هوای ابری به اندازۀ خودش لطف می کنه و اعصاب رو نوازش میده. گرچه برای خودش صاحب سبکه و حرفی برای گفتن داره، میشه یه جورایی به خودش پناه برد . باهاش ارتباط برقرار کرد.

ولی طوفان گردوخاک و لشکریان بی مقدار شن و غبار واقعاً اعصاب خوردکنه! اصلاً قابلیت یک نگاه رو هم نداره چه برسه به مذاکره و من کوتاه بیام و تو کوتاه بیا! بره تو همون بیابونای غیرمسکونی واسه خودش هو بکشه و بچرخه، به ما چیکار داره آخه؟؟؟!!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سنم که کمتر بود گاهی فکر می کردم فلانی پیر شود چه شکلی می شود؟ برای دوران پیری خودم هم چهره ای ساخته بودم که آن موقع ها دوستش نداشتم اما الآن چندان از آن بدم نمی آید.

برای او نمی توانستم چیزی متصور شوم که نشانگر پیری باشد. حتی در اوج جدیتش.

و پیر هم نشد.

جوان رفت، با چهره ای که از سن واقعی خودش هم کمتر می نمود؛ با همۀ مصائب.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٦:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خواب را به صورت روایتی می دیدم که در ذهنم تعریف می شود؛ داستان روزگاری با شادی های محدود. 

اینکه سلول های مغز شادی های روزمره را فقط در خود انبار می کنند و فرصتی برای ما نیست تا جزء جزء همۀ شادی ها را تحلیل کنیم و از آنها بهره مند شویم. بنابراین، سازمانی شکل گرفت که سلول های مغز را از شادی ها تخلیه و خودش ذخیره می کرد. دیگر هرکس نیاز به شادی داشت، می توانست بسته ای از هر نوع آن را برای خودش بخرد. درنتیجه، هم استفاده از شادی ها محدودتر شد هم به راحتی قبل در دسترس نبود و ...

در خواب فکر می کردم به این ترتیب حجم مغز ابتدا کمتر می شود. چون سلول های بی استفادۀ آن خود به خود محو می شوند. ولی بعدتر، کسانی هستند که تصمیم می گیرند از این فضاها به نفع کارهای مغزی و ذهنی دیگر استفاده کنند.

ته خوابم هم به این فکر می کردم که طرح خوبی برای داستانی تخیلی می شود. ولی بیدار که شدم به نظرم کلیشه ای و تکراری آمد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تمام شد! 

اکنون دیگر قطره ای از آن عصاره ی سیه فام روسیاه باقی نمانده است. ولی دردی از تو دوا نشد. 



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت جایی می خوانم/ می شنوم که ما در مقابل خارجی ها بسیار مهمان نواز بوده ایم و .. مثلاً همین خانوادۀ گردشگر آلمانی(؟) که قرار بود چند روز در ایران بمانند و مدارکشان را گم کردند و شش ماه مهمانِ نوازش ایرانی ها بودند، این سؤال برایم پیش می آید که ما فقط در مقابل خارجی ها (به ویژه اروپایی ها و آن ور تری ها) مهمان نواز هستیم یا در مقابل هموطنانمان هم؟

مثلاً اگر بیماری از شهرستان برود تهران و لازم باشد چند روز در این شهر بماند تا نوبت دکتر و ... گیرش بیاید_ بعضی ها جلو در بیمارستان یا در راهروهای آن می خوابند_ چه؟

من خودم از این کارها نکرده ام و نمی کنم. حالا نه از روی بدجنسی. کلاً این مدلی م. به کسی هم کار ندارم. ولی دست خودم نیست، هروقت این خارجی ها می گویند ایرانی ها مهمان نوازند، یاد خودمان می افتم. اگر آن ها مهمانند، خودمان برای خودمان چه هستیم؟ چرا؟

و به خودم جواب هایی می دهم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم سطحی نگری که گفتی گاهی اینجا رو می خونی و بی اجازه منو «دوست عزیز» خطاب کردی و نصیحت می کنی و درمورد فیلم و سریال دیدنم نظر دادی ...

نظر بیخودت راهی سطل آشغال شد!

شما زبل! همین تنگ نظریت برای یک دنیا کافیه!

لطفا دیگه اینجا رو نخون و نظر هم نذار!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/٦ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

smelly cat, smelly cat

what are they feeding you?

smelly cat, smelly cat

it's not your fault

موقعیت: وقتی چیزی می خوری که بعدش کلی به خودت غر می زنی بابت خوردنش!

این خمیر پیراشکی مزۀ کوفت می دهد! واقعاً احساس می کنم از یک مشت نان کپک زده و مقوا درست شده! 5 دقیقه از خوردنش گذشته بود که انگار محل اتصال مری به معده ام با چیزی مثل اسید رقیق نوازش می شد. نه دردی و نه سوزشی، فقط حس خورده شدگی آن ناحیه با اسید!

*یکی از آهنگ هایی که فیبی توی بار می خوانَد (فرندز).



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اون گوشی سامسونگ 500=100

گوشی نوکیا= نوکیا درب و داغون شده

ماشین لباس شویی و اون ست های حراجی متنوع و ...



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بابت اتفاق های فلان و بهمان که حالم گرفته باشد، متوسل می شوم به راه های نامعمول. دلم فیلم و کتاب های همیشگی را نمی خواهد چون تقریباً مطمئنم بیشتر آثار خوب و باارزش غمگین هستند و فضایی سنگین دارند.

دیدن/ خواندن بعضی فیلم/ کتاب های ناخوب  هم از همین حال و هوا حاصل می شود. این ها مثل دستمال هایی هستند که تویشان گریه می کنی و بعد می ندازی شان دور. با خودشان آثار ناراحتی و اندوه ودلتنگی را می برند و خودشان هم دم دست نیستند تا چیزی را که نمی خواهی، یادآوری کنند.

+پرکلاغی جان راست میگه؛ مثال باید زد:

چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، یکی از فیلم هاییه که تازه دیدم و اینجا هم درموردش نوشتم، The lovers.

برای کتاب به سختی یادم میاد، چون کتاب ناخوب رو میشه به راحتی نیمه کاره رها کرد. .. نه، هرچی فکر می کنم واقعا یادم نمیاد!

یکی دیگه از فیلم ها هم Beautiful creatures هست که بازم قبلاً نوشتم درموردش. اما به خاطر همون موردی که اشاره کرده بودم، دوست دارم همین طوری نگهش داشته باشم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

  دفترک کاهی با ثبت فیلمی* افتتاح شده که چنگی به دل نمی زند. آن چنان که بعد از دیدن، پاک کردمش. در طول فیلم دیدن، به خودم می گفتم «داری فیلمی هندی می بینی»! خب، دوسوم هنرپیشه ها هندی بودند و پایۀ داستان در هندوستان (زمان استعمار بریتانیا) رخ داده بود و ...

داستان فیلم در گذشته و آینده پیش می رود. تولاسانیک که ندیمۀ ملکه ای هندی است، رؤیا می بیند و رؤیایش ناخواسته تعبیر می شود. زندگی اش کاملاً در سایۀ این رؤیا پیش می رود. حرف بر سر زمان (و شاید شکستن مرزهای آن) و انرژی اشیا و این چیزهاست که اصلاً با قوتی که شایسته است بیان نشده. تنها چیز خوبی که داشت آن انگشتر دوگانۀ مارشکل بود و شخصیت تولاسا و هنرهایش و هنرپیشۀ زیبایی که برای ایفای آن نقش انتخاب شده بود.

بقیه ش خیلی بیخود بود!

به خصوص اول فیلم که خل بازی دختر ِ آینده باعث شد نامزدش تا آن سوی زندگی برود و چقدر من بهش ناسزا گفتم!

من چشمم به کارگردان/نویسندۀ این فیلم و فیلم های مشابه بیفتد از خجالتشان در نمی آیم، فقط دوست دارم بدانم انگیزه شان دقیقاً چه بوده! خب وقت اضافه داشتند، می رفتند بدمینتون بازی می کردند!

The lovers, 2015*



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٠ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دلم پیشش است.

شاید بیشتر از این نتوانم برایش کاری بکنم، دست کم حالا.

ولی همیشه به او فکر می کنم، می دانم.

و سرنوشت با بی رحمی تکرار می شود تا خودش را به رخ کسی بکشد که زمانی قربانی ضعیفی در چنگالش بوده.

متأسفانه آینۀ جادویی در دستان من است و آن که باید، به آن نگاه نمی کند تا گذشته را ببیند و از آینده پرهیز کند. و به همان راه می رود که او را بردند.

کاش می شد کاری کرد!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٥ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   نقشه نگاران روی مرزهای مبهم نقشه های قدیمی می نوشتند «آنجا اژدها بُوَد». پس از آنکه نخستین جهانگردان زمین را دور زدند و اقیانوس ها و قاره های اصلی را ترسیم کردند، کاوشگران بعدی توانستند جای خالی جزئیات را پر کنند. ..

__شش عدد، مارتین ریس*

(پیش گفتار)

***

وقتی سرت گرم کار مهمی است و تلفن زنگ می زند و صدای مکِش نفس های دیمنتوروار وقت را خراب می کند.. گاهی مجبوری کتاب نامربوطی از لا به لای کتاب ها برداری و فقط سعی کنی ذهنت را پاک کنی ... و معمولاً اتفاق جالبی می افتد.

* هم ریس ش خوب است، هم اژدهاش و هم جهانگردی و دریانوردی و آن هم دوران قدیم که همه چیز رازی سرپوشیده بود.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در طول سال، روزهایی پیش می آید که متعجب از خودم می پرسم «با سرما مشکل دارم یا با گرما؟» (البته هر دو از نوع «اوج» آن). آدم هایی را دیده ام که یا سرمایی اند یا گرمایی. ولی من انگار بخشی از هر دو هستم. دمای هوا که ناگهانی تغییر کند، من هم عوض می شوم. ممکن است خوابم بیشتر شود، انرژی م تحلیل برود، بداخلاق شوم و کمی نگران!

خلاصه به این نتیجه رسیده ام برای من همان آب و هوای بهشت وعده داده شده بهترین است!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٤/۱۳ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. جابز جوان استادش را در محوطۀ دانشگاه می بیند. استاد به او پیشنهاد می دهد که برگردد سر کلاس درس، رشته ای را انتخاب کند که به آن علاقه دارد، خلاصه به شکلی مشغول تحصیل بشود.

جابز: نمی خوام پول پدر و مادرم رو برای گرفتن مدرک احمقانه ای مثل مهندسی هدر بدم.

استاد: ببخشید، یعنی الان دیگه مدرک گرفتن هدر دادن وقت و پول شده؟

جابز: واسه بعضیا آره، اما برای بعضیا اعتبار میاره..

یقۀ کت استاد را جوری لمس می کند که انگار بخواهد آن را صافش کند

و ادامه می دهد: و مایۀ اعتبار کارشونه (یعنی استاد).. بعداً می بینمت.

و استاد همچنان صدایش می کند و انتظار دارد برگردد: استیو ...

این که آدمی در جوانی، این طور با اطمینان حرف بزند و خلاف جریان آب شنا کند و هیچ پشتوانه ای مهیا نکند تا اگر برنامه هاش عملی نشد، برگردد به نقطه ای مطمئن و دست کم مدتی آسایش خیال داشته باشد_ تا از نو شروع کند یا سرش را بیندازد پایین و زندگی ای معمولی داشته باشد_ را تحسین می کنم. اما این کار جابز ته دلم را لرزاند. فکر کردم من کی از این کارها کرده ام؟ من هیچ وقت، قبل از این که کاری را تمام کنم و نتیجه اش را ببینم، این قدر با اطمینان حرفش را نزده ام. همیشه درصدی برای موفق نشدن در نظر گرفته ام. شاید هم ذهنم درصدی برای دلزدگی من درنظر گرفته! چیزی که خیلی وقت ها خودم را با آن می شناسم. این که اگر کاری از زمان معهودش بگذرد یا خیلی طول بکشد، دیگر آدم آن نیستم، یا بخشی از من مالِ آن نیست. وقتی خودت را کاملاً وقف چیزی نکنی نمی توانی موفقیت کامل به دست بیاوری. حتی اگر ظاهراً همه چیز خوب باشد و خیلی ها بخواهند جای تو باشند، خودت می دانی چه خبر است؛ از ضعف و قوت هایت آگاهی و یادت می آید کجاها کم گذاشته ای.

ترسیدم! از این که فهمیدم، جابز/ اشتون کوچر، فیلم نامه نویس یا هرکس و چیز دیگری یادم آوردند من_ چون خودم را می شناسم*_ روی چیزی «صددرصد» سرمایه گذاری نمی کنم، ترسیدم. بدتر!: چون بلافاصله ذهن بدجنسم به یادم آورد آن درصدی را که برای «نشدن» کنار می گذارم، به جای ارتباط دادن به این روحیۀ خودم، می اندازم گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک. آدمی که اهل چیزی باشد و دلش با چیزی باشد، در طوفان هم پی اش می رود و با این درصدهای من تسلیم نمی شود.

جابز روی چمن ها راه می رود و همه می دانیم سال ها بعد به نتایج بزرگ و انکارناشدنی ای دست پیدا می کند. حتی همان سال های جوانی هم چیزی به اسم «شکست» را نمی بیند. باید حتماً از هر مرحله ای با موفقیت رد شود. یعنی چه؟ پروژه اش را نیمه تمام بگذارد؟ خدایا! چند نفر در دنیا اینطور هستند یا بوده اند؟ باز هم می خواهم خودم را بسپرم به دست جریان طبیعی: «خیلی کم! آدم های خیلی کمی اینطور هستند/ بودند/ خواهند بود». از کجا معلوم؟ مگر موفقیت فقط در کارهای جابزی و گیتسی است؟ آدم های مصمم همه شان مشهور شده اند؟ چندنفر بوده اند که در زندگی شخصی و خانوادگی همین قدر، یا شاید هم بیشتر، مصمم بوده اند و چیزهایی را پیش برده اند که کسی به خودش زخمت نداده یا لازم ندیده آن ها را در تاریخی، چیزی ثبت کند یا به رخ دنیا بکشد؟ بهانه نیاور!

* این «شناخت» است. شناخت خوب است اما قدم اول است. باید همیشه این خصلت را روحیۀ شخصی ام به حساب بیاورم یا شروع کنم به تغییرش یا بعضی جاها آن را کنار بگذارم؟

2. یادم آمد دست کم یک بار در زندگی چنین کاری کرده ام. اما چیزی از آب درنیامد که اسمش را کار «جابزی» بگذارم. فقط مرحلۀ اول را با موفقیت طی کردم. شاید خیلی ها همان را برای صاف کردن یقۀ دنیا از طرف من کافی بدانند، اما خودم می دانم آن طور که من یقۀ کائنات را در دست گرفته بودم باید قدم های بیشتری بر می داشتم.

نه! یک بار دیگر را هم همین الان به یاد آوردم! خیلی خیلی جابزی! اما از آن ها که در تاریخ ثبت نمی شوند. یقۀ کسانی در دستم بود که هیچ کس به یقه شان دست نمی زد! هیچ کس فکر نمی کرد لازم باشد چنین کاری بکنم. هیج وقتِ هیچ وقت پشیمان نشدم، اما بارها پیش آمد در نظر بگیرم اگر این کار را نمی کردم چه موقعیتی داشتم و چه می شد و چه نمی شد. حتی گاهی، باز هم بدون این که پشیمان شده باشم، فقط فکر کردم شاید اگر به یقۀ کسی کار نداشتم برایم خیلی بهتر هم می شد. ولی همۀ «بهتر»ها به یک شکل معنا نمی شوند.اتفاقاً همین دست به یقه شدن های این طوری روی باقی دست به یقه شدن هایم تأثیر گذاشتند. دقیقاً همین طور است! ولی باز هم پشیمان نیستم. زندگی من مجموعه ای از کرده های خودم و دیگران است. همین است که هست.

_فقط این میان احساسی باقی می ماند که همیشه در گوشم زمزمه می کند: پس تو کی می خواهی یک تکان حسابی آدمیزادی خودت-پسند-ی به خودت بدهی؟؟

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مادرم می گوید: گم کردنِ خود هنر است.

Divergent را هفتۀ پیش دیدم. گویا از آن فیلم هایی است که دنباله دارد. بازی ها خوب بودند، داستان هم دوست داشتنی و دنبال کردنی. موسیقی هم فوق العاده! حتماً به خاطر هانس زیمر بود.

داستان از آن ماجراهای پادآرمانشهری است که جامعه را طبق استعداد افراد طبقه بندی می کنند و .. ابتدای فیلم فکر می کردم «کتاب این یکی زودتر نوشته شده یا The giver؟ و این که چه لزومی دارد قصه یا موتیفی تکرار شود؟» اما بعدتر نظرم عوض شد. این یکی پر از ماجرا و اکشن بود و آن یکی، همان انتقال خاطرات و حضور «بخشنده» برای دوست داشتنش کافی است. باقی چیزها بستر مناسبی است برای انتقال حرف نویسنده.

«واگرا»ها کسانی هستند که بیش از یک استعداد در خود کشف می کنند و این مسئله موردپسند مدیران جامعه نیست. و همیشه چیزی وجود دارد که نظم این جامعه ها را به هم بریزد؛ بخشی از نخبه ها، به حق یا ناحق، علیه روند پذیرفته شده قیام/ توطئه می کنند و ..

طبق معمول، من هم خودم را طبقه بندی کردم؛ طبقۀ راستگوها چندان جذابیتی نداشتند، دانشمندها زیادی تافتۀ جدابافته بودند، بی پرواها واقعاً وسوسه کننده و پرکشش اما ترکیبی از کشاورز و فداکار و بی پروا بهتر به نظر می آمد. آن وقت این ترکیب می تواند حتی راستگو و فرهیخته هم باشد! وقتی ببینی نمی توانی خودت را در یک دسته محدود کنی پس دوست داری از هر چیزی مقداری داشته باشی. اینطوری می فهمی خودت هم واگرا هستی و باز طبقه بندی زیر سؤال می رود و باقی ماجرا.

بیشتر از همه، آن بخش های مقابله با ترس ها رو دوست داشتم و اینکه بیشتر ترس های 4 مثل ترس های من بودند! شخصیت دوست داشتنی هم، برای من «مادر» بود و از جهاتی Tobias.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٢ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گویا نمی شود با [این خانواده] شوخی کرد. تقدیرشان اینطور است. دو هفتۀ پیش، به شوخی نوشتم که برای به پایان بردن ماجرایشان گویا باید سفر دیگری داشته باشم که تا امروز امکانش پیش نیامد. صبح از روی شوخی، کتاب را برداشتم، اما بیش از دو فصل نتوانستم ادامه بدهم. پاسکوآل داشت داستانش را روایت می کرد، تلخ ترین بخش زندگی اش را، اما انگار از پس کلمه ها  با بدبینی به من خیره شده بود.

کتاب را بستم و 1-2 اپیسود سریال دیدم.

__ پرکشش بودن کتاب، به رغم تلخی ش، من را یاد چیزی می اندازد. احساسی که انگار تُک زبان آدم باشد و .. مثلاً بخواهی بگویی «شبیه نوشته های مارکز است، ولی فکر کن داری مارکز-نوشته ای تلخ و به دور از هر امیدی را می خوانی». هرچند نمی شود با مارکز مقایسه اش کرد. فقط آدم را تا حوالی حال و هوای آثار نویسنده ای می برد، وگرنه سبک و فضای خاص خودش را دارد.

 

*خانوادۀ پاسکوآل دوآرته، اثر خوسه کامیلو سِلا



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٧ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

قضیه از آن جا شروع شد که کمی بیش از یک ماه پیش، داستانکی در فضای مجازی دست به دست شد با عنوان «کتلت و نون سنگک». همان که از بی مهری به والدین می گوید و .... بار اول بدون اشاره به موجودی به نام نویسنده به دستم رسید. مدت کوتاهی بعد از آن، منسوب شده بود به تهمینه میلانی. این جا دیگر آدم شک می کند؛ مثل آن قضیۀ کارتن خوابی و کارتون دیدن کودکان که به صادق هدایت ربطش داده بودند! طفلک صادق خان، شک دارم در دورۀ او حتی این کارتن های کاغذی هم موجود بوده باشند، دیگر تلویزیون و کارتون دیدن که جای خود دارد! لابد چند ماه  بعد بازی با انگری بردز در اَپل را هم به آن اضافه می کنند یا همین داستان منسوب به خانم میلانی را به فروغ فرخزاد نسبت می دهند تا پیاز آن داغ تر شود.

قضیه اینطور ادامه پیدا کرد که یکی از خانم های فرهیخته بالاخره صدایش درآمد و شَکّش را اعلام کرد. من هم، از خدا خواسته، سرچ کردم و بین آن انتساب های بی جهت رسیدم به وبلاگ «نسوان»!! درمورد این افراد می شود مطمئن بود بی منبع و مأخذ به چیزی اشاره نمی کنند. و این داستان در آنجا بدون نام نویسنده درج شده بود. یعنی نویسندۀ داستان یکی از نسوان بوده! و کسی نبوده جز ویولتا! یکی از نشانه های سبک شناسی ش هم این است که ویولتا در خاطرات/ داستان هایش نام اصغر را برای همسرش انتخاب کرده و شخصیت شوهر در این داستان، که مسافر فضای مجازی شده، هم اصغر نام دارد.

من که وظیفۀ ارجاع به منبعی خودم را انجام دادم و آدرس را برایشان ارسال کردم. حالا ببینید تکلیف آن همه جمله و مطالب پرمحتوا یا چرند که در این فضای مجانی و لایتناهی چرخ می زنند و هر چند وقت یک بار به گوشۀ قبای شخصیت مشهوری گیر می کنند و اسم او را یدک می کشند چه می شود!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٤/۸ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ استاد گرامی تاریخ و ساعت برنامۀ سخنرانی را برای بار دوم در گروه یادآوری کردند. مکان هم سرای اهل قلم نمایشگاه کتاب است.

هم گروهی 1: ...لطفاً محل دقیق را بیان کنید.

استاد: سلام...  سرای اهل قلم یکی بیشتر نیست. طبقۀ دوم نمایشگاه.

هم گروهی 2: سلام استاد. سرای اهل قلم کودک و نوجوان هم هست. امیدوارم ببینیمتان.

بلافاصله، همان هم گروهی 2: البته قطعاً چنین سخنرانی ای در آنجا برگزار نمی شود.

!!!

*آخ! مشتاق بودم ببینم استادمان چه پاسخی می دهد! حیف که عکس العملی نشان نداد!

** بعضی ها نظر ندهند اسمشان بد در می رود؟ اظهارنظر به چه قیمت؟!

 

__ امروز، همان گروه:

1: فلان و بهمان و بیسار. (با لحنی مودبانه و عادی و خبری، با ذکر منبع)

2: هرچه جستجو کردم به نتایج مویدی نرسیدم...فلان و بهمان و بیسار (با لحن خبری). در اسرع وقت لینک شما را هم می خوانم. ممنون از توجهتان.

1: دوست عزیز .. ممنون از لحن پرخاشگرانه تان (!!!) نمی دانستم اینجا دعوا است... فلان و بهمان... (توضیح مودبانه)

2: پرخاش و جسارتی نکردم .. عذرخواهی و ابراز علاقه به یادگیری.

1: خواهش می کنم. سپاس از توجهتان. ولی ... فلان و بهمان و ذکر ادله برای مطلب قبلی ش..... دوست من. باز هم ممنون از دقت و توجهتو فلان و بهمان.

استیکر  آی میس یو !

استیکر گل و هدیه نصرت خان با اون سیبیلاش!

* حال ما خوب است اما تو باور نکن!

 



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٢۱ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سیستم ساخت و ساز به کجا می رود؟!

گاه طوری از بیخ گوشم بوی سوختن غذا یا ته گرفتن مواد غذایی را احساس می کنم که، با وجود اطمینان بالای 100% به خاموش بودن گاز و ..، باز هم چک می کنم بو از آشپزخانۀ خودمان نباشد!

بو آن قدر سمج است که وقتی می بینم گاز روشن نیست، در مرز جنونی آنی، فکرم سمت کامپیوتر می رود؛ انگار فایلی که برای دانلود گذاشته بودم ته گرفته یا دارد می سوزد!

مورد بالایی واقعاً جدی بود! امروز عصر ناخودآگاه چنین احساسی داشتم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٢/٧ | ٦:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«سخت نگیر!»

گفتنش خیلی راحته. مطمئناً بیشتر آدمای دنیا از نوع آدمای سهل گیر و درواقع، دارای سعۀ صدر نیستن؛ هرکسی مورد/ مواردی برای سخت گیری داره، حتی اگه کلاً نشه در دستۀ آدمای سخت گیر جاش داد.

خود من با این حرفا مشکلی ندارم؛ چون آدمی م که به راحتی از کنار این جملۀ «سخت نگیر!» می گذرم و در بیشتر موارد، بر سخت گیری های خودم پای می فشرم! (تناقض خوبیه!) اما از جهتی نگران می شم؛ نگران فاصله ای که معمولاً گویندۀ این حرف با من پیدا می کنه. چون با این حرفش متوجه می شم که به عمق مسئلۀ من توجهی نکرده و فقط می خواد صورت مسئله رو پاک کنه، یا حوصله نداره ، یا... اما گاهی هم هست که آدمایی این حرفو به من می زنن که عمق مسئله رو درک می کنن و تقریباً حق با اونهاست؛ نباید سخت بگیرم، یا باید کمتر سخت بگیرم. خب این خیلی جای بررسی داره و بعدش یا بیشتر برای سهل گیری فکر می کنم یا در موضع خودم باقی می مونم و براشون توضیح میدم...



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۳ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_دیروز که رفتم کتابخونه مجلس زود خسته شدم. سیستم امانت دادنشون چنگی به دل نمی زد. اول اینکه مخزن باید باز باشه، آدم کتابا رو دست بگیره، فهرست و نمایه شونو ببینه، ... ببینه اصن به دردش میخورن یا نه. نمی شه چشم بسته کتاب سفارش بدی بعد یه درصدی شون واقعا مطلب موردنظر رو داشته باشن که! اینطوری سرعت کار آدم بیشتر می شه خب ..

بعدم اون کامپیوترا که پشتش می شینی کتاب جستجو می کنی انقدددددددد طولش میدن که آدم خسته میشه... 1-2 تا کتاب نیست که! حتی 10 تا هم نیست! باید کلی کتاب جستجو کنم از هرکدومشون یه تیکه بردارم تا کارم راه بیفته. این که نشد!

لااقل یه تور مجازی دیدار از کتابای کتابخونه بود بازم خوب بود، یعنی عالی بود؛ اینطوری که تو خونه نشستی، میری توی سایت کتابخونه، با اون تور مجازی میری لا به لای قفسه ها، اگه بشه رو کتابا کلیک کنی توی تصویر، برات ورق زده بشن، حتی در حد نمایه و فهرست هم باشه بازم خیلی خوبه.

حالا من الان می نویسم اینا رو، ولی ببینین چند سال دیگه این کار هم عادی میشه. اصن شایدم جاهایی عادی باشه.

_امروز رفتم همین کتابخونه خودمون. درسته خیلی چیزا رو نداره در حد مجلس، اما خب یه سری منابع رو دیدم. گرچه چند ساعت سرپا بودم! چون اینجا همۀ میزای مطالعه رو برداشتن، فقط یه دونه گوشه سالن هست اونم فقط به مدت یه ربع می تونی استفاده کنی! واقعاً که! هرجایی یه عیب و ایرادی داره.

خلاصه که باید دوباره برم همون جای اولی تا کارم کامل بشه.

آخخخ امروز که بین قفسه ها دنبال کتابا می گشتم گاهی می ایستادم بعضی کتابای نامربوط! رو نگاه میکردم یا بر می داشتم ورق می زدم، نقشه می کشیدم اینو کی بگیرم، کی بخونم، ... آخرش هم نتونستم مقاومت کنم و برای اندکی آرامش، یه مجموعه داستان امانت گرفتم با یکی از کتابای تقریباً تازه چاپ از کورتی عزیزم. راستش کتاب خوب زیاده ولی تو این احوالم نخواستم کار سنگین یا خیلی پر فراز و فرود و احیانا غمگین بگیرم.

*عنوان این پست، هم به ماجرای امانت گرفتن کتاب بعد از چند ماه بر می گرده هم به اینکه همت کردم و رفتم دنبال کار تحقیقم.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب اینکه میگه:

« بیش از 70% خانوما دچار کم پشتی مژه و .. هستن »

آدمو به فکر فرو می بره که : خب، یه امر تقریبا عادیه! یعنی اون 25% باقی غیر عادی ن! البته غیر عادی خوش شانس! چه لزومی داره  ما 75% درصد خودمونو به زور این محصول و اون محصول بکشیم بالا؟؟

پس این جمله به ضررشونه. من که خیالم راحت شد و حتی فکر فانتزی م درموردش نکردم که مثلا بخوام این محصول رو تو رؤیا هم تهیه کنم!

اون وقت توقع دارن بعدش که میگن : بخرین و ... ما هم چشم بسته بخریم و استفاده کنیم. خب ما طبیعی هستیم. همینه که هست.

زیبایی های پنهانمونو که کشف می کنیم بیشتر لذت می بریم تا با دیدن مژۀ بلند غیر طبیعی مون که ذاتاً مال خودمونم نیست.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بالاخره اونا نمی خوان کوتاه بیان که اینا ادامۀ سریال رو پخش کنن؟؟

* منم شنیدم شخصیت مورد نظر توی سریال ناسزا گفت ولی براساس قضاوت یک «شخصیت خیالی» کسی رو قضاوت نکردم.. شاید بعداً قرار بود معلوم بشه این شخصیت داره اشتباه می کنه! ... بالاخره یک سریال و داستانش محل مطرح شدن ایده های درست و نادرست هست نه صرفاً درست.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٠ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک اتفاق خوب افتاده: اینکه بالاخره فیلمی اقتباسی دیدم که از کتابش کم نداشت و تصورات کتابی منو به هم نریخت!

با ترس و لرز و تردید The Giver رو دانلود کردم اما از دیدنش راضی بودم. فقط کاش صدای «بخشنده» کمی خشونت کمتری داشت و تیلور سوئیفت به جای رزمری بازی نمی کرد!

جوناس! جوناس دوست داشتنی! گبریل! و لی لی و فیونا! خیلی دوست داشتنی بودن.

دلم برای خوندن کتابش تنگ شد!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_دیشب «تنهایی پر هیاهو» به سلامتی تموم شد و پرونده ش بسته شد!

البته باید یه اعترافی بکنم:

واسه این برنامه های کتابخوانی که شخصاً تا حالا در 4 موردش حضور داشتم، هیچ وقت کتابا رو تا تهشون نخوندم! اولش خیلی ذوق و شوق دارم، ولی هرچی به آخر میرسه یه حس خاصی میاد سراغم و هی کشش میدم، هعیی کشش میدم تا اینکه تهش می مونه! برای همین بحث های مرتبط با ته کتاب رو همیشه یه جوری می پیچونم و یه بخش های دیگه ش منحرف می کنم. البته خوبی ش به اینه که کلی یادداشت متفاوت برای خودم بر میدارم موقع مطالعه، یا 2-3 تا مقاله و نقد درموردش می خونم.

این کتاب خیلی معروفه و کلی مطلب درموردش نوشته شده ولی با مطالعۀ سرسری بین اون مطالب، چندتا چیزی که به نظر خودم رسیده بود رو بینشون ندیدم:

1_ وقتی «هانتا» در فصل 6 برای بازدید از دستگاه پرس جدید میره، کارگری رو به مجسمۀ آزادی تشبیه می کنه ، یا کمی بعدتر میگه « کارگر کلاه نارنجی امریکایی سرش گذاشته». به نظر میاد منظورش اینه که با از بین رفتن سلطۀ کمونیسم و خفقانش، سلطۀ امریکا جایگزین میشه و هیچ راه فراری از جبر روزگار نیست. هرچند هم در دوران جدید سطح رفاه ظاهراً بالاتر رفته باشه؛ وقتی همه چیز سطحی و بی مایه شده چه فایده ای داره؟ هانتا از جوانی دوست داشت به سرزمین های دیگه که جایگاه روشنفکران و متفکران مورد علاقه ش بودن سفر کنه ولی نتونسته. حالا کارگرهای نسل جدید دارن از تورهای مسافرتی که به راحتی در اختیارشون قرار می گیره صحبت می کنن. اما هدف اونا با هانتا از این مسافرت فرق داره!

2_ «مانچا» : همیشه رابطه ش با هانتا ناتموم و بی نتیجه مونده به خاطر آلوده شدن به پلشتی. برعکس هانتا از کتاب متنفره ولی در دوران پیری به قدیسه با فرشته ای در چشم هانتا تبدیل میشه. در صورتی که هانتا با وجود علاقۀ بسیار به کتاب بهره ای نبرده عملاً.

3_ وقتی هانتا از کتاب و دانش بهره ای نمی بره و معجزه ای نمی بینه دست به دامن مذهب میشه اما در مکاشفه ش توسط همون دستگاه پرس که عمری باهاش کار کرده و عاشقش بوده درهم شکسته میشه.

..

_ سریال جدید L هم دو شب پیش پخشش شروع شده. تازه یادم اومد اون یکی جدیده D رو یادم رفته بقیه شو بگیرم. T و F رو هم هنوز ندیدم! تا  روز دیگه م که باید دست به کار نقل مکان بشیم و باز تا یه مدت نت ندارم و .. البته وقتش هم نخواهد بود.

عجب تابستونی شد!





تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/٥/٢٤ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بالاخره کتاب « در جستجوی آبـی ها » رو خوندم*. قبل از عید که دستم بود حدود 50 صفحه ش رو تونستم بخونم ولی ادامه ش ندادم. هفتۀ پیش دوباره رفتم سراغش و الآن تموم شد.

طبق مطالب پشت جلدش، بخش دوم از یه سه گانه ست که اولی ش « بخشنده » ( از کتابای محبوبم ) ست و سومی ش؟ نمی دونم میشه روی « پرنیان و پسرک » به عنوان سومین بخش حساب کرد؟ اونجا هم صحبت از « مجموعه » های افراد بود که با هم زندگی می کنن. اما این دوتای اولی دقیقاً توصیف گر جامعه ای هستن که معروفه به پادآرمانشهر.

قهرمان اصلی کتاب _کایرا_ دختری با پای ناقص هست که توانایی خاصی داره؛ دوختن طرح های خاص روی پارچه براساس الهام و حرکت دستها که ناخودآگاه به نظر می رسن. توماس هم پسر نوجوونی هست که استعداد دیگه ای داره، همینطور جو کوچولو. این سه تحت سرپرستی شورای شهر قرار گرفتن و سطح زندگی شون بهتر از آدمای عادی جامعه ست. کم کم پی میبرن که راز مشترک ناخوشایندی در زندگی این سه وجود داره و ارتباط ناپیدای ناخوشایندی هم بین اعضای شورا و افراد عادی اجتماع. آنابلا _پیرزن رنگرز و معلم کایرا_ همزمان با انکار نیروی مخوف تهدید کننده ای از دنیا میره، در روز « اجتماع » ، کایرا با دیدن آوازه خوان پیر متوجه راز تلخ دیگری می شه که می تونه آیندۀ هرسۀ آنها را هم شامل بشه. آوازه خوان کسی هست که هرسال در روز خاصی برای تمام افراد ماجرای خلقت دنیا و انسانها و تاریخ فراز و فرود زندگی بشری رو از روی طرح های دوخته شده بر روی شنل و حکاکی های روی عصا با ترانه بازگو می کنه. شنلی که امسال کایرا ترمیمش کرده و عصا رو هم توماس. اما بخشهایی از شنل که شانه های آوازخوان رو می پوشونه بدون طرح مونده. کایرا باید با استفاده از استعداد خاصش آیندۀ بشر را روی اون بخش ها نقش بزنه. از طرفی تهیۀ نخ آبی امکان پذیر نیست چون رنگ آبی در دسترس نداره. اما « آنها » آبی دارند ....

_ طرح داستان مثل « بخشنده » باز هست؛ یک چیزهایی رو میشه حدس زد اما بقیه ش بستگی به تخیل خواننده داره. مثلاً کایرا قراره بقیۀ شنل رو با چه طرحی کامل کنه؟ آیا جو و توماس هم با او همراه میشن؟ « آنها » تا ابد مخفی می مونن یا با جامعۀ فعلی ارتباط برقرار می کنن؟ ...

کتاب خوب و داستان قابل تأملی هست که خوندنش رو خیلی دوست داشتم.

* در جستجوی آبی ها؛ لویس لوری؛ کیوان عبیدی آشتیانی؛ نشر چشمه.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٩ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب، بالاخره دارم « بخشنــده » رو می خونم. داستانش خیلی خوبه. گفته بودم که جایزۀ نیوبری برده. ترجمه ش هم خوب و قابل قبوله.

همون طور که قبلاً خیلی کوتاه درموردش خونده بودم، از اون داستان های پاد آرمان شهری هست. این اصطلاح رو حدود یک سال پیش توی گروه کتاب خونی فیس بوکی مون یاد گرفتم ؛ تقریبا به معنی جامعه ای هست که خیلی توی چهارچوب و استانداردهای از پیش تعیین شدۀ یه گروه رهبری زندگی می کنه و آزادی و رفتار غیر قابل پیش بینی ای از طرف اعضاش مشاهده نمیشه. یعنی براشون تعریف شده نیست اصلا. مثلاً افراد این جامعه تصوری از رنگ ندارن، تعریف خانواده براشون یه طور دیگه س با اینکه ظاهر خونواده هاشون مثل اون چیزیه که ما انتظار داریم. پدر و مادر خودشون بچه دار نمی شن بلکه همه  بچه هاشون رو از یه مرکز مخصوص می گیرن که این بچه ها توسط زن هایی به نام«زاینده» به دنیا میان. همه توی گروه هایی دسته بندی شدن که کار از پیش تعیین شده ای انجام میدن ...

دقیقا پاد آرمان شهر _ برعکس آرمان شهر هست_ یه جامعۀ دیکتاتوری هست که افرادش تا یه دوره ای و شاید هم اصلا خودشون نفهمن این رو.

کتاب که تموم شد چیزای دیگه هم ازش می نویسم.

تعریف بیشتر از پاد آرمان شهر [اینــجـا]

غیر از این یه کتاب دیگه م از لوئیس لوری دستمه که باید بعد این خونده بشه. مهلت تحویلشون فرداست و اونقدر برام جاذبه دارن که بشینم تمومشون کنم. حجمشون هم زیاد نیست. تا جایی که متوجه شدم کتابای خانم لوری تو دستۀ فانتزی هست.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۱٢/۱٦ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن