه به گاه خود من میندازه که در لحظه هوس نوشتنشونو دارم ولی بعد از تبلور روی کاغذ از چشمم میفتن و سبک می شن .

البته از حق نگذریم از بعضی بخش ها خوشش اومده ؛ مثلا  تشبیه پنهانی اون مترجم جوان-ماندۀ سرگردان به خال سرگردان خودش .. یا کلا « گل گیسو » .. امیدوارم تا آخرش همچنان محبوب بمونه این دختر :)

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٤/۱ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از موفقیت های جدیدم که خیلی بهم مزه کرده اینه که در طول این دو هفته دارم یکی از کتابایی که از کتابخونه امانت گرفتم ، می خونم . بعد سالها تازه تو یه کتابخونه تقریبا نزدیک و خوب عضو شدم و همون جور که انتظار داشتم اولین کتاب از « ایزابل آلنده » عزیزمه :)

« اینِـس ؛ روح من »

داستان زندگی « اینـِس سوارث » هست که در فتح شیلی نقش داشت و از بنیانگذاران شهر سانتیاگو _ پایتخت شیلی _ بود . فردی با نفوذ سیاسی و قدرت اقتصادی بسیار به شمار می رفت .

طبق معمول آلنده تاریخ و تخیل رو به طرز شیرینی به هم آمیخته و اینطوریه که از خوندن هر جمله و صفحه خسته نمی شم . گاهی هوس می کنم از روی کل کتابای آلنده رونویسی کنم بس که نثرشو دوست دارم !

ترجمۀ این کتاب خوبه ولی عالی نیست و گاه مترجم نتونسته پیچیدگی های متن اصلی رو روان و شیوا برگردان کنه . یعنی انگار جاهایی دقیقا عین جملۀ اسپانیایی رو به فارسی برگردونده بدون صیقل دادنش . ولی خب بازم خوب بوده روی هم رفته .

« بالتاسار » سگیه که سالهای طولانی با فرزندانش در زندگی اینس حضور داشته و یه جورایی منو یاد « باراباس » _ سگ ِ « کلارا » در کتاب « خانۀ اشباح » می ندازه . مخصوصا اسمش . هردو اسم آدمای مهم در داستانای مذهبی هستن

ظلمی که اسپانیایی ها ، مث هر گروه استعمارگر دیگه ای در هر زمان و مکانی ، به سرخپوستان و بومی های امریکای جنوبی کردن گاه با جزئیاتش درج شده . گرچه بعضی جاها انگار حق به جانب « پشمالو ها » / اسپانیایی هاست . برخورد سرخپوستا با این اشغال و مبارزات دو طرف برام جالبه .

بین شخصیت هایی که از بومیان ارائه کرده بیشتر از همه از کاتالینا ، فیلیپ و شاهزاده سسیلیا خوشم میاد .

کتاب دومی که امانت گرفتم و هنوز شروع به خوندنش نکردم بازم ازایزابل هست و این یکی انگار داستان زندگی « دیه گو دِ لاوِگا » _ همون زورو ی خودمون _ هست .

+

خرید کتاب  « دختر بخت »  بازم از ایزابل در هفتۀ پیش

=

خوشحالی بسیار بابت غرق شدن تدریجی در آثار یکی از نویسنده های مورد علاقه م

 

« وقتی دانستم که پِدرو رفته ، حس کردم به من بیش از مهاجرانِ فریب خورده خیانت کرده است . برای اولین و آخرین بار در زندگی کنترل اعصاب خود را از دست دادم . یک روز کامل هرچه را که در دسترسم بود از بین بردم و از خشم جیغ زدم ؛ حال خواهد دید من کیستم ، اینس سوارث ، هیچ کس نمی تواند مرا مثل یک کهنه پارچه دور بیندازد ، چون من فرمانروای شیلی هستم و همه می دانند که چقدر مدیونم هستند . و این که بدون من چه بر سر این شهر کثافت می آید ، شهری که مجراهای فاضلاب آن را با دستان خود حفر کرده ام ، چند بیمار مبتلا به طاعون و مجروح بوده اند که درمانشان کرده ام ، برای اینکه از گرسنگی نمیرند بذرافشانی ، درو و آشپزی کرده ام و گویی این همه کم بوده ... » / ص 328



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٦ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی دوست دارم گاهی ، هر چند سال یه بار ، کتابایی که قبل تر ها خوندمشون و یه جورایی برام تعیین کننده بودن و منو تحت تاثیر قرار دادن دوباره بخونم .

این فرصت ، سال گذشته دوباره برام پیش اومد ؛ ملاقات دوباره با « کیمیاگر » ، « کوه پنجم » از کوئلیو و « پائولا » از ایزابل النده .. همینطور سری دوست داشتنی « هری پاتر » محبوب و عزیزم :)

الآن منتظر یه فرصتم که باقی آثار کوئلیو رو هم بخونم ؛ هم اونایی که قبلامطالعه شون کردم و هم اون کتابایی که اصلا نخوندم و اسمشون هم به شدت وسوسه کننده س ؛ مث « برنده تنهاست » ، « ساحرۀ پورتوبلو » ، « زهیر » که دوستم خیلی ازش تعریف می کرد ..

و همچنین یه فرصت می خوام برای « بوبن » خونی ..

حتی « نغمۀ یخ و آتش » که فقط یه سال از خوندنش میگذره .. انقد که نثر این کتابو دوست دارم و شخصیت پردازیشو و طرز بیان داستانشو .

* فقط این وسط یاد کتابای مهم نخونده و نویسنده های قدَر که میفتم دست و دلم یه کم می لرزه !



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/٢/٧ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« دل اگه خونۀ غم شد من اگه پریشونم

تا ابد من به یاد عشقت ترانه می خونم

من پر حس نیازم تو نجیب و بی همتا

دبگه از اون نگاه پاکِت جدا نمی مونم »

 

__ با صدای زنده یاد ناصــر عبداللهـی

آلبوم « هوای حوا »



تاريخ : شنبه ۱۳٩٢/۱/۳۱ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر کتابی که وارد حریم آدم میشه واقعا دنیای متفاوتی ، زندگی تازه ای رو با خودش به همراه میاره . خودم وقتی یه کتاب جدید رو می خرم که مدتها برای خوندن و داشتنش نقشه کشیده بودم ، احساس درک یه اتفاق بزرگ و متفاوت رو دارم ؛ همین که مبلغش رو پرداخت می کنم و اون کتاب مال من می شه ، اینکه کسی نمی تونه ازم بگیردش و بذاردش توی قفسه پیش باقی کتابا ، ... انگار دیگه اون کتاب مشخصه که جاش اونجا نیست . و وقتی با هم وارد خونه می شیم انگار یه بچۀ تازه متولد شده با همۀ امیدها و آرزوها ، رنجها و ناامیدی های بزرگ شدن ، شکست ها و موفقیت های کوچک و بزرگش همراه من وارد خونه شده ؛ که نسبت به تک تک شخصیت هاش مسئولم .

_ آخرین کتابی که خریدم و این حس رو برام داشته ؛ « آزادی یا مرگ » از نیکوس کازانتزاکیس عزیزم بوده .. همین چند روز پیش .

قبل از اون ؛ سال پیش و کتاب « قلب جوهری » از کورنلیا فونکه

و قبل ترش مجموعۀ « هری پاتـر » :)

__ واای به وقتی که این فرزند ، ناخلف از آب دربیاد ! برای من به معنی ارتباط برقرار نکردن با کتاب و جور نبودنش با روحیاتمه . حس می کنم بدجور شکست خوردم . دوست دارم خیلی زود سرپرستی اونو به یکی واگذار کنم که بهتر می تونه باهاش کنار بیاد .

__ وقتی یه کتاب رو می خرم ، حتی اگه تا مدتها خونده نشه ، اون جادوی ناگشوده ش که در پس برگهای درهم گرفتارش جنبش داره ، نوسانش رو هر از گاه بهم منتقل می کنه .. از دیدرسش رد که می شم انگار شخصیت ها از همون جایی که توی داستان خلق شدن و درش رفت و آمد دارن ، یه لحظه دست از کار داستانی شون می کشن و بهم خیره می شن ؛ همه با هم با یه هماهنگی پنهانی . انگار منتظرن من تصمیمم رو بگیرم و یه پرندۀ با ارزش رو از یه قفس طلایی آزاد کنم تا پرواز کنه و اوج بگیره ؛ .. با خوندنش !  



تاريخ : جمعه ۱۳٩۱/٧/٧ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تو زمانهای مختلف که کتابهایی رو می خوندم و در اونها نویسنده ها از خودشون و عادات و احوالات شخصی شون گفتن ، پیش اومده که شباهت هایی بین خودم و بورخس ، مارکز ، فُن گات و ... پیدا کردم :پی

یه شباهت مهم دیگه که همین الآن بین خودم و یه شخصیت ویژه یافتم اینه که : علاوه بر شلخته بودن و الکی خوش بودن ، من و پاتریک دوتاییمون حال و حوصلۀ گربه مُربه نداریـم !!

* وقتی پاتریک لنگه کفششو پرت می کنه تو حلق گربه هایی که دارن شب زیر نور ماه آواز می خونن و میو میو می کنن و میگه : « میو و زهرمار » !

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی از بخشهای ذهنم که نشونه ی بارز شلختگی در اونها مشهود بود رو دارم درست می کنم و پیشرفت هایی حاصل اومده ؛ اما برعکس  یکی  از گوشه های دیگه دچار آشفتگی خطرناکی شده !

مساله اینه که توی این یه ماه اخیر چهار کتاب رو دست گرفتم ودوتاشون نیمه کاره رها شدن ، یکیشون همه ش بهم سیخونک میزنه ولی منتظر یه موقعیت مناسب هستم تا ادامه ش بدم و این همانا کتاب محبوبم " نغمه ی یخ و آتش " هست و از رها کردنش بی اندازه شرمسارم . ولی واقعا فرصتشو ندارم ! اونی که داره به خوبی پیش میره ، جلد اول "آنی شرلی "عزیزم هست که پریروز منو از عمق یه فاجعه نجات داد و یه بار دیگه بهم ثابت کرد هر کتابی ناجی لحظات دردناک خاصی می تونه باشه ، فقط باید خودتو در فضای واژه ها رها کنی ...

_ امیدوارم کائنات نهایت تشکر و تواضع منو خدمت حضرات ؛ بانو ال.ام. مونتگمریِ مرحوم _ نویسنده _  و آقای سولیوان که مجموعه های بی نظیر "قصه های جزیره" و " آن شرلی " رو تولید کرده برسونن . 

* عنوان ، بیتی از مولانا ی عزیزدر مثنوی .

** توضیح عکس: آنی به تصویر خودش در پنجره خیره شده . اسم این تصویر رو کیتی موریس گذاشته و درواقع ناجی لحظه های فاجعه آمیززندگی آنی بوده .



تاريخ : جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« دو کتاب جزیره ی گنج و کُـنت مونت کریستو در آن سالهای سخت ، اعتیادِ خوش ِ من بودند . آن ها را کلمه به کلمه می بلعیدم و از طرفی ولع داشتم بفهمم در خط بعد چه اتفاقی می افتد و هم زمان ، شوق این که نفهـمــم تا جذابیتش را از دست ندهد ..

از آن کتابها و هزار و یک شب یاد گرفتم هرگز فراموش نکنم که فقط باید کتابهایی را خواند که ما را مجبور به خواندن شان می کنند » / ص 172

* زنده ام تا روایت کنم ؛ گابریل گارسیا مارکز ؛ نازنین نوذری

_خیلیا با خوندن این سطرها با مارکز هم ذات پنداری می کنن ... هم حسش ، هم دقیقا خود کتابا ، و شاید برای بعضیا یادآوری آن سالهای سخت ..

_ و صد البته چقدر کیفیت زنده بودن ها با هم فرق داره !

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب که به کتابخونه تقریبا مرتب شده م نگاه می کردم ، چشمم به کارت پستال محبوبم افتاد که روی شیشه ش نصب کرده بودم . یکی از خریدهای دوست داشتنی م از کتاب فروشی مورد علاقه م در اولین روزای کشف اونجا بود ..

دیشب توی دلم گفتم : یه بار پشت کارت رو نگاه می کنم و بعد اسم نقاش رو سرچ می کنم تا بقیه ی آثارشو ببینم ...

الآن که میل م رو باز کردم دیدم یکی از دوستام یه سری نقاشی برام فرستاده که اتفاقا تصویر مورد علاقه م هم بینشون بود !

یه سری از نقاشیا [ اینجاس ] و نقاشی مورد نظر من هم اسمش هست " یاد آن خانه " .. همونی که خانومه روی پله ها نشسته و ...

اسم نقاش آقای ایمان ملکی هست



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

جورج مارتین نه تنها زمان و مکان داستانش دقیقا مشخص نیست ؛ اسم های خیلی از شخصیت های مهم داستانش در فرهنگ اسامی اصلا ثبت نشدن !

 

با { این سایت } چک کردم . برای بعضی اسم ها شکل های مشابهشون رو پیشنهاد میده ولی بعضیا حتی مشابه هم ندارن ! مثلا اسم خود لُرد ادارد ، سرسی ، تیریون ، سنسا ، ...




تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حـورج مارتیـن / نویسنده ی « نغمه ی یخ و آتش »

 

کتلیـن / سنـسا

( سنسا رو دوست ندارم ؛ فقط به خاطر لُرد ادارد و بانو کتلین یه کم می تونم دوستش داشته باشم )

جان اسنو ی شجاع / آریــای دوست داشتنی

دنریس تارگرین ؛ دختر اژدها / راب استارک ، نسخه ی دوم ادارد

تیریون لنیستر 

برندون استارک باهوش ِ لُپ چشانی !

از راست به چپ :

جان اسنو ، جورج مارتین ، جیمی لنیستر ، سرسی لنیستر ، نمیدونم _ شاید لرد رنلی باشه _ ، تیریون لنیستر ، نمی دونم ، دنریس تارگرین دوتراکی

 

اینم کتابا !!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم اگه کتاب خوب همراش باشه ، شلوغی بانک و نشستن تو نوبت و دیر برگشتن رو با شیرینی وصف ناپذیری به جون می خره .. انقدر که حتی ، حتی دوست داره نوبتش دیرتر برسه ! 

من امروز اینجوری بودم خب !

* مرسی [ خانوم پیرزاد ] بابت نثر ساده ی دلنشینتون و موضوع دوست داشتنی کتابتون !

_سهراب گفته بود " زن بدون چروک زیر چشم ، مثل شراب یکساله ست . به درد نخور " . __ ص 142

* عادت می کنیم ؛ نوشته ی زویا پیرزاد ؛ نشر مرکز .



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی داریوش عزیز در نکوهش غربت میگه : " یک لحظه آزادی اینجا نمی ارزه " باهاش موافقم و از یه کنج که بخوای نگاه کنی حرفش درسته .. 

اما در کل نه می شه با این حرف موافق بود و نه مخالف . چون در مرتبه ای بالاتر ، انسان از همون ابتدا در این دنیا غریب بوده و هست .. از همون وقتی که از بهشت رانده شد ، وقتی داره توی این دنیای نقص ها و کاستی ها دست و پا می زنه ؛ جایی که کمال برابر با مرگه _ این حرفم منفی نیست به هیچ وجه ، دارم به همه چیز از زاویه ی دید عرفا نگاه می کنم . ..

همه ی اونا که به شناخت عمیق تری از هستی رسیدن ، از دورافتادگی بشر از مبدأ خلقت گلایه مندند . اما در بین این همه ، تنها تعبیر سهروردی از این مساله بیش از همه به دلم نشست و در من رسوخ کرد .. هر وقت حس تنهایی میاد سراغم گردنم رو به نشانه ی تسلیم در مقابل این واقعیت کج می کنم که : " انسان در چاه غربت این جهان گرفتاره " . سهروردی جهان بالا رو به تعبیر شرق و جهان فرودین و مادی رو با تعبیر مغرب معرفی می کنه و انسان رو مسافر گم گشته ای می دونه که در چاه غربت مغرب اسیر شده .

بنابراین از غربت و این مسایل واهمه ای ندارم ، فقط دوست دارم دنیاهای جدید رو تجربه کنم و البته عقیده دارم بهتره این غربت ازلی  رو با یه سری مزایا تحمل کرد !

_ خلوت گزینی و دور بودن از اجتماع رو همیشه برای خودم یه نقطه ضعف می شمردم و البته برای خودم توجیه داشت و ازش رنجی نمی بردم ، اما چند روز پیش یاد این سخن حضرت علی افتادم که به امام حسن فرمودن : " فرزندم ! من چنان تاریخ پیشینیان رو خوانده م که گویی با آنها زندگی کرده م .. " یه دفه یه حس آرامشی سراغم اومد ! 

درسته برخورد ملموس با آدمای زیادی نداشتم ، اما نعمت کتاب خوندن لذت وافر زندگی با آدمهای مختلف از فرهنگهای متفاوت و در زمان های گوناگون رو به من _ مث خیلی های دیگه _ عطا کرده . برای همین همیشه حس می کنم با قهرمان های کتابا دارم زندگی می کنم و دنیاهای جدیدی رو همراه با هم در می نوردیم و کشف می کنیم .



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیای این روزای من ، سرشار از صدای داریوش شده 

عمرت دراز و صدات جاودان ! همیـــــــــــشه در اوج باشی تک ستاره ی درخشان ! 

 

_ تبریک به خودم که بالاخره سماجت به دادم رسید و یکی دیگه از گمشده هامو پیدا کردم . روحت شاد کازانتزاکیس بزرگوار ! دلم برای " گزارش به خاک یونان " ت تنگ شده حسااابی !

 

همون قدر که پائولو انعطاف پذیر بودن روح انسان و جهان رو بهم نشون داد ، کازانتزاکیس عزیز هم استقامت و قدرت بی انتهای سرشت بشر رو برام یه نمایش گذاشت .

یعنی واقعا نبودن بعضی کتابا توی کتابخونه م مث یه حفره ی سیاه دردناکه که هیچی جز خود اون کتاب نمی تونه پرش کنه . 

+ هدیه ی امروز هم رمان " عادت می کنیم " زویا پیرزاد بود ... فعلا که در مسیر وینترفل و باقی اقلیم های هفت پادشاهی دارم سیر می کنم . خوندن این رمان رو که تازه خریدم ، باید بذارم برای یه فرصت شیرین دیگه !

_ حس این گم گشته به حس مسافری شبیهه که روی ماسه های یه جزیره ی خالی از سکنه اما نه چندان دور از آدمها ، زیر سایه ی آفتاب بزرگوار نشسته و هر از گاهی وزش یه نسیم شادترش می کنه .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دارم کتاب ِ سریال مورد علاقه مو می خونم . الآن وسطای جلد اولم و هر وقت خیلی دلم بخواد میرم سراغ خوندنش . یه طوریه برام  که اگه ص های قبلی شم بیاد جلوم می شینم می خونم . از متن ساده و جذابش خیلی خوشم میاد . ترجمه شم دوست دارم . دستشون درد نکنه ! از توصیف ها و شخصیت پردازی هاش و تشبیه هاش خیلی خوشم میاد . تاحالا که خیلی دوستش داشتم .

[ اصلش ] گویا قراره هفت فصل باشه و فکر کنم نویسنده ش [ جورج آر. آر. مارتین ] تا حالا پنج فصلشو نوشته به انگلیسی . 

توی [ این وبلاگ ] هم ترجمه ی دو فصل اولش هست و لینک دانلودش توی همین آدرسیه که گذاشتم . از دست ندید . خوندنش خیلی توصیه می شه . از خیلی شخصیتاش حتما خوشتون میاد .

توی این لینک بالا اول آدرس دانلود متن انگلیسی رو گذاشته ، پست بعدی ش دانلود ترجمه ی فصل اوله و پست آخر هم ابتدا لینک دانلود سی فصل اول جلد دوم و بعد هم ادامه ی فصل های جلد دوم رو برای دانلود گذاشته .

* از فصل پنجاه و سه به بعد رو هم می تونید از وسط های [ این صفحه ] دانلود کنید .. هر پست جدید ، یه فصل جدید رو ترجمه کرده برای دانلود .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اولین کتابی که خودم خوندم : یه کتاب درمورد زندگی مورچه ها بود . یادمه کلمه ی « متوجه » رو می خوندم Matoojah !

اولین کتابی که خودم خریدم : زندگی نامه ی کوروش کبیر نوشته ی مولانا ابوالکلام آزاد . عاشقش بودم اون موقع ها .

اولین کتابی که طرح روی جلدشو دوست داشتم : گربه ی چکمه پوش 

اولین کتابی که وقتی خوندمش آرزو کردم بقیه ی آثار نویسنده شم داشته باشم و بخونم : دقیقا یادم نیست کدوم ، ولی از آثار ژول ورن بود

اولین کتابی که گم کردم : روزینیا قایق من ، از ژوزه  مارو دِ واسکُنسلوش

اولین کتابی که عاشق شخصیت هاش شدم : فکر کنم بلندی های بادگیر بود 

اولین نویسنده زن مورد علاقه م : دافنه دو موریه و نسرین ثامنی ! کلاس دوم دبستان بودم !!

اولین نویسنده ی مذکر مورد علاقه م : ژول ورن / هنوزم با یادآوری نامش هیجان زده می شم ! روحش شاد <3

اولین کتاب غم انگیزی که خوندم / برام خوندن : داستان شهید حسین فهمیده

اولین کتابی که منو افسرده کرد : روزهای زندگی ، یه کتاب جیبی از احد وفاجو بود

اولین کتابی که فیلم اقتباسی از روی اونو دیدم : یه فیلم ایرانی بود به اسم " بی بی چلچله " که از روی کتاب " درخت زیبای من " اثر ژوزه ماورو د واسکنسلوش " ساخته شده . داود رشیدی هم از بازیگراشه . 

اولین کتابی که منو واقعا درگیر خودش کرد / اولین کتابی بود که عاشق ترجمه ش شدم : پرنده ی خارزار

اولین کتابی که می خواستم اگه تونستم فیلمشو بسازم : کیمیاگر !

اولین کتابی که با وجود اینکه خیلی دوستش دارم و با اینکه فهمیدم فیلمشم هست هنوز جرات نکردم ببینم ش : خانه ی ارواح از ایزابل آلنده ی عزیزم

اولین کتابی که ...

اولین کتابی که ...  دیگه یادم نیست چه اولینی بین منو کتابا وجود داره ! بعدا اگه یادم اومد واسه دلخوشی خودم اضافه می کنم !



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه بهانه واسه ملاقات با کتابا برای خودم جور کردم و رفتم به دوتا کتاب فروشی محبوبم سر زدم . بهانه م کار بد خودم بود که در طی  3-4  سال اخیر انجامش داده بودم . البته به موردشم بر می گرده به بیش از 8 سال پیش ... بعله ! من چندتا از عزیزترین کتابهامو به کسی امانت دادم که هنـــــــــــــــــوز بهم برشون نگردونده .

منطقی بخوام باشم ، خب ، می شه از هر کدومشون حتی بیش از یه جلد برای خودم تهیه کنم و اصلا از یاد ببرم که روزگاری از این عزیزان جدا بودم یا کسی در حقم جفا کرده . اما چن تا مورد هست ؛ یکی ش همون جفا و سهل انگاری طرفه ، دیگه شم این که یکی از اون کتابا رو دوستم بهم هدیه داده بود و توش هم برام نوشته بود . برای من این چیزا مهمن آخه ! حالا من 10 جلد از اون کتابه بخرم ؛ دست خط دوستم با خاطره ی اون غروب تابستونی سه نفره وسط یه کوه سرسبز چی ؟؟

خوبی ش این بود که امروز چن تا کتاب گرفتم :

_ خانواده ی پاسکوال دوآرته؛ ترجمه ی فرهاد غبرایی ؛با بازبینی مهدی غبرایی ؛ نشر ماهی ؛ نویسنده شم امریکای لاتینیه . 

_ کوه پنجم ؛ پائولو کوئلیو ؛ ترجمه دلارا قهرمان / حُسن ش اینه که این کتابو قبلا با یه ترجمه ی دیگه داشتم که خوب هم بود اتفاقا . اما همیشه آرزو داشتم کتابم کار همون مترجمی که پائولو خوندنو باهاش شروع کرده بودم  _ یعنی خانوم قهرمان _ باشه . که به لطف بدقولی ذکر شده امروز به این آرزوم رسیدم .

_ یه کتاب گرامر انگلیسی

_ شهری که زیر درختان سدر مرد ؛ نوشته ی خسرو حمزوی / افسوس مندم که چه کتابایی رو هنوز نخوندم و از چه کتابایی به خاطر سهل انگاری م دور موندم . 

چقــد غــر دارم بزنم سر خودم بابت این قضیه !

* اون دوتا کتاب دیگه رو نیافتم !

وقتی دنبال عنوان کتابای به تاراج رفته م بودم برای بازیابی ، عنوان حداقل دوتا کتاب دیگه به چشمم خورد که اونا هم در دست یغماگر مورد نظر هست .. الآن آمار کتابایی که به گرداب بلا سپردم رسیده به 6 تا . بنازم به خودم ! یادم باشه دیگه ازین غلطا نکنم .

__ تقویم های جدید شاپریا با نقاشی های خانوم نازنین ناصری نیاکی هم رسیده . ولی من طرح های پارسالی شو بیشتر دوست داشتم . بازم سهل انگاری کردم و پارسال یه دونه واسه خودم نخریدم . هی به خودم می گفتم که : " اینی که خریدی هدیه ش نده ، یه چیز دیگه واسه ش بگیر . اینو خودت نگه دار ! " ولی کو گوش شنوا ؟؟

__ پــ َ نه پــَ که معرف حضورتون هست ؟‌ همون که یه چیزی میگی ؛ طرف میگه : " پَ نه پَ ؛ فلان چی " .. کتاب در حد فروتر از جیبی شم که اومده هیچی ؛ تقویمشم اومده ! منم یکی واسه مامانم خریدم تا هر روز رو که ورق میزنه یه کم بخنده . البته دقت که کردم ، در ایام مربوط به شهادت هیچ گونه پَ نه پَ ای نوشته نشده !!! 

__ کتابای محبوبم _ سه گانه ی خانوم کورنلیا فونکه _ ترجمه شده ! البته چون مال یه مترجم دیگه بود و منم جدیدا بدبین تر شدم ، نخریدم ! تابستون که « سیاه قلب » / «قلب جوهری » خودمون ! رو خریدم ، بعدش فهمیدم این کتاب دو جلد دیگه م داره .

__ یه مترجم خوب دیگه _ رضا رضایی _ علاوه بر کتابای جین استین ، کتابایی مث «جین ایر » و « بلندی های بادگیر » رو هم ترجمه کرده ! دستشون درد نکنه .

__ هنوز « موراکـامی » خون نشدم . سر فرصت !

* از رو نرفتم که ! یادم اومد توی بلوار اعیون نشین سرراهمون یه کتابفروشی شیک دیگه م هست . پیاده رفتیم تا حدود انتهای بلوار اما انگار جمع کرده بود ! اینم از شانس من !! امـــــــــا ... یه حادثه ی دیگه به انتظار نشسته بود : یه فیلم فروشی پیدا کردیم و فیلم " آلزایمر " رو ازش خریدیم / کارگردان : احمدرضا معتمدی / بعدش دیدیم فیلمای جدید هم داره . منم Tinker, tailor, soldier spy با بازی گری اُلدمن عزیز و جان هرت رو خریدم که از روی یه رمان ساخته شده ، به علاوه یه فیلم جدید از آنتونیو باندراس که کارگردانش پدرو آلمودوار هست . تکلیف عنوان این پست هم روشن شد ، دروغ نگفتم !

___ خلاصه امروز ملغمه ای از باحال بودن و همراه داشتن حس ندامت و غبن و ... بود .

* آدم که میره تو یه کتاب فروشی و میاد بیرون ، چقـــــــــــد حرف برا گفتن پیدا می کنه !

* بین خودمون بمونه . وقتی یه چیزی می خرم و دارم تاریخ تولید و انقضای اونا رو چک می کنم و می بینم نوشتن : 2013 یا 2014 ، یه حس آرامش دهنده ای میاد سراغم . مایاهای عزیز ببخشیدا ، امیدوارم پیش بینی تون هرچی که هست بهتر از اون برای بشریت رقم بخوره . قول میدم به شخصه از ارزش کارای علمی تون کم نکنم اگه بعد از 2012 زنده موندم . 

** [ نفرین جوهــری ]بر کتاب خــورها !



تاريخ : جمعه ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پائولو کوئلیو در بخشی از کتاب " مکتوب " میگه :

" اشیا انرژی خاص خود را دارند . وقتی که مورد استفاده قرار نمی گیرند ، به آب راکدی در خانه بدل می شوند ؛ محل مناسبی برای لجن و پشه . باید دقت کنی و اجازه دهی که انرژی آزادانه جریان پیدا کند . اگر اشیای کهنه را نگه داری ، اشیای جدید جایی برای نشان دادن خودشان پیدا نخواهند کرد . "

_ بالطبع لازم نیس اشاره بشه که این گفته ها در همه ی سنت های کهن وجودداره ؛ مثلا اون چه که امروز از دل این سنت ها بیرون کشیده شده و مطرح شده ، به عنوان فنگ شویی و چیزایی مث این معرفی می شه ..

_ اما لازمه بگم بیش از یه دهه ی پیش که این متن رو می خوندم ، اصلا با این چیزا آشنا نبودم .. تا امروز هم فنگ شویی و چیزایی مث اون ، اون قــدر روی من تاثیر نداشته ن که حرفایی که از قلم پائولو کوئلیو به گوش چشم من رسیده ..

_ همون وقتا که اولین بار فهمیدم واقعا چنین انرژی هایی در جهان وجود دارن و تصورات بدوی من و همه ی آدمای دیگه خنده دار و پنهان کردنی نیستن ، حیرتی شیرین به سراغم اومد ؛ اول از همه یاد قفسه ی کوچک کتابهام افتادم که وقتی هر از گاهی سراغشون می رفتم و دستی به سرشون می کشیدم ، حس خوبی بهم دست میداد .. چیزی که منو ساعت ها پای کاغذهای چاپی و یا دست نوشته های پراکنده ی خودم می نشوند و از کارای دیگه باز می داشت . 

_ امروز هم تبدیل شدم به یه جادوگر خوب که طبق یه سنت نانوشته به سراغ قفسه ی کتاباش رفته و داره گرد و خاکشونو می گیره ، جا به جاشون می کنه و نظم جدیدتری بهشون میده .. در همین راستا بود که سه تا از کتابای بوبــن نازنین رو پیدا کردم _ پیدا کردن که نه ، چون دقیقا جلوی چشمم بودن اما نه در جای مناسبشون و برای همین مدتهـــــــــــا دنبالشون می گشتم _ اعتقاد دارم وقتی چیزی رو داشته باشی و قدرشو ندونی و ازش استفاده ی به جا نکنی ، انرژی ش تحلیل میره ، این کتابا هم خودشونو از من پنهان کرده بودن !

.. آثار مربوط به ادبیات شرق اروپا کنار هم ، امریکای لاتین در آغوش یکدیگه ، نویسنده های وطنی دست بر شانه های هم .. و در هر ردیف _ برخلاف اون چه تا چند ساعت پیش دیده می شد _ حفره هایی برای آسودن و نفس کشیدن کتابا به وجود اومد !

* جادوگر خوبی شدم و عمل به یه سنت رو آغاز کردم ؛ اگه جادوگر خوبی بمونم و تا چند ساعت دیگه بیش از 50 % کار رو به انجـــام برسونم .. :دی



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ | ۸:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ همیشه طی کردن یک مسیر پیچیده و غیرمعمول نیست که سخت و دشواره ، نهیات سختی ها معمولا بعد از یه مدت برای آدم عادی می شه و چون می دونیم که قراره مسیرمون متفاوت باشه ، هشیاری مون رو حفظ می کنیم ؛ به همین دلیل ورزیده می شیم .

این زندگی عادیه که هرچند وقت یه بار آه از نهادمون برمیاره ؛ برخورد با آدمای عادی ، پیمودن روزمرگی ها ، آگاهی به دلیل بودنمون و نترسیدن از اون و دل زده نشدن ازش ؛ ناامید نشدن ازش ، ... ما نیومدیم که غیرعادی باشیم . ما بادی در نهایت موفقیت و توانمون عادی باشیم . هرچیزی که از چرخه ی طبیعی خودش دور میفته محکوم به نابودیه .

البته مشخصه اونایی که برخلاف جریان آب شنا می کنن ، آدمای متفاوت موفق ، .. اینا هم عادی اند ! به طور موفق و آگاهانه ای عادی اند . این جریان معمول زندگی اطرافشونه که مدتهاس غیرعادی شده و دوست داره با تمام توان تمام اجزای دیگه رو با خودش به سمت زوال بکشونه .

وقتی بیش از ده سال پیش این جمله از پائولو کوئلیو رو خوندم ، فهمیدم بعد از تمام تلاش هایی که قراره انجام بدم باید بالاخره به مسیر معمول طبیعتم برگردم و در اون مسیر موفق باشم .. بنابراین تا می تونستم این بازگشت رو به عقب انداختم .... اما حالا فکر می کنم آمادگی شو دارم که برگردم و باید برای اینکه نهایت تلاشمو انجام بدم ، آماده باشم . این که افسردگی ها و خستگی هام از کجا ناشی می شن و باید اول نقص و بی نتیجه بودن هر تلاش کوچک رو ابتدا در خودم رفع کنم بعد به بیرون خودم نگاه کنم و اگه لازم بود فاصله بگیرم ؛ ولی از مسیر بیرون نیفتم .

" آن چه غیرعادی است ، در مسیر انسان های عادی یافت می شود ". / کتاب سفر به دشت ستارگان ؛ نوشته ی پائولو کوئلیو

2_نهــم ژانویه تولد پروفسور سِــوروس اسنیپ

 

 

 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ " او هرگز در هیچ جایی واقعاً احساس نکرده بود که در خانه و کاشانه ی خودش است . خانه و کاشانه اش مو ( مورتیمر/ پدرش ) ، مو و کتابهایش و شاید هم مینی بوسشان  که آنها را از جایی غریب به جای غریب دیگری می برد " . ص 58

_  " ترس منقار عقابی اش را به قلب مگی می کوبید " . ص 118

_ " بعدها وقتی خود مگی بچه دار شد ، فهمید که بعضی از حقیقت ها روح آدم را لبریز از یاس و ناامیدی می کنند و انسان هیچ دوست ندارد این گونه واقعیت ها را برای هیچ کس ،‌به خصوص برای فرزندانش ، تعریف کند . مگر آن که آدم چیزی مثل روزنه ی امید داشته باشد و از آن برای غلبه بر ناامیدی استفاده کند " . ص 213

_ " چرا در حالی که کاپریکورن را برانداز می کرد ، فقط یاد داستان های ترسناک می افتاد ؟‌ او که همیشه خیلی راحت می توانست از جاهای دیگر سردربیاورد ، در جلد حیوان ها و آدم هایی فرو برود که فقط روی کاغذ وجود داشتند ، ولی حالا چرا نمی توانست این کار را بکند ؟ چون وحشت داشت . یک بار مو به او گفته بود  : چون ترس همه چیز را می کشد ، حتی عقل و قلب را . قوه ی تخیل که دیگه جای خود دارد . " ص 199

_ " هیچ چیزی به اندازه ی خش خش کاغذ چاپ شده نمی تواند رویاهای ترسناک را فراری بدهد " . ص 19

× سیــاه قلــب ؛ اثر کورنلـیا فونـکه ؛ ترجمه کتایون سلطانی ؛ نشر افـق .



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ جیــره کتاب / کتابهایی در مورد اسطوره ها

2_ من هنوز قول بزرگم به خودم رو عملی نکردم ؛ قرار بود یه دور دیگه چندتا ازکتابای پائولو رو بخونم ببینم با گذشت حدودا یه دهه ، چه حس ها و دریافت های جدیدی پیدا کردم !

3_ یه چند صفحه ای از کتاب "بیژن و منیژه " ی جعفر مدرس صادقی رو خوندم . ریتمش و داستانش رو دوست داشتم تا حالا . فعلا که راوی رفته خونه پدری ، ملاقات حضرت پدر . اونم با دوست بعد از 27 سال از فرنگ برگشته ش . دیدن پدر این دفعه بهانه س برای بیشتر بودن با دوستی که راوی کلی حس و عاطفه نسبت بهش داره اما هنوز از احساس دوست مذکور چیزی عیان نشده !

4_ و در نهایت این که حدود یه ماه پیش و شایدم بیشتر ، دوتا از کتابای مربوط به ماجراهای ادوارد و بلْا رو خوندم ؛ گرگ و میش و ماه نو . راستشو بخوام بگم اصلا خوشم نیومد ازشون ! مخصووووووووووووووووصا جلد دوم ! هیوق !!

_ جلد دوم بیشتر توصیف حالات و افکار درونی بلْا و خلإهای اون پس از ترک کالن ها هست . به همین خاطر همش حس می کردم متن دارای حفره های داستانی متعدد و پی در پی ای هست ؛ بلْا همش سعی داره خودشو توضیح بده . از زوایای مختلف . اما چندان موفق نیست . چون توضیح توخالی و هیچه ... وقتی قراره خلإ باشه ، پس چیزی م برای توضیح دادن به اون صورت وجود نداره .

ممکنه به نظر برسه دارم در حق این داستان مشهور بی انصافی می کنم . اما من حداقل در مورد خودم و کتابایی که قراره بخونم خیلی سختگیرم . نه در حد روشنفکری و خیلی سبک مدارانه ولی تا چیزی به دلم نشینه و برام چیزای بیشتری در بر نداشته باشه ازش خوشم نمیاد .

خب می گفتم : در جریان داستان بلْا در ج دوم کتاب ، تنها گاهی ماجراها و حوادثی که انگار خیلی هم مهمْند ،‌درخشش های لحظه ای دارند مثل قضیه ی جیکوب . اما باز هم موفق نمی شن دست داستان رو بگیرن و از افت و خیزهای بی رمقش نجاتش بدن . در نهایت بلْا زیبای خفته ی بی دست و پایی هست که در میدان جاذبه ی عشق هیولاها واقع شده ! ( گرگینه و خون آشام )

خداییش دیگه نتونستم ادامه بدم و داستان رو در ابتدای ج 3 رها کردم !!

تنها هنر بلْا چشم غره رفتن و غر زدن به پدرش ، ادوارد و جیکوب هست که اتفاقا هر سه تای اونها رو خیلی دوست داره .

_ بخش هایی از نوشتار کتاب که ازشون کمی خوشم اومد :

_ " احساس آدم فضولی را داشتم که از لا به لای تـَـرَک های تنهایی کسی به اندوه خصوصی او می نگریست ،‌ اندوهی که به من تعلق نداشت . " ص 378

_ " من همچون ماه گم شده ای بودم که سیاره ام در فیلم نامه ی مصیبت بار و فاجعه آمیز فیلمی که مضمون آن نابودی بود ، از بین رفته بود . با این وجود هنوز ماه ِ وجودم ، برخلاف قوانین جاذبه ، در یک مدار کوچک و بسته ،‌در فضای تهی ِ باقی مانده در جای سیاره ام در گردش بود " . ص 202



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٢ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 امانوئل همیشه نقاشی هایی می کشد که تاریخ قوم ارامنه را روایت می کند . " از شیطان آموخت و سوزاند " هم نام تابلویی از امانوئل است .

کتاب دربردارنده ی روزنگاشت های زنی مسیحی - ایرانی میان سالی است که گذشته ی مرفه و نسبتا خوبی داشته ، اما به دلایلی آن را از دست داده و مدتی است در سختی زندگی می کند . بدون جای ثابت و مشخص برای زندگی و درآمد تقریبا هیچ ، روزهای سختی را می گذراند اما سعی دارد خود را جمع و جور کند . با وجود فقر شدید ، بزرگ منشی ها و خواست های خاصی در رفتار و خرج کردنش هایش دیده می شود : هر وقت بتواند به مسافرت میرود ، فرم درخواست کار شرکت ها و محل های شیک را فقط پر می کند ، هر چیزی نمی خورد و یا اگر بخورد به بدی از آن یاد می کند ، ...

" از سازمان خون به فرهنگ سرا آمده بودند . دوست داشتم چند سی سی خون اهدا کنم ، ولی فکر کردم خون من آهن ندارد و به درد کسی نمیخورد . به خصوص امسال که خیلی کم گوشت خورده ام و نتوانسته ام حتی یک وعده ماهی بخورم . " ص 120

مجبور است تقریبا همیشه قرض کند اما آن را در اولین فرصت ادا میکند . خیلی دوست دارد لطف های دیگران را جبران کند .

شخصیتی دوست دار فرهنگ است :

" با شرکت در این جلسات ( شب شعر و برنامه موسیقی ) کمی آرامش پیدا می کنم . شعر ، موسیقی ، کتاب همگی لذت بخش هستند . کاش انقدر مشکلات مالی نداشتم و می توانستم بیشتر به هنر بپردازم " . ص 120

تقریبا از میانه ی کتاب حسم کمی نسبت به این زن عوض شد ؛ خیلی گله می کرد ( که البته حق هم داشت ) ، دیگر به همه چیز و همه کس بدبین شده بود ، وسواس های عجیبی پیدا کرده بود که اصلا به شرایط زندگی ش نمی خورد ، .. کم کم داشت حرفهای کسانی را ثابت می کرد که در دوره های مختلف او و زندگی ش را قضاوت می کردند و همه چیز را به گردن خودش می انداختند ... اما در انتهای کتاب ، بعد از یک افت شدید شرایطش رو به بهبود گذاشت. البته نویسنده ثبوت این بهبودی را هیچ وقت بازگو نکرد ... اما از قرائنی که شخصیت اصلی در روزنگاشت هایش به دست داده انگار خدا را شکر وضعش داشته بهتر می شده که کتاب تمام شده .

" از شیطان آموخت و سوزاند " ؛ نویسنده فرخنده آقایی ؛ نشر ققنوس .



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٩ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" از یکی از قابلمه ها مقداری مرغ آب پز برداشتم و با سس خوردم . چند دقیقه بعد کلفت نیو نیو آمد و با من دعوا کرد . غذای سگ را خورده بودم . من دیگر غذای انسان و سگ را از هم تشخیص نمی دهم . اساتید روان پزشکی توانستند تئوری های خود را روی من پیاده کنند و مرا گرسنه و گدا نگه دارند . " ص 42

" مددکارها می گفتند : گذشته را بریز دور . از حالا شروع کن . از صفر شروع کن .

اگر همان موقع به جای این حرف ها یک اتاق برایم می گرفتند خیلی از مسائل حل می شد " . ص 83

× از شیطان آموخت و سوزاند ؛ نوشته فرخنده آقایی ؛‌ نشر ققنوس .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن