" قسم می خورم فقط وقتی پیاده شوم که صورتم نیاز به اصلاح داشته باشد. "

ص 130 ؛ جلد دوم.

نصف جلد دوم «ارباب دزدها» رو خوندم .. به نظر میاد چرخ فلک داستان کار کرده باشه!

از شخصیت ویکتور (کارآگاه) حالا خیلی خوشم میاد؛ مخصوصا وقتی رفت به سینمای متروکه و بو کوچولو رو برگردوند خونۀ آیدا.

فکر کنم ته تهش همۀ بچه ها خونۀ آیدا می مونن و البته ویکتور هم! خیلی خوب میشه

آخرشو هم خوندم . بعدش فیلمشو دیدم.

این فیلم ساخت کشور آلمان هست و با وجود هیجان زیادی که قاطیش کردن جذابیت کتاب رو نداره. آثار خانوم فونکه با وجود فانتزی بودن و نوجوون پسند بودنش (در ظاهر) یک جدیت و عمق خاصی توشون هست . برای ساختن فیلم هم این قضیه چندان جدی گرفته نمیشه .

هی نشستم ببینم اسکی پی یو وقتی از چرخ فلک میاد پایین چه شکلی میشه، پشیمون شدم! همون تصورات خودم موقع خوندن کتاب خیلی بهتر بودن.

از بو و پراسپر توی فیلم خیلی خوشم اومد. ویکتور و آیدا هم بامزه بودن :))

" استر به هیچ چیز توجه نداشت. او روی صندلی سفت و محکمی که رو به روی آیدا قرار داشت نشسته بود و غرق در افکارش، به تابلوی مریم مقدس خیره بود. ویکتور با رضایت کامل حاضر بود سه تا از ریش های مصنوعی مورد علاقه اش را بدهد و از افکار او سر در بیاورد. " ص 190 ؛ جلد دوم.

 

* ارباب دزدها ؛ کورنلیا فونکه؛ داود لطف الله؛ نشر پیدایش.



تاريخ : شنبه ۱۳٩۳/٤/٢۱ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

دارم کتاب دو جلدی « ارباب دزدها » رو از نویسندۀ محبوبم کُرنلیا فونکه می خونم. هر جلد 200 صفحه ست و خوندنش هم سریع پیش میره؛ البته اگه مث دیروز دستم باشه و مث روزای قبل، آروم آروم نخونمش!

عصر فرضیه م رو تست کردم و دیدم درسته؛ همه ش یادم بود از 7-8 سال پیش یه فیلم از روی تی وی ضبط کرده بودیم به همین اسم. ولی نمی دونستم واقعا از روی همین کتاب ساخته شده یا نه. دیروز 2-3 دقیقه اولش رو دیدم و معلوم شد مال همین کتابه. منتها طبق معمول هیجان شروعش بیشتر بود و مثل نوشته های خانم فونکه آروم نبود.

داستانش در نوع خودش جالبه؛ دوتا برادر از دست خاله و شوهر خاله شون فراری ن چون قراره کوچکه رو  نگه دارن و بزرگه رو بفرستن شبانه روزی اما بزرگه ( پراسپر ) نمی خواد از برادرش جدا بشه. اینا اومدن ونیز، چون مادرشون قبلاً خیلی از ونیز براشون تعریف کرده. خاله هه که همین حدس رو می زنه، اومده ونیز و به یه کارآگاه خصوصی ( ویکتور ) ماموریت میده اینا رو پیدا کنه. اما بچه ها می خورن به تور یه گروه کوچک از بچه های هم سن خودشون که اونا هم از شرایط خودشون فرار کردن و الان تو یه سینمای متروکه زندگی می کنن...

ویکتور که دنبالشونه ، اخلاق خاصی داره؛ دوتا لاک پشت داره، ....

بچه ها هم هرکدوم ماجرای خودشونو دارن. درواقع سینما و چیزهای مورد نیازشونو پسری نقابدار تهیه می کنه به اسم ارباب دزدها، که اواخر کتاب اول، پیشینه ش مشخص می شه. ...

در کل کتاب جالبیه که از خوندنش راضیم.

* نقابی که ارباب دزدها به صورت میزنه منو یاد «زاغ کبود» داستان «جوهری» ها می ندازه .



تاريخ : چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸ | ۸:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

ریسا چندتا از دانه های ریز را درون دستش ریخت. دانه هایی که چیزی را به روح می آموختند، که معمولاً مرگ می توانست بیاموزد؛ تغییر شکل.
«داری چیکار می کنی؟» مرد قدرتمند سعی کرد کیف را از او بگیرد. اما ریسا آن را دو دستی گرفته بود.
او آهسته گفت « باید اونا رو بذاری زیر زبونت و حواست باشه قورتشون ندی. چون اگه بیش از حد این کار رو بکنی، حیوون قدرتمند می شه و فراموش می کنی که قبلاً چی بودی. کاپریکورن سگی داشت که می گفتن زمانی یکی از افرادش بوده، تا اینکه مورتولا این دونه ها رو روش امتحان کرده. یه روزی رسید که سگ بهش حمله کرد و اونا کشتنش. اون موقع خیال می کردم این فقط یه داستانه تا خدمتکارها رو باهاش بترسونن.»
..
ریسا دانه ها را از دست خود لیسید و آهسته گفت «هیچ وقت معلوم نیست به چه موجودی تبدیل می شی. ولی امیدوارم بال داشته باشه».

__ "مرگ جوهــری" ( ج3 از سه گانۀ جوهری ) ، فصل 57 ("خیلی دیر")



تاريخ : جمعه ۱۳٩۳/۳/٩ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

« در زندگی او همیشه افرادی با قدرت بیشتر نسبت به خودش وجود داشتند. پدرش اولین آنها بود و از اینکه پسر عجیب غریبش کتاب ها را به کار در مغازۀ والدینش ترجیح می داد، راضی نبود. آن ساعات بی انتها میان قفسه های خاکی، یک لبخند همیشگی وقتی به توریست هایی خدمت می کرد که وارد مغازه می شدند و سپس شتابان صفحات کتاب را ورق می زد و مشتاقانه به دنبال جایی می گشت که دنیای کلمات را آن جا رها کرده بود. اُرفیوس تعداد سیلی هایی را که به خاطر عشقش به کتابها خورده بود به خاطر نداشت. هر ده صفحه این اتفاق می افتاد، اما بهایش چندان سنگین نبود. یک سیلی در برابر ده صفحه فرار از واقعیت، ده صفحه به دور از هر چیزی که او را ناراحت می کرد، چه ارزشی داشت؟ ده صفحه از زندگی حقیقی، به جای آن جریان یکنواختی که مردم آن را دنیای واقعی می نامیدند. »  ( فصل 42 : « اجازۀ ملاقات با افعی سر» )

* سه گانۀ جوهــری، ج 3 ( «مرگ جوهری» ) ؛ کُرنلیا فونکه



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۸ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()

جادو زبان : « فکر میکنم گاهی باید داستان هایی رو بخونیم که توش همه چی با دنیای خودمون فرق داره .. هیچ چیز بهتر از اون نمی تونه به ما یاد بده که از خودمون سوال کنیم چرا درختا سبزن و قرمز نیستن و چرا به جای شش انگشت، پنج تا انگشت داریم .»

صص 98-9

جلد سوم جوهری ها ( «مرگ جوهری» ) یک ماهه روی دستمه و هنوز تموم نشده. غیر از کم شدن ساعتهای مطالعه م، فکر می کنم حالا که داره کلاً تموم میشه شاید یه چیزی ته ذهنم دلش نمیاد این اتفاق بیفته.

این مجموعه هرچی پیش تر میره، سنگین تر میشه. شخصیت پردازیش رو دوست دارم. وسط های همین جلد، یک دفعه چیزی از گذشتۀ «اُرفیوس» منفور گفت که حالا با شک بهش نگاه می کنم. این غافلگیری ها خیلی دوست داشتنیه؛ اینکه یهو وسط ماجرا، توی عمق های مختلف شخصیت ها غرق میشی.

اوائلش کتاب 3 کمی برام بیگانه شده بود و فقط به قصد دونستن ته ماجرا می خوندمش. دلیل اصلی ش اینه بود که «مورتیمر» (شخصیت محبوبم) تغییر کرده بود. دیگه «سیلورتانگ» و جادوزبان نبود. شده بود « زاغ کبود ». شخصیتی که اتفاقا محبوب تر هست اما انگار یه نفر سیلورتانگ منو دزدیده باشه، حس خوبی نداشتم. اما الان دیگه باهاش کنار میام و اون هم البته گاهی جادوزبان میشه.

«شاهزادۀ سیاه» هم دوست داشتنیه.

بعدتر بخش هایی از متن کتاب رو می نویسم.



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩۳/۳/۸ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : سنـدباد | نظرات ()
  • قالب وبلاگ | گسیختن