دارم کتاب دو جلدی « ارباب دزدها » رو از نویسندۀ محبوبم کُرنلیا فونکه می خونم. هر جلد 200 صفحه ست و خوندنش هم سریع پیش میره؛ البته اگه مث دیروز دستم باشه و مث روزای قبل، آروم آروم نخونمش!

عصر فرضیه م رو تست کردم و دیدم درسته؛ همه ش یادم بود از 7-8 سال پیش یه فیلم از روی تی وی ضبط کرده بودیم به همین اسم. ولی نمی دونستم واقعا از روی همین کتاب ساخته شده یا نه. دیروز 2-3 دقیقه اولش رو دیدم و معلوم شد مال همین کتابه. منتها طبق معمول هیجان شروعش بیشتر بود و مثل نوشته های خانم فونکه آروم نبود.

داستانش در نوع خودش جالبه؛ دوتا برادر از دست خاله و شوهر خاله شون فراری ن چون قراره کوچکه رو  نگه دارن و بزرگه رو بفرستن شبانه روزی اما بزرگه ( پراسپر ) نمی خواد از برادرش جدا بشه. اینا اومدن ونیز، چون مادرشون قبلاً خیلی از ونیز براشون تعریف کرده. خاله هه که همین حدس رو می زنه، اومده ونیز و به یه کارآگاه خصوصی ( ویکتور ) ماموریت میده اینا رو پیدا کنه. اما بچه ها می خورن به تور یه گروه کوچک از بچه های هم سن خودشون که اونا هم از شرایط خودشون فرار کردن و الان تو یه سینمای متروکه زندگی می کنن...

ویکتور که دنبالشونه ، اخلاق خاصی داره؛ دوتا لاک پشت داره، ....

بچه ها هم هرکدوم ماجرای خودشونو دارن. درواقع سینما و چیزهای مورد نیازشونو پسری نقابدار تهیه می کنه به اسم ارباب دزدها، که اواخر کتاب اول، پیشینه ش مشخص می شه. ...

در کل کتاب جالبیه که از خوندنش راضیم.

* نقابی که ارباب دزدها به صورت میزنه منو یاد «زاغ کبود» داستان «جوهری» ها می ندازه .



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هاهاها!
جا داره بگم با خوندن این کتاب 200 صفحه ای جناب ایمیس خیلی داره بهم خوش می گذره. ترجمه ش هم خیلی خوبه.
5تا پیرپاتال تو یه خونه دور هم جمع شده ن و زندگی می کنن. هرکدومشون هم یه سری اخلاق و خصوصیاتی دارن. یکی شون (برنارد) دیگه از جهاتی خیلی خاصه! خلاصه ش اینکه بقیه رو خودآگاه و ناخودآگاه اذیت می کنه. یه پیرزن تقریبا از خود متشکر هم بینشون هست ( مری گلد ) که نوه نتیجه هاش به مناسبت اعیاد و ایام الله میان دیدنش و باقی همخونه ای ها هم به این بهانه مهمونی دارن دور هم. منتها بیشتر کارا گردن آدلا، خواهر برنارد هست. بیشتر از همه از یه پیرمرد چاق بی خیال بدمست خوشم میاد که اسمش شورتله و صداش می کنن شورتی. نمیدونم چرا از اول کتاب هی یاد پاتریک استار میفتادم !!
اینا توی ذهنشون نسبت به همدیگه جبهه گیری ها و قضاوت هایی دارن که پایۀ رفتاراشون با هم هست بالطبع، از اون طرف نوه های اون پیرزنه هم نسبت به هر 5تای اینا همین طورن. اما چون سالی چندبار چشمشون به اینا میفته خیلی چیزا رو فقط تحمل می کنن و ساعتها رو می گذرونن.

حدود 10 ص مونده تمومش کنم. دوست دارم بدونم با این راز برنارد، بقیۀ نقشه هاش چطور پیش میره.

این از اون کتابایی بود که همین طوری شانسی و بی هوا از تو قفسه کشیدمش بیرون، کمی اسمش وسوسه م کرد و بعد انتشاراتی ش . پشت جلد رو که خوندم راغب شدم برش دارم. منتها اوائلش کند پیش می رفت. حدود ص 50 دیگه افتادم روی غلطک :))

اون بخش که به هم هدیۀ کریسمس داده بودن، توصیف نویسنده از هدیه ها عالی بود!

*«عاقبت کار»؛ کینگزلی ایمیس؛ امید نیک فرجام؛ نشر افق.



تاريخ : یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳ | ٥:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یک شیطونی هست درگوشم زمزمه می کنه ، بهم میگه یه مدت سراغ کتابای جدید نرم و همین کتابای نخوندۀ خودمو بخونم، یا بعضیا رو برای بار دوم یا چندم بخونم.. انگار بازخونی « خانۀ ارواح » خیلی به مذاقش خوش اومده



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

انگار درست ته ذهنم نقش بسته.. بیشتر مطالب اینجا درمورد کتاب شده!

همون 9 سال پیش هم با همین قصد و نیت وبلاگم رو ایجاد کردم. البته اون موقع منظورم نوشته های تخصصی تر بود، تا یه جایی م پیش رفت ولی به مرور تغییر جهت دادیم؛ من و وبلاگم.

شاید بیشتر از عادت، یک سنّت ناخودآگاه ذهنی شده باشه که از کتاب آرامش بگیرم. تا جایی که یادم میاد بدترین ها رو با پناه بردن به کتاب از سر گذروندم. منظورم این نیست که مثل یه فیلسوف به کتاب مراجعه کرده باشم و خونده باشمش و راه حل آنچنانی به ذهنم رسیده باشه یا حتی معجزه شده باشه. اصلاً اینطور نیست. قضیه خیلی ساده تر از ایناست؛ انگار از طوفانی که در راه بود و داشت چهار ستون امنیتم رو می لرزوند، به یک پناهگاه دنج و نادیدنی پناه برده باشم، دقیقاً به همین شکل فیزیکی ش اشاره می کنم. کنار کتابخونه نشستن، یا کتابی رودر دست گرفتن، .. انگار جسم کاغذی بی ادعاشون تونستن بهتر از سنگ و چوب منو حفظ کنن. اینجور موقع ها حتی شخصیت ها هم گوشت و عصب و خون پیدا کردن و منو حمایت کردن.

شاید بشه تصور کرد در شرایط بحرانی، دست گرفتن یک کتاب جدید با ماجراهایی که تجربه نشده باشه، ذهن آدم رو منحرف می کنه. اما تا جایی که یادم میاد بیشتر مواقع حتی این طور هم نبوده؛ خوندن همون جمله ها و کلمات تکراری انگار مطمئن تر هم بوده، موجودات آشنایی از بین صفحه ها احضار میشن که تو رو خوب می شناسن و می دونن چطوری کمکت کنن، نجاتت بدن.

حتماً برای همینه که خودآگاه و ناخودآگاهم از کتابا می نویسه..

الآنم که یه قالیچۀ پرندۀ عزیز دارم ، شده مث یه پناهگاه پر از کتاب. عین همون فانوس دریایی بر برج بلند و ساکت و تنهای خودش که توی سریال محبوبم «قصه های جزیره» دیدم و دوستش دارم. هروقت بخوام قالیچه مو لوله می کنم می زنم زیر بغلم و می برم جلوی قفسۀ کتابای دلبخواهم، تکونش میدم و پهنش می کنم روی زمین. دنیای خودمو می سازم. دنیای خودم ..



تاريخ : شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وای وااای!

موعد تحویل کتابای کتابخونه س و من کتاب نیمه کاره دارم. همه ش تقصیر جذابیت ارواح و اشباح کتاب ایزابل هست که برای بار سوم هم دست از سرم برنداشتن. باید تند تند صفحات باقیمونده رو بخونم و کتابا رو ببرم برای تحویل.. تازه دوتا کار دیگه م دارم باید انجام بدم.

پراکنده:

_ « پیترپن » با ترجمۀ مهدی غبرایی هم وجود داره (مترجم مورد علاقه م) ؛ کتاب مریم، نشر مرکز.

_«زورو» هنوزم مطلب داره. سر فرصت باید بنویسمش یادم نره.



تاريخ : پنجشنبه ٥ تیر ۱۳٩۳ | ٧:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پارسال همین موقع ها یکی از کتابای ایزابل آلنده رو میخوندم به اسم «زورو».

1_ راستش یه چند سالی بود می دیدم یهویی جوّ ترجمه و چاپ کتابای ایشون زیاد شده، خوشم نیومد. هر مترجمی برداشته یه سری کتاباشو ترجمه کرده؛ آدم نمی دونه کدومو بگیره بخونه، در ضمن بعضی کتاباش رو هم مترجم های خوب ترجمه نکردن.. برای همین حس می کردم ممکنه دیگه از کتاباش لذت نبرم. هرچند از بچگی عاشق «زورو» و نقاب تیره ش و به خصوص شنلش بودم؛ فکر می کردم احتمال داره این، کتاب لوس نچسبی باشه که چهرۀ قهرمان محبوب منو مخدوش کنه. ( خدا منو ببخشه، گاهی حس می کردم ایزابل که یهو کتاباش ریخته توی بازار، جو بازار گرمی و فروش زیاد و ..برش داشته نه اینکه کیفیت کتاباش خوب باشه).

2_ از یه طرف همون پارسال که بعد از سالها دوباره عضو کتابخونه شدم، با خودم قرار گذاشتم هرکتابی که خیلی خوب بود و واقعا خوشم اومد بخرمش. برعکس، هی از کتابا خوشم اومد، بعضیاشونم تهیه کردم آرزو به دل نمونم. دوتاشون همین کتابای ایزابل آلنده هستن که از این کتابخونه برداشتم و خوندم.

یکی از نکاتی که موقع خوندن این کتاب خیلی برام جالب بود، این بود که دیه گو (همون زورو ) دوران بچگی ش همراه دوست صمیمیش برناردو، مدام با سرخپوستها در ارتباط بودن ( به خاطر رگ و ریشه شون. دیه گو مادرش سرخپوست بوده و مادربزرگش هم _«جغد سفید»_ رئیس و درمانگر قبیله ). مامانبزرگش به اینا درس هایی یاد داد که بعدها خیلی به دردشون خورد. یکی از درسهاشون توی غارها و تجربۀ کشف و فهم غار بود. اون موقع حس خوبی داشتم ؛ چون از مکان هایی مث غار و تونل می ترسم، خیلی خوشم اومد شجاعت به خرج بدم و با اون دید وارد غاری بشم و کشفش کنم.

3_ «زورو» رو محمدعلی مهمان نوازان ترجمه کرده ( به نظرم تنها ایشون این کتابو به فارسی برگردونده) و «اینس، جان من» رو با ترجمۀ زهرا رهبانی خوندم. از روی متن اسپانیایی برگردان شده ولی به نظر من چندان روان و جذاب نبود. برای همین امسال این کتابو هم با ترجمۀ محمدعلی مهمان نوازان خریدم. چون ترجمه ش از «زورو» معقول و خوب بود.



تاريخ : چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« ما موجوداتی تخیلی هستیم که در درون ها زندگی می کنیم؛ درون قصه ها، درون شب، درون رؤیاها. ». ص 158

نوشتن از لوئیس لوری و کتاباش، موقعیت و حال و هوای خوب می خواد. گرچه الان کاملاً برام مهیا نیست؛ سعی می کنم چیزایی بنویسم.

اول از همه دست پرکلاغی جون درد نکنه که دوتا لینک خوب درموردش برام گذاشت: این و این . به قولی، این کتاب از اون آثاریه که وقتی می خونیش تا مدتها میتونی بهش فکر کنی، توی ذهنت نقدش کنی، بعضی قسمت هاشو مزه مزه کنی تا بالاخره بخش هایی رو برای خودت و ساختن دنیای ذهنی ت برداری. و باز به قولی، واقعاً ایدۀ ناب و بکری به صورتی عالی و دوست داشتنی در این کتاب مطرح و پرداخت شده. حتی آدم دوست داره بیشتر اونو باور کنه.

رؤیاهای ما از کجا میان؟

چرا نمیشه هر کدوم از ما «کوچولو» یی داشته باشیم برای اینکه رؤیاهای شبانه مون رو بهمون اهدا کنه؟

" هرجامعه ای از انسان ها صاحب تعداد بی شماری از این مجموعه ها ( مجموعه های استقرار اهداکنندگان رؤیاها ) هستند که همیشه غیرقابل دیدند. مجموعه هایی سازمان یافته با موجوداتی سخت کوش که شبانه، آرام وظیفۀ خود را انجام می دهند... » ص 19

این موجودات با لمس کردن هرچیزی در اطراف انسان ها مواد اولیۀ کارشون رو جمع می کنن « رنگها، کلماتی که زمانی به کار گرفته شده، ته مانده ای از عطرها، صداهای فراموش شده، بخش هایی از گذشته های دور تا زمان حاضر». اونها این مواد رو با هم ترکیب می کنند و رؤیاها شکل می گیرن. در مواقعی که رویا می بینیم، این موجودات هستن که رویاهای ساخته شده از زندگی واقعی خودمون رو بهمون انتقال میدن ( اهدا می کنن ) . البته کار اهدا بسیار دقیق و ظریف هست و اگر موجودی بی دقتی به خرج بده می تونه در جریان این کار آسیب وارد کنه و خودش هم در دستۀ شرورها قرار بگیره (که مسئول کابوس ها هستن).

بعد از خوندن این کتاب یکی از آرزوهام این شده که بتونم «کوچولو» ی مسئول رؤیاهای شیرین و دوست داشتنی مو ملاقات کنم فرشته



تاريخ : سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« خانۀ ارواح » هنوز تموم نشده.

همیشه یه وقتایی وسط حوادث روزمره، یهویی دلم برای هری پاتر و داستان هاش تنگ میشه. میگم کاش یه دست دیگه داشتم حین انجام کار فعلی، یکی از کتاباشو می خوندم. یا یه ذهن اضافی داشتم برای خوندن همزمان دو کتاب.

خودم به این قضیه اما اعتقادی ندارم. صرف بیان یه آرزوی فانتزی بود.

کتاب ایزابل آلنده که حجیم هست و کتاب بالینیه، اما برای توی کیفم _چون این روزا پیش میاد در مسافت های طولانی برم بیرون از خونه_ یه کتاب برداشتم، نازک و کم حجم به اسم «عاقبت کار» از کینگزلی ایمیس.

ماجرای چندتا آدم مسن هست که با هم زندگی می کنن. بعداً تموم بشه ازش می نویسم. یک قسمتشو 2 روز پیش توی مترو می خوندم، خنده م گرفته بود .. به زور جلوی خودمو گرفتم. نه که خنده دار باشه ها، موضوعش جالبه.

یه کتاب هم از ریموند چندلر دستم بود که اتفاقی فایل پی دی اف ش رو دیدم و از چشمم افتاد برای همین تحویلش دادم. «آن شرلی» 5 رو هم کتابخونه نداشت. فعلاً باید بی خیالش شم.

یه مجموعه داستان از مارکز هم دوستم بهم قرض داده، اونم باید بخونم.

بازم دلم برای چندتا کتاب که قبلاً خوندم تنگ شده. غیر از هری پاتر، برای کارای لوئیس لوری. دلم می خواد برم توی داستان «بخشنده»؛ ولی واقعاً جرأت می خواد .. برم توی آخرین فصلش. اینطوری بهتره



تاريخ : سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند روز پیش کتاب «خانۀ ارواح»* رو گذاشتم جلو دستم تا بخش مناسبی برای نقل در جایی ازش پیدا کنم.. بین یادداشتهای سال 89 که برای بار دوم این کتابو می خوندم، هم گشتم و همین باعث شد چند صفحه ای رو به صورت پراکنده از ابتدا، وسط و انتهاش بخونم ..

2روز پیش که می خواستم از روی میز بردارمش و بذارمش سرجاش، دلم نیومد و حدود 50 صفحه شو خوندم. نشون به اون نشونی که به جای خوندن کتابای کتابخونه، الان نزدیک ص 200 از این کتاب هستم و خیلی م از کارم راضی م . واقعا دلم براش تنگ شده بود.

اوایلش یه توهم مسخره ای  سراغم اومده بود که: آیا این بعضی چیزاش شبیه «عشق در زمان وبا» ی مارکز نیست؟ اما ادامۀ هر دو رو که توی ذهنم مجسم کردم نظرم عوض شد!!

بازم یادم اومد که چقد با کلارا شباهت دارم و این، تحمل یه سری چیزا رو برام آسون تر می کنه. فقط اینکه فراموشی و گیجی کلارا نسبت به من غلیظ تره ( نمردم و یکی بدتر از خودم دیدم ؛ هرچند توی داستان )

* خانه ارواح؛ ایزابل آلنده؛ حشمت کامرانی؛ نشر قطره.



تاريخ : شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دو روز پیش کتاب چهارم آن شرلی* تموم شد. دلم نمیومد تمومش کنم و از طرفی دوست داشتم همه شو سریع بخونم ببینم چی میشه؛ اتفاقی که برای 3 جلد قبلش هم افتاده بود. این کتابای ساده هیچ فن و شگرد نو و قابل توجهی در زمینۀ داستان نویسی ندارن، حتی ممکنه بعد از یک مدت رفتار قهرمان (آنی، سارا استنلی، امیلی استار) قابل پیش بینی باشه. اما چون در پس زمینۀ نقل ماجراها اون زیبایی وتوصیف گوشه گوشۀ پرنس ادواردز وجود داره و به یمن پخش سریالشون این زیبایی ها در ذهن من نقش بسته، ازخوندنش سیر نمی شم.

صفحۀ آخر کتاب که نامۀ خداحافظی Rebecca Dew ( چه فامیلی قشنگی! ) رو می خوندم، داشت گریه م می گرفت.

« الیزابت می دانست هنوز به فردا نرسیده است، ولی احساس میکرد در مرز آن قدم بر می دارد.» ص 340

این «فردا» ، اصطلاحی هست که الیزابت کوچولو برای تسلی دادن به خودش اختراع کرده. مادرش هنگام تولدش مرده و پدرش هم ترکش کرده. اون با مادربزرگ پیر و بداخلاق و دستیار بدتر از خودش زندگی می کنه که بهش اجازۀ هیچ کار مفرحی رو نمیدن. با اومدن آنی در همسایگی شون، در طول سه سال الیزابت کم کم طعم شادی و خوشبختی رو می تونه حس کنه؛ تا پیش از اون همۀ چیزای خوب از جمله ملاقات با پدرش رو متعلق به «فردا» می دونست؛ چیزی شبیه بهشت. انگار جایی یا زمانی هست که زمینی نیست و آرزوهای محقق نشده مون در اونجا به سر و سامون می رسن.

* آنی شرلی در ویندی پاپلرز



تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از کتابای امسال نمایشگاه ننوشتم!

تا حالا.. چون همچنان بهانۀ کتابی خفنی برای نمایشگاه رفتن نداشتم. آخرین بار که رفتم و دست پر پر هم برگشتم، همون دفعه ای بود که پرکلاغی جونم رو دیدم قلب

یکی از دلایل مهم نرفتنم تا امسال، این بود که به نسبت، کتاب نخونده زیاد دارم. در ضمن باز هم تکراز می کنم قرار گذاشتم از کتابخونه ها کتاب بگیرم؛ اگه چیزی خیلی دندون گیر، به درد من بخور و لازم و واجب بود تهیه ش کنم، حالا چه از نمایشگاه سال بعدش ، چه از غیر اون.

امسال هم به بهانۀ دیدن دوتا از دوستام رفتم. رفتن آسون بود و برگشتن مشکل!!

ولی دفعۀ دومش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و چندتا کتاب گرفتم که لیستش اینجاس:

_ مردی که شبیه خود نیست (دربارۀ احمدرضا احمدی) ؛ نشر ثالث / از این سری، قبلاً سه تا دیگه گرفته بودم که گفتگوهایی با لیلی گلستان، مهدی غبرایی و ضیاء موحد هستن. از خوندنشون خیلی خوشم اومد. احتمالا! بعدیشو دربارۀ شمس لنگرودی می گیرم.

_ رؤیای تب آلود؛ جِـی. آر. آر. مارتین؛ میلاد فشتمی؛ نشر بهنام.

این مارتین همون مارتین معروف؛ نویسندۀ رمان بلند «نغمۀ یخ و آتش» هست که سریالش به اسم «Game of thrones» داره پخش می شه.

_ اقیانوس انتهای جاده؛ نیل گیمن؛ فرزاد فربد؛ انتشارات پریان.

این آخرین کتابی بود که خریدم. از شانس خوبم اون موقع آقای فربد در غرفه حاضر بودن و کتابو برام امضا کردن از خود راضی

_ سه تا کتاب از انتشارات نگاه :

__ مجموعه داستان پرندگان مرده؛ گابریل گارسیا مارکز؛ احمد گلشیری.

__ طوفان در مرداب؛ لئوناردو شیاشا؛ مهدی سحابی.

__ هر اتاقی مرکز جهان است (گفتگوهایی با اهل قلم).

.. بله، همینا!

دوست داشتم از دکتر شفیعی و نشر سخن، و از لوئیس لوری هم کتاب بگیرم ولی نشد.

*از آهنگ محسن نامجو



تاريخ : جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعد از دو سال وقفه، بالاخره جلد چهارم سری کتابهای «آن شرلی» که به فارسی ترجمه شده ن* رو پیدا کردم و از کتابخونه امانت گرفتم. با توجه به این که داستان پرطرفداریه، طبیعیه که هربار سراغش می رفتم ، اون جلدی که می خواستم نبود. بعضی اوقات هم حس آن شرلی خوندن نداشتم و اصلا سراغش نمی رفتم. نمی دونم هروقت بخوام بقیه شو بخونم، بازم احتمال داره توی انتظار بمونم یا نه. مث یه بازی شانسی تقریباً هیجان انگیز می مونه .

طبق معمول از همون اولش با توصیف هاش گفت انگیز و رشک برانگیز مونتگمری از زادگاهش شروع میشه و با شیطنت های ناخواسته و نگاه خارق العادۀ آنی به زندگی.

در نامه ش برای گیلبرت می نویسه:

«باور کن من هم دلیل انتخاب اسم Spook (ارواح) را برای این جاده نفهمیدم. حتی یک بار هم از Rebecca Dew پرسیدم، ولی او فقط گفت که اسم اینجا از اول، جادۀ اسپوک بوده و از سال ها پیش افسانه هایی درمورد ارواحش می گفته اند..

هوا تاریک و روشن است. به نظر تو کلمۀ «تاریک و روشن» قشنگ تر از گرگ و میش نیست؟ من که این کلمه را بیشتر دوست دارم چون مخملی، نرم و .. و .. تاریک و روشن است. من در طول روز، متعلق به این نیایم و در طول شب متعلق به خواب و آن دنیا. ولی در هوای تاریک و روشن از هر دو جهان آزادم و فقط به خودم و تو متعلقم.. » فصل اول

_ با این حرفش موافقم؛ لحظات گرگ و میش یا به قول آنی تاریک - روشن، وقتهای خاصی در روز هستن. الهام بخش و پر انرژی به نظر می رسن. انجام دادن خیلی کارها می چسبه به آدم مخصوصا در سکوت و فضایی متعلق به خود. حتی می گن مناسب ترین لحظات برای احضار ارواح هست (به خصوص دم غروب) .

 

* آنی شرلی در ویندی پاپلرز؛ ال. ام. مونتگمری؛ ترجمه سارا قدیانی؛ انتشارات قدیانی.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جادو زبان : « فکر میکنم گاهی باید داستان هایی رو بخونیم که توش همه چی با دنیای خودمون فرق داره .. هیچ چیز بهتر از اون نمی تونه به ما یاد بده که از خودمون سوال کنیم چرا درختا سبزن و قرمز نیستن و چرا به جای شش انگشت، پنج تا انگشت داریم .»

صص 98-9

جلد سوم جوهری ها ( «مرگ جوهری» ) یک ماهه روی دستمه و هنوز تموم نشده. غیر از کم شدن ساعتهای مطالعه م، فکر می کنم حالا که داره کلاً تموم میشه شاید یه چیزی ته ذهنم دلش نمیاد این اتفاق بیفته.

این مجموعه هرچی پیش تر میره، سنگین تر میشه. شخصیت پردازیش رو دوست دارم. وسط های همین جلد، یک دفعه چیزی از گذشتۀ «اُرفیوس» منفور گفت که حالا با شک بهش نگاه می کنم. این غافلگیری ها خیلی دوست داشتنیه؛ اینکه یهو وسط ماجرا، توی عمق های مختلف شخصیت ها غرق میشی.

اوائلش کتاب 3 کمی برام بیگانه شده بود و فقط به قصد دونستن ته ماجرا می خوندمش. دلیل اصلی ش اینه بود که «مورتیمر» (شخصیت محبوبم) تغییر کرده بود. دیگه «سیلورتانگ» و جادوزبان نبود. شده بود « زاغ کبود ». شخصیتی که اتفاقا محبوب تر هست اما انگار یه نفر سیلورتانگ منو دزدیده باشه، حس خوبی نداشتم. اما الان دیگه باهاش کنار میام و اون هم البته گاهی جادوزبان میشه.

«شاهزادۀ سیاه» هم دوست داشتنیه.

بعدتر بخش هایی از متن کتاب رو می نویسم.



تاريخ : پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب کم حجمی از نویسندۀ محبوب ، جرُم دیوید سلینجر هست و در مورد دختر ثروتمندی به اسم کُرین نوشته شده. ماجرا از جشن تولد یازده سالگی کُرین شروع میشه .  در اون شب از پسر همکلاسی ش، ریموند فورد که کُرین خیلی بهش علاقه داره، تا مدتها دور میفته و بعد سالها ، طی یک اتفاق جالب پیداش می کنه.

راوی ماجرا سوم شخص (دانای کل محدود ) هست اما 2-3 جای کتاب به صورت اول شخص درمیاد و خودش رو معرفی می کنه. کسی که به دلیلی زندگی کُرین رو زیر نظر داره و الان داره روایتش می کنه؛ تمام تلاش های اون برای پیدا کردن ریموند و ارتباطشون ...

ریموند حالا یک شاعر مطرح هست و کُرین هم اتفاقا از طریق یکی از آثارشه که به وجودش پی می بره و دنبالش میره.

_ داستان خوبی بود و اینکه میشد طی چند ساعت خوندش و بعد بهش فکر کرد یکی از نقاط مثبتشه. ما چند سال از ریموند بی خبریم و نمی دونیم چطوری بزرگ شده اما خلاصه ای از اونو که برای کُرین تعریف میکنه پیش رو داریم. من خودم هیچ وقت از اون ریموند کوچولو توقع نداشتم توی بزرگسالی ش اون طور رفتار کنه.

اسم کتاب «جنگل وارونه» / «جنگل واژگون» هم از متن یکی از شعرهای فورد که درداستان نقل شده، برداشته شده. یه جورایی میتونه به درونمایۀ داستان هم اشاره داشته باشه.

_ « کُرین هیچ وقت دست از جست و جو برای پیدا کردن فورد برنداشت. ناشر فورد هم همین طور. کلمبیا هم. همه اغلب فکر می کردند سرنخی از او در دست دارند و اما همیشه یا از پشت تلفنی گم می شد یا بین جملات اخباری سادۀ نامۀ یک مدیر هتل می مرد. » ص 73

« کُرین روی یک صندلی نزدیک میز (فورد) نشست _در فاصله ای بسیار نزدیک به او. می دانست که اوضاع فورد خیلی به هم ریخته است. می توانست در هوای اتاق احساسش کند. » ص77

 

*از این کتاب دو ترجمه هست به نام های:

«جنگل وارونه» ؛ ترجمۀ علی شیعه علی ، نشر سبزان

«جنگل واژگون»؛ ترجمۀ بابک تبرایی و سحر ساعی ، نشر نیلا



تاريخ : سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز برای تعویض کتابا رفتم کتابخونه. یه کتاب آمریکای لاتینی رو تمدید کردم و «سرگذشت آروتور گوردون پیم»* رو ، دوسوم خونده، برگردوندم. الآن شرایط خوندن ادامۀ توصیفاتش از اون ماجرای خاص رو ندارم.

این روزا قدری به سمت کتابای نخوندۀ خودم کشیده میشم؛ یه جلد کتاب از ایزابل جان دارم که گذاشتمش توی آب نمک و حس می کنم خوندنش انرژی بیشتری بهم میده، کلی کتاب PDF هست که باید یه جوری با خوندنشون کنار بیام و عادت خوندن کاغذی رو از شکل تعصب ناخودآگاهش دربیارم. و...

اما طبق معمول که دلم نمیاد دست خالی برگردم، « دلتنگی های .. » سلینجر رو برداشتم. منتها بارکد کتاب مشکل داشت و نتونستم فعلاً بگیرمش. برای همین « جنگل وارونه » و « تیرهای سقف... » از همین نویسنده رو گرفتم . «جنگل وارونه» یه کتاب کم حجم ِ که بدون ته نوشتش، 82 ص هست. برای همین از ظهر تا عصر خوندمش. یه پاراگراف هم از «تیرهای سقف.. » خوندم که فهمیدم درمورد خونوادۀ فرَنی هست. اولش ترغیب شده بودم همونو شروع کنم ولی بالاخره این کتاب کوچولو پیروز شد و سر قولش هم موند و زود تموم شد.

پست بعدی هم درمورد همین کتابه.

* نوشتۀ ادگار الن پو



تاريخ : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی این ده روز، یه کتاب از جین وبستر دستم بود که به کندی خونده می شد. بین کتابای کتابخونه چشمم بهش افتاد و خواستم امتحانش کنم. اسمش هست «جِـری جوان» Jerry Junior. ماجراش در 200 ص و درمورد یک پسر جوان امریکایی هست که در یه منطقۀ زیبای کوهستانی و توریستی خلوت در ایتالیا حوصله ش سررفته و دنبال هیجان و ماجراست. یکی از خدمۀ هتل به اسم گوستاوو هم توی نقشه هاش باهاش همراهی می کنه. اینطوریه که با یه خانوم زیبای امریکایی آشنا میشه و طی فراز و نشیب هایی و با مسخره بازیای جالبی عاقبت بخیر میشن .

بد نبود، منتها تصویر روی جلد کتاب، شبیه این نقاشی های انیمه ئی از یک پسر نوجوونه که جاذبۀ کتابو از بین می بره.

برای خودش تجربه ای محسوب می شد در کتاب خونی.



تاريخ : یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خدا را شکر،

بابت وجود فیلم هایی تکان دهنده، خوش ساخت، روح نواز، با مناظر زیبای مسحور کننده، با قهرمان های دوست داشتنی زیبا که لزوماً همه شان نمی میرند، پایان بندی خوب، پرداخت خوب تلخ کامی ها، ..

و همۀ اینها به خوبی یک جا جمع شده باشند.

_ این فیلم، انتهای دوگانۀ درهم پیچیده ای دارد که تلخی و شیرینی رو هم زمان به خورد آدم می دهد

_ طبق معمول ؛ ساخته شده از روی یک کتاب :

«کتـاب دزد» اثر مارکوس زوساک

The book thief

by Markus Zusak



تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_تعطیلات عید مثل باقی همتایان اخیرش و طبق قانونی که حدوداً ده سال از عمرش می گذره، به «نخواندن کتاب» گذشت. موضوع اینه که کتاب خوندن منع نمیشه، منتها حس و حال بهاری و هیجان و مخلفاتش اونو به سایه میرونه و تا وقتی واقعا حسش نباشه یا بهش محتاج نباشم سراغ کتاب و مطالعه نمیرم. بیشتر دوست دارم این روزا کارایی رو انجام بدم که خیلی خاص این روزا هستن .. حالا بگذریم.

_دیگه نهایتش تموم کردن اون 20-30 ص باقی مونده از اون جلد کتاب نارنیا بود و من موندم و «تابستان گند ورنون» نخونده روی دستم.

_ از دیروز آروم آروم شروع کردم و ص به ص خوندمش، دیدم خودش داره میشه فصل فصل.. میره جلو. صفحاتش زیاده (500ص) ولی فونتش هم به نظرم درشته چون یه ص زود تموم میشه . خوش خوان هم هست و اصطلاحات و تیکه ها و تحلیل های تقریباً «ناتور»ی خوبی داره . تشبیه هاش خیلی اوقات یکه ان و آدم حظ می کنه. با وجود «ناتور» ی بودنش، کپی برداری و ملال آور نیست. به نظرم ترجمه ش هم خیلی خوبه. فقط مترجم توی پانویس ها خیلی زحمت کشیده_ اینکه میگم خیلی، واقعا خیلی_ تا بیشتر اصطلاح های «ورنون»ی برای خواننده خوب جابیفته و این برعکس توی چشم من میره! نمیدونم، شاید چون با خوندن این اثر دارم با یه جامعه ستیز بدشانس تنها مونده همراهی می کنم، این به نظرم یه جور بزرگتر بازی میاد و بهم نمی چسبه. شاید مثلاً اگه مترجم همۀ این توضیحاتو به ته کتاب منتقل می کرد، اون بالای سر بودنش اینطوری از طرف من حس نمی شد و بیشتر لذت می بردم.

خلاصه اینکه نصف کتابو رد کردم و خیلی جاها رو هم علامت زدم یادداشت کنم.

_نکتۀ جالب اینه که من اولین خوانندۀ این کتاب توی این کتابخونه هستم چون اون برگه ای که می چسبونن به ته کتاب برای درج تاریخ برگشتش، سفید بوده :)

 



تاريخ : شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_خیلی همت کنم، این 2-3 کتاب کتابخونه که دستمه رو تمومشون کنم.

_فیلم دیدنم هم که لاک پشتا رو خجالت زده می کنه؛ پریشب یه فیلم رو شروع کردم و هنوزم تموم نشده :)))

_بیشتر توی حس سریال دیدنم و از سریالی که دنبال می کنم، 2 اپیزود ندیده مونده. برای همین دلم نیومد و دارم تند تند بقیه شو دانلود می کنم تا اگه اپیزودی طوری تموم شد که شدیداً نیاز به دیدن بقیۀ ماجرا داشتم، دستم خالی نباشه.

_درمورد دوتا تصمیم شیرین مهم برای زندگی م جدی تر شدم؛ این جدی تر شدن فقط من و هالۀ دورم رو در بر می گیره.. این که کی از کنج خلوتم پاشم و عملی شون کنم و اینکه چجوری پیش برم، هنوز روشن نیست. مثل یک داروی آرامبخش که توی جیب بغلم باشه ولی ازش استفاده نکنم .. اما درواقع داروی ویتامینه و ضروری برای ادامۀ حیات هست یه جورایی . لابد وقتی پوکی استخون گرفتم قراره بفهمم :/

_ همه ش دلم شوکوفه و بوی بهار و جوونه و .. می خواد. حتی شده فقط تصورشون کنم.


* محبوب این روزام هم آلبوم جدید همایون شجریان هست و بهترین حالتش برای گوش دادن ( برای من) در سکوت و خلوت و تنهایی شبه . بعضی موزیک ها زمان خاصی رو می طلبن برای شنیده شدن. این یکی م اینطوری بهم سازگار شده. درسته که مث باقی از «چرا رفتی» ، «کولی» ، «درون آینه» خیلی خوشم میاد اما بدون پیش بینی قبلی، «دل به دل» منو به اوج میبره.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تقویم جدید امسال با صفحه های بزرگ و سفید و جادار، کنار قدیمیه ، تقریبا با همون سیستم پارسال شروعش می کنم :

صفحۀ پیش از اول فروردین رو با رنگهای مختلف پر می کنم ؛ « فیلم، سریال » با رنگ صورتی، «کتاب» با بنفش اکلیلی، «کارهای هنری» سبز، .. آبی آسمونی رو به چیزی اختصاص نمیدم. چون می دونم این وسطها یه چیزی پیش میاد که ازش استفاده می کنم اونم نه در جای تعیین شده از قبل براش. مشکی و آبی معمولی هم که برای نوشتن توضیحات و اتفاق های روزانه و نقل قول از کتابا و فیلما هستن ، قرمز هم برای مطالعات خاص..

_تقویم پارسال سه تا دسته بندی دیگه م داشت که توی دوتاشون تقریباً پیشرفت های خوبی داشتم، برای همین امسال جداگانه حسابشون نکردم . جزو دسته بندی های اصلی دیگه محسوب می شن. یه دستۀ دیگه م بود درمورد دوستان و آشناها که اونو هم جداگانه ننوشتم.

_ از تقویم پارسالم راضیم . بیشتر از اون هم ازش توقع ندارم، یه چیزایی نوشتنی نیستن..



تاريخ : یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هنوزم اشتباه می گیرمشون؛

 

جناب دورنمات / جناب اشمیت

هنوزم وقتی یکی میگه «اریک امانوئل اشمیت» ذهنم میره سمت کتابای دورنمات. از دورنمات تا حالا یه کتاب خوندم و توضیحات مفصل مقدمه در مورد سبک آثارش یادم مونده؛ اما حتی اولش کمی طول می کشه تا یادم بیاد اونی که من خوندم، «قاضی و جلادش» بود نه «سوء ظن». تو ذهنم نشسته من «سوءظن» رو خوندم !

فقط این برابر آلمانی و انگلیسی اسمش هست که با تاخیر ثانیه ای یادم میندازه چی به چی بوده. بازم از هیچی بهتره.

باید از هر دوتاشون چندتا کتاب بخونم تا قضیه برام حل بشه.

شاید همزمانی معرفی شدن این دو نویسنده، اونم با طرح عطف و جلد یه انتشاراتی مشترک بود که دوتا رو توی ذهنم تو هم پیچید..



تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیا پر از به دست آوردن ها و از دست دادن هاست ، اینو همه می دونیم اما بعضی از دست دادن ها به طرز متفاوتی ناعادلانه و تاثیرگذار هستند.

دقیقاً دارم به «ازدست دادن» هایی مثل اونچه نصیب «زه زه» شد اشاره می کنم ؛ درخت پرتقال عزیزش و پرتغالی ش.

از یه زمانی به بعد بهم ثابت شد توی دسته بندی های زندگی م ، آدم هایی هستن که در حلقۀ خاص پرتغالی هام قرار می گیرن، برام پرتغالی میشن. نمی تونم بگم از لحاظ شباهت ظاهری ، یا اینکه در کنار باقی خصوصیات اصلی، ظاهر هم اهمیت داشته باشه _ چون بهترین پرتغالی از لحاظ ظاهر، داود رشیدی در فیلم «بی بی چلچله» بوده؛ حتی بهتر از این پیرمرده که توی جدیدترین نسخۀ فیلمش بازی کرده.

بهتره به جای «پرتغالی» دیگه بگم «پورتوگا» ، همون که زه زه گاهی می گفت.

اولین کسی که بی برو برگرد برام پورتوگا شد؛ خسرو شکیبایی بود. به خصوص بعد از چندبار دیدن فیلم «شکار». کنار اومدن با مردن اینجور آدمها برام خیلی سخته؛ شاید چون ناخودآگاه از دست رفتن یک بارۀ خود پورتوگای زه زه رو تداعی می کنه

از این آدمها بازم بودن / هستن . حتی احتمال داره خنده دار باشه ولی پاکو دِ لوسیا هم برای من پورتوگا بود؛ با اون چهرۀ خاصش و حس «مائسترویی» که درش وجود داشت..

از وقتی کتاب «بخشنده» رو خوندم، شخصیت بخشنده هم برام تبدیل به پورتوگا شده.

برای همین ته داستان رو اینطوری جمعش کردم که : یوناس بر می گرده و بخشنده رو از اون مجموعه بیرون می بره. حتی خودم هم نقش یوناس رو بازی کرم. حالا اینجای ماجرا از اینکه  کتاب تموم شده غمگینم، انگار پورتوگای جدیدم رو لای برگه های کاغذ جا گذاشته باشم .. اینم حکایت منه دیگه



تاريخ : جمعه ٢۳ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 « آدم هاى عجیب و غریب مارکزى. دکترى که تنها غذایش جوشیده همان «علفى است که خر مى خورد.» کشیشى که همه او را توله سگ صدا مى زنند و اسم دیگرى براى او وجود ندارد و چهار سرخ پوست گواخیرویى که همه جا مثل شبح حضورى فراگیر اما پنهان در داستان دارند. جغرافیاى داستان «توفان برگ» را مجموعه اى از همین آدم ها تشکیل مى دهد. جغرافیاى آب هاى شور و هواى دم کرده: جغرافیاى مجمع الجزایرى مارکز که بر کاغذى پوستى طراحى شده و هیچ نسبتى با درک نشنال جئوگرافیکى ما ندارد. بى خبر از راه رسیده، در شیشه دربسته اى بر آب هاى لاجوردى و آرام به ساحل نشسته درست وقتى که در انتظار پستچى بودیم تا شماره جدید نشنال جئوگرافى را به دستمان دهد. نقشه اى است ابتدایى، بر پوستى کهنه طراحى شده و قدمتى باستانى دارد؛ نقشه گنج، مجمع الجزایر تنهایى و تک افتادگى، نقشه ماکوندو. شهرى که مارکز براى ما مى سازد، وجود خارجى ندارد اما آنچه ما را با آدم هایش همراه مى کند، هراس چسبناکى است که در مواجهه با این آدم ها (آدم هاى بسیار دور و چنین نزدیک) حس مى کنیم و این هول غلیظ، این باران کبود رنگ ساحلى تا آنجا پیش مى رود و همراه مى سازدمان که به ناگاه در مى یابیم یکى از همان آدم ها شده ایم...»



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز از اون روزائیه که بعضی چیزا طبق برنامه پیش نرفته و آدم باید با دقت و کمی سرعت، چندتا کار رو با هم انجام بده.

از اون هفته باید تکلیفم رو آماده می کردم و تا چند ساعت دیگه بیشتر مهلت ندارم؛ ولی خب حسش نبود. یه کارایی حسیه؛ با اینکه میگن اجباریه، ولی باید یه چیزی از درون همراهی ت کنه .. و من چون از اون آدمهای «خوب شروع کنندۀ معمولاً به سختی پایان برنده» هستم که تازه از وسطهای کار هم دوست دارم تمرکزمو به چیزای دیگه م معطوف کنم، یه همچین روزایی توی زندگی م هست ناخواسته.

تازه صبح که بلند میشی و باید با انرژی شروع کنی، برعکس دوست داری بخوابی! از اون واکنش های بدن و اعصاب به این موقعیت ها که حتی کارای مورد علاقه ت هم بهت نمی چسبه؛ البته این نصفش مال عذاب وجدانه .

خلاصه که طرح توی ذهنم رو که چند روز روش کار می کردم تا تقریبا انتهاش پیش بردم بالاخره. می دونم تهش چی میشه ولی باید چیزی که مناسبش باشه پیدا کنم و بهش بچسبونم. البته باید بیش از یه روز برای ادیت نهایی ش وقت می ذاشتم اما نشد دیگه. ( خب یه جورایی م هست که نمیشه. باید واقعا وقت آدم دست خودش باشه برای یه کارایی. من از دوشنبه اینطور نبودم. کاریش هم نمی شد بکنم )

* برای دلخوشی خودم پریشب چند ص از «تابستان گندِ ورنون» خوندم .جالب بود. فعلا همون تصویر هُلدن کالفیلد ناتور و جامعۀ فلان آمریکا توی ذهنمه. از ترجمه ش خوشم اومده و کتاب هم به نظرم جالبه.

هاها!

تکلیف دیگه م هم آمادگی برای مراسم کتابخوانی گروهمونه که خوشبختانه فردا شبه. فردا ؟ ئه ! وقتم کمه که ! :/

از «طوفان برگ» مارکز که حدود 150 ص هست_نسخۀ من با ترجمۀ احمد گلشیری_ حدود 40 ص خوندم و یه سری یادداشت برداشتم. زندگی نامه ش هم آماده دارم و چندتا نقد سرسری کوتاه خوندم. از اونا که بهشون میگم «پیش-نقد». درواقع یادداشت هایی هستن که برای ورود به متن ، ذهن رو آماده می کنن . یا بخش هایی از اونها به این شکل هست. حالا وسطهاش خب اشاراتی از باب نقد به کل اثر دارن که آدم یا نمی خونه یا ندید میگیره :))

ولی باید مسلط باشم به قضیه. تا شب بشه و این کارمو با سلام و صلوات بفرستم بره خونۀ بخت، خیلی خیالم راحت میشه. با مارکز هم یه جوری کنار میام :))



تاريخ : چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معرفی مجموعه کتاب « ماجراهای نـارنـیــا » /The Chronicles of Narnia :
اثر سـی. اس. لوئیـس

نارنیا، نام دنیای آفریدۀ سی. اس. لوئیس در مجموعه داستانهایی با همین عنوان کلی است که البته هر کتاب نامی جداگانه دارد. «ماجراهای نارنیا» در هفت جلد مجزا، طی سالهای 1950 تا 1956 نوشته شده که حوادثی به هم پیوسته دارند اما بیشتر آنها را می توان به عنوان کتابی جداگانه هم مطالعه کرد.
لوئیس به عنوان یک فیلسوف و نویسنده، توانسته داستانهایی محبوب برای ردۀ سنی کودک و نوجوان بنویسد که تخیل بر فضای آنها حاکم است. اغلب بر این باورند که این ماجراهای هیجان انگیز به شکلی هنرمندانه با تمثیل های مذهبی آمیخته شده اند . مهم ترین این تمثیل ها « اصلان» (Aslan ) ، شیر بزرگ و جادویی و آفرینندۀ نارنیا است که به زعم خود لوئیس و دیگران، به مسیح یا حتی خدا اشاره دارد. این شیر بی نهایت زیبا و قدرتمند، پدر نارنیاست، قدرت شفادهندگی دارد و با دَم خود آنها را که سنگ شده اند به زندگی عادی باز می گرداند و خود را به هرکه خودش بخواهد می نمایاند. او دارای 9 نام است که البته به همۀ آنها اشاره نشده . «اصلان» (یا «ارسلان») واژه ای ترکی به معنای «شیر» است.
نارنیا شامل چندین سرزمین است که مکانی به همین اسم در آن محوریت دارد. غیر از نارنیا می توان از سرزمین هایی همچون آرکن لند (Archenland)، کالرمن (Calormen)، تلمار (Telmar)، و بخش های دیگری چون صحرای بزرگ، سرزمین های وحشی شمال، سرزمین زیرین، دریای نقره ای، ... نام برد که در داستان های مختلف این مجموعه به آنها اشاره شده است.
نارنیا دنیایی جادویی در کنار دنیای ما است. با اینکه شباهت هایی به دنیای ما دارد، قوانین خاصی بر آن حاکم هستند؛ بعضی جانوران آن از توانایی سخن گفتن برخوردارند و برخی موجودات اسطوره ای از اساطیر یونانی و رومی و همچنین افسانه‌های کهن بریتانیا و ایرلند در آن حضور دارند؛ مانند ساتیرها (Satyrs)، دریادها (Dryads ) و نایادها (Naiads)، سانتورها (centaurs) و مینوتورها (Minotaurs )، فون ها (Fauns) و تک شاخ ها (Unicorns)،دورف ها (Dwarfs)، جادوگران، ... در اغلب موارد بچه ها هستند که از دنیای ما به نارنیا رفت و آمد می کنند و آن هم به تشخیص و خواست اصلان صورت می گیرد. آنها با کمک اصلان می آموزند که تنها با راستی، شجاعت و فداکاری می توان بر پلیدی پیروز شد. علاوه بر این ها گذر زمان در نارنیا بسیار سریع تر از دنیای عادی است.
جلد اول مجموعه، به نام «شیر، کمد، جادوگر» در سال۱۹۵۰ منتشر شد. لوئیس بعدها بیان کرد از ابتدا قصد نداشته داستان این کتاب را ادامه دهد و بعداً تصمیم به نوشتن دنباله هایی برای داستان های نارنیا گرفته است.
کتابهای این مجموعه بر اساس سال انتشار :
شیر، کمد، جادوگر(1950)
شاهزاده کاسپین(1951)
کشتی سپیده پیما (1952)
صندلی نقره‌ای (1953)
اسب و آدمش (1954)
خواهرزاده جادوگر (1955)
آخرین نبرد (1956)
گرچه « خواهرزاده جادوگر» (1955) از لحاظ زمانی جزء آخرین کتابها قرار می گیرد؛ می توان آن را پیش از باقی کتابهای نارنیا خواند _ چون ماجرای شکل گیری نارنیا را بیان می کند و بازگو کنندۀ سرگذشت آن قبل از ماجراهای کتاب های دیگر است .

بیش از یک ترجمه به فارسی از این آثار وجود دارد :
_ برگردان پیمان اسماعیلیان ؛ انتشارات قدیانی.
_ برگردان امید اقتداری و منوچهر کریم زاده ؛ انتشارات هرمس
_ برگردان آرش حجازی ؛ انتشارات کاروان

* گویا همراه نسخۀ هفت جلدیِ نشر هرمس (هفت جلد در یک کتاب)، یه کتاب کوچک به نام"گنجینه نارنیا" هم چاپ شده است که اطلاعات زیادی درباره نارنیا و زندگی سی. اس. لوئیس به خواننده می دهد..
چند فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی هم بر مبنای این آثار تاکنون ساخته شده اند.

*منابع:
http://narnia.wikia.com
http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=164&CategoryId=6
http://wiki.fantasy.ir/index.php/%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA_%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7
http://narnia-fans.blogsky.com



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

واااااااای

یکی از برکات کتابخونه امروز این بود که :

کتاب «تابستان گند ورنون » توی قفسه ها بود!

منم برای اینکه بلای اون دفعۀ جلد سوم « جوهری ها» سرم نیاد، فوری برداشتمش و نیم ساعت با کتاب الکی توی دستم بین قفسه ها می گشتم

والله!

یه دفه دیدی مث اون بار یه چرخ که بزنی یه نفر زرنگ تر بیاد کتابه رو برداره ببره

آخخخخخخخخ انقد دوست دارم بخونمش ببینم چجوریه !!!



تاريخ : شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ | ۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خب، بالاخره دارم « بخشنــده » رو می خونم. داستانش خیلی خوبه. گفته بودم که جایزۀ نیوبری برده. ترجمه ش هم خوب و قابل قبوله.

همون طور که قبلاً خیلی کوتاه درموردش خونده بودم، از اون داستان های پاد آرمان شهری هست. این اصطلاح رو حدود یک سال پیش توی گروه کتاب خونی فیس بوکی مون یاد گرفتم ؛ تقریبا به معنی جامعه ای هست که خیلی توی چهارچوب و استانداردهای از پیش تعیین شدۀ یه گروه رهبری زندگی می کنه و آزادی و رفتار غیر قابل پیش بینی ای از طرف اعضاش مشاهده نمیشه. یعنی براشون تعریف شده نیست اصلا. مثلاً افراد این جامعه تصوری از رنگ ندارن، تعریف خانواده براشون یه طور دیگه س با اینکه ظاهر خونواده هاشون مثل اون چیزیه که ما انتظار داریم. پدر و مادر خودشون بچه دار نمی شن بلکه همه  بچه هاشون رو از یه مرکز مخصوص می گیرن که این بچه ها توسط زن هایی به نام«زاینده» به دنیا میان. همه توی گروه هایی دسته بندی شدن که کار از پیش تعیین شده ای انجام میدن ...

دقیقا پاد آرمان شهر _ برعکس آرمان شهر هست_ یه جامعۀ دیکتاتوری هست که افرادش تا یه دوره ای و شاید هم اصلا خودشون نفهمن این رو.

کتاب که تموم شد چیزای دیگه هم ازش می نویسم.

تعریف بیشتر از پاد آرمان شهر [اینــجـا]

غیر از این یه کتاب دیگه م از لوئیس لوری دستمه که باید بعد این خونده بشه. مهلت تحویلشون فرداست و اونقدر برام جاذبه دارن که بشینم تمومشون کنم. حجمشون هم زیاد نیست. تا جایی که متوجه شدم کتابای خانم لوری تو دستۀ فانتزی هست.



تاريخ : جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال 89 که هری پاتر می خوندم

یه آهنگ با صدای آنتونیو باندراس* هم بود که تقریبا روزایی که کتاب 6و7 رو می خوندم، به اون گوش می کردم. به این نتیجه رسیده بودم داستان عشق «اسنیپ» رو تو خودش داره از جهاتی.

آبان 90 موزیک توی گوشم بود و رسیده بود به همین آهنگ، منم داشتم لباس زمستونیا رو از نهانگاهشون بیرون میاوردم و می چیدم توی کشوها.. یه دفعه یه حسی از انگشتام پخش شد توی تنم، سطرها و کلمه های داستان، حسی که همون موقع با خوندنشون و فکر کردن بهشون داشتم، الان به شکل نامرئی جلوم رژه می رفتن.. خفه کننده بود !

انگار همه شون لای تار و پود اون همه لباس حبس شده بودن و رفته بودن توی کمد. و حالا داشتن دوباره آزاد می شدن، حتی اون بار سنگین تموم شدن کتابا برای بار اول رو می تونستم دوباره حسش کنم.

و دقیقا اون سارافن طوسی بافتنی توی دستام بود که 89 هدیه گرفته بودم و می پوشیدمش، موقع خوندن کتابا.

*Dos amantes



تاريخ : دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ده سال به این کشیش بینوا مظنون بودم ...

ده ساااال فکر می کردم با خوندن « داغ ننگ » از آرتور دیمزدیل بدم میاد. چهره ای شبیه کلود فرولو _ کشیش « گوژپشت نتردام » _ در ذهنم بهش داده بودم که با چشمانی شرربار به هستر نگاه می کنه و مثل رالف دُبریکاسار _ « پرندۀ خارزار»، که مگی رو سد راهش می دونست _ هستر رو  تکفیر می کنه.

مطالعۀ این کتاب رو دوست داشتم برای اینکه با هر صفحه و فصل، گویا در برابر چشمان من ، وجهۀ این مرد _ مثل روحش در جریان داستان_ تطهیر شد و دلم باهاش صاف شد. دیگه هروقت به یادش میفتم بیشتر اون درد و رنجی که تحمل کرد رو به خاطر میارم و اینکه بیش از هستر باری رو بر دوش کشید که حاصل جبر زمانه و محیط زندگی ش و افکار کوتاه بود نه اعمال خودش.

هاثورن در جایی از کتاب او رو چنین توصیف کرده :

« گناه مخصوص طبایع آهنین است که بر طبق انتخاب خویش یا می توانند تحملش کنند و یا اگر فشار گناه بیش از حد باشد، آن را از خود دورساخته، نیروی وحشیانه و قدرت عظیم خود را متوجه به مقاصد عالی می سازند. این طبع  ناتوان و بی اندازه حساس هیچ یک از این دو راه را نمی توانست برگزیند اما مدام این دو نیرو به هم جمع می آمدند و عقده ای ناگشودنی می گشتند. پشیمانی بیهوده و درد گناهی که آسمان با آن سرستیز داشت به هم در می آمیختند. »

ص122

اما هستر به مرور با شرایط خودش کنار اومد و با اینکه چرخشی بزرگ در زندگی ش ایجاد کردو محتاطانه فاصله ش رو با اجتماع حفظ می کرد، می تونست با اطمینان بیشتری وارد اون بشه :

« خویشتن را به سِمت "خواهر رحیم" مردم منصوب کرده بود. در حالی که نه دنیا و نه خود او از چنان آغازی چنین پایانی را پیش بینی نمی توانستند کرد. این نشان گناه، نشان خدمت او بود... آن قدر قدرت همدردی داشت که دیگر غالب مردم داغ ننگ را که عبارت از حرف A بود نشانی از رسوایی نمی شمردند. بلکه آن را ترجمان لفظ "توانـا" Able می دانستند. چقدر این زن قوی و لایق بود! توانایی کامل یک زن را داشت. »

صص 137-136

* داغ ننـگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ؛ ترجمۀ سیمین دانشور ؛ انتشارات خوارزمی.



تاريخ : جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از بچگی که مامانم داستان پیترپن و وندی و از روی یه کتاب جلد قرمز با نقاشیای بسیار زیبا می خوند، این پسرک دارای قدرت پرواز برام دوست داشتنی و کنجکاوی برانگیز شده بود. پیتر اون روزا به وندی کمک می کرد و همه دوستش داشتن و چهرۀ آرومی داشت. این تمام چیزی بود که سالها از داستان و شخصیتش توی ذهنم باقی مونده بود.

چند سال پیش که فیلم Neverland رو دیدم، از جیمز بری _ خالق داستای پن_ خوشم نیومد و دنبال دنیای پیتر رفتن باز هم به تعویق افتاد.

چند ماه قبل اما، بابت سریالی که تازگی درموردش نوشتم Once upon atime و اینکه پیتر هم در این سریال حضور داره، بهانه ای پیدا شد تا داستان پیتر رو بخونم ... و بعدش یه شخصیت دیگه ازش توی ذهنم ساخته شد ؛ پسری شیطون و فراموش کار و تا حد زیادی خودخواه که بچه ها رو یه جورایی گول می زنه و از خونواده هاشون جدا می کنه و به سرزمین خودش می بره که در اونجا هیچ وقت بزرگ نمی شن و همه ش در حال بازی هستن ..


پیتر موقع آموزش پرواز به بچه ها بهشون میگه : « فقط به چیزهای خوب فکر کنید. فکرها شما را به هوا بلند می کنند » ص 66

مثل وقتی که خودمون حس می کنیم یه تصور و فکر می تونه آدم رو  به پرواز دربیاره ! :)

اما شخصیت های جالب دیگه ای هم توی این داستان هستن ؛ وندی که از همه دوست داشتنی تره به نظرم، کاپیتان هوک که از یه تمساح خیلی می ترسه . این تمساح دست هوک رو خورده و دنبالشه تا بقیه شو هم بخوره ! در ضمن چون یه ساعت رو هم بلعیده ، وقتی نزدیک میشه از روی تیک تاک ساعت توی شکمش هوک می تونه ردشو پیدا کنه و از دستش فرار کنه .

نویسنده در خلوت هوک به ذهنیتش نزدیک میشه :

« خوش فرمی بیش از هرچیز برایش اهمیت داشت. همیشه از اعماق درونش سوالی ابدی مثل قیژقیژ ِ دروازه ای زنگ زده شنیده میشد : امروز به قدر کافی خوش فرم هستی ؟ ..

و صدایی از درونش می گفت : خوش فرمی این است که در هر چیزی مشخص تر و ممتازتر از بقیه باشی. » ص 191

* « پیــتـر پـن » ؛ اثر جیمز بَری (James Mathew Barrie) ؛ ترجمۀ رامک نیک طلب ؛ انتشارات قدیانی .



تاريخ : چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     یکی دو ماه پیش که بین قفسۀ کتابای کتابخونه سرگردون مونده بودم دیگه چی بردارم که کمی متفاوت باشه ، چشمم به کتاب « پرنیان و پسرک » افتاد و توضیحات پشت جلدش توجهمو جلب کرد. با خودم گفتم « خب اگه خیلی بچه گونه بود و کلاً خوشم نیومد نمی خونمش ».

     دوتا از کتابام رو داشتم تموم می کردم و یه روز صبح قرار بود جایی برم _ یه کار اداری و دفتری _ که به احتمال زیاد ممکن بود چند ساعت بیکار ( درواقع علّاف ) باشم . یه کتاب کوچک نخونده و متفاوت می خواستم و همینو با خودم برداشتم . طی اون ساعتها که بیکار نشسته بودم خوندمش و واقعا ازش خوشم اومد . یه موضوع خاص جدید داشت تقریبا که دوست دارم جداگانه درموردش بنویسم .

     از نویسنده خوشم اومد و یه جستجوی کوچک کردم . متوجه شدم :

1_ برخلاف تصور اولیه م از اسمش (lois lowry ) ایشون یه خانومه :)

2_ کتابهای دیگه ش هم مشهور و مطرحه . توی صفحات اول یکی شون نوشته شده :

« ایشون تا به حال دوبار جایزۀ نیوبری را به خود اختصاص داده و بیش از سیزده کتاب برای خواننده های جوان نوشته که همگی مورد استقبال بسیاری قرار گرفته اند ».

3_ گویامهم ترین اثرش  کتاب « بخشنده » است که خودش  بخش اول یه « سه گانه » هست . دومی ش هم با نام « در جستجوی آبی ها » ترجمه شده . این دوتا رو امانت گرفتم و هروقت خوندم درموردشون بیشتر می نویسم .



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

همیشه دوست داشتم یه زمانی بیاد و جا باز بشه بتونم کتابای « نارنیا » رو بخونم . الآن وسط جلد سوم هستم . تازه دیروز فهمیدم این کتابا ، به ترتیبی که من دارم می خونم ، نباید خونده بشن . البته اگه بخواهیم تاریخ نوشته شدن کتابا رو مدّنظر قرار بدیم و سفارش کسی که نارنیاباز هست ( تو یه وبلاگ مرتبط خوندم ترتیب شو )

اما این انتشاراتی که من دارم کارشو می خونم اینطوری 4تا کتابو چیده ور دل همدیگه . منم زیاد ناراضی نیستم . ی جورایی درهم ریخته انگار دارم می خونمشون . درضمن ، نارنیا رو از هر طرف بخونی نارنیاست . میشه هرکتابی رو جدا و بدون توجه به بقیه برداشت و خوند .

از اونجایی که نویسنده _ سی. اس. لوئیس _ هم مث جناب تالکین مسیحی دوآتیشه س ، این کتابا یه جورایی نمادهای مذهبی دارن. آدم وقتی می خوندشون انگار بعضی اشاره ها رو متوجه میشه ؛ اصلان ، نارنیا ، ملکه ، ..

اینم ویکی نارنیا ، باید مث ویکی های دیگه که قبلا پیدا کرده بودم سرزمین جالبی برای گشت و گذار باشه . بهانه ای هم هست برای آشنا شدن با اصطلاح های لوئیسی و بعضی اسم های اسطوره ای .

اینم در راستای عشق زنجبیلی من و پرکلاغی جون از خود راضی



تاريخ : یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ دوباره افتادم تو خط نسکافه خوردن . صبح که میشه دلم هیچ نوشیدنی گرم دیگه ای رو نمی خواد . باید برش غلبه کنم . تنها چارۀ موثر اینه که یه سری شکلات خوشمزه بخرم و به بهانۀ اونا چای سبز بخورم و کم کم نسکافه رو فراموش کنم . از اعتیاد_ اگه بشه اسمشو این گذاشت_ به شکلات راضیم در هرحال ولی نسکافه رو نه .

_ پنج شنبه عصر یه دفه افتادم روی دورتند و سریال* جالبی که از مدتها پیش دنبالش می کردم، فصل اولش رو تا آخر دیدم . 3-4 قسمتش روی دستم مونده بود که بالاخره تموم شد . ولی بعدش هم طاقت نیاوردم و قسمت اول فصل دو رو هم دیدم . تا اینکه دیگه دیروفت شب شد و منم حس کردم داره از حفره های پوستم جادو و ملکۀ ظالم و ناجی میزنه بیرون !!

البته بینش دو قسمت از شرلوک هلمز قدیمیه _ با بازی جرمی برت_ رو هم دیدم ، بیشتر گوش کردم . داستانش اینه که :

باید اعتراف کنم همون روز دوتا کاموای جدید خریده بودم و دلم می خواست زودتر شروع کنم به بافتشون . بیشتر برای اینکه اگه قراره کم باشن ، بفهمم و زودتر برم لنگه شونو بخرم تا تموم نشده. ولی یه شال نیمه کاره روی دستم بود . به همین خاطر نشستم پای سریال و شال اولی رو تموم کردم . اما برای اتصال ریشه هاش که دقت بیشتری می خواست، شرلوک رو انتخاب کردم و بیشتر به صداش گوش دادم و گاهی سرم رو بالا می گرفتم ..

_ در ضمن باید سبک کتاب خوندنم رو  تعدیل کنم . مدتیه افتادم تو خط فانتزی _ که خب بد نیست _ ولی باید بیشتر بخونم و سراغ غولهای ادبیات هم برم . فانتزی رو میشه باری ساعات آخر شب گذاشت که اگر هم تحت تاثیر تصاویر اتفاقات روزانه م خواب دیدم ، جذاب تر بشه :)) ولی در طول روز باید آثار مهم تر رو هم بخونم.

* اسم سریال هست : Once upon a time



تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
 توی این چند سال _ از 83 یا 84 به این طرف که برای بار اول « پائولا » اثر ایزابل آلنده رو خونده بودم _ همیشه هیجان دوباره خوندنش خیلی خاص بوده برام .. مخصوصا که بعد بهترین اثرش « خانۀ ارواح / اشباح » رو خوندم و بعدشم کارای دیگه شو . بعدتر چند تا کلمه اسپانیایی یادگرفتم و تلفظ صحیح اسمای اسپانیایی کتابارو فهمیدم و بیشتر عاشق عشق قدیمم اسپانیا شدم و ...

همیشه یه نقشه ای برای داشتن « پائولا» داشتم ؛ اون روح معصوم دختر باوقار خفته در اغمای بی بازگشت .. امیدها و لابه های مادرانه و روزمره های عجیب ولی ساده و واقعی ... تاریخ و سرگذشت و افسانه و خیال .. همه چی منو به سمتش می کشوند .
سال 85 یکی از بهترین دوستام در اقدامی غافلگیرانه این کتابو به من هدیه کرد و منم بلافاصله شروع به خوندنش کردم . اون روزا یه جورایی بدترین روزام بودن چون شدیدا معلق در بلاتکلیفی خودکرده و بی تحرکی و ... بودم اما اصرار به نادیده گرفتنشون داشتم . توی پرانتز : اون روزا به بهترین شکل ممکن دراون شرایط ، تموم شدن و الآن آزادم ! :)
بلای بدتری که همون روزا سر فرشتۀ من اومد این بود که « پائولا » توسط یه کتابخور ( @#$%^&&*#@$% ) بلعیده شد . آخه هنوز من به 100 ص اولش هم نرسیده بودم! لال شود زبانی که .. و بشکند دستی که .. فقط همین ! خودم کردم اقا خودم کردم !
ولی درس عبرتی گرفتم فراموش نشدنی .. این بلع بی بازگشت البته بعدها هم ادامه داشت و بلا برسر کتابای عزیز دیگرمم نازل شد که فکر کنم توی همین ص بازم اشاره کردم .. خب حالا !
یه حاشیۀ کوتاه ولی مربوط هم بگم : برای تنبیه خودم و به یاد سپردن این قضیه، مدتی پیش تقریبا همۀ کتابای خانمان سوخته رو دوباره خریدم به جز « پائولا » که دردسترسم نبود . بعدش از خریدش منصرف شدم و دانلودش کردم . و یادم اومد که « اسفار کاتبان » رو هم نیافتم هنوز . میگن چاپ نمیشه و ..
بهمن 91 « پائولا » دوباره خوندم و حس کردم اون حس قبلو بهش ندارم. نه اینکه دوسش نداشته باشم ، بلکه یه چیز متفاوت !
دقیقا یه جورایی منطبق باحسی که چند ماه قبل ترش بعد از بازخونی دوتا از کتابای « پائولو کوئلیو » داشتم .. انگار بزرگ شدم برای این کلمات ؛ چیزی که باید ازشون می گرفتم رو همون سالهای قبل گرفتم و باید الآن به درستی پرورششون بدم ، هرسشون کنم و دنبال تجربیات بزرگتر و جدیدتر باشم . ( باید-نوشت : اینجور موقع ها فکر میکنم دنیا و زندگی چقد زیبا و هیجان انگیزه و 10 ها بارمتولد شدن و از نو زندگی کردن ، حتی باوجود همۀ تلخی ها و سختی ها و نداشتن ها و غلط کردنها... کمه و .. خدا این آدما رو مخصوصا نویسنده هاشونو از ما نگیره )
یادم اومد سال 83  « پائولا » رو به عنوان دومین کتاب ایزابل و بعد از یه تجربۀ شیرین و متفاوت در عرصۀ کتابخونی _  بعد از خوندن « از عشق و سایه ها » _ و با فاصلۀ 2 سال می خوندم . « پائولا » یه جورایی توضیح و رمزگشایی کتابایی بود که ایزابل تا اون موقع ( دهۀ 90 م. ) نوشته بود . برای همین برای منی که هنوز آثارشو نخونده بودم ؛ سرشار از شگفتی و افسون و غرق شدن و پرواز بود. بعدش که خوندن آثارشو با حدود 4-5 کتاب دیگه ادامه دادم ، تمام اینا یه جورایی در من نشست کرد و هضم شد و جذب شد و ... این شد که حالا « پائولا » دیگه نه مث یه دختر جوون هیجان زده ، بلکه دقیقا مث همون پری به خواب رفتۀ در انتظار یه نتیجۀ کلی محتوم ، رو به روم نشسته و این منم که باید مطابق این روزام ، درست بخونمش و بدون دید و توقع روزای سابق.
چه معجزه هایی که آدم با فرو رفتن در کلمات ، در مورد خودش و حسهاش کشف نمی کنه و رو به رو نمی شه باهاشون !



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماجراهای محوری « نارنیا » از یک کمد شروع می شوند که از چوبی خاص ساخته شده و روزنه ای به دنیای جادویی است . نویسنده هربار به « داخل کمد رفتن بچه ها » اشاره می کند ، بلافاصله تاکید کرده « البته آنقدر نادان نبودند که در کمد را محکم ببندند ». حتما ته ذهنش می دانسته خوانندگان کتابش _ فارغ از سن و سال و خیلی چیزهای دیگر _ ممکن است داخل کمدی بروند و شانس خود را امتحان کنند . و پیشاپیش اخطار می دهد که :« اگر می روید ، بروید .ولی در کمد را نبندید که اگر در پس آن کمد دنیای جادویی نبود ، در دنیای عادی خفه نشوید و ناکام از دنیا نروید » .



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ عنوان پست قبل ظاهرا توی متن مطلبی که نوشتم مشخص نمیشه . به این دلیل این اسم رو براش انتخاب کردم چون هم به طرح باز داستان اشاره داره هم ماجرای جالبی که در نیمۀ اول کتاب اتفاق می افته :

هندی ها رسم دارن که بزرگای خونواده برای فرزند تازه متولد شده اسم انتخاب می کنن . منتها چون آشیما و همسرش امریکا بودن ، می خوان که مادربزرگ اشیما در نامه ای اسم های مورد نظرش رو بنویسه ؛ هم دخترونه و هم پسرونه . اون نامه هیچ وقت دست آشیما نمی رسه و گم میشه . از طرفی مادربزرگ هم از دنیا میره و وقتی از دریافت نامه ناامید میشن ، آشیما و شوهرش دیگه نمی تونن حتی تلفنی هم ازش بپرسن که اسم های انتخابیش چی بوده ! همین مساله باعث یه تعلیف 6-7 ساله در انتخاب نام رسمی بچه شون هم میشه و سرآغاز تمام سردرگمی های اسمی و شخصیتی اون .

2_ قالب وبلاگمو عوض کردم ؛ گمونم بعد از بیش از یه سال

2/2 _ تغییر ظاهر پرکلاغی هم در این کار موثر بود

2/3 _ یه دونه قالب دیگه پیدا کردم که اونو بیشتر دوست دارم و همه چیزش خوبه فقط عنوان پست ها رو خوب نشون نمیده . یعنی به نظرم رنگ زمینۀ عنوان پست ها انقد جیغه که نوشته های عنوان خووب توی چشم نمیان . ولی واقعا باقی چیزاشو دوست دارم .

دقیقا همینه

نمیدونم چرا لینکشو برای من نشون نمیده سوالخب اینم عکسش :

لینکش : http://pichak.net/template/pichak/108/

می بینید ؟ اصلا اون بخش رو خوب طراحی نکردن کاش می شد پس زمینه رو کمرنگ تر کرد

3_ همین الآآآآن یه قالب مناسب پیدا کردم و عوضش کردم ! یعنی این پست در پوشش دو قالب نوشته شد !! اینی که الآن می بینین و آبیه رو اتفاقی دیدم و ازش خوشم اومد . اون قبلیه که تا چند دقیقه پیش بود هم اینه.

البته ملایم تر و چشم نواز تره . ولی چه کنم که وقتی این یکی جدیده چشممو گرفت ، گرفته دیگه !



تاريخ : شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« همنــام » / The Namesake ؛ نوشتۀ جومپا لاهیری

رمان فوق العاده ای که در ماههای اخیر خوندمش و خیلی روی من تاثیر گذاشته ؛ طوری که هرچند وقت یه بار مچ خودم رو می گیرم در حالی که دارم به بخش های از اون فکر می کنم . جز دو اثر چیز دیگه ای ازلاهیری نخوندم . « The lowland » ش هم با ترجمۀ [امیرمهدی حقیقت] گویا به زودی روانۀ بازار میشه . با این حال لاهیری رو می تونم از روی همین رمان و تنها یه مجموعۀ داستان _ « مترجم دردها » / « ترجمان دردها » _ که 9 سال پیش خوندم ، به راحتی قضاوت کنم . از نویسنده های محبوبمه که به جزئیات و احساسات پیچیده می پردازه و به خوبی و با تسلط شرحشون میده .

از بی ریشگی یا سست ریشگی مهاجران و فرزندانشون گرفته تا ناسازی های شخصیت ها با درون خودشون . به نظرم « همنام » بیش از یک شخصیت محوری داره و همین خوندنش رو جالب تر می کنه . « گوگول » پسری هندی هست که در امریکا متولد شده و غیر از سفرهای سالانۀ کودکی به هند و پدر و مادر و آشنایان هندی ش وابستگی دیگه ای با این کشور نداره . از طرفی به راحتی و چشم بسته هم نمی تونه با امریکا و مردمش کنار بیاد . بین برزخی مونده که خودش هم در به وجود آوردنش سهم داشته .

پدر و مادر گوگول و درگیری های ذهنی شون هم بخش های قابل توجهی از کتاب رو به خودشون اختصاص میدن . آدم می تونه به راحتی خودش رو جای هریک از این سه نفر قرار بده و تا حدی نقششون رو در ذهن بازی کنه .

" آشیما کم کم به این نتیجه رسیده است که خارجی بودن یک جور حاملگی مادام العمر است ؛ با یک انتظار ابدی ، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام . یک جور مسئولیت مداوم و بی وقفه . یک جملۀ معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده ، فقط برای این که نشان بدهد از زندگی قبلی دیگر خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته . به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ، غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد " .

ص 69

مسالۀ اصلی رمان ، نامِ « گوگول » هست که در زندگی پدر هم نقشی کلیدی داشته اما پیش از تولد پسرش ، به همون نسبت که پدر نمی تونه ارتباط زندگی ش با این نام رو برای پسر توضیح بده ، از برقراری ارتباط با پسرش هم ناتوانه . « گوگول » نام نامتعارفی هست که مثل بختک روی زندگی صاحبش افتاده ؛ مثل سرزمینش هند و فرهنگ قومش که پیش از تولد هم بهش چسبیده بوده و درواقع با او دوباره متولد شده اما نه می تونه باهاش کنار بیاد ونه ازش خلاصی پیدا کنه .

در جاهایی از داستان به نام هندی « نیکیل » اشاره شده که عادی تره . نامی که هم در زبان هندی معنایی مشخص داره ، هم می تونه به گوگول هویتی پذیرفتنی تر بده و هم با نام قبلی ارتباط داره ؛ بسیار شبیه « نیکلای » هست _ اسم کوچک گوگول نویسندۀ مشهور روسی که نام فامیلش شده اسم کوچک این پسر .

" این نویسنده ای که اسم او را برایش گذشاته اند ، اسم کوچکش « گوگول » نیست ؛ « نیکلای » است . « گوگول گانگولی » نه تنها اسم خودمانی اش تبدیل شده به اسم رسمی اش ، بلکه اسم کوچکش هم یک اسم فامیل است . ناگهان می بیند هیچ کس در دنیا ، نه در روسیه ، نه در هند ، نه در امریکا و نه در هیچ کجای دیگر همنام او نیست " .

صص 104-105

برداشت من این بود که در لایه های زیرین داستان و در پشت اون چه به وضوح بیان شده این حقیقت هم وجود داره که آدمی در هر حال در این دنیا یکه و تنها _ منحصر به فرد _ است و بالاخره در لحظه ای اینو درک می کنه . علاوه بر اون اسم آدم مثل سرنوشتش گریز ناپذیره و هرچی انکارش کنی باز خودش رو به تو تحمیل می کنه .

گوگول در جایی از داستان که بحث سر نامگذاری کودک دوستش بود میگه : " اسم مناسب وجود ندارد . به نظر من آدمها باید اجازه داشته باشند هجده سالشان که شد ، خودشان رو خودشان اسم بگذارند .. تا قبلش فقط ضمیر باشد "

ص 306

در نهایت برای اینکه به صلح برسی باید نامت و در پی اون سرنوشتی که تحت اون نام برات رقم خورده بپذیری و در اون تعمق کنی . باهاش روبرو بشی و  منصفانه نقدش کنی. گوگول در انتهای داستان قدمی به سمت این رویارویی بر می داره با اینحال در کل ، طرح داستان باز است :

" .. برگردد به اتاقش که تنها باشد و شروع کند به خواندن کتابی که زمانی ان را کنار انداخته و تا الآن هیچ سراغی از آن نگرفته ؛ کتابی که تا چند لحظۀ پیش سرنوشتش این بود که به کلی از زندگی اش ناپدید بشود ولی او خیلی اتفاقی نجاتش داده . درست همان طور که سالها پیش پدرش [ به واسطۀ همین کتاب ] از لای آهن پاره های قطار نجات پیدا کرده .. "

ص 360

پشت جلد کتاب ذکر شده :

" لاهیری با نگاهی نافذ و همدلانه انتظاراتی را که والدینمان از ما دارند می کاود و به تصویر می کشد . انتظاراتی که با آن می توانیم بفهمیم چه کسی هستیم ".

نویسنده سعی می کنه دیدگاه های شخصیت هاش و رفتارهاشونو نقد نکنه ، بدون قضاوت کردن فقط کنش ها و واکنش ها رو روایت می کنه و این خود خواننده ست که در مقابل اونها موضع می گیره و نظر مثبت و منفی نسبت بهشون پیدا می کنه . در نهایت هم هیچکدوم از شخصیت ها بد و یا خوب صرف نیستن ؛ یکی هستن مثل خود ما با تمام شتاب زدگی ها و تامل ها مون در مراحل مختلف زندگی .

عقیده دارم که این کتاب رو میشه هرچند وقت یک بار خوند و چیزهایی رو زیرلب مزه مزه کرد و در کنارش به دوره کردن بعضی چیزهای دیگه در ذهن پرداخت ؛ چیزهایی که پشت سر ما قرار دارند و چیزهایی که در مقابل دیدگان مون خودنمایی می کنن .

نکتۀ جالب ش این بود که پدر شخصیتی تحصیل کرده و سخت کوش داره اما به راحتی توسط نسل جدید که عمق شخصیتی و سواد کمتری داره نقد و کنار گذاشته میشه . به همون نسبت خود پدر هم نمی تونه سنتهای ذهنی شو کنار بذاره و به اتکاء دانش آکادمیکش با مسائل برخورد کنه . ( اینکه میگم « نمیتونه » منظورم ناتوانی ش نیست . درواقع درست و غلطی در این مورد وجود نداره .. )

ای خدا ! در مورد این کتاب میشه کلی حرف زد



تاريخ : شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زبیده به اتاقش رفت . نشست و به کشتی کج شدۀ زندگی اش خیره شد . ده ها دکمۀ رنگی اینجا و آنجا ریخته بود . یادش نمی آمد که عشق به جمع کردن آن ها از کی در دلش بیدار شده است » . ص 110

قبلا اشارۀ کوچکی به « کوچۀ اقاقیــا » از راضیه تجار داشتم . پرکلاغی جانم ازم پرسید چجوری بود ، دیدم به جای توضیح تو یه کامنت بهتره بیشتر ازش بنویسم و در یک پست جداگانه .

از این نویسنده تنها همین یک کار رو خوندم و اتفاقا خیلی ازش خوشم اومد . چون بیش از هرچیزی زبانش قوی و غنی هست ؛ از نظر واژه ها و کنار هم چیدنشون و حسی که به خواننده القا می کنه _ هم زبان قوی و بی ایرادی داره هم می تونه در عین صلابتش احساسات لطیف رو تا جایی که لازمه بیان کنه . گویا خانم تجار بیشتر به داستانهاش رنگ و بوی روزگار قدیم رو داده و زندگی ادم های 50 تا 100 سال گذشته رو روایت می کنه ( اینطور شنیدم )

[ بیشتر شخصیت‌های اصلی داستان‌های او همچون «کوچه اقاقیا» زنان‌اند و نشان می‌دهند که نویسنده از دردهای زنان آگاه است؛ زنانی که گرفتار مشکلات خانوادگی، اجتماعی و اقتصادی هستند؛ فشارهایی که جامعه بر آنها تحمیل می‌کند و.. .. رمان «کوچه اقاقیا» داستان زنانی از طبقات مختلف جامعه را بازگو می‌کند که با بدبختی‌ها و تیره روزی‌های زندگی و همچنین نامهربانی‌های مردان اجتماع خود دست و پنجه نرم می‌کنند. اما این زنان برای رهایی از این تنگناها عملا دست به هیچ کاری نمی‌زنند.این داستان از جایی آغاز می‌شود که میرزا ابوتراب با «ماه‌ منظر» دختر جوانی ازدواج می‌کند در حالی که دخترش دلنواز از این وصلت راضی نیست چرا که مادرش در هنگام به‌دنیا آمدن او دچار جنون شده و مدتی است که در زیرزمین خانه به زنجیر کشیده شده است. با آمدن زن جوان ، خانم جان... ]


آخر داستان طوری نیست که زن امروزی و خوانندۀ جامعۀ کنونی رو راضی کنه چون عدالت درمورد 1-2 شخصیت داستان رعایت نشده ( زن های میرزا ابوتراب ) اما اگر بخواهیم همون دهۀ 20 رو درنظر بگیریم میشه گفت خیلی هم خوشبخت بودن .

« زبیده به دلنواز گفت : با برف اول بر می گردم .

بعد از آن بود که دیگر ، آفتاب در دل دلنواز جایی نداشت ."کاش برف می آمد " و همراه با برف ، زبیده ، حتی همان طور که رفته بود ، سیاه پوش و اشک آلود » . ص 95



تاريخ : پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« می خواهی برگردی ، مگه نه ؟ ولی در خروج رو نمی تونی پیدا  کنی ؛ دری که بین حروف روی صفحه پنهان شده » ص 12

چندسال پیش که فیلم Inkheart رو دیدم و بعدش فهمیدم براساس یه کتاب ساخته شده ، خیلی دوست داشتم کتابشو بخونم . اواخر تابستون 80 بالاخره کتابشو پیدا کردم :

سیاه قلب ( البته من « قلب جوهری» رو بیشتر دوست دارم ) ؛ نوشتۀ کُرنلیا فونکه Cornelia Funke ( آلمانی ) ؛ ترجمه کتایون سلطانی ؛ نشر افق

البته ترجمۀ دیگه ای از این کتاب هست از محمد نوراللهی ؛ انتشارات بهنام

_ این داستان در سه جلد نوشته شده :

1_ Inkheart

2_Inkspell

3_Inkdeath

که خانم سلطانی تا حالا همون جلد اول رو ترجمه و منتشر کرده اما آقای نوراللهی هر سه جلد رو

من بیشتر مایل بودم با ترجمۀ اول بخونم چون به انتشارات افق بیشتر اطمینان دارم ولی دیگه بعد از 2 سال طاقت نیاوردم و چون کتابخونه ای که عضوش هستم اون دو جلد دیگه رو هم داره بالاخره دومی رو گرفتم و الان کمتر از 100 ص مونده به پایانش.

خب درمورد ترجمه ش حق داشتم . اولی به نظرم بهتر بود .

_ متن انگلیسی داستان ها رو هم دانلود کردم اما هنوز نخوندم .

در ادامۀ ماجراهای خانوادۀ فُلچارت و توانایی خارق العادۀ پدر خونواده ، Mo که به Silver tongue  (جادو زبان ) معروفه ( آخ نوشتن اسمش واقعا برام ی حس جادویی داره ! دلیلش خاصه !! ) اواخر کتاب اول معلوم میشه این توانایی رو مِگی _ دخترش _ هم داره . این پدر و دختر وقتی بلند داستان می خونن موجوداتی از دنیای داستان با موجوداتی از دنیای واقعی جاشون عوض میشه ؛ یهو می بینی یه پادوی دزدا از هزار و یک شب ( فرید ) وارد شده یا کوهی از طلا داره از سقف می باره و به جاش آدمی ، چیزی از این دنیا میره توی کتاب ..

این داستان یه جورایی کتاب در کتاب هست :

1_ اسم کتاب اول رو گفتم Inkheart هست . کتابی که توی این داستان ، کتاب محوری هست و ماجراها حول اون _ یا در اون ! _ اتفاق می افتن هم همین اسم رو داره . Mo نویسندۀ « قلب جوهری » رو تو دنیای واقعی پیدا می کنه و ..

2_ کتاب فصل های کوتاه ولی در تعداد زیاد داره و هر فصل با چند سطر نقل قول از کتابهای دیگه آغاز میشه که به نوعی میشه حوادث اون فصل رو از خلال همون چند سطر حدس زد یا حداقل فضای حاکم بر اون فصل رو حس کرد .

_ یکی از فصل ها که دربارۀ نامرئی شدن بود ، با نقل چند سطر از جلد اول « هری پاتر » شروع شد که بدعنق به نامرئی بودن بارُن خون آلود اشاره می کنه ! من فقط چند دقیقه به همون تیکه متن زل زده بودم و نمی تونستم ادامه بدم از خود راضی

خب ! ماجراهای جلد دوم ، یک سومش دربارۀ حوادث بیرون کتاب « قلب جوهری » هست و دو سومش توی خود کتاب اتفاق میفته . هممممممم .. لو میره آخه ! ولی اشکال نداره . شخصیتای اصلی با خونده شدن بخش هایی از این کتاب میرن توی کتاب زبان

_ با اینکه یه داستان فانتزی در جریانه ، فضای کتاب بیشتر تیره و سرده . کتاب به نظرم در دو سطح نوشته شده ؛ یکی ش سرگرم کننده س و برای نوجوونها یا کسایی که ماجرا رو دنبال می کنن . دیگه از لحاظ فنی و نویسندگی خیلی غنی و قابل توجهه . درهم شدن گاه به گاه روایتها ( البته منظورم چیزی مث جریان سیال ذهن نیست ) و تو در تو بودن خاص فضای داستانی که شاید بشه گفت به سختی نمونه ای براش میشه پیدا کرد و اگر هم باشه مطمئنا متفاوته . دقیقا منظورم اینه که بخشی از داستان در فضای دنیای عادی رخ میده ، بخشی ش توی کتابی که دست شخصیت های داستان هست و می خونن ش، بخشی ش هم توی اون کتابه نوشته میشه و دوباره حوادث جون میگیرن . این کار باعث میشه مسیر کتاب اصلی ِ داستان عوض بشه ؛ البته قسمتی ش برعهدۀ نویسندۀ داستان جدید هست و قسمتی ش هم از کنترل اون خارجه . عناصر بیشتر افسانه ای و جادویی ن اما از عمق سرشت انسانها برمیان و در بین تیرگی ، چنان اطمینانی به بهبود اوضاع ، در خودآگاه و ناخودآگاه رفتارها و واکنش ها و تفکرات شخصیت ها وجود داره که خواننده رو با خودش همراه می کنه .

و امیدوارم جلد سوم رو هم به زودی بخونم و..

اتفاقا دیروز برای گرفتن « مرگ جوهری » رفتم کتابخونه . اما یک اتفاق عادی عجیب افتاد !

دیدمش که توی قفسه بود ، تا یه دور 3-4 دقیقه ای بین کتابای قفسۀ پشتی زدم و دوتا کتاب دیگه برداشتم ، اومدم دیدم غیب شده ! یکی زرنگ تر از من طالب خوندنش بوده آخ

از جلد اول کتاب : اینــجا و اینــجا



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی وقت پیش یه سریال جالب پخش میشد که داستان  4تا خواهر و برادر انگلیسی بود . اینا توی باغ یه پری شنی پیدا می کنن به اسم « سامیاد » که هر روز یه آرزوشونو  برآورده می کنه .. طی این روزها از آرزوهاشون درس هایی می گیرن و ..

من خیلی این سریال و داستانشو دوست داشتم . بالاخره با کمی گشت و گذار _ و خدا خیری به باعث و بانی پدید اومدن اینترنت بده _ اسم داستان و نویسنده ش رو پیدا کردم .

« 5 بچه و او » Five children and it ( « او » همون پری شنی هست ) اثر ادیث نزبیت Edith Nesbit یه خانوم انگلیسی هست که چند اثر دیگه ش هم حول 4-5 تا خواهر و برادر دور می زنه که در ایام جنگ جهانی دوم برای امنیت ، از لندن خارج می شن و به حومۀ شهر میرن . اغلب باباشون هم رفته جنگ و گاهی مادر هم باهاشون نیست و .. خلاصه حسابی دستشون برای ماجراجویی و کشف محیط روستایی و این زندگی جدید بازه . در بعضی داستان ها هم با موجودات جادویی رو به رو میشن . این داستانهای خانم نزبیت رو در ردۀ فانتزی قرار دادن .

از روی بیشتر آثارش هم فیلم و سریال ساخته شده . بقیۀ کاراش :

_ ققنوس و قالیچه

_ بچه های راه آهن ( از روی این و قبلیه هم میدونم فیلم و سریال ساخته شده )

_ قلعۀ سِحرشده

_ شهر جادویی

..

و یه سری آثار هم گویا برای بزرگسال داره

 لیست کامل آثارش و دربارۀ خودش [ اینجــا ]

خب ، من تا حالا نتونستم متن داستان رو پیدا کنم اما توی [ این وبسایت ] ، « سامیاد » و « ققنوس و قالیچه » روبه صورت صوتی پیدا کردم ودانلود شون کردم :)

اولی رو تا نزدیک آخراش گوش دادم . واقعا حرفه ای و شنیدنی کار شده و یه خانوم مسن می خوندش که خودشو مامان بزرگ جِنی معرفی می کنه :)

متن اثر هم خیلی خوبه و من از شنیدنش لذت می برم و گوش کردن به این داستان حین انجام دادن یه سری کارای خونه ، تحمل زمانی که صرفشون می کنم رو راحت تر  کرده .



تاريخ : شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 « به هم نگاه کردیم و نیشخندی به یکدیگر زدیم . می دانستیم که هر دو وحشت کرده ایم . ولی بالاخره با هم بودیم . اتفاقاً بد هم نیست ؛ خیلی کیف دارد که دو نفر با هم بترسند و بخواهند به روی خودشان نیاورند ». / ص 54

کتاب فانتزی این هفته « مجموعه داستان های سرزمین اشباح / جلد اول ؛ سیرک عجایب » از Darren Shan بود که خوندمش . انتشارات قدیانی اومده یه سری داستان های فانتزی و علمی - تخیلی رو به صورت مجموعه ترجمه و چاپ کرده و تر و تمیز درآورده .. اما گویا در ترجمۀ بعضی کلمه ها و اصطلاح ها دخل و تصرف هایی کرده که دلیلش معلوم نیست ! مثلا توی همین کتاب اول ، با مشخصاتی که در مورد آقای کرپسلی میده ، میشه فهمید که ایشون یه خون آشامه . در حالی که همه جا به عنوان شبح ازش یاد شده .

همین باعث شد که تصمیم بگیرم بقیۀ این داستان ها رو از اینترنت دانلود کنم و بخونم . شاید اونطوری بیشتر به مذاقم خوش بیاد . ولی واقعا دست گرفتن کتاب _ اونم ژانر فانتزی _ و لمس برگه هاش و با هیجان ورق زدن برای دنبال کردن ماجرا خیلی جالب تر از PDF خوندنه .

اسم شخصیت اصلی این ماجرا Darren هست ؛ انگار که با خود نویسنده و ماجرای زندگیش طرف باشی. در مقدمۀ کتاب هم از علاقۀ عجیبش به عنکبوتها از همون دوران کودکی ش گفته و توی این داستان هم یه عنکبوت غول پیکر نقش محوری در تعیین سرنوشتش داره . Darren ناخواسته به خاطر نجات جون دوست صمیمی و کژرفتارش ، با یه خون آشام قراری میذاره که برخلاف میلشه . دوستش از مرگ نجات پیدا میکنه در صورتی که آرزوی قلبیش چیز دیگری بوده ؛ یعنی همون اتفاقی که از قضا برای Darren  میفته .. اما Darren سعی داره بزنه زیر قولش ، که موفق به بازگشت به زندگی عادی نمی شه . بنابراین تصمیم میگیره برخلاف میلش قرارش با خون آشام رو بپذیره . حالا از یه طرف اندوه دور شدن از زندگی عادی و دیدن ناراحتی خونواده ش اذیتش می کنه ،از طرف دیگه نارضایتی دوستش از این قضیه !

بقیۀ ماجراهای Darren هم در جلدهای بعدی دنبال میشه که هنوز نخوندم



تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتاب « داغ ننگ » از هاثورن رو بالاخره بعد از سالها دست گرفتم و ماه پیش خوندمش .

دقیقا 10 سال پیش بود که یکی از استادهای نازنینمون به این اثر به صورت خاص اشاره کرد. بحث سر آرکی تایپ ها ( کهن الگوها ) در ادبیات بود که در آثار مختلف به نوعی تصویر شدن . یکی از اون ها عشق بین یه فرد روحانی و فرد غیر روحانی هست که معمولا منجر به گناه میشه . نمونۀ کهنش برای مثال داستان « شیخ صنعان و دختر ترسا » در منطق الطیر عطار نیشابوری هست . نمونه های معاصرش هم « پرندۀ خارزار » از کالین مکالو و « داغ ننگ » هستن . یادمه یه نمایشنامه هم از خانم چیستا یثربی خونده بودم در کتاب « مرد آفتابی ، زنان مهتابی » که همین موتیف رو داشت .

« داغ ننگ » متن خوبی داره . ترجمه ش چون قدیمیه خیلی روان و امروزی نیست اما چون کار یه مترجم حرفه ای _ خانم سیمین دانشور _ بوده  قابل اعتماده . همون طور که در مقدمۀ داستان هم اومده ، هاثورن به عناصر طبیعی در این اثرش _ مثل باقی آثارش _ خیلی اهمیت میده و عواطف و درونیات شخصیت های اصلی رو با تغییرات جوی یا تصویری که از طبیعت اطراف میده بیان می کنه . همچنین توصیف طبیعت رو گاهی به عنوان مقدمه ای برای آغاز یه حادثه یا تغییر در داستان به کار می گیره . برای مثال وقتی شخصیتی افسرده یا ناراحته ، هوا ابری و گرفته ست یا باد در درختان می پیچه و صداهای خاصی ایجاد می کنه . اما وقتی امیدی در دل کسی جوونه می زنه ، از تلالو آفتاب یا رگه های نور بین درختان میگه ...

غیر از اینها موتیف گناه و حمل بار گناه و آثار اون در زندگی افراد رو تا می تونه دقیق و عمیق بیان می کنه . اون حرف A که به عنوان نشان گناهکار بودن بر لباس زن داستان نقش بسته از ابتدا تا انتهای داستان در همۀ زیرو بم های زندگی اون حضور پررنگ داره .

و نکتۀ دیگه این که در این داستان ، شخصیت اصلی و به نوعی قهرمان ، زن هست که زمام پیش رفتن اون رو به دست میگیره و تحولی که در اون ایجاد میشه بر کل ماجراها تاثیرگذار میشه . چون هاثورن در پی ایجاد فضایی در جامعه بوده که زنان بتونن با آزادی بیشتری زندگی کنن و در امور جامعه موثر باشن .



تاريخ : چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بس که سرم جای دیگه گرمه تو این دنیای مجازی

ولی به قول پرکلاغی جان هیچ جا همین بن بست آروم وبلاگی نمیشه ، از جهت آرامش و خلوتش

نکتۀ جالب اینه که توی این مدت جهت کتاب خوندنم تغییر کرده ؛ بنا به برنامه ای که بهم محول شده ژانر فانتزی رو بیشتر مطالعه می کنم یا درموردش مطلب می خونم . این بین هم دستم برسه آثار متفاوتی رو ورق می زنم :

_ داغ ننگ ؛ اثر ناتانیل هاثورن ، ترجمۀ سیمین دانشور

_ لک لک ها بر بام ؛ اثر میندرت دویونگ ( هلندی ) ، ترجمه باهره انور

این کتاب مال انتشارات کانون پرورش فکری .. هست و برای کودک و نوجوان نوشته شده اما متنش حال و هوایی داره که یه ذره جدی هم هست و خیلی فضای کودکانه ایجاد نکرده . این از دید من حسنش بود چون توی داستان بچه ها مدام با بزرگترها ارتباط دارن و این تقابل ، درواقع دید هر دو دسته به زندگی روزمره و مسائلش رو تصویر می کنه برای همین هم با بچه ها ارتباط برقرار می کنه و هم با بزرگترها . کتاب دوست داشتنی و خوبیه که عنوان اصلی ش [ The Wheel on the School ] هست . راستش وقتی پرکلاغی جون نوشت در کودکی خوندتش و ازش خوشش اومده ، توی کتابخونه تا چشمم بهش افتاد سریع برش داشتم :)

..

و ادامه دارد



تاريخ : چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سه _ چهار هفته ای هست که به زور وجدان درد و یادآوری روحیۀ تنوع طلب هم که شده ، سر قاطر چموش ِ* « موسای جان » رو کج کردم سمت قفسۀ داستانا و رمان های وطنی

اول از همه « من ِ او » ی امیرخانی رو ناتمام رها کرده ؛ بعدش ولی « کوچۀ اقاقیا » ی راضیه تجار رو یه بعدازظهر تا شب ، در چند نفَس خوند .

« کافه پیانو » ی فرهاد جعفری اما 3-4 روز هست که دستشه و لِک و لِک می کنه و بهانه میاره .. یه چیزی در توصیف ها و پرداخت جزئیات هست که اذیتش می کنه . اونو یاد توضیحات اضافه و جزئیات نگاری گاه به گاه خود من میندازه که در لحظه هوس نوشتنشونو دارم ولی بعد از تبلور روی کاغذ از چشمم میفتن و سبک می شن .

البته از حق نگذریم از بعضی بخش ها خوشش اومده ؛ مثلا  تشبیه پنهانی اون مترجم جوان-ماندۀ سرگردان به خال سرگردان خودش .. یا کلا « گل گیسو » .. امیدوارم تا آخرش همچنان محبوب بمونه این دختر :)

 

 

 



تاريخ : شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ | ٥:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به این " امیلی " خانوم یه جورایی حسودیم میشه!

واقعا خیلی عالیه ؛ وقتی یه فکری به ذهنش میرسه درموردش می تونه فکر کنه , تخیل کنه , شاخ و برگ بهش بده و داستانش رو به خوبی توی ذهنش پیش ببره ..

تا اینجای قضیه زیاد ایرادی نداره ! مساله اینه که ایشون میتونه هر زمان که دستش به قلم و کاغذ رسید , همون حرفا رو به خوبی تنیده شدنشون در ذهنش , بنویسه .. 

اما من هر موقع مطلبی رو توی ذهنم به هم می بافم , تا دستم به کاغذ می رسه و زمان می گذره , دیگه نمی تونم به همون قشنگی اولش بنویسمش . :/

_ شاید چون امیلی زیاد نوشته , این قضیه براش راحت تر بوده . ولی من کم می نویسم .. مدتی بود که خیلی کم می نوشتم . اما از اوایل امسال نور الهام من هم برگشته و گاهی از پشت درختای درهم و پر شاخ و برگ چیزایی که توی ذهنمه یا دنیای بیرونم رو در بر گرفته خودشو نشون میده :)

 

24 اردیبهشت



تاريخ : شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢ | ٧:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از موفقیت های جدیدم که خیلی بهم مزه کرده اینه که در طول این دو هفته دارم یکی از کتابایی که از کتابخونه امانت گرفتم ، می خونم . بعد سالها تازه تو یه کتابخونه تقریبا نزدیک و خوب عضو شدم و همون جور که انتظار داشتم اولین کتاب از « ایزابل آلنده » عزیزمه :)

« اینِـس ؛ روح من »

داستان زندگی « اینـِس سوارث » هست که در فتح شیلی نقش داشت و از بنیانگذاران شهر سانتیاگو _ پایتخت شیلی _ بود . فردی با نفوذ سیاسی و قدرت اقتصادی بسیار به شمار می رفت .

طبق معمول آلنده تاریخ و تخیل رو به طرز شیرینی به هم آمیخته و اینطوریه که از خوندن هر جمله و صفحه خسته نمی شم . گاهی هوس می کنم از روی کل کتابای آلنده رونویسی کنم بس که نثرشو دوست دارم !

ترجمۀ این کتاب خوبه ولی عالی نیست و گاه مترجم نتونسته پیچیدگی های متن اصلی رو روان و شیوا برگردان کنه . یعنی انگار جاهایی دقیقا عین جملۀ اسپانیایی رو به فارسی برگردونده بدون صیقل دادنش . ولی خب بازم خوب بوده روی هم رفته .

« بالتاسار » سگیه که سالهای طولانی با فرزندانش در زندگی اینس حضور داشته و یه جورایی منو یاد « باراباس » _ سگ ِ « کلارا » در کتاب « خانۀ اشباح » می ندازه . مخصوصا اسمش . هردو اسم آدمای مهم در داستانای مذهبی هستن

ظلمی که اسپانیایی ها ، مث هر گروه استعمارگر دیگه ای در هر زمان و مکانی ، به سرخپوستان و بومی های امریکای جنوبی کردن گاه با جزئیاتش درج شده . گرچه بعضی جاها انگار حق به جانب « پشمالو ها » / اسپانیایی هاست . برخورد سرخپوستا با این اشغال و مبارزات دو طرف برام جالبه .

بین شخصیت هایی که از بومیان ارائه کرده بیشتر از همه از کاتالینا ، فیلیپ و شاهزاده سسیلیا خوشم میاد .

کتاب دومی که امانت گرفتم و هنوز شروع به خوندنش نکردم بازم ازایزابل هست و این یکی انگار داستان زندگی « دیه گو دِ لاوِگا » _ همون زورو ی خودمون _ هست .

+

خرید کتاب  « دختر بخت »  بازم از ایزابل در هفتۀ پیش

=

خوشحالی بسیار بابت غرق شدن تدریجی در آثار یکی از نویسنده های مورد علاقه م

 

« وقتی دانستم که پِدرو رفته ، حس کردم به من بیش از مهاجرانِ فریب خورده خیانت کرده است . برای اولین و آخرین بار در زندگی کنترل اعصاب خود را از دست دادم . یک روز کامل هرچه را که در دسترسم بود از بین بردم و از خشم جیغ زدم ؛ حال خواهد دید من کیستم ، اینس سوارث ، هیچ کس نمی تواند مرا مثل یک کهنه پارچه دور بیندازد ، چون من فرمانروای شیلی هستم و همه می دانند که چقدر مدیونم هستند . و این که بدون من چه بر سر این شهر کثافت می آید ، شهری که مجراهای فاضلاب آن را با دستان خود حفر کرده ام ، چند بیمار مبتلا به طاعون و مجروح بوده اند که درمانشان کرده ام ، برای اینکه از گرسنگی نمیرند بذرافشانی ، درو و آشپزی کرده ام و گویی این همه کم بوده ... » / ص 328



تاريخ : دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٧:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خیلی دوست دارم گاهی ، هر چند سال یه بار ، کتابایی که قبل تر ها خوندمشون و یه جورایی برام تعیین کننده بودن و منو تحت تاثیر قرار دادن دوباره بخونم .

این فرصت ، سال گذشته دوباره برام پیش اومد ؛ ملاقات دوباره با « کیمیاگر » ، « کوه پنجم » از کوئلیو و « پائولا » از ایزابل النده .. همینطور سری دوست داشتنی « هری پاتر » محبوب و عزیزم :)

الآن منتظر یه فرصتم که باقی آثار کوئلیو رو هم بخونم ؛ هم اونایی که قبلامطالعه شون کردم و هم اون کتابایی که اصلا نخوندم و اسمشون هم به شدت وسوسه کننده س ؛ مث « برنده تنهاست » ، « ساحرۀ پورتوبلو » ، « زهیر » که دوستم خیلی ازش تعریف می کرد ..

و همچنین یه فرصت می خوام برای « بوبن » خونی ..

حتی « نغمۀ یخ و آتش » که فقط یه سال از خوندنش میگذره .. انقد که نثر این کتابو دوست دارم و شخصیت پردازیشو و طرز بیان داستانشو .

* فقط این وسط یاد کتابای مهم نخونده و نویسنده های قدَر که میفتم دست و دلم یه کم می لرزه !



تاريخ : شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هر کتابی که وارد حریم آدم میشه واقعا دنیای متفاوتی ، زندگی تازه ای رو با خودش به همراه میاره . خودم وقتی یه کتاب جدید رو می خرم که مدتها برای خوندن و داشتنش نقشه کشیده بودم ، احساس درک یه اتفاق بزرگ و متفاوت رو دارم ؛ همین که مبلغش رو پرداخت می کنم و اون کتاب مال من می شه ، اینکه کسی نمی تونه ازم بگیردش و بذاردش توی قفسه پیش باقی کتابا ، ... انگار دیگه اون کتاب مشخصه که جاش اونجا نیست . و وقتی با هم وارد خونه می شیم انگار یه بچۀ تازه متولد شده با همۀ امیدها و آرزوها ، رنجها و ناامیدی های بزرگ شدن ، شکست ها و موفقیت های کوچک و بزرگش همراه من وارد خونه شده ؛ که نسبت به تک تک شخصیت هاش مسئولم .

_ آخرین کتابی که خریدم و این حس رو برام داشته ؛ « آزادی یا مرگ » از نیکوس کازانتزاکیس عزیزم بوده .. همین چند روز پیش .

قبل از اون ؛ سال پیش و کتاب « قلب جوهری » از کورنلیا فونکه

و قبل ترش مجموعۀ « هری پاتـر » :)

__ واای به وقتی که این فرزند ، ناخلف از آب دربیاد ! برای من به معنی ارتباط برقرار نکردن با کتاب و جور نبودنش با روحیاتمه . حس می کنم بدجور شکست خوردم . دوست دارم خیلی زود سرپرستی اونو به یکی واگذار کنم که بهتر می تونه باهاش کنار بیاد .

__ وقتی یه کتاب رو می خرم ، حتی اگه تا مدتها خونده نشه ، اون جادوی ناگشوده ش که در پس برگهای درهم گرفتارش جنبش داره ، نوسانش رو هر از گاه بهم منتقل می کنه .. از دیدرسش رد که می شم انگار شخصیت ها از همون جایی که توی داستان خلق شدن و درش رفت و آمد دارن ، یه لحظه دست از کار داستانی شون می کشن و بهم خیره می شن ؛ همه با هم با یه هماهنگی پنهانی . انگار منتظرن من تصمیمم رو بگیرم و یه پرندۀ با ارزش رو از یه قفس طلایی آزاد کنم تا پرواز کنه و اوج بگیره ؛ .. با خوندنش !  



تاريخ : جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

الآن می بینم مدتیه " سنـسا " رو هم دوست دارم .. خیلی بیشتر از حدی که فکرشو می کردم !

* این خون « استارک » ها خیلی قدرتمنده ؛ نمیشه از دوست داشتنشون گریزی داشت :)

قدرت بارز و وجه افسانه ای پنهانی اژدها رو دارن ، ولی با خضوع تمام ، نشانشون « دایرولف » ِ <3




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی از بخشهای ذهنم که نشونه ی بارز شلختگی در اونها مشهود بود رو دارم درست می کنم و پیشرفت هایی حاصل اومده ؛ اما برعکس  یکی  از گوشه های دیگه دچار آشفتگی خطرناکی شده !

مساله اینه که توی این یه ماه اخیر چهار کتاب رو دست گرفتم ودوتاشون نیمه کاره رها شدن ، یکیشون همه ش بهم سیخونک میزنه ولی منتظر یه موقعیت مناسب هستم تا ادامه ش بدم و این همانا کتاب محبوبم " نغمه ی یخ و آتش " هست و از رها کردنش بی اندازه شرمسارم . ولی واقعا فرصتشو ندارم ! اونی که داره به خوبی پیش میره ، جلد اول "آنی شرلی "عزیزم هست که پریروز منو از عمق یه فاجعه نجات داد و یه بار دیگه بهم ثابت کرد هر کتابی ناجی لحظات دردناک خاصی می تونه باشه ، فقط باید خودتو در فضای واژه ها رها کنی ...

_ امیدوارم کائنات نهایت تشکر و تواضع منو خدمت حضرات ؛ بانو ال.ام. مونتگمریِ مرحوم _ نویسنده _  و آقای سولیوان که مجموعه های بی نظیر "قصه های جزیره" و " آن شرلی " رو تولید کرده برسونن . 

* عنوان ، بیتی از مولانا ی عزیزدر مثنوی .

** توضیح عکس: آنی به تصویر خودش در پنجره خیره شده . اسم این تصویر رو کیتی موریس گذاشته و درواقع ناجی لحظه های فاجعه آمیززندگی آنی بوده .



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

جورج مارتین نه تنها زمان و مکان داستانش دقیقا مشخص نیست ؛ اسم های خیلی از شخصیت های مهم داستانش در فرهنگ اسامی اصلا ثبت نشدن !

 

با { این سایت } چک کردم . برای بعضی اسم ها شکل های مشابهشون رو پیشنهاد میده ولی بعضیا حتی مشابه هم ندارن ! مثلا اسم خود لُرد ادارد ، سرسی ، تیریون ، سنسا ، ...




تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

حـورج مارتیـن / نویسنده ی « نغمه ی یخ و آتش »

 

کتلیـن / سنـسا

( سنسا رو دوست ندارم ؛ فقط به خاطر لُرد ادارد و بانو کتلین یه کم می تونم دوستش داشته باشم )

جان اسنو ی شجاع / آریــای دوست داشتنی

دنریس تارگرین ؛ دختر اژدها / راب استارک ، نسخه ی دوم ادارد

تیریون لنیستر 

برندون استارک باهوش ِ لُپ چشانی !

از راست به چپ :

جان اسنو ، جورج مارتین ، جیمی لنیستر ، سرسی لنیستر ، نمیدونم _ شاید لرد رنلی باشه _ ، تیریون لنیستر ، نمی دونم ، دنریس تارگرین دوتراکی

 

اینم کتابا !!



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ٤:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آدم اگه کتاب خوب همراش باشه ، شلوغی بانک و نشستن تو نوبت و دیر برگشتن رو با شیرینی وصف ناپذیری به جون می خره .. انقدر که حتی ، حتی دوست داره نوبتش دیرتر برسه ! 

من امروز اینجوری بودم خب !

* مرسی [ خانوم پیرزاد ] بابت نثر ساده ی دلنشینتون و موضوع دوست داشتنی کتابتون !

_سهراب گفته بود " زن بدون چروک زیر چشم ، مثل شراب یکساله ست . به درد نخور " . __ ص 142

* عادت می کنیم ؛ نوشته ی زویا پیرزاد ؛ نشر مرکز .



تاريخ : شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی داریوش عزیز در نکوهش غربت میگه : " یک لحظه آزادی اینجا نمی ارزه " باهاش موافقم و از یه کنج که بخوای نگاه کنی حرفش درسته .. 

اما در کل نه می شه با این حرف موافق بود و نه مخالف . چون در مرتبه ای بالاتر ، انسان از همون ابتدا در این دنیا غریب بوده و هست .. از همون وقتی که از بهشت رانده شد ، وقتی داره توی این دنیای نقص ها و کاستی ها دست و پا می زنه ؛ جایی که کمال برابر با مرگه _ این حرفم منفی نیست به هیچ وجه ، دارم به همه چیز از زاویه ی دید عرفا نگاه می کنم . ..

همه ی اونا که به شناخت عمیق تری از هستی رسیدن ، از دورافتادگی بشر از مبدأ خلقت گلایه مندند . اما در بین این همه ، تنها تعبیر سهروردی از این مساله بیش از همه به دلم نشست و در من رسوخ کرد .. هر وقت حس تنهایی میاد سراغم گردنم رو به نشانه ی تسلیم در مقابل این واقعیت کج می کنم که : " انسان در چاه غربت این جهان گرفتاره " . سهروردی جهان بالا رو به تعبیر شرق و جهان فرودین و مادی رو با تعبیر مغرب معرفی می کنه و انسان رو مسافر گم گشته ای می دونه که در چاه غربت مغرب اسیر شده .

بنابراین از غربت و این مسایل واهمه ای ندارم ، فقط دوست دارم دنیاهای جدید رو تجربه کنم و البته عقیده دارم بهتره این غربت ازلی  رو با یه سری مزایا تحمل کرد !

_ خلوت گزینی و دور بودن از اجتماع رو همیشه برای خودم یه نقطه ضعف می شمردم و البته برای خودم توجیه داشت و ازش رنجی نمی بردم ، اما چند روز پیش یاد این سخن حضرت علی افتادم که به امام حسن فرمودن : " فرزندم ! من چنان تاریخ پیشینیان رو خوانده م که گویی با آنها زندگی کرده م .. " یه دفه یه حس آرامشی سراغم اومد ! 

درسته برخورد ملموس با آدمای زیادی نداشتم ، اما نعمت کتاب خوندن لذت وافر زندگی با آدمهای مختلف از فرهنگهای متفاوت و در زمان های گوناگون رو به من _ مث خیلی های دیگه _ عطا کرده . برای همین همیشه حس می کنم با قهرمان های کتابا دارم زندگی می کنم و دنیاهای جدیدی رو همراه با هم در می نوردیم و کشف می کنیم .



تاريخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دارم کتاب ِ سریال مورد علاقه مو می خونم . الآن وسطای جلد اولم و هر وقت خیلی دلم بخواد میرم سراغ خوندنش . یه طوریه برام  که اگه ص های قبلی شم بیاد جلوم می شینم می خونم . از متن ساده و جذابش خیلی خوشم میاد . ترجمه شم دوست دارم . دستشون درد نکنه ! از توصیف ها و شخصیت پردازی هاش و تشبیه هاش خیلی خوشم میاد . تاحالا که خیلی دوستش داشتم .

[ اصلش ] گویا قراره هفت فصل باشه و فکر کنم نویسنده ش [ جورج آر. آر. مارتین ] تا حالا پنج فصلشو نوشته به انگلیسی . 

توی [ این وبلاگ ] هم ترجمه ی دو فصل اولش هست و لینک دانلودش توی همین آدرسیه که گذاشتم . از دست ندید . خوندنش خیلی توصیه می شه . از خیلی شخصیتاش حتما خوشتون میاد .

توی این لینک بالا اول آدرس دانلود متن انگلیسی رو گذاشته ، پست بعدی ش دانلود ترجمه ی فصل اوله و پست آخر هم ابتدا لینک دانلود سی فصل اول جلد دوم و بعد هم ادامه ی فصل های جلد دوم رو برای دانلود گذاشته .

* از فصل پنجاه و سه به بعد رو هم می تونید از وسط های [ این صفحه ] دانلود کنید .. هر پست جدید ، یه فصل جدید رو ترجمه کرده برای دانلود .



تاريخ : چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اولین کتابی که خودم خوندم : یه کتاب درمورد زندگی مورچه ها بود . یادمه کلمه ی « متوجه » رو می خوندم Matoojah !

اولین کتابی که خودم خریدم : زندگی نامه ی کوروش کبیر نوشته ی مولانا ابوالکلام آزاد . عاشقش بودم اون موقع ها .

اولین کتابی که طرح روی جلدشو دوست داشتم : گربه ی چکمه پوش 

اولین کتابی که وقتی خوندمش آرزو کردم بقیه ی آثار نویسنده شم داشته باشم و بخونم : دقیقا یادم نیست کدوم ، ولی از آثار ژول ورن بود

اولین کتابی که گم کردم : روزینیا قایق من ، از ژوزه  مارو دِ واسکُنسلوش

اولین کتابی که عاشق شخصیت هاش شدم : فکر کنم بلندی های بادگیر بود 

اولین نویسنده زن مورد علاقه م : دافنه دو موریه و نسرین ثامنی ! کلاس دوم دبستان بودم !!

اولین نویسنده ی مذکر مورد علاقه م : ژول ورن / هنوزم با یادآوری نامش هیجان زده می شم ! روحش شاد <3

اولین کتاب غم انگیزی که خوندم / برام خوندن : داستان شهید حسین فهمیده

اولین کتابی که منو افسرده کرد : روزهای زندگی ، یه کتاب جیبی از احد وفاجو بود

اولین کتابی که فیلم اقتباسی از روی اونو دیدم : یه فیلم ایرانی بود به اسم " بی بی چلچله " که از روی کتاب " درخت زیبای من " اثر ژوزه ماورو د واسکنسلوش " ساخته شده . داود رشیدی هم از بازیگراشه . 

اولین کتابی که منو واقعا درگیر خودش کرد / اولین کتابی بود که عاشق ترجمه ش شدم : پرنده ی خارزار

اولین کتابی که می خواستم اگه تونستم فیلمشو بسازم : کیمیاگر !

اولین کتابی که با وجود اینکه خیلی دوستش دارم و با اینکه فهمیدم فیلمشم هست هنوز جرات نکردم ببینم ش : خانه ی ارواح از ایزابل آلنده ی عزیزم

اولین کتابی که ...

اولین کتابی که ...  دیگه یادم نیست چه اولینی بین منو کتابا وجود داره ! بعدا اگه یادم اومد واسه دلخوشی خودم اضافه می کنم !



تاريخ : جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | ٦:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه بهانه واسه ملاقات با کتابا برای خودم جور کردم و رفتم به دوتا کتاب فروشی محبوبم سر زدم . بهانه م کار بد خودم بود که در طی  3-4  سال اخیر انجامش داده بودم . البته به موردشم بر می گرده به بیش از 8 سال پیش ... بعله ! من چندتا از عزیزترین کتابهامو به کسی امانت دادم که هنـــــــــــــــــوز بهم برشون نگردونده .

منطقی بخوام باشم ، خب ، می شه از هر کدومشون حتی بیش از یه جلد برای خودم تهیه کنم و اصلا از یاد ببرم که روزگاری از این عزیزان جدا بودم یا کسی در حقم جفا کرده . اما چن تا مورد هست ؛ یکی ش همون جفا و سهل انگاری طرفه ، دیگه شم این که یکی از اون کتابا رو دوستم بهم هدیه داده بود و توش هم برام نوشته بود . برای من این چیزا مهمن آخه ! حالا من 10 جلد از اون کتابه بخرم ؛ دست خط دوستم با خاطره ی اون غروب تابستونی سه نفره وسط یه کوه سرسبز چی ؟؟

خوبی ش این بود که امروز چن تا کتاب گرفتم :

_ خانواده ی پاسکوال دوآرته؛ ترجمه ی فرهاد غبرایی ؛با بازبینی مهدی غبرایی ؛ نشر ماهی ؛ نویسنده شم امریکای لاتینیه . 

_ کوه پنجم ؛ پائولو کوئلیو ؛ ترجمه دلارا قهرمان / حُسن ش اینه که این کتابو قبلا با یه ترجمه ی دیگه داشتم که خوب هم بود اتفاقا . اما همیشه آرزو داشتم کتابم کار همون مترجمی که پائولو خوندنو باهاش شروع کرده بودم  _ یعنی خانوم قهرمان _ باشه . که به لطف بدقولی ذکر شده امروز به این آرزوم رسیدم .

_ یه کتاب گرامر انگلیسی

_ شهری که زیر درختان سدر مرد ؛ نوشته ی خسرو حمزوی / افسوس مندم که چه کتابایی رو هنوز نخوندم و از چه کتابایی به خاطر سهل انگاری م دور موندم . 

چقــد غــر دارم بزنم سر خودم بابت این قضیه !

* اون دوتا کتاب دیگه رو نیافتم !

وقتی دنبال عنوان کتابای به تاراج رفته م بودم برای بازیابی ، عنوان حداقل دوتا کتاب دیگه به چشمم خورد که اونا هم در دست یغماگر مورد نظر هست .. الآن آمار کتابایی که به گرداب بلا سپردم رسیده به 6 تا . بنازم به خودم ! یادم باشه دیگه ازین غلطا نکنم .

__ تقویم های جدید شاپریا با نقاشی های خانوم نازنین ناصری نیاکی هم رسیده . ولی من طرح های پارسالی شو بیشتر دوست داشتم . بازم سهل انگاری کردم و پارسال یه دونه واسه خودم نخریدم . هی به خودم می گفتم که : " اینی که خریدی هدیه ش نده ، یه چیز دیگه واسه ش بگیر . اینو خودت نگه دار ! " ولی کو گوش شنوا ؟؟

__ پــ َ نه پــَ که معرف حضورتون هست ؟‌ همون که یه چیزی میگی ؛ طرف میگه : " پَ نه پَ ؛ فلان چی " .. کتاب در حد فروتر از جیبی شم که اومده هیچی ؛ تقویمشم اومده ! منم یکی واسه مامانم خریدم تا هر روز رو که ورق میزنه یه کم بخنده . البته دقت که کردم ، در ایام مربوط به شهادت هیچ گونه پَ نه پَ ای نوشته نشده !!! 

__ کتابای محبوبم _ سه گانه ی خانوم کورنلیا فونکه _ ترجمه شده ! البته چون مال یه مترجم دیگه بود و منم جدیدا بدبین تر شدم ، نخریدم ! تابستون که « سیاه قلب » / «قلب جوهری » خودمون ! رو خریدم ، بعدش فهمیدم این کتاب دو جلد دیگه م داره .

__ یه مترجم خوب دیگه _ رضا رضایی _ علاوه بر کتابای جین استین ، کتابایی مث «جین ایر » و « بلندی های بادگیر » رو هم ترجمه کرده ! دستشون درد نکنه .

__ هنوز « موراکـامی » خون نشدم . سر فرصت !

* از رو نرفتم که ! یادم اومد توی بلوار اعیون نشین سرراهمون یه کتابفروشی شیک دیگه م هست . پیاده رفتیم تا حدود انتهای بلوار اما انگار جمع کرده بود ! اینم از شانس من !! امـــــــــا ... یه حادثه ی دیگه به انتظار نشسته بود : یه فیلم فروشی پیدا کردیم و فیلم " آلزایمر " رو ازش خریدیم / کارگردان : احمدرضا معتمدی / بعدش دیدیم فیلمای جدید هم داره . منم Tinker, tailor, soldier spy با بازی گری اُلدمن عزیز و جان هرت رو خریدم که از روی یه رمان ساخته شده ، به علاوه یه فیلم جدید از آنتونیو باندراس که کارگردانش پدرو آلمودوار هست . تکلیف عنوان این پست هم روشن شد ، دروغ نگفتم !

___ خلاصه امروز ملغمه ای از باحال بودن و همراه داشتن حس ندامت و غبن و ... بود .

* آدم که میره تو یه کتاب فروشی و میاد بیرون ، چقـــــــــــد حرف برا گفتن پیدا می کنه !

* بین خودمون بمونه . وقتی یه چیزی می خرم و دارم تاریخ تولید و انقضای اونا رو چک می کنم و می بینم نوشتن : 2013 یا 2014 ، یه حس آرامش دهنده ای میاد سراغم . مایاهای عزیز ببخشیدا ، امیدوارم پیش بینی تون هرچی که هست بهتر از اون برای بشریت رقم بخوره . قول میدم به شخصه از ارزش کارای علمی تون کم نکنم اگه بعد از 2012 زنده موندم . 

** [ نفرین جوهــری ]بر کتاب خــورها !



تاريخ : جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دلم واسه اینجا تنگ شده ، خیــــلی !

ولی هنوز حوصله شو پیدا نکردم مطلب دوست داشتنی و مورد پسند خودمو بنویسم .

" سیاه قلب "‌عزیز رو تموم کردمش و الآن دارم جلد اول ماجراهای شرلوک هلمـز و " دختر پرتقال "‌ از یوستین گاردر رو هم زمان می خونم ! یکی ش توی کیفمه برای اوقات بیرون بودن و معطل موندنم که حوصله م سرنره ، یکی شم کنار تختم برای قبل خواب شبا تا پلک هام سنگین تر بشه .

ایشالله به زودی آخرین بخش از مجموعه فیلم های هـری پاتـر عزیزم به دستم میرسه .. خیلی خوشحالم و منتظر .. اما یه حس دوگانه س ؛ در همون لحظه که خیلی هیجان زده م بابت این انتظار ، یهو یادم میاد که این دیگه آخرشه ، یه جورایی آخر همه چیز . یعنی بعد این اگه بخوای ، باید خودت ادامه بدی . وقتی کتاباشو می خوندم ، می دونستم فیلمهاش هنوز هست _ با اینکه شخصا کتابها رو همیشه به فیلم هایی که از روی رمان ها ساخته می شن ترجیح میدم _ وقتی همه ی کتابا و فیلمهاشو چندبار خوندم و دیدم ، می دونستم هنوز یه فیلم دیگه هست .. اما حالا دیگه این انتهای انتهاست . هرچقدرم آدم علاقمند باشه و مطمئن که یه چیزایی جاودانی اند ؛ ولی این یه واقعیت ناگزیره ؛ درست مثل گریه های روپرت گرینت ، اما واتسون و دنیل بعد از آخرین شاتی که گرفتن ..

× عنوان این پست اولش "خونه" بود ، بعد یاد خونه ی ویزلی ها افتادم که بهش می گفتن "پناهگاه" ، برای همین عوضش کردم .



تاريخ : یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

امروز صبح دست اژدهامونو گرفتیم و تاتی تاتی کنان رفتیم دنبال انجام دادن دوتا کار مهم که وقت گیر هم نبودن .

بعدش اژدهام دست منو گرفت برد توی کتاب فروشی محبوبم _ که قراره یه روز دیگه با پرکلاغی جونم هم بریم اونجا !! / سلام پرکلاغــی جون ، خوبی ؟ _ اولش جوّ گابریل گارسیا مارکز عزیز منو گرفت و " از عشق و دیگر اهریمنان " ش رو برداشتم ؛ در واقع چون ترجمه ی احمد گلشیری بود و منم قبلا این کتابو خونده بودم و دوستش داشتم خیلی ، طالب شدم داشته باشمش .. بعد اژدهام یادم انداخت که : « قلیدون ! می خواستی یه سری به دنیای Jostein Gaarder بزنی .. برو ببین می تونی ازش کتاب پیدا کنی یا نه » !! این شد که از اژدهامون تشکر کردیم و اون کتابو فعلا بی خیال شدیم و دو تا کتاب از این نویسنده برداشتیم :

« راز فال ورق » و « دختر پرتقال » . هر دوشون ترجمه ی مهرداد بازیاری و از نشر هرمس هستن . فعلا برای شروع این آغاز بد نیس .. البته اول باید « قلب جوهری » و جادو زبان و مگی عزیزم رو به مقصد برسونم !

غیر از اون سه تا کتاب دیگه م با کمک اژدها جان انتخاب کردم که خیلی به اوضاع احوال این روزام می خوره . اسم یکی شون هست :

« بزرگترین معجزه ی جهان " نوشته ی اُگ ماندینو ؛ ترجمه ی مریم افراسیابیان ؛ نشر نیـریز .

اون دوتای دیگه رو هم اسمشونو نمی گم . نمی خوام احوالم فراگیر بشه.

در نهایت امروز از همون اول به خیر و خوشی آغاز شد و پیش رفت :) چون دوتا اتفاق خوب دیگه م افتاد : یکی از دوستای خوب قدیمی م زنگ زد و باهم صحبت کردیم و من یاد دوران سلحشوری م افتادم . ببر جوون هم خبر داد که دانشگاه قبول شده و میاد همین نزدیکیا و ممکنه روزگاری نه چندان دور در آینده بیشتر بتونیم همدیگه رو ببینیم :))

البته این امواج + چند روزیه دارن منو مورد لطف قرار میدن چون دیشب یه عروسی خوب دعوت بودیم که خوش گذشت و قراره آخر هفته هم یه عروسی دیگه بریم .. اژدهام از دیشب تا حالا همچنان داره قر میده و فکر کنم تا چند روز احساس رقاصی ش ادامه داشته باشه !

یادم اومد دلیل اصلی کتاب خریدن امروزم اینه که صبحی متوجه شدم یه مقدار غیر قابل پیش بینی گالیون در حساب گرینگوتز م موجوده !! اینم در راستای همون امواج + بود .



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ " او هرگز در هیچ جایی واقعاً احساس نکرده بود که در خانه و کاشانه ی خودش است . خانه و کاشانه اش مو ( مورتیمر/ پدرش ) ، مو و کتابهایش و شاید هم مینی بوسشان  که آنها را از جایی غریب به جای غریب دیگری می برد " . ص 58

_  " ترس منقار عقابی اش را به قلب مگی می کوبید " . ص 118

_ " بعدها وقتی خود مگی بچه دار شد ، فهمید که بعضی از حقیقت ها روح آدم را لبریز از یاس و ناامیدی می کنند و انسان هیچ دوست ندارد این گونه واقعیت ها را برای هیچ کس ،‌به خصوص برای فرزندانش ، تعریف کند . مگر آن که آدم چیزی مثل روزنه ی امید داشته باشد و از آن برای غلبه بر ناامیدی استفاده کند " . ص 213

_ " چرا در حالی که کاپریکورن را برانداز می کرد ، فقط یاد داستان های ترسناک می افتاد ؟‌ او که همیشه خیلی راحت می توانست از جاهای دیگر سردربیاورد ، در جلد حیوان ها و آدم هایی فرو برود که فقط روی کاغذ وجود داشتند ، ولی حالا چرا نمی توانست این کار را بکند ؟ چون وحشت داشت . یک بار مو به او گفته بود  : چون ترس همه چیز را می کشد ، حتی عقل و قلب را . قوه ی تخیل که دیگه جای خود دارد . " ص 199

_ " هیچ چیزی به اندازه ی خش خش کاغذ چاپ شده نمی تواند رویاهای ترسناک را فراری بدهد " . ص 19

× سیــاه قلــب ؛ اثر کورنلـیا فونـکه ؛ ترجمه کتایون سلطانی ؛ نشر افـق .



تاريخ : یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" کتاب باید در دست کتاب دزد و یا کسی که کتاب قرض می گیرد و آن را پس نمی دهد ، تبدیل به ماری خطرناک بشود . زهرمار باید حسابش را برسد و تمام اعضای بدنش را فلج کند . باید باصدای بلند فریاد بزند و التماس کنان طلب بخشش کند و تا وقتی که بدنش کاملا نگندیده است ، رنج و عذابش نباید به پایان برسد . کرم کتاب باید مثل کرمی که به جان مرده می افتد و خودش هرگز نمی میرد ، دل و روده ی او را بجود . و وقتی آخرین مرحله ی مجازاتش سر می رسد باید برای همیشه در آتش جهنم بسوزد و ذوب شود . " ×

دیروز داشتم به یه سری از کتابای واقعا نازنینم فکر می کردم که دست یه آدم بد قووول و بی ملاحظه ست .. الآن چند ساله که در به درشون شدم و هرچی یادآوری می کنم ترتیب اثر نمیده . می تونم برم همه ی اون کتابا رو خودم دوباره تهیه کنم ، اما من کتابای خودم رو می خوام با همون صفحه ها و دست نوشته هام .. مخصوصا که یکی شون هدیه ی یکی از بهترین دوستامه .

دیشب با خوندن سطرهای بالا در کتاب محبوبم که جدیدا خوندنشو شروع کردم یه کم دلم آروم گرفت ! باید از " جادو زبان " بخوام پای پنجره ی اون آدم بشینه و این سطرها رو شمرده شمرده  براش بخونه .. وقتی که در دل شب خوابش داره آروم آروم سنگین می شه و پابه دنیای رویاها میذاره ...

× سیاه قلب ؛ اثر کورنلیا فونکه ؛ ترجمه ی کتایون سلطانی ؛ نشر افق .



تاريخ : جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ جیــره کتاب / کتابهایی در مورد اسطوره ها

2_ من هنوز قول بزرگم به خودم رو عملی نکردم ؛ قرار بود یه دور دیگه چندتا ازکتابای پائولو رو بخونم ببینم با گذشت حدودا یه دهه ، چه حس ها و دریافت های جدیدی پیدا کردم !

3_ یه چند صفحه ای از کتاب "بیژن و منیژه " ی جعفر مدرس صادقی رو خوندم . ریتمش و داستانش رو دوست داشتم تا حالا . فعلا که راوی رفته خونه پدری ، ملاقات حضرت پدر . اونم با دوست بعد از 27 سال از فرنگ برگشته ش . دیدن پدر این دفعه بهانه س برای بیشتر بودن با دوستی که راوی کلی حس و عاطفه نسبت بهش داره اما هنوز از احساس دوست مذکور چیزی عیان نشده !

4_ و در نهایت این که حدود یه ماه پیش و شایدم بیشتر ، دوتا از کتابای مربوط به ماجراهای ادوارد و بلْا رو خوندم ؛ گرگ و میش و ماه نو . راستشو بخوام بگم اصلا خوشم نیومد ازشون ! مخصووووووووووووووووصا جلد دوم ! هیوق !!

_ جلد دوم بیشتر توصیف حالات و افکار درونی بلْا و خلإهای اون پس از ترک کالن ها هست . به همین خاطر همش حس می کردم متن دارای حفره های داستانی متعدد و پی در پی ای هست ؛ بلْا همش سعی داره خودشو توضیح بده . از زوایای مختلف . اما چندان موفق نیست . چون توضیح توخالی و هیچه ... وقتی قراره خلإ باشه ، پس چیزی م برای توضیح دادن به اون صورت وجود نداره .

ممکنه به نظر برسه دارم در حق این داستان مشهور بی انصافی می کنم . اما من حداقل در مورد خودم و کتابایی که قراره بخونم خیلی سختگیرم . نه در حد روشنفکری و خیلی سبک مدارانه ولی تا چیزی به دلم نشینه و برام چیزای بیشتری در بر نداشته باشه ازش خوشم نمیاد .

خب می گفتم : در جریان داستان بلْا در ج دوم کتاب ، تنها گاهی ماجراها و حوادثی که انگار خیلی هم مهمْند ،‌درخشش های لحظه ای دارند مثل قضیه ی جیکوب . اما باز هم موفق نمی شن دست داستان رو بگیرن و از افت و خیزهای بی رمقش نجاتش بدن . در نهایت بلْا زیبای خفته ی بی دست و پایی هست که در میدان جاذبه ی عشق هیولاها واقع شده ! ( گرگینه و خون آشام )

خداییش دیگه نتونستم ادامه بدم و داستان رو در ابتدای ج 3 رها کردم !!

تنها هنر بلْا چشم غره رفتن و غر زدن به پدرش ، ادوارد و جیکوب هست که اتفاقا هر سه تای اونها رو خیلی دوست داره .

_ بخش هایی از نوشتار کتاب که ازشون کمی خوشم اومد :

_ " احساس آدم فضولی را داشتم که از لا به لای تـَـرَک های تنهایی کسی به اندوه خصوصی او می نگریست ،‌ اندوهی که به من تعلق نداشت . " ص 378

_ " من همچون ماه گم شده ای بودم که سیاره ام در فیلم نامه ی مصیبت بار و فاجعه آمیز فیلمی که مضمون آن نابودی بود ، از بین رفته بود . با این وجود هنوز ماه ِ وجودم ، برخلاف قوانین جاذبه ، در یک مدار کوچک و بسته ،‌در فضای تهی ِ باقی مانده در جای سیاره ام در گردش بود " . ص 202



تاريخ : شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ | ۱:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب که فیلم آخرین سپاه رو دیدم _ فیلمی با سپاهی از هنرپیشه های مطرح ! _ فهمیدم که پندراگــن اسم مستعار رومیولوس یکی از سزارهای روم بود که تونست شمشیر سزار رو به دست بیاره و برای پرهیز از خشونت و جنگ اون رو در دل یه سنگ محکم قرار داد و بعدها پسزش _ آرتور _ تونست اونو از سنگ خارج کنه !

مرلین معروف هم جادوگر و دوست این سزار بوده ...

وااای من داستانای مرلین رو می خوام بخونم . باید یه منبع مطمئن و جالب پیدا کنم .

× در نهایت می خواستم بگم وقتی رمان  پندراگن رو می خوندم حس می کردم اسمش برام آشناس ولی هیچ ذهنیتی نداشتم .



تاريخ : جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در راستای اشاره ی پرکــلاغی به کتاب " تـام سـایــر " ، یاد زمانی افتادم که خودم می خوندمش . از اون کتابایی بود که افسار زمان رو دردست خودش گرفت و اون بود که منو کنترل و هدایت می کرد نه من اون رو ...

اون روز صبح که شروع کردم به خوندنش ، چسبیده به بالش و پتو ، نشسته و درازکش ، .. تا ظهر تمومش کردم و مهم تر این که قید کلاسامو زدم !

نه که تام سایر خودش از مدرسه فراری بود ، نمی دونم چطور روحش در من حلول کرد و نذاشت منم برم دانشگاه . اعتراف می کنم اون چند ساعت ، از لحظاتم خیلی بیشتر لذت بردم.

و سایر کتابهــا :

کتابای دیگه ای م بودن که یادم میاد کنترل زمان رو ازم گرفتن و من ، انگار درست تو یه جزیره ساکت و دور ، دور از همه چیز و همه کس بودم و افق دید من صفحات اون کتاب و تصاویر حاصل از خوندن واژه هاش بوده ...

این " کنترل زمان " غیر از معنای فوق ، معنای دیگه ای هم برای من داره . یکی ش چیزیه درست مثل زمان رسیدن یک میوه و آماده شدنش برای بهره رسوندن . من زمان خوندن کتاب رو انتخاب نکردم ، اون زمان گشودن صفحاتش به روی منو انتخاب کرد ( اینجا )

 

 



تاريخ : پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 امانوئل همیشه نقاشی هایی می کشد که تاریخ قوم ارامنه را روایت می کند . " از شیطان آموخت و سوزاند " هم نام تابلویی از امانوئل است .

کتاب دربردارنده ی روزنگاشت های زنی مسیحی - ایرانی میان سالی است که گذشته ی مرفه و نسبتا خوبی داشته ، اما به دلایلی آن را از دست داده و مدتی است در سختی زندگی می کند . بدون جای ثابت و مشخص برای زندگی و درآمد تقریبا هیچ ، روزهای سختی را می گذراند اما سعی دارد خود را جمع و جور کند . با وجود فقر شدید ، بزرگ منشی ها و خواست های خاصی در رفتار و خرج کردنش هایش دیده می شود : هر وقت بتواند به مسافرت میرود ، فرم درخواست کار شرکت ها و محل های شیک را فقط پر می کند ، هر چیزی نمی خورد و یا اگر بخورد به بدی از آن یاد می کند ، ...

" از سازمان خون به فرهنگ سرا آمده بودند . دوست داشتم چند سی سی خون اهدا کنم ، ولی فکر کردم خون من آهن ندارد و به درد کسی نمیخورد . به خصوص امسال که خیلی کم گوشت خورده ام و نتوانسته ام حتی یک وعده ماهی بخورم . " ص 120

مجبور است تقریبا همیشه قرض کند اما آن را در اولین فرصت ادا میکند . خیلی دوست دارد لطف های دیگران را جبران کند .

شخصیتی دوست دار فرهنگ است :

" با شرکت در این جلسات ( شب شعر و برنامه موسیقی ) کمی آرامش پیدا می کنم . شعر ، موسیقی ، کتاب همگی لذت بخش هستند . کاش انقدر مشکلات مالی نداشتم و می توانستم بیشتر به هنر بپردازم " . ص 120

تقریبا از میانه ی کتاب حسم کمی نسبت به این زن عوض شد ؛ خیلی گله می کرد ( که البته حق هم داشت ) ، دیگر به همه چیز و همه کس بدبین شده بود ، وسواس های عجیبی پیدا کرده بود که اصلا به شرایط زندگی ش نمی خورد ، .. کم کم داشت حرفهای کسانی را ثابت می کرد که در دوره های مختلف او و زندگی ش را قضاوت می کردند و همه چیز را به گردن خودش می انداختند ... اما در انتهای کتاب ، بعد از یک افت شدید شرایطش رو به بهبود گذاشت. البته نویسنده ثبوت این بهبودی را هیچ وقت بازگو نکرد ... اما از قرائنی که شخصیت اصلی در روزنگاشت هایش به دست داده انگار خدا را شکر وضعش داشته بهتر می شده که کتاب تمام شده .

" از شیطان آموخت و سوزاند " ؛ نویسنده فرخنده آقایی ؛ نشر ققنوس .



تاريخ : شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ | ٥:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

" از یکی از قابلمه ها مقداری مرغ آب پز برداشتم و با سس خوردم . چند دقیقه بعد کلفت نیو نیو آمد و با من دعوا کرد . غذای سگ را خورده بودم . من دیگر غذای انسان و سگ را از هم تشخیص نمی دهم . اساتید روان پزشکی توانستند تئوری های خود را روی من پیاده کنند و مرا گرسنه و گدا نگه دارند . " ص 42

" مددکارها می گفتند : گذشته را بریز دور . از حالا شروع کن . از صفر شروع کن .

اگر همان موقع به جای این حرف ها یک اتاق برایم می گرفتند خیلی از مسائل حل می شد " . ص 83

× از شیطان آموخت و سوزاند ؛ نوشته فرخنده آقایی ؛‌ نشر ققنوس .

 



تاريخ : دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« کورالین جونــز » شخصیت رمانی نوجوانانه از « نیــل گـیمـن » هست که تازه خوندنشو تموم کردم . کتاب دیگه ای از همین نویسنده رو ماه پیش شروع کردم اما نصفه کاره موند ، یعنی خواستم اول " کورالین " رو بخونم بعد " کتاب گورستان " رو تموم کنم .. ماجراهای هر دوتاشون برام جالبه و دوستشون دارم .

خونه ای که کورالین و خونواده ش به اون نقل مکان کردن یه در عجیب توش هست که به یه دنیای عجیب راه داره . کورالین اون دنیا رو کشف می کنه و تلاش می کنه از چیرگی اون دنیا بر خودش جلوگیری کنه .

 

این کتاب که  " داستانی ترسناک در ستـایش شجاعت " هست * ، چند جایزه برده و نویسنده ش هم همین طور . بعضی از آثارش هم به صورت فیلم و انیمیشن در اومدن مث همین کتاب کورالین و اثر دیگه ش به نام Star dust .

بخش هایی از کتاب کورالین ** :

در هر دو دنیا _ دنیاهای دو سوی در _ چیزهای مشابه و در عین حال متفاوتی وجود دارن ؛ به علاوه ی این که دنیای آن سوی در محل تحقق آرزوهای کودکانۀ کورالین هم هست .

گربه ای که در دنیای عادی اطراف خونۀ کورالین اینا پرسه می زنه ، پشت در همراه اون می شه و حتی صحبت هم می کنه :

« _ گربه ها اسم ندارند .

_ ندارند ؟

_ نه ، شما آدم ها اسم دارید چون شماها خودتان را نمی شناسید . اما ما خودمان را می شناسیم و برای همین هم احتیاجی به اسم نداریم » .ص 52


زمانی که کورالین تصمیم می گیره یکی از دوسوی در رو انتخاب کنه ، دلیلش رو اینطور میگه :

« _ من نمی خواهم همۀ چیزهایی را که می خواهم ، داشته باشم ؛ هیچ کس نمی خواهد . واقعا می گویم ؟ این اصلا چه فایده ای دارد که هر چه را که می خواهم همان لحظه به دست بیاورم ؟ نه ، این هیچ ارزشی ندارد . .. » ص 158

... و انگار عاقل ترین موجودات این داستان ، از ابتدا تا انتها ، موشهای آقای بوبو بودند إ تنها کسایی که اسم کورالین رو درست تلفظ می کردند و به او هشدارهای لازم رو دادند .

* از پشت جلد کتاب .

** کورالیـن ؛ اثر نیل گیمن ؛ نشر افق .



تاريخ : شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« خویشاوندی تنهــا حاصل وابستگی های خونی نیست ، رشته پیوندهای قلب و ادراک نیز وجوددارند » ___ منتسکــیـو

« زه زه _ قهرمان بی چون و چرای « درخت زیبای من » _ در این مرحله نیز زندگی اش از شیطنت و بازی درآوردن سر دیگران سرشار است . در اینجا هم خیال پروری رهایش نمی کند ؛ باز هم در علم رویا برای خود پدری می سازد که مهربان و پر احساس باشد و شب وقتی که زه زه خوابیده به سراغ او بیاید و رویش را بپوشاند » . ص  *11

بعضی کتابها ، خوندنشون در حدی مفید و شخصیت ساز هست که کارشون حتی می تونه تا جایی پیش بره که به آدم یاد بدن پدر و مادر بودن ، چجوری ش بهتره .


* کتاب : " خورشید را بیدار کنیم " ؛ نوشته ی ژوزه مارو د واسکونسلوس ؛ ترجمه قاسم صنعوی ؛ انتشارات راه مانا .

 



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مطالبی درمورد قدح اندیشه رو

( اینـــجا ) بخونیــد




تاريخ : چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معنای نام پروفسور میــنروا مک گونگال

[ اینجا ]



تاريخ : یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

معنی اسم لرد ولدمورت ...

به [ اینجا ] مراجعه کنید !



تاريخ : شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یه صفحه مخصوص هری پاتر توی فیس بوک درست کردم واسه خودم ! انقدر دوسش دارم م م م

!

جملۀ عنوان هم از دامبـلــدوره ؛ فصل اول /کتاب اول .


6 ماه پیش وقتی می خوندمش فقط ازش خیلی خوشم اومد و یه جا یادداشتش کردم . نمی دونستم حالا بعد از دوبار خوندن کتابای هری پاتر ، چقدر این جمله مهمه . رولینگ از این جهت عین دامبلدوره ؛ یه طرح کلی و سایه روشن اما قوی تو ذهنش بوده در مورد کل داستانش ، جوری که جلد اول تا آخر منطقی پیش رفته و چیزی این وسطها به چشم نمیاد که توضیح جالب توجهی براش نباشه یا اضافه و بی خاصیت بوده باشه .

همون طور که دامبلدور در مورد زندگی هری و منتخب بودنش و آماده کردنش برای محو سیاهی ها ، برنامه ریزی کرده بود و نهایت تلاشش رو به کار بست ...



تاريخ : شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« چگونه می توانیم بعد از خواندن جنگ و صلح و در جستجوی زمان از دست رفته و بعد از بازگشت به جزئیات بی اهمیت دنیای مرزها و امر و نهی ها که در هر کجا به انتظار ماست و با هر گام که بر می داریم ونیای خیالات ما را تباه می کند ، خود را زیانکار نبینیم . ... » صص 24-25

کلاً میگه ادبیات به صورت غیرعمدی بهمون نشون میده که در دنیای بدی داریم زندگی می کنیم ولی اگه بخواهیم ، می تونیم وضعیت این دنیا رو بهتر کنیم تا به محدودۀ تخیلات و مدینۀ فاضله ای که با مطالعۀ کتاب های خوب در ذهنمون ساختیم نزدیک تر بشه ... جلوتر که میره ، میگه :

« حتی می توان گفت ادبیات قادر است انسان را ناشادتر و ناخشنودتر کند . زیستن در عین ناخشنودی و ستیز مداوم با هستی ، به معنای جستجوی چیزهایی است که ممکن است در آن زندگی وجود نداشته باشد و نیز به معنای محکوم کردن خویش است به جنگیدن در نبردهایی بی حاصل .. » صص 26-27

یه مدتی یادم رفته بود چرا یوسا رو دوست دارم و خوندن کتاباش برام خوشاینده ؛ با خوندن یه مقاله از کتاب « چرا ادبیات ؟ »* از این نویسنده ، دوباره یادم اومد . یوسا یکی از چهره های آرمانی ایه که در صورت دوباره متولد شدن ، دوست دارم شبیه شون بشم !

این نارضایتی و جستجوگری حاصل از مطالعۀ ادبیات خوب که یوسا طی چند صفحه داره بی وقفه تکرارش می کنه ، برای اونایی که فرصت مطالعۀ چنین کتاب هایی رو داشتن آشناست ؛ بارها پیش اومده که از زمین کنده شدن ، موقعیت فعلی و واقعی شونو نادیده گرفتن و شاید مطالعۀ مداوم متون خوب ، باعث بشه دیگه کاملاً به روی زمین برنگردن و در مرزهای منطقی روزمره آروم نگیرن ! همیشه ذهن در جای دیگه ای سیر می کنه؛ در دنیاهایی که آرزوی داشتن و ساختنشونو داریم و لحظه ای رهامون نمی کنن ، بلکه با هر قدم ، تو در تو تر و کامل تر می شن و ما رو هم کامل تر می کنن .

* چرا ادبیات ؛ نوشتۀ ماریو بارگاس یوسا ؛ ترجمۀ عبدالله کوثری ؛ نشر لوح فکر .



تاريخ : شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

* به هیچ وجه دوست ندارم پیش گویی و داستان قدیمی مایاهای عزیز رو باور کنم . با تمام وجود آرزوی دیگه ای دارم ...

« می می معتقد بود که هر کس با یک استعداد متولد می شود و این که خوشبختی یا بدبختی بستگی به کشف آن استعداد دارد و به این که آیا در دنیا تقاضایی برای آن استعداد وجود دارد یا خیر . چون مهارت های قابل توجهی وجود دارند که کسی ارزشی برای آنها قائل نیست » ص 283

« وقتی برای اولین بار به کنسرت رفتم ، تأثیر آن به قدری نیرومند بود که سه شب نخوابیدم ؛ موسیقی دائم در درون من طنین می افکند و سرانجام وقتی توانستم بخوابم ، در خواب خودم را به صورت یک ساز ِ زهی ِ بلوندِ چوبی با مرصع کاری مروارید و گوشی هایی از جنس عاج دیدم . » ص 254

* اوا لونا ؛ ایزابل آلنده .



تاريخ : چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بر خلاف انتظارم هنوز از شیلی بیرون نیومدم ! ایزابل آلنده نمی ذاره ! تقریباً همیشه همین طوری بوده ؛ هر وقت یه کتاب ازش می خونم ذوست دارم برم سراغ آثار دیگه ش و این شده که « اوا لونا » رو هم برای بار سوم دارم می خونم ؛ در حالی که سرزمین خیالی در صفحات نزدیک به انتهاش متوقف مونده . دلم نمیاد به این مسافرت خاتمه بدم .

الآن هم حسااااااااابی دلم هوای « پائولا » رو کرده که متأسفانه دستم نیست و اگه بود حتما تا حالا خونده بودمش .


آلنده از زبون اِوا ی دوست داشتنی ، شخصیت کتاب « اوالونا » ماجرای اولین نوشتن ش رو با ما در میون میذاره :

« کاغذ را در ماشین تحریر گذاشتم . بعد احساس آرامش غریبی به من دست داد ، مثل خارش در استخوان هایم . نسیمی که از درون شبکۀ رگ ها در زیر پوستم می دوید ... امیدوار بودم که از آن لحظه به بعد تنها کار من این باشد که داستان هایی را که در فضای نامرئی شناور هستند ، در بند بکشم و از آن خود کنم ... شخصیت ها از سایه بیرون آمدند ، از جایی که سالها پنهان شده بودند وارد روشنایی آن چهارشنبه شدند . هر یک با صورت ، صدا ، شور و هیجان و مشغله های ذهنی . قادر بودم ترتیب ِ داشتان هایی را ببینم که از پیش از تولدم در حافظۀ ژنتیکی ام ذخیره شده بودند و نیز داستان های بسیار دیگری که سالها بود در دفترهایم می نوشتم » * ص ٢٨۵

کاش همۀ سرزمین ها چنین شهرزاد قصه گویی داشتن تا در میان واژه هاشون غرق می شدیم و سرزمین ها رو در می نوردیدیم ...

* اِوا لونا ؛ نوشتۀ ایزابل آلنده ؛ ترجمۀ خلیل رستم خانی ؛ انتشارات بازتاب نگار .

** این کتاب برای من یه ماجرای جالب دیگه هم خلق کرده : سال ٨٧ بود که داشتم برای یه کار جدی وارد خیابون انقلاب می شدم ؛ وارد محدوده ای که بوی کتاب و داستان و رویا در اون موج می زد . بنا به تاریخ مستند باید اواخر تابستون و یا حتی اوایل پاییز بوده باشه اما نمی دونم چرا توی ذهن من همراه شده با بهار و اردیبهشت . شاید چون احساسم نسبت به این قضیه به طراوت و شادابی خود بهار ه .

وسط اون دنیای جدی که باید در پی ش می بودم ، یه دفه یاد این کتاب افتادم که نداشتمش و دوست داشتم یه جوری جستجوش کنم . وارد فضایی شدم که در حالت عادی نباید اونجا می بودم . باید می رفتم و به کارم می رسیدم . صدها کتاب در کنار هم یا روی شانه های همدیگه با یه ترتیب نامنظم قرار گرفته بودند و امیدشون انگار فقط به لحظه ها بود . بعضیام تقدیرشون رو پذیرفته بودن و فروتنانه مچاله شده بودن بین اونای دیگه . هزاران شخصیت و قهرمان دربند ، انگار امیدی به رهایی و شورآفرینی نداشتن ؛ انگار کم کم داشتن به این نتیجه می رسیدن که فقط باید طبق چینش کلمات پیش برن و چون مقدر شده ، نقششون رو بازی کنن ... در این بین یه حسی مث یک بوی متفاوت ، لحظه ای ظاهر شد و عطف آبی خاص این کتاب رو نمایان کرد ! درست بعد از لحظاتی که در یه مسیر مستقیم داشتم به اِوا فکر می کردم ، در پسِ یک پیچ نامتعارف پیداش کردم .



تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بالاخره « پنــدراگـن » تموم شد . پریشب بیدار نشستم و صفحه های باقی مونده رو خوندم ؛ خیلی سریع .

و تصور می کنم که این کتاب برای من به تاریخ پیوست . یعنی هیچ انگیزه و علاقه ای برای خوندن دوباره یا ادامه در مجلدهای بعدی ندارم ؛ فعلا ! ( می ترسم در مورد خودم به طور قطعی حرف بزنم )

خب حق هم هست ؛ در واقع این کتاب به هبچ وجه مناسب ردۀ سنی من نیست و شاید برای خیلی از نوجوون ها خوندنش سرشار از شگفتی و لذت باشه .  من فقط خواستم بازم ژانر فانتزی و کتابای تخیلی رو امتحان کنم و هم اینکه یه کم از حال و هوای هری پاتر بیام بیرون و طلسم کتاب نخوندنم بشکنه .

اما خلاصۀ ماجراش این بود که :

بابی پندراگن یه پسر نوجوونه که توسط دایی ش ، پاش به یه قلمرو زمانی و مکانیی دیگه باز می شه و کم کم _ واقعا با سرعت کمی _ می فهمه که باید به نجات مردم اونجا کمک کنه . بابی ، دایی ش و سه نفر دیگه ای که همه مث اون « مسافر » نامیده می شن ، بنا به درکشون یه کارهایی می کنن . علاوه بر این می تونن هر وقت فرصت کردن مشاهداتشون رو بنویسن و بابی روزنگاشت هاشو برای دوستاش مارک و کورتنی می فرسته . نوع روایت کتاب هم به صورتیه که ما از دید دانای کل و با خوندن مطالبی که به دست مارک و کورتنی می رسه در طول داستان پیش میریم . البته جاهایی که مطالب دست نوشتۀ بابی رو می خونیم بالطبع ماجرا از دید اول شخص بیان می شه .

کل داستان خیلی پرمحتوا نیست و از دید من فضای خالی زیاد داره . در این جور موارد منظورم دقیقا اینه که می شه صفحه ها رو تند تند خوند و ورق زد و لازمم نیست برگشتی در کار باشه ...

اسم جلد اول که من خوندم هست « تاجر مرگ » . و داستان به گونه ای روایت شده که جای زیادی برای پرداختن به این عنوان باقی نذاشته . همیشه حسم این بوده که کل کتاب باید به صورت مستقیم و غیر مستقیم تحت الشعاع اسم ش قرار بگیره ...

تنها نکتۀ جالب ش این بوده که با رفتن بابی ، خونه و خونواده ش هم غیب می شن و کسی نمی تونه اثری ازشون پیدا کنه . حتی آثار قبلی زندگی شون از روی زمین محو می شه . انگار اصلا روی این کرۀ خاکی نبودن !

در انتهای کتاب که بابی از اون قلمرو برگشته ، با این حقیقت تلخ رو به رو می شه و بلافاصله بازم دایی جانش میاد دنبالش تا بازم ببردش یه قلمرو دیگه ! انگار ، انگار بابی باید یه سلسله مأموریت هایی رو انجام بده تا خونواده شو ببینه .

و در ص آخر بازم با یادداشت های بابی _ یعنی روزنگاشت هاش _ مواجه می شیم که برای دوستاش فرستاده و اونا قراره بخوننش و اینطوری  ماجرای جلد بعدی کتاب شکل بگیره ..

کل این داستان ها 9 جلد هست و فعلاً 3 جلدش ترجمه شده.



تاريخ : دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ | ۸:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ بعد از دومین دور خوندن سری کتابای دوست داشتنی هری پاتر ، تصمیم گرفتم یه کتاب فانتزی یا جادویی دیگه بخونم که از وابستگی م به دنیای پاتری کمتر بشه . دوتا کاندید مهم برای این کار در نظر داشتم از ماهها پیش ؛ سری « ارباب حلقه ها » و سری « پنــدراگـن » . در مورد خوندن اولی مطمئنم که بالاخره یه روز شروعشون می کنم اما دومی رو نمی شناختم . برای همین تصمیم گرفتم جلد اولشو بخونم و اگه ازش خوشم اومد بقیه مجلدهاشو هم تهیه کنم .

راستش الآن ٢٠٠ ص از جلد اولو خوندم و اگه همینطوری پیش بره فکر نکنم برم سراغ بقیه ش . ممکنه با همون ارباب حلقه ها ادامه بدم یا مثلا برم سراغ کارای « نیل گیمن » .

ای بابا ! اصلا هیچی هری نمی شه !

_ [ « پندراگن » ] اسم یه مجموعۀ 10 جلدی از [دی. جی. مک هـِیل] هست که تا حالا 3 جلدش در ایران ترجمه شده . اسم جلد اول که می خونمش « تاجر مرگ » هست . من به اعتبار مترجمش خانوم « ویدا اسلامیه » که مترجم هری پاتر بوده ، این کتابو انتخاب کردم . همون طور که توی لینک مربوطه اومده ، داستان از نظر شکل روایت پیچیده نیست . به نظر میاد همین که جلوتر بریم پاسخ سوال هامون و ابهام ها رو می گیریم .

از اون کتاباییه که می شه سریع صفحاتشو ورق زد و صد البته چنین آثاری منو وارد دنیاشون نمی کنن .



تاريخ : دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کاش وزارت سحر و جادو تدبیری می اندیشید که بشه با نگاه کردن به تصویر افراد* یا تصور کردن چهره شون ، طلسم خفّاش اَن دماغی ِ** جینی ویزلی رو روشون اجرا کرد .

* افراد مورد نظر ، کسائی ن که در روابط عادی و شخصی روزمره باعث ایجاد تاول های ذهنی موقتی اما تأثیر گذار می شن . نهایت اثرشون هم به تصمیم گیری فرد اوّل در ادامۀ رابطه با اونا یا عدم ادامۀ اون محدود می شه .

** مراجعه کنید به کتاب « هری پاتر و شاهزادۀ‌ دو رگه » / ج ١ ؛ فصل انجمن اسلاگ .

امضا : اژدهـای درون .



تاريخ : پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سال ٨١ و ٨٢ خیلی دوست داشتم یه برنامه ای برای خودم بذارم و زبان اسپــرانتـو یاد بگیرم _ هنوزم با فکر کردن بهش و آوردن اسمش هیجان زده می شم ! تا یه جایی هم اقدام کردم ،‌اما بعدش یه چیزایی رو بهانه کردم و نشد .

امروز با خوندن واژۀ « ترجـمه » ذهنم همین جوری بافت و بافت تا بعد از دقایقی رسید به همین واژۀ
« اسپـرانتـو » . یاد کتاب [ « در برابر مردگان » ] افتادم که مترجمش ( شایدم یکی از مترجم هاش ) آقای آذر هوشنگ می گفتن که این رمان رو از زبان اسپرانتو به فارسی برگردوندن ... بازم یادم اومد که تعریف می کردن این زبان رو در شرایط سخت و البته برای من ترساننده _ زیر بمباران و در خاموشی های تهران اون روزگار ، روزگار جنگ یاد گرفتن . در واقع با دوستشون قرار گذاشتن یادگیری این زبان رو در اون دوره ها و برای جلوگیری از اتلاف وقتشون در ساعات خاموشی _ و احیاناً دلهره _ انجام بدن .

مطلب دیگه که یادم اومد و اون موقع خیلی برام مهم بود ، این بود که می گفتن ترجمه از این زبان یا برگردوندن متن ها به اون کار زیاد سختی نیست چون [ پایه گذار این زبان ] بنا رو بر سادگی و عدم پیچیدگی ش گذاشته و انگار می شه واژه های متن رو به همون ترتیبی که در زبان مبدأ هست به اسپرانتو برگردوند ... [ مطالب بیشتر رو اینجا بخونید ،‌به خصوص بخش ادبیات اسپرانتو ]

_ بازم فیلم یاد هندستون ندیده و نشناخته کرد و حس کردم با این که به ثبات مورد نظرم در اون سال ها رسیدم ، اما بعضی فرعیات هنوز دور از دسترس ند و من هنوز در حال و هوای یه مسافر به مقصد نرسیده و گاه راه گم کرده گام بر می دارم ...



تاريخ : شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ یکی از کتاب هایی که دارم می خونم ، خاطرات و دیدگاه های ایزابل آلنده عزیزم در مورد کشورش شیلی هست . مطالبی که نوشته و بهشون اشاره کرده مثل همیشه برای من جذاب و خوندنی و فراموش نشدنی هستن . اما از ترجمه ش زیاد خوشم نیومد . البته به مترجم ها احترام میذارم چون می دونم همیشه بیشتر از من زبان خارجی می دونن که تونستن کتاب رو ترجمه کنن و کار امثال من در خوندن اصل کتاب و ارتباط برقرار کردن با مطالب رو خیلی آسون تر کردن .

نکته هایی که می تونم بهشون اشاره کنم پیچیدگی بعضی جمله ها به خاطر احتمالاً عدم ویرایش یا حداقل ویرایش درست . بیشتر به نظر میرسه مطالب هرچند به درستی برگردان شدن ؛ تحت تأثیر ترجمۀ تحت اللفظی هستن و کلمات در ساختار جمله ها زیاد جابجا نشدن . در بعضی موارد اگر ساختار جمله های طولانی یه کم تغییر می کرد یا جمله ها کوتاه تر می شدن خیلی خیلی بهتر بود . خود من که تا حدی با طرز فکر و نظرات آلنده آشنایی دارم مجبور شدم بعضی بخش ها رو بیش از یه بار بخونم تا خوب متوجه منظور نویسنده بشم .

مورد دیگه متأسفانه موردی هست که قبلاً هم موقع خوندن کتابای دیگه بهش برخوردم . وقتی نویسنده زبان اصلی ش غیر از انگلیسی باشه و مترجم فارسی ، معمولاً از برگردان انگلیسی به عنوان کتاب مبدأ و یه واسطه برای ترجمه استفاده می کنه ، واژه هایی که مختص زبان اصلی هستن خوب در نمیان . به نظرم آشنایی حدودی مترجم ها با یه زبان غیر از انگلیسی و معمولاً یکی از زبان های لاتین در این مورد می تونه خیلی کارگشا باشه . حداقل این که از یه فرد دیگه که به زبان اصلی نویسنده و متن آشنایی داره کمک بگیرن . اینجوری نتیجۀ کار بهتر و کامل تر می شه .

_ موقع انتخاب کتابهای ترجمه شده _ قبلاً هم اشاره کرده بودم _ اسم مترجم برای من خیلی اهمیت داره و معمولاً کارهایی رو انتخاب می کنم که کار مترجم رو قبلاً پسندیده باشم و بهش اطمینان داشته باشم . خیلی مواقع ممکنه نویسنده یا اثر رو نشناسم اما چون فلان شخص که به کارش ارادت دارم ترجمه ش کرده یا ازش تعریف کرده ، به سمتش میرم و معمولاً با یه دنیای جدید مواجه می شم که از ورود بهش احساس پشیمونی نمی کنم . اما دربارۀ کتاب آلنده ، راستش بیشتر از سر ناچاری و با اتکا به نام ناشر ، مترجم ناشناخته رو برگزیدم و با وجود مطالبی که بهشون اشاره کردم ، پشیمون نیستم . چون ایزابل خونم اومده بود پایین !

* سرزمین خیالی من ؛ ایزابل آلنده ؛ نشر علم .



تاريخ : یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« در کشورهای دیگر لهجۀ افراد از محلی به محل دیگر عوض می شود . در شیلی این تغییر بر اساس طبقۀ اجتماعی صورت می گیرد . معمولاً ما فوراً قادر به تشخیص طبقات پایین تر می شویم . این طبقات پایین حداقل سی عدد بوده و بسته به بدسلیقگی ، جاه طلبی اجتماعی ، عامی گری ، تازه به دوران رسیدگی و غیره مشخص می شوند . مثلاً طبقۀ اجتماعی هر کس را می توان بسته به محلی که برای گذراندن تعطیلات تابستانی انتخاب می کند ، حدس زد ». ص 81

« شیلی احتمالاً تنها کشور در جهان است که طلاق در آن وجود ندارد چون هیچ کس جرأت ندارد با کشیشان به مبارزه برخیزد ...  در نتیجه قانون حق طلاق ، هر سال در پروندۀ " در جریان " به کناری گذارده می شود . زمانی که این قانون بالاخره تصویب شود به قدری اسیر کاغذبازی و شروط متعدد خواهد بود که کشتن همسرتان آسان تر از طلاق او خواهد بود . صمیمی ترین دوست من که از انتظار برای فسخ ازدواجش خسته شده بود ، هر روز روزنامه را به امید دیدن نام همسرش در صفحۀ حوادث می خواند » . ص 116

* سرزمین خیالی من ؛ ایزابل آلنده ؛ ترجمۀ مهوش عزیزی ؛ نشر علم .



تاريخ : یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اوایل دوران کتاب خونی م ، همون سال های اول دبستان و از وقتی خوندن رو تا حد زیادی یاد گرفتم ، کتابهایی که قهرمان های من در اونها زندگی می کردن آثار ژول ورن و دیکنز بودند . یادمه تا زمانی که واقعا حس کردم وارد دنیای نوجوونی م شدم ، هر چی که می خوندم باز هم بر می گشتم به سمت کتاب های ژول ورن و نمی تونستم از اونها جدا شم . اواخر سوم راهنمایی بود که متوجه شدم مثل قبل انگیزه ی زیادی برای تعقیب کردن داستان هاش ندارم و برام زیاد لذت بخش نیستن . کتابی که روی میز باز گذاشته بودم به سختی ورق می خورد و  تصمیم گرفتم پایانش رو نخونم .

این بلا چند ماه بعدش سر « زیرزمین اژدها » اومد و تقریبا نصفه رهاش کردم . مطمئنم اون آخرین کتابی بود که از نویسنده ی محبوبم و قهرمان واقعی دوران کودکی م خوندم . اما هنوز و همچنان با شنیدن یا خوندن اسمش و دیدن تصویرش به عنوان بزرگترین و دوست داشتنی ترین قهرمان زندگی م توی ذهنم نقش می بنده .

* این سالها وقتی وارد کتاب فروشی ها می شم معمولا یه گشتی هم بین قفسه های کتابهای کودک . نوجوان می زنم ؛ هرچند با دقت زیادی این کار رو نمی کنم و حتی شاید بیشتر اوقات چیز زیادی از اون چه دیدم یادم نمی مونه . اما این همه اسم جدید ، کیفیت بالای کتابها نسبت به سالهای دور کودکی من ، خلاصه هر چیزی که به یمن مترجم های فراوان و امکانات جدید چاپ و نشر کتاب فراهم شده ، مث یه ورطه منو به درون خودش می کشه . گاهی دلم میخواد فقط بشینم و کتابای کودک و نوجوان بخونم ! 

* در نهایت همیشه احساس می کنم چیزی که این روزها و سالها در بین این دسته از کتابها بیشتر مطرح شده ، انگار ترس و وحشته ! آخه یه سری از عنوان ها که به وفور هم دیدم شون ، دارن همینو می گن .

_ البته این حرف من نمی تونه معیار باشه چون بازم می گم ، با دقت کافی کتابها رو بررسی نکردم .



تاريخ : چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

جناب manoto 1... اون فیلمی که چن دقه ی پیش داشتین درموردش توضیح میدادین ، همونی که برداشت جدید از رمان Letter of Scarlet اثر ناتانیل هاثورن ِ .. معنی ش نمی شه « نامه ی اسکارلت » . آخه کودوم اسکارلت برداشته توی فیلم یا رمان نامه نوشته که اسمشو گذاشتن روی داستان ؟ اون معنی ش می شه « حرف گناه » یا همون که خانوم سیمین دانشور سال ها پیش ترجمه کردن : « داغ ننگ »!

 

 



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

خرگوش توی کتاب « دنیای سوفی » ، یه جایی اول های کتاب ( فکر کنم ) به سوفی میگه : جهان پس از خلقت به سمت بسط یافتن و گسترده شدن پیش رفت . ممکنه یه روزی در نهایت ِ این گستردگی ، شروع کنه به جمع شدن و بازگشت به نقطه ی اول ... 

این چیزی بود که به صورت ضمنی یادم مونده . نه به یادداشتهای اون روزام از کتابا دسترسی دارم نه به اصل کتاب !

_ یه روزی اون دور دورا خیلی دوس داشتم کتابخونه م پر و پیمون بشه . بعد خود کتابخونه م بزرگتر بشه و هی خونه های خالی ش پر بشه ... کم کم به این فکر افتادم که دوس دارم یه اتاق داشته باشم که دیواراش تا سقف پوشیده از کتابخونه های پر از کتاب باشه ... بعد اتاقمو توی ذهنم بزرگتر کردم و خالی تر از هرچیز زیادی دیگه ...

الآن نصف این آرزو هم محقق نشده اما بدون احساس پوچی و شکست ، دلم می خواد کتابامو کمتر کنم . تبدیلشون کنم به یه شکل کوچیک و مینیاتوری ، مثلا همه شونو اسکن کنم تا یه عالمه شون توی یه DVD جا بشن ...بیشترشون فقط به صورت مجازی فضا رو اشغال کنن ...

اما اون رؤیای اولیه در بهشت عدن ذهنم هنوز جا داره !



تاريخ : پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1_ خب اون « موسای جان » که چوپان شده بود ، در دامنه های وسیع و افق ناپیدای « طور » در حال چمیدن و کشف و شهودهای خودش هست ... پیشرفت های امید بخشی هم داشته که نمی شه به این راحتی ها ازشون چشم پوشی کرد ... خدا رو شکر ! 

اما _ نه که به سائقۀ عادت ( تعظیم عرض کردیم جناب گلشیری ) _ که به عنوان یک ویژگی شخصیتی ، همچنان چشمش نگران « گلّه » ست .

2_ اون کمده بود ، سرشار از برنامه های نیمه کاره مونده و تقویمی از برگ های به پایان نرسیده ... درگیر روزمرگی های کوچک شده و از یاد رفته بود ... دو - سه روز پیش مرتبش کردم . و چه چیزها که توش کشف نکردم ! شانس آوردم اون روز که رفتم توی اون مغازه ، از اون جنس مورد نظر من نداشتن ... چون توی کمد بود ، به وفور ... و البته مخفی مانده از چشم من !

3_ مهمان این روزها : Harry Potter Audio Books هورا !!! با صدای استیون فــرای  ( نه ، اشتباه کردم . جیم دیل هست  ) !

ولی خیلی بیشتر از اون هیجان زده م که مرتب گوش بدم ... تا حالا که فقط فصل اول کتاب اول رو گوش کردم ... حس می کنم خیلی آدم شدم ! 



تاريخ : شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مدتهاست که آخرین مطلب این صفحه ، در مورد مرگ ِ و تیترش یکی از سه نفرین نابخشودنی که نابودگره . مدتهاست _ هنوز یک ماه نشده اما برای من به اندازۀ یه مدت طولانی گذشته . شاید به این دلیل که حس می کنم چندین سال با شخصیت های داستان های هری پاتر زندگی کردم و این روزا نه دست و دلم به خوندن کتاب دیگه ای میره و نه دیدن فیلم دیگه ای .

« الف به س گفت : سعی کن عشق رو تجربه کنی ، اون رو به عنوان نیرویی مستقل دریابی که در رگ و ریشۀ تمام دنیا جریان داره و می تونه به خیلی از چیزها معنای متفاوتی بده . می تونه به تو در مسیرت کمک کنه ، برای این که معنای بسیاری از چیزها رو عمیق تر درک کنی و نیروهای درونی خودت رو بهتر بشناسی »

س با تردید خاموش همیشگی اش از او دور شد . مدتها بود که به استوانه ی شیشه ای مقابلش چشم دوخته بود . چند روزی می شد که پروانه های محبوس در آن مثل همیشه اطراف دو شاخه گل نوشکفته و باطراوت همیشگی نمی چرخیدند ؛ گلها پژمرده شده بودند و پروانه ها ، تنها اندک لرزش نامحسوسی در بالهای ظریف و سفیدشان دیده می شد . استوانه شیشه ای نیازمند دستان درمانگر استلا ی محبوب بودند و س می دانست که تنها یک نگاه او می تواند قلب خودش را نیز شفا دهد .

... چند روز بود که از او دوری می کرد ؟ در راهروها طوری ناپیدا می شد که انگار ذره ای از تاریکی را در دل تاریکی تزریق کنند . می دانست که استلا حتی برای گرد شهای نامعمول و جستجوگرانه اش هم گذارش به آن سمت و سوها نمی افتد ؛ ولی با این حال همیشه همچون یک فراری هراسان خود را در تیررس نگاه نامرئی ناشناخته ای می دید ... س با این خیال های متناقض چند روز بود که آرامش را از خود ربوده بود . و آرامشی که او نمی جستش اما شدیداً نیازمند آن بود ، در دستان استلا پیدا می شد ...

و ناچار شد کسی را پی او بفرستد . الف از همه چیز خبر داشت . ذات انسان را می شناخت . می دانست که درمان هر دردی کجا یافت می شود . ... اما همه ی دردها لزوماً درمان نمی شوند . در پس هر رسیدن و آرامشی خواست خود انسان وجود دارد ..

و او خواست . خواستش ، چنانکه از تشنگی به زهری مشاق شده باشد که تنها رخوتی متمادی و افسون کننده را به سلولهای جسمش هدیه می دهد ؛ چونان آتشی که بداند تنها طوفانی سهمگین التهابش را فرو می نشاند ، اما همواره نسیم ملایم دلپذیری را بجوید که در دل گذار بی انتهای زمان لهیب گدازنده اش را فروزان تر کند ...

در پست و بالای آن چه در پس یک نگاه و حرکت موزون دستها بود ، جادویی را یافت که  از هر طلسمی نیرومندتر بود ... تپش های قلب خود را یافت که زیر پوست دیگری لمس می شد ، حرارت آشنایی را پیدا کرد که منبع تغییر بنیادین هر باشنده ای بود .

 گداز زخمش آرام یافت و طغیان دردش التیام . تردیدش همچنان برجای بود ما با یک پاسخ روشن و قطعی . دیگر تصمیم با خودش بود . رفتن و ماندن همه به اراده او بود . استلا اما رها ، رهای از همه چیز ، او را به دروازۀ همان دنیای عجیب پرمخاطره ای هدایت کرد که از پیش تر قصد ورود به آن را داشت . استلا او را برای ورود به آن دنیا ، به شایستگی یک شاهزاده مشایعت کرد و تنها نگاه یگانه اش را همراه همیشگی او کرد .

شاهزاده به راهی وارد شد که از پیش قصد پیمودنش را داشت و آنچه فتح کرد و یا از دست داد ، ذره ای از ارزش آخرین نیرویی که در خود کشف کرده بود نکاست . به یاری همان نیرو در دل تاریکی ها راه می جست و تردیدها را در می نوردید و بار خود را به منزل می رساند . نیرویی که راهنمایش شد و پس از سالها او را به همانجا بازگرداند که از آن آمده بود ... زیر سایۀ نگاه یگانه ای که تنها از آن او بود » .



تاريخ : شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« زنبور ویژ ویژوی جوشان ! »

« نوشیدنی گازدار ترش ! »

.

.

.

حوصله شو ندارم بیشتر به یادم بیارم ... فقط ... فکر می کنم دیگه کسی زیر ناودون کله اژدری وا نمی ایسته تا این رمزها رو به زبون بیاره ...

چون فقط دامبـلــدور از این روزها برای ورود به دفترش استفاده می کرد ...

جلد دوم شاهزادۀ دورگه تقریبا تموم شده ...

شاهزاده گریخت و ... دامبـلــدور    مرد !

حداقل هاگوارتزی ها این شانس رو داشتن که آوای غمگین درون خودشون رو از حنجرۀ فاوکس ِ ققنوس بشنون ... من اما حس می کنم یه آوای ققنوسی در کنار روحم کم دارم ، تا بدون این که کم کم فراموش کنم ، بار اندوهم سبک تر بشه .



تاريخ : پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 _ عموی فلورنتـینو میخواد بُعد مسافت بین شهرشون و جایی رو که می خواست فلورنتینو رو برای رهایی از وبای عشق بفرسته به اونجا ، به ترانسیتو خانم نشون بده ؛ روی نقشه شمرد : « سه وجب » و گفت : « سه هفته » !

_ فرمیـنا ، خسته و ژولیده و بهت زده و ناامید ، سرشار از خشم و یکدندگی ، می رسه به دهکده . نمی تونه روی پاهاش بند بشه . ئیـلده براندا ی خوشکل می گه : « می خوام غافلگیرت کنم » و می کشدش با خودش و نامه های فلورنتینو رو بهش میده .

_ ترانسیتو خانم یک مادر خاصه ... یک مادر عمیق _ شخصیت عمیقی داره ؛ درست مث این که یه سنگ بخوای بندازی تهش تا عمقشو بتونی تخمین بزنی ... به این زودیا محاله صدایی بشنوی . حواست میره پی خودش ، ناخودآگاه صدائه رو بی خیال می شی .

اون جنون آخر عمرش هم یک مورد خاصه ؛ خاص خودش .

_ « این زندگی ست ، نه مرگ ، که حد و حصری ندارد » : فلورنتینو آریثا ؛ جمله ی آخر فیلم .

* یه وقتایی آدم نمی تونه همچین راحت از کنار بعضی چیزا بگذره ... فقط می تونه خلاصه شون کنه ...

این ، می شه مثلاً دوباره خوندن یه کتاب یا دوباره دیدن یه فیلم یا ... هرچی .



تاريخ : یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سرصبحی توی یه بانک شلوغ بودم . آدم دور و برم زیاد بود ؛ نصفشون نشسته بودن و نصفشونم ایستاده جلو باجه ها یا گوشه کنار سالن . یه موج همهمه ی آشنایی درگرفته بود که واسه یکی مث من شدیداً رخوت آور بود . فقط یه جادوی واقعی می تونه این رخوت ناخواسته و جایگاه_نشناس رو از من دور کنه .

آره درست توی یه جای به این شلوغی و خوف آوری بود که آقایان پانمدی ، مهتابی ، فلان و بهمان ، اسنیپ طفلکی رو گرفتن به باد توهین !

ای خدا ! وقتی رسیدم به اون جایی که می گفتن : « اسنیپ باید به سرش لجن بماله و کی این ابله رو استادش کرده ؟ » دیگه من مگه تونستم سرجام بند شم ؟

به بهانه ی نزدیک شدن شماره م پاشدم واستادم و هی نیشم باز می شد .

* قبل از اونم خیلی سعی کردم جلو خودمو بگیرم وقتی گریفندور از ریونکلاو توی مسابقه ی کوییدیچ برد ، داد نزنم !

** یادمه یه بار _ سه سال پیش بود _ یه اشتباهی کردم ؛ تو یه همچین جای مخوفی با خودم بورخس بردم . آقا ، سنگینی فضا چند برابر شده بود !

هری پاتر و زندانی آزکابان



تاريخ : شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چند دقیقه ی پیش به طور اتفاقی متوجه شدم در قرن پانزدهم ، شیمی دانی فرانسوی به نام نیکلاس فلامل وجود داشته که نظراتی در باب چیزی شبیه به کیمیاگری ارائه داده ... ایشون در سال ١۴١۶ فرموده :

« وقتی فلز ناب در نهایت کمال آماده سازی شد ، پودر عالی و سفید رنگ ِ طلا به دست می آید که همان سنگ فلاسفه است .»

و نیکلاس فلامل اسم شخصیتی ست در کتاب هری پاتر که به کیمیاگری مشهوره و همکاری نزدیکی در این زمینه با دامبلدور داشته .



تاريخ : پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی شخصیت هایی که توی کتابا و فیلما باهاشون همراه
می شیم ، ممکنه محوری نباشن و یا در کل تأثیر خاصی روی آدم نذارن . ولی گاهی وقتا هست که یه چیزایی رو در ما عوض
می کنن ، یا باعث می شن که یه چیزایی در ما شروع کنه به عوض شدن ...

جاستین _ دختر مگی ِ نازنین در کتاب پرندۀ خارزار _ برای من همینطوریه . وقتی کتابو می خوندم زیاد ازش خوشم نمیومد _ نه این که ازش بدم بیاد ، نه _  فقط آزاد منشی ش رو تحسین
می کردم و عاشق اسمش بودم .

اما همین بشر یه کاری کرد ، یه کاری کرد که در طی سال ها آروم آروم قیدهایی از دست و پای ذهنم باز شدن ؛ حالا از هر جهت و زاویه که بشه فکرشو کرد . چون نمونه های متفاوت براش زیاد دارم :

اون جایی که جاستین و برادرش مشغول آب تنی بودن و پدر رالف از راه می رسه و حالا دیگه در سلسله مراتب کلیسایی ، به جایی رسیده که باید جلوش خم شن و دستشو ببوسن ، دین با علاقه و ایمان قوی زانو می زنه و انگشتر عالیجناب رو می بوسه . اما جاستین خیلی راحت میگه : « ممکنه میکروب داشته باشه و من مریض شم » و آسوده و سبک بار از کنار قضیه رد می شه !

 جاستین این جوری در ذهن من جای خودشو باز کرد و  اون لحظه فقط طرز تفکر و برخوردش برام مهم بود . اما تو این روزگار ، گاه که میام ریشۀ افکارم و برخوردهام و خواسته هام رو پیدا کنم ، به اون دختر شیطون مو هویجی متفاوت می رسم .

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طبق نقشۀ تغییر ناپذیر ژنتیکی ناخودآگاه کهنه پرستم _ در موارد مشابه _ دوست دارم گاهی به بعضی بلاگرها پیشنهاد بدهم مطالب وبلاگشان را کتاب کنند . یعنی دقیقا همه را بدهند برای چاپ روی کاغذ ! بعد می گویم : این چه کاری ست ؟ در زمانۀ زمین سبز و حفظ جنگل ها و کمتر استفاده کردن از کاغذ و ... . ولی واقعاً خود من چقدر می توانم این وسوسۀ بزرگ را نادیده بگیرم که نازکای عشوه گرانۀ کاغذ کتابها را زیر دو انگشت نوازشگرم حس نکنم ؟

حالا در بهترین حالت آدم می تواند شبها به جای کتاب ، مثلاً لپ تاپش را ، یا _ کسی چه میداند ، شاید بعد چند سالی شد و _ ریدرش را با خود به بستر خواب ببرد و پیش از آسودن ، دمی در سایۀ واژگان بیاساید .

نمی دانم ! فقط باید هر چه زودتر برای حفظ لذت های حاصل از کتاب خواندنم فکری کنم ؛ جایگزین هایی مناسب از دنیای تکنولوژی برای :

خواندن چندبارۀ یک کتاب با فاصله های کم و زیاد

مرور صفحه ها و جمله های کتاب ها بعد از حسرت و رخوت تمام شدنشان

حس شخصی حاصل از حمل کردنشان برای این که گاهی اگر شد ، با ولع بهشان ناخنک بزنی

... و چیزهایی از این دست !

١_ نباید فراموش کنم ؛ این ایده و واژه ها و قدرت خلاقۀ نویسنده است که روی کاغذ نشسته و قدرتی این چنین به آن داده ، طوری که به قدمت پاپیروس ها و لوح های خشتی به آن احترام می گذاریم .

٢_ آکادمی نوبل بیاید یک نوبل بلاگری هم بگذارد ، هر سال نویسنده و خواننده را مستفیض کند ! می شود کسانی هم باشند در حد کارگردان های صاحب نام ، که با الهام یا اقتباس از این جور نوشته ها  فیلمی ، سریالی ، ... بسازند . منظورم چیزی ست متفاوت با اقتباس از کتاب های کاغذی . یعنی این کار هم باید ، حالا به هر صورت ، مثل همین نوشته های دنیای مجازی ، با تعریف معمول و جاافتاده از فیلم و سریال متفاوت باشد .



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کی بود دو روز پیش می گفت « من تا کتابای نخونده مو نخونم ، دیگه کتاب جدید نمی خرم » ؟

کی بود امروز دوباره رفت توی اون کتاب فروشیه پلاس شد ؟ کی آویزون اسم کتابا و مترجم ها و نویسنده ها شد ؟

کی دنبال چند تا عنوان می گشت و پیدا نکرد ؟‌ ( و البته دست خالی هم برنگشت !)

نکته ی پائولوئی : « هیچ وقت با قطعیت تصمیم خودتو اعلام نکن . چون اولین کسی که با بیشترین نیرو زیرش می زنه خود تو خواهی بود »

راعی درون : « خب البته حماقته که بره های گمشده ، خودشونو از نعمت خوشی های کوچک اما عمیق محروم کنند »

پس به سلامتی همه ی کتاب هایی که لا به لای صفحاتشون گم شدیم ...

 



تاريخ : شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نویسنده ای که رئیس جمهور نشد

اون سال نهایت آرزوی من پیدا کردن فرصتی برای خوندن رمان « جنگ آخر زمان » بود. چند ماه صبر کردم و بالاخره تونستم خودمو در روایت هایی از زوایای دید مختلف غرق کنم .

قبلش م « مـردی که حـرف می زنـد » بود و پیاده شدن اساسی مخ من ! فهمیدم که جدی جدی بدون آشنایی با اساطیر و فرهنگ قدیمی امریکای لاتین ، ارتباط درست برقرار کردن با این کتاب سخت ممکنه .

و بعد همه ی اینا « زنـدگی واقـعی آلخاندرو مایتا » و تردیدهای به یقین نانشسته ی راوی ها و زباله های همچنان باقی اطراف پرو

 تلاشم برای خوندن « مرگ در آنـد » بی نتیجه موند البته . یوسا از اون نویسنده هایی بوده برای من ، که دست گرفتن کتاباش ، در پی یک حس و آمادگی جدی باید پدید بیاد. برای همین بازم باید منتظر بمونم ... و دلم خار خار « گفتـگو در کاتـدرال » رو گرفته تازگی ها .

نوبل ت مبارک آقای پرویی . قلم ت پرتوان و آثارت ماندگار @};-



تاريخ : جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

[ کتاب معجون عشق ؛ گفتگو با عامه پسندها ؛ نوشتۀ یوسف علیخانی ]

« فکر می کنم این نویسنده ها [ عامه پسندها ] آدم های زیرک و باهوشی هستند که در لحظه شما را به خنده ، گریه ، خشم و نفرت وا می دارند ولی کارشان خیلی از اصول یک اثر هنری را ندارد . خودشان هم می دانند آثارشان ماندگار نیست و برای امروز نوشته شده . کتابشان یکبار مصرف است مثل روزنامه . نمی شود کارشان را با اثر هنری مقایسه کرد ولی در کارشان رازی هست که ما نویسنده های جدی آن را فراموش کرده ایم؛ راز آن قصه است و تعلیق » .

« ... به این باور رسیده ام که چیزی در آثار و کتاب های عامه پسند هست که در کارهای جدی وجود ندارد . برایم مهم بود آن چیز را پیدا کنم و شروع کردم به نوشتن دربارۀ آنها .

نویسندگان جدی ما فقط تمرکز کرده اند روی زبان و تکنیک و از اصل ماجرا غافل شده اند . تکنیک باید طوری باشد که کسی متوجه آن نشود و نرود توی چشم مخاطب . »

« مسأله این است که آنها می دانند مخاطب چه می خواهد . حجم کتاب آنها نسبت به کار نویسندۀ جدی خیلی بالاست . اینها اعتقادی دارند و درست هم می گویند که کتاب زیر ٣۵٠ صفحه فروش نمی رود . این را با چشم خودم توی نمایشگاه دیدم که کتاب صد صفحه ای فلان نویسندۀ روشنفکر جدی نویس را نمی خرند ولی کتاب ٣٠٠ صفحه ای اینها را می خریدند »

خردنامۀ همشهری ( ویژه نامۀ‌کتاب ) ؛ شمارۀ ۵١ ؛ تیر ٨٩ ؛ صص ۵٠_۵٢ .

 



تاريخ : دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

توصیه ای به دوست داران پر و پا قرص آثار ژوزه مارو دِ واسکـُنسِلوش*

اگر احیاناً کتابی از ایشان دارید با عنوان بَـنانا براوا ** ، دیگر موز وحشی *** شان را تهیه نفرمایید . چون اگر این را دارید ، خوب است بدانید که این همان است و اگر آن را دارید ، ...

* این نام به صورت ژوزه مائورو دِ واسکنسلوس هم برگردان شده به فارسی . اما گویا تلفظ درست ( پرتغالی ) ش ، آن یکی است .

** ترجمه ی قاسم صنعوی / نشر علم .

*** ترجمه ی عباس پژمان / نشر مرکز .

_ خیلی غمگین است ، خیلی . از آن معدود آثاری که بدون اندکی لبخند و امید ، فقط می توان برای قهرمانش گریست و با گرفتگی ِ درون دست و پنجه نرم کرد ، بیرون رفتی پیدا کرد ؛ به هر قیمتی ، به هر دست و پا زدن و خراشیدن و از پا ننشستنی .

_ این یعنی امیدمان بر باد شد دیگر . چه خیال ها در ذهن نبافتیم که : ای جان ! ژوزه واسکنسلوش هایمان قرار است بشود شش تا . ...

_ ولی چقدر دوست تر می دارم این گول خوردن های خوش بینانۀ آنی را که تا مدت ها پر شور و جستجوگر نگه م می دارد ؛ حتی به قیمت دماغ سوختگی های بعدش . که اصلاً بهم خوش نمی گذرد وقتی از قبلش می دانم " این ، اونه " و نباید درخششی باشد در نگاه و نقشه ای شکل نگیرد در سر برای رفتن و رسیدن . ...

_ این همان است ؛ همان موسی ِ جان است که از چوپان شدن دست می کشد و قصد بالا رفتن از طور را می کند ، حتی اگر به قله ای ، مأمنی نرسد ، سنگ هایی از زیر پاهایش در بروند ، جایی برای پنجه انداختن و اطمینان نیابد ... مهم این است که در زمرۀ طور نوردان ش بیاورند ، که چوپانی نکند بیش از این و گله را بگذارد به حال خودش ... بالأخره که صدایی ، نوری ، شعله ای می بیند ...

.

.

این همانی در اصل به معنای تشبیه است و اتفاقی که در ذهن می افتد تا تشبیه به صورت یک هنر متجلی شود . اما در واقع این جا ربطی به مطالب پست ندارد و تنها از ظاهر این واژه ها استفاده شده است ...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
تاريخ : پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آقای سلین عزیز ؛

شما به بزرگواری خودتان این بار را ندید بگیرید . با این حال ، آخِر خون شما از خون نابُـکف مان رنگین تر نیست که خنده در تاریکی اش بعد از چندین صفحه رها شد و نسخۀ شخصی آن تنها در کنار دعوت به مراسم گردن زنی جا خوش کرده ... پنین اش خریداری نشده ... باز هم بود ... چشم ... آخ آخ .. لولیتا را که دیگر نگویید که از « ل » تا « ا » اش گیر و گره دارد ...

یا همین گابوی نازنین مان ؛ سر ِ ساعت شوم و زیستن برای باز گفتن اش همین بلا آمد ..

حالا شما دل نگران مرگ قسطی نباشید ؛ دست کم مترجم اش ( مهدی سحابی ) این آدم را آن قدر مدیون کرده که کلاً ، به زودی زود ، پرونده ای برای سلین خوانی باز کند _ مگر نه این که گفته اند ترجمۀ خودشان از این اثر شما را چهار / پنج بار خوانده اند ؛ بس که خوب برگردان شده و بس که کتاب نازنینی ست ؟

اوه اوه ... یادش نبود این آدم که سفر به انتهای شب شما یه گوشه کناری منتظر است . این را دیگر به مرحوم فرهاد غبرایی هم مدیون است کلاً !



تاريخ : یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن