_ فیلم جدید کتاب جنگل، صحنۀ خداحافظی موگلی و راکشا خیلی قشنگ و تأثیرگذاره واسه من. دوستش دارم.

همۀ فیلمو ندیدم. چند صحنۀ کوتاه فقط.

_ برام جالبه خوندن کتابی از کوئلیو رو، بعد چندین سال، اینطور دوست دارم. فکر نمی کردم بتونم باهاش راحت باشم یا ازش خوشم بیاد. عجیب تر اینکه بیشتر چیزهایی که نوشته برای من تازگی نداره و نمیشه بگم دارم با تجربه های تازه ای آشنا میشم. اتفاقاً اگر جدید بودن نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم و درکشون کنم. فکر می کنم خوندنش تو این سن و از سر گذروندن چیزهایی باعث شده این احساس رو داشته باشم که دارم چیزی درمورد لحظاتی از زندگی خودم می خونم، حتماً مثل تعدادی دیگه از خواننده های این کتاب.


جایی از اون که زیست شناس سابق و آهنگر کنونی دربارۀ تجربه ش موقع شروع آهنگری میگه، از آهن های ضایعاتی و اونهایی که موقع پتک خوردن و سردوگرم شدن درهم شکستن، از آرزویی که برای روح خودش کرده همون لحظه، دقیقاً مثل نیایش کازانتزاکیس در ابتدای کتاب گزارش به خاک یونانه؛ کمان و روان.

_ الآن دیگه به وضوح یادم میاد وقتی بچه بودم و انیمیشن کتاب جنگل رو می دیدم، خودم رو جای موگلی می ذاشتم. چون به نظر خودم شباهت ظاهریم باهاش زیاد بود و هردومون از درخت و دیوارای اطرافمون بالا می رفتیم و با هرچیزی که آدمهای دیگه نمی تونستن باهاشون حرف بزنن، حرف می زدیم. یکی از قشنگترین چیزایی که یادمه، نشستن موگلی رو شکم بالو، موقع عبور از رودخونه، بود.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٩/٧ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شل سیلوراستاین

***

 

 

دوباره پا گذاشتن به آن محدوده جذاب و هیجان انگیز است. محدوده ای که به ظاهر جغرافیاش قدر یجا به جا شده، اما در اصل همان است. همان چند متر با صندلی ها و میز و پنجره هایی که اتفاقاً آنها هم عوض شده اند ولی باز هم به ظاهر.

آدم ها اما عوض شده اند. همین تغییر زیبایی کل قضیه و انگیزۀ مرا بیشتر می کند. ف جان هم هست و ه گرامی هم. همان که سبب اصلی حضور من در آنجا شد.

(نوشتم تا امروز را یادم نرود)

***

آریای عزیزم همیشه به من انرژی می دهد. دامنۀ آرزوهایم را گسترده تر می کند و کامم را شیرین تر. کاش می شد در دنیای واقعی با او دوست می شدم. شاید باعث می شد شجاع تر از این باشم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٩/٦ | ٩:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در این روزهای سرد، چشمم به تصویر جلد همسر ببر که می افتد، هوس می کنم چنین کتابی بخوانم. آن صحنه های مربوط به ببر، در میان برف ها روزهای سرد و تنهایی دخترک، همۀ این ها در ذهنم مثل انقباض و انبساط های پی در پی یادآوری می شوند. برای همین سرخوشی می بخشند.

انگار خودت را در پتوی گرم و نرم و خوشبویی بپیچی در حالی که بیرون از خانه ات همه چیز چنان سرد و سفید است که می شود انتظار برای باززایی طبیعت و این حرف ها را حالا حالاها گذشات توی صندوقچه و از غارنشینی خرس قطبی-وار لذت برد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٩/٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ هنوز هم می‌شود با پائولو کوئلیو ارتباط برقرار کرد، از خواندن آثارش لذت برد و چیزهای جدیدی یاد گرفت یا شاید درمورد بعضی موارد روزمره بیشتر فکر کرد، جور دیگری به آنها نگاه کرد ...

ساحرۀ پورتوبلّو می‌خوانم!

_ آخرین کتاب مجموعۀ آن شرلی را هم خواندم و خیالم راحت شد. ریلا و بزرگ شدنش خیلی خوب بود. سوزان و داک هم عالی بودند. حیف شد اونا خیلی کمرنگ بود. جا داشت بیشتر مطرح شود. حتی شاید کارل مردیت، یا پدر و مادر ناتنی‌اش. مری ونس هم روی اعصاب بود و جذابیت‌های جلد قبلی را نداشت. ماندِی دوست‌داشتنی هم <3 <3. 

مونتگمری قلم چندان قوی‌ای ندارد و، با ایجاد پیچیدگی و آفرینش سبک و سیاق جدید، در کنار غول‌‎های ادبیات نمی‌ایستد. اما برای گوشه‌ای از دنیای من بس است. برای آن گوشۀ چشم و دلم بس است که از بین روزمرگی‌ها و گاه تلخی‌ها، نور امیدی بتاباند جلوِ پایم و منتظر درخشش دوبارۀ خورشید نگه‌ام بدارد.

_ ترجمه و ویرایش کتاب مشکل داشت. جایی Warsaw را نوشته بود وارساو! و جایی ورشو (که البته دومی درست است). اما از حق نگذریم، موارد خوبی هم دیده می‌شد: به‌نظرم در برگرداندن نامی که والتر روی ریلا گذاشته بود، هنر به خرج دادند: «ریلای-ما-ریلا (Rilla- my- Rilla)».



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/۸/٢۳ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماتیا فریاد کشید:

-آهای شپشوها! یه لحظه بیاین ببینم. فراموش کردین پول بلیتتونو بدین.

منشی اعتراض کرد:

-از کی تا حالا گربه‌ها بلیت می‌خرن؟

شمپانزه با قدرت فریاد کشید:

-رو در نوشته: «ورودی 2 مارک»، هیچ‌جا ننوشته «گربه‌ها مجانی بیان تو»! یا 8 مارک بدین یا برین گم شین!

منشی گفت:

_میمون خانم، فکر می‌کنم ریاضی‌تون خیلی قوی نباشه.

کلنل غرغر کرد و گفت:

-دقیقاً همون چیزی که من می‌خواستم بگم! دوباره حرفو از دهنم قاپیدی!

ماتیا دوباره هشدار داد:

-بل، بله، بله. یا پول می‌دین یا گورتونو گم می‌کنین.

زوربا از آن طرف گیشۀ بلیت‌فروشی از جا جست و در چشمام شمپانزه خیره شد و همچنان خیره ماند تا زمانی که ماتیا پلک‌هایش را به‌هم زد و شروع به گریه کرد.

شمپانزه با ترس و شرم گفت:

-آره، درحقیقت، شیش مارک می‎شه. هرکسی اشتباه می‌کنه.

زوربا بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، یکی از چنگال‌های دست راستش را بیرون آورد و باآرامش گفت:

-خوشت میاد ماتیا؟ نُه‌تای دیگه هم دارم! یه‌کم فکر کن که اگه اونا رو تو کَپَل سُرخت فرو کنم چی می‌شه!

شمپانزه که تظاهر می‌کرد آرام است، تسلیم شد و گفت:

-این‌دفعه یه چشممو می‌بندم. می‌تونین برین.

سه گربه باغرور دم‌هایشان را عَلم کردند و در هزارتوی راهروها ناپدید شدند.*

ص 31-30

***

_امروز، توی اینستاگرام، نمی‌دانم چطور شد چشمم به پست کتابی یک مروارید بامزه افتاد. از کتابی نوشته بود که مدت‌ها چشمم بهش می‌افتاد ولی هیچ‌وقت نشده بود بروم سمتش. خواندنش را اکیداً توصیه کرده بود و یادم آمد تا مدتی پیش حتی اسم کتاب را بدون علامت ساکن روی آخرین حرف اولین کلمه‌اش می‌خواندم و فکر می‌‎کردم باید موضوعی جنگی یا سیاسی داشته باشد. ولی حالا، با آن ساکن و تعریف‌های مرواریدی، به‌نظرم باید حتی تخیلی باشد!

نزدیک ظهر هم رفتم آن کتاب‌فروشی که نباید اصلاً می‌رفتم! برخلاف ظاهر گنده‌اش، پروپیمان نیست. کتاب را نداشتند.

_ عوضش چند کتاب را تورق کردم. ملاقات عجیبی هم با کتاب‌دزد داشتم. یکی اینکه تا حالا از نزدیک ندیده بودمش. دیگر آنکه کتاب حجیمی است و چه نثر قشنگ و کِشنده‌ای دارد! ولی خب، حجیم است. باید با دقت به سمتش شیرجه بزنم.

_ بالاخره نوبت خواندن آخرین مجلد آن شرلی رسید. کتاب را از نیمه گذرانده‌ام. مثل بیشتر کتاب‌های قبلی این مجموعه، به مسائل چاپ، و اندکی هم ترجمه، ایرادهایی وارد است. در این جلد، یک جا warsaw را وارساو نوشته و بار دیگر ورشو. در زبان ما دومی درست است.

_ غول بزرگ مهربان (: رولد دال) تمام شد. کتابی شیرین و دوست‌داشتنی‌ است. غولی حرف زدن هم از آن بامزه‌تر! اگر آن را وقتی می‌خواندم که سنم خیلی کمتر بود، حتماً دوست داشتم جای سوفی باشم.

*جوجه‌مرغ دریایی و گربه‌ای که به او پرواز آموخت، لوئیس سپولودا، ترجمۀ علیرضا زارعی، نشر هرمس (کتاب‌های کیمیا)



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۸/۱۸ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ند با اخم به کنار پنجره آمد. پتایر بیلیش اشاره‌ای کرد: «اونجا، سمت دیگۀ حیاط، کنار در اسلحه‌خانه، پسری که روی پله‌ها با سنگ داره شمشیر تیز می‌کنه، دیدی؟»

«چه ایرادی داره؟»

«اون به واریس گزارش میده. عنکبوت به شما و کارهای شما علاقۀ خیلی زیادی پیدا کرده». روی صندلی جابه‌جا شد" «حالا به دیوار نگاه کن. به سمت غرب، بالای اسطبل‌ها. نگهبانی که به بارو تکیه داده».

ند آن مرد را دید: «یکی دیگه از زمزمه‌گرهای خواجه؟»

«نه، این یکی مال ملکه است. دقت کن که چه دید خوبی روی ورودی این برج داره و راحت متوجه می‌شه که چه کسانی به ملاقاتت میان. باز هم هستند، خیلی‌ها رو من هم نمیشناسم. قلعۀ سرخ پر از جاسوسه. فکر می‌کنی چرا کَت رو در ...خانه مخفی کردم؟»

ادارد استارک علاقه‌ای به این دسیسه‌ها نداشت: «لعنت به هفت جهنم!» به‌نظرش رسید که مرد روی دیوار واقعاً دارد او را تماشا می‌کند. ند ناگهان احساس ناامنی کرد و از جلوی پنجره کنار کشید: «در این شهر نفرین‌شده هر کسی خبرچین یکی دیگه است؟»

«شاید که نه، بذار ببینم». لیتل‌فینگر با انگشت‌هایش شروع به شمردن کرد: «من، تو، شاه... گرچه فکرش رو که می‌کنم، پادشاه زیادی خبرها رو به ملکه می‌ده و من از تو ابداً مطمئن نیستم». بلند شد: «کسی در خدمت داری که کاملاً و به شکل مطلق بهش اعتماد داشته باشی؟»

«بله.»

...

ند صدایش کرد: «من... از شما به خاطر این کمک‌ها سپاسگزارم. شاید بی‌اعتمادی‌ام به شما خطا بوده.»

لیتل‌فینگر با ریش نوک‌تیز کوچکش ور رفت: «خیلی دیر یاد می‌گیری، لرد ادارد. بی‌اعتماد بودن به من عاقلانه‌ترین کار تو از لحظۀ پایین اومدن از اسب در این شهر بوده».

نغمۀ یخ و آتش، ج 1: بازی تاج‌وتخت، فصل 25

***

_ اه! این وبلاگ‌ها دیگر نباید مثل قدیم‌ها باشند! منظورم قالب‌هایشان است. چرا همه‌اش طرح‌های ثابت طراحی‌شده را باید تحمل کرد؟ چرا امکانی نیست تا هرموقع دلمان خواست، دست‌کم آن سردر بالای وبلاگ را برای خودمان تغییر دهیم؟ نه کدی بخواهد، نه دنگ و فنگ دیگری داشته باشد، فقط عکسی آپلود کنیم و بخشی از آن را انتخاب کنیم و ... تمام. بشود لطفاً!

_یکهو، مثل سرشب، اگر دم دستم بود، همۀ فیلم‌های تلخ و به‌فکرفروبرنده و جایزه‌برده را پاک می‌کردم و بی‌خیال همۀ زحمت و زمانی می‌شدم که برای پیدا کردن و جمع کردنشان صرف کردم. وقت‌هایی فکر کردن به اینکه «خب، دیگر چه داریم ببینیم؟» سخت است، تلخ است، واقعاً تلخ. آن‌قدر که به خود می‌آیی، می‌بینی همۀ تحسین‌شده‌ها و بامعناها خنجری در دست دارند که وقتی بر سر خوانشان می‌نشینی، باید از خون تازۀ خودت بخوری، خون حاصل از نوازش آن خنجر.

_ خیلی کم پیش می‌آید فیلم شاد یا کمدی یا غیرتلخ بسازند که ارزش بیش از یکبار دیدن را هم داشته باشد. یکی‌اش فیلم جاسوس با بازی همان خانم تپل مپل دوست‌داشتنی (اسمش یادم رفت!)  آها! ملیسا مک‌کارتنی، که هرچه ببینم، باز برایم جذاب است.

کاراکتر سوزان با لباس احمقانۀ گربه‌ای و مدل موی به‌اصطلاح ردگم‌کن!

دنیا باید به سمتی برود که بتواند بهترین فیلم‌هایش را در قالب شاد و انرژی‌بخش و ... بسازد و همۀ تلخی‌هایی را که مثل کرم در سر نویسنده و کارگردان و .. وول می‌خورد، لابه‌لای همان لحظات شاد بچپاند و تازه، این کار را به نحوری هنری و بدون تو چشم زدن انجام دهد. اگر راست می‌گویند این کار را بکنند.

_ و این‌جور موقع‌ها به پناه بردنم به دنیای فانتزی حق می‌دهم. هری پاتر و مجموعۀ نغمه خیلی خیلی چیزها برای زندگی کردن دارند.

* منصف که باشم، این موارد از لحاظ هنری و در حوزۀ سنجش خودشان شاهکار نیستند، باارزش‌اند. ولی بعضی وقت‌ها آن‌چنان خسته و مسموم می‌شوم که هیچ شاهکاری را به هیچ بهای انرژی بگیری تاب نمی‌آورم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٦ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

سه کلمه تب‌آلوده‌تان مى‌سازد، سه کلمه به بستر میخکوبتان مى‌کند: «تغییر دادن زندگى». هدف این است، روشن و ساده. راهى که به هدف ختم مى‌شود پیدا نیست و سبب بیمارى نیز در همین نبودن است راه و نامطمئن بودن مسیرهاست. دربرابر مسئله نیستیم، درون آنیم. مسئله خودماییم. آنچه مى‌خواهیم حیاتى تازه است، اما اراده‌ى ما که وابسته به حیات پیشین ماست، به‌کلى ناتوان است. به کودکانى مى‌مانیم که تیله‌اى در دست چپ خویش دارند و تنها هنگامى حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به‌ازاى آن، سکه‌اى در دست راستشان گذاشته شده است: مى‌خواهیم به حیات تازه‌اى بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمى‌خواهیم از کف بدهیم. نمى‌خواهیم لحظه‌ى گذار و زمانى را که دستمان خالى مى‌شود، حس کنیم.

باید بخشی از متن کتاب عزیز رفیق اعلی* باشه.

***

شالگردن هِنری پیشول



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/۸/۱٢ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. به زمان‌هایی که این‌طور شروع می‌شوند، می‌گویم «اوقات نق‌نقو». مثلاً چون این هفته، به‌پیوست مسائل هفتۀ پیش، این‌طور برایم شروع شده که مثل توپ بادی، که هرچه بادش کنند انگار جاییش/ جاهاییش سوراخ‌هایی دارد و کم‌کم یا گاه به‌سرعت بادش تخلیه می‌شود، می‌خواستم اسمش را بگذارم «هفتۀ نق‌نقو». ولی طی روز فکر کردم: «خدا را چه دیدی؟ شاید درزودورزهای توپ قلقلی کم‌کم گرفته شود و بادش مدت بیشتری سرجایش بماند. یا به‌زبانی دیگر، کم‌کم چرخۀ فورچونا بالاتر بیاید و از زیرآب بیرون بیایی و شروع کنی به نفس گرفتن. اصلاً همین حالا چندتا نفس عمیق بکش! آب توی ریه‌هات نیست. خوب است!...». به‌این‌ترتیب، تصمیم گرفتم هفته‌ام را با این نامگذاری نحس نکنم.

2. فیلم ناهید را دیدم و ازش خوشم آمد. هم موضوع و شخصیت‌ها و هنرپیشه‌ها مقبول بودند و هم شهر ماجرا. دلم خواست کلاً جمع کنم بروم مدتی در یک شهر بسیار مه‌گرفته، همان شهر توی فیلم، زندگی کنم، در یکی از آن خانه‌های ... . اصلاً دوست دارم خانه‌ام ترکیبی باشد از خانۀ آقای جوانروح و برادر ناهید! یک طرفش اینطوری، یکطرفش آن طوری!

چندروز پیش هم، درپی خوددرمانی، دو اپیسود از المنتری عزیزم را دیدم و چشمم به جمال جون واتسن و هلمز امریکایی با آن حرکت تند انگشت‌هاش روشن شد.

3. دوست شوکولاتی‌ام که مترجم است، طی ماجرای ترجمۀ زیرنویس [این فیلم]، ولوله‌ای در جانم انداختکه پنج‌شنبه شب زدیم بیرون و کتابش را خریدم. انگار هونصدتا ترجمه برای آن وجود دارد ولی کتاب من همینی است که توی عکس آمده:

ترجمۀ محبوبه نجف‌خانی، نشر افق.

البته دوست دارم دست‌کم یکی دیگر از ترجمه‌ها را بخوانم (شاید هم دوتا را: گیتا گرکانی و شهلا طهماسبی) و البته اگر بشود، متن اصلی.

بیشتر کتاب را هم خوانده‌ام و دوستش داشته‌ام. حتی دیروز احساس کردم می‌توانم کمی غولی حرف بزنم!

* همسر ناهید، در جایی از فیلم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/۸/۸ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مرگ: آن‌گاه که ده‌هزار روحِ هراسان سرهایشان را پنهان کرده بودند، فردی یهودی بابت ستارگان که چشم‌هاش را نوازش می‌دادند، از خداوند سپاسگزار بود.

لیزل: آموخته‌ام که زندگی هیچ حساب و کتابی ندارد. پس بهتر آن بود که شروع کنم. همیشه سعی کرده‌ام از خاطر ببرم اما می‌دانم که همه چیز از قطار آغاز شد، اندکی برف، و برادرم. بیرون از ماشین، دنیا انگاردرون یک گوی برفی قرار داشت. در خیابانی به نام «بهشت»، مردی که عاشق نواختن آکاردئون بود، با همسر آمادۀ غرش کردنش، منتظر دختر جدیدشان بودند.

او (مکس) در زیرزمینمان زندگی کرد، همچون جغدی آرام و بدون بال، تا آن‌گاه که خورشیده چهرۀ او را به فراموشی سپرد.

کتاب در رودخانه شناور شد، همچون ماهی قرمزی که پسری با موهایی زردرنگ درپی آن بود.

مرگ: همواره آن تصویر مخوف خود را، با داس و شنل، می‌پسندیدم؛ تاریک و سهمگین. اما شوربختانه، بسیار عادی و پیش‌پاافتاده‌ام.

پس از آن، دیگر کسی نام دیگری برای خیابان «بهشت» درنظر نگرفت. در خواندن نقشۀ رادار خطایی رخ داد و آن عصر، آژیر خطر به صدا درنیامد. نخست، نوبت برادران رودی بود. من رؤیاهای ساده‌شان را خواندم. سپس مادرش را بوسیدم. ... رزا غرق در خرناس کشیدن بود و به جرئت، می‌توانم بگویم که «حرامزاده» خطابم کرد. آن هنگام، پشیمانی‌اش را بابت نگشودن قلب بزرگ مهربانش احساس کردم. و روح هنس سبک‌تر از روح کودکان بود و بی‌تابی برای نواختن آخرین آهنگ با آکاردئون را در آن دیدم. و درنهایت، آخرین کلامش این بود: لیزل!

***

مرگ! مرگ! چه راوی راستگوی بی‌ادعایی! حتی با اندکی شوخ‌طبعی و ملاطفت، اما همچنان قاطع و باپشتکار. رولینگ و زوساک در کتاب‌هایشان وجه دوست‌داشتنی و درک‌شدنی از مرگ را به من نشان دادند.

تقریباً بار سوم دزد کتاب را دیدم. باز هم بیشتر از همه مکس را دوست داشتم که اتفاقاً سرنوشتش چندان روشن و با جزئیات همراه نبود.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٧/۳٠ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ از اول مهر، برای بار دوم، کتاب های لاغر و بی‌ادعای نویسندۀ محبوبم را دست گرفتم. پیرمردی که رمان‌های عاشقانه می‌خواند تقریباً در یک نشست تمام شد و جوجه‌مرغ دریایی و گربۀ باشرف بندر (البته بخش دوم این نام روی جلد کتاب نیامده و چیز دیگری است!) به میانه رسیده.

دلم می‌خواهد چشم‌بسته بپرم وسط داستان‌ها. فکر کنم حباب احساساتم ترک ترک شده. البته اول مهر که سراغ این کتاب‌‌ها رفتم، این‌طور نبودم، دست‌کم نه تا این حد.

_ کاش می‌شد با اتفاق‌های دنیا مثل خود دنیا برخورد می‌کردیم! همان‌طور عادی و طبیعی از کنارشان می‌گذشتیم! شاید اصلاً درست نباشد اما این راه فرار من است!

یادم-باشد-نوشت: (اشاره به مسائل طبقه بالایی‌ها و اندوه بزرگشان)

30 مهر 95 و آخرین شب مهر



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٧/۳٠ | ٩:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بودا: معرفت خود را نه بر آنچه از افواه می‌شنوی بنیاد کن، نه بر سنت‌ها ... نه بر دل‌سپردن به حدس و گمان و نظریه‌پردازی... و نه بر اعتمادی که به [اقوال] زاهدان داری. معرفت خود را خودت کسب کن.

بودا، مایکل کریـدرز، انتشارات طرح نو

***

1. نقل‌قول بالا را درمجموع تأیید می‌کنم اما همان «درمجموع». بنا کردن معرفت به‌نظرم همان تصمیم نهایی است و آدمی که تصمیم نهایی را می‌گیرد فارغ از هیچ‌یک از موارد گفته شده نیست. در بیشتر مواقع، ممکن است تصمیمش برایند و افشردۀ بهترین‌ها باشد و موارد بسیار اندکی هست که  قائم به خود باشد و البته درست هم شمرده شود.

2. به این نتیجه رسیده‌ام واقعاً واقعاً، برای خواندن کتاب‌هایی که لازم است جتماً بخوانم، جلوی خودم را بگیرم و از کتابخانه چیزی امانت نگیرم یا نهایتش یک کتاب به خانه بیاورم!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٢٠ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

وقتی به هشتادوهفت رسیده بود، به‌خاطر تطابق چشم‌هایش با تاریکی، اتاق روشن‌تر شده بود. اشکال دورش به‌آرامی شروع به شکل گرفتن کرده بودند. چشم‌های عظیم توخالی، از میان تاریکی، با گرسنگی به او خیره شده بودند و سایۀ محو دندان‌های دراز اره‌مانندی را می‌دید. حساب از دستش دررفت. چشم‌هایش را بست و لبش را گاز گرفت و ترس را سرکوب کرد. وقتی دوباره نگاه بکند، هیولاها رفته‌اند. هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند. تظاهر کرد که سیریو در تاریکی پیش او نشسته و در گوشش زمزمه می‌کند. آرام مثل آب ساکن. قوی مثل خرس. درنده مثل گرگ. دوباره چشم‌هایش را گشود.
هیولاها هنوز آنجا بودند، اما ترس رفته بود.

وقتی [آقای جادوگر] اینچنین داستان می‌نویسد، من که به‌شدت هوس می‌کنم هر تاج‌وتخت و مشغله‌ای را رها کنم و کتاب بخوانم، کتاب‌های نیمه‌کاره‌ام را سروسامان بدهم و یکی‌یکی تمام کنم. اصلاً حتی کتاب‌های مارتین را دوباره بخوانم! یا بروم سراغ متن اصلیشان.

این بخش از داستان را به‌تازگی گوش کردم (کتاب صوتی). انقدر خوب و شیرین و حرفه‌ای خوانده شده که شنیدنش برایم بسیار لذت‌بخش است. فکر کنم تا  حالا نصف کتاب اول را گوش داده‌ام. هنوز هم مصمم‌ام می‌شود متن اصلی را خواند. فکر می‌کنم گاهی یک‌سوم کل واژه‌ها و اصطلاحات را نمی‌دانم. زمان‌های اندکی هم این نسبت معکوس می‌شود، دوسوم را شاید نفهمم. ولی کلیت داستان و بعضی جزئیات را متوجه می‌شوم و همین برایم کافی است.

 

آریا برخاست و بااحتیاط حرکت کرد. کله‌ها در هر طرف بودند. یکی را از روی کنجکاوی لمس کرد تا ببیند آیا واقعی است. نوک انگشتانش روی آروارۀ عظیمی کشیده شد. کاملاً واقعی به‌نظر می‌رسید. استخوان زیر دستش صاف بود و سرد و سخت حس می‌شد. انگشتانش را روی یک دندان سیاه و تیز به پایین کشید؛ خنجری ساخته شده از سیاهی. لرز به اندامش افتاد.


«اون مرده. فقط یه جمجمه است، نمیتونه به من صدمه بزنه »:با صدای بلند گفت. با این حال، به‌نظرش می‌رسید که هیولا از حضور او باخبر است. می‌توانست احساس کند که چشم‌های خالی از میان تاریکی به او زل زده‌اند و چیزی در این اتاق کم‌نور وسیع وجود دارد که از او خوشش نمی‌آید. از جمجمه فاصله گرفت و پشتش به یکی دیگر خورد که از اولی بزرگ‌تر بود. یک لحظه حس کرد که دندان آن به شانه‌اش فرو رفت، انگار که
می‌خواست گوشت او را گاز بگیرد. آریا چرخید، جلیقه‌اش به نوک چنگالی عظیم گیر کرد و پاره شد، و بعد او داشت می‌دوید. جمجمه‌ای دیگر درمقابلش ظاهر شد، بزرگ‌ترین هیولا بین همه، اما آریا حتی از سرعت دویدنش کم نکرد. از روی ردیفی از دندان‌های سیاه به درازی شمشیر پرید، به میان آرواره‌های گرسنه دوید وخودش را روی در انداخت.

 

کتاب آخری که از کتابخانه گرفتم، آن‌قدر شیرین و حرفه‌ای و خواندنی است که سرعت کندشدۀ ماشین کتابخوانی‌ام را به‌شدت افزایش داد! تقریباً همه‌اش را در وقت‌های مرده خواندم و بهتر است بگویم از وقت‌های مرده به‌نفع خواندنش استفاده کردم! مدت‌ها بود کتابی را به‌پایان نرسانده بودم. فکر کنم از ابتدای تابستان حتی. البته خدا را شکر، کتابی را رها نکردم. همه نیمه‌کاره مانده‌اند و در گوشه و کنار، روی میز کوچک پاتختی، انتظار می‌کشند برای تمام شدن. نزدیک است دیگر آنجا شکم‌هایشان باد کند!

 

اگر اتاق هیولاها تاریک بود، راهرو سیاه‌ترین چاله در هفت‌جهنم محسوب می‌شد. به خودش گفت: آرام مثل آب ساکن، اما حتی بعد اینکه به چشم‌هایش فرصت برای تطابق داد، چیزی جز طرح محوی از دری که از آن وارد شده بود، نمی‌دید. انگشت‌هایش را جلوی صورتش تکان داد، جریان هوا را حس کرد، چیزی ندید. کور بود. به خودش یادآوری کرد که رقاص آب با تمام حس‌هایش می‌بیند. چشمهایش را بست و به سه شماره
تنفسش را آرام کرد، خودش را به سکوت سپرد، دست‌هایش را دراز کرد.
انگشت‌هایش در سمت چپ روی سنگ صیقلکاری‌نشدۀ زبری کشیده شدند. دستش را روی سطح کشید، دیوار را با قدم‌هایی کوتاه دنبال کرد. همۀ راهروها به جایی م‌یرسیدند. هرجا که ورودی دارد، راه خروج هم دارد. ترس عمیق‌تر از شمشیر می‌بُرد. آریا تسلیم ترس نخواهد شد. به‌نظرش خیلی راه آمده بود که ناگهان دیوار خاتمه یافت و جریان سرد هوا از کنار گونه‌اش وزید. چند تار مو به‌نرمی روی پوستش کشیده شدند*.

*نغمۀ یخ و آتش، جلد اول: بازی تاج‌وتخت

The song of ice and fire, Game of thrones



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٧/٩ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_من بندۀ آن کتابم که هنگام خواندنش، در ایستگاه آخر با اکراه و سختی قطار را ترک کنم، آن هم از ترس جا ماندن!

_ امروز قبل رفتن، هی می‌گشتم ببینم چه کتابی مناسب خواندن توی مسیر است، هم کم‌حجم و هم برانگیزاننده. بین نخوانده‌ها چیزی چشمم را نگرفت. نیم‌خوانده‌ها هم زودتر از رفت‌وبرگشت من تمام می‌شدند. آخرش پیرمردی که رمان‌های عاشقانه می‌خواند را برداشتم تا برای بار دوم بخوانمش. کتابی در فقط 100 صفحه که فکر می‌کنم بیش از 80 صفحه‌اش خوانده شد!

_ نه‌تنها دلم نمی‌خواست باهمۀ خستگی‌م از قطار بیرون بروم، که برخلاف همیشه از هردو ایستگاه تاکسی گذشتم و در ایستگاه اتوبوس نشستم تا همان 10-12 دقیقۀ انتظار را هم چند صفحه بیشتر بخوانم! توی اتوبوس، از میانۀ راه سرگیجه مجبورم کرد کتاب را برگردانم توی کیف.

_ توی راه حساب که کردم، دیدم بار اول 8-9 سال یپش بود که این کتاب را خواندم، آن دفعه هم توی مترو بود! این‌بار، برخلاف دفعۀ پیش، بیشتر شبیه خود پیرمرد کتاب خواندم. نه دقیقاً مثل خودش که واژه‌ها را هم می‌بلعید هم هضم و جذب می‌کرد. ولی با دقت و مکث و تکرار بیشتر. و چقدر این خواندن لذت‌بخش است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٧/٦ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_گوشَت را به تنه‌ام بچسبان و صدای قلبم را بشنو.

تپ، تپ، تپ، تپ!

_ همه می‌دانند تو حرف می‌زنی؟

_نه، فقط تو می‌دانی و بس.

_ منتظر بمان. تا یک هفتۀ دیگر به اینجا می‌آییم. تا آن‌وقت حرف زدن را فراموش نکنی!

_ دیگر هرگز از یادم نمی‌رود! فقط با تو!

***

درخت زیبای من (فایل صوتی)، با صدای بهروز رضوی



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٧/٥ | ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اوقات چیزهای غریبی در هوا موج می‌زند.در اطرافت احساسش می‌کنی، یا وقتی می‌چرخی تا بخشی از مسیر آمده را برگردی، به سبکی می‌خورد تو صورتت. چند متر جلوتر، یا قدری آن‌سوتر، ته اتاق یا در ورودی اتاق روبه‌رو که نور بیرون را به تو می‌تاباند، گاه حرکت‌هایی در مولکول‌های هوا می‌بینی که انگار دریچه‌هایی قصد گشوده‌شدن دارند. به‌خوبی درک می‌کنی که این زمان‌ها وقت حرکت به سمت آن دریچه‌هاست. حتی اگر از آن‌ها عبور نکنی یا چندان بهشان نزدیک نشوی، همین‌که احساسشان می‌کنی یعنی داستان و روایتی به جریان افتاده. چون دوست داری داستانی به‌موازات جریان عادی پیش برود. بهترین وقت برای خلق داستان است، اگر خودت چیزی ننویسی هم می‌شود با خواندن کتابی یا دیدن فیلمی، لذت غرق شدن در داستان (به‌معنای واقعی و صرفش) را از دست ندهی.




تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٦/٢٦ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرچه سن آدم بالاتر می‌رود، پرتغالی‌های زندگی تعدادشان بیشتر می‌شود.

شاید قبلاً برخلاف این فکر می‌کردم؛ فکر می‌کردم آدمی با بزرگ‌تر شدن، با مجرب‌تر شدن، کمتر به پرتغالی نیاز پیدا می‌کند. مثل اینکه من از آن آدم‌هایی‌ام که قورباغۀ قوروروی قلبم به این زودی‌ها مرا ترک نمی‌کند، یا جایش را به جغدی داده که شب‌ها با زبان رمزی هوهو برایم داستان‌هایم را بازخوانی می‌کند.

* روز آخر مرداد 95

اما از یک روز به بعدش، ماجرا طوری شد که دیگر احساس می‌کنم خودم هم شبیه پرتغالی هایم می‌شوم. دیگر همیشۀ اوقات نگاهم از پایین به بالا نیست به آن‌ها. گاهی هم‌ترازی دیده می‌شود. هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم که چنین رابطه‌ای هم ممکن است وجود داشته باشد. چه رسد به اینکه بخواهم کیفیت آن و نظر خودم درموردش را حدس بزنم یا ازپیش ارزیابی کنم.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٦/٢٦ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این سر، به صفحه‌ای رسیدم که از نگاه معلم به منظرۀ آن سوی پنجرۀ کلاسش می‌گفت. کلاسی در ساعت آخر روزی پاییزی، در مدرسه‌ای امریکایی که شاگردان دبیرستانی یک‌به‌یک جلو کلاس می‌ایستند و کنفرانس می‌دهند.

    دلم خواست روزی پاییزی، پیش از غروب، جایی بنشینم و به سایه‌دار شدن درختان در آخرین تابش‌های خورشید چشم بدوزم. آن‌قدر که سایه‌ها کشیده شوند و یکهو رنگ ببازند و آرام آرام محو شوند. به شکل متفاوتی یک غروب آرام خاص خودم را تجربه کنم.

*چندیـــن کتاب نیم‌خوانده روی دستم مانده. برای همین و طبق اصول خودم، ترجیح می‌دهم فعلاً اسم این کتاب را ننویسم تا از خوب پیش رفتن روند خواندنش مطمئن شوم.

** دفتر جانم خوش‌قدم بوده. گاهی روزها آن‌قدر کار مثبت انجام می‌دهم که برای نوشتن از آن‌ها خسته و بی‌وقت هستم.

***روز عجیب گربه‌ای، با جیمی، میشا کوچولو، بولت، پیشی و مشکی. مشکی خاص نازنین باوقار. نسخۀ کوچک‌شدۀ باگیرای کتاب جنگل. شاید اگر بیشتر برایش وقت می‌گذاشتم با من حرف می‌زد! من معتقدم گربه‌های سیاه اگر موقعیت مناسب باشد، حرف می‌زنند با آدم‌ها!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٦/٢٥ | ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. از چند روز پیش، ترس عجیبی سراغم آمد و به صرافتم انداخت که دوبراه به روزانه‌نویسی روی بیاورم. البته نه همچون گشته، در سالنامه‌ها، و نه طولانی‌نوشته‌های هرروزه. قصد دارم فقط کارهای هرروزۀ خودم را به‌اختصار بنویسم و اگر اتفاقی افتاد، یادآوری کوچکی برای خودم داشته باشم. همۀ این‌ها کلاً به‌قصد یادآوری هستند.

یادآوری، یادآوری، یادآوری، ....

گاهی می‌ترسم فراموش کنم در این روزمره‌های شخصی عجیب چه کارهایی انجام داده‌ام و روزهایم چطور پر شده‌اند و ... و دوباره همان خود-سرزنشگری دوست‌نداشتنی به سراغم بیاید.

2. انگار با این تصمیم، مأموریتی تازه پیدا کرده باشم. از اتفاق، دفتر یادداشت خاص و متفاوتی پیدا کردم که همان لحظه پسندیدم. قطع و فاصلۀ سطرهایش مناسب است، طرح جلد قشنگی دارد و توی صفحه‌هایش نقاشی‌های متنوع دارد که می‌شود آن‌ها را رنگ کرد و از طرفی، بعضی‌هاشان مرا یاد فیلم عشق در زمان وبا می‌اندازد!

توانستم یکی از کتاب‌های محبوبم را هم بخرم که مجموعه شعری بسیااار کوچک است. فعلاً نمی‌خواهم درمورد آن صحبت کنم. شاید بعدها از آن نوشتم.

دنبال کتاب دیگری هم بودم که مجموعه عکس‌هایی از یک نمایشگاه بود. اما قطع عکس‌ها خیلی کوچک بود و از خریدنش منصرف شدم.

3.

مراتب ارادتم را

ابراز می‌کنم

به درخت

برگی می‌افشاند

شاید به نشانۀ پاسخ

ص 81

این شعر دقیقاً برای من اتفاق افتاده! و انقدر بابتش هیجان‌زده و خوشحال بوده‌ام، که از آن روز، مدام آن صحنه را در ذهنم تکرار می‌کنم! فقط یادم نمی‌آید چه شد که آن برگ را برنداشتم. آن‌قدر این تصویر در ذهنم تکرار شده که مثل داستانی خیالی و مجرد، بدون وابستگی به زمان و مکان در خاطرم مانده. طوری که یادم نیست کجا این اتفاق افتاد، دقیقاً چه روزی...، فقط یادم است برگ از این پنجه‌ای-شکل‌های سبز بود که یکی از نوک‌هایش لول شده بود.

و امروز که کتاب جدیدم را باز کردم و به سرعت چندین شعر از آن را خواندم، به این شعر رسیدم و خشکم زد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٦/۱٥ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

«واقعیت اونه که هرچند ازش فرار کنی ، بدون داد و فریاد و کولی‌بازی فقط تو رو به سمت خودش می‌کشه .. آروم و بی‌صدا . هر طرف که بری بهش بر می‌خوری و خودتو در اون و گوشه‌هایی از اون رو در خودت پیدا می‌کنی
تنها چاره‌ت اینه که باهاش به‌طور مسالمت‌آمیزی کنار بیای؛ سرشاخه‌هاشو بچینی یا برعکس بهش بال و پر بدی ، حشو و زوائدشو باحوصله حذف کنی و خوبیاشو تقویت .. اما همیشه هست.
اگرم کلاً مراقب نباشی که با گرمای رخوت‌انگیز و لزج مردابیش تو رو تا خرخره و بلکه‌م بیشتر در خودش فرو می‌بره»

دقیقاً همین امروز؛ منتها سه سال پیش

***

_ از دیروز تصویری در ذهنم جان می‌گیرد و مثل قطره‌های باران که بی‌هوا شروع شده و پوست و نفس را تازه می‌کند، به من هیجان می‌دهد. دلم یاد روزهای بیم و امید پارسال تابستان می‌افتد و از بین همه چیز، هوس کرده بعضی کتاب‌های سال گذشته را دوباره بخواند. نمی‌دانم چه جوابی بدهم به این خواستش! هم تأییدش می‌کنم هم از او وقت می‌گیرم.

بیشتر یاد بیگانه‌ای در دهکده می‌افتم که کلی خاطرۀ خوب سال‌های دور با آن دارم و بعد خانۀ کاغذی که فکر می‌کنم هنگام خواندنش حق مطلب را ادا نکردم.

__ دلم برای ...

چند ساعت پیش، نامه‌ای خواندم از عزیزی که ....

عزیزی که برای عزیزش نامه نوشته بود، خیلی سال پیش ...

نوع دلتنگی‌هایمان فرق دارد با هم. شاید جای آن برش و عمق آن هم در قلبمان متفاوت باشد. اما دست‌کم در یک چیز مشترک‌ایم، در ناتوانی انکار زخمی که به‌نام زده شده.

___ «محتسب داند که من این کارها کمتر کنم» (حافظ)



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٩ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ چند روز پیش، خواستم ببینم چه چیز جدیدی آمده، چشمم افتاد به من پیش از تو. حدس زدم از روی همان رمان این-روزها-مشهور ساخته شده باشد. گفتم «چه بهتر!» لازم نیست اصلاً به خواندن آن حجم رمان احتمالاً عامه‌پسند فکر کنم. فیلم را 1-2ساعته می‌بینم و خلاص، و احتمالاً فیلم را هم بعد از یک‌بار دیدن، پاک می‌کنم. جملۀ آخر هنوز به قوت خودش باقی است اما راستش به‌خاطر آن منظره‌های زیبا حیفم می‌آید!

داستان فیلم چیز جدیدی برایم نداشت و اتفاقاً فکر می‌کنم جای خالی در روایتش کم هم نبود. فقط جمله‌ای که پدر لو به او گفت، پیش از رفتن لو به سوئیس، خوب بود و روی‌هم‌رفته، همۀ چیزهایی که ذهن را در آن جهت شکل می‌دهند. آدمی با دنیای بسته مثل لو، یا آدمی که در ابتدای جوانی باشد و هنوز خیلی چیزها را نیازموده، فکر می‌کند می‌شود روی دیگران تأثیر گذاشت. یا، نمی‌دانم، تصمیم خوب مطلق و بد مطلق وجود ندارد. وقتی فردی با گذشته‌ای آن‌چنانی، در شرایط پسر داستان باشد، به‌یقین خودش را ته چاه تاریکی می‌بیند با دست‌های بسته و هیولاهایی که هرروز گوشت تنش را می‌کَنند.

بازیگر نقش لو خوب بود، خیلی خوب بود. امیلیا کلارک را فقط در نقش مادر اژهایان دیده بودم با آن قیافۀ مقتدر و موهای بسیار روشن، که به‌نظرم خیلی هم بهش می‌آید. هی به چهرۀ مادر داستان نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم به یاد بیاورم کجا و کدام فیلم یا سریال...؟ تقریباً اواخر فیلم یادم آمد نقش آن زن دوست‌داشتنی را در فیلم آلبرت ناب بازی کرده! انتخاب بازیگرشان برای فیلم چنان بود که چندبار با خودم گفتم «حیف این پسر با درک بالا و آن چال لپ نیست که چنین و بعدش هم چنان؟»

نکته‌های دیگری که دوست دارم از این فیلم در یاد داشته باشم:

مادر و خواهر لو، جوراب‌‌شلواری زنبوری، متیو لوئیس (نویل لانگ‌باتم)، رفتار پاتریک با لوییسا، پدربزرگ لو، ...

__ دیروز؛ آزادی مشروط. فیلمی ایرانی با بازی‌های خوب و داستان تلخی که دوستش داشتم. بازی رامبد جوان خیلی خوب بود. نقش و بازی حسین پاکدل هم عالی بود. هم آن ورود محکم و چکشی‌اش به صحنه و هم ملایمت و درک انتهای حضورش در فیلم. سعید و آصف و آقای بخشدار بهترین شخصیت‌های داستان بودند.

 

ــــــــــــــــــــ اتفاقی چند نکتۀ هری پاتری پیدا کردم. برای اینکه بیشتر یادم بمانند اینجا ثبتشان می‌کنم:


1. اگه  ماگلی هاگوارتز رو پیدا کنه، ساختمان قدیمی و بزرگی رو می بینه که کنارش روی یک تابلو نوشته "خطرناک دور شوید"
2.سیریوس و فرد هر دو با خنده مردند
3.وقتی فرد و جرج به کوئیرل گلوله ی برفی از پشت پرتاب می کردن نمی دونستن که دارن ولدمورت رو میزنن
4.در هاگوارتز 13 نفر قبول کردند که پشت در ورودی باشند و مبارزه کنند اما در همان ابتدا هر 13 نفر کشته شدند پروفسور لوپین اولین کسی بود که به سوی جسد ها رفت و بعد از آن توسط دولاهوو کشته شد به این ترتیب یکی دیگر از پیشگویی های تریلاونی درست در آمد: " در روز جنگ اولین کسی که دست به کار شود اولین کسی است که وداع می گوید"
5.ولدمورت نتوانست عاشق شود زیرا بچه ای بوده که با معجون عشق به وجود آمده
6.رابرت پتینسون گفت ترجیح میداده نقش سدریک دیگوری رو بازی کنه تا ادوارد کالن
7.فرد و جرج تنها پسر های ویزلی ها بودند که ارشد نشدند !
8.رولینگ اسم راننده و کمک راننده ی اتوبوس شوالیه رو گذاشت ارنی و استنلی که اسم دو تا پدربزرگ هاش بود
9.پاترونوس هرماینی سمور هست چون رولینگ خودش رو در هرماینی می بینه و سمور ها رو بسیار دوست داره
10.کسی که شخصیت میرتل گریان را بازی کرده 37 سال داره و از همه ی کسانی که نقش دانش آموز هاگوارتز را بازی کردن بزرگ تره
11.اسنیپ از نویل بسیار متنفر بود زیرا او می توانست پسر منتخب باشد یعنی ولدمورت به جای این که لیلی را بکشد می توانست مادر نویل را بکشد
12.بعد از این که هری وجودی از ولدمورت را توسط ولدمورت از خود در آورد دیگر نمی توانست با مار ها صحبت کند
13.مینروا مک گانگل در تیم کوییدیچ گریفیندور بوده
14.وقتی که فیلم 5 در حال فیلمبرداری بود (مرگ سیریوس) اما واتسون گریه می کند او می گوید دن واقعا عالی بازی کرد قیافه اش وقتی که داشت پدر خوانده اش را از دست می داد بسیار غمناک بود
15.در فیلم 5 صدای جیغ کشیدن هری/دنیل در فیلم پخش نشد زیرا آنقدر بلند بود که تصمیم گرفتند پخش نکنند
16.دمنتور ها برگرفته از خواب رولینگ هستند
17.هرماینی به هاگوارتز برگشت تا سال هفتم را بخواند
18.سوروس اسنیپ تنها مرگ خواریست که قادر به اجرای پاترونوس هست
19.جورج بعد از مرگ فرد هیچ وقت قادر به ساخت پاترونوس نشد
20.جی کی رولینگ گفت که بلاتریکس لسترنج حقیقتا عاشق ولدمورت هست!!!!!!!!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/٥/٢٩ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«نمی‌شد به داستان فکر نکنه. داستان از کجا اومده بود؟ کی نوشته بودش؟ در اون کلمات، با چیزهایی مواجه شده بود که تمام و کمال ازشون تأثیر گرفته بود و همچنین، با این حقیقت رو‌به‌رو شد که هیچ‌وقت نمی‌تونه اون‌طور بنویسه»

***

فیلم عزیزی که دیروز و امروز دیدم. The Word! فیلم درمورد کتاب و به‌ویژه، داستان است. به‌صورت داستان در داستان روایت می‌شود. همان ابتدا، نویسنده‌ای برای مراسم امضای کتابش آمده که دو فصل از آن را برای حضار می‌خواند. این خوانش‌ها می‌شوند ماجرای اصلی فیلم. روری قهرمان فیلم است ولی درواقع، قهرمان کتاب کلیتون همند حساب می‌شود. قهرمانی که با نگاه خستۀ پیرمردی در ابتدای فصل دوم کتاب، درهم می‌شکند. فیلم ماجرای سه نویسنده، سه مرد و سه زن را روایت می‌کند؛ سه سرنوشت مشترک برای همۀ آن‌ها.

***

«همه‌مون توی زندگی تصمیم‌هایی می‌گیریم. کار سخت اینه که با این تصمیم‌ها زندگی کنیم. هیچ‌کس نمی‌تونه بهت کمک کنه.

***

پیرمرد: وقتی اون کلمات رو تصاحب کردی، زجر همراهشون هم نصیبت می‌شه.

پیرمرد از لحظات اندوه و خوشی زندگی‌اش نوشته بود و روری با تصاحب آن نوشته‌ها، همان‌طور که لذت موفقیت را می‌چشید، باید به عذابی درونی هم می‌رسید. چیزی که در آن با نویسندۀ اصلی و پیرمرد مشترک بود.

مدت‌ها بود می‌خواستم این فیلم را ببینم و از تماشایش لذت بردم. رازآلودی خاص و حقیقت واضحی که در آن بود، دوست داشتم. خیلی سخت بود آدم خودش را جای روری قرار بدهد. واقعاً در آن موقعیت چه کاری بهتر بود؟ در طول فیلم فکر می‌کردم اگر حتی بخواهم انسانی‌ترین تصمیم را بگیرم و جانبداری حقیقت را بکنم، پس چرا قدم در آن راه گذاشته باشم؟ راهی که تعریف و تاوان مشخصی دارد. تازه اگر سروکلۀ پیرمرد پیدا نمی‌شد! با حضور او، قضیه سخت‌تر هم شد. یا در وجه دوم، آمدیم و تصمیم اشتباهی هم در زندگی گرفتیم. اول اینکه هرلحظه برای جبران آن اقدام کنیم بهتر از هیچ است. دیگر اینکه، خلاصی از بار عذاب وجدان خوب است، اما سایۀ چنین اشتباه و پیامدش تا مدت‌ها و چه‌بسا تا آخر عمر زندگی‌مان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

اینجا انگار مقابل خانۀ همینگوی در پاریس ایستاده بودند

اشاره‌هایی هم به همینگوی شده بود در فیلم؛ پاریس، جنگ، روزنامه‌نویسی، کتاب خورشید همچنان می‌دمد در قفسۀ کتاب‌های پیرمرد در روزگار جوانی‌اش، اگر اسم همسر همینگوی سلیا بوده پس می‌شود سلیای فیلم را هم اضافه کرد، حتی به‌نظرم در صحنه‌ای پیرمرد در روزگار جوانی‌اش پولیوری طوسی داشت که نمی‌دانم چرا مرا یاد همینگوی می‌انداخت، ...



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 

 باید گفت امید و همزیستی ناشی از آن به تغییر میل درونی معشوق باور ندارد. امیدی که در قلب انسان ساکن است، باور دارد که این میل از پیش وجود داشته است. معشوق آنچه را وانمود می کند که واقعاً نمی خواهد، واقعاً می خواهد. یا آنچه را وانمود می کند نمی خواهد، می خواهد که جهان بداندیش ِ  گمراه کنندۀ پیرامونش  آن را بخواهد.  خلاصه چنین نیست که به نظر می رسد. حقیقت اثری است خفیف از چیزی دیگر ...

امید چنین چیزی است.

تصرف عدوانی، لنا آندرشون، ص170

***

امروز، موقع یادداشت برداشتن از کتاب تازه تمام شده، به دو نکته پی بردم که برایم جالب بودند. 

یکی شان این است که گاهی مهم است جمله یا بخشی از متن که برایمان برجسته‌تر شده، دقیقا در کجای داستان واقع شده است. امروز داشتم چند جمله پشت سرهم را درمورد امید رونویسی می کردم از کتاب، که درست در صفحه پایانی قرار داشتند. ممکن بود بعدها که یادداشت هایم را می دیدم، فکر کنم در صفحه های پیش از پایان درج شده بودند نه دقیقا همان بند یکی مانده به آخر، که بعدش تکلیف استر با خودش روشن می شود.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٥/۱٠ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ جسته و گریخته، چشمم به یادداشت های قبلی م درمورد مجموعۀ آتش، بدون دود می افتد و دلم می خواهد بعضی جلدهایش را داشته باشم. 1 را که حتماً! چون به نظرم زیباتر از دیگر بخش های داستان نوشته شده.

شاید هم مجلد 1 از مجموعۀ جدید را، که سه جلد را با هم دربر گرفته.

__ دیروز رفته بودم یکی از کتابفروشی های محبوبم _من همیشه جلوی قفسۀ کتاب ها زیاد مکث می کنم، کتاب ها را با چشم یا دست بالا پایین می کنم ببینم کدامشان را این بار باید انتخاب کنم، ممکن بعضی کتاب ها را بیش از یک بار لمس کنم حتی_ فکر کنم فیگورم از پشت شبیه گاگول هایی شده بود که کتاب را نمی شناسند و نمی دانند چه باید بخرند و ممکن است حتی کتاب ها بر اثر جادوی کتاب-نخوانی، جلوی چشمشان مثل هویج و شلغم جلوه کند، چون خانم جوان مسئول در مقام پرسش دومش از من، بعد از بیش از یک ربع، پرسید: «خودتون کتاب می خونین؟» سعی کردم نصف نگاه عاقل-اندر-سفیه م را کنترل کنم و نگویم: «دلم خواسته معطل کنم و وقت خودم است و به خواندن/نخواندن ربطی ندارد! بفهـــــــــم!» ولی فقط گفتم: «بعله!» ایشان در حرکتی انتحاری، از این کتاب پرفروش های به نظر عوام پسند امریکایی به من معرفی کرد که پشتش نوشته بود حتی رکورد فروش هری پاتر را هم شکسته. یه طوری روشنفکرانه ردش کردم ولی ته دلم بود بگویم: «به حرمت همان هری پاتر _که این کتاب غلط کرده رکوردش را شکسته_ نمی خرمش!»

[کتاب موردنظر]

___ واقعاً این مسئولان قفسه های کتاب بابت زارت و زورت های بی ربطشان حقوقی چیزی می گیرند که دوست دارند عقاید ناپخته شان درمورد کتاب را با میخ طویله بکنند تو چشم آدم؟ ایندفعه پاسخ قلمبه تری بهشان خواهم داد!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/٥/٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتلین آرزو داشت که می توانست در شادی او شریک باشد. اما پچ پچ ها را شنیده بود؛ دایرولف مرده ای روی برف، با شاخ گوزن در گلو.

***

_کتاب صوتی نازنین مجموعۀ محبوبم را پیدا کردم و گوش می دهم. نکتۀ مهمش این است که مثل هری پاترها، خوب خوانده شده. چون پیش تر دو جلد را به فارسی خوانده م و سریال را دیده ام، می توانم بیشتر متن را بفهمم. اما درکل چندا هم سخت نیست و بالاخره همیشه باید چیزهای کمی مشکل و ناشناخته وجود داشته باشند برای یادگرفتن یا حتی همان ناشناخته ماندن.

__همین مسئله ترغیبم کرد تصمیمم را جلو بیندازم. این بار که رفتم شهرکتاب، قصد کردم اگر جلد اول بود، بخرم. عجله ای هم ندارم. هروقت یکی یکی پیدایشان کردم می خرم و می خوانم و اگر آدمِ تمام کردنشان بودم، می روم سراغ جلد بعدی.

___ خب، این بار که نبود. یعنی حدود نصف مجلدها بودند، درهم و بدون ترتیب. شاید دفعۀ بعد میوه رسیده و آمادۀ چیدن باشد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_امروز برای چندمین بار با اسمی توی متن مواجه شدم که تازه فهمیدم تلفظش شبیه اسم شخصیت اصلی یکی از رمان های سال ها پیش خونده شده است.

هی اقیانوس! هی کشتی شکستگان!

__«ند خندید و گفت: به نظر نمیاد پسر من باشی. تو بچه سنجابی!»*

انقدر که برن از درودیوار بالا می رفت و رو سقف ها می پلکید.

*جلد اول مجموعۀ نغمۀ یخ و آتش، جورج مارتین.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٤/٢٧ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

باید جای بعضی کتاب ها را در کتابخانه ام تغییر دهم



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دست هاش انگار امتداد صداش بودند،همیشه درحال حرکت.

ص68

***

1. این یک ماهه کتاب دیگری از جومپا لاهیری عزیز خواندم؛ گودی. باز هم ماجرای مهاجرت و تفاوت نسل ها، چه در وطن و چه در غربت. و این بار موضوعش قدری عجیب بود؛ بیشتر به رابطۀ مادری پرداخته شده بود. مادر داستان پررنگ تر و عمیق تر پرداخت شده بود، بعد همسر و فرزند قرار داشتند. در وجود همه شان آن گودی اولیه بود که به تدریج، هریک به صورتی، پر شده بود. اما جایش مشخص بود. در انتهای داستان، وقتی زن به زادگاهش بر می گردد و محل گودی را جستجو می کند، چیزی نمی یابد. آن را پر کرده اند، محله به روز شده است. عین گودی درون خودش که با انتخابش کم کم پر شد اما ماهیت خلأ را نتوانست تغییر دهد. به جستجوی آن، در تاریکی دست به درون خود می اندازد و چیزی به چنگ نمی آورد. هست ولی نمی یابدش.

رستگارترین شخصیت سوبهاش (شوهر/پدر) است که فراتر از وظیفه اش عمل کرده و رابطۀ عاطفی اش هم جای اشاره و ایراد ندارد.

_ از نیمۀ داستان تا انتها، گوری برایم تحمل ناپذیر بود. ممکن بود به او حق بدهم اما چنین آدمی را نمی توانم بپذیرم یا دوست داشته باشم.

_ کتاب خوبی بود و از خواندنش راضی ام. خوبی ش این بود که باوجود موتیف های همیشگی داستان های لاهیری در آن، همان مهاجرت و ...، وجه پررنگ همان رابطۀ مادر/فرزندی بود که در هر بستر دیگری هم می توانست رخ بدهد.

2. دیشب یک اپیسود از سریال جدید آسپرین را دیدم. از فضای آن خوشم آمد. شخصیت اصلی آن در خلأ خاصی به سر می برد که برایش کلافه کننده است.

این عکس مرا یاد دکتر هاوس عزیز می اندازد!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٤/۱٢ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

رمزی: سگام هرگز بهم آسیب نمی زنن!

سانسا: هفت روزه که بهشون غذا ندادی. خودت گفتی!

رمزی: اونا جونورای وفاداری ن.

سانسا: بودن، ولی الآن گشنگی کشیدن.

***

وای جان اسنو! اگه یه بار دیگه مارتین فرماندهی لشکری رو تو داستانش بده بهت، خودم خودش و خودتو می کُشششمممم!!!

سِر داووس گوزن چوبی شرین رو تو برفا پیدا کرد، و فکر کنم از اون سکوی تقریباً ویرانه فهمید ماجرا ممکنه چی بوده باشه. فکر کنم اونم ملیساندرا رو می کشه.

اگر فرمانروایی وینترفل رو بدن دست سانسا، حقشه. عقلش بیشتر از جان کار می کنه.

وای ریکُن! وای از اون قلب کوچکش! شگی داگ!

یکی از فانتزیام هم اینه که اژدهایان دنریس رو ناز کنم. رو اون فلسای برجسته شون دست بکشم. شایدم یه دور باهاشون پرواز کنم. اصن من اژدها می خواااام. فکر کنم یکی از قشنگترین نقشایی که تو تاریخ فیلم و سریال ساختن بازی شده، نقش دنریس طوفان زاد باشه. خوشبحال امیلیا کلارک!



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٥/۳/۳۱ | ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اون سالنامه قدیمیه که از پارسال یادداشتهای کتابیمو توش می نوشتم، گذاشتم کنار...

یه سالنامه نیمه کاره قدیمی دیگه رو برداشتم

به نظرم کتابی تره

بعدا این مطالب رو اصلاح می کنم، احتمالا



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٧ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

رادوبیس، دلدادۀ فرعون* را هفتۀ پیش خواندم. به اعتبار نام نویسنده برش داشتم و فکر می کردم رمانی تاریخی و جذاب باشد. البته تا حالا از نویسنده اش کتاب دیگری نخوانده ام، فقط شنیده ام مشهور است.

باید بگویم که اصلاً از کتاب و داستانش  خوشم نیامد. برای ترجمه هم زبان ادبی انتخاب شده بود که به نظرم لزومی نداشت. بیشتر جاهای آن، مثل کسانی که دورۀ تندخوانی رفته اند، از روی کلمات می پریدم. فقط می خواستم ببینم داستان چطور پیش می رود و آخرش چه می شود.

نه طرح هیجان انگیز و قوی ای داشت و نه داستانگویی پرکششی. چون بادقت نخواندمش، از خواندنش و وقتی که پایش گذاشتم، پشیمان نیستم.

خداحافظ رادوبیس! جادوی تو درحدی نبود که منِ خواننده را تسخیر کند. فرعون هم لابد کج سلیقه یا نادان بود!

*نوشتۀ نجیب محفوظ



تاريخ : جمعه ۱۳٩٥/۳/٢۱ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هوراااااااااا

بازم جومپا لاهیری



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/۳/٢٠ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیروز، طبق معمول اوقات مشابه خاص، کنج جان به در بردن از بلای همیشگی اختیار کرده بودم! و چون از نتیجۀ کارم تاحدی راضی بودم، برای جایزه تصمیم گرفتم فیلم Risen را ببینم. همان اول که با صحنۀ صحرایی در زمان زندگی مسیح رو به رو شدم، نفسم بند آمد. نه که فیلم خیلی عالی و مطرحی باشد، کلاً من اینطورم که از داستان های دوران قدیم و با درون مایۀ مذهبی- پیامبرانه خوشم می آید. فکر می کنم به شنیده های مهیج دوران کودکی ام مربوط باشد و به آن کتاب از هم پاشیدۀ قطور معماگونه که در روزگار نوجوانی، قدری از آن را خوانده بودم و بعد هم به طرز شگفت انگیزی یک نسخه از آن را به دست آوردم و ... به یادداشت های پانوشت-طور آن، که ماجراهای خاندان یعقوب و موسی را روایت می کرد ..

فیلم ماجرای روزهای بعد از مصلوب شدن حضرت عیسی را روایت می کرد و برخاستنش از مرگ و ملاقاتش با حواریون. در این میان، سرداری رومی هم در پی حقیقت ماجرا بود و ...

دوتا از هنرپیشه های محبوبم در آن بازی می کردند، یکی شان البته الآن دیگر چندان محبوب نیست (برادر هنرپیشۀ نقش ولدمورت) و دیگری بازیگر نقش درکو ملفوی، که اتفاقاً اینجا نامش لوسیوس است!

وسط روز هم نیمۀ باقی ماندۀ کتاب کم جان شنل پاره* را خواندم و با وجود سرد بودن و امیدبخش نبودن، دوستش داشتم.

جمله های پشت کتاب، طبق بیشتر اوقات، پرکشش و مهیج بودند اما متن اصلی به تصور من، با توجه به آن جمله ها، ربطی نداشت. با این حال خیلی ارزش خواندن داشت و همان جمله ها هم  به خوبی در کتاب جای گرفته بودند.

*شنل پاره، نینا بربروا، ترجمۀ فاطمه ولیانی، نشر ماهی.

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/۳/۸ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هودور؟ هودور؟

هودور دیگه نه!

از اپیسود 5 خیلی خوشم اومد، مخصوصاً اون بخش های مربوط به برندُن. انسان های نخستین، و سفر در زمان و یکی شدن گذشته و آیندۀ هودور. شاید به خاطر شهودی که در کودکی پیدا کرد، زبونش برای همیشه بسته شد.


خسته نباشی!

*هم واقعی هم کنایه آمیز



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/۳/٤ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اولِ عاشقی رو دوست دارم. اول فکر می کردم مثل کتاب قبلی نویسنده، که نیمه کاره موند، طوری باشه که باید باحوصله و صبر بخونمش. چون مثل باقی کتابای موردعلاقه م پیش نمیره و ... اما خوب بود. روال خودش رو طی کرد موقع خوندن. زود تموم نشد. اما نیمه کاره نموند و خاطرۀ خوبی از خودش به جا گذاشت.

ابتدا و میانه ش برای من با انتهاش و طرز به پایان بردنش متفاوت بود. هر کدوم حال و هوای متفاوتی داشت. البته تا وقتی کتاب رو تموم نکردم، همچین حسی نداشتم. از این جهت متفاوت بودن که فکر نمی کردم وقتی کتاب تموم بشه همچین احساسی به کتاب در من به وجود بیاد. تا وقتی به آخرای کتاب نرسیده بودم، نمی تونستم بگم:

تمام «ماجرا»، اگر دنبال ماجرا باشین، همون اتفاق آغازین _حضور غریبه_ و اتفاق نهایی _عکس العمل زن و شوهر به این حضور_ هست. اونچه توی صد و خورده ای صفحه، بین این دو ماجرا اتفاق میفته، تمام در خود رفتن ها، مرور بعضی خاطرات، حدس و فکر ها، ... همۀ این ها که در سر زن می گذره و هرچی از دید اون روایت می شه، اصل قضیه همین هاست. کلارا و تأثیرش از دور بر زندگی زن، نقشی که تو زندگی هم داشتن _با اینکه خیلی کم ازش صحبت می شه_ مثل قلم موی کلارا طرح هایی روی داستان می زنه و بهش وجهۀ تازه ای می ده.

مسئلۀ بعدی اینه که فکر می کنم بهترین زمان برای خوندن این داستان همون دهۀ 30 و 40 زندگی باشه.

و مسئلۀ مهم دیگه قلم و تسلط مترجم خوب کتاب هست که واقعاً جای تقدیر داره.

* اولِ عاشقی، یودیت هرمان، ترجمۀ محمود حسینی زاد، نشر افق.

** این کتاب رو پرکلاغی بهم امانت داد ^_^



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/٢/٢٦ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« .. در انتها، وقتی زندگی لایه لایه کاملا مرصع به تجربه شده است، همه چیز را می دانی، رمز و راز و قدرت و عظمت، اینکه چرا به دنیا آمده ای،اینکه چرا می میری، و چگونه همه چیز می توانست متفاوت باشد. تو خردمندی.اما بزرگترین حکمت در آن لحظه دانستن است که حکمت تو دیگر به درد نمی خورد. همه چیز را زمانی می فهمی که دیگر چیزی برای فهمیدن نیست.»

📖☕️ امبرتو اکو ؛ آونگ فوکو

چقدر این رو دوست دارم! متأسفانه کتابشو هنوز نخوندم. چیزهایی شبیه به این گاهی ذهن رو به خار خار می ندازن و چیزهایی به ذهن می رسن که بعدها ممکنه در کلام جاندار شخص موثقی پیداشون کنی، کامل تر و بهتر و دلنشین تر ادا شده.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٦ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نمی دونم خاصیت کتاب های کارلوس فوئنتس اینطوره که در طیف خوانندگانش احساسات متفاوتی ایجاد می کنه؟ یا هنوز زوده بعد از فقط خوندن دو کتاب ازش، به این نتیجه برسم؟

هم آئورا و هم زندانی لاس لوماس یا تحسین کننده داشتن یا کسی که نپسندیده. حدوسط ندیدم. البته جامعۀ آماری م هم بسیار محدود بود!

_ به خودم: این دیگه چجور نتیجه گیریه؟

خودم: خب دیگه!

 

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٥/٢/۱٥ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ موجود خوبی بوده م و سه کتابی که ماه پیش خریدم، خواندم. البته کتاب های خیلی باریک و کم جانی بودند ولی ماجراهایشان خواندنی بود.

آئورا، کارلوس فوئنتس، ترجمۀ عبدالله کوثری، نشر نی.

ما دایناسور بودیم، شهلا زرلکی، نشر چشمه.

قلمرو این عالم، الخو کارپنتیه، ترجمۀ کاوه میرعباسی، (انتشاراتش الآن یادم نیست).

شاید بعداً درمورد هر یک جداگانه بنویسم، حتی شده اندکی. حتی نه آن طور که درخورشان باشد، مثل همیشه که داستان های خودم و کتاب ها را به قدر حوصله و وقت و ... می نویسم.

__ دیروز که کتاب را بردم برای بازپس دادن، توی راه مدام می گفتم با این همه کتاب نخوانده و فلان و بیسار، دیگر کتاب نگیرم بهتر است. زهی خیال باطل، کتابخانه جان کلی کتاب خوب جدید آورده بود که نه تنها وسوسه کننده بودند، که اگر کسی ببیند و امانت نگیرد مصداق خسرالدنیا والآخره به شمار می آید. بیشتر آن ها که به چشمم خوردند، کتاب های نشر ماهی بودند. من هم مثل قحطی زده ها، نه یک کتاب، سه تا برداشتم. طبق معمول هم برد با قفسۀ امریکای لاتین جانم بود.

___ نمایشگاه کتاب هم که در پیش است و باید دید چه می شود و چه باید کرد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٥/٢/٧ | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ روز کسالت و تنبلی نیست، گرچه ظاهرش این ریختی است. بی حالم و «دلم می خواهد» از جایم جُم نخورم. گاهی که لازم است تکانی به خودم بدهم، پاکشان اینور آنور می روم. پایش بیفتد می توانم، اما «نمی خواهم». بدنم می طلبد گوشه ای کز کند و راحت باشد. راحتِ بی دلیل، بدون خستگی پیشین.

_ می خواهم قدری روز کتابخوانی توی رختخواب داشته باشم. این عزیزان بامزه

را با خودم به تخت می برم. احساس می کنم خیلی زود تمام شدند. با اینکه کلی به نقاشی ها دقت کردم و سعی کردم خودم داستان را حدس بزنم بعد بقیه اش را بخوانم. لذتش اینطور بیشتر شد.

2 داستان باقی مانده از مجموعۀ لاغرم را هم خواندم و تمامش کردم.

_ رفتم سایت گودریدز تا تاریخ آخرین کتاب هایم را پیدا کنم و اسم آن ها که تنبلی کرده بودم، روی کاغذهای کوچک رول شده بنویسم و توی شیشۀ _به قول پرکلاغی:_ «جادویی»م بیندازم، چشمم به این کتاب افتاد

یاد دیروز افتادم که برای خودش Tea party محسوب می شد ولی با مارک و نشان خودمان!



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/۱/۱٩ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

چهارشنبۀ خوب!

چهارشنبۀ متفاوت و پرانرژی!

وقت گذرانی دوستانه به سبک Iها، آی های عزیز!

کتاب و درددل و ورق زدن گوشه ای از خاطرات و تبادل نظر، چایی و دمنوش و کشف جای مناسب برای لازانیا! لازانیاااا! ( احساس گارفیلد رو درک می کنم :)) )

_ با تشکر از حضور خوب پرکلاغی <3



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٥/۱/۱٩ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

این موزیک که با نام میشل استروگف مشهور شده _نمی دانم موزیک متن فیلم است یا مینی سریال،.._ گاهی روی هرچه عشقشان بکشد پخش می کنندش. مرا به سال های دور می برد. که ظاهراً کودک بودم اما خیلی زود بزرگ شده بودم و در مورادی احساس پیری می کردم. احساس نوستالژی و دلتنگی برای افراد آن روزگارم ندارم. هروقت این موسیقی را می شنوم یاد قوی ترین تخیلاتم و بزرگترین آرزوهایم می افتم، شجاعانه ترینشان و نجات بخش ترینشان. فکر می کنم مثلاً با خودم تصمیم گرفتم موزیسین بشوم فقط به خاطر توانایی در نواختن این آهنگ. همان روزها هم مرا تحت تأثیر قرار داده بود. بعدتر گره خورد با تخیلات دریانوردی و کاپیتان کشتی های گمشده در طوفان بودن و رسیدن به ساحل نجاتی که قرار بود جزیره ای غیرمسکون باشد. بهشتی که از آن من شود و در آن فارغ از همۀ هست و نیست ها و بداقبالی های دنیا زندگی کنم. جایی که خودم مسئول کارهایم باشم و مرگ و زندگی م دست خودم باشد. قربانی احساسات و تصمیم های دیگران نباشم، شاهد رنج کشیدن همسان های خودم نباشم.

شاید این تغییر ذهنی حاصل آگاهی آن روزهایم از این بوده که نویسندۀ داستان میشل استروگف همان ژول ورن نازنین خودم بوده است. و چه خوش اقبال بودم که به لطف معلم کلاس پنجمم در آن تابستان پرتلاطم هیجان انگیز، این کتاب ژول ورن را خواندم و فرزندان کاپیتان گرانت را، هرچند خلاصه و بسیار کوتاه شده.

پ ن: 3 سال بعد که ترجمۀ کامل کتاب دوم را دیدم و با ولع دست گرفتم نتوانستم بخوانمش. حیف! آن قدر آن روزها پرماجرا و پر از کشف و شهودهای خاص خودش بود که کتاب خواندن در محاق قرار گرفت. اگر می توانستم به آن روزها برگردم همان کنج گرم ناشناخته می نشستم و تابستانی کسالت بار در میان کلمات و کتاب ها به سفرهای خیالی خودم می پرداختم. مسافر قایق آدم های دیگر نمی شدم. ولی تناقض اینجاست که تصمیم امروزم حاصل همان لطف های گذشته ام به آدم های جدید  و پرشروشور زندگی ام است.

از اینکه دست دراز شده شان به سمتم را پس نزدم ناراحت و پشیمان نیستم. از اینکه گرفتن دستشان آنقدر که همیشه ایده آلم است، نبوده و نتیجه نداده افسوس می خورم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۱٥ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بارون میاد نم نم

مهمونای عزیزتر از خیلی دیگه از مهمونا، بعد 48 ساعت با ما بودن، رفتن و من تنهام.

برادرزادۀ ارشد دیروز اومده. با خونواده پیش مامانمن و همه ش دوست داره من برم پیشش. می دونم، التماس دعا داره بازی کنیم.

پای تلفن به مامانم _که میگه «حالا که مهمون نداری پاشو بیا اینجا»_ می گم «می خوام برم کتابخونه اول». این یعنی از وقت نهایت استفاده رو باید ببرم تا کمی شارژ بشم. چون کلارای درونم مث ماهی به خشکی افتاده، می خواد که من تنها باشم. اکسیژن نداره. سهمیۀ خیال و تو هپروت بودنشو نزده.

با اینکه کشف کردم، تحلیل کردم و پذیرفتم، هنوزم لحظات کوتاهی هستن که به خودم سخت بگیرم. ولی بلافاصله محو میشن و به کلارا حق میدم. از ایزابل آلنده، بیش از هرچیز، بابت آفرینش شخصیت «کلارا» ممنونم. چون شبیه ترین فرد کتابی و داستانی به منه. اتفاقاً مورد تأیید من هم هست.

بعد 48 ساعت «در خود نبودن» حق خودم می دونم که کمی تو راهروهای ذهنم راه برم.

من همونم که یه روز، می خواستم دریا بشم.. ! آخی، فریال! <3 باید هر چند ساعت با دیگران بودن رو یه جوری با «با خودم بودن» جبران کنم.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٥/۱/۸ | ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 بالاخره صاحب باغ مخفی شدم! دیروز به آن کتاب فروشی 30%تخفیف دار سر زدم که پیدا کردن ورودی اش چندان آسان نبود. بین دو کتاب فروشی دیگر، راه پلۀ بسیار باریکی بود که تا خیلی به آن نزدیک نمی شدی، نمی توانستی ببینی ش. به قول پرکلاغی جان؛ عین مکان های هری پاتری! عنوان های کتاب هایش هم زیاد نبودند. اما برای کسی که تعدادی از این کتاب های خوب تازه-چاپ نشر چشمه بخواهد، جای خوبی است، و البته چند مورد دیگر که یادم نیست. باغ مخفی را هم، با اینکه چند ماهی است خیلی دوست دارم بخوانمش، به علت ارزان درآمدنش خریدم. چون کتاب نخوانده زیاد دارم و نمی خواستم قانون شکنی کنم.

کشف و شهود در فضای همیشه مرموز کافه فرانسه هم خیلی خوب بود. جایی که سالها از کنارش رد می شدی و هربار می خواستی بروی ببینی آن تو چه خبر است و نمی شد و فرصت نبود و ...

از کتاب فروشی نشر افق هم متشکرم که یکی از ویترین هایش را مثل جزیرۀ گنج آراسته بود. کپه ای خاک در وسط ویترین و حتی بعضی کتاب ها هم با لایه ای از خاک پوشیده شده بودند، سکه های طلا و دست اسکلت بیرون آمده از گور و ...

آدم وسوسه می شود گوشه ای از خانه را ... یعنی بروم توی کارش؟ (خنده های شیطانی اژدهای درون!)

 بهتر از این نمی شد عکس بگیرم، چون هم من حرفه ای نیستم هم جهت تابش خورشید طوری بود که لاجرم سایه مان روی ویترین می افتاد.

18 اسفند 94

*این ماجرای اسفند گذشته است که منتشرش نکردم. یادم رفت. ولی حیف است روی تاروپود قالیچۀ پرنده م نقش نبندد



تاريخ : شنبه ۱۳٩٥/٢/٢٥ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

 بیش از یک ماه می گذرد از آن روزی شبی که زمزمۀ گلاکن محبوبم را پیدا کردم و کتاب دیگری از لوئیس سپولودای عزیزم. همان اول هم متوجه شدم ترجمه اش چنگی به دل نمی زند، اما دلم می خواست قدمی بیشتر در دورن دنیای نویسنده پیش بروم. الآن هم از خریدن و خواندنش ناراضی نیستم. فقط مصمم ام آن را نگه ندارم. اولین گزینه هم اهدای آن به کتابخانه است، همراه آن بیش از ده تای دیگر که ماه ها گوشۀ خانه خاک می خورند!

عوضش خیلی دلم می خواهد آن کتاب لاغر کوچولویش را پیدا کنم، جوجه مرغ دریایی و ... و چند نسخه از آن بخرم و به چندت از دوستانم هدیه بدهم. بس که عاشق ماجراهای گربۀ باشرف بندر و بزرگ منشی اش شدم.

اما این کتاب، درمورد شکار غیرقانونی بالن ها در آب های اقیانوس آرام است و نویسنده-خبرنگاری که بعد از سال ها، از قلب اروپا، به همین علت به کشورش شیلی بر می گردد و با افرادی در این مسیر آشنا می شود و ...

بخش های دوست داشتنی کتاب، ماجرای سفر دوران نوجوانی نویسنده به  اقیانوس بود و بخش پایانی کتاب، که نویسنده متوجه می شود پسر نوجوانی با علاقۀ بسیار کتاب موبی دیک را می خواند؛ همان کتابی که شور آن سفر هیجان انگیز را به سر خودش انداخته بود و به نوجوانی اش رنگ دیگری زده بود.

* زوربا، گربۀ باشرف بندر، هم می شود پرتغالی باشد، پرتغالیِ جوجه مرغ دریایی!

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱۸ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ چی میگه این شهرزاد؟

به بتول خانوم میگه «خوندی؟»

تقریباً همۀ آدمای اون دوره اگر هم داستانی خرافه ای افسانه ای چیزی بلد بودن «شنیده» بودن، حتی باسوادهاشون!

دست کم می گفت «شنیدی؟»

انگار رسالت داره همه رو کتابخون کنه! خب یه باره یه کتاب هم توی کافه نادری یا کلوپ بزرگ آقا جا بذار که فرهنگ جا گذاشتن کتاب هم باب بشه! مرسی، اه! (لابد)

__ من چرا به حشمت مشکوکم؟

شهرزاد-قباد ش کم بود اما بخش مربوط به آذر ش تأثیرگذار بود.

___ لایک بزرگ به موسیقی این هفتۀ سریال.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱۱/٢٧ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. گاهی اتفاق هایی می افتد که نمی دانی مرغ آمین، در لحظۀ مقتضی، از بغل گوشَت رد شده یا کائنات به بخشی از مجموعه اش تکانکی داده یا ... چیزی را مقابل چشمانت می بینی که چند روز پیش، بی هیچ امید و نشانه ای در دنیای واقعی، به آن فکر می کردی.

یکی از سال های مرحلۀ گذار، من و دوستم مجذوب داستان [انیمیشنی] شده بودیم که از تلویزیون پخش می شد. اسمش زمزمۀ گلاکن بود و نقاشی های بامزۀ ثابتی داشت. من و روجا چند ماهی بود دنبال نقاط مشترک کوچک می گشتیم و از صمیمیتی که با یافتن هر نقطه بینمان پررنگ تر می شد (یا دست کم خودمان اینطور فکر می کردیم) سرخوش می شدیم. یادم نمی آید بین دوستان دیگرم کسی نام این انیمیشن را برده باشد. برای همین، گاه گاهی درموردش حرف می زدیم.یادم نمی آید چطور و چرا منِ عاشقِ همان یک ساعت برنامۀ کودک که سهمیۀ هر روزمان بود، بیشتر بخش های این انیمیشن محبوبم را از دست دادم! چون چیز زیادی از آن درخاطرم نیست. فقط به خاطر دارم تعدادی آدم بودند که در قایقی گرفتار سیل سرگردان بودند و ...


2-3 روز پیش، به این فکر می کردم که ای کاش این انیمیشن را دوباره می دیدم. به کتابی فکر می کردم که ممکن است انیمیشن را از روی آن ساخته باشند، اینکه من حتی نامش را نمی دانستم و هیچ، هیچ نشانه ای نبود!

و چند ساعت پیش، بین جستجوهایم برای انتخاب کتاب خوب و مناسب حال و هوای این روزهام، به نام غافلگیر کننده ای برخوردم:


باتوجه به متن وسوسه کنندۀ پشت جلد و اینکه نشر مرکز چاپش کرده، آن را برداشتم. اما برداشتنش منجر شد به خریدن کتابی دیگر، جلد اول آن:


ای همه چی! ازت متشکرم!!

_ کتاب جدیدی از نویسندۀ محبوبم، نویسندۀ کتاب های باریک و نحیف درگیرکننده و تأثیرگذار، لوئیس سِپولوِدا، برداشتم. به امید اینکه متن و ماجرا و ترجمه اش مطمئن باشد.

_ بین کتاب ها، ترجمه ای از The giver نازنینم پیدا کردم که با نام مأمور خاطرات چاپ شده. کمی تردید کردم اما چند خط که خواندم مصمم شدم برش دارم. از نثرش خوشم آمد. Giver (عنوان شخص منتقل کنندۀ خاطرات) را دهشگر ترجمه کرده. هممم، با واژۀ بخشنده در این جایگاه چندان ارتباط برقرار نکرده بودم، نمی دانم این برابر جدید چطور خواهد بود برایم.

2. این شمارۀ دو را یادم رفت! قبل از کامل کردن این متن، نشستم پای اعلام نتایج استیج و کمی هم تحت تأثیر احساساتشان قرار گرفتم و 4 داور را در ذهنم تحلیل می کردم. نتیجه این شد که یادم نمی آید اینجا قرار بود چه

یادم آمد!

2. برنامه های باکس آفیس-طور یا متن های مرور داستان فیلم ها و سریال ها برایم هیجان انگیز است. به من امکان خیال پردازی درمورد داستان و کنش شخصیت ها و گاهی حضور شخصیت های بیشتر احتمالی و فضاسازی و ... می دهد. گاهی هم پایانی سرسری در ذهنم برای داستان ها در نظر می گیرم. بعد، وقتی پیش بیاید که فیلم را ببینم، با تصویری کلی که در ذهنم برجا مانده مقایسه می کنم (نه لزوماً با یادآوری جزئیات ساختۀ خودم) و درمورد آن قضاوت می کنم. بیشتر اینکه چه انتظار داشتم و چه شد.

* اسم کتاب ها جام گمج و زمزمۀ گلاکن است، نوشتۀ کارول کندال. البته من گمج را طوری خواندم که کلمه ای گیلکی شد! ولی تلفظ درستش Gammage است.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱۱/٢ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. [لبۀ پرتگاه] را همینطوری و بدون برنامۀ قبلی شروع کردم به خواندن.  موضوع داستانش طغیان های نوجوانی بود که به کانون اصلاح ختم می شود. بیشتر فضای داستان در همان کانون می گذشت و فقط به گذشته و سرنوشت شخصیت اصلی پرداخته شده بود. با توجه به حجم کم کتاب، ایراد چندانی نداشت. ته داستان هم، به شکل بازی، باز بود؛ نویسنده درمورد این طرح مؤخره ای نوشته.

خوبی داستان به نظر من این بود که بابت اشتباهات نه چندان بزرگ و فاحش شخصیت اصلی ناراحت نشدم و سرزنشش نکردم. به نظرم خیلی طبیعی آمد همه چیز. با اینکه تقریباً تمام کتاب درمورد یوخن بود، نویسنده چندان وارد دنیای درون ذهن و احساسات او نشده بود. ولی من می فهمیدمش.

2. گودریدز واقعاً اینطوری است؟ من گاهی دلم می خواهد کتاب تکراری بخوانم ولی اگر بخواهم گزارشش را وارد این سایت کنم، خواندن های قبلی مرا نادیده می گیرد!

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ با خوابالودگی دوست نداشتنی اومدم به برنامۀ دانلودم سر بزنم، دیدم اون فیلمی* که نوشته بود 12 ساعت دیگه آماده میشه، 9 دقیقه ازش مونده! آه ماشین زمان جادویی من! نه خیر، جادو باز هم در سرعت نت نهفته بود. 330!

با خستگی نشستم پشت مانیتور و 2تا برگه هم آوردم که بیکار نباشم. سرعت کار من هم بالا رفته بود!

فیلم که تموم شد هیچ، 2 اپیسود از خانۀ پوشالی رو هم دانلود کردم. دروغ نگم، ته دلم می گفتم خدا کنه این جادو زودتر تموم بشه که وسوسه نشم بیدار بشینم. میانۀ اپیسود سوم سرعت صفر شد، و بعد برگشت به حالت عادی.

__ خیلی اتفاقی و ناخواسته، بخش دوم فیلم های Divergent رو دیدم. دوبله ش کرده بودن. همون نصفه-نیمه دیدنش هم منو وسوسه کرده کتاباشو بخونم. حتمًا بخش سوم هم داره، نداره؟ حال ندارم بگردم. بعداً.

توی دوبله ش Divergent رو می گفتن «متمایز». بد نیست. به نظرم، بهتر از این بود که هی بگن «واگرا». تو Babylon هم نگاه کردم، دیدم برای مخالفش فقط نوشته similar.

* از فیلمای جایزه برده با بازی Alan Rickman



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اه اه! چه دنیای فلانی! گاهی وقتا واقعاً آزارنده میشه.

شاید بشه به جرئت گفت محبوب ترین بازیگر دنیای جادویی هری پاتر بود، با اون صدای باصلابت و مخملی، نقش دوگانه ای که به بهترین شکل ایفا کرد ...

وقتی خبر مردنش رو خوندم، انگار همون شخصیت دوباره جلو چشمم مرد.

حیفش! در آرامش باشه.

دامبلدور رو به اسنیپ کرد، چشمانش پر از اشک بود:

_بعد از این همه مدت؟

اسنیپ گفت: همیشه..

ALways



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ همسر ببر داره جالب تر میشه. فصل قصاب رو خیلی دوست داشتم. تقریباً طوری بود که آدم بتونه تصور کنه ایزابل آلنده خیلی بپسنده!منتها، الآن دیگه به جزئت می تونم بگم نثر ترجمۀ کتاب مبتلا به سرطان در بخش زبان مقصده! فارسی ش اصلاً خوب نیست.

__ از خونۀ یکی از همسایه ها بویی میاد شبیه همبرگر پر از ادویه. بیش از یه ساعته احساس می کنم تو رستوران آقای خرچنگ نشستم و هر لحظه ممکنه باب اسفنجی بیاد و از مشتریا بپرسه از شامشون راضی بودن یا نه.

___ اتفاقی [فیلم Spy] رو دیدم که بعد فهمیدم خیلی هم جدیده (2015). یه طوری بود که هرچند دقیقه هی می خندیدم. خیلی بامزه بود. از اون خانوم کپله هم خیلی خوشم اومد (ملیسا مک کارتی). جود لا هم بازی می کرد. کلاً هنرپیشه هاش و کاراشونو دوست داشتم. دلم می خواد 1-2 بار دیگه م ببینمش.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ | ٧:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

1. پریشب فیلم ساعت ها رو دیدم. نزدیک صبح، خواب دیدم تو حیاطی ایستادم که چندان بزرگ نیست (شبیه یکی از خونه هایی که دوران بچگی چندبار بهش رفته بودم) و ساختمونش با چند پله، بالاتر از سطح حیاطه. در حیاط هم به دالانی متصله که چند شاخه گیاه رونده به دیوار و سقفش آویزونه. یکی، که نمی دیدمش، بهم می گفت: الآن از صداهای توی سرت راحت میشی. من هیجان زده بودم، بیشتر به خاطر تصور دنیایی بدون اون صداها، ولی وقتی برای آزمایش چند دقیقه بدون صداها رو بهم هدیه دادن، نتونستم باهاش کنار بیام و می خواستم این برنامه رو (هرچی که بود) خنثی کنم. توی خواب، صداها رو می خواستم.

تو لحظۀ ورود از خواب به بیداری، که مغز هشیاره ولی اندام ها نمی تونن حرکت کنن، از این قضیه ناراضی بودم. داشتم با وحشت از خواب بیدار می شدم. تصور اینکه از خواب بیدار شم و صداهایی توی سرم باشن رو طوری باور کرده بودم که نمی خواستم بیدار شم و با این واقعیت رو به رو بشم. چشمم شیء تیره ای رو داشت تشخیص می داد که مغزم می گفت به همون صداها مربوطه. می ترسیدم بعد از بیداری نتونم با تجسم این قضیه مقابله کنم. وقتی با ترس بیدار شدم و فهمیدم خوابم توی بیداری تأثیری نداره خیالم راحت شد! انگار گوشم و مغزم چند کیلو سبک تر شده بودن.

_ همه ش به خاطر همون فیلم بود و اختلاطش با اینکه گاهی فکر می کنم آیا من باید همیشه درگیر داستان های توی ذهنم باشم؟ شاید ماجراهای توی مغزم، توی خواب، تعبیر شده بودن به صداها!

2. فیلم رو بیش از ده سال پیش دیده بودم. اما انقدر بی دقت و بی حوصله، که یادم نمیاد فهمیده باشم ماجرای زن دهۀ 50 ربط مستقیمی به ریچارد (نویسندۀ بیمار) داشته باشه. و این بار، با فهمیدن این ارتباط، کلی هیجان زده شدم و نویسندۀ داستان رو تحسین کردم. از اون فیلم هاست که باید کتابش رو هم حتماً بخونم.

فیلم ماجرای سه زن رو در کنار هم پیش می بره، ویرجینیا وولف (نویسندۀ خانم دالووی)، زنی از دهۀ 50 (که رمان رو می خونه) و کلاریسا، که در سال 2002 زنی جاافتاده ست و دوست نویسنده ش (ریچارد) اونو خانم دالووی خطاب می کنه. کتاب خانم دالووی گویا با جمله ای درمورد خریدن گل ها شروع می شه و تو ذهن وولف مدام به این اندیشیده می شه که باید به مرگ ختم بشه. (من کتابو نخوندم، متأسفانه)

نیکول کیدمن در نقش ویرجینیا وولف

جالب اینجاست که ماجرای میانی فیلم، با اندیشۀ مرگ شروع می شه ولی به زنده بودن ختم می شه، در حالی که از مرگ و مرگ اندیشی (زندگی نویسنده/ ماجرای اول) شروع شده و به مرگ اندوهباری متصل می شه (اونچه در ماجرای سوم اتفاق میفته). و اینکه شخصیت اصلی ماجرای دوم تأثیر مستقیمی در ماجرای سوم داشته.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۱ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اهالی دهکده گفته های ولادیشای بینوا را باور نکردند، حتی وقتی دیدند دوان دوان از تپه پایین می آید، رنگ صورتش مثل روح پریده و دست هایش را در هوا تکان می دهد و گوساله ای در کار نیست. اهالی باورش نکردند، وقتی توی میدان دهکده از حال رفت، نفس بریده و هراسان و بالکنت به آن ها گفت که شیطان به گالینا آمده است و زود کشیش را خبر کنید، آن هاحرف هایش را باور نکردند چون نمی دانستند چه چیزی را باور کنند. آن چیز نارنجی رنگ که پشت و شانه هایش با آتش سوخته چیست؟ اگر به اهالی می گفت باباروگای افسانه ای را دیده که با آن جمجمۀ استخوانی گنده و پاهای مرغ مانند پشمالو از لا به لای تپه دنبالش کرده، شاید عکس العمل بهتری از خود نشان می دادند. ص121-120

همسر ببر، تئا آب رت، ترجمۀ علی قانع، نشر آموت

***

_ انتظار داشتم با خواندن همسر ببر وارد دنیایی متفاوت شوم، شاید به این علت که تاحالا کتابی از نویسنده ای اهل یوگسلاوی سابق (شاید بهتر باشد بگویم نویسنده ای صرب) نخوانده بودم. از این جهت، انتظارم چندان برآورده نشد اما اتفاق بدی هم نیفتاد. خواننده می تواند خودش را در فضای اروپای شرقی ببیند. اما اینکه تئا اب رت را [مارکز دوران حاضر نامیده اند و ایزابل آلندۀ عزیزم از او تعریف کرده]، شاید باید تا آخر ماجرای خوانده شدن کتاب صبر کنم. [کتاب چهار موضوع را پیش می برد] اما نمی دانم چه چیزی در نثر وجود دارد که درهم تنیدگی لازم بین این چهارتا را به راحتی به من منتقل نمی کند. ترجمه نباید ایراد خاصی داشته باشد جز آنکه فارسی اش، از جهت ارتباط جمله ها، چندان قوی نیست. یعنی ممکن است ایراد از متن اصلی باشد؟ مثلاً ترجمۀ واسطه یا حتی متن اصلی. به این چیزها کاری ندارم. کلمات طوری کنار هم چیده نشده اند که آدم را با نقطه ها و سرکش هایشان اسیر کنند و دنبال خود بکشانند. گرچه باید اعتراف کنم بخش مربوط به خاطرات پدربزرگ (همسر ببر) فرق می کند و برایم جذاب تر است.

 

__ بالاخره سریال House of cards را شروع کردم. متأسفانه چندان پیوسته نمی بینیمش. تاحالا فقط 2 اپیسود. فکر می کنم دست کم باید اوایلش را با سرعت بیشتری دید تا در جریان ماجرا قرار گرفت. News room از شبکۀ HBO را هم باید ببینم با این حساب.

نسخۀ قدیم تر خانۀ پوشالی، با همین اسم، کوتاه تر بود و در انگلستان دوران مارگارت تاچر اتفاق می افتاد. چقدر از فرانسیس ارکات بدمان می آمد و از ساده دلی احمقانۀ متی استورین جاه طلب حرص می خوردیم!

 

___ یک عاشقانۀ ساده از سامان مقدم هم خوب بود. چه پایان بندی خیال راحت کنی داشت!

مهم ترین نکته اش این بود که هیچکس نباید/وظیفه ندارد بار گناه دیگری را، با هیچ تعریف و طبق هیچ سنّتی، به دوش بکشد.

____ اینکه دلم می خواهد مدام فیلم ایرانی ببینم و ترجیحاً ترانه علیدوستی داشته باشد، نشان از وابستگی م به شهرزاد دارد.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دلم برای مداد نجار عزیزم تنگ شده. البته قرار نیست به این زودی ها دوباره بخوانمش، ولی احساس می کنم از لابه لای کلمات و روایت هاش جاذبه ای بیرون می زند و در فضای اطرافم پخش می شود.

همن هفتۀ پیش، اتفاقی متوجه شدم فیلمش هم ساخته شده (2003). ظاهراً دکتر و ماریسا و اربال مقبولی هم  دارد. متأسفانه فقط نسخۀ دوبله شدۀ کم کیفیتی پیدا کردم که ممکن است روزی، از سر دلتنگی ببینمش. فقط انتهایش را دیدم، که شبیه کتاب و به خیال انگیزی آن نبود. اینطور نبود که تفاوت اساسی داشته باشد. طوری بود که بخشی از هدف داستان، یعنی آن اشارۀ مربوط به افسانه ها در مقدمۀ کتاب، را برآورده نمی کند.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/۱٠/۱٢ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اِربال نمی دانست چرا نقاش دوست داشت هنگام غروب خورشید مهمان مغز او باشد. با لطافت اما محکم پاهای خود را دور گوش های اِربال گره می کرد و مثل مداد نجار روی گوش های او می نشست. ص80

***

مداد نجار* را دوست داشتم. دوست دارم. دلم می خواهد بعد مدتی، در موقعیتی که دلم آن را بطلبد، بار دیگر بخوانمش. من هم دلم می خواهد ماریسا را ببینم. با چشم های خودم، خبرنگار ابتدای داستان، و اربال به او نگاه کنم. نمی توانم از چشم ها و نگاه دکتر بگویم. او، خودش، نگاه کردنی است. برای بیشتر دیدن او باید جای آن راهبۀ موقرمز باشم. بعد هم توکای سیاهی بشوم و خود آن راهبه را نگاه کنم. شخصیت های دوست داشتنی نازنین!

_کتاب ماجرای اسپانیای فرانکو و اختناق است و بیشتر محدود شده به تعدادی زندانی مخالف فرانکو، که مهم ترینشان دکتر دانیل دابارکا است. بیشتر داستان را اِربال، زندانبان دکتر، روایت می کند. اربال خودش زندانی نیروهای دیگری است. اما همراه خوبی دارد؛ روح مرد نقاشی که خودش مدتی قبل او را کشته.

همان طور که در مقدمه اشاره شده، زمان و راوی و زاویۀ دید و گویندۀ نقل قول ها معمولاً ثابت و مشخص نیست و به قولی، این رمان چندصدایی است. اما این درهم آمیختن ها شیرین و پذیرفتنی است، بدون مغلق بودن بیخود و تکیۀ زیادی بر فرم و گیج کردن خواننده. همراه با روایت، از این سطر تا آن سطر، در زمان سفر می کنی و عجیب این سفر را دوست داری. انگار وقتش بوده همین جا به گذشته اشاره شود. مانوئل ریباس داستان گوی خوبی است. خیلی خوب!

ابتدای رمان تقریباً انتهای آن است. خبرنگار به ملاقات دکتر رفته، که اکنون پیر و بیمار است و شاید به زودی از دنیا برود. بلافاصله روایت گذشته آغاز می شود؛ گذشته هایی که درهم تنیده اند و از چند گوشه روایت می شوند.

سمت راست: مانوئل ریباس

مداد نجار را حدود دو ماه پیش خریدم. همان شب که خرید کتابی شیرینی داشتم. اما بیشتر امیدم به یکی از کتاب های دیگر بود که همراه مداد نجار بود. آن را زودتر خواندم. از تلخی این یکی انگار می ترسیدم. فکر می کردم ممکن است افسرده ام کند. آن هم در این شب و روزهای پاییز-زمستانی. اما، برخلاف انتظارم، این را چندبرابر آن یکی دوست دارم.

گاهی فکر می کنم دارم تغییرات کوچکی را در خودم تجربه می کنم. خانوادۀ پاسکوآل دوآرته با آن همه تلخی اش، تصویر گرنیکای ترسناک پیکاسو بر جلد این یکی کتاب، هیچ یک، چندان مرا نمی ترسانند و «محاصره» نمی کنند. اما هنوز برای نتیجه گیری زود است. چون من دوستدار هنر درخشان نویسندگان این کتاب ها هستم. هنوز می توانم خودم را متقاعد کنم برای همین است که این کتاب ها را با لذت خواندم. هنوز زود است درمورد تغییر احساسم به تلخی بیانیه ای برای خودم صادر کنم.

*مداد نجار، مانوئل ریباس، ترجمۀ آرش سرکوهی، به نگار.

_ به نظرم رسید شاید «مداد» «نجار» اشارتی هم به آن نجار داشته باشد که رنج های بشر را بر دوش کشید. همین طوری! به خصوص که دکتر دو بار از مرگ رست، «دکتر» است و سعی می کند آنچه از دستش برمیاید برای زندگی و نجات بیمارن بکند، اما مسیحادم چندان معتقدی نیست. همه چیز را برمبنای دانش می سنجد. مداد نجاری، سمبل ناآرامی و در عین حال آرامش اِربال، معمولاً همیشه پشت گوشش بود. یاد جمله ای از مقدمۀ کتاب افتادم:

«افسانه های گالیسیایی علت بیماری انسان را بیماری سایه های آن ها و نوش داروی آن را باز به هم پیوستن سایه و انسان به یاری زمان و خاطره ها می دانند» ص7

طبق ذهنیت من، اربال یهودایی است که بین خیانت و وفاداری دست و پا می زند. در آخر هم مداد آرامش بخش را به شنوندۀ روایتش می سپارد. انگار که: بیا، تو این بار را به دوش بکش. به یاری مداد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مردِ تمدنِ موهنجودارو کشف کرده بود که نیویورک آیندۀ جهان است. درحقیقت، آیندۀ  جهان از سلسله ای شهرها تشکیل می شد که شباهت قابل توجهی به تمدن نیویورک داشتند. چون به دلیل اختراع ماشین، که کم کم تمام تمدن های نوسنگی را تسخیر کرده بود، همۀ مردم کوله بار خود را روی دوش می گذاشتند و از جایی به جایی می رفتند و جهان مجبور بود خود را برای یک نوع تمدن نیویورکی آماده کند. اما تنها مردِ تمدنِ موهنجودارو بود که می دانست یک چنین تمدنی بدون هیچ شک و تردید نیازمند یک اقیانوس است. ص50

_کتاب لاغرک داستان مردان تمدن های مختلف از شهرنوش پارسی پور رو می خونم و از عجیب بودن عادی گونۀ خاصش و طنز آشکار و پنهانش لذت می برم. بین این چند داستان، که از تمدن گوناگون کلده و اور و آرام و کنعان و ... روایت می شه، سه مرد تارزن و ریش دار و اون که هرروز ریشش رو می تراشه و مهاجرت به امریکا و معشوق (زن) مشترکن. تا حالا هم داستان «مردان تمدن آرام» رو بیشتر دوست داشتم.

_کتاب نحیف کاخ ژاپنی از ژوزۀ عزیزم رو دیروز تموم کردم. قهرمانش پدروی نحیف نقاش بود که با شاهزاده ای ژاپنی به گردش در کاخ نادیدنی می رفتند و دو گل سفید و سیاه هستی رو در دست داشتند. داستان کتاب، بیشتر از هرچیزی، ذهن منو به این سمت برد که در دوره ای از زندگی گوهر اثیری حادثه ای (آشنایی با فردی یا هر اتفاق دیگه ای) نیروی درونی انسان رو شکوفا می کنه، تا جایی که مرزهای زمان و مکان رو زیر پا می گذاره و ...



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هربار پشت گوشم را می خارانم، یاد آلفونس می افتم که وقتی می نشست لبۀ چاه و پشت گوشش را می خاراند، آن دو خواهر می فهمیدند فردا قرار است باران بیاید.

*فکر می کنم شخصیت اصلی یکی از داستان های ایتالو کالوینو بود. داستانی که اسمش یادم نیست، از مجموعۀ داستان پروپیمانی که اسم آن هم یادم رفته، و از دوست داشتنی ترین کتاب های آن دورۀ زندگی م بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

همچین به رگ غیرتم بر می خورد اگر چلنج 2015 گودریدز را با سرافکندگی ترک کنم. یادم نیست وقتی 30 کتاب را برای این سال انتخاب کردم، به چه فکر می کردم! اینکه با هر دست دو کتاب را نگه داشته ام و هشت چشم دارم و چهار مغز با پردازش جداگانه...؟ شاکی نیستم، بیشتر هیجان زده ام. چون چند قدم محتاطانه با پیروزی فاصله دارم.

چند سال به اکانتم دسترسی نداشتم و تابستان توانستم احیاش کنم. تا آن موقع حدود 3 ماه بدون کتاب را از دست داده بودم. این روزهای آخری، تصمیم گرفتم هرطور شده از زمان استفاده کنم. حتی شده، بروم سراغ کتاب های لاغر نحیف. کتاب های باریک جفاشده بهشان را از جایشان درآورده ام و در مقر کتابخوانی چیده ام و یکی یکی کشفشان می کنم. انگار قانون عجیبی برشان حکم فرما شده؛ هرچه نحیف تر، پرکشش تر!

_ آن ها کم از ماهی ها نداشتند، شیوا مقانلو <3، نشر ثالث. داستان هایی با محوریت زنان. عجیب و دوست داشتنی. بیشتر از همه پری ماهی را دوست داشتم.

_ کارآگاه زبل، آسترید لیندگرن، بهمن رستم آبادی. اگر ترجمۀ بهتری می داشت، از این جهت که مترجم با کودک درونش کار می کرد نه بالغش، بهتر می شد. داستان خیلی خاصی نبود، ولی خواندنش برایم جالب بود. دلم برای برادران شیردل و درۀ گل سرخشان تنگ شده بود.

_ گیرنده شناخته نشد، کاترین کرسمن تیلر، بهمن دارالشفایی، نشر ماهی. داستانی تقریباً کوتاه، در قالب نامه هایی بین دو دوست آلمانی، یکی یهودی و ساکن امریکا، دومی مایه دار و ساکن آلمان که کم کم شیفتۀ هیتلر و حزب نازی می شود. دگرگونی شخصیت و روابط این دو طی صفحه های اندکی رخ می دهد و ماجرا با سنگدلی آرامی به پایان می رسد. هیچ کس هم از واقعیت خبردار نمی شود! رویۀ داستان، درواقع، معمایی ندارد. خیلی راحت می شود ماکس را یک طرف گذاشت و مارتین را یک طرف. ولی می شود بعدش فکر کرد که آیا مارتین واقعاً حرف دلش را می نوشته؟ یا نامه های آخر کار خود ماکس بوده؟ ماکس چه احساسی داشته، خونسرد و سرشار از انتقام بوده یا می گریسته و بار اندوهش سنگین تر می شده؟

_ جوجه مرغ دریایی و گربه ای که به او پرواز کردن آموخت، لوئیس سپولودا ی عزیزم، علیرضا زارعی، کتاب های کیمیا (نشر هرمس). سهم دیروزم از دنیای کاغذی، کتابی که عاشقش شدم و دلم می خواهد باز هم بخوانمش. باید چندین انیمیشن و ... از روی آن ساخته شود. باید در مهدها و مدرسه ها خوانده شود و آدم بزرگ ها وقتی برای بچه ها می خوانندش، به این فکر بیفتند که کتاب را با خود به خلوتشان ببرند و بارها بخوانند. حق این کتاب آن است که من هم مطلب جداگانه ای برایش بنویسم.

*یک تکه از شکلات Eterno را چندروز است نگه داشته ام و به زمانی فکر می کنم که خوردنش لذت بیشتری دارد!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٩/٢٤ | ٧:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«هنگام ورود او، جری و کارل روی نرده های راهرو لیز می خوردند و نعره می زدند. آن ها متوجه آمدن مهمان نشدند و به لیز خوردن و نعره زدنشان ادامه دادند. خانم دیویس هم به این نتیجه رسید که آن ها از این کارها منظور بدی دارند. خروس دست آموز فیت از راهرو رد شد و جلو در سالن مکث کرد. ولی چون از قیافۀ خانم دیویس خوشش نیامد، وارد نشد. خانم دیویس بینی اش را بالا کشید. واقعاً که چه خانۀ کشیش افتخار آمیزی! خانه ای که خروس ها در راهروهایش رژه می روند و به مردم خیره می شوند. او چتر چین دار و ابریشمی اش را به طرف خروس تکان داد و گفت: «کیش! کیش!»

آدام دور شد. او خروس عاقلی بود. خانم دیویس در طول عمر پنجاه ساله اش آن قدر خروس خفه کرده بود که مثل مأمورهای اعدام، به اطراف موج منفی می فرستاد. آدام با ورود کشیش، به انتهای راهرو رسیده بود.» ص173

درۀ رنگین کمان (کتاب هفتم مجموعۀ آن شرلی)

***

_ قلم مونتگومری در این کتاب، دوباره فوق العاده شده! انگار جادویش برگشته و حباب ها دیگر پیش از موعد نمی ترکند. کلی شخصیت و ماجرای جالب دارد که گاهی واقعاً دلت نمی آید کتاب را ببندی و زمین بگذاری. به نظرم حتی ارزش بیش از یک بار خوانده شدن را هم دارد.

__ باز هم به کوین سالیوان: آقا، شما باید مجموعۀ آن شرلی تان را به سبک Road to Avonlea می ساختید، همان قدر طولانی و با اپیسودهای زیاد، و با حفظ احترام به طنز و شگفتی خاص خود مونتگومری و لحاظ کردن آن ها در مجموعه.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٩/۱۸ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

تابستان که آن شرلی در خانۀ رؤیاها را می خواندم، مدام به ذهنم می رسید که جادوی مونتگومری کمرنگ شده. شاید با خروج آن از گرین گیبلز،.. ولی نه. ویندی پاپلرز خیلی خوب بود، با اینکه آن در گرین گیبلز نبود. بیشتر به نظر می آمد مونتگومری نتوانسته بعد از ازدواج آن، داستان را با قدرت قبل پیش ببرد. انگار حباب هایی در فضای اطراف آن شناور باشند و درست پیش از نقش بستن تصویر واضح و کاملی بر پوسته شان، بترکند و محو شوند. همه چیز در رخوت و خمودی بود تا با ماجرای لسلی و جیمزمتیو آفتاب درخشان پدیدار شد و بلافاصله هم کتاب به پایان رسید!

کتاب بعدی، آن شرلی در اینگل ساید، بهتر بود. قلم مونتگومری تلاش کرد قدری جان بگیرد و درهمان حد هم موفق بود. به نظرم بهتر بود این دو کتاب یکی می شدند و دوسوم کتاب ترکیبی هم به اینگل ساید اختصاص می داشت.

الآن هم درۀ رنگین کمان (جلد 7) را شروع کرده ام و نظری درموردش ندارم، جز اینکه شروع نسبتاً قابل قبولی داشته.

_ انگار مونتگومری، از یک جایی به بعد در داستان هایش، نمی داند با قهرمان هایش چه کند! این اتفاق درمورد داستان امیلی هم افتاد. یک سوم انتهایی این کتاب بیشترش سَمبل کاری بود.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٩/۱٤ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

در فضای نامتناهی میان ستارگان بگرد

من آنجا در انتظار تواَم.

پی ام آر

***

خیالباف

نوشتۀ پم مونیوس رایان، ترجمۀ ریحانه عبدی

نشر ماهک

[داستان کودکی و نوجوانی نِفتالی (پابلو نرودا)] است که با زبان آمیخته به شعر و احساسات دوست داشتنی، با غلظت بالای تخیل، روایت می شود. این کتاب جوایزی برده و از گروه فلسفه شورای کتاب کودک خودمان هم چهار ستاره گرفته.

نفتالی کودکی حساس است به کلمه ها عشق می ورزد. هر کلمه برای او دنیای خاصی است که ذهن او را برای ورود به تخیلات شاعرانه اش فعال می کند. برعکس، اعداد از ذهنش سُر می خورند و با ریاضیات میانۀ خوبی ندارد. اشیا، هرچه تک افتاده تر و عجیب تر باشند، درنظر او جذاب ترند. او مجموعه ای از این چیزها دارد؛ از پر و لانۀ پرندگان گرفته تا کلید و میوۀ کاج. آدم های زندگی او محدودند و بهترینشان لوریتا (خواهرش)، مامان جان (نامادری)، .. و بلانکا، تصویر کامل نشدۀ معشوقی که غیب می شود. پدر مردی سختگیر و بسیار کمال گرا است. تنها کسی که هیچ وقت نتوانست شخصیت پسرش را بپذیرد، حتی زمانی که «روی خوشش» را نشان داد.

از بهترین و شگفت انگیزترین اتفاق های زندگی نفتالی، سفر به جنگل بود و آشنایی با کتابخانۀ شهر ساحلی، که به کشف کلبه و دریاچۀ قوها ختم شد. ولی هر دو اتفاق عاقبت چندان خوشایندی نداشتند. ماجرای پرچین و دستی که گوسفند اسباب بازی را پشت حفرۀ آن گذاشت، در مرتبۀ بالاتری از این دو اتفاق قرار می گیرد. شاید بشود گفت این چیزی بود که آیندۀ نفتالی را رقم زد. همان چیزی که نویسنده را به نوشتن این کتاب تشویق کرد.

آواز چوکا تعبیر شد، اما پس از گذشت سال ها!

نرودا برای مردم معمولی  و از چیزهای معمولی می نوشت. او معتقد بود وقتی کسی چیزی را لمس می کند، انگشتانش اثری از حضور او روی آن باقی می گذارد و گوشه ای از آن حضور در خاطرۀ آن شیء حک می شود*. ص7-236

* شبیه یکی از بُن مایه های داستان پرنیان و پسرک (The Gossamer) از لویس لوری عزیز.

_ متن کتاب به رنگ سبز است، چون نرودا احساساتش را با قلمش نیز فیزیکی کرده بود. ترجیح می داد با جوهر سبز بنویسد، چرا که فکر می کرد سبز رنگ امید است. ص237

__ [چند شعر از نرودا]



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هرچند که اشخاص کمرو علاقه دارند که در تنهایی با خود حرف بزنند، چون به افکار عاشقانه می رسند هرگز حاضر نیستند که صدای خود را بلند کنند.

معامله، ژول تلیه

***

بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه را، با ترجمۀ ابوالحسن نجفی نازنین، با سرعتی نصف سرعت معمولم می خوانم و با احساس شاگردی دربرابر استاد.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٩/٩ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب نام این کتاب را شنیدم و با فهمیدن اینکه مترجمش چه کسی است، علاقه مند شدم آن را بخوانم. خود مترجم آن را [نمونه بارز و برجسته‌ای از ادبیات امریکای لاتین] بر می شمرد، "ضمن اینکه سبک ادبی رئالیسم‌جادویی در این کتاب به اوج رسیده است".

[و طبق این یادداشت] باید واقعاً خواندنی باشد!

_ همچین خوشم می آید در کتاب های جدیدچاپ تلاش می کنند به ضبط اصیل نام ها نزدیک تر شوند؛ ژوزۀ پرتغالی، خوسۀ اسپانیایی، .. دیگر کمتر نشانی از میگوئل های عجیب می بینیم!!

__ یک مورد عجیب:

یادم آمد میان سریال های کلمبیایی وحشتناک بی سروته و بی داستان فارسی وان که پر از رنگ های به زور تو_چشم_زننده و زرق و برق های حال به هم زن بودند، گاهی نام های آشنایی به گوش می رسید. یک بار اِوالونا؛ و با خودم فکر کردم یعنی این ها عاقل شده اند و دارند از روی آثار بزرگان ادبیاتشان سریال می سازند؟ چه خوب! ولی چه خیال خامی!! فقط نام بود و دیگر هیچ. الآن هم که نام خوسه دونوسو را بر جلد کتاب دیدم و دنبال تصویر مرتبط با کتاب بودم، چهرۀ زنی اغواگر را بین تصویرها دیدم و ناگهان یاد آن سریال بازگشت_وار_به_زندگی افتادم و .. بعله! اسم یکی از شخصیت های اصلی خوسه دونوسو بود!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/٢٢ | ٧:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دیشب به بخشی از داستان رسیدم که جیغم درآمد: نویسنده آن بخش داستانش را از زمانی انتخاب کرده که سریال محبوب من پخش می شده!

به اتاق نشیمن رفت و کنار خیمِنا، که تلویزیون تماشا می کرد، نشست. گره گه ری* هائوس حرف درشتی به دکتر کادی می زد و کلائودیا یادش هست او و خیمِنا باهم خندیدند. ص90

*واقعاً باید این اسم (Gregory) را این طور زشت می نوشت؟؟

ولی خوبی ش این است که هئوس را تقریباً شبیه من نوشته: هائوس!

_ خوبی دیگر کائنات این است که گیس طلا جان هم شروع کرده دیدن این سریال را.

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٩ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می دانم می خواهد چی بپرسد.

سرانجام می گوید «من تو کتابت هستم؟»

«نه

«چرا؟»

***

این را خودم هم سبک و سنگین کرده ام، البته که کرده ام. خیلی بهش فکر کرده ام. صادقانه جواب می دهم «که آسیب نبینی.»

بدبینانه و آزرده به من نگاه می کند. ...

می گویم «بهتره آدم شخصیتِ یکی دیگه نباشه. بهتره آدم تو هیچ کتابی نباشه

...

ص71

--- --- ---

کتاب خوبی است. روایتش دلنشین است. البته چند صفحه ای که خواندم، کلاً مشکوک شدم به اینکه «این داستان است؟ یا به قولی خاطره نویسی و ...؟» (انقدر از فضای خواندن و نقد حرفه ای _البته رو به حرفه ای بودن_ دور شده ام که دیگر تشخیصش سخت شده). چند صفحۀ دیگر که خواندم، دیدم از اشارات پیدا و پنهانش خوشم می آید. حالا هرچه باشد!

_ شاید آدمی مثل من هم باید نوشته ای با همین عنوان برای خودش داشته باشد. آن بار که توی بازار گم شده بودم و گریه می کردم، آن چندبار که یواشکی از خانه بیرون رفتم و گم شدم، چندبار دیگر که یواشکی رفتم و گم نشدم و برگشتم. هیچکس هم چیزی نفهمید! هربار یادش میفتم خدا را شکر می کنم که «برگشتم»!

خانه هایی که عوض کردیم، بارها از جلویشان گذشتیم، تغییرات و گاه فروریختن های تدریجی شان را دیدیم، و به برنگشتن ها فکر کردیم. بارهایی که دلم نمی خواست بروم خانه. معناهای متفاوت خانه. ما پینوشه نداشتیم اما اجتماع کوچکمان بیشتر اوقات شیلی ِ روی گسل بود.

*راه های برگشتن به خانه، آلخاندرو سامبرا، ترجمۀ ونداد جلیلی، نشرچشمه.

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/۱٥ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ در ادامۀ مطلب پیشین،

نتیجۀ اجلاس سران مغزم این شد که کتاب وزین مدارصفردرجه را پس ببرم و فعلاً به خواندن آن فکر نکنم. مجلد دیگری از آن شرلی را گرفتم و دو کتاب ادبیات ژاپنی. تا ببینیم چه می شود.

__ یهویی دلم هوای Diner گفتن هان را کرد، با آن عصبانیتی که بیشتر اوقات مکس باعث آن می شد.

 

___ راه های برگشتن به خانه خوب است، خیلی. خواندنش لذت بخش است و کمی تشویش آمیز اما پذیرفتنی و دوست داشتنی. احساسی که خواندنش ایجاد می کند، همان چیزی است که از کتاب خانۀ کاغذی انتظار داشتم و برآورده اش نکرد. چیز دیگری بود. خوب و بد بودنش مهم نیست. غرض فقط توقع پیش از خواندن از کتاب است.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ماه پیش، با ذوق و شوق از یافتن جلد اول مدارصفردرجه، برداشتمش و بلافاصله شروع کردم به خواندن. اما پیش نمی رود. نمی دانم چرا خواندنش برایم جذابیت ندارد. شاید هم «الآن» برایم جذابیت ندارد.

چه سال ها که از دور می دیدمش و منتظر فرصتی بودم برای خواندنش. بیشتر وقت ها در قفسۀ کتابخانه ها نبود و همیشه یک چشمم منتظرش بود. همیشه فکر می کردم خواندنش حماسه ای باشد در حد خواندن کلیدر. اما الآن برایم اینطور نیست. شاید خیلی دیر رفتم سراغش. شاید باید همان سال های اوج خواندن نثر داستانی فارسی دست می گرفتمش.

چیزی شده بین دیر اقدام کردن و «حالا وقتش نبودن»؛ باوجود احتمال دیر شدن، می شود خواندش ولی انگار الآن زمانش نیست.

با همۀ این ها، مردّدم ادامه دهم یا رهایش کنم!

شاید عصر یا فردا تصمیم گرفتم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/۸/۱۱ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بعضی کتاب ها را به سبب خاطره ای که پیش درآمد خواندنشان شده انتخاب می کنم. در حالی که موقع خواندن یا بعد از آن به نظرم می رسد بهتر بود قبل تر می خواندمشان، همان موقع ها که ژانرها و قلم های متفاوت نویسندگان را هنوز امتحان نکرده بودم. البته بیشتر معتقدم خواندن منصفانۀ کتاب ها ذهن تیز و آماده و نقاد می خواهد، برای همین آن ها را که خیلی دوست دارم با دید انتقادی می خوانم تا کمتر بهشان ظلم کرده باشم.

آن سال ها، گرین و طنز به جای آثارش مطلوب آن فرد کتاب خوان بود که فورتونا مرا دربرابرش قرار داده بود تا تجربه های هیجان انگیز کتاب خوانی اش را با من قسمت کند. نمی دانم چرا به نظرش می رسید که من همۀ حرف هایش را می فهمم! تمامی حرف هایش را نمی فهمیدم، بعضی هاشان درحد درک من بودند و برای بعضی هاشان، به خودم که می آمدم می دیدم مثل آدمی شده که جلو دیوار یا درختی بلند ایستاده و برای دست رساندن به لبۀ دیوار یا سرشاخه ها هی دارد روی پنجه می پرد و گردن می کشد و دست به بالاها می ساید. و آیا این وسط چقدر چیزها که درک نشده، در فضا گم شده باشند و من ندیده باشم و او هم نفهمیده باشد که من ندیده  ام و ... خوبی این تجربه این بود که بهم ثابت شود آدمی همیشه در تلاش است و اینطور مواقع ذهن آدم جایش را دارد که قد بکشد و بنابراین، همیشه نباید در حد و حدود تعریف شدۀ خودمان بماینم یا به دیگران نگاه کنیم، گاهی باید فاصله ایجاد کرد تا فرصت پریدن های کوتاه و بلند (حتی به قیمت زخمی شدن) برایمان فراهم شود.

بعد از مدت ها قدم به دنیای گرین گذاشتم و از خواندنش، به نوعی، لذت بردم. شخصیت ها و ضرباهنگ داستان خوب بود. وُرمولد، دکتر هَسلبَچِِر، میلی و بئاتریس را بیشتر دوست داشتم. طنز مقبولی در داستان بود، که البته فکر می کنم اگر همان سال ها پیش می خواندمش، بیشتر به آن می خندیدم و برای سیر داستان هیجان داشتم. الآن فقط آن را با چیزی تطبیق می دادم که واقعیت روزگار نامیده می شود و گاه یاد آدم هایی می افتادم که همه مان در زندگی داریم و دوست داریم بپیچانیمشان، همان طور که ورمولد دولت عریض و طویل بریتانیا را پیچاند و کلی پول به جیب زد. ورمولد، فروشندۀ گمنام جاروبرقی های انگلیسی در کوبا، بی مقدمه خود را درمقابل فرد ناشناسی می بیند که از او تقاضا دارد برای دولت بریتانیا جاسوسی کند. ورمولد به خاطر پول می پذیرد اما واقعاً نمی داند چه کند. حتی ایدۀ پیچاندن بریتانیایی ها و شخصیت سازی و داستان پردازی هم ساختۀ ذهن خودش نیست. ایده ای که الکی پاگرفت و جدی جدی به قیمت جان چندنفر تمام شد که یکی شان اتفاقی شخصیتی واقعی از آب درآمد.

حین خواندن، چندبار یادم آمد که ایدۀ نقشۀ اجزای جاروبرقی را بارها به صورت های مختلف، در ذهنم برای افرادی پیاده کردم که دوست داشتم بپیچانمشان!

به نظرم داستان با طنز تمام شد. رفتار دولت بریتانیا درمقابل ورمولد واقعی نبود. آن ها جدی بودند اما کارشان مسخره و خنده دار بود.

بعد از داستان، باید از کتابسرای تندیس بگویم که شاید سنّت حسنۀ چاپ تعداد زیاد کتاب، دارد دقت و کیفیت را از سوی آن ها به باد می دهد.

*مأمور ما در هاوانا، گراهام گرین، ترجمۀ غلامحسین سالمی، کتابسرای تندیس



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/۸/۱٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

اوه خدای من! اوه کائنات!

من به ژوزۀ عزیز و زِزۀ عزیزتر از جانم خیلی ارادت دارم

کتاب را به خیلی ها معرفی/ توصیه کرده ام

ولی از هرچیزی که ممکن است در این جریان دخیل باشد، خواهش می کنم احیاناً این کتاب را، مثل شازده کوچولو و اهلی کردن و ...، مبتذل نکنند.

این کتاب باید مثل صندوقچۀ گنجی در محاق بماند تا هربار فقط خوانندۀ راستین کشفش کند.



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/۸/۸ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

غیر از ادبیات غیرایرانی _و مخصوصاً اون هایی که خیلی دوستشون دارم_ کتابایی هم هستن که خیلی وقته آرزوی باحوصله خوندن و شخم زدنشون رو دارم. بعضیاشونو تورق کردم؛ بعضیا نصفه، یک سوم، .. خونده شده؛ و بعضیا رو هم خوندم اما دلم می خواد دوباره بخونم.

کتابایی که دوست دارم حتماً کامل کاملش رو بخونم، اونم بهترین تصحیحشون رو:

شاهنامه، تاریخ طبری، تفسیر طبری، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، تذکره الاولیا، تاریخ بیهقی، سمک عیار، سندبادنامه، هزارویکشب، منطق الطیر، بقیۀ منظومه های عطار، پنج گنج نظامی، کشف الاسرار میبدی، نامه های عین القضات، آثار سهروردی، شرح شطحیات روزبهان، ...

کتابایی که دلم می خواد دوباره بخونم:

کلیله و دمنه، گلستان و بوستان، مثنوی، تمهیدات عین القضات، شرح مثنوی استاد فروزانفر، ...

* هیچ وقت فکر نکردم اگر جادوی قلب جوهری برای این کتابا کار کنه چه اتفاقی پیش میاد. بین اینا، فقط هزارویکشب شبیه کتابای امروزی میشه ماجراش. بقیه باید جور دیگه ای باشن



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٧/٢٠ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

فیلم ساده و خوبی است، براساس داستانی واقعی و کتابی که به همین نام نوشته شده. منظره هایی که به تصویر کشیده شده اند، به قدری واقعی و بهشتی اند که بارها دوست داشتم شیرجه بزنم تویشان.

فارغ از همه چیز، این نکته اش چالش برانگیز بود که این آدم ها با باور عمیق به کلیسا می رفتند و دعا می کردند و ...اما در مواجهه با مسئله ای ماورایی زیاده روی می کردند؛ یا نمی توانستند آن را بپذیرند یا علاقه به قدیس سازی درشان نمود داشت. تاد سال ها کشیش بود ولی نمی دانست با مشاهده های پسرش چه کند ...

یکی از لحظه های معنی دار هم برای من این بود که پسرک دیده هایش را، اولین بار، وقتی تعریف کرد که با پدرش درحال الاکلنگ سواری بود. تعجب پدر قدری اختلال در بازی ایجاد کرد، انگار توازن زندگی شان از همان لحظه شروع کرد به تزلزل.

دختر خانواده خیلی جای تشکر داشت، به خصوص خونسردی اش در برخورد با ماجرای برادر کوچک و مشتی که توی دماغ پسرهای مدرسه زد!

و نکتۀ آخر هم پسربچۀ دوست داشتنی فیلم بود که خیلی زیبا و دوست داشتنی و خوردنی است، با بازی خوبش!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٧/۱٧ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

Albus Severus: What if I'm in Slytherin

?

 

 

 

Ablus Severus, Harry said quietly : you were named for two headmasters of Hogwarts. One of them was a Slytherin and he was probably the bravest man I ever knew

Albus Severus: But just say

--
--Harry: then Slytherin House will have gained an excellent student, won't it? It doesn't matter to us, Al. But if it matter to you, you'll be able to choose Gryffindor over Slytherin. The Sorting Hat takes your choice into account


Albus Severus: Really

?

It did for me, said Harry

حساب کردم بیش از یک ساله که هری پاتر نخوندم. دلم براش تنگ شده دوباره. امروز یکی از شبکه ها داشت آخرین فیلمش رو پخش می کرد، تقریباً از نصفه شو دیدم. با چشمانی اشکی!

به متولیان امر پیشنهاد می دم، مث اونایی که هرساله پای آبشار رایشن باخ مراسم سقوط شرلوک هلمز رو بازسازی می کنن، دست کم سال تحصیلی 2019 که شروع شد، برَن سکوی 9و 3 چهارم ایستگاه کینگزکراس و مدرسه رفتن بچه ها رو بازسازی کنن.

فکر کن بتونی بری اونجا و از نزدیک شاهدش باشی!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٧/۱٧ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

پیمان خاکسار باید مترجم خوبی باشد، آیندۀ خوبی هم در این کار داشته باشد. نثرش یکدست و فهمیدنی است و فکر کنم سبک و لحن نویسنده ها را خوب درآورده. علاوه بر این ها، زرنگ و باهوش است و با استفاده از شگردهایی مسئلۀ قیچی ِ بعضی ها را دور می زند. مثلاً از اصطلاح «نیپل رینگ» استفاده کرده، دقیقاً همین طور فارسی آن را نوشته. حالا سوای آن که شاید هنوز برابر فارسی اش را ندشاته باشیم یا اینکه برابر رسمی نباید داشته باشد کلاً، چون اَخ و بد و اَه اَه است و ای وای من! استغفرالله! پناه بر خدا!

یا اصطلاح «مجرای تولد».

این برداشت من بود و از آن طرف، خوشحال کننده است که قیچی به واژه های دیگری مانند ..وز و ..ون کاری ندارد. دست کم این بخش طنز کامل منتقل می شود و ... .

کار روزگار این است که در گوشه ای از دنیا، عده ای با دیدن واژه های بدبو و .. در کتاب هایشان خوشحال می شوند!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ از اوایل مهر به بعد، موعد پخش فصل جدید بعضی سریالهاست. هرروز سایت را بررسی می کنم بین این بعضی ها، منتظر آن بعضی های اندکی هستم که دنبال می کنم. هفتۀ پیش اولین قسمت یکی شان آمد و جلوی خودم را گرفتم تا آخر هفته نبینمش. بین آن ها کار نمی چسبید. عوضش آخرهفته، کلی هیجان و جیغ و تشویق نثار شخصیت ها و داستان پردازها کردم، درخور و سرخوشی آور.

این هفته که دستم بازتر است، انتظار بیشتر توی چشم می زند، کیفیت معمولی ش آمده، باید برای کیفیت بهتر صبر کنم! حیف آن همه منظره و رنگ و لباس های متنوع آدم ها و طبیعت نیست که با کیفیت نسبتاً خوب دیده نشود؟!

آقای فنچ و همکارشان هم هنوز تشریف فرما نشده اند، مکس و کرولاین هم.

__ به علت لطفها و هیجانهایی که به خودم هدیه کردم، از برنامۀ کتابخوانی م عقبم. باید امروز و فردا جبران کنم. کلی هم یادداشت کتابی روی دستم مانده که اتفاقاً هوس نوشتنشان خیلی دارد بال بال می زند.

با سداریس شروع می کنم، می خوانم و می نویسم و می خندم! (البته در دل باید افسوس خورد، ولی اوضاع بشر و خودکرده های بی تدبیرش خنده هم دارد!)

___ دلم یک سایت گودریدزی برای ثبت فیل/سریال خواست. دوستم IMDB خودمان را پیشنهاد داده. هنوز ازش سر در نمی آورم.



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٧/۱۳ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

نتونستم طاقت بیارم. انگار فونکه منو صدا می کرد. ولی هرچی گشتم ناامیدتر شدم! شهرکتاب که کتابای کودک نوجوانش به هم ریخته و قاطی بود و کم حجم تر از قبل شده بود. شاید فکر کردن مدرسه ها باز شده بچه ها کتاب نمی خونن... . فقط کتاب گیس پنجول از فونکه رو داشت که اونم تو حس و حال خوندنش نبودم. کتاب فروشی محبوب دیگه م هم خیلی چیزا داشت به جز فونکه! البته یه دوره دوجلدی اژدهاسوار داشت قدیمی با جلد پاره پوره! و سری سیاه ها رو (وقتی اسمشون سیاه قلب، سیاه خون،.. هست لابد به جای جوهری ها باید بگیم سیاه ها!) ظاهرشون قشنگ و شکیل اما باطنشون به نظرم چنگی به دل نمی زنه. چاپ اول افق از این کتاب خیلی قشنگ تر بود. ساده و مربعی و قطور اما تروتمیز و مرتب. این سری جدید خوبی ش اینه مث کتابای خارجی حجیم ولی سبکه. اما جوهر روی برگه ها خوب نخوابیده. یه طوریه! نقشۀ داستان رو مثلاً نگاه کردم، خوب چاپ نشده، تمیز نیست. ... از افق بیشتر انتظار داشتم.

اما [یه دوره کتاب جدید نوجوانانه کشف کردم به اسم بارتیمیوس]. گویا اسم یه جن هست. دوست دارم یه جلدشو بخونم ببینم چجوریه:

[ناتانیل، پسر یازده ساله، شاگرد یک جادوگر است. روزی لاویس، جادوگر بی‌رحم او را در مقابل دیگران تحقیر می‌کند. ناتانیل سخت‌ترین وردها را یاد می‌گیرد و برای انتقام، بارتیمیوس ـ جن هزار ساله ـ را احضار می‌کند. اما زمانی که جن را می‌فرستد تا بزرگ‌ترین گنجینه‌ی لاویس را بدزدد، در توفانی از جاسوسی، قتل و شورش گرفتار می‌شود.]

...

بقیه شو حوصله ندارم بنویسم!

شاید بعداً



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/٧ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

مو : «مزه ی بعضی از کتاب ها را باید چشید

بعضی شان را میشود درسته قورت داد

ولی فقط تعداد کمی از آنان را می شود جوید

و بطور کامل هضمشان کرد»

***

خدایا!

[کورنلیای عزیز جادویی] گویا چند سری کتاب داره غیر از جوهری ها.

یکی شون سری دنیای آیینه ای هست

اسم کتاباش reckless ،  fearless ... این مجموعه پنج تا کتابه.

سری دیگه  Ghosthunters هست شامل سه کتاب.

دوووست دارم بخونمشون، دست کم جلد اول هر مجموعه رو، ببینم چجورین.

گویا بعضیاشون ترجمه شده ن :) [اشباح] و [درمورد اولین جلد مجموعۀ دنیای آیینه ای]

«کورنلیا فونکه (1958) یکی از معروف‌ترین نویسندگان کتاب‌های کودک و نوجوان دنیاست. او تا به حال بیش از 60 کتاب برای نسل نو نوشته است. در سال 2005 مجله‌ی تایم اسم او را در فهرست 100 چهره‌ی تاثیرگذار قرار داد.»

عشق منه این خانوم! فعلاً دوست دارم بیشتر ازش کتاب بخونم.  

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٧/٧ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دنیای ادبیات داستانی چیز مهمی کم دارد!

پرتغالیِ خانوم.

پرتغالیِ درخت زیبای من یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های مرد دنیای کتاب هاست. با خودم فکر می کنم اگر روزی نویسندۀ توانایی پیدا شود و دربارۀ زنی بنویسد که پرتغالی زندگی اش بوده، او چطور زنی خواهد بود؟

لزومی ندارد ماجرا عین کتاب اصلی باشد. نه لازم است کودکی درد را کشف کند و در بهترین روزهای زندگی اش سختی بکشد، نه حتی خانوم پرتغالی، زنی تنها و دور از اجتماع و رازآلود باشد. باید کمی فکر کرد. پرتغالی ای که می شناسیم را با تمام خصوصیاتش مجسم می کنیم. همه چیز برای مرد بودن و تغییر او باورپذیر است.مردی که هیچ کس انتظار ندارد آن چنان موجودیتی در لایه های شخصیت خود داشته باشد که برای پسربچه ای مانند زِزه خدا شود.

زن ها چطور؟ باید چطور باشند تا کسی ابتدا ازشان توقع پرتغالی شدن نداشته باشد؟ من فکر می کنم زنِ این ماجرا باید، برعکس پورتوگا، زنی معمولی باشد با خانواده ای پرجمعیت، از آن ها که بام تا شام سرشان به بچه داری و رفت و روب و شستشو گرم است، گاهی بچه هایشان را دعوا می کنند و برای خودشان وقت کم می آورند. از آن ها که وقتی بعد سال ها به جشنی دعوت شدند، با خجالت پا پیش می گذارند و فقط یک دور می رقصند، اما آنچنان می رقصند که خودشان و بقیه تعجب می کنند و فرزندانشان می گویند: مامااانننن؟؟؟!!!

اما صبح فردا همه چیز فراموش می شود. این زن فقط وقتی در گرگ و میش غروب تنها روی ایوان خانه نشسته و منتظر جاافتادن شام و بازگشت عزیزانش است و شاید بافتنی یا گلدوزی ای روی دستش پاشد، شاید زمزمه ای غریب هم بر لب داشته باشد، آماده است تا بخش مخفی روحش را نمایان کند.

زنی که ...

خیلی دوست دارم داستان بانوی پرتغالی را بخوانم. داستانی جاندار و فراموش نشدنی، داستانی پر از شادی و اندوه داقعی، پر از بغض و خنده و آب چشم! بدانم زِزۀ ماجرا چطور با اون آشنا می شود و چطور ارتباطشان شکل می گیرد و به هم وابسته می شوند ... اصلاً همین ززه خودش رازی است، دختر است یا پسر؟ چند ساله؟ چه چیز باعث شده روحش گشوده شود و پذیرای خانوم پرتغالی باشد؟ از باغش میوه دزدیده؟ یا برعکس، در حمل سبد خرید سنگینش به او کمک کرده؟

حتی می شود او از خانواده ای مرفه باشد و پرتغالی بسیار فقیر!


 

 

مگی بیشتر از اغلب مردم می دانست که فراسوی دنیاها چه چیزی قرار دارد. او خودش درها را باز کرده بود و موجودات زنده ای را که نفس می کشیدند از صفحات زرد و بی رنگ بیرون کشیده بود» ص62

__ طلسم جوهری

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٧/٩ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

طی 2-3 روز سروکله زدن با واژه های فلسفی و هرمنوتیکی و گادامری، البته نه به قصد فهم عمیق، بعد از 1 نیمه شب دیگر نمی فهمیدم سداریس چه می گوید!

کلمه ها را چندبار می خواندم، روی جمله ها مکث می کردم، انگار دکمۀ تصور و منظره آفرینی مغزم که همزمان با خواندن داستان روشن می شود، خاموش شده بود. نمی خواندم، داشتم با کلمه ها سروکله می زدم! جابجایشان می کردم و جمله ها را از نو می نوشتم. ایراد املایی، دستوری، ..

و بعد از چند صفحه کم کم همه چیز شفاف شد!

*لقب یعقوب(ع) در کتاب مقدس اسرائیل است؛ یعنی آن که با خدا کُشتی می گیرد. این لقب در پی رؤیایی، در یکی از سفرهایش به او الهام شد. [+]

 

کشتی گرفتن یعقوب(ع) با فرشته

اثر رامبراند



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٧/٥ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

می دونستم بالاخره یه روزی می رسه که می تونم بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم رو قشنگ بخونم!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٧/۳ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هفتۀ پیش، یک روز قبل از پایان زمان عضویتم، پیامک دادند که: «عضو گرامی، پاشو بیا عضویتتو تمدید کن!»

وقتی می خواستم کتاب امانت بگیرم، صحبت کرده بودم که موقع بازگرداندن آنها عضویتم را تمدید کنم. الآن می بینم چند روز تأخیر برایم ثبت کرده اند و جریمه.

امروز صبح هم پیامک آمد که: «عضو گرامی، بدو بیا کتابایی که دستته تحویل بده!» فوراً رفتم کتابخانه در حالی که انتظار داشتم MI6 و FBI و KGB و شرلوک هلمز و خانوم مارپل و پوآرو و کارآگاه علوی با دستبند و اسلحه و ... کمین کرده باشند. خب البته همیشه مشخص می شود که خیلی چیزها الکی است؛ از تصورات من گرفته تا جدیت این پیامک ها و صحبت های آن روز من و قول گرفتن برای تمدید عضویت در روز مراجعه و ... همان دو هفته پیش باید کارت را تمدید می کردم و خلاص!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

...نه! اینطور که می گویی نبود، طور دیگری بود. مثل شب هایی بود که آدم قصد داشته باشد خیره به تاریکی بالاها، ستاره ها را تک به تک با نگاه بچزاند؛ نتواند و بعد هم بی خیال شود و باز فکر کند ته سیاهی به کجا بر می خورد و هر بار هم بداند: به هیچ کجا! ص151

***

   همان اول که کتاب را دست گرفتم، حال و هوای نثر گلشیری از بین صفحه ها بیرون زد. وهم غریب؛ چیزی که انگار گاهی از درون خودت بیرون می تراود، می دانی و نمی دانی چیست و بدتر اینکه نمی توانی با کلمات تعریفش کنی. به کلمه که در می آید، شکل دیگری می گیرد و هربار از توصیفش عقب می مانی، تا حدی که به خود می آیی و می بینی از اصل موضوع، شکل اول و اصیل آن، سرچشمۀ ظهورش، دور افتاده ای. مثل آدم با سیبی در دست و هبوط کرده!

   و همچنین واژه ها و جمله بندی گلشیری وار که نثر را به متن کلاسیک نزدیک تر می کند. با این همه، انصاف نیست نام تقلید بر آن بگذاریم.

   کتاب در چند فصل است؛ انگار مجموعه داستان کوتاه، اما فصل ها به هم مرتبطند. سیر تاریخی عشق اثیری در نسل های مختلف یک خاندان قجرتبار، عشقی که معمولاً به جنون و گمگشتگی ختم می شود.

   فصل های اول را بیشتر دوست داشتم و پنگوئن های سرگردان کمتر از باقی فصل ها توجه م را جلب کرد. گویا کتاب دنباله ای هم دارد؛ [اندوه مونالیزا]، که همان مضمون قبلی را دنبال می کند:

[نویسنده کتاب میگوید: « رمان «مونالیزای منتشر» به دوره قاجار و دوره پهلوی اول، و رمان «اندوه مونالیزا» به دوره پهلوی دوم و اوایل انقلاب می‌پردازد.]

احتمالاً بعدها بخوانمش.

 

 

_ نکته: کتابی که من خواندم، چاپ سوم (90) است و زن چهره ناپیدای روی جلد، آینه ای که در دست دارد، [نقشی هخامنشی] را بازتاب می دهد. در صورتی که چاپ های قدیم تر [تصویر زنی قجری] [و +] را!!

   *مونالیزای منتشر، شاهرخ گیوا، نشر ققنوس.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   گاهی دلم برای شخصیت های کتاب عظیم یوسا تنگ می شود؛ برای ژوآئو گنده هه، آن ژوآئوی دیگر، ژورما، شیر ناتوبا، ...

   چهارماه برای خواندن جنگ آخرِ زمان صبر کردم و با هیجان بسیار سراغش رفتم. تلخی و غبار و سیاهی آن را بلعیدم اما جرئت نکردم تمامش کنم! آنقدر خواندنش را کش دادم که مهلتم به سر رسید و خیلی راحت به کتابخانه برش گرداندم! از مواردی بود که کتاب نیمه تمام می ماند، با این همه و باوجود دوست داشتنش، چندان احساس بدی نداشتم. انگار باید فرصتی دیگر پیش می آمد/ بیاید تا آن حجم کاغذ را دوباره مقابلم بگشایم و با خیال راحت به پایان ببرمش.

   سال ها از با-ولع-یوسا-خواندن-م می گذرد و جز شمایی کلی از کتاب هایش، چیزی به خاطرم نمانده. چندسال پیش که بالاخره نوبل برد خیلی خوشحال شدم و وقتی خواندم سال هایی کاندیدای رئیس جمهور بوده، آرزو کردم کاش پرویی بودم و به او رأی می دادم. معلم کلاس اسپانیایی دوستم خانمی پرویی بود و یک بار با دوستم سرکلاسش نشستم. تمام مدت به او نگاه می کردم و در دل می گفتم «سال ها از هوایی تنفس کرده شبیه تر و نزدیک تر به آنچه یوسا تنفس می کند». چند شب پیش هم در خبرها دیدمش که در نمایشنامه ای نوشتۀ خودش بازی می کند؛ با چشم هایی پفی تر و صورتی آویخته و صدایی که شاید اولین بار شنیدم!

گاهی در ذهنم همراه با راوی داستان آلخاندرو مایتا در حاشیۀ لیما می دوم، با نگاهی به زباله ها، به امید رسیدن به [آخر زمان]



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۸ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

آب به صخره ها اصابت می کرد و کف دریا، در حالی که سنگ ها را لمس می کرد، در هوا بلند می شد. منظره ای عالی بود، چون کلیسا نورانی بود و همچون ماه کامل. ص57

***

دوازده داستان از نویسندگان زن امریکای لاتین لزوماً داستان های خیلی خوبی نبودند، ولی بیشترشان خوب بودند. طبق معمول، اثر ایزابل آلنده در صدر علاقمندی های من قرار می گیرد. از 5 داستان دیگرش هم خوشم آمد، مخصوصاً در روستای آدم های خاموش از ایسابل گارما.

نکته های جالب کتاب این بود که:

_ کتاب را دو خواهر اسپانیایی به فارسی برگردانده بودند که همین جا ازشان بسیار تشکر می کنم، خواهران اورنرو سوله. ولی به ناشر توصیه می کنم کتاب را حسابی بپیراید و بِویرایَد!

_ تصویر روی جلد که ترکیبی از چهرۀ فریدا کالو و زنان دیگر است.

_ کتاب لاتین (اصلی) 5 داستان اضافه تر دارد که از این مجموعۀ فارسی عقب مانده اند! (همان حرف های همیشگی).

و ... همین!

 

* 12 داستان از نویسندگان زن امریکای لاتین، کلاریبل آلگریا، ترجمۀ فاطیما و مریم اورنرو سوله، نشر نوروز هنر، 1384

[ده نویسنده زن قدرتمند که جهان را دگرگون کردند]



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۳٠ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

کتابی که می خوادندم، تمام شد. جلدش را که بستم به این فکر کردم «وقتی خواندنش را شروع کردم، زنده بود».

به چیزهایی فکر کردم که وقتی آخرین بار انجامشان دادم، او زنده بود. سعی کردم یادم بیاید: آخرین بار که High hopes پینک فلوید را گوش کردم، همان شب که کنسرتشان پخش شد و اتفاقی دیدم. و چقدر یادش افتاده بودم! وقت هایی که دوست نداشت گوش کند و یادآوری چیزهایی برایش سخت بود، اما گاهی هم به خاطر من گوش می کرد. آخرین بار که رفتم کتابخانه، آخرین بار که لباس دوختم، آخرین بار که کفش خریدم، ... زنده بود. آخرین بار که آب انار خوردم؟ روز خاکسپاری ش بود و من با سردرد کشنده ای این سر دنیایم وقت می کشتم. آخرین بار که برای مرگ کسی یادنامه نوشتم، به فامیل ها آن وری زنگ زدم، فیلم دیدم، ... زنده بود.

آخرین بار که کتاب خریدم؟ بعد از مراسم سومش بود و همه کم کم دامن عزایشان را می تکاندند و انگشت های خداحافظی روی خاک سرد می کوبیدند. من این سر دنیایم، تن خسته و ذهن فراری را به زور کشاندم خیابان انقلاب تا خودم را در دنیای کلمات گم کنم.

گاهی خودم را نگاه می کنم و باورم نمی شود چقدر خر هستم! اینکه خودم را می زنم  به این کوچه و آن راه و گریه م نمی گیرد و اشکی پایین نمی آید، آهنگی گوش می کنم که با اتفاق های بد همخوانی ندارد، و می مانم از خودم بدم بیاید یا بزنم روی شانه ام و بگویم «از این یکی هم جان به در بردی»! حتی یک بار ترسیدم نکند اختلال چندشخصیتی پیدا کرده باشم و فکر می کنم همۀ این ها برای یک منِ دگر پیش آمده. اما ... نمی دانم! این اختراع شخصیت مال سال ها پیش بود و الان دیگر محو شده، منِ دیگرم را مدت هاست نمی بینم، بهش نیازی ندارم. همه چیز را خودم به گردن می گیرم.

چیزی که امروز به نظرم رسید و منطقی هم بود، این بود که آن قدر در دنیای کلمات فرورفته ام که راه برگشت را اشتباه می گیرم. زمانی که لازم است از بین آن ها خارج شوم، خیال می کنم که خارج شده ام، ولی به واقع همان جا هستم. ذهنم جادوزبان شده و آنقدر خوانده و خوانده که مرا وارد دنیای کتاب ها کرده؛ نه اینکه در یک کتاب خاص گیر افتاده باشم، مثل موج سواری حرفه ای از این صفحه به آن صفحه و از این کتاب به آن کتاب سُر می خورم و با مولکول های آن دنیاها تغذیه می کنم. شاید اصلاً گیر افتاده باشم. گیر افتادنی خودخواسته یا توافقی. هربار که در دنیای واقعی اتفاقی می افتد، من سرم را از بین کلمات جوهری بالا می گیرم و به تمام چیزهای واقعی نگاه می کنم. به جای آن که خواننده ای باشم که خودش را به جای شخصیت ها می گذارد و اتفاق های داستانی را تجربه می کند، موجودی جوهری هستم که خودش را به جای شخصیتی واقعی قرار می دهد و زندگی او را تجربه می کند. ...

از وحشت خشکم زد!



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/٢٧ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ دیروز که در آستانۀ آن همه کار قرار گرفته بودم، دوباره هوس کردم فیلم کنتِ مونتِ کریستوی عزیزم را ببینم. [همان نسخه ای که بیشتر دوستش دارم]. می دانستم به همه اش نمی رسم. دست کم دوست داشتم بخشی از آن را ببینم و به آرامش برسم.

__ با قول و قرارهایم مهربان تر شده ام؛ کتاب هایی که به تازگی خریده ام را، حدود 80% شان، خوانده ام.

   در قراردادهای کتابی م با خودم بند شیطانی ای گنجانده ام؛ به سراغ کتاب هایی می روم که عطش خواندنشان را دارم. اینطوری می شود که خوانده می شوند! حتی بر کتاب های امانتی کتابخانه مقدم می شوند.

   این جدیدها که اتفاقاً باریک و کم ورق بوده اند، بنابراین خیلی هم سریع تمام شده اند.

___ دلم یکی از آن فیلم های لیلا حاتمی-علی مصفا دار می خواهد. از بخت خوب [یکی از فیلم هایشان] را دارم و ندیده ام.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٥ | ٦:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   خیلی وقت ها رهایی از دست کتاب ها به مراتب سخت تر از خرید و تهیۀ کتاب هاست. کتاب ها در عهد و پیمانی که ما براثر نیاز و سردرگمی با آن ها می بندیم، به ما وصل می شوند. در حالی که شاهد لحظه هایی از زندگی مان هستند که دیگر هیچ وقت نخواهیم داشت. مادامی که کتاب ها سرجایشان هستند، آن لحظه ها همچنان بخشی از وجودمان است. ص 20

_ بارها شده کتابی خریده ام و شخصی همراهم بوده که خاطرش را عزیز می داشته م و نامش را همراه با تاریخ خریداری کتاب، در صفحه های نخستین، نوشته ام، یا اشاره ای به اتفاق_ معمولاً_ خوشایندی که همان روزها رخ داده، یا فردی، خاطره ای، ... گاهی هم نوشتم و بعدتر خط زدم. اما همان خط زدن هم مرا یاد خاص بودن آن لحظه می اندازد.

   گاه خواندن کتابی با موارد مشابه بالا همراه بوده؛ چه آن کتاب مال خودم بوده باشد، چه امانت گرفته بوده باشمش. یادآوری کتاب و نامش، دیدن جلدش یا خواندن جمله هایی از آن هم کافی ست تا خاطرات را زنده کند.

   بسیاری از مردم روز، ماه و سالی که کتابی را خوانده اند یادداشت می کنند و به این صورت تقویمی سرّی خلق می کنند.... ترجیح می دهیم انگشتر، ساعت مچی، یا چترمان را گم کنیم تا اینکه کتابی را گم کنیم که دیگر هیچ وقت نخواهیم خواند؛ ولی صرفاً در آوای عنوان خود حس غریب و شاید هم حس از دست رفته یا گمشده ای را با خود حفظ می کند. ص 20-21

***

__ پاداش خوبی های امروز خریدن کتابی بود که بیش از یک ماه پیش با آن آشنا شدم و دوست داشتم بخوانمش. خانۀ کاغذی، با همان ترجمه ای که می پسندیدم. دو بار دیگر آن را یافتم اما چون ترجمه اش فرق داشت، آن را نخریدم. الآن که بیش از نیمی از آن را خوانده ام، دارم فکر می کنم کار درستی کرده ام یا نه! من همیشه صفحۀ اول کتاب را بین این دو ترجمه مقایسه می کردم و هر دوبار نتیجه گرفتم جمله های آغازین ترجمۀ موردنظر من جذاب تر و پرکشش ترند. اما بعد از خواندن 15-20 ص، موارد خاصی به چشمم خورده اند که از دید من ایراد محسوب می شوند. البته بیشتر این ایرادها از شخص مترجم نیست و به روش کار انتشاراتی و مسئلۀ ویرایش و زبان و .. بر می گردد. برای مثال، تلفظ صحیح نام ها. من معتقدم وقتی نام های غیرفارسی در کتابی ذکر می شوند، حتماً باید با اهل آن زبان مشورت شود. چه معنی دارد نام نویسنده در این دورۀ اینترنت و فراگیر شدن فیلم و سریال و زبان آموزی و ... دومینگوئز نوشته شود؟؟!!

   دلم می خواهد با ناشر تماس بگیرم و ضمن تشکر و قدردانی، این موارد را هم با آن ها درمیان بگذارم.

___ امروز دو کتاب گرفتم. آن هم از جایی که فکرش را نمی کردم! همینطور الکی سری به دست دوم فروشی ای که 2 سال پیش پیدا کرده بودم، زدم. البته یادم بود یکی از کتاب های موردنظرم را یک بار در قفسه ها دیده بودم ولی از کجا معلوم؟ شاید در این فاصله کسی آن را خریده باشد! اما خوشبختانه هم آن کتاب بود و هم، در کمال تعجب، کتابی که بالا درموردش نوشتم. بله، امروز برای بار دوم اِوالونای عزیزم را خریدم! چون بار اول، هنگام خواندنش متوجه شدم چنین صفحه از آن نیست! پاره شده و افتاده و طوری هم نبوده که با نگاه نخست به کتاب متوجه آن بشوم. این کتاب از جهاتی برای من مهم است، برای همین در اولین فرصت تهیه اش کردم.

 

*نقل قول ها از خانۀ کاغذی



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/٢٤ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بخش هایی از مونالیزای منتشر را، گاه پیش از به خواب رفتن می خواندم. وقتی خواب می آمد و آرام آرام مرا با خود می برد، انگار از دهلیزهای ساخته شده از کلمات داستان عبور می کردم. معمولاً اگر پیش ازخواب کتاب بخوانم، چنین احساسی پیدا می کنم. اما این کتاب، چون خودش همیشه بار گذشته را در ناخودآگاهش یدک می کشید، خاص تر بود.

عجیب آن که یکی از بخش های کتاب را هرچه می خواندم تمام نمی شد! هربار می خواندمش خواب چنان با سرعت هجوم می آورد که یک بار ترسیدم نکند تا ابد در آن باقی بمانم! برای همین در بیداری خواندمش تا نوبت بخش بعدی شد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۳۱ | ۸:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

به دکتر گفتم: لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید. ص110

___احتمالاً گم شده ام، سارا سالار، نشر چشمه

*** 

بین کتاب های پیچیده و ناسرراستی که خوانده ام، شاید از چندتایی شان خوشم آمده باشد. البته کتاب ها می خواهند شاهکار باشند یا سبک و فرم عالی داشته باشند، درون مایه ای که دارند و راه انتقال آن و ارتباطی که باهاشان برقرار می کنم برایم اهمیت ویژه ای دارد. جدای از تحسین برانگیز بودنشان از دیدگاه نقد حرفه ای، امتیاز خاص خودم را بهشان می دهم.

   همیشه ملاک درستی هم برای دسته بندی کتاب ها در ردیف آثار سخت و پیچیده وجود ندارد. مثلاً صد سال تنهایی برای من خیلی خوشخوان است اما چند نفری گفته اند سخت و پیچیده است. برای خود من آثار کلود سیمون و میشل بوتور باید اینطور باشد. یکی از کتاب های مشهور و مهم سیمون را که نتوانستم از حد چند صفحه پیش تر بروم.

   بین همۀ این کتاب ها، سخت ترینی که دوستش داشتم پاک کن ها ی رُب گری یه بوده. الآن فقط چیزهایی از آن به خاطرم دارم و باید حتماً یک بار دیگر بخوانمش، آن هم بعد از این همه سال.

آلن رُب گری یه

   بستر رمان، پلیسی است و در زمانی دایره ای شکل روایت می شود. بین رمان نو نویس ها، رُب گری یه را بیشتر دوست دارم. البته باید اعتراف کنم برای من دورۀ این مکتب به سر آمده و بیشتر مایلم به راز و سرشت دنیا و خودم پی ببرم تا اینکه در کتاب خواندن پیرو مکتب خاصی باشم. هرچیزی که به این دریافت ها نزدیک ترم کند، مرا بندۀ خود کرده است!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٧ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

«مادرم جوری واکنش نشان داد انگار او را شلاق زده ام. مقصودم مشخص بود ولی سلاحی که به کار برده بودم عجیب و ناشایست بود. فردا از وضعیت اتاقم متوجه شدم که همه جا را به دنبال مواد زیرورو کرده. لباس هایم که همیشه به نظم و ترتیبشان مباهات می کردم حالا بدون توجه به رنگ و نوعشان در کشوها چپانده شده بودند. بوی سیگار می آمد و روی میز حلقه های لیوان قهوه بود. مادرم پیش از این بارها مشمول بخشش من شده بود ولی گند زدن به کشوهای این جانب برابر بود با بدل کردن دوست به دشمنی قسم خورده. پَری به ته خودکارم چسباندم و برایش نامه نوشتم: ...» ص87

 

مادربزرگت رو از اینجا ببَر! کتاب خیلی خوبی بود، فوق العاده! خیلی دوستش داشتم! جایی خواندم بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم بهتر است، ولی به نظر من مادربزرگت... بهتر بود! البته اولی را هنوز کامل نخواندم؛ در همان حدی که پیش رفتم مقایسه شان می کنم که منصفانه باشد. شاید فردا بتوانم دوباره این کتاب را پیدا کنم و ادامه ش بدهم و نظر منصفانه تری داشته باشم.

   اسم کتاب را، طبق معمول بیشتر مجموعه های داستان کوتاه، از روی یکی از داستان های مجموعه انتخاب کرده اند. داستان خوبی است، اما فکر می کنم بیشتر برای جذاب جلوه دادن کتاب این اسم را روی جلد گذاشته اند؛ که الحق هم مؤثر است! خودِ من از دو سال پیش دوست داشته م این کتاب را بخوانم و حتی داشته باشم! اما بهترین داستان مجموعه از دید من، سیارۀ میمون ها بود. عاشقش شدم! آن قدر که دارم دوباره می خوانمش! و کل کتاب را با فاصلۀ اندکی می خواهم دوباره بخوانم؛ و سال بعد هم احتمالاً آن را خواهم خواند! داستان هایش طوری اند که جا دارد این کار را بکنم.

   تا اینجا داستان های سداریس از زندگی خودش، خانواده، دوستان و تجربه های جورواجورش برآمده اند. داستان ها خوب تعریف شده اند و وقتی کلمه ها را می خواندم، دنیایی از آدم ها و اشیا و احساس های گوناگون از کتاب بیرون می ریختند. به اندازه ای که کلمه دارد، پربار است. خواندن اینطور داستان ها دوست دارم، به همین دلیل هم هست که دلم می خواهد بیش از یک بار بخوانمشان. چون انگار در خوانش اول همۀ این چیزها که از کتاب بیرون آمده اند، برایم به اندازۀ حضورشان پررنگ نشده اند.

   سداریس خودش را نوشته است. درست اولین داستان از هر دو مجموعۀ بالا (داستان های طاعون تیک و بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنم) تأثیر دیگری روی من داشتند. این دو داستان و نگاه کردن به چهرۀ سداریس مرا قدری عصبی می کند. یادم می آید در ک.دکی تا سرحد تیک داشتن پیش می رفتم، فقط برای تقلید از دیگران، یا فکر کردن زیادی به حرکتی که در اثر تکرار به تیک تبدیل می شود. بعد با جنونی وسواسی جلوی خودم را می گرفتم که تکرارشان نکنم، بهشان فکر نکنم، حتی یک بار هم انجامشان ندهم. دوستی داشتم که تیک داشت. از همان کودکی حرکت خاصی می کرد. بعدتر که دیدمش باز هم تیک داشت. این دفعه حرکتش متفاوت بود. و من باز هم به او فکر می کردم. اینکه چرا کاری برایش نکردند. چرا حرکتش تغییر کرده. باز هم می رفتم سمت تقلید و ... حتی اگر برایم تعریف می کردند فلانی چنان تیکی دارد، در خلوت ادایش را در می آوردم و عجیب اینکه ماهیچه های بدنم خیلی سریع همراهی می کردند. و من می ترسیدم از این آمادگی و همراهی.

   از پیدا کردن تصویر سداریس در اینترنت پشیمان شدم. فکر می کنم مجموع داستان ها و حالت چهره اش خبر از چیزی می دهد که نمی خواهم بدون داشتن راهکار مناسب یا قدرت کافی برای مواجه شدن با آن درگیرش شوم.

   داستان هایش خیلی خوب است، خواندنی و قابل تأمل. هرچه باشد به خواندنشان می ارزد.



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

     آن سال های دور که کتاب بیگانه ای در دهکده را می خواندم، بخش مربوط به دخالت شیطان در اوضاع دهکده و تغییر شخصیت ستاره شناس و کشیش آدولف را نمی فهمیدم. به نظرم وهم انگیز و عجیب می آمد.

 هیچ وقت هم یادم نیامد انتهای داستان چه بود. حتی در خاطرم نمانده آن را تا آخر خواندم یا نه. اما بی انصافی بود که فصل آخر تنها نصف صفحه باشد. اینکه خواننده و راوی در بهت فرو بروند خیلی خوب بود، ولی کاش قوی تر تمام می شد.

 بیشتر از هر چیزی، در این کتاب، از این صحبت ها خوشم آمد:

فیلیپ تراوم* اعمال انسان ها را در زندگی و سرنوشتشان به بازی دومینو تشبیه می کند و اعتقاد دارد زندگی انسان ها از حلقه هایی به هم پیوسته تشکیل شده (سلسلۀ علل).

مِن باب مثال، اگر کریستف کلمب در هر زمانی_ مثلاً در کودکی_ از روی ناچیزترین حلقۀ سلسلۀ اعمال خود که نخستین عمل کودکی اش آن را معین ساخته بود می جهید، این جهش مابقی زندگی اش را تماماً تغییر می داد؛ یعنی کریستف کلمب کشیش می شد و در یک دهکدۀ ایتالیایی در حال گمنامی از دنیا می رفت و قارۀ امریکا تا دو قرن بعد کشف نمی شد. .. من هزاران هزار مشی ممکن زندگی این شخص را مطالعه کرده ام و فقط در یکی از آن هاست که واقعۀ کشف امریکا پیش می آید. شما مردم گمان نمی برید که همۀ اعمالتان به یک اندازه مهمّند و حال آنکه این عین حقیقت است. گرفتن یک مگس در سرنوشت شما به اندازۀ اقدام به هر عمل دیگری حائز اهمیت است... ص 95

 یادم هست در دوره ای از زندگی به این سلسله علل فکر می کردم و مجموع این ها با مسئلۀ جبر و اختیار نتایج جالبی برایم داشتند!

*اسمی که بچه ها برای شیطان انتخاب کردند و به باقی اهالی دهکده اینطور معرفی اش می کردند.

_بیگانه ای در دهکده، مارک تواین، ترجمۀ نجف دریابندری، امیرکبیر



تاريخ : جمعه ۱۳٩٤/٦/۱۳ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

هروقت یکی از کتاب هایش را می خوانم یا بخشی از فیلم ها را می بینم، یاد اولین روزهای آشنایی م با او می افتم.

1. رؤیای سبز! دخترک رؤیاباف! پرحرف و کم توجه و چر از خیال های عجیب و غریب! همۀ این چیزها به نظر من تا آن روز عجیب و نامتعارف بودند. دختر پر حرف دیده بودم، خیالباف و کم توجه هم که خودم بودم، ولی اینکه از تلویزیون خودمان چنین چیزی پخش شود بیشتر برایم سنّت شکنی محسوب می شد. تا آن زمان همۀ آدم های فیلم و سریال ها باید الگوی خوب و کاملی می بودند و هیچ یک شبیه این موجود موقرمز نبودند!

2. مجموعۀ کوتاه آن شرلی دومین مجموعه از ساخته های کوین سالیوان بود که برای ما پخش می شد. پیش از آن خاطرۀ خوب و فراموش نشدنی قصه های جزیره و سارا استنلی، نسخۀ قابل تحمل و حتی ستودنی آن شرلی، را داشتیم و من، بیش از هرچیزی خودِ پرنس ادوارد زیبا را می پرستیدم با آن فانوس دریایی که مثل شوالیه ای درونگرا لب ساحل ایستاده بود و منظره هایی که هر گوشه اش زیبایی خاص خود را داشت و در هر فصلی به رنگی در می آمد.

3. اوایل خیلی سخت با آن کنار می آمدم. آن همه پرحرفی و حرف های نا به جا و عجول بودن و ... را نمی توانستم یک جا تحمل کنم. فقط خود مگان فالوز و عکس العمل های ماریلا و متیو و ریچل مرا قانع می کردند که مجموعه را ببینم، از طرفی هم نمی توانستم سیر داستان را به این راحتی ها بی خیال شوم. پرنس ادوارد هم که همیشۀ خدا تیر خلاص بود!

4. الآن که مجموعه را با صدای اصلی اش می بینم، فکر می کنم چقدر آن شرلی قابل تحمل تر است! مریم شیرزاد دوبلور فوق العاده ای است و صدای بسیار زیبایی دارد اما ترکیب این زیبایی بی مثال با پرحرفی ها و خیال بافی های آن برای من قابل تحمل نیست! ماجرا خیلی مبالغه آمیز می شود و اغراق خود سالیوان نسبت به کتاب داستان را تحت الشعاع قرار می دهد!

5. این بخش ماجرا کمی پیچیده و شخصی می شود؛ بیش از یک سال پیش فهمیدم آن شرلی دقیقاً تیپ شخصیتی (روانشناختی) خودم را دارد. برای همین قسمتی از من دوستش دارد و قسمتی از من می راندش. من از خیلی وقت پیش در کار راندن بعضی خصوصیات شخصیتی م بوده م و با آدم هایی که آن بخش های من را دارند شاخ به شاخ می شوم. مسئله این است که من هم پرحرف هستم اما دست کم 70% حرف هایم را با خودم در میان می گذارم. ماریلا حریف آن نشد ولی ماریلای درون من خوب مرا کنترل کرد.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۱ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ با این حال و اوضاع که نمی توانم تکان بخورم کارهای عادی م را انجام بدهم، یکی از بهترین کارها برای من دیدن سری آن شرلی است که هفتۀ پیش کلش را جمع کردم. خیلی هم قشنگ و شیرین! مجوز هم دارم چند لیوان نوشیدنی گرررم بخورم، با فاصله.

   اوه همۀ کائنات! من شوکولات ندارمممم! دیروز یادم رفت بخرم. الان انقدر بهم برخورده که حاضرم با همین حال_ که نیمه خوب شده دیگر_ شال و مانتو کنم و بروم سر کوچه چیزی برای خودم بخرم. بروم؟ همین الان؟ وسط این پست! فکر کنم بروم!

بله! رفتم، گرفتم، آمدم!

یاد Elias* افتادم : Vini, Vidi, Vici !

__ دیروز بیگانه ای در دهکده را دست گرفتم و آخر شب حدود نصفش را خواندم. از گذشته چیزهایی یادم آمد مخصوصاً ماجرای مربوط به آن گربه و تأثیر شیطان بر احوالات آدم ها و ... کتاب نازکی است که آدم واقعاً دوست دارد یک نفس آن را بخواند.

دقعۀ اول که بهش اشاره کرده بودم، آن را دانلود کردم ولی طاقت نیاوردم و 1-2 هفته بعد توانستم کاغذی آن را پیدا کنم. البته مثل نسخۀ دوران بچگی م کاهی (و احتمالاً جیبی) نیست ولی کتاب است!

* شخصیتی در سریال Person of interest که این جمله را می گوید. گویا جمله ای از سزار است که بعد از فتح رم به زبان آورد، به معنی : آمدم، دیدم و فتح کردم!



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ | ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ وقتی تصمیم به پیاده روی داشته باشی و یکی از کتاب فروشی های محبوب سرراه باشد_ با همۀ کمبودهایش_ سرت را می ندازی پایین و دست کم نیم ساعت بین قفسه ها می چرخی و عنوان های قدیمی و جدید را زیر و رو می کنی.

__ با هر سر زدن به کتاب فروشی، دلم بیشتر برای کتاب خواندن تنگ می شود؛ دیگر اینطور باوقفه کتاب خواندن بهم نمی چسبد و دلم کتابی می خواهد که نتوانم پایین بگذارمش و فقط به صرف خواندنش نباشد که بخوانمش.

   الآن خواندن ادامۀ آتش، بدون دود دیگر مثل اول ها، بهم نمی چسبد. کتاب یک طوری شده که فقط باید تمامش کنم. حتی شاید یک طوری که تا مدتی ادامه اش را نخوانم و دو جلد باقی مانده را بگذارم برای بعدتر.

___ خیلی وقت پیش، کتاب را به اعتبار اسم نویسنده اش انتخاب می کردم، حالا به اعتبار اسم مترجم! بس که مترجم زیاد شده و بس که هرروز از گوشه ای صدایی بلند می شود که فلان ترجمه ایراد دارد و ...

احساس می کنم اینطوری محدودتر می شوم!

البته بعضی مواقع باید شنیده ها و خوانده ها را کنار گذاشت و به بعضی نام ها اعتماد کرد، حتی شده به ناچار! ولی نکنید این کار را با ما، ای مترجم ها!

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

_ گاهی فکر می کنم چارلز دیکنز آدم های عجیبی خلق کرده. رمان هایش واقع گرا هستند اما انگار برای بعضی آدم هایش جا گذاشته تا از پوست به درون گوشت و خون و روح آن ها نفوذ کند. همیشه برایم عجیب بوده آن زندانی فراری که در مرداب ها دنبال له کردن صورت نارفیقش بوده، چطور نام پسرکی ساده و هراسان را در ذهن نگه می دارد تا زندگی اش را دگرگون کند!

توی فیلم (نسخۀ 2012)، مگویچ در زندان به پیپ می گوید «دختری داشتم که در کودکی از دست رفت.. تو را که کنار مرداب دیدم چهرۀ او برایم تداعی شد». همین یک جمله خیلی چیزها را روشن می کند.

__ رمان دیگر دیکنز که دلم می خواهد یک جوری وارد دنیایش شوم، Bleak House است که سال ها پیش سریالی، با ترجمۀ خانۀ قانون زده از تلویزیون خودمان، براساس آن پخش شد. فکر می کنم ابراهیم یونسی هم آن کتاب را ترجمه کرده باشد.

___ شاید یکی از شیرین ترین کارها این باشد یکی از این کتاب های دیکنزی را به زبان اصلی بخوانم، هرچند روزی یک صفحه، و با کلمات خود او شخصیت های مرموزش را کشف کنم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

And at home, by the fire, whenever you look up, there I shall be- and whenever I look up, there you shall be*

***

   فیلم خیییلی قشنگی بود، به خصوص با منظره های بسیار زیبا و نفس گیری که از طبیعت به نمایش می گذاشت. این یکی تصاویر طبیعتش از قبلی که دیدم هم بهتر و بیشتر بود. جالب اینجا بود که هنرپیشۀ نقش اول مرد این هم همانی بود که در [فیلم قبلی] بازی می کرد! و چه خوب هم بازی کرد در هر دو فیلم! مخصوصا اینجا که شخصیت بهتر و بیشتر ارائه شده بود.

  یکی از ماجراهای من و فیلم، این بوده که استادمان زمستان گذشته این داستان و فیلم را معرفی کرد. البته آن موقع هنوز نسخۀ 2015 آن عرضه نشده بود. فکر هم نکنم آن فیلم ساخته شده در سال 1967 را ببینم، مگر زمنش باشد آن هم برای رفع کنجاوی و مقایسه و .. چون گویا آن فیلم با نقل قول هایی از متن اصلی کتاب به پایان می رسد ولی این فیلم که جدیدتر است، حرف های دیگری دارد ( حرف هایی که عمدتاً با نگاه و حالت چهره بیان می شوند).

نام کتاب و فیلم ها Far from the madding crowd است که (گویا یکی از ترجمه هایش) به دور از مردم شوریده است. نام زیبایی دارد (به خصوص ترجمه) که آدم تمایل پیدا می کند آن را بخواند اما حجم کتاب کمی ترساننده است. طفلک توماس هاردی! به او جفا کرده ام که تاکنون کتابی از او نخوانده ام!

   چند روز پیش که تصمیم گرفتم فیلم را ببینم،نمی دانستم ترجمۀ نام این فیلم همانی است که در بالا نوشتم و .. اینکه دوست داشته ام آن را ببینم یا کتابش را بخوانم. فکر می کنم این نسخۀ جدید، نسخۀ بهتری از فیلم قدیمی تر باشد.

   موسیقی ابتدا و انتهای فیلم بدجور آشنا و زیبا بود برایم. ولی ذهنم اصلاً به هیچ کجا نمی رود. بیشتر از این تعجب می کنم که این فیلم ساختۀ 2015 است اما ذهن من عقب تر را نگاه می کند!

   Gabriel Oak_ چه نام زیبایی!_ نسخۀ بهتر و کامل تر آقای نایتلی داستان اِما است، به نظر من. فکر می کنم چون نویسندۀ این داستان_ برخلاف آن یکی_ مرد بوده، توانسته شخصیت مرد را کامل تر و پیچیده تر بپروراند. جاهایی از فیلم مدام به دخترکِ، به زعم خودش مستقل، غُر می زدم و از دستش عصبانی می شدم. این وسط هم دلم برای آقای بالدوود طفلک بینوا خیلی سوخت، مخصوصا با آن مجموعه ای که اواخر فیلم دیدم...

اسم دختر Bathsheba(بث شبا) است که ظاهراً نامی عبری و برگرفته از کتاب مقدس است. جستجوی ساده می گوید در کتاب مقدس، نام همسری اوریا اهل حیتی است که در جنگ کشته شد و این زن سپس به همسری حضرت داود در آمد (گویا حضرت سر این قضیه ماجراها داشته) و بعدتر حضرت سلیمان از او زاده می شود. خب از جهاتی آدم می تواند حتی تطابقی الکی بین صاحبان این اسم در کتاب مقدس و فیلم (کتاب توماس هاردی) پیدا کند. به خصوص اینکه ابتدای فیلم، دختر درمورد نامش جمله ای معماگونه می گوید و به سرعت هم از آن می گذرد.

   شاید بیش از همه، صحنۀ دیدار آقای بالدوود با گبریل باشد و صحبت های بالدوود و گریستنش و بغض کردن گبریل.

نهایتاً اینکه، می شود بیش از یک بار آن را تماشا کرد.

*از متن کتاب



تاريخ : یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

یکی از عجایب شیرین دنیای وبلاگ ها، عکس هایی است که [لی لی کتابدار] برای مطالبش می گذارد. سبک خاصی دارند اما تاحالا برای من تکراری نشده اند. شاید به این خاطر که دنیای کتاب ها با یکدیگر متفاوتند.

_ مشابه بعضی عکس ها را با کمی وقت گذاشتن می شود خودمان هم بگیریم. چیدمانش آسان به نظر می رسد. اما بعضی هاشان یک جور بدیع بودن در دل خود دارند و تقریباً همیشه با عکس های هر پست امکان غافلگیر شدنمان هم می رود. نمی دانم، شاید هم من در این زمینه چندان خلاقیت ندارم و اینطور شگفت زده می شوم. دیگر اینکه، گاهی آیتم هایی در عکس هایش دیده می شود که متعجب می شوم همۀ همۀ این چیزها را چطور دم دست دارد؟!

__ بعضی عکس ها را که از زوایای کتابخانه (اش؟) می گذارد خیلی دوست دارم. آن ها احساس دیگری به من منتقل می کنند.

___ روی عکس ها و مطالب وبلاگ نمی شود راست-کلیک کرد!

____ دلم می خواهد مدتی وقت بگذارم و برای خودم چنین کاری بکنم. حتی شده تقلید صرف از عکس های لی لی. اما گاهی دلم می خواهد عکس ها، یا دست کم نسخۀ دومی از عکس های خودم، احساسات درونی ام را به هر کتاب نشان بدهند. مثلاً برای کتاب آتش، بدون دود باید چیزی، مجسمه ای کنار کتاب بگذارم تا فریادزدنی مداوم و رو به آسمان و یک طرفه را نشان بدهد.



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

شاید هاوارد فاست با اثرش، اسپارتاکوس، شناخته شده باشد اما برای من موسی دوست داشتنی تر و جذاب تر بود. و البته احتمال دارد مترجم در این میان تأثیر زیادی داشته (مترجم اولی: ذبیح الله منصوری و مترجم دومی: م مؤید).

یکی از شب های فروردینی آن سال ها، کنج یک لوازم التحریری کهنه پیدایش کردم و بلافاصله و بااشتیاق خواندمش. سه ماه بعد دوباره خواندمش و بعد از آن کنج کتابخانۀ خودم مانده تا باز هم خوانده شود. نمی دانم چرا روایتش را دوست دارم و مطمئنم دست کم باری دیگر می خوانمش. گاهی که یادش میفتم، بین کتاب ها به زحمت پیدایش می کنم. همین الان ندیدمش و متعجب مانده بودم به چه کسی امانتش داده ام که ناگهان پیدایش کردم.

عطفش بسیار بی رنگ شده و همین دیدنش را بین کتاب های دیگر سخت می کند.

جا دارد چیزهای بیشتری دربارۀ آن برای خودم ثبت کنم. بهتر است منتظر بمانم تا زمان بازخوانی اش فرا برسد.



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٧ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

   این تصویر را دوست دارم. مرا یاد جاهای نارفته، کارهای ناکرده، "حرف های به میان نیامده"، و سکوت زمان می اندازد. زمان، که به رغم شیوۀ معمولش در منتظر نبودن برای کسی وتصمیم هایش، گاهی انگار خودش هم منتظر می ماند. شاید گاه بنشیند گوشه ای، روی نیمکتی، در آفتاب عصرگاه روزی که به یاری همدستانش نقشه هایش را برای بشر اجرا کرده باشد، و چشم انتظار لحظه ای که اتفاق روشنی برای کسی بیفتد.

    آن دوربین و تصویر قاب گرفته هم مرا یاد کتاب هایی می اندازند که هنوز خوانده نشده اند و کلی تصویر زیبای امیدوارکننده که قرار است با هر خواندن خلق شوند. انگار نویسنده ای بخشی از داستان هاش را اینجا گذاشته.

  آن روز نه چندان دور، این کارت پستال را از شهرکتاب برای خودم خریدم و برخلاف همیشه، فوری با پونزی نصبش کردم به دیوار، در مسیر رفت و آمدم توی خانه. هربار هم یاد موارد مشابه میفتم که باید بگردم پیدایشان کنم و آن ها را هم جایی نصب کنم.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

از بین دفتر/سالنامه هایی که در آن ها یادداشت کرده ام، این ها را بیشتر دوست دارم. پر تر و مصمم ترند.  به جز آن کوچکه که تازه اضافه شده.

آن سه تای بزرگتر سالنامه اند و آن کوچکه همان کاغذکاهیه است.

باقی آن ها که دوستشان دارم هم سالنامه اند و باید یک بار فرصتی کنار بگذارم و بهشان سر و سامان بدهم. اینطور که حساب می کنم کلی کاغذ نانوشته دارم که تا مدت ها باید بخوانم و ببینم تا پُرشان کنم.

89: یادداشت های هری پاتری م درون آن است. و این روزها هم  دم دستم گذاشته ام تا هرکتابی که می خوانم، در صفحه های باقی ماندۀ آن به صورت پخش و پلا یادداشت کنم. بعد می روم سراغ آن های دیگر که برگه های نانوشته دارند.

یادم آمد یادداشت های چند فیلم را هم در 89 نوشته ام. فکر کنم آن ها را هم به همین کاهی کوچک منتقل خواهم کرد و قبلی ها را دور خواهم ریخت.

93: داستان جالبی دارد! با تابستان گند ورنون شروع شد و در تابستان، با خانۀ اشباح و پرندۀ خارزار به اوج خود رسید و نیمۀ دوم سال، یکهو خالی ماند! از زمستان هم صورتی شد (یادداشت های مربوط به فیلم و سریال). کلی برگۀ نانوشته هم باید در آن باقی مانده باشد.

و اینکه 92 و 93 یادداشت های جوهری 2و3 را در خود دارند.

 



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۱ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

بابت اتفاق های فلان و بهمان که حالم گرفته باشد، متوسل می شوم به راه های نامعمول. دلم فیلم و کتاب های همیشگی را نمی خواهد چون تقریباً مطمئنم بیشتر آثار خوب و باارزش غمگین هستند و فضایی سنگین دارند.

دیدن/ خواندن بعضی فیلم/ کتاب های ناخوب  هم از همین حال و هوا حاصل می شود. این ها مثل دستمال هایی هستند که تویشان گریه می کنی و بعد می ندازی شان دور. با خودشان آثار ناراحتی و اندوه ودلتنگی را می برند و خودشان هم دم دست نیستند تا چیزی را که نمی خواهی، یادآوری کنند.

+پرکلاغی جان راست میگه؛ مثال باید زد:

چیزی که باعث شد این پست رو بنویسم، یکی از فیلم هاییه که تازه دیدم و اینجا هم درموردش نوشتم، The lovers.

برای کتاب به سختی یادم میاد، چون کتاب ناخوب رو میشه به راحتی نیمه کاره رها کرد. .. نه، هرچی فکر می کنم واقعا یادم نمیاد!

یکی دیگه از فیلم ها هم Beautiful creatures هست که بازم قبلاً نوشتم درموردش. اما به خاطر همون موردی که اشاره کرده بودم، دوست دارم همین طوری نگهش داشته باشم.

 



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٥ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

گاهی اوقات برای حفظ اعتدال بد نیست مردم بعضی از کارهایی را که دوست ندارند انجام بدهند. ص85

___آنی در اونلی

***

_ جلد چهارم آتش، بدون دود را که شروع کردم حقیقت بزرگی بعد از سال ها برایم مکشوف شد! بر اساس آنچه در کتاب فروشی/خانه ها دیده بودم، تمام این سال ها خاطرۀ دوران کودکی ام را اینطور ساخته بودم (شاید هم اصلاح کرده بودم_ دارم کم کم مشکوک می شوم!) که من هر 7 جلد را رؤیت کرده بودم. در حالی که آن روزگار، فقط سه جلد آن چاپ شده بود!

داستان هم طوری است که به راحتی می شود با همان سه جلد تمامش کرد. اما از جلد 4 به بعد ماجرا ادامه پیدا کرده و اوایل دهۀ 70 هم چاپ شده. جدیدترین چاپ کتاب هم دیگر 7تایی نیست، دوتاست؛ سه جلد اول در یک مجلد و چهارتای دیگر در مجلدی دیگر. با طرح جلد قرمز رنگ و تصویر کوچکی از بانویی ترکمن بر پشت جلد که آدم را یاد سولماز می اندازد، و باقی زنان مهم داستان.

* [این هم روی جلدش!] خیلی دوست داشتنی است! این را یادم رفته بود.

__ و از همان جلد 4 هم خواندنش قدری برایم سخت شد. به میانۀ جلد 5 رسیدم، دیدم نمی توانم ادامه دهم! فقط می خواهم این صد صفحۀ باقی مانده را تمام کنم و شاید تا مدت ها سراغ دو جلد دیگر نروم. ولی حتماً آن ها را هم خواهم خواند.

ته جلد سوم، دوست داشتم بیشتر درمورد صحرا و مردمش بخوانم. برای همین از جلد 4 استقبال کردم. اما دیگر خیلی دچار حرف ها و نظریه های سیاسی و حتی عرفانی شده. این بخش ها را تند تند می خوانم؛ حتی شده از روی کلمه ها و جمله ها و پاراگراف ها می پرم. من در این موراد نظریه های خودم را دارم و نمی خواهم عرفان و سیاست و .. یاد بگیرم. داستان می خواهم، داستانی قوی.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٤ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن